یادداشت های اهور

یادداشت هایی درباره هنر و ادبیات

گفتگو با محوریت پست مدرنیسم در سایت کافه داستان
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧  کلمات کلیدی: علیرضا اجلی ، سایت کافه داستان ، گفتگو

 

گفتگوی علیرضا اجلی با من  " با محوریت پست مدرنیسم"  در سایت ادبی کافه داستان

 

بخشی از این گفتگو:

...به شکل بسیار وحشتناک و تاسف باری، روابط و بده بستان، جایگزین شایستگی و قابلیت، در عرصه هنر و ادبیات شده است. بین شاعر و نویسنده و منتقد و روزنامه نگار و ناشر و غیره، فقط دوستی و آشنایی و روابط بازاری حکمفرما ست و اصولا چون خصلت ما ایرانی ها تعارفهای بیش از حد و تملقهای مبالغه آمیز است، در عرصه ادبیات هم، این شکل از روابط جایگزین منطق و درست اندیشی شده و دوستی نشانه اش تعریف و تمجید مبالغه آمیز و انتقاد نشانه دشمنی محسوب می شود.

متاسفانه درد بزرگی که گریبانگیر اکثر هنرمندان ماست، درد شهرت و عطش معروفیت است. به هزار دری می زنند و با هزار حیله و ترفند سعی در خودنمایی و متمایز و متفاوت نشان دادن خود از دیگران می شوند. این همه شعر و داستان بی سر و ته، با ته مایه های اروتیکی( موضوع باب روز و مورد پسند)، فقط تقلایی برای اسم در کردن.

یکی از دلایل عمده عدم رشد ادبیات ما، همین است که اغلب ادبیات را نه بعنوان هدف نیست بلکه بعنوان وسیله به کار برده اند.

در درجه اول، فضیلت یک انسان، در انسانی فکر کردن اوست و اینکه قادر باشد که درست زندگی کند. بنا براین هنرمند بودن، نشانه ی فضیلت و یا برتری بر دیگران نیست. به شخصه برای آدمهایی که هیچ ادعایی ندارند، اما درک و شعور درستی از انسان بودن و روابط انسانی دارند و می توانند خوب " فکر" کنند، ارزش بیشتری قایلم تا هنرمندان پر مدعایی که هر نوع رفتار غیر انسانی شان را با بر چسب روشنفکری و پست مدرن بودن، توجیه می کنند .

در تاریخ حتما شنیده ایم که نرون هم چنگ می نواخته و روح حساس و هنرمندانه ای داشته، هیتلر هم نقاشی می کرده و صدام هم داستان و شعر می نوشته... پس داشتن هنر، به تنهایی، هیچ فضیلتی نیست.

 


 
تنها مرده ها، عزیزند
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳  کلمات کلیدی: حاشیه زندگی ، سمانه مرادیانی

اندر بابِ خودکشتن  "سمانه مرادیانی"  ها  و امثال او

و نیز همه سمانه مرادیانی هایی که هنوز زنده اند

 

 

ما که بودیم، نبودیم کسی،

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم، همه یار شدند،

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا

تا رفت به عزت ببرندش سر دست



 
خانه ام ابریست
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢  کلمات کلیدی: حاشیه زندگی ، نیما یوشیج ، آنسل آدامز ، شعر

 

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟


 
یک شعر از احمد شاملو
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٩  کلمات کلیدی: شعر ، احمد شاملو

 

نفسِ خشم آگین مرا

                           تند و بریده

                                        در آغوش می فشاری

و من احساس می کنم که رها می شوم

و عشق

مرگ رهایی بخشِ مرا

از تمامی تلخی ها

                        می آکند .

بهشت من جنگل شوکران هاست

و شهادت مرا پایانی نیست .

 

احمد شاملو


 
زندگی، کشاندن خویشتن رنج آلود
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٩  کلمات کلیدی: حاشیه زندگی ، یادداشت ادبی ، میلان کوندرا

...چگونه می توان در جهانی زندگی کرد که با آن سازگاری نداری؟

چگونه می شود با مردمی زندگی کرد که نه در رنجهایشان سهیم هستی و نه در شادی هایشان؟

و بدانی که تو جزوشان نیستی؟

... در روزگاران قدیم آدمهایی که با دنیا سازگار نبودند و شادیها و رنجهای آن را ازآن خویش نمی دانستند به صومعه ای پناه می بردند. اما قرن ما حق نا سازگاری با دنیا را برای هیچ کس قائل نیست و بنا براین صومعه ای نیست. دیگر مکانی جدای از مردم و دنیا وجود ندارد. تنها چیزی که از چنین مکانی بر جا مانده خاطره و آر مان یک صومعه است. او به صومعه پارم پناه برد ؛خیال یک صومعه.اگنس به خیال باز یافتن صومعه هفت سال است که به سویس می رود. صومعه راههای متروک دنیا

...جادهای که از شاهراه منشعب شده بود و آگنس در آن حرکت می کرد آرام بود؛ و ستارگان دور دست : ستارگان بینهایت دور دست بر فراز آن می درخشیدند. اگنس می راند و فکر می کند:

زندگی؛هیچ شادییی در آن نیست. زندگی:کشاندن خویشتن رنج آلود است در دنیا.

اما هستی؛ هستی شادی است. هستی :چشمه شدن است؛چشمه ای که جهان چون باران گرمی بر آن می بارد.

                                         بر گرفته از :  کتاب "جاودانگی-" میلان کوندرا


 
در حاشیه های زندگی
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧  کلمات کلیدی: حاشیه زندگی

 

مسلم است که " نیاز به دیگری" آدمها را به هم نزدیک می کند . اما دوام و ثبات این نزدیک شدن، نسبت کاملا مستقیمی دارد به نوع و شکل و عمیق یا مقطعی و سطحی بودن این نیاز.

تنها انسانهایی می توانند به هم نزدیک شوند و در این نزدیک بودن دوام بیاورند که نیازهایشان به دیگری، عمیق و گسترده و درونی و همه جانبه باشد. در غیر این صورت، هر گسستنی، حکایت از این دارد که نیاز به دیگری، تحت تاثیر شرایطی مقطعی بوده که با بر طرف شدن آن شرایط، آن نیاز هم بر طرف شده است.


 
اندر باب براهنی و تعصب
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧  کلمات کلیدی: یادداشت ادبی ، حاشیه زندگی ، رضا براهنی

 

همینطور که داشتم در آشپزخانه ظرفها را می شستم، فکر هم می کردم ( اتفاقا آشپزخانه هم محل خوبی برای فکر کردن است چون در همان حینی که داری کارهایی را که نیازی به فکر کردن ندارد، انجام می دهی، می توانی به موضوعات مختلفی هم که به ذهنت می آید اندیشه کنی) ( قابل توجه خانمهایی که معتقدند  کارهای خانه مانع از تفکر می شود!) بهر حال از موضوع دور نشوم...فکرم یکباره معطوف شد به "براهنی"و کنش های گوناگونش در ادبیات. البته بلافاصله بعد از اسم براهنی، نام زادگاه او به ذهن متبادر می شود و بعد فکر معطوف می شود به سمت نویسندگان و هنرمندان این خطه.

(البته از نظر من هنر نه مرز می شناسد و نه سرزمین و دسته بندی کردن هنرمندان به مکان جغرافیایی خاص،  به نوعی محدود کردن اوست.)

باز همینطور که شستن ظرفها ادامه داشت فکرم به اینجا رسید که  چرا نویسندگان شهرستانها ، همیشه و اغلب برای خودشان یک الگو، ناشی از تعصبات "مکانی" دارند و این الگو  بدون استثنا، یک همشهری صاحب نامشان هست؟

 مثلا همین براهنی  و نویسندگان همشهری او.  در صد بسیار زیادی از اهالی قلمی که با او همشهری اند، به نوعی سعی کرده و می کنند براهنی ثانی شوند و  از راه و روش وسبک او  در ادبیات پیروی می کنند، بعضی ها به صورت روشن و شفاف و بعضی ها تلویحا . حتی  به طور ناخود آگاه سعی کرده اند پا جای پای او بگذارند و گاه تا شبیه سازی سبک زندگی  با او پیش رفته اند.

خاصیت الگو سازی در انسان مسله ای اجتناب ناپذیر است . اما اینکه الگویمان  رنگ و بوی تعصب نژادی و قومیتی به خود بگیرد، جای بسی حرف و سخن است. 

بیاییم جهان وطنی فکر کنیم و همه را متعلق به خود بدانیم و خود را متعلق به همه.  وقتی به هنر و هنرمندان نگاه می کنیم فراموش کنیم که کجایی هستیم و کجایی هستند. بعد خواهیم دید که هیچ کس نه صد در صد قابل ستایش و تایید است و نه صد در صد مردود و مورد انتقاد.



 
نقاشی برایم آفرینش دوباره طبیعت است_ گفتگو با منصوره اشرافی شاعر و نقاش مشهدی
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧  کلمات کلیدی: نقاشی ، گفتگو ، روزنامه شهرآرا ، مشهد

 

 روزنامه  مردم مشهد - شهر آرا ( 8/26/ 1390)

 

 نقاشی برایم آفرینش دوباره طبیعت است

واژه و خط و رنگ و کاغذ و بوم، سازه‌های هنر منصوره اشرافی‌اند. هنرمند مشهدی که نویسنده‌ای درباره‌اش نوشت: شعرش نقاشی و نقاشی‌اش شعر است. در واقع آمیزشی از انتزاع و طبیعت در آثار اشرافی به‌ویژه به نقاشی‌هایش بدل به تصویر می‌شوند و آن‌ها را شکل می‌دهند. طبیعت در این آثار در هیئت گل آبزی، درخت، برکه، خورشید، باد، انار، ماسه، جنگل و... رخ می‌نماید اما این طبیعت همانی نیست که هر نگاه واقعگرا ثبت می‌کند؛ طبیعتی است که از صافی ذهن شاعر-نقاش بیرون آمده است. اشرافی در مشهد زاده شده و تا سال 1356 که برای تحصیل در رشته حقوق به تهران می‌رود در زادگاهش به سر برده است. او از نوجوانی شعر گفتن را آغاز کرد و  اصول اولیه نقاشی و طراحی را هم پیش از مهاجرت به پایتخت طی دوره ای چند ماهه نزد استاد مهران صدرالسادات فراگرفت و سپس نزد خود به کار ادامه داد. تا کنون دو کتاب شعر از او با عنوان «خورشید من کجاست؟» و «این تاج خار» منتشر شده و یک کتاب نقد و بررسی  با عنوان" معشوق بی صدا" و کتاب‌های دیگری را هم آماده دارد اما هنوز به ناشر نسپرده است.  وی تاکنون از کارهای خود دو نمایشگاه نقاشی  با عنوان " سکوت سپری شده" و" تا گیاه تازه ای بروید" را  در سالهای پیش بر گزار کرده است.

*نقاشی و شعر، هریک از چه زمانی به زندگی شما وارد شدند؟

  می شه گفت که من با " خواندن" بزرگ شدم و رشد پیدا کردم. غیر از درس و مشق مدرسه تنها کار دیگری که برای انجام دادن برایم باقی بود خواندن بود. خواندن همه چیز. از روزنامه و مجله های مختلف و گوناگون که  در زیر زمین خانه مان همیشه انبار  بود تا کتابهای مختلفی که در خانه مان وجود داشت.

خصوصا تابستان ها که نه همبازی ای در کار بود و نه گردشی و تفریح و مهمانی و مسافرت و غیره و من تقریبا همه اوقات در میان نوشته ها و خواندنی می لولیدم.

 از دوران دبیرستان یعنی از سن 15-14 سالگی  در حالی که به طور مستمر مطالبی را به صورت نثر می نوشتم شعر گفتن را هم رسما آغاز کردم و برای نشریات مختلف  شعر ومطلب می‌فرستادم و برایم خیلی خوشحال کننده و مایه تشویق بود که شعر ها و نوشته هایم را در آن سن و سالی که بودم می پذیرفتند و چاپشان می کردند. نقاشی را هم  بسیار دوست داشتم واز نوجوانی به‌شکل غیر حرفه‌ای و صرفا برای خودم می‌کشیدم اما از 18-17 سالگی به طور جدی  و با یاد گیری تکنیک کار با ابزار مختلف به آن روی آوردم. درواقع نقاشی را از کودکی و دوران دبستان و پیش از اینکه به شعر گرایش پیدا کنم دوست داشتم منتها  بعدها  که بزرگتر شدم نمی‌خواستم نقاشی‌ای بکشم که به‌طور متداول همه بچه‌ها با مدادرنگی و کاغذ می‌کشیدند. دلم می‌خواست با رنگ روغن و روی بوم نقاشی کنم هرچند اصول آن را نمی‌دانستم ولی همیشه در ذهنم بود که زمانی باید آن را بیاموزم تا اینکه بر حسب اتفاق با آقای صدرالسادات که در مرکز هنرهای تجسمی مشهد استاد نقاشی بودند آشنا شدم و توانستم نقاشی را یاد بگیرم.

