تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
حرف های خاله زنک! نویسنده: - جمعه ۱۳۸٢/۱۱/۱٧

چندی پیش داشتم پیچ رادیو را می چرخاندم که مکالمه ای توجهم را جلب کرد ؛دقت که کردم دیدهم که مکالمه ای تلفنی است بین پسر همسایه امان بادوست دخترش  ...چند روز بعد هم دوباره همین اتفاق پیش امد....حس کنجکاوییم باعث شد که با دقت بیشتری به این مکالمات گوش دهم و چیزی که عایدم شد بسیار جالب بود و آ ن این بود که این اقا پسز وقتی صحبت ش با دوست اولی تمام می شد به دومی زنگ می زد و بعد به سومی و چهارمی و از جالبتر طیف گسترده دو ستانش بود از دانشجو گرفته تا منشی مطب و باز جالب تر ازهمه نوع مکالمات بود که با هر طیفی به نوعی خاص مکالمه رد و بدل میشد .....جدا که این  شخصیت های گوناگون را این فرداز کجا اورده بود ؟آفرین به این هوش و استعداد!

اما حالا که حرف از این جور چیزها شد بد نیست این را هم بگویم که در محله ما آقایی زندگی می کند با شخصیت ؛آبرومند ؛متمول ؛دیندار و خلاصه خیلی اسم و رسم دار  . اما همین آ قا با داشتن همسر و چندین فرزند بزرگ و کوچک و با داشتن سنی بالای ۵۰ سال  پنهانی دارای چندین همسر صیغه ای می باشد؛که کسی از انها خبر نداردبه جز دوست نزدیکش که همیشه برایش درد دل می کند ......جدا که ادم هیچ وقت نمی تواند از ظاهر افراد در موردشان قضاوت کند و جدا که چقدر شیر تو شیر است و جدا که اینها تازه مشتی است از خروار اگر بخواهم در مورد این افراد و مشابه اشان که در همین دور و برهاکم نیستند؛بگویم فکر کنم که صفحات بسیاری پر میشود...چقدر دوست داشتم به زن همین اقای متشخص بگویم کجای کاری ؟البته اگر به من نگوید به شما چه زبطی دارد و اگر نگوید از کجا معلوم که شما راست بگویید و نگوید که خوب به فرض هم که این طور باشد چه کاری ازدستم بر می اید.

  نظرات ()
چرا؟ نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٢/۱۱/۱۳

 

*چرا تعدادوب لاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟گاه در این وب لاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد ار جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده......ایا وب لاگ نویس هیچ ارزشی برای نوشته خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟

 در نوشتن وب لاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟ شخصی که در وب لاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته  و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقد ه های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.

ما اد مها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچیی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضز جواب و.....شمرده شویم.

اکثر وب لاگ نویشان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد. گاه بعضی وب لاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه  درد دل کردن................

اگر از نظر آ ماری نگاهی به تعداد باز دید کنند گان و پیا م دهندگان وب لاگ های مبتذل و وب لاگ هایی که در آ ن مسائل سطحی (مثل قهر و آشتی )با دوست دختر و پسرشان مطرح می شود؛بیندازیم ؛آ نوقت می بینیم که اینها چقدر خواننده و چه قدر طرفدار دارند!

باید نوشتن در وب لا گ را چیزی فراتر از سزگرمی بشمار آوریم و چیزی فراتر از نوشته هایی پوچ و بی معنی . وب لاگ تنها ابزار بیان آه و ناله و تو کجایی و چرا  بی وفایی و.........نیست . وب لاگ عرصه همگانی بیان اندیشه است ؛پس برای اندیشیدن ارزش قائل شویم و نیز برای خواننده اندیشه مان .

***********************************************

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صدا های نیم زنده ز دور.

همعنان گشته همزبان هستم.

            *

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم.

نیما..........نیما این صدف خفته در دل مروارید

به گمانم امد که این صدف مهجور مانده............

