تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
در خیال رو زهای روشنم کز دست رفتندم.... نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٢/٩/۳٠

سلام به دیماه و سلام به نیما یوشیج که در دیماه ۱۳۳۸ چشم از جهان فرو بست......

 

خانه ابریست

یکسره روی زمین ابریست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

ای نی زن که ترا اوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

 

خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال رو زهای روشنم کز دست رفتندم؛

من به روی افتابم

میبرم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

وبه ره ؛نی زن که دایم می نوازد نی؛در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

 

*******************************

گاه نومیدی و یاس بر انسان چیره می شود

 

وزمانی جرقه های امید در قلبش شعله میکشند

البته فکر می کنم که این حالت طبیعی هر انسانی باشد که گاه مایوس و گاه نیرومند گاه غمگین گاه شادگاه احساس پوچی و تهی احساس ندانم کاری وگاه سرشار از حس حرکت و تلاش است......اما نه همه این طور نیستند....هستند کسانی که گوسفند وار در مراتع سبز وبی علف و گاه کم علف می چرندو سرخوشند..........

نیمادوست عزیز حرف خوبی زده است گفته است هر وقت نیاز به نوشتن رااحساس کند می نویسد ولی گاه این نوشتن هم برای انسان کاری عبث به شمار می اید .........

ولی من از این بید ها نیستم که به این بادها بلرزم فقط یک لحظه احساس خود را و این که چطور گاهی انسان دچار تردید می شود را بیان کردم........

************************************

فیلم پیانیست اثر رومن پولانسکی را اگر تا به حال ندیده ایدحتما ببینید چون از آن دسته فیلمهایی است که دیدنش نه یک بار بلکه برای چندمین بار می تواند لذت بخش باشد........و اینکه نشان می دهد چگونه زبان هنر (در این فیلم موسیقی)می تواند بین دو نفر که می توانند دشمن یکدیگر باشند دوستی بر قرار میکند.....

  نظرات ()
تردید نویسنده: - جمعه ۱۳۸٢/٩/٢۸

نمیدونم شاید وب لاگ نویسی را کنار بگذارم.........................شاید.........

  نظرات ()
چند تا حرف نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/٩/٢٢

                      در این بن بست       

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم.

دلت را می بویند

                 روز گار غریبیست ؛نازنین

و عشق را

کنارتیرک راهبند

تازیانه می زنند.

                عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن نست کج و پیچ سرما

آتش را

     به سو خت بار سرود و شعر

                فروزان می دارند.

 

به اندیشیدن خطر مکن؛

              روزگار غریبی ست؛ نازنین

آ ن که بر در می کوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ امده است.

            نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

...............................................................

                                          احمد شاملو

 

****در یک مغازه فروشنده خاضر نبود که حتی یک ریال هم به مشتری تخفیف بدهد ولی هنگامی که مشتری میخواست پول را پرداخت نماید کلمه(قابل ندارد)را میشنود .

 

واقعا ما خیلی از کلمات را بدون دقت در معنی آن به کار میبریم وخیلی از کلمات را بر خلاف میلمان.همین تعارفها که اکثرا بر خلاف میل باطنی و قلبی مان است.

شاید در وهله اول این تعارفها بد به نظر نیایند ولی من فکر میکنم این هم خودش یک نوع دو رنگی و دروغ بافی استکه فقط شخص برای خوشامد دیگران و نیز خوب جلوه دادن خودش به کار میبرد.مثلا چه توجیهی دارد این نمونه که از شخصی که خوشتان نمی آید ولی به خانه اتان دعوتش میکنید وبا وجودی که دوست دارید هر چه زودتر برود او رابرای شام نیز نگه میدارید وهمان طور که در ذهنتان طناب دار ش را می بافید کلی خوش و بش میکنید.و با همین خصایل چه بسا به میهمان نوازی هم شهره شویم .(که اغلب هم شهره ایم)

 

 ****

 

میان کتاب ها گشتم

میان روز نا مه های پوسیده ی پر غبار

در خا طرات خویش

در حا فظه ئی که دیگر مدد نمی کند

خود را جستم و فردا را.

عجبا!

      جست و جو گرم من

                                نه جست و جو شو نده.

من این جای ام و آ ینده

در مشت های من.

                                       احمد شاملو

  نظرات ()
سه آذر اهورایی نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/٩/۱٥

این «سه یار دبستانی»که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند.هنوز از تحصیلاتشانفراغت نیافته اند.نخواستند- هم چون دیگران -کو پن نانی بگیرند و از پشت میز دا نشگاه ؛به پشت پا چال بازار برو ند و سر در آ خور خویش فرو برند.از آن سال؛چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردندو رفتند؛اما این سه تن ماندند تا هر که را می آید بیاموزند؛هر که را می رود سفارش کنند؛آ نها هر گز نمی روند؛همیشه خواهند ماند؛آ نها شهیدند.این «سه قطره خون» که بر چهره دانشگاه ما هم چنان تازه و گرم است.کاشکی می توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم تا در این سموم که می وزد نفسرند. اما نه ؛باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه ام نگاه دارم.

                                                                                             علی  شریعتی

  نظرات ()
اندوه نویسنده: - جمعه ۱۳۸٢/٩/۱٤

 

اندوه در او خانه کرده بود....

 

گفتم :چرا این چنین؟

گفت:از دست نا آدمیان..از دورویی ...دروغ ...تظاهر ...چند رنگی و حیله گری...

اما زیاد نمی پا ید...بزودی می بینی که چونان همیشه لباس رزم پوشیده و به میان در آمده و دوباره ستیز خود را از سر خواهم گرفت.

گفتم :همیشه چونین بوده.....

گفت :تو چگونه فهمیدی اندوه مرا؟

گفتم:آدم به خودش هم یک بار که شده راستش را می گویدو برای یک بار خودش را گول نمیزند.......

*****            *******             ******

یادم باشد دسته گلی بخرم ...دسته گلی بزرگ و شایسته ....و آن را بر مزار شعر امروز بگذارم.

کجاست دیگر آن صلابت وآمیختگی زیبای احساس و شعور و آگاهی؟

کجایند آن شاعران بزرگی که چونان غولی بر آسمان هنر سایه می گسترانیدند؟

چراغ پر نور شعر گویی پت پتی کرد و به خاموشی گرایید.دیگر بزرگی پا به عرصه نگذاشت..آنان که مردند و رفتند گویی تمام شعر و شعور را نیز با خود بردند.و کودک شاعرانی ماندندکه یا  به تقیلد راه پیمودند و یا خزعبلاتی بی سر و ته سرودند به نام

 شعر که جز بازی با کلمات چیز دیگری نبود.

و جامعه با بی رحمی تمام اجازه رشد به کو کان مشروع و بر حق نداد......

 

***ملاک ما برای اینکه وقتی می گوییم فلانی  آدم خوبی و یا بدی است؛ چیست؟

براستی ملاک های خوبی و بدی چه می تواند باشد؟بعضی ها فقط خوب و بد بو دن افراد را در رابطه با خود شان می سنجند و در قبال رفتاری که آ ن فرد با انان داشته است؛در حالی که این ملاک نیست بلکه خوبی و بدی افراد باید نسبت به میزان بدی و خوبیی که به تمام افراد اجتماع روا داشته سنجیده شود.........

                                          *******

 

بعضی ها معتقدند که زندگی خصوصی افراد هنرمند و مشهور به خودشان مربوط است و ما فقط باید در مورد هنر آنان قضاوت کنیم .

ولی من معتقدم که زندگی خصوصی افرا دهنرمندی که از شهرت بر خور دارند در هنر شان تاثیر به سزایی دارد.همان گونه که برای آفرینش یک کار خوب مورد تحسین و تمجید قرار می گیرند برای آفرینش یک کار ناپسند نیز باید مورد تقبیح واقع شوند ولو این کار ناپسند عملکردش  در حوزه زندگی شخصی آنان باشد و اثرات و مورد الگو قرار گرفتن آن بعد اجتماعی دارد.

من به شخصه زمانی می توانم فلان خواننده را قبول داشته باشم که از نظر شخصیتی نیز برایم قابل قبول باشد و فکر می کنم این در مورد بیشتر افراد صادق باشد.اتفاقااین شخصیت هنر مند است که ارزش هنر ش را دو چندان می کندهمیشه هنر مندان بزرگ و قابل ستایش در تمام دوران هاهنرمند انی بوده اند که دارای ثبات و استحکام شخصیتی بوده اند.

هنر هنرمندی که کار نا متعارفی انجام میدهد در نظر خیلی از طرفدارانشان رنگ می بازد.صزاحتا بگویم من خود بشخصه از زمانی که فهمیدم یک هنرمند در سنین پیری همسر خود را که سال ها با او زندگی کرده طلا ق می دهد(تا اینجای مسله عادی است)همسری که در زمان نداشتن شهرت و ثروت با او همراه بوده و به طور حتم در بوجود آمدن این شهرت و پیش رفتن این هنر مند نقش  داشته؛و سپس با کسی که کمتر از دخترش سن دارد ازدواج می نماید و این فرد کسی است که  بنا به گفته خودش هیچ شناختی هم از هنر این هنر مند تا قبل از ازدواج نداشته است.

به نظر من جامعه حق دارد در مورد رفتار هنر مندان خود داوری نماید و بر آن ارزش گذاری کند.ما همان طور که یک خانم اوازه خوان در غرب که با جوانی نصف سن خودش ازدواج میکند؛را تقبیح می کنیم هنر مندان خود را نیز به داوری بنشینم و ملاک ارزش گذاریمان را تنها به آن چه که عرضه می شود محدود نکنیم .

  نظرات ()
اجتماع نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/٩/۸

 

***من معتقدم که مردان روشنفکر هر قدر هم که داعیه برابری زن ومرد را داشته باشندو ان را حتی ترویج هم بدهند ودر این باب حتی ساعتها انرژی به خرج داده و صحبت کنند؛باز هم ان طور که باید و شاید نمی توانندخود سمبل به وجود اوردن این تساوی باشند چرا که چیزی از همان ابتدای زندگیشان در وجود انها نهادینه شده است که ان همانا حس برتری است واین حس هم از طریق خانواده و هم از طریق جامعه به انان همیشه القا شده بگذریم که این حس طی قرنها ژن به ژن انتقال یافته.به هر حال جامعه و خانواده از همان کودکی با انان به عنوان جنس برتر برخورد نموده است و این برخورد به انان اعتماد به نفس بخشیده وانان از این برتری نه تنها احساس بدی داشتند بلکه غرور و خود خواهیشان را به نحو احسن ارضا میکرد.براستی چه کسی است که از این که احساس برتری نمایید ناراضی باشد؟حال اگر مردان روشنفکربعدها به طی مرحله جوانی به ان درک میرسند که بر زنان برتری ندارند ولی درعمل ۵۰٪قادر به انجام این تساوی هستند چرا که شخصیت انان به گونه ای خلاف این شکل گرفته است و دیگر این که جو غالب جوی است که همیشه به سود انان است و این که اینان در مسیر خلاف بخواهند شنا کنند گاه از نفس میافتند .تا انجا که من میدانم دادن امتیاز به حریف همیشه کار اسانی نیست و به نیز به زیر امدن از تخت سالاری.اینجا که گفتم حریف نه به مفهوم که این دو رو در روی یگدیگرند بلکه حریف به مفهوم این است که در میدان کاکش تقسیم حق و حقوق وایجاد برابری این دو خواه نا خواه گاهی مجبورند رو در روی یگدیگر قرار گیرند ان هم بدین خاطر که امتیاز گرفتنی است نه دادنی.

**********************************

حتما بار ها عبارت (زن ذلیل )را شنیده اید اما فکر نمی کنم (مرد ذلیل )را هم شنیده باشید.چون اصولا مر د ذلیل بودن قاعده است و زن ذلیل بودن استثنا ؛پس اگر زنی مرد ذلیل باشد نه چندان جای تعجب است و نه چندان خلاف قاعده رفته است تازه زن خوب و فرمانبر و پارسا است اما مرد زن ذلیل :اول از همه می پرسم شما میدانید چرا اقایان از انجام دادن امور خانه داری اخساس حقارت بهشان دست می دهد؟

دوم اینکه معانی مترادف مرد ذلیل در جامعه عبارتست از :مرد بی دست و پا و احمق و تو سری خور و چلفتی و بی عرضه .

واما مردان چه کنند که زن ذلیل نباشند:۱-تصمیمات مهم را در نهایت خودشان بگیرند حتی تصمیمات غیر مهم را نیز خودشان بگیرند البته مشورت با همسر را فراموش نکنند ولی این مشورت همیشه فرمالیته و بعد از گرفتن تصمیم باشد.

۲-کارهای بسیار پست خانه که انجام دادن ان در شان یک مرد نیست راهرگز انجام ندهند حتی اگر زنشان از انها بخواهد چون اصولا انجام این کارها مردان را از مردی و مردانگی دور میکند و برای انجام ندادن این کارها مثل ظرف شستن و حمام کردن بچه وجارو و نظافت منزل بهانه بسیار منطقی ای که عبارتست از (دوست نداشتن این کارها )را بیاورند.

۳- هیچ اقتداری بالاتر از این نیست که اقا جورابش را بگذارد زنش بشورد اخر چون برای شستن ان هیچ گونه وقتی ندارد وگرنه خودش می شست و خودشان در طول زندگیشان هرگز یک تکه از لباس زنشان را نشویند؛چه برسد به جوراب زنشان.

۴-ساعات خواب و بیداری تمام اهل خانه باید با ایشان تنظیم شود چون بالاخره شاخص ایشانند.

۵-چون مهمترین کار یعنی در اوردن پول به عهده ایشان است اگر خودشان خر جهای اضافی داشته باشند اصلا مهم نیست.

راستی شما نکته دیگری به نظر تان نمی اید؟

 

***بیچاره زنهایی که ادعای برابری با مردها را میکنند.چرا؟چون این زنها علاوه بر اینکه وظایف خود را باید انجام بدهند چون ادعای برابری با مردها را کرده اند پس باید از عهده انجام وظایف انان نیز بر ایند ؛یعنی هم کار مردها را انجام بدهند و هم کار زنان را .تازه در صورتی که مورد تایید وتشویق قرار بگیرند به انها گفته میشود :خانمه عین یک مرد می مونه .یعنی در نهایت ارتقا درجه پیدا کرده و شده یک مرد .

اصلا به مردان متصف شدن  خودش یک نوع بالندگی است و به زنان متصف شدن یک نوع خوار شدن و صد دریغ وافسوس که یک زن در جامعه وقتی قدر و منزلت می یابد که دیگر زن نباشد بلکه مرد باشد.

نمی دانم ایا در تمام فرهنگها این گونه است یا نه؟

بنا بر این تعدادی از دختر ها در جامعه وقتی ادعادی برابری با پسران را میکنند سعی می کنند که به نوعی از انان تقلید نمایند وبا انجام یک سری کارها ورفتار و حرکات پسر مابانه سعی در القای این نوع برابری دارند ؛در صورتی که باید ماهیت وجودی خود را فراموش نکنند ؛می توانند برابری را در قالب شخصیت خودشان ارائه دهند همان گونه که پسران با انجام حرکات دختر گونه برای خودشان شخصیت بیشتری بوجود نمی اورند دختران نیز باید این گونه رفتار نمایند.

*****************************

***اغلب مواقع و شاید خیلی هم زیاد از آقایان این حرف را میشنویم که میگویند مثلا فلان چیز بخصوصی را که خریده اند به نام خانمشان کرده اند.و این را برای خود یک ارزش و  عمل خودرا به عنوان یک عمل ارزش مند تلقی می نمایند و البته دیدگاه جامعه نیز نسبت به گونه افراد یک مساعد تر می گردد.البته من نمی خواهم بگویم که این کادر فاقد هیچ گونه ارزشی است بلکه می خواهم بگویم که این کار انجام وظفیه ای است که در بیشترر  اوقات در مورد آ ن کوتاهی شده و وقتی تعداد معدودی این وظفیه خود زا انجام میدهند خودشان برای خودشان کف میزنند و انتظار دارند که دیگران هم آنان را تحسین نمایند.البته این مسله از اینجا نشات میگیرد که مردانی که بار اقتصادی خانواده را به تنهایی بر دوش دارند برای کارهایی که همسزشان در خانه انجام می دهد هیچ ارزش اقتصادی قایل نیستند.اگر تمام کارهایی را که یک خانم در خانه انجام میدهد به علاوه مدیریتی که در اقتصاد خانه دارد؛ارزشگذاری اقتصادی شود می بینیم که رقم قابل توجهی میشود اما چون به طور مستقیم پولی رد وبدل نمشود فاقد ارزش تلقی میشود و متاسفانه من گاهی شنیده ام  که بعضی کوته فکران همسر خود را فقط یک موجود مصرف کننده و بخور وبخواب تلقی می کنند.اگرافراد جامعه در جایی زندگی میکردند که در قبال کار به انان نه دستمزد بلکه خوراک و پوشاک و ....می دادند آنوقت وضعیت مردان چگونه بود؟

اگر زنی از عهده انجام کارهای خانه و امور مربوط به آن و نیز پزستاری و مراقبت ورسیدگی به امور مربوط به فرزندان بر نیاید و همسرش مجبور باشد که در قبال تمام این کارها پول پرداخت نماید انوقت میبیند که چه رقم بزرگی را از دست می دهد.ممکن است گفته شود خوب خانمی که کاری بیرون از خانه ندارد طبیعتا باید کارهای درون خانه را انجام بدهد ؛حرف من این است که همان طوری که مرد در جامعه به خاطر همسر و فرزندانش کار میکند زن نیز در خانه به خاطر همان ها کار میکند وبرای کار هر دو باید ارزش اقتصادی متصور بود؛این دلیل نمی شود که مردان چون به طور غیر مستقیم برای خانواده خود و زنان به طور مستقیم برای خانواده خود کار انجام میدهند برای یکی ارزش بیشتری قایل شد چون وقتی میبینیم که زنانی که در اجتماع کار می کنند و پول حاصل از کار خود را به خانه می آورنددر موقعیت مطلوب تری قرار دارند .هر چند که در مورد آنان نیز این مسله صادق است که بار اضافه تری که عبارت از انجام امور خانه است را بر دوش میکشند. 

 
 ************************

 

من نه معتقد به مرد سالاریم ونه معتقد به زن سالاری بلکه به انسان سالاری معتقدم.خواه این انسان زن باشد خواه مرد .اگر برای بدست اوردن برابری با مردها صرفا مرد ستیزی را پیشه کنیم راه درستی را در پیش نگرفته ایم زیرا اگر به واقعیت امر توجه کنیم می بینیم که مردان نیز خود قربانیانی از نوع دیگرند.انان نیز در اجتماع قربانی گاه جهل خود و گاه قربانی ستم و نابزابزی میشوند.البته اینجا قصد دل سوزاندن بر انها را ندارم همین طور نیز قصد اشک ریختن بر مظلومیت زنان را نیز ندارم .اصلا در مورد هیچ کدام با دیده ترحم نگاه کردن خایز نیست .هر دو نوع این انسانها باید برای بدست اوردن انچه که سزاوار انند به دست به تلاش و تکاپو بزنند.زناننی می توانند به حقوق حقه خود لااقل در چهار دیواری خانه دست یابندکه طرز تلقی شان را نسبت به جنس زن دگرگون کرده باشند.زن باید اول از هر چیز صفاتی را که در طول تاریخ باعث جنس فروتر برای او شده دور بریزد.به نظر شما زنان طناز و دلربا با صورت های به غایت بزک کرده که فقط به درد عشوه گری و دل ربایی می خورند و فقط برای تماشا کردن خود را در معرض دید قرار می دهند وقتی حرف از مبارزه برای برابری زن و مرد میشود چگونه میتواند فریاد بزند وقتی که حرف زندنشان باید با ناز و اطوار همچون زمزمه جویبار باشد؟

چرا مردهایی به غایت فهیم باز هم در چهار چوب خانه خود مر تکب اشتباهاتی از نوع مرد سالارانه می شوند.اری زمانی دراز لازم است که اقایان چشمایشان را بشویند و جور دیگری نگاه کنند.کدام مرد تاب تحمل برخوردی مشابه انچه که خود در خانه دارد متقابلا از سوی همسرش دارد.من از مردهای روشنفکر گاه رفتار هایی دیدهام که برایم سخت تاسف انگیز بوده است .

  نظرات ()
من چهره ام گرفته نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٢/٩/٤
   قایق
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی.
 
باقایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
«وا مانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.»
گل کرده است پوز خندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التها بم از حد بیرون.
 
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می اید از من:
« در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستی و خطر نیست،
هزالی و جلافت و غو غای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
 
با سهو شان
من سهو می خرم
از حرفهای کام شکنشان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آ ب را چگونه کنم خشک؟
 
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من؛دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
 
 
فریاد من شکسته اگر در گلو؛و گر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!
 
 
 
 
                         نیما  -     شاعر بزرگ
 
 
 
                    _________________________________
 
 

باند بازی ، اون هم توی جماعت هنرمندان

باو  ر کنیداغراق نمی کنم دروغ هم نمی گویم.اگر خودتان از نزدیک با جماعت هنر مندان آشنا باشید و با تعدادی ازآنان حشر و نشر داشته با شید( حتی بعضی  ازآنان از فامیل هایتان  باشد)آنوقت می فهمید که من نه اغراق می کنم و نه ...

اگر در میان دیگر افراد هم صنف جامعه رقابت وجود دارد ؛در میان قشر هنر مند جامعه این رقابت گاهی پا را فراتر از این حد می گذارد و تبدیل به حسادت می شود آن هم چه حسادتی که چشم دیدن هم دیگر را هم ندارند.

 

(شاید این قضیه ناشی از روح حساس انان باشد!)

اما غرض از باند بازی:در هر گوشه و کناری جماعتی هنر مندجمع شده اند و کار های مختلفی انجام می دهند...اما...وای به زمانی که فردی تازه وارد و غریبه از چشم آنان بخواهد وارد جمع آنان شود و عرض اندامی کند............بمانداز رابطه های سببی و نسبی که در بین آنان حکم فرماست!

 

_______________

 

خوب الان رایانه را روشن کردم.

آنه  یک کلمه جادویی با کاربرد های بسیار فراوان.

راستی تا به حال فکر کرد ه اید که چقدر کلمه داریم که آخرش این حرف معجزه گر است و چقدر کلمه می توانیم با پسوندانه بسازییم و هنوز نساختیم!

رایانه و.......را که داریم .سامانه و پایانه ویارانه را هم که داریم!

پیشنهاد:می توانیم بعد از این به جای تمام کلمات خارجی معنی و مفهومی که از این کلمات استنباط می شود به آخرش یک آنه بچسبانیم و کلمه ای جدید بسازیم.

مثل:تاکسی:سوارانه   

تلفن:گفتمانه    

تلویزیون:تماشانه          

رادیو:شنوانه  یا    گوشانه     

آسانسور:لغزانه   

تایپ کردن:انگشتانه

و....................................................................................................

فقط کمی دقت و حوصله می خواهد همین!

در ضمن کلماتی که می سازیید شاید در وهله اول کمی مضحک و شاید خنده دار باشد ولی مطمئن باشید که به زمان زمان جا میافتد .اصلا اصل این کلمات هم خنده دار بودند کم کم برای ما عادی شده اند!

  نظرات ()
هست شب نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٢/٩/٢
هست شب یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد؛نو باوه ی ابر:از بر کوه
سوی من تاخته است.
        *
هست شب؛همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا؛
هم ازین روست نمی بیند اگر گم شده ای راهش را.
         *
با تنش گرم؛بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب .آری؛شب.
                                    نیما
  نظرات ()
گوش بر زنگ نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/٩/۱

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صدا های نیم زنده ز دور.

همعنان گشته همزبان هستم.

            *

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم.

نیما..........نیما این صدف خفته در دل مروارید

به گمانم امد که این صدف مهجور مانده............

****

ما ایرا نیها (مردم دیگر دنیا را نمی دانم)یک عادت خیلی بدی داریم و ان این است که وقتی از کسی خوشمان بیاید و یا بخواهیم از او تعریف و تمجید کنیم ؛او را به عرش می برییم و بر عکس وقتی از همان ادم بد مان بیاید و یا بخواهیم او را سزرنش کنیم از عرش به زیر آورد ه و با خاک یک سانش می کنیم.

بدا به حال چنین مرد مانی که تابع احساس خویشند و عقل و منطق و خرد را به فراموشی می سپارد.............

شاید و به گمانم به همین خاطز است که ما از همان دیر باز پاد شا هانمان را خدا فرض می کردییم.............

مرد مان تابع احساس  به ان کس که قدرت می دهند بی نهایت است و وقتی که کنارش می نهند نیز تا بی نهایت است............همیشه در بی نهایت هستند ؛میانه ای وجود ندارد.......

افراط کاری و تفریط دو صفت خاص انسان هایی است که تابع احساس خویشند.

  نظرات ()