*ویژگی مشهود نقاشی‌های شما علاقه به طبیعت است. این علاقه از کجا ناشی می‌شود؟

علاقه من به این شکل نیست که صرفا بخواهم با نقاشی کردن طبیعت، آن را بازنمایی کنم. اگر قرار باشد همان چیزی را که می‌بینم بکشم که این کار را یک عکاس هم می‌تواند انجام دهد و به زیبایی از طبیعت، عکس بگیرد. من سعی می‌کنم حس و ادراکات خود را از آنچه در یک منظره یا شکلی از طبیعت می‌بینم به بیننده انتقال دهم چرا که معتقدم برای رسیدن به مرحله ادراک، چیزی به جز طبیعت در اختیارمان نیست.

* یعنی رویکرد انتزاعی و واقعگرا نبودنتان در به تصویر کشیدن طبیعت را باید در همین راستا ارزیابی کرد؟

بله. درون شخص هنرمند با هنرش به معرض دید گذاشته می‌شود که هنرمند نقاش نیز از این قاعده مستثنی نیست. اینکه او صرفا بخواهد دیده‌ها را بدون واسطه قرار دادن ذهن ارائه کند که ارزشی ندارد. هنرمند نقاش باید یک دیدگاه و افق جدید را برای مخاطب به نمایش بگذارد که آن دیدگاه می‌تواند همان دنیای درونی هنرمند یا نگاهش به درون خودش باشد که در مورد من در قالب طبیعت بیان می‌شود. طبیعت برای من در عین عادی بودن و روشن و شفاف بودن، غیر عادی و محو و پوشیده در مه است.

* نقاشی چگونه می‌تواند ابزار انتقال ادراکات باشد؟

همان‌طور که شاعر، حس، تخیل و درکش و کلا آنچه را که می‌خواهد به خواننده بگوید با کلمه انتقال می‌دهد نقاش نیز با استفاده از رنگ و طرح و تصویر، آنچه را باید، به بیننده منتقل می‌کند. به عبارتی در همه هنرها این بحث انتقال ایده و درک به مخاطب وجود دارد؛ فقط ابزار است که فرق می‌کند. نقاشی برای من یک نوع آفرینش دوباره از طبیعت است. هنگامی که با نقاشی به آنچه در ذهنم بوده دست پیدا می‌کنم و تصورات و درک خود از نمادها را روی بوم می‌آورم به نوعی آزادی دست پیدا می‌کنم که می‌تواند احساسم را بیان کند یا به ادراکاتم تحقق بخشد.  گستره بوم به مثابه موجود زنده ای است که می توان در آن فریادهای ساکت و خاموش را دید.

*رویکرد انتزاعی شما تحت تاثیر نقاش یا مکتب خاصی شکل گرفته است؟

من همیشه از کپی کردن از روی دست دیگران پرهیز کرده‌ام و چند کاری را هم که به این شکل کشیده‌ام جزو آثارم به شمار نمی‌آورم. درواقع کوشیده‌ام از همه تاثیر گرفته و به طور مطلق و خاص از هیچ کس تاثیر نگیرم. اما در میان تمام سبک های نقاشی، که آثار بی نظیر زیادی در آنها وجود دارد اکپرسیونیسم را بیشتر دوست دارم و کارهایم نیز  اغلب در همین مایه است. این سبک شکلی از هنر است که برای واکنش های عاطفی هنرمند اولویت قائله و بیشتر بر مبنای تفکرات و تخیلات درونی هنرمند شکل گرفته و کمتر به مفاهیم قرادادی زیبایی توجه داره؛ یعنی در کار هنرمند اکپرسیونیست، بیشترین غلبه، با دنیای ذهنی است. دنیایی که  حتی گاهی سخت غم انگیز می شود چرا که رویکرد صرفا ارایه زیبایی نیست.

*نظر شما درباره تاثیر متقابل شعر و نقاشی‌تان بر همدیگر چیست؟ اصلا با این گفته موافقید؟

اگر بخواهیم ابعاد بزرگ‌تری به قضیه بدهیم کل دنیای بیرونی که بر دنیای ذهنی یک انسان هنرمند تاثیر می‌گذارد در آثار هنری‌اش نمود دارد.بنابراین پر واضح است دو هنر که سرچشمه هر دوی آنها تخیل است و عنصر تصویر در آنها مهم است، بر یکدیگر تاثیر متقابل داشته باشند. در مورد خودم، باید عنوان کنم که نقاشی و شعرم بر هم تاثیر داشته‌اند و این تاثیر به‌گونه‌ای بوده که حتی نمی‌توانم آن‌ها را از هم تفکیک کنم. نمی‌توانم بگویم کدامیک اولویت یا ارجحیت دارد و بر دیگری اثر گذاشته است؛ زیرا به موازات هم برای من اهمیت داشته‌اند. گاهی اوقات شعر و گاهی نقاشی به من در کشف و دریافت  حس ها و ادراکات کمک کرده اند اما برای من این دو هنر لاینفک و مکمل هم اند چرا که  ریشه ی هر دو  در عالم هستی ست.

*شما می‌گویید نمی‌توانید این دو هنر را از هم تفکیک کنید. با این حساب چه عاملی باعث می‌شود یکی از آن‌ها را برای انتقال یک حس خاص برگزینید؟

البته دوره‌هایش برایم تفکیک شده؛ یعنی من برای مدتی نقاشی می‌کنم و به طور متوالی به آن تمایل دارم. بعد از مدتی که به سمت ادبیات می‌روم دیگر نقاشی نمی‌کنم و فقط به شعر می‌پردازم. .این دوره‌ها کوتاه و گاهی هم بلندند اما این‌طور نیست که کارهایم در هم ادغام شوند و مثلا یک روز نقاشی و یک روز شعر بگویم. وقتی ذهن درگیر ساختن تصاویر ذهنی بشود، این تصاویر گاه بنا بر شکلی که خودشان را به ذهن تحمیل کرده اند در جریان نقاشی فرا خوانده می شوند و گاه درون شعر. البته حقیقت این است که شعر، هنری است با دامنه ای گسترده تر و مفهومی ژرف تر.

*خودتان می‌توانید یکی از تابلوهایتان را که شعریت را در آن پررنگ می‌بینید یا یکی از شعرهای خود را که به‌مانند یک نقاشی است مثال بزنید؟

 بسیارزیاد پیش می‌آید در میان نقاشی‌هایم کاری پیدا کنم که با یکی از شعرهایم مناسبت و هماهنگی داشته و به عبارتی واژه را با رنگ ارائه داده باشم؛  که بهر حال علت این امر هم اینه که هر دو برخاسته از ذهن و فکری مشترکد.  اما بااین‌حال  کارهایی هم هستند که چون همزمان با هم خلق نشده‌اند نمی‌شود گفت کاملا بر هم انطباق دارند. من تابلویی دارم که در آن دو تا دست، خاری به شکل تاج را گرفته‌اند. چنین تصویری بر می‌گردد به یکی از شعرهایم به نام «این تاج خار»: این تاج خار،/ از آن کیست/ اکنون فتاده زیر پای من./ آه،/ ای مسیح!/ شرمسار/ تاج ات را به سر می نهم/ و به جای تو / بر خاک می افتم.  این دو اثر در دو زمان متفاوت آفریده شده‌اند اما بسیار با هم همخوانی دارند.

*من آن تابلو را دیده‌ام. به نظر می‌رسد با اشاره‌ای به مصائب حضرت عیسی(ع) قرار است بازتاب‌دهنده رنجی اسطوره‌ای برای بشر باشد. اگر چنین برداشتی را بپذیرید آیا می‌توان گفت که در لحظه سرودن شعر مورد نظر هم همین مفهوم را در نظر داشته‌اید؟

بله. به حضرت عیسی(ع) توجه داشته‌ام که البته این توجه ربطی به مفاهیمی چون مسیحیت و باورهای آن نداشته است. هم در آن شعر و هم در نقاشی مورد بحث، نمادی از مظلومیت یا یک نوع قربانی شدن  نوع انسان مدنظرم بوده است و اینکه گویی این نوع رنج هیچگاه پایانی نداشته و نخواهد داشت.

*گاه می‌شنویم که مثلا فلان نقاشی شعر محض است. به اعتقاد شما این «شعر محض بودن» بر کدام ویژگی آن نقاشی خاص تاکید دارد؟

این ویژگی در مورد هنرهای دیگر هم می‌تواند مصداق داشته باشد؛ یعنی مثلا یک موسیقی هم می‌تواند شعر محض باشد. در خیلی جاها گفته شده: «ناب‌ترین شکل هنر، شعر است» که بر سر درستی یا نادرستی آن بحثی ندارم اما شاید وقتی یک اثر هنری را به شعر تشبیه می‌کنند می‌خواهند بگویند که شکل ناب هنری دارد و مثلا کمال ایجاز در آن به کار رفته یا کمال را در مفهوم آن می‌توان یافت. بهرحال با این تشبیه کیفیت تخیلش را توصیف کرده ایم، چرا که شعر کیفیت اصیل همه هنرها و سرچشمه ناب همه الهام هاست. البته من خودم هیچ‌وقت چنین تشبیهی نکرده‌ام؛ چون هر هنری را در جایگاه خود تعریف می‌کنم و اصلا برای تشبیه هنرها به همدیگر لزومی نمی‌بینم. شعر واقعی و خوب می‌تواند مثل یک تابلوی نقاشی و تابلوی نقاشی نیز می‌تواند مانند یک شعر باشد اما چه الزامی هست که به هر شکلی آن‌ها را با هم مرتبط کنیم.

یا برای نزدیک شدن تابلوی نقاشی به شعر، نقاش حتما باید شاعر باشد؟

نه. می تواند نقاش،  بالقوه شاعر نباشد، اما بالفطره شاعر است. انسان پیش از اندیشیدن بر حسب مفاهیم منطقی، تجربه ها و ادراکات خودش را به وسیله تصویر نشان داده است. نقاشی های درون غارهای دوره ی پارینه سنگی.

به نظر من  اگر نقاشی کردن را از  یک نقاش بگیریم،  شاعر شدنش چندان محتمل نیست، ولی اگر شعر گفتن را از یک شاعر سلب کنیم، بسیار محتمل است که به نقاشی روی بیاورد. چرا که رویاها و اندیشه ها و تصاویر ذهنی یک شاعر قابلیت زیادی دارند که به تصویر و نماد تبدیل شوند و در واقع شکلی را از خود ارایه دهند که در آن نیروی شعری مشاهده شود.

معمولا هم نقاشی هایی که شکلی از رویا را القا می کنند به شعر نزدیک می شوند.  به طور مثال در هم آمیزی  رویا و وهم   در بسیاری از کار های " دالی" تصویرهای شعری را القا می کنند.

 اماکلا فکر نمی‌کنم الزامی  درارتباط شعر با نقاشی باشد؛ چون خیلی از هنرمندان بوده‌اند که در کنار شعر سرودن فیلم ساخته‌اند یا موسیقی‌دان بوده و یا  فیلمساز بوده‌اند. باوجوداین چون عنصر تصویر در شعر و نقاشی عنصری اصلی و پایه‌ای است این دو هنر می‌توانند ارتباطی تنگاتنگ با هم پیدا کنند. البته تصویر در هنرهای دیگری هم وجود دارد اما تصویر شعری متفاوت است و باید ناب باشد و نمی‌تواند  تصویری پیش‌پاافتاده باشد چرا که جایگاه برتر کلمه در میان همه داستانها و اسطوره های مربوط به آفرینش مشهود است و بی تردید کلمه نیروی آغازین و سرچشمه همه هستی ست.

*چه اشتراکاتی میان تصویر در شعر و نقاشی وجود دارد؟

اشتراک  میان تصاویر شعر و نقاشی عنصر ذهنی و تصاویر ذهنی ست که به شکل نماد و استعاره  در قالبی فشرده ارایه می شوند.

فشردگی تصویر ذهنی در نقاشی و شعر خیلی به هم نزدیک است.

نقاشی چیزی غیر از رنگ و طرح نیست که این‌ها تصویر را فشرده می‌کنند. درست مانند شعر که واژه‌ها خیلی باید با ایجاز در کنار هم قرار گیرند. در نثر این گونه نیست و می‌توان همان واژه هایی را که در شعر به کار می‌رود توضیح و  یا شرح داد؛ یعنی خیلی باز و گسترده است.

