تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
دفتر چه ممنوع - آلبا دسس پدس نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱٠/٢٩

خوب برای «سرور» هم بزودی سالهای دور از خانه به پایان می رسد و اولین مهندس خانه ما به خانه اش باز می گردد.

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

بالاخره بعد از مدتها دل را به دریا زدم و ...یک مجموعه شعر به نام(خورشید من کجاست؟)را به انتشارات ماکان سپردم ...این مجموعه ای کوچک است  که در بر گیرنده شعرهایی از سالهای دور  تا اکنون می باشد.

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

«دفتر چه ممنوع» اثر «آلبا دسس پدس» حکایت سر گردانی جانهایی است که نیاز های خود را نشناخته اند  و یا اگر شناخته اند قادر به بر اوردن خواسته های خود نیستند.

سر گردانی انسانهایی که هر کدام به مانند جزایری دور افتاده و جدا از هم در دریای مستقر شده اند. جزایری در کنار هم  اما جدا از همدیگر .

تضاد های فکری ؛تضاد های خواسته ها ؛درک نکردن همدیگر و نفهمیدن همدیگر ؛اینها چیز هایی است که بر روابط آن انسانها سایه افکنده است.

دگر گون شدن مفهومها و تناقضی که به جان آدم می افتد همه دست به دست می دهند تا فرد عصیان  کند .اما نسل حکایتگر داستان دریغا که نسل عصیا نگر نیست؛ پس تسلیم می شود و به جبری که برای او قرار داده شده ؛ می بازد.

نیاز های مشترک انسانها را به هم نزدیک می کند و انسانها در هر مقطعی از زندگی نیازهای خاصی را احساس می کنند ؛همین احساس باعث دوری و نزدیکی انها می شود. همانقدر که دو انسان از هم دور می شوند به دیگری نزدیک می شوند. اند.این دور شدن تنهایی را برای آنان ارمغان اورده و تنهایی صفت مشترک نزدیک شدن آنها می گردد.درک متقابل از تنهایی همدیگر باعث نزدیک شدن گشته ؛اما چه بسا اگر در شرایط دیگری بودند هرگز به یگدیگر احساس نیاز نمی کردند.

شرایط زندگی آدمهای رمان دفتر چه ممنوع انها را به هم پیوند می دهد و نزدیک می کند و نیز همین شرایط پیوندهای دیرین را سست می کند . آنها به اشتباه نام ان را عشق و ...می پندارند ؛غافل از اینکه این عشق و نفرت در انان زاییده نیاز ها و شرایط خاص آنهاست.

داستان با اعلام موجودیت  من اغاز می شود . موجودیتی که از سوی دیگران به رسمیت شناخته نشده و نمی شود. موجودیتی که  غصب  شده؛ از بین رفته و به فراموشی سپرده شده است.«میشل»* «والریا»* را «ماما »صدا می کند ؛ اما والریا می خواهد والریا باشد و والریا بماند.او می خواهد خودش باشد با همان احساسات و عواطفی که وجودش را تشکیل داده اند.

خریدن دفترچه ممنوع و نوشتن افکار ممنوع در ان اغاز یک عصیان است و در نهایت سوختن و از بین بردن آن کشیدن خط بطلانی بر این عصیان.تسلیمی در برابر اعلام موجودیت و تسلیمی در برابر آنچه که به او تحمیل شده است.

والریا این را فهمیده است که هر کس دنیای خاص خود را دارد و تنها اوست که باید دنیای دیگران را درک کند تا زندگی را برایشان راحتتر نماید .

والریا قربانی قربانی شدگان است.

آلبادسس پدس در این کتاب به خوبی نشان داده است که این زنان هستن که با فداکاری و از خود گذشتگی تمام زندگی خود را وقف اطرافیان خود می کنند و با این حال احساس رضایت و خوش بختی نیز می نمایند.

والریا به دنبال یافتن هویت گمشده خویش به خاطر نداشتن شهامت در ابراز عقیده و وجود و به خاطر محافظه کار بودن تا سر حد مرگ؛ تلاشی عبث نمود و به تلخی تسلیم شد.

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

پ ـ ن

* میشل و  والریا دو شخصیت اصلی رمان هستند.

**رمان «چراغها را من خاموش می کنم »نوشته «زویا پیر زاد » بسیار شبیه این رمان است از نظر نوع راویت و شخصیت ها  و دغدغه های آنان و روابط حاکم بر افراد داستان  و ماجر اهایی که بر شخصیت ها می گذرد.تنها این رمان تفاوت هایی جزیی با رمان البا دسس دارد که یکی از آن تفاوت ها حاکم بودن رنگ و بوی ایرانی بر فضای داستان است.در اینده در این مورد بیشتر خواهم نوشت. 

  نظرات ()
شاعر سالهای دور نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۳/۱٠/٢٧

دو کتاب شعر و یک داستان که گویی به قدمت یک عمر می مانند.

و شاعری که در لا بلای صفحات آن با تمامی کلمات زنده و جاندارش گویی خفته است.

کتابهایی  با کلماتی از ان سالهای دور .