*******************************************************

ما ایرا نیها (مردم دیگر دنیا را نمی دانم)یک عادت خیلی بدی داریم و ان این است که وقتی از کسی خوشمان بیاید و یا بخواهیم از او تعریف و تمجید کنیم ؛او را به عرش می برییم و بر عکس وقتی از همان ادم بد مان بیاید و یا بخواهیم او را سزرنش کنیم از عرش به زیر آورد ه و با خاک یک سانش می کنیم.مثلا هیچ دقت کرده اید که اغلب آدمها وقتی از یک شخصیت معروف خوششان می اید چگونه سعی می کنند نقاط منفی آ ن فرد را نادیده شمارند و یا اینکه حتی منکر آ ن نقاط منفی شوند....چرا ما این قدر شخص پرستیم ؟؟حتی اگر به زندگی نامه افراد معروف و مشهودر هم نگاهی بیندازید آ ن چنان درباره او نوشته اند که هیچ نقطه تاریک و منفی در زندگی او وجود نداشته و آ ن فرد معمولا هم از کودکی تا مرگ همیشه درست ترین و بهترین کارها را انجام می داده و خطایی در زندگی از او سر نزده است......بر عکس این قضیه هم صادق است یعنی وقتی می خواهیم شخصی را مورد انتقاد و نکوهش قرار دهیم ؛نمام اعمال و رفتار خطای او را می بینیم و هیچ گونه عمل درستی گویا در زندگی از او سر نزده است. 

بدا به حال چنین مرد مانی که تابع احساس خویشند و عقل و منطق و خرد را به فراموشی می سپارد.............

شاید و به گمانم به همین خاطز است که ما از همان دیر باز پاد شا هانمان را خدا فرض می کردییم.............

مرد مان تابع احساس  به ان کس که قدرت و شهرت و محبوبیت می دهند بی نهایت است و وقتی که کنارش می نهند نیز تا بی نهایت است............همیشه در بی نهایت هستند ؛میانه ای وجود ندارد.......

  نظرات ()
ژان کریستف_ رومن رولان نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/۱۱/۱۱

دوست عزیز وبلاگی "ماسک" یک سری سوال مطرح کرده اند که بهتر دیدم آ نها را در اینجا بیاورم. ایشان پرسیدند که :

"درمورد ژان کریستف.. سوال داشتم.....البته اگر چیزی ازش یادتون مونده باشه؟؟ ۱ جای داستان ژان بعد از فرار از فرانسه می ره (سویس فکر کنم) با ۱ خانواده اشنا می شه که از هواداراش بودن و در اونجا در گیر عشق نا خواسته بین زن دکتر(زن صاحب خونه) و خودش می شه ..و بعد از تن به این عشق دادن ..دچار عذاب وجدان می شن و تصمیم به خودکشی میگیرن.......سوالم اینه که تکلیف ژان کریستف در مواجه شدن با عشقی که از جانب اون زن بش ابراز شده به نظر شما چیه ...واین که شما زنا کدومشو می پسندین؟"

 

و اما جواب  من به این دوست عزیز:

 

سلام.

خب می دانید در جواب حرف هایتان باید بگویم که ریشه خیلی از مسایل از بی فرهنگی و فقر ناشی از  آن آب می خورد و ما از لحاظ فرهنگی باوجود داشتن پشتوانه غنی ؛متاسفانه هوز راه درازی را باید بپیماییم...

بی فرهنگی در تمام زوایای زندگی ما رسوخ کرده ..آنوقت چه انتظاری می توان داشت ...آن دره عمیق که گفته بودم را، فقط بادانش و آ گاهی و شعور می توان پر کرد و نه چیز دیگری.در این مورد حرف زیاد است ...

اما در مورد کتاب رومن رولان:این قسمت را به خاطر دارم .

۱-اما اینکه ما یک قسمت ازیک رمان بلند را به صورت موردی تجزیه و تحلیل کنیم چندان درست نیست چرا که هر حرکت شخصیت های داستان بر مبنای یک سری وقایع قبل و بعد آ ن شکل گرفته است.

۲- اینکه ما در مورد درستی و نا درستی این عمل قضاوت کنیم تنها نظر شخصی خود را باز گو کرده ایم و اینکه باید دید نگاه نویسنده به این جریان چه نگاهی است و او از چه زاویه ای به این مسله نگریسته . البته با توجه به فرهنگ حاکم بر جامعه ها.

۳-و اما اینکه عمل زان کریستف و همسر دوستش را اگر از جنبه روان شناسی و نیز همین طور از دیدگاه جامعه شناسی مورد تحلیل قرار دهیم خیلی از چیز ها عایدمان می شودو یکی از انها این است که همسر دوست وی دارای عقاید مذهبی بوده ....حرف زیاد است ..

 کل رمان ژان کریستف بیان گر سرگشتگی و عصیان نسل آگاهی در اروپا است که کریستف نماینده ان محسوب می شود و این نسل عصیانگر بهر حال خیلی از معادلات اجتماعی را بر هم می زنندو برای انها آزادی انسان و مفاهیم دیگری از قبیل عشق و اجبار و اختیار و مذهب تعبیر های متفاوتی باید داشته باشد ....ما این را از نظر نباید دور داشته باشیم که رومن رولان در زمان خود پرچمدار در هم شکستن قوانین دست و پا گیر اجتماعی بود .به (جان شیفته) او نگاهی بکنید

اما من از شما یک سوال دارم .شما خودتان قبل از اینکه در مورد درستی یا نادرستی اعمالی سوال کنید آیا این سوال را از خودتان کردید که:هدف رومن رولان در مقام یک نویسنده آگاه و اندیشمند از طرح چنین وقایعی چه چیزی می تواند باشد؟آیا همین طوری این واقعه را نوشته و بدون هدف خاصی؟و یا اینکه دلیل بخصوصی داشته؟اصلا چرا چنین موردی را مطرح کرده است؟همان طور که می دانیم نوشته های هر کسی آیینه افکار و عقاید وی می باشد پس از این زاویه نگاه کنیم که چه چیزی را رومن رولان می خواسته بیان کند (البته با در نظر گرفتن زمان و مکان نویسنده ).....شاید او می خواسته رهایی انسان را از جبری که بر او سایه افکنده و ازادانه به اختیار بر گزیدن را ؟شان دهد....شاید؟

  نظرات ()
در شب سرد زمستانی نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٢/۱۱/٦

 

 

 

 

شعر نیما سرشار از صفای و روشنی طبیعت است و در عین حال متکی به اندیشه های ژرف و عمیق که حکایت از درد های بشری را دارد .

شعر نیما دارای جهان بینی است با ابهامی راز گونه و با بیانی تمثیلی.

نیما تعادل بین حوهر شعر و عنصر تفکر را چه زیبا یافته و آ ن را حفظ کرده است.او نمو نه های عالی از شعر محض را در حد اعلای شکل و محتوا به زبان پازسی هدیه کرده است.

نیما یکی از بزر گتریننمایندگان هنر ایران و پاسدار شرف و حیثیت انسانی است ؛زیرا که زبان گویای او زبان زمانه ماست.او معلم شکیبایی و برد باری و وفادار بودن به نیکی و بی ادعایی و بی ریایی است.

نیما خشم نجیب بود. او مردانه و یک تنه دل به کار بست زیرا که مردی بود مردستان.

 

............................در مورد او باز هم خواهم گفت.

 

 

در شب سرد زمستانی

 

در شب سرد زمستانی

کوره خورشیدهم؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

و به مانندچراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ؛

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

 

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود؛

باد می پیچید با کاج؛

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک.

و هنوز قصه بر یادست

وین سخن آویزه ی لب:

که می افروزد ؟که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم ؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

                                                           نیما

 

  نظرات ()