*و آخرین پرسش: گاه، مثلا در کارهای خود شما، با تابلوهایی روبه‌رو می‌شویم که شعری نیز در حاشیه آن‌ها نوشته شده. از دید منصوره اشرافی این همراهی چه کارکردی دارد؟

درسته. بعضی از کارهایم هستند که در گوشه ای از آن چند خطی نوشته شده است و به نظرم این کار در جهت

کمک بیشتر به فهم و نگاه بیننده است  نسبت به آنچه که نگاه می‌کند  و یا فکر کرده ام این شعر  با این نقاشی در کنار یکدیگر هم مفهوم را بهتر می‌توانند برسانند و هم خواننده را از اینکه ذهنش به بیراهه برود باز ‌دارد؛‌ یعنی کمک می‌کند مخاطب مستقیم همان چیزی را دریابد که مدنظر هنرمند بوده است. در واقع قصد داشته ام " روح مکان" و آگاهی از فضا را به بیننده ارایه کنم چرا که در پس تصاویر طبیعت، روحی محبوس که همان سرچشمه  و نیروی محرکه هنر است، وجود دارد.

برای آخرین کلام باید بگویم که هنری بیان پر توان نیروی زیستن است. نیرویی که هرگز متوقف نمی شود و در ژرفای واقعیت غوطه ور است.

 

گفتگو از وحید حسینی


 
یک شعر _ نیما یوشیج
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦  کلمات کلیدی: شعر ، نیما یوشیج

 

 

نام بعضی نفرات


یاد بعضی نفرات
روشنَم می دارد:
اعتصام یوسف،
حسن رشدیه.

قوّتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم
گرم می آید از گرمیِ عالی دَمِ شان.

نام بعضی نفرات
رزقِ روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد.

 

نیما یوشیج


 
یک شعر از نیمای بزرگ
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦  کلمات کلیدی: شعر ، نیما یوشیج

 

برف

 

زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی
همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.

 

نیما یوشیج


 
یک شعر از سالهای گذشته
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳  کلمات کلیدی: شعر ، حاشیه زندگی

این روزها که دفترهای گذشته های دور را ورق می زدم  شعری قدیمی را دیدم که درست سی و پنج سال پیش  نوشته بودمش .

 گفتم بد نیست اینجا هم بیاورمش:

 

 

حرفی بگو

 

 

 

 حرفی بگو.

 

بگذار بهار،

از پرچین باغ

پا فراتر گذارد.

بی پروازی،

 در حوصله ی آسمان نمی گنجد.

 

بگذار پرنده

پرواز را تکرار کند.

 

حرفی بگو.

 

بگذار،

آخرین برگ پاییزی

تردید را،

 همراه بهار

فراموش کند.

 

برای گفتن، همواره رخصتی نیست.

حرفی بگو

با من،

 از بهار،

از پرنده،

 از اندوه برگ.

 

منصوره اشرافی -  1356 مشهد


 
زیر هر سنگ
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٢/۱  کلمات کلیدی: یادداشت ادبی ، حاشیه زندگی ، ماهنامه گذرگاه

 

 لینک  نوشته من  با عنوان-" خروج"  نقبی به ساحت تفکر -درشماره 126 ماهنامه گذرگاه

 

 

زیر هر سنگ، روی هر برگ و پشت هر درخت، در میان ابر ها و بادها نا کجا آبادهایی نهفته است

 

همه جا سر شار از حس. 

 

 وا رهان آنان را از نا شناختگی، با یقینی نا زدودنی، به جهانی آرمانی.


 
...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠  کلمات کلیدی: حاشیه زندگی ، اجتماع

 

در کشوری که ما زندگی می کنیم اسف باری وضعیتِ نشر،  باند بازی ها و رفاقت بازی ها و بده بستان های مرسوم و متداول چیزی فراتر از این حرفهاست و اگر با این شرایط  سرخورده نشوی و بخواهی و بتوانی به کارت همچنان ادامه دهی، معلوم است که پوست کرگدن داری و دل شیر و جانی سخت.


 
یک نقاشی _ فرانسیسکو گویا
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/٢٥  کلمات کلیدی: نقاشی ، فرانسیسکو گویا

 

 

سوم ماه مه ۱۸۰۸ اثر، فرانسیسکو گویا

تیرباران شهروندان مادریدی توسط سربازان امپراطوری فرانسه در خلال سال‌های اشغال اسپانیا به دست ناپلئون


 
یک شعر از نیما یوشیج
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۳  کلمات کلیدی: شعر ، نیما یوشیج

 

 

 

 

ری را... صدا می‌آید امشب

 از پشت کاچ که بندآب

 برق سیاهِ تابشِ تصویری از خراب

 در چشم می‌کشاند.

 گویا کسی‌ست که می‌خواند...

 

 اما صدای آدمی این نیست.

 با نظم هوش‌ربایی من

 آوازهای آدمیان را شنیده‌ام

 در گردش شبانی سنگین

 زاندوههای من

 سنگینتر

 وآوازهای آدمیان را یکسر

 من دارم از بر.

 یک‌شب درون قایقِ دل‌تنگ

 خواندند آنچنان

 که من هنوز هیبت دریا را

 در خواب می‌بینم.

 

 ری را، ری را...

 دارد هوا که بخواند

 در این شب سیا

 او نیست با خودش

 او رفته با صدایش اما

 خواندن نمی‌تواند.


 
نگاهی بر رمان خروج ; نوشته علیرضا سیف الدینی
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱/۱۳  کلمات کلیدی: یادداشت ادبی ، نقد و بررسی ، علیرضا سیف الدینی

 خروج،نقبی به ساحت تفکر

 

نگاهی بر رمان " خروج" نوشته علیرضا سیف الدینی

 

 لینک این مطلب در ماهنامه گذرگاه

 

در دایره‏ ای کآمدن و رفتن ماست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می‏ نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

 

" من تنها هستم. در شهر خودم، حالا، تنها هستم، در اتاقی که در زمان های مختلف، محل موقت هزاران نفر بوده است. هزاران نفری که آمده اند و ( با احساس تنهایی یا بی احساس تنهایی ) از آن رفته اند. هزاران نفری که تا آخر عمرم آنها را نخواهم دید و نخواهم شناخت. مثل مردمی که هر روز به راحتی از کنارم می گذرند و دیگر هیچ وقت نمی بینمشان. لحظه ای خودم را در جمع آنها می بینم. در جمع کسانی که رفته اند و فرد دیگری( اگر مثل من فکر کند) باز به مسافرهای ناآشنایی فکر می کند که من هم جزوشان بوده ام. چقدر عجیب است که آدم دلش برای خودش تنگ بشود" ( 1)

رمان خروج درباره مردی نقاش است که در پی خبر پیدا شدن تابلوهایی از خواهر گم شده اش( یا  خواهردر گذشته اش  به تعبیر خودش) مجبور به سفر به شهر زادگاهش می شود. این سفر به ظاهر سفری مادی ست، او در طی روزهای اقامتش در مسافرخانه ای در تبریز به ماجراها و اتفاقاتی بر می خورد و با اشخاصی آشنا و خاطراتی در ذهنش مرور می شود که همه در مسیر دگرگونی زندگی اش است. اما چه بسا  این سفر حکایت سیر و سلوکی نفسانی باشد و اقامت مرد نقاش در مسافرخانه، شکلی تمثیلی دارد و مسافرخانه ای در واقعیت وجود نداشته و این مکان تنها تشبیه ای نسبت به جهان و دنیا  است.

سفر آغاز رمان است. سفری برای یافتن. مرد نقاش به انگیزه دست یابی به سه تابلوی از خواهر نقاشش سفرش را می آغازد. اما این سفر، سفری ساده به مثابه رفتن از شهری به شهر دیگر نیست، بلکه رفتن به مکان هایی ست تا بتوان ارواح سرگردان آنجا را به جهان کتابت بازگرداند. سفری در لایه های تو در توی رسوبات زمان و رفتن به عمق ِ تاریک.

 تاریخ هم تاریک است. رفتن به درون تاریخ هم به مثابه رفتن به جهان تاریکی ست که در آن همه چیز در سکون و سیاهی فرو رفته اند و  روایات تاریخی همچون  بعضی صداهایی ست که از درون تاریکی به گوش ما می رسد. بعضی صداها را می شنویم ولی صداهای دیگری  هم هستند که خاموشند و یا ما آنها نمی شنویم.  و چون در تاریکی تاریخ قرار داریم پس مجبوریم تنها به شنیده های خود اکتفا کنیم و ناشنیده ها همچنان در دل سیاهی، ناشناخته باقی خواهند ماند.

جهان تاریکی،  همان تاریخ است با ظاهری روشن و گویا و بدون ابهام، اما در واقع تاریک و ناشناس.

" من به آنها باز می گردم. به ارواح سرگردان، تا همه را به جهان کتابت بر گردانم، به کبوتر. به من:"

این عبارت پایانی "خروج" است و در واقع شروع ِ "من". منی که در ابتدا می گوید: " من نقاش هستم". و خواننده را با خود به سفری خواهد برد منزل به منزل از خود به خود و با خود و در خود. سفری شاید در تو در توی ذهن و تاریخ و واقعیت و خاطره در ارتباطی تنگاتنگ با دیارهای دیروز و روزگاران پیشین و اسطوره ها و خواب ها و خیال ها و رویاها و واقعیت ها و امروز... . چنین است آغاز سفر.

 "خروج از زمانی شروع می شود که تمام روی زمین آب است تا چشم کار می کند. بعد کبوتری از راه می رسد و صورت های گوناگون تبریز را نشانم می دهد که هرکدام انگار از زیر ابرهایی تیره همچون دور تند فیلمی می گریزد و شهر مدام ویران می شود و آباد می شود." (1)

 

در "خروج" پایان، آغاز است و آغاز در پایان. بخش چهارم و یا آخرین بخش کتاب با کلمه ی " آغاز سیاه" شروع شده است. آغاز سیاه همان آغاز کتابت  است،

" در آغاز، کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود... و کلمه تن یافت و میان ما مسکن گزید." انجیل یوحنا

 

آیا مهم است که دریابیم این سفر سفری واقعی یا خیالی، درونی ست یا بیرونی؟  مهم این است دریابیم که در این سفر از زمانی به زمان دیگر و از مکانی به  مکان دیگر رفته ایم و گذشته و حال و آینده در هم ریخته و به هم آمیخته شده  اند. حفره هایی کاویده شده اند برای روایت آنچه  که از چشم  پنهان مانده است. شهر مرد نقاش(تبریز) در این جا می تواند از یک مکان جغرافیایی خاص فراتر رفته باشد و تعمیم یافته باشد به یک گستره بزرگتر و پهناورتر. شاید به مثابه کشوری و سرزمینی. مگر نه این است که تاریخ تکرار حادثه هاست.

 

نگاه مرد نقاش و سیر و سلوکش در این سفر، نگاهی جستجوگرانه و کاوشگرانه است، نه نگاهی صرفا نوستالژیک با یادآوری خاطرات. او  با کاویدن درون ِ تاریخ به روح ِ مکان نزدیک شده و روح مکان را با روح انسان در هم آمیخته است.او  روح خود را نیز در این سفر می کاود. او افکار خود را نیز در این سفر می کاود و هرچند که به قصد یافتن تابلوها دست به سفر یازیده، اما گویی در پروسه ای از مرور افکارش موفق به یافتن ماهیت وجودی  خودش خواهد شد.

به گفته میشل برت، " یک اثر هنری تنها برای کسی جالب توجه و دارای معنی ست که توان این را داشته باشد که به رمزگذاری های آن اشراف یابد. بنابراین مواجهه با اثر هنری به مثابه" عشق در نگاه اول" نیست. چرا که دست یابی به لذت خوانش متضمن شناخت و یافتن رموز است."

 به نظر من هنری که فاقد تفکر باشد و مخاطب را به تفکر وادار نکند، هنری کاذب است و محصولی است صرفا برای بازار. هنر واقعی سرشار از تفکر است  و اگر ما بخواهیم عنصر تفکر را از هنر به کناری بگذاریم، در واقع هنر را تنزل داده ایم به ابزاری برای برآوردن مقاصد دیگر.

 

در برخورد با این کتاب، ژانر و نحوه ی روایت، مناسبت ها، شخصیت ها و رویداها، مکان ها و زمان ها مهم است و باید  آنها را شناخت  و ارتباط میان آنها را دریافت تا مشخص شود داستان را چگونه و براساس کدام مناسبات باید  دریافت و تفسیر کرد. گذر سالها، اسامی و حتی اشکال، نظرها، فکر ها ، گفتگوها   همه مهم و همه کلیدها و نماد هایی برای راهیابی به کشف و درک هستند.  چرا که این کتاب در واقع متعلق به ساحتی موسوم به رمان تفکر است. برای دست یابی به مفهوم آن باید این امکان را فراهم کنیم که اثر ما را در بر گیرد و یا بعبارت دیگر به آن " وارد" شویم،  از همان راهها و کانال هایی که نویسنده  تعیین کرده است.  

هر چند که ممکن و حتی حتمی ست  که هر متنی تفاسیر متعدد بپذیرد که دلیل این امر پیچیدگی و چند ارزشی بودن زبان و دورن مایه هایش است و هر چند که خواننده همانند نویسنده معنا را می سازد، اما بهر حال برای راه یافتن به نظر واقعی نویسنده، برای فهم زبان و معنا و درون مایه های آن باید کلید درک آن را در اختیار بگیریم.

 نه تنها در فرهنگ ما، بلکه به یقین می توان گفت در تمام فرهنگ ها وقتی تاریک و روشنایی به عنوان نماد مطرح می شود یکی مظهر نیکی و دیگری قطب مخالف آن است. تاریکی یا همان ظلمات را با جهل و تیرگی و جمیع صفات غیر نیک منتسب کرده اند . می توان گفت همیشه و همواره به گاه سخن از تاریکی و روشنایی، بی درنگ همین مقوله یعنی سمبولیک بودن آنها به ذهن متبادر می شود. اگر مردمانی را در تاریکی و مردمان دیگری را در روشنایی قرار دهیم گروه اول را می توان با تباهی و سیاهی در هم آمیخته و گروه دوم را در خوشبختی و سعدات فرض کرد. در تاریخ ادبیات ما نیز نور و ظلمت در جدال با یکدیگرند و پیروزی نهایی همیشه با غلبه روشنی بر تاریکی همراه  است.

اما اینجا  تاریکی از جنس دیگری است. در این کتاب تاریکی و روشنی نه نمادین است و نه سمبلیک، بلکه کاملا واقعی و حقیقی هستند و وقتی این دو مقوله واقعی و حقیقی باشند، تاریکی  و سیاهی می تواند عین رهایی هم باشد. چرا که وقتی مردمانی از روشنایی به تاریکی پناه می برند و ظلمت را به جای نور بر می گزینند، ظلمت و تاریکی و سیاهی جان پناهی برای رهایی آنها.همانطورکه در روزگاران قدیم، مردمان برخی از شهرها، تونل ها و پناهگاههایی و گاه حتی شهرهایی را در زیر زمین ایجاد کرده بودند تا بتوانند در مواقعی که دشمن به آنان وارد می شود، بدانجا بگریزند و در امان بمانند. بعضی از این شهرها کشف شده  و بقایای آنها هنوز وجود دارند.

آن مردمانی که به خاطر بقا، بدان شهرهای زیر زمینی پناه می بردند، در واقع به تاریکی پناه می بردند. زنده گانی  می شدند در ساحت مردگان. زندگانی که شهر شان در زیر زمین، جایی که متعلق به مردگان است بود و در واقع مردگانی بودند زنده.

 

 المیرا و برادرش هر دو نقاش اند. آیا نمی توان نقاش بودن هر دوی اینها را شکلی نمادین دانست؟ می توانیم بپرسیم چرا نقاش انتخاب شده اند؟ شاید دلیل این کار این باشد که در "خروج" عنصر تصویر بسیار مهم است . تصویر حال، گذشته و آینده و چه کسی بهتر از یک تصویر گر می تواند تصویر زمان ها را در هم بیامیزد و پیشگویی کند. می بینیم که المیرا در نقاشی هایش به طور ناخود آگاه آینده را تصویر می کرده است.

می توانیم در این هم شک کنیم که آیا المیرایی که برادرش می گوید مرده است و دیگرانی که می گویند گم شده و دیگرانی که می گویند ممکن است او را کشته باشند، اصلا وجود خارجی نداشته است.

" با خودم گفتم تنها هستم. اما حس کردم این جمله را نه من که المیرا می گوید. من با صدای المیرا با خودم حرف می زدم."(1)

می توانیم این تصور را کنیم که " من " راوی   با المیرا یک تن ِ واحد هستند و المیرا شاید در واقع " آنیمای"  من روای ست. انگاره و یا تصویر جمعی موروثی زن است. عنصر زنانه در وجود مرد نقاش است. شاید همان شهر زاد قصه گوست . شاید همان زن اسطوره ها و افسانه های کهن است  زنی بر آمده از دل تاریخ. زنی که هرگز نمی میرد و نمرده است و بدین خاطر نیز المیرا(نا میرا) نام گرفته است.

 

همان گونه که اسطوره رویای همگانی ست، رویا نیز اسطوره فردی ست. در واقع اسطوره، همان رویایی ست که یک نسل در وسعت تاریخ خود دیده و در عرصه فرهنگش جلوه گر شده و رویا اسطوره فشرده ایست در تنگنای نهاد هر انسان. اما آنچه در هر دو مشترک است زبان نمادین است. در هر دوی آنها، زبان نماد به کار می رود و برای راه یافتن و درک و شناختن هر دوی آنها، دانستن زبان نماد لازم است.

 بعنوان نمونه درتابلوی چشم ها. چشم تمثیلی از دیدن و نگریستن است . چشم نگاه به آینده است. نگاه به گذشته است. نگاه به حال است  نگاه به درون است و نگاه به بیرون. نقاشی های المیرا " بیان تصویری"  زمانه خویش اند.

در قسمتی زمان به عقب می رود و المیرادر هیات " الف"  با " ب" که همان بدیع  نقاش است به گفتگو می نشیند. " ب" در واقع نقاشی است مربوط به دوره های گذشته که "الف"  تابلوهای مفقود شده او را دوباره نقاشی می کند ، در مکانی که "بهادر" آنجا را ویران کرده است.  تاریخ همیشه تکرار شدنی ست و وقتی اتفاقات و رویدادهای تاریخ پیوسته مکررند "ب" برای " الف" تداعی کننده  پدر می شود. همان اتفاقاتی که بر سر تابلوهای"الف" آمده برای  تابلوهای" ب"  نیز خواهد افتاد و سرنوشت هر دوی آنها همسان و یک شکل خواهد بود. مگر نه اینکه هر دوی آنها بالاخره در تاریکی غار با یکدیگر برخورد کردند.

 

در قسمتی از کتاب راجع پدر المیرا و مرد نقاش می خوانیم و شکل زندگی خانواده در نبود پدر. این در واقع حکایت زندگی افرادی ست که به خاطر عقیده و آرمان نه تنها جان خود، بلکه زندگی خانواده و اطرافیانشان را نیز فدا کرده اند و نشانگر این واقعیت است که آنهایی که در اذهان مردم به شکل قهرمان تجلی کرده اند و مورد ستایش واقع شده اند، زندگی شخصی شان ممکن است در واقع چقدر غم انگیز، دردناک  و یا حتی رقت بار بوده باشد و نزدیکان آنها دچار چه رنج ها و مشقت های طاقت فرسایی شده اند. براستی قهرمان کیست و چیست و مردمی که فرد به خاطر آنها مبارزه می کند و جان می دهد، کدامین اند؟ این که مردم بر چه کسانی اطلاق می شود و خواسته های آنها بر حق است یا نه و اینکه همه دسته ها و گروهها و نظریه ها معتقد به هواداری از مردم هستند و خود را مدافع آنها می دانند و اینکه حق با کدامیک از آنهاست و تشخیص درست و غلط بودن خط مشی ها در چیست و کجاست...

اینها را " من " راوی از خود می پرسد و... در اینجا تضاد آرا و افکار و عقاید طرح می شوند و بنا بر اینکه نمی توان در مورد هیچ چیزی حکم کلی و نهایی صادر کرد مبنی بر اینکه چه راهی صد در صد درست و صحیح است. همه چیز بستگی دارد به اینکه از چه زاویه دیدی و از چه مقطعی  و از چه موضع ای  و با چه توجیه اعتقادی و مسلکی به رویدادها نگاه کرده باشیم.

حتی " الف" یا همان المیرا نیز هنگامی که "ب" از او در مورد پدرش می پرسد می گوید که"...گهگاه می تواند او را در وجود خود احساس کند. مثلا این که تصمیم گرفته با او به این غار بی انتها بیاید ممکن است یکی از خصلتهای پدرش باشد. چون پدرش در زمان جوانی به گفته مادرش به راهی که می خواسته رفته و جانش را هم در آن راه از دست داده."(1)

 

راه مرد نقاش نیز عاقبت به همان مسیری که پدر و المیرا رفته اند ختم خواهد شد اما با این تفاوت که همانند پدر با تسلیم پذیری صد در صد نیست. او می گوید، از من و المیرا به عنوان ابزار استفاده کرده اید و سعی می کند آگاهانه به مسیر پیش پایش نگاه کند ، اما چه اعتقاد داشته باشد و چه نداشته باشد نمی توان بی تفاوت بود، این حرفی ست که پیر مرد به او می گوید

 

به نظر باختین، چند آوایی مشخصه نثری ست که در آن صداهای متعدد رقیب، موضع گیری های ایدئولوژیکی متنوع را نمایش داده و به طور مساوی و فارغ از داوری و محدودیت ِنویسنده، با آزادی  سخن بگویند و هیچ دیدگاهی بر دیگاه دیگر برتری نمی یابد از جمله دیدگاه نویسنده.

 

در خروج مسایل و موضوعات گوناگون و بسیاری مطرح شده است که ارتباط همه اینها با هم تنها مقوله ی زندگی و زیستن می تواند باشد چون همه این موضوعات و مسایل به نحوی به زندگی و به کل زیستن مربوطند.  خروج رمان فشرده ای ست که   خواننده را وا می دارد در عین حالی  که موضوع  واحدی را پی گیری می کند، به گفته ها و نوشته های زیادی  در ارتباط با مقوله های مختلفی که مطرح می شوند، هم، فکر کند و بیندیشد. چرا که نویسنده در جای جای صفحات، سعی کرده " چیزهایی" را طرح کند که نیاز به اندیشیدن دارد و همین " خروج" را فشرده کرده است، به قدری فشرده که چه بسا قسمتهایی از همین رمان  خودش به تنهایی می تواند در قالب داستانی مستقل نوشته و ارایه شود. اما از طرف دیگر هم موجز و فشرده بودن نوشته امتیازی است برای خواننده در زمانه کنونی که رغبتی به این ندارد که هر چیزی برایش مبسوط و مفصل توضیح و ارایه شود.

نویسنده ذهن خواننده را درگیر موضوعات و مسایل  مختلفی کرده و خود همین کافی ست، چرا که قرار بر این نیست که به خواننده خط مشی و یا راهکار ارایه دهیم و برایش تئوری و نظریه صادر کنیم. همین که تخیل او را بارور کنیم و ذهنش را به کار بیندازیم، خوب و کافی ست.  خروج در واقع رمان اندیشیدن است نه رمان حادثه و ماجرا. بیان تفکر و تعمق است و کتابی نیست که تنها جذابیت حادثه در آن خواننده را وادار به خواندن کرده باشد.

 

المیرا نقاشی ست که در خلوت هنرمندانه خود به بازسازی ذهنییاتش مشغول است، ذهنیاتی که با حضور غیر واقعی اشیا و اشکال در هم می آمیزد و بر تابلوها نقش می بندند. در واقع شاید رویاهایی باشند که بیان واقعیت هایی گنگ و مبهم اند با معانی ای جادویی اما آگاهانه شکل گرفته و تصویر شده. در واقع نقاشی هم نوعی زبان است به مثابه نخستین و طبیعی ترین راه برای ایجاد ارتباط میان ادراکات ما و دیگران. تصویر، نخستین کوشش بشر در جهت نوشتار بوده و می توان آن را شکلی مجازی و استعاری از زبان دانست.

 اروین پانوفسکی بر طبق نظریه شمایل شناسی ( Iconology) که ارایه داده است گفته که یک اثر هنری(مثلا نقاشی) را در بافت تاریخی و فرهنگی آن باید فهمید. بدین ترتیب، اثر هنری حکم یک سند ملموس و تاریخی را پیدا می کند. سندی که به کار مطالعه تمدن و یا دوره تاریخی مربوط به اثر است. 

 اینجاست که  به اهمیت نقاشی های المیرا پی می بریم و اینکه چرا تابلوهای او مفقود( دزدیده) و یا تصاحب شده اند  و چرا مهم بوده اند؟ همان گونه که تابلوی  استاد نقاش" ب" نیز مفقود شده اند. آیا این تابلوها، همان تاریخ  و تصویر آن نیستند که همیشه در طول قرون و اعصار و مکررا توسط غاصبان تاریخ به یغما برده می شوند؟

 

نویسنده داستان را از زبان اول شخص، همانند یک رویا، نقل می کند  و خواننده را به طور عادی پیش می برد. گویی گوینده با ذکر وقایعی ای گاه شخصی و گاه تصویر یافته از مشاهدات و یا تخیلات خود، مخاطبی دارد که همان نفس خودش هست  و اگر دیگرانی که این داستان را می خوانند صحت این نوشته ها را بپذیرند یا نپذیرند از نظر " من " روای زیاد مهم نیست چرا که وقایع برای او آن قدر حقیقی هستند که جای هیچ گونه  شک و تردیدی وجود ندارد هر چند که در بسیاری از موارد نشانه های عدم واقعی بودن در آنها باشد و شخصیت ها و مکان ها و حوادث با تجربیات عادی و واقعی هم خوانی نداشته باشند.

در "خروج" حوادث گاه ظاهرا متوالی نیستند و بخش هایی به یکدیگر در ظاهر ارتباطی ندارند. گاه راوی از خاطرات می گوید و گاه از ماجراهایی که بر او می گذرد و گاه از آنچه که بر دیگران گذشته است. گاه روای بخشی از دنیای متن است که روایتی را به بخش دیگری از دنیا ی متن انتقال می دهد. گاه راوی اول شخص است و گاه روای سوم شخص.

 

بین روح و فضا های پیدا و پنهان( مدفون) شهر تطابقی وجود دارد. همان گونه که لایه های پنهان و زیرین نابود نمی شوند بلکه در لایه های تازه تر مستقر می شوند، رگه های روح انسانها هم، هر چند به گوشه ای رانده و در تاریکی و سیاهی ته نشین شده باشند، اما در جایی هنوز زنده اند و فقط باید به صدای آنها گوش سپرد و شنیدشان. به قول فروغ تنها صداست که می ماند و می بینم که در آن شهر زیر ِ زمین و یا شهر مردگان و یا شهر زندگان ِ مرده محسوب شده، تنها چیزی که شنیده می شود و تنها چیزی که نشان زندگی با خود دارد "صدا"ست. صدای آنها از اعماق قرون و اعصار و زمانها با صدای آنانی که در اکنون می زییند پیوند می خورد .

لایه های پنهان و آاشکار با هم جمع می شوند و به یکدیگر می پیوندند و به مثابه آمیزه ای از رویا و واقعیت ما را به کشف وا می دارند. صداهایی که همواره باقی مانده اند و از میان رفتنی نیستند  و مکان هایی که وجود دارند با روح انسانهایی که سازنده لایه های باستانی فکر و روح انسان اند.  روح مکان و روح  انسان در جایی به هم گره می خورند و در هم می آمیزند.

خروج یعنی اینکه چگونه هویت مرد نقاش در تقاطع روایت داستانی و روایت تاریخی آفریده می شود . خروج  یک وجه از این تجربه زندگی است. وجه مهمی که با تاریخ و اجتماع و اعتقاد انسانها گره خورده است . وجه مهمی از زندگی که همواره تعیین کننده کل مسیر زیستن آدمی شده است.

 

در نهایت اینکه این رمان اثری با مضامین اجتماعی و فرهنگی و تاریخی ست و نشات گرفته از اجتماع روزگار خویش است. به قول پروست، درواقعیت هر خواننده می تواند خواننده نفس خودش باشد. اثر نویسنده نوعی ابزار بینائی است که به خواننده داده می شود تا بتواند چیزی را که بدون این کتاب احتمالا هر گز نمی توانست تجربه کند، ببیند.

                                                                                                                                                                 منصوره اشرافی 1390                                                                                                   

 

پ .ن 

(1) نقل قول ها از متن کتاب

 " خروج" _نشر افراز/1390/


 
پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند / رومن گاری
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠  کلمات کلیدی: یادداشت ادبی ، رومن گاری

پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند

رومن گاری

 ترجمه ابوالحسن نجفی

کتاب زمان/ 1352

 

بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالک تنهایی خود شد: تپه‌های شنی، اقیانوس، هزاران پرنده‌ی مرده در ماسه، یک زورق، یک تور ماهیگیری زنگ‌زده، و گاهی چند علامت تازه: استخوان‌بندی یک نهنگ به خشکی افتاده، جای پاها، یک رج قایق ماهیگیری در دوردست، آنجا که جزیره‌های گوانو* در سفیدی با آسمان همچشمی می‌کردند.

قهوه‌خانه روی پایه‌های چوبی، میان ماسه‌زار، بنا شده بود. جاده از صد متری می‌گذشت: صدای آن شنیده نمی‌شد. پل متحرکی به شکل پلکان از قهوه‌خانه تا روی ساحل پایین می‌آمد. از وقتی که دو راهزن از زندان «لیما» گریخته و او را در خواب با ضربه‌ی بطری بیهوش کرده بودند – و صبح آنها را مست و لایعقل در گوشه‌ی نوشگاه قهوه‌خانه افتاده دیده بود – شب‌ها پل را بالا می‌کشید.

به نرده تکیه داد و سیگار اول را کشید و مشغول تماشای پرندگان شد که روی ماسه افتاده بودند؛ چند تایی از آنها هنوز بال و پر می‌زدند. کسی هرگز نتوانسته بود برای اون توضیح بدهد که چرا پرندگان از جزیره‌های میان دریا برمی‌خاستند تا بیایند و روی این ساحل، در فاصله‌ی ده کیلومتری شما لیما، جان بدهند: هرگز نمی‌شد که بالاتر از پایین‌تر بروند، درست روی همین حاشیه‌ی باریک شنی که طولش دقیقا سه کیلومتر بود. شاید اینجا برای آنها مکان مقدسی بود، مانند شهر بنارس در هند که مومنان برای مردن به آنجا می‌رفتند: پیش از آنکه جان از تنشان پرواز کند می‌آمدند و لاشه‌ی خود را روی خاک می‌افکندند. یا شاید، از ساده تر، از جزیره‌های گوانو که صخره‌هایی لخت و سرد بود، هنگامی که خون در تنشان شروع به ماسیدن می‌کرد و همان مایه نیرو برایشان می‌ماند که دریا را بپیمایند، یک راست می‌پریدند تا خود را در اینجا به ماسه‌ی گرم و نرم برسانند.

به هر حال، باید این را قبول کرد: همیشه برای همه چیز توضیحی علمی هست. البته می‌توان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهد دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهای طبیعت همچنان اعتقاد داشت. کمی شاعر، کمی خیال‌پرست ... به پرو پناه می‌آوری، در پای جبال‌اند، روی ساحلی که همه چیز به آن ختم می‌شود – پس از آنکه در اسپانیا با فاشیست ها، در فرانسه با نازی ها، در کوبا با غاصب‌ها جنگیده‌ای – زیرا که در چهل و هفت سالگی هرچه باید بدانی دانسته‌ای و دیگر انتظاری نه از هدف‌های بزرگ داری و نه از زن ها: به منظره‌ای زیبا دل خوش می‌کنی. مناظر کمتر به تو نارو می‌زنند. کمی شاعر، کمی خیا... وانگهی شعر را روزی به شیوه‌ی علمی توضیح خواهند داد، به عنوان یکی پدیده‌ی مترشح داخلی بررسی خواهند کرد. علم از همه سو مظفرانه بر انسان تاخت آورده است. مالک قهوه‌خانه‌ای در ماسه‌زارهای ساحل پرو می‌شوی و تنها مونست اقیانوس است. اما برای این هم دلیلی هست: مگر نه اینکه اقیانوس تصویر زندگی ابدی، وعده‌ی ادامه‌ی حیات و تسلای آخرین است؟ کمی شاعر، کمی ... خدا کند که روح وجود نداشته باشد: این تنها راه است برای او که اغفال نشود، به دام نیفتد. دانشمندان به زودی وزن دقیق، درجه‌ی غلظت، سرعت عروج آن را‌اندازه خواهند گرفت ... وقتی آدم فکر میلیاردها روح را می‌کند که از آغاز تاریخ تا امروز پریده و رفته‌اند گریه‌اش می‌گیرد: یه منبع عظیم نیرو که به هدر رفته است. اگر سدهایی ببندند تا آنها را هنگام عروج جذب کنند، نیرویی به دست می‌آید که با آن می‌توان سراسر زمین را روشن کرد. به زودی انسان تماما قابل استفاده خواهد شد. مگر نه اینکه از مدت‌ها پیش زیباترین رویاهایش را گرفته‌اند تا از آنها جنگ و زندان بسازند؟

در ماسه، بعضی از پرندگان هنوز سرپا ایستاده بودند: همان‌هایی که تازه رسیده بودند. به جزیره‌ها می‌نگریستند. جزیره ها، میان دریا، پر از گوانو بودند: یک صنعت بسیار سودآور، و بهره‌ی کوددهی یک مرغ ماهیخوار در طول زندگی‌اش می‌تواند تمام افراد یک خانواده را در همان مدت زمان خوراک بدهد. پس پرندگان که ماموریتشان را در این دنیا انجام داده بودند به اینجا می‌آمدند تا بمیرند. روی هم رفته خود او می‌توانست ادعا کند که ماموریتش را به انجام رسانده است: آخرین بار در کوه‌های سیرا مادره در کوبا. بهره‌ی خیال‌پردازی یک روح شریف می‌تواند یک حکومت پلیسی را در همان مدت زمان خوراک بدهد. کمی شاعر و ... والسلام. به زودی به ماه خواهند رفت و دیگر ماه هم نخواهد بود. سیگارش را توی ماسه‌ها‌انداخت.

ناگهان با میل شدیدی به مردن و با حالتی ریشخندآمیز‌اندیشید: «البته یک عشق بزرگ می‌تواند این همه را سر و سامان بدهد.» گاهی صبح‌ها تنهایی به همین نحو به سراغش می‌آمد: تنهایی بد، همان که خردت می‌کند و نه آن که یاری‌ات دهد تا نفس بکشی. به طرف چرخ و قرقره خم شد، طناب را گرفت، پل را پایین برد، به اطاق برگشت تا صورتش را بتراشد. مثل هر روز صبح با تعجب در آئینه به چهره‌ی خود نگریست و با تمسخر به خود گفت: «من این را نخواسته بودم!» با آن موهای خاکستری و با آن چین و چروک‌ها معلوم بود که تا یکی دو سال دیگر به چه صورت در می‌آمد: دیگر چاره‌ای نداشت جز اینکه به وقار و تشخص پناه ببرد. چهره‌اش دراز و باریک بود، با چشم‌هایی خسته که آنچه می‌توانست می‌کرد. دیگر به کسی نامه نمی‌نوشت، از کسی نامه برایش نمی‌رسید، کسی را نمی‌شناخت: از دیگران بریده بود – مثل هر وقت که بیهوده بکوشی تا از خودت ببری.

صدای جیغ پرندگان دریایی برخاست: لابد یک دسته ماهی از لب ساحل می‌گذشت. آسمان سراسر سفید بود، جزیره‌های میان آب زیر نورهای پیشرس آفتاب زرد می‌شدند، اقیانوس از رنگ خاکستری شیری‌اش درمی‌آمد، خوک‌های آبی نزدیک موج‌شکن کهنه‌ی فروریخته‌ای که پشت تپه‌های شنی پنهان بود عوعو می‌کردند.

قهوه را روی آتش گذاشت و به ایوان برگشت. تازه متوجه هیکلی استخوانی شد که در پای تپه‌ای شنی، طرف راست، به شکم دراز کشیده و چهره در ماسه و بطری در دست به خواب رفته بود. در کنار او هیکل چنبر زده‌ی دیگری دیده می‌شد که تنها یک مایو به تن داشت و سر تا پا به رنگ‌های آبی و سرخ و زرد منقش بود، و نیز یک زنگی غول‌پیکر که طاقباز افتاده و کلاه‌گیس سفیدی به تقلید دوره‌ی لوئی پانزدهم به سر گذاشته و جامه‌ی درباری آبی‌رنگی به شلوار کوتاهی از ابریشم سفید به تن کرده و پاهایش برهنه بود: بازمانده‌ی آخرین موج کاروان شادی که اینک روی ماسه‌ها ته‌نشست کرده بود.

با خود گفت: حتما سیاهی‌لشکرند. شهرداری رخت‌هایشان را تهیه می‌کرد و شبی پنجاه پشیز به آنها می‌داد. سرش را به چپ چرخاند، به طرف مرغان ماهیخوار که مانند ستونی از دود سفید و خاکستری بالای سر ماهیان موج می‌خوردند، و زن را دید. پیراهنی به رنگ زمرد بر تن داشت . شالی به رنگ سبز در دست، و به طرف تخته سنگ‌های میان دریا پیش می‌رفت. شال را به دنبال خود روی آب می‌کشید، سرش را بالا گرفته بود، موهای پریشانش روی شانه‌های عریانش ریخته بود. آب تا کمرش می‌رسید و گاهی، همین که اقیانوس نزدکی‌تر می‌آمد، زن روی پاهایش می‌لرزید: امواج در بیست متری مقابل او می‌شکستند و این بازی لحظه به لحظه خطرناک‌تر می‌شد. مرد باز هم لحظه‌ای تامل کرد، اما زن باز نمی‌ایستاد، همچنان پیش می‌رفت و اقیانوس با جنبشی پلنگ‌سان، هم سنگین و هم نرم، خیز می‌گرفت: یک جست می‌زد و کار تمام بود.

مرد از پلکان پایین رفت، به سوی او شتافت. گاهی پرنده‌ای را زیر پایش حس می‌کرد، اما اغلب مرده بودند، همیشه شب‌ها می‌مردند. گمان کرد که به موقع نخواهد رسید: موجی قوی‌تر هجوم می‌آورد و آن وقت دردسرها شروع می‌شد: تلفن به پلیس، جواب به سوالات.

عاقبت خود را به او رساند، بازویش را گرفت. زن چهره‌اش را به سوی برگرداند و آب لحظه‌ای از سر هر دو گذشت. بازویش را محکم در دست فشرد و او را به سمت ساحل کشاند. زن مقاومتی نکرد: خود را به دست او سپرده بود. مرد بی آنکه به پشت بنگرد لحظه‌ای روی ماسه‌ها پیش رفت، سپس ایستاد. پیش از آنکه به او نگاه کند‌اندکی مردد ماند: آخر گاهی در این موارد از دیدن قیافه‌ای ناخوشایند سر می‌خورد.

اما این بار سر نخورد. قیافه‌ای بود بسیار ظریف، بسیار رنگ پریده، و چشم‌هایی سخت جدی، سخت درشت، در میان قطره‌های آب که برازنده‌ی آنها بود. گردنبندی از الماس به دور گردن و نیز گوشواره‌ها و انگشتری‌ها و دستبندهایی به خود آویخته داشت. شال سبزش را همچنان در دست می‌فشرد. مرد از خود پرسید که این زن اینجا چه می‌کند، از کجا آمده است، با این طلاها و الماس‌ها و زمردها، در ساعت شش صبح، ایستاده بر ساحلی دور افتاده، میان پرندگانی مرده.

زن به انگلیسی گفت:

- بهتر بود ولم می‌کردید.

گردنش چنان لطیف و شکننده و چنان ظریف و خوشتراش بود که همه‌ی سنگینی سنگ‌های الماس را هویدا می‌کرد و خاصیت تابندگی را از آنها می‌گرفت. مرد هنوز مچ او را در دست داشت.

- می‌فهمید چه می‌گویم؟ من زبان اسپانیایی نمی‌دانم.

- اگر چند قدم دیگر پیش می‌رفتید موج شما را می‌برد. جریان آب اینجا خیلی قوی است.

زن بی اعتنا شانه‌هایش را بالا‌انداخت. چهره‌ای کودکانه داشت که همه‌اش چشم بود. مرد پیش خود گفت: «غم عشق، این کارها را غم عشق می‌کند.»

زن پرسید:

- این پرنده‌ها از کجا آمده‌اند؟

- از جزیره‌های میان دریا. جزیره‌های گوانو. آنجا زندگی‌شان را می‌کنند و اینجا برای مردن می‌آیند.

- چرا؟

- نمی‌دانم. همه جور دلیلی آورده‌اند.

- و شما؟ شما برای چه به اینجا آمده‌اید؟

- این قهوه‌خانه مال من است. من اینجا زندگی می‌کنم.

زن پرندگان مرده را پیش پایش تماشا می‌کرد.

مرد نمی‌دانست که آیا اشک است یا قطره‌های آب که بر گونه‌های او روان است. زن همچنان روی ماسه‌ها به پرندگان می‌نگریست.

- حتما دلیلی دارد. همیشه دلیلی هست.

نگاهش را به سمت تپه‌ی شنی گرداند که در پای آن همان هیکل استخوانی و آن وحشی نقش و نگاری و آن زنگی کلاه‌گیس به سر و جامه‌ی درباری به بر، هنوز روی ماسه‌ها در خواب بودند. مرد گفت:

- کاروان شادی است.

- می‌دانم.

- کفش هاتان را کجا گذاشته اید؟

زن نگاهش را زیر‌انداخت.

- یادم نمی‌آید ... نمی‌خواهم یادم بیاید ... چرا مرا نجات دادید؟

- خوب دیگر. بیایید برویم.

لحظه‌ای او را روی ایوان تنها گذاشت و با یک فنجان قهوه‌ی داغ و یک گیلاس کنیاک به سرعت برگشت. زن پشت میزی روبروی او نشست و با دقت بسیار نگاهش را بر چهره‌ی او دوخت و بر یک اجزای آن مکث کرد. مرد لبخندی زد و گفت:

- حتما دلیلی هست.

زن گفت:

- بهتر بود ولم می‌کردید.

و به گریه افتاد. مرد دستش را بر شانه‌ی او گذاشت، بیشتر برای قوت دادن به خود تا برای کمک کردن به او.

- درست می‌شود. مطمئن باشید.

- گاهی دیگر ذله می‌شودم. دیگر ذله شده‌ام. دیگر نمی‌توانم این جور ادامه بدهم ...

- سردتان نیست؟ نمی‌خواهید رخت‌هاتان را عوض کنید؟

- نه، متشکرم.

اقیانوس به صدا درآمده بود: نه بر اثر مد، بر اثر برخورد موج به ساحل که در این ساعت شدت می‌یافت. زن سرش را بلند کرد:

- شما تنها زندگی می‌کنید؟

- تنها.

- آیا من می‌توانم اینجا بمانم؟

- تا هر وقت که دلتان بخواهد.

- دیگر نمی‌توانم، دیگر طاقت ندارم. دیگر نمی‌دانم چه کار کنم ...

هق هق می‌گریست. در این لحظه بود که آنچه مرد حماقت شکست‌ناپذیر می‌نامید دوباره به سراغش آمد و گرچه خود کاملا به آن آگاه بود، گرچه عادت داشت که همیشه ببیند که هرچه به آن دست می‌زند ویران می‌شود، ولی این بود که بود، کاری نمی‌شد کرد: چیزی در او بود که نمی‌خواست دست بردارد و تسلیم شود، و همیشه به همه‌ی دام‌های امید می‌افتاد. در ته دل به سعادتی ممکن اعتقاد داشت که در عمق زندگی پنهان است و ناگهان سربرمی‌آورد تا در دم غروب همه جا را روشن کند. نوعی حماقت مقدس در او بود، نوعی معصومیت که هیچ شکستی، هیچ خطای منکری هرگز نتوانسته بود آن را از میان ببرد، نیرویی از امید، امید واهی، که او را از میدان‌های جنگ در اسپانیا تا نهانگاه‌های ورکور در فرانسه و کوه‌های سیرا مادره در کوبا کشنده بود و نیز به طرف دو سه زن که همیشه، در لحظات بزرگ ترک و تسلیم، آنگاه که هر امیدی باطل می‌نماید، می‌آیند تا تو را وسوسه کنند و به زندگی باز گردانند. با این همه، سرانجام گریخته و به این ساحل پرو آمده بود، همچنان که دیگران به صومعه می‌روند یا روزگار خود را در غاری از جبال هیمالیا به سر می‌آورند. او در کنار اقیانوس می‌زیست همچنان که دیگران در کنار آسمان: یک ماوراءالطبیعه‌ی زنده، هم متلاطم و هم آرام، فراخنای سکون‌بخشی که هر بار نگاهت بر آن بیفتد تو را از تو می‌رهاند. بی‌نهایتی در دسترس، که زخم‌هایت را می‌لیسد و یاری‌ات می‌کند تا از جهان دست بشویی.

اما این زن چنان جوان بود و چنان درمانده، و با چنان اعتمادی به او می‌نگریست، و مرد آمدن پرندگان و مردن آنها را بر این ماسه‌زارها چندان دیده بود که ناگهان فکر نجات یکی از آنها، زیباترینشان، فکر حمایت از آن و نگهداری آن برای خود، در اینجا، در انتهای جهان، و بدین‌سان توفیق در زندگی، در پایان این راه‌پیمایی طولانی، به یک دم همه‌ی خامی و سادگی او را – که لبخند تمسخرآمیز و قیافه‌ی سرخورده‌اش هنوز می‌کوشیدند تا آن را بپوشانند – به او باز پس داد. و این همه چه آسان به دست آمده بود. زن سر برداشت و به او نگریست و با صدایی کودکانه و با نگاهی تضرع‌آمیز – که آخرین قطره‌های اشکش آن را زلال‌تر کرده بود – گفت:

- من می‌خواهم اینجا بمانم، خواهش می‌کنم.

با این همه، مرد آزموده و آگاه بود: همیشه موج نهم تنهایی، قوی ترین موج، همان که از دورترین نقطه می‌آید، از دورترین جای دریا، همان است که تو را سرنگون می‌کند و از سرت می‌گذرد و تو را به اعماق می‌کشاند، و سپس ناگهان رهایت می‌کند، همان قدر که فرصت کنی تا به سطح آب بیایی، دست‌هایت را بالا ببری، بازوهایت را بگشایی و بکوشی تا به نخستین پر کاه بچسبی. تنها وسوسه‌ای که کس هرگز نتوانسته است بر آن غالب شود: وسوسه‌ی امید. با تعجب از این پافشاری خارق‌العاده‌ی جوانی در خود، سرش با چپ و راست تکان داد: در آستانه‌ی پنجاه سالگی، این عارضه در نظر او واقعا یاس‌آور بود.

- بمانید.

دست او را در دست گرفته بود. این بار متوجه شد که تن زن در زیر پیراهن بلندش کاملا برهنه است. دهان گشود تا از او بپرسد که از کجا آمده است، کیست، اینجا چه می‌کند، برای چه می‌خواست بمیرد، چرا در پشت پیراهن شبش و گردنبند الماسش و دست‌های پوشیده از طلا و زمردش، تن برهنه است. و به افسردگی لبخند زد: این شاید تنها پرنده‌ای بود که می‌توانست به او بگوید که چرا در این ماسه‌زار به گل نشسته است. حتما دلیلی داشت، همیشه دلیلی هست، اما بهتر است که آن را نداند. آفاق را علم تبیین می‌کند، موجودات را روانشناسی تشریح می‌کند، اما هر کس خود باید از خود دفاع کند، خود را وا ننهد، نگذارد تا آخرین ریزه‌های توهمش ربوده شود.

ساحل و اقیانوس و آسمان سفید از پرتوی تابنده به سرعت روشن می‌شدند و از آفتاب ناپیدا فقط همین رنگ‌های زمینی و دریایی که جان می‌گرفتند به چشم می‌خورد. پستان‌های زن در زیر پیراهن خیسش به تمامی هویدا بود. در وجود او چنان نازکی و ظرافتی حس می‌شد، در چشمان زلالش –‌اندکی درشت و خیره – و در لطافت هر حرکت شانه‌اش چنان معصومیتی بود که ناگهان جهان به گرد تو سبک‌تر و حملش آسان‌تر می‌نمود، و عاقبت ممکن می‌شد که آن را در بغل بگیری و به سوی سرنوشت بهتری ببری. برای اینکه بتواند در برابر این نیاز به حمایت کردن که بر بازوهایش، بر شانه هایش، بر دست هایش چیره می‌شد از خود دفاع کند با تمسخر‌اندیشید: «ژاک رنیه، تو هیچ وقت عوض نخواهی شد.» زن گفت:

- خداوندا، دارم از سرما هلاک می‌شوم.

- از این طرف بیایید.

اطاقش پشت نوشگاه بود. پنجره‌های آن هم رو به ماسه‌زار و هم رو به اقیانوس باز می‌شد. زن لحظه‌ای پشت شیشه‌ی پنجره ایستاد. مرد او را دید که نگاهی سریع و دزدانه به سمت راست افکند. سرش را به همان سو گرداند: هیکل‌استخوانی در پای تپه چندک زده بود و از دهانه‌ی بطری می‌نوشید، زنگی در جامه‌ی درباری زیر کلاه‌گیس سفیدش که تا روی چشمانش لغزیده و پایین آمده بود همچنان در خواب بود، مردی که تنش را به رنگ‌های آبی و سرخ و زرد آغشته بود دوزانو نشسته و به یک جفت کفش زنانه‌ی پاشنه‌بلند که در دست داشت خیره می‌نگریست. چیزی گفت و قهقهه خندید. هیکل‌استخوانی از نوشیدن باز ایستاد، دست دراز کرد، از روی ماسه‌ها یک پستان‌بند برداشت، آن را لب هایش برد، سپس به اقیانوس افکند. اینک دستش را روی قلبش گذاشته بود و شعر می‌خواند. زن گفت:

- حق بود ولم می‌کردید تا بمیرم. نمی‌دانید چه وحشتناک است.

چهره‌اش را میان دست هایش پنهان کرد. هق هق می‌گریست. مرد یک بار دیگر کوشید تا نداند، تا نپرسد. زن گفت:

- نمی‌دانم چطور شد که همچه شد. من توی خیابان بودم، میان جمعیت کاروان شادی، آنها مرا توی ماشین کشاندند و به اینجا آوردند، و بعد ... و بعد ...

و مرد‌اندیشید: همین است، همیشه دلیلی هست: حتی این پرندگان بی دلیل از آسمان نمی‌افتند. بسیار خوب. رفت و تا زن لخت می‌شد حوله‌ی تن‌پوشی با خود آورد. از شیشه‌ی پنجره به آن سه مرد پای تپه نگریست. تپانچه‌ای در کشوی میزش داشت، اما آنا از این خیال در گذشت: خود به زودی می‌مردند و چه بسا با مرگی بسیار سخت تر.

مرد نقش و نگاری همچنان کفش‌ها را در دست داشت. چنین می‌نمود که با آنها حرف می‌زند. هیکل استخوانی می‌خندید. زنگی در جامه‌ی درباری زیر کلاه‌گیس سفیدش خواب بود. آنها در پای تپه رو به اقیانوس، میان هزاران پرنده‌ی مرده افتاده بودند. زن حتما فریاد کشیده، دست و پا زده، استغاثه کرده، مدد طلبیده بود، و مرد هیچ نشنیده بود. با این همه خوابش سبک بود: برخورد بال پرستویی دریایی بر بام خانه‌اش کافی بود تا او را بیدار کند. اما لابد صدای اقیانوس روی صدای زن را پوشانده بود.

مرغان ماهیخوار در روشنایی فلق با فریادهای خشن می‌چرخیدند و گاهی همچو سنگ از دهن قلماسنگ به عزم دسته‌ی ماهیان خود را در آب پرتاب می‌کردند. جزیره‌های میان دریا راست از فراز افق سر برآورده بودند، سفید همچون گچ. آنها گردنبند الماس و انگشتری‌های او را ندزدیده بوده‌اند، واقعا نظری به اموال او نداشته‌اند. شاید به هر حال می‌بایست آنها را کشت تا لااقل‌اندکی از آنچه را که بوده‌اند باز پس گرفت. آیا زن چند ساله بود؟ بیست و یک؟ بیست و دو؟ تنها به لیما نیامده بود. آیا پدری، شوهری داشت؟ آن سه مرد عجله‌ای به رفتن نداشتند. به نظر نمی‌رسید که از پلیس پروایی داشته باشند. با فراغ بال در کنار اقیانوس گرم گفت و شنود بودند. آخرین بقایای کاروان شادی بودند که آنها را سرشار و بختیار کرده بود.

همین که برگشت، زن میان اطاق ایستاده بود و به پیراهش خیسش می‌پیچید. کمکش کرد تا لخت شود، کمکش کرد تا حوله را به بر کند، لحظه‌ای تن او را که در آغوشش می‌لرزید و می‌تپید حس کرد، گوهر‌ها بر تن برهنه‌اش می‌درخشیدند. زن گفت:

- نبایست از هتل درآمده باشم. بهتر بود خودم را توی اطاق حبس می‌کردم.

مرد گفت:

- آنها جواهراتتان را ندزدیده‌اند.

می خواست اضافه کند که بختتان بلند بوده است، اما فقط گفت:

- می‌خواهید به کسی خبر بدهم؟

زن انگار گوش نمی‌داد. گفت:

- دیگر نمی‌دانم چه کنم، نه، حقیقتا می‌گویم. دیگر نمی‌دانم ... شاید بهتر باشید که به طبیب مراجعه کنم.

- فکرش را می‌کنیم. فعلا دراز بکشید. بروید زیر پتو. دارید می‌لرزید.

- سردم نیست. اجازه بدهید که من اینجا بمانم.

روی تختخواب دراز کشیده و پتو را تا زیر چانه آورده بود. با دقت به او می‌نگریست.

- از من که دلخور نیستید، نه؟

مرد لبخند زد، روی تخت نشست، موهای او را نوازش کرد، گفت:

-‌ای بابا، این چه حرفی است؟ با این حال ...

زن دست او را گرفت و به گونه و سپس به لب‌های خود فشرد. چشم هایش درشت بود. چشم‌هایی بی پایان، سیال،‌اندکی خیره، با درخشش‌های زمردین، مانند اقیانوس.

- اگر می‌دانستید ...

- فکرش را نکنید.

زن چشم هایش را بست، گونه‌اش را در کف دست او خواباند.

- می‌خواستم تمامش کنم، باید تمامش کنم. دیگر نمی‌توانم زندگی کنم. دیگر نمی‌خواهم. از تنم منزجرم.

همچنان چشم هایش را بسته بود. لب هایش‌اندکی می‌لرزید. مرد هرگز چهره‌ای چنین پاک و بی‌غش ندیده بود. سپس زن چشم هایش را گشود، به او نگریست و چنانکه صدقه بطلبد، گفت:

- از من منزجر نیستید؟

مرد خم شد و لب‌های او را بوسید. احساس می‌کرد که زیر سینه‌اش دو پرنده‌ی گرفتار را به بند کشیده است.

ناگهان آشفته و دگرگون شد. آمیزه‌ای از ننگ و خشم. اما با سرشت خود چه می‌توانست بکند؟ کودکان را دیده بود که روی ماسه ها، به جستجوی پرندگانی که هنوز جان داشتند، می‌دویدند تا جان آنها را با یک ضرب لگد بگیرند. چندتایی از آنها را زده بود، اما اینک خود او بود که به ندای این ظرافت آزرده تسلیم می‌شود و می‌خواست تا بازمانده‌ی جان او را بستاند و روی پستان‌های او خم می‌شد و لب هایش را آرام روی لب‌های او می‌گذاشت. بازوهای او را دور شانه‌های خود حس می‌کرد.

زن با لحنی مطنطن گفت:

- از من منزجر نیستید.

مرد کوشید تا مقاومت کند. فقط موج نهم تنهایی بود که از سر او می‌گذشت، اما او نمی‌خواست کشانده شود. فقط می‌خواست به همین گونه باز هم چند ثانیه‌ای بماند، چهره‌اش را بر گردن او بگذارد و جوانی او را تنفس کند.

زن گفت:

- خواهش می‌کنم. کمکم کنید که فراموش کنم. کمکم کنید.

زن دیگر نمی‌خواست که هرگز از کنار او برود. می‌خواست اینجا بماند، در این کلبه‌ی چوبی، در این قهوه‌خانه‌ی بدمشتری، در کران جهان . زمزمه‌اش چنان مصرانه بود، در چشمانش چنان استرحامی بود، در دستان ظریفش که شانه‌های او را می‌فشرد چنان بشارتی بود که ناگهان مرد احساس کرد که، با همه‌ی آن احوال، زندگی‌اش را نباخته است و غفلتا در دم آخر موفق شده است. تن زن را به خود فشرده بود، گاهی سرش را آرام در دست‌های او بلند می‌کرد و در همان حال، سال‌های تنهایی باز می‌گشتند و روی شانه‌های او می‌شکستند و موج نهم او را سرنگون می‌کرد و همراه خود به دریا می‌کشاند.

زن زمزمه کرد:

- باشد، حرفی ندارم.

همین که موج باز پس رفت و مرد دوباره خود را بر کرانه یافت، حس کرد که زن می‌گرید. او را به حال خود گذاشت بی آنکه چشم بگشاید و بی آنکه پیشانی‌اش را که بر گونه‌ی او گذاشته بود بلند کند: هم اشک‌های او را حس می‌کرد که جاری بود و هم قلب او را که چسبیده به سینه‌اش می‌تپید.

سپس زمزمه‌ی گفتگویی و صدای پایی از روی ایوان شنید. به یاد آن سه مرد پای تپه افتاد. با یک جست از جا برخاست تا برود و تپانچه‌اش را بردارد. کسی روی ایوان راه می‌رفت، خوک‌های آبی در دوردست عوعو می‌کردند، پرندگان دریایی میان آسمان و آب جیغ می‌کشیدند، موجی عظیم که از اعماق برخاسته بود بر ساحل خورد و شکست و روی همه‌ی صداها را گرفت، سپس باز پس رفت و پشت سر خود فقط خنده‌ی خشک و کوتاه و افسرده‌ای باقی گذاشت و صدای مردی که به انگلیسی می‌گفت:

جهنم و لعنت، عزیز من، جهنم و لعنت. بله، کلمه‌اش همین است. دیگر دارم ذله می‌شوم. آخرین بار است که من با او دور دنیا را می‌گردم. آدم‌های دنیا مسلما حد و حصر ندارند.

لای در را گشود. مردی با لباس اسموکینگ به سن پنجاه، نزدیک میز ایستاده و بر عصایی تکیه داده بود و با شال سبزی که زن پهلوی فنجان قهوه‌اش گذاشته بود بازی می‌کرد.سبیل نازک خاکستری‌رنگی داشت و نوارهای کاغذی رنگین جشن شبانه روی شانه هایش افتاده بود و دست هایش می‌لرزید و چشم هایش آبی و نمناک بود و رنگش به رنگ پوست آدم‌های میخواره و حالت مبهم قیافه‌اش یا متشخص یا فاسد و اجزای چهره‌اش ریزه‌نقش و نامشخص که خستگی آنها را محوتر و آشفته‌تر کرده بود و موهایی که رنگ شده که به کلاه‌گیس می‌مانست. رنیه را لای در نیم‌گشوده دید و به طعنه لبخند زد. به شال نگریست، سپس از نو چشم هایش را به سوی او بلند کرد و لبخندش آشکارتر شد، تمسخرکننده و‌اندوهگین و کینه‌توز.

در کنار او، مرد جوان و زیبایی با لباس گاوبازان و موهایی بسیار سیاه و صاف و قیافه‌ای تلخ و گرفته، نگاهش را به زیر افکنده و به چرخ و قرقره تکیه داده بود و سیگاری در دست داشت.‌اندکش دورتر، روی پلکان چوبی، دست بر نرده، راننده‌ای با لباس کار خاکستری بر تن و کلاه کپی بر سر ایستاده بود و پالتوی زنانه‌ای روی بازو‌انداخته بود.

رنیه تپانچه را روی میز گذاشت، بیرون آمد و در ایوان ایستاد. مرد اسموکینگ‌پوش شال را روی میز گذاشت و گفت:

- لطفا یک بطری ویسکی، per favor ...

رنیه به زبان انگلیسی جواب داد:

- این ساعت مشروب نمی‌فروشیم.

مرد گفت:

- خیلی خوب، پس قهوه می‌خوریم. تا خانم لباسشان را می‌پوشند یک قهوه برای ما بیاورید.

نگاهی آبی و‌اندوهگین به او افکند.‌اندامش را همچنان که بر عصا تکیه داشت کمی راست گرفت. چهره‌اش در نور پریده‌ی صبحگاهی سربی‌رنگ می‌نمود و اجزای آن در بیان کینه‌ای ناتوان خشکیده بود. و در همان هنگام موجی تازه رسیده قهوه‌خانه را روی پایه‌های چوبی‌اش می‌لرزاند.

- موج‌های ته دریا، اقیانوس، نیروهای طبیعت ... به گمانم شما فرانسوی باشید؟ حالا دارد سرجایش برمی‌گردد. با این حال ما نزدیک دو سال در فرانسه به سر بردیم، هیچ فایده‌ای نکرد. این هم از آن شهرت‌های کاذب است. اما بیاییم سر ایتالیا ... این منشی من که ملاحظه می‌فرمایید خیلی ایتالیایی است ... این هم هیچ فایده‌ای نکرد.

گاوباز با قیافه‌ای گرفته و درهم به پیش پای خود می‌نگریست. انگلیسی به سمت تپه‌ی شنی چرخید: در پای آن، هیکل‌استخوانی دست هایش را روی سینه حلقه کرده و رو به آسمان خوابیده بود، مرد برهنه‌ی سرخ و زرد و آبی روی ماسه نشسته و سرش را وا پس برده و دهانه‌ی بطری را مان لب‌ها نهاده بود، و زنگی کلاه‌گیس به سر و جامه‌ی درباری به بر ایستاده و پاها را در آب گذاشته و دکمه‌های شلوار کوتاهش ابریشمی سفیدش را گشوده بود و در اقیانوس می‌شاشید.

انگلیسی با نوک عصایش به سوی تپه اشاره کرد و گفت:

- مطمئنم که اینها هم فایده‌ای نکرده‌اند. روی این زمین بعضی عملیات پهلوانی هست که از حد قدرت مرد بالاتر است، حتی از حد قدرت سه مرد ... امیداورم که جواهراتشان را ندزدیده باشند. یک ثروت سرشار. و اداره‌ی بیمه هم خسارت را نمی‌پردازد. او را متهم به بی‌احتیاطی می‌کند. آخرش یک روز یکی گردنش را می‌پیچاند و می‌شکند. راستی؛ ممکن است به من بگویید که این همه پرنده‌ی مرده از کجا آمده‌اند؟ هزار هزار پرنده. گورستان فیل‌ها را شنیده بودم، اما گورستان پرنده‌ها ... شاید یک مرض همه‌گیر آمده باشد؟ به هر حال حتما دلیلی هست.

مرد صدای در را که پشت سرش باز می‌شد شیند، اما سر بر نگرداند. انگلیسی کرنش کرد و گفت:

- عجب شمایید! داشتم نگران می‌شدم، عزیزم. چهار ساعت است که ما توی اتومبیل منتظر نشسته بودیم تا این موج هوس رد شود، آخر ما هر چه باشد در نوک دنیا هستیم، اینجا ... هزار بلا ممکن است به سر آدم بیاید.

- ولم کنید. بروید. حرف نزنید. خواهش می‌کنم ولم کنید، دست از سرم بردارید. چرا آمدید؟

- عزیزم، یک ترس و نگرانی کاملا طبیعی ...

- از شما متنفرم، از شما منزجرم. چرا مرا تعقیب می‌کنید؟ مرگ به من قول ندادید ...

- عزیزم، دفعه‌ی دیگر لااقل جواهراتتان را توی هتل بگذارید. بهتر است.

- چرا همیشه می‌خواهید مرا کوچک کنید؟

- منم که کوچک شده‌ام، عزیزم. لااقل بر طبق قراردادهای مرسوم. البته ما از این حرف‌ها بالاتریم. آخر ما the happy few هستیم ... اما این بار، شما حقیقتا کمی از حد گذرانده اید. من از خودم نمی‌گویم! من برای هر کاری که بگویید حاضرم، خودتان که می‌دانید. دوستتان دارم. تا حالاش هم این را ثابت کرده‌ام. اما خوب، خودمانیم، ممکن بود اتفاق بدی برای شما بیفتد ... تنها خواهشی که از شما دارم این است که لااقل کمی فرق بگذارید ... میان نژادها.

- شما مستید. شما باز هم مستید.

- فقط از نومیدی است، عزیزم. چهار ساعت توی اتومبیل، همه جور فکر و خیال ... تصدیق می‌کنید که من خوشبخت‌ترین مرد روی زمین نیستم.

- ساکت باشید. آخ! خدای من، ساکت باشید!

زن هق هق می‌گریست. رنیه او را نمی‌دید، اما مطمئن بود که مشت هایش را توی چشم‌ها فرو برده است: صدای هق هقی بچگانه بود. می‌کوشید تا فکر نکند، تا نفهمد. فقط می‌خواست عوعوی خوکان آبی را بشنود و جیغ پرندگان دریایی را و غرش اقیانوس را. بی حرکت میان آنها ایستاده بود، چشم هایش را به زیر افکنده بود، و سردش بود. یا شاید هم فقط مو بر تنش راست شده بود. زن فریاد زد:

- چرا مرا نجات دادید؟ بهتر بود ولم می‌کردید. یک موج می‌آمد و کار تمام بود. دیگر ذله شده‌ام. دیگر نمی‌توانم این جور ادامه بدهم. بهتر بود ولم می‌کردید.

انگلیسی با لحتی مطنطن گفت:

- آقا، با چه زبانی تشکراتم را تقدیم شما کنم؟ باید گفته باشم: تشکراتمان را. اجازه بفرمایید ااز طرف همه‌ی ما ... ما تا ابد رهین منت شما خواهیم بود ... خیلی خوب، عزیزم، حالا بیایید برویم. مطمئن باشید، حالم خوب است، دیگر رنج نمی‌برم ... اما برای بقیه‌اش ... می‌رویم پیش پروفسور گوسمان در شهر مونته ویدئو. گویا نتایج معجزه‌آسایی به دست آورده است. مگر نه ماریو؟

گاوباز شانه هایش را بالا‌انداخت.

- مگر نه ماریو؟ یک مرد بزرگ، یک طبیب صحیح‌النسب ... علم هنوز آخرین حرفش را نزده است، آب پاکی روی دست ما نریخته است. آن مرد بزرگ همه‌ی اینها را توی کتابش نوشته است. مگر نه، ماریو؟

گاوباز گفت:

- خوب، بس است.

- یادت بیاید آن بانوی متشخص متعین را که به لذت نمی‌رسید مگر با سوارکارهایی که درست پنجان و دو کیلو وزن داشتند ... و آن زنی را که توقع داشت موقع عمل همیشه سه ضربه‌ی کوتاه و یک ضربه‌ی بلند به در بزنند. روحیه‌ی بشر را نمی‌شود شناخت. و آن زنی را که شوهرش رئیس بانک بود و همیشه منتظر زنگ خطر گاو صندوق می‌ماند تا حالی به حالی بشود، و البته به دردسر هم می‌افتاد، چون صدای زنگ شوهره را بیدار می‌کرد ...

- خوب، بس است دیگر، راجر. هیچ خوشمزه نیست. شما مستید.

- و آن زنی را که به نتایج مطلوب نمی‌رسید مگر اینکه در همان لحظه یک تپانچه به شقیقه‌ی خود بگذارد و محکم فشار بدهد. پروفسور گوسمان همه‌شان را معالجه کرده است. خودش اینها را توی کتابش شرح داده است. همه‌ی آن زن‌ها به سر خانه و زندگی‌شان برگشتند و درست و حسابی مادر خانواده شده‌اند، عزیزم. جای نومیدی نیست.

زن از کنار او گذشت بی آنکه به او نگاهی کند. راننده پالتو را با احترام روی شانه‌هایش انداخت.

- وانگهی، مسالین** هم همین طور بود. معهذا زن امپراطور هم بود.

گاوباز گفت:

- راجر، بس کنید دیگر.

- البته آن موقع هنوز روانکاوی نیامده بودا والا پروفسور گوسمان حتما معالجه‌اش می‌کرد. بسیار خوب، ملکه‌ی عزیزم، این جور به من نگاه نکنید. یادت بیاید، ماریو، آن زن جوان سردمزاج را که هیچ چاره‌ای نداشت مگر اینکه یک شیر پهلویش توی قفس غرش بکند. و آن زن دیگر را که، در حین عمل شوهرش می‌بایست همیشه با یک دستش روی پیانو اندوه شوپن را اجرا بکند. من برای هر کاری که بگویید حاضرم، عزیزم. عشق من حد و اندازه ندارد. و آن زن دیگر را که همیشه به هتل ریتس می‌رفت تا در لحظه‌ی حساس به ستون واندوم*** نگاه کند. روح آدمیزاد ناشناختنی و اسرارآمیز است! و آن زن بچه‌سال را که ماه عسلش را در مراکش گذرانده بود  و دیگر بدون صدای موذن کارش پیش نمی‌رفت. و بالاخره آن یک زن دیگر را که موقع حمله‌های هوایی در لندن تازه عروس بود و بعد از آن همیشه از شوهرش می‌خواست که سر بزنگاه، صدای سوت افتادن بمب را با دهانش تقلید بکند. همه‌ی این زن‌ها هم درست و حسابی مادر خانواده شده‌اند، عزیزم.

مرد جوانی که لباس گاوبازان پوشیده بود به طرف انگلیسی پیش رفت و کشیده بر او زد. انگلیسی به گریه افتاد. گفت:

- این وضع را نمی‌شود همین جور ادامه داد.

زن از پلکان پایین می‌رفت. مرد او را دید که پابرهنه از روی ماسه‌ها می‌گذشت، از میان پرندگان مرده. شالش را در دست داشت. نیمرخ او را می‌دید که چندان خالص و کامل بود که نه دست آدمی می‌توانست چیزی بر آن بیفزاید و نه دست خدا.

منشی گفت:

- خیلی خوب، راجر، بس است دیگر. آرام بگیرید.

انگلیسی گیلاس کنیاک را که زن روی میز گذاشته بود برداشت و لاجرعه سر کشید. گیلاس را سر جایش قرار داد، از کیفش یک اسکناس درآورد و آن را توی نعلبکی گذاشت. سپس خیره به تپه‌ها نگریست، آهی کشید و گفت:

- این همه پرنده‌ی مرده. حتما دلیلی هست.

آنها دور شدند. روی تپه که رسیدند، پیش از آنکه ناپدید شوند، زن ایستاد، مردد ماند، واپس نگریست. اما مرد آنجا نبود. هیچکس نبود. قهوه‌خانه خالی بود.

 

 


* - کود مخصوصی است که از فضله‌ی پرندگان دریایی به دست می‌آید. سواحلو جزایر فراوانی هست – خاصه در کناره‌های پرو و شیلی – که خاکشان تمام از فضله‌ی پرندگان تشکل شده است. خواص این نوع خاک را سرخپوستان قدیم هم می‌شناختند و از آن در کشت و زرع استفاده می‌کردند. فروش این کودها منبع درآمد سرشاری برای اسپانیایی‌ها بود.

** - ملکه‌ی شهوتران روم (15-48 میلادی) که به هرزگی و عیاشی شهره بود.

*** - ستون معروفی است در پاریس در میدانی به همین نام. این ستون که در زمان ناپلئون بناپارت به افتخار «قشون کبیر» برپا شد 44 متر ارتفاع دارد و از ذوب فلز 1200 عراده‌ی توپ که از دشمن به غنیمت گرفته شده بود ساخته شده است.

 


 
فعلا...
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: حاشیه زندگی

 ...

حکایت همچنان باقی ست...


 
دو شعر از من در " رسانه"
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: شعر ، رسانه
 
خود ستایی در مرگ دیگران
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: یادداشت ادبی ، اجتماع ، عباس معروفی ، سیمین دانشور

 

یادمان باشد هر گاه شخصیتی از دنیا رخت بر بست اگر به اندازه کافی " زرنگ و زیرک" ! باشیم بهترین فرصت برای "از خود تعریف کردن"  برایمان بوجود آمده است!

به این کار می گویند رسیدن به هدف از هر طریق ممکن.

 

 این مطلب در رابطه با مرگ سیمین دانشور در صفحه فیس بوک عباس معروفی درج شده است:


آخرین نامه ی سیمین دانشور به عباس معروفی


13/8/1385
نور چشم عزیزم، عباس معروفی. با واسطه ی سیم تلفن که ارتباط با تو برقرار کردم، بغض کردم و اواخر گفتگویمان، بغض درون چشمم، قطره قطره آب شد.
تلفن که تمام شد، زار زار گریستم. یادم افتاد تهران که بودی، صبح ها پیش از این که به دفترت بروی، سری به من می زدی، و من همیشه گوش به زنگ در بودم که تو بیایی. روزم با شادی دیدار تو آغاز می شد. آیا می دانی چقدر دوستت دارم؟ یک مادر عاشق پسری که از همه ی پسرهای دنیا برگزیده. دلم می خواست به جای شنیدن صدایت کنارم نشسته بودی و من روی پلک های چشمان درخشان تو را می بوسیدم، و از ناخن های پشت گُلی و دست هات سان می دیدم.
خودت را باور کن. تو یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ایران هستی. مانا هم هستی. سمفونی مردگان را کی نوشته؟ تو رویدادها، شخصیت سازی ها، و نشان دادن فضا و مکان و زمان را با نثری دلکش منعکس می کنی. دیدی ژرف نگر، و احساس عمیق همه کار توست. به بخش پایانی سمفونی مردگان نگاه کن! و فضا و مکان را دریاب که چگونه مرگ در آنها جا خوش کرده به ما می نگرد. خوشبختانه تو مرگ اندیش نیستی. تو عاشق زندگی هستی. سعی داری این رسم خوشایند را همچنان پاس بداری. اما اگر نتوانی، بلدی از صفر شروع کنی. پس بی وفایی های مردم زمانه هم نمی تواند گزندی به تو برساند.
اما کتاب پیکر فرهادت، تمام ویژگی های سبک تو را دارد، با این برتری که گذاشته ای در آن احساس، هوایی بخورد. تمام جزییات پیکر فرهاد یادم هست. به ویژه شعری که در آن، زینت بخش داستان کرده بودی: "امشب صدای تیشه از بیستون نیامد، گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد." تو بیشتر نشان می دهی و کمتر وصف می کنی. و همین است که صحنه های داستان هایت در ذهن خواننده حک شده باقی می ماند.
چشم به راهت هستم، مادرت، سیمین دانشور
***
قرار بود پونه به دیدار سیمین دانشور برود. چیزهایی ببرد و چیزهایی بیاورد. ازش خواسته بودم هشتاد و پنج شاخه گل سرخ هم برایش بگیرد. موقعی که تلفنی قرار این ملاقات را با سیمین قطعی می کردم پرسید: «کسی که میاد کیه؟ آشناست؟»
گفتم: «بله خانم دانشور. خود منم.»
آن روز وقتی تلفن زدم سیمین گفت: «چرا اینهمه گل برام فرستادی پسر؟ همی حالا این خانم زیبا اینجاست، و این گل ها رو برام آورده. چقدر هم مهربونه. کاش خودت هم می اومدی. می دونی که وقتی زنگ درو می زنن، همش خیال می کنم تویی، ولی... کی میای؟...»
و این نامه را اول یکی از کتاب هاش برام نوشته و فرستاده بود. آخرین باری که باهاش حرف زدم (عید پارسال) گفت: «این اتاق بزرگه رو برات آماده می کنم، بیا همین جا بمون. پیش خودم باشی خیالم راحت تره. میگم ها، معروفی، تو کی میای؟ چرا نمیای؟»
حالا این جمله مثل تیغ روی قلبم خط می اندازد. و این فرصت از من دریغ شده که سرم را بر دامنش بگذارم و برایش از مردم زمانه بگویم. این چیزها را توی دلم نگه می دارم.


 
← صفحه بعد