کلماتی بسیار بسیار اشنا ؛ و به  قدمت همان سطور...

 

شاعر خودش چه خوب  مانیفستش را اعلام کرده است:

 

اندیشه ای به شعر

در سهمی از هنر

ما را بسنده  بود...

هدف: شکفتن انسان؛

طلوع زیبایی

در مسیر محمل عشق

 اما؛ آگاهی عامل توفان بود

و چهره ی مردم

همچون درای قافله

                در راستای بیداری...

و خیل ساده انگاران

قربانی صبوری خویش

خواهند شد...

............

..........

ما بر مدار هستی خویش

 چون ابر حادثه ایم

که با ضرورت تاریخ می باریم

وگرنه به تنهایی؛ در برابر شعر

                               هیچکاره ایم

باری کنون ستاده ام اینجا

                         شکسته وار

و ریشه در لهیب وحشی آتش

                               دوانده ام

می سوزم از امید

      که بر خیزم

 وین اسب خسته را

            بار دگر براه بر انگیزم...

                              (۱۳۶۳ـکیان وش شمس اسحاق)

 

شمس اسحاق بی تردید شاعر است . و بی تردید به انچه که گفته است اندیشیده است . می توان در لا بلای سخنش استواری و قدرت کلمات را احساس کرد .البته این استواری و قدرت هنوز گاه گاهی نویائیش   به چشم می اید ؛که این نیز بر می گردد به عامل زمان . بی تردید بعد از این همه سال کوله بارش سنگین تر باید شده باشد. البته این سوالی نیز می تواند باشد که جوابش را اینده خواهد داد.

  نظرات ()
اسپند یار ! نویسنده: - شنبه ۱۳۸۳/۱٠/۱٢

مکان: یک فروشگاه

زمان: ۹ شب

مردی از ماشین پیکانی که پارک کرده پیاده و وارد می شود.یک شلوار لی به پا دارد. لاغر اندام است. به کمر شلوارش کلی کیف؛ دسته کلید و... آویزان کرده است. بلوز تقریبا مد روزی تنش است. موهایش از این مدلهایی است که وسط فرق سرش بلند است و دور سرش کوتاه. صورتش چندان شاداب هم نبود. یک عینک آخرین مد روز هم زده بود.

مرد با گرمی و هیجان: سلام

صاحب فروشگاه: سلام

مرد جلو می آید و دستش را برای دست دادن دراز می کند: من را نشناختید؟

ــ نه! (و دست مرد را می فشارد.)

ــ به من نگاه کنید! مرا نمی شناسید؟ (و در این حال عینکش را از روی چشم بر میدارد.)

ــ نه هنوز شما را نشناختم. می شود لطفا خودتان را معرفی کنید.

مرد اشاره ای می کند مبنی بر اینکه می خواهد چیزی را  آهسته بگوید زیرا گویا که نمی خواهد زن صدایش را بشنود.

ــ من همان...

ــ متوجه نشدم.

ــ اسپندی

و مرد تعجب کنان می گوید: اوه؛ حالا شناختمت.

و در این حالت رو به زن می کند و می گوید: شناختی کیه؟

زن: نه!

ــ همون کسی است که اسپند دود می کرد.

زن با تعجب بسیار: باور نمی کنم!

و رو به مرد:شما خودتان هستید؟

ــ بله من همان اسپند دود کنی هستم که همیشه شما را عصبانی می کردم.

زن می خواست بگوید که اصلا قیافه تان هیچ شباهتی با او ندارد . یعنی می خواست بگوید که او خیلی سیاه و کثیف و ژنده پوش بود ولی شما خیلی سفید هستید. ولی خوب این را نگفت چون مسلم است که وقتی کسی خودش را با آب آشتی بدهد تمیز و سفید می شود!! یعنی واقعیتش این بود که خجالت کشید این حرف را به مرد بگوید و تنها به گفتن این بسنده کرد که:

ــ واقعا باور نکردنی است.

مرد مقداری شرح داد از اینکه در این مدتی که نبوده اعتیادش را ترک کرده است و به زندگی عادی باز گشته است و آنها نیز به او گفتند که تصور کرده اند در این مدت شاید مرده است و یا در کنار خیابانی از سرما تلف شده است. و او گفت که واقعا زندگی گذشته اش برایش مرده است و اصلا حتی به خاطر نمی اورد که قبلا چطور و چگونه زندگی می کرده است.گفت که الان روی پای خودش است و دوست دارد همین طور بماند و هرگز به گذشته باز نگردد. گفت که خجالت می کشیده است بیاید و گفت که من خودم اگر به جای شما بودم حتی جواب سلام یک اسپند دود کن معتاد و بد بخت را نمی دادم چه برسد به اینکه به حرفهایش هم گوش بدهم...

ــ حالا آمده ام که از شما به خاطر تمام خوبی ها تشکر و به خاطر تمام بدی هایم عذر خواهی کنم. اگر مردم حلالم کنید. 

برایش آروزی پایداری و استقامت در زندگی کردیم.خداحافظی کرد و رفت.

وