یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

یک شعر

صبح،
پاورچین پاورچین
می آید

شب،
قامت ترک خورده اش را
به ناباوری
دست می ساید

قطره ای نور
در پی آویختن از شاخه ای

می ربایدم خواب از چشم
و می آویزم چنگ،
گوشه ی پیراهن آفتاب را.
----
منصوره اشرافی
نقاشی از کلود مونه

+   ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/٥/٢٦

خوانش سه شعر

 

خوانش سه شعر

+   ; ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/٥/۱۳

بزودی سکوت سپری شده...

 

مجموعه شعرم  با عنوان «سکوت سپری شده»  به زودی از سوی نشر شورآفرین منتشر می‌شود.
خبرگزاری کتاب ایران درین مورد ...
توضیحی در مورد متن خبر درج شده در خبرگزاری کتاب ایران:
...در این کتاب 117 شعر کوتاه و بلند آورده شده که هیچ‌کدام نام ندارند و بر اساس عدد نامگذاری شده‌اند. شاید کسانی که به شاعرانگی زیاد علاقه دارند، نتوانند با این کتاب ارتباط برقرار کنند...
در اینجا کلمه "شاعرانگی" اشتباه است و جایگزین آن " فرم" است.
 
 
 

+   ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/٢٩

شعر

دستم پر از تاول زخم
وپیکرم آماج تیر های زهر آگین کینه
و بر گونه ام ،
سیلی سخت بی اعتمادی.

و من ،
این چنین 
سر سخت و استوار 
گام بر می دارم.
و من، 
این چنین باید 
زاده شوم.
این چنین سخت و پر درد
و پر آزمون.

بر مهر شان بوسه می زنم
و بر درد شان 
اشک می ریزم
و بر دوستی کجشان
مغموم می شوم
چرا که ،
دوستشان دارم
چرا که ،
زخمم،
از بهر آنانست.

و من ،
چه شاد و سر فراز 
چه عظیم 
خویشتن را می بینم. 
----
منصوره اشرافی - از کتاب " خورشید من کجاست؟" منتشر شده در 1384

+   ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/٤/٢٧

از کتاب دالان ها

هر زندگی شکلی دارد. بعضی زندگی‌ها به شکل یک خط راست افقی است، بعضی‌ها اریب رو به بالا یا پایین، بعضی‌ها خط عمودی، بعضی‌ها خط شکسته، بعضی‌ها خطوط زیگزاگ، بعضی‌ها خط منحنی و بعضی زندگی‌ها دو سر خط‌شان به هم می‌رسند مثل یک دایره.

---

منصوره اشرافی- از کتاب " دالان ها"

+   ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٢۱

"شام" - کتاب " دالان ها"

 

"شام"
مرد ماهیتابه‌ی نیمرو را روی میز گذاشت. زن از گوشی موبایلش سمفونی «موزارت» را پخش می‌کرد. مرد دنبال شمع گشت. نداشتند. چراغ مطالعه‌ی کوچکی را آورد روی قفسه‌های کتاب ِ در اتاق نشیمن گذاشت و سرش را آن‌قدر به پایین خم کرد تا نورش کم و ملایم شود.
بعد نشستند، زیر آن نور ملایم، با موزارت که بی‌وقفه می‌نواخت، نیمروی دو نفره را خوردند.
--------
منصوره اشرافی- کتاب " دالان ها" نشر شورآفرین 1395

+   ; ٥:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱

بخشی از روایت "آقای نویسنده " ار کتاب "دالان ها&q

 


" آقای نویسنده"
یک
آخرین باری که با آقای نویسنده برخورد داشتم حدود یک سال پیش بود. وقتی ازش پرسیدم الان مشغول چه کاری است گفت چیزی می‌نویسم شبیه رساله. گفتم چرا رساله؟ گفت آخر من برگزیده شده‌ام و تمام. آنچه که باید برای پیروان‌ام به ارمغان بیاورم در این رساله خواهم نوشت. و من متوجه شدم که باز هم مثل همیشه حشیش اثر خودش را گذاشته و حسابی مغز آقای نویسنده به دوَران افتاده است. سر شام بود که حرف از موسیقی ایرانی بود و یکی از آهنگ‌های «ناظری» را می‌‌شنیدم. آقای نویسنده اعتراض خود را نسبت به صدای خواننده با در آوردن چند تا بع‌بع نشان داد و گفت که خرچران‌های دهاتی خیلی بهتر از «شجریان» می‌خوانند. به او توضیح دادم که الان خواننده شجریان نیست بلکه شهرام ناظری است. و بعد هم اضافه کردم که بهتر است وقتی از کسی خوشمان می‌آید زیاد بزرگش نکنیم و وقتی بدمان هم می‌آید شایسته نیست که او را با خاک یکسان کنیم و در حضیض قرار دهیم. گفت شما روشنفکرنما هستید و یکی از نشانه‌های روشنفکرنمایی طرفداری از شجریان است. گفتم من چندان از او خوشم نمی‌آید ولی صدایش را دوست دارم و برایم به‌عنوان هنرمند قابل احترام است.
آقای نویسنده که دَوَران مغزش با خوردن یک استکان کوچولوی مشروب شدت یافته بود به یک‌باره برافروخته شد و معترضانه گفت شما همه‌اش دوست دارید دیگران را تحقیر کنید و درحالی‌که وسایلش را درون کیفش می‌گذاشت گفت: بله من آدمی نارفیق، نامرد، حشیشی؛ زنباره و همه‌ی آن چیزهایی هستم که تصور می‌کنید. بله من بوی سگ می‌دهم و سپس در مقابل سکوت ما، دوباره گفت از من نخواهید اینجا بمانم، جای من اینجا نیست. کیفش را برداشت و تقریبا نیمه‌های شب بود که از خانه خارج شد. یکی دو ساعت بعد زنگ در به صدا در آمد. آقای نویسنده بود. بدون اینکه با کسی حرف بزند آهسته آمد کیفش را گوشه‌ای گذاشت و رختخواب شب‌های قبلش را پهن کرد و خوابید....
بخشی از روایت "آقای نویسنده " ار کتاب "دالان ها" - منصوره اشرافی

+   ; ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱

بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا

پیشانی ِ سختی‌ست سنگ که رویاها در آن می‌نالند
بی‌آب موّاج و بی‌سرو ِ یخ زده.
گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.

باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌ها
که بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودند
تا به سنگپاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.
سنگپاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به
خون‌شان آغشته کند.

........

بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه احمد شاملو

+   ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱

دالان ها

 

وارسی"
زن همان‌طور که کنار خیابان نشسته بود با عجله یک یک کیسه‌های پلاستیک را که درون آنها پر از لباس‌های درهم و برهم بود، وارسی می‌کرد. پسربچه و دختربچه‌ای بالای سرش ایستاده و نظاره می‌کردند.زن نسبتا پیر بود و بچه‌هایش لباس‌های کثیف و ژنده‌ای در برداشتند. زن هر پلاستیک را واژگون کرده روی آسفالت‌ها و لباس‌ها را با دقت ورانداز می‌کرد؛ آنهایی که به نظرش خوب بودند، دوباره درون پلاستیک می‌گذاشت. بعد که همه‌ی پلاستیک‌ها را زیر و رو کرد و لباس‌های به‌درد بخور را درون آنها جای داد، یک دسته لباس اضافی و به‌درد نخور را کنار جوی آب گذاشت.
همین‌طور داشتم تماشایش می‌کردم و او اصلا به اطرافش توجهی نداشت.
بعد بچه‌ها را دیدم پلاستیک‌ها را بر دوش گرفته و به سرعت دور شدند. زن را هم نفهمیدم به کدام طرف رفت. با خود گفتم لابد بچه‌ها از این که لباس تقریبا درست و حسابی‌تری گیرشان آمده خوشحال شده‌اند. بعد به ذهنم رسید که شاید یکی از آنها به دیگری خواهد گفت: ببین، این لباس‌ها را دیگر نمی‌فروشیم، اونارو تنمون می‌کنیم. خیلی قشنگن، نه؟
فردای آن روز دوباره دیدمشان. همان لباس‌های ژنده و کثیف دیروز تنشان بود و داشتند کارتون‌های خالی را از جلوی مغازه‌ها جمع می‌کردند.
------
منصوره اشرافی- از کتاب " دالان ها"
نشر شورآفرین 1395

+   ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٥/۳/۳

یادداشتی از علیرضا ذیحق- نگاهی به کتاب دالان ها

نگاهی به کتاب " دالان ها " اثری از منصوره اشرافی 

رقص خنجر ها در دشتی مشوش / یادداشتی از علیرضا ذیحق


منصوره اشرافی را با شعرها ، نقاشی ها و نقد و تحلیل های ادبی اش می شناختم و ولی با چهره ی داستانگویی اش هیچ آشنایی نداشتم . کتاب " دالان ها " اما مرا با زاو یه ای دیگر از خلاقیت بدیع او همراه نمود و تصویری دیدم از نسلی سوخته که با آرمان هایش عجین بود و تاوان های سخت چون رگباری کوبنده هستی اش را از ریخت می انداخت . " دالان ها " مجموعه ای از روایت های داستانی است که برخی از نظر ساختاری چنان گیرا و تکنیکی کار شده که قصه ای تمام عیار می باشند و بعضی در حد روایت باقی می مانند و این نیز همگون خواسته های نویسنده است که دوست داشته چنین باشد و بیشتر ازآن که با فرم و ساختار درگیر باشد به بیان آلامی بپردازد که عمری در خفای دل اش پرورانده است و حالا می خواهد پروازش بدهد .
" دالان ها " بیش از آن که ما را با بن بست ها مواجه سازد به نوری تابان در انتها سوق می دهد و انسانی است که امید چون موجی در دل اش لبریز است و علیرغم همه ی ناکامی های نسلی که روزگاری جوان بوده و تا چشم باز کرده رقص خنجرها را شاهد بوده است که بر گرده ها فرود می آمده و اگر امروزه روز بودنی را شاهد است شانش و اتفاقی بیش نیست . 
منصوره اشرافی در " دالان ها " ما را از تو در توهای راهی گذر می دهد که شاهد کتاب سوزان ها و گداختن روح و روان قبیله ای هستیم که چشم و چراغ آینده بودند و حالا که دنبالشان می گردی جز این که بدانی حتی استخوانهاشان نیز پودر شده اند چیزی دستت را نمی گیرد . اما همه ی کتاب این نیست ورسالتی بس شگرف را بر دوش می کشد و از زن ها چنان زیبا و عمیق سخن می گوید که مثل شعله ی ماهی پرتلاطم ، کتاب را از نور می آکَنَد . از مردانی سخن می گوید که به اغوای زنان می اندیشند بی آن که به ظرافت روح آانان وقوف یابند ویا که ب زخم و رملال دل آنها مرهمی باشند ." زنانی که زندگی را همچنان دوست داشته و دارند و چون وظیفه ای فراموش نشدنی آن را به پایان می رسانند ."
منصوره اشرافی در داستان " مردگان زنده " بی آن که بخواهد از فلسفه نوشتن " دالان ها " سخن بگوید ناخود آگاه بر اساس ضرورت محتوایی چنین می گوید :
" سال های سال بود که فقط با خودم حرف می زدم . اما اکنون به یکباره مصمم شدم که همه ی حرف هایم را بنویسم همه ی شرح ملال هایم را بنویسم چرا که و قتی هیچ معنایی برای زندگی پیدا نمی کنم باید زندگی هایی را بنویسم که پر از معنا هستند . چرا که بدین ترتیب شاید دیگر نیازی به جستجو برای یافتن معنای زندگی نخواهم داشت . شاید زندگی کردن محض خاطر دیگران ، از زندگی کردن محض خاطر خویشتن ، آسانتر باشد ..."
منصوره اشرافی ، شاعر ، نویسنده و نقاشی است که به هربّعدی از خلاقیت اش نگاه می کنی با انبوهی فروزان از ستاره هایی روبرو هستی که ماندگاری شان در درخشندگی تعهدی است که بر پیشانی آنان تلأ لؤ دارد و همیشه حرفی از انسانیت برآنان جاری است . من در" دالانها " خلوت می کردم و بعضی از نوشته ها ها را به خاطر نثر زیبا و محتوایی که روح من را نشانه می گرفت و آلام و شادیهایم را در آن می دیدم چند باره می خواندم و در هر خوانشی به عمقی دیگر دست می یافتم . به قول نویسنده " مشوش شده و به جستجوی آرامش از دست رفته بر می آمدم ." در" دالان ها " چنانچه نویسنده نیز متذکر شده " مرزی میان خاطره ، رویا و واقعیت وجوندارد " و این ویژگی سبب گردیده که تو به گنجی دست یابی که آسان آن را از دست ننهی . *

*دالان ها ، منصوره اشرافی ، چاپ اول : 1395، نشر شور آفرین – تهران 
** مطالب داخل گیومه از کتاب " دالان " هاست .

 

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=225172727867469&id=100011242305290

+   ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٥/٢/٢٧

دالان ها

دوستانی که راهی نمایشگاه کتاب می شوند این روزها، در صورت تمایل می توانند اکثر کتابهایم را از نشر شورآفرین در این آدرس تهیه کنند.
نشر شور آفرین- سالن 2 راهروی 4 غرفه 750
و نیز تهیه اینترنتی کتاب دالان ها از شهر کتاب:

کتاب «دالان‌ها» مجموعه‌ای از روایت‌ها و خرده روایت‌هاست که از سوی نشر شور‌آفرین منتشر شده است.
 

+   ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/٢/٢٢

دالان ها

کتاب «دالان‌ها» مجموعه‌ای از روایت‌ها و خرده روایت‌ها

 

ادامه مطلب در اینجا ...

+   ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٥/٢/٢٠

کتابهای من در نشر شور آفرین

کتابهای من در نشر شور آفرین:
دوستانی که راهی نمایشگاه کتاب می شوند این روزها، در صورت تمایل می توانند اکثر کتابهایم را از نشر شورآفرین در این آدرس تهیه کنند.
نشر شور آفرین- سالن 2 راهروی 4 غرفه 750
و اما کتایها: 
1- « دالان ها» 
2- « در جست و جوی هویت» 
3-« فرشته ای در خانه» 
4- «فریاد بلند عصیان»
5- « دریغا از عشق» 
6- « نفس های پنهان» 
7-« مرگ خلاصه شد»

 

+   ; ٤:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/٢/۱٦

خبرگزاری کتاب ایران - دالان ها


 
 

+   ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/٢/۱٥

منتشر شد

منتشر شد
" دالان ها" مجموعه ای از روایت ها و خرده روایت ها، توسط نشر شورآفرین منتشر شد. 
چگونگی تهیه آن را، بزودی خواهم نوشت.
" شرح مختصری در مورد کتاب دالان ها
این کتاب مجموعه یست ازتصویرهای فکری که  بعضی از آنها شکل و شمایلی داستانگونه به خود گرفته اند و گاه رویاهایی را با کلمه به تصویر کشیده اند. نظم و ترتیب خاصی در نوشته ها وجود ندارد و به طور وضوح پیوستگی میان قطعات، نیست اما به شکلی درونی می توان گفت که کامل‌کننده یکدیگر هستند. هر قطعه بیان اندیشه ایست که با واژه تا حدی امکان پذیر شده است."

+   ; ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/٢/۱٢

شعر

فکر می کنم لازم باشد که توضیح داده شود، "قاصدک" (قبل از پیدایش موبایل و اینترنت و مسنجرها و شبکه های اجتماعی)، نقش پیام رسانی داشته!
------
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما 
گرد بام و در من 
بی ثمر می گردی 
انتظار خبری نیست مرا 
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 
برو آنجا که تو را منتظرند 
قاصدک 
در دل من همه کورند و کرند 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب 
قاصد تجربه های همه تلخ 
با دلم می گوید 
که دروغی تو ، دروغ 
که فریبی تو. ، فریب 
قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای 
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای 
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک 
ابرهای همه عالم شب و روز 
در دلم می گریند .
------
مهدی اخوان ثالث

+   ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٥/٢/٦

دالان ها

 

" دالان ها" به زودی ...

 

 

+   ; ٦:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/٢/٢

تی اس الیوت

 

 

آوریل ستمگر ترین ماه هاست
گل های یاس را از زمین مرده می رویاند ،
خواست و خاطره را به هم می آمیزد ،
و ریشه های کرخت را با باران بهاری برمی انگیزد .
زمستان گرممان می داشت ،
خاک را از برفی نسیان بار می پوشاند ،
و اندک حیاتی را
به آوندهای خشکیده توشه می داد .
تابستان غافل‌گیرمان می‌ ساخت
از فراز اشتارن برگرسه
با رگباری از باران فرا می‌ رسید
ما در شبستان توقف می‌ کردیم
و آفتاب که می‌ شد
به راهمان می‌‌ رفتیم ؛
به هوفگارتن
و قهوه می‌ نوشیدیم
و ساعتی گفت‌ و گو می‌ کردیم.
------
تی اس الیوت - سرزمین‌هرز‌‌‌‌‌‌‌
ترجمه‌بهمن‌شعله‌ور
 

+   ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٥

یک شعر

به من نشان دهید
دور دستها را

جایی 
دور
دور
دور
تا بگریزم

جایی برای زیستن
برای اشک 
برای خنده 
برای سکوت
و ابدیت.

نشان دهید
جایی 
که پنهان کنم
آتش هستی را.
---------
منصوره اشرافی- کتاب" این تاح خار"

+   ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٢

شعر

"علف"
اجساد را در" اوسترلیتز" و "واترلو" تلنبار کنید.
رویشان خاک بریزید و بگذارید کارم را بکنم-
من علفم. همه را می پوشانم.

و در" گتیزبورگ " تلنبارشان کنید
و در" ایپرس" و "وردن" تلنبارشان کنید.
رویشان خاک بریزید و بگذارید کارم را بکنم.
دو سال، ده سال، و مسافران از راهنما می پرسند:
اینجا کجاست؟
ما حالا کجاییم؟

من علفم.
بگذارید کارم را بکنم.
--------------------
کارل سندبرگ

اسامی خاص مربوط به جنگ‌های ناپلئون، جنگ داخلی آمریکا، و جنگ جهانی اول.
ترجمه بهروز حاجی‌ محمدی

 

+   ; ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/۱/۱٤

← صفحه بعد
Powered by PersianBlog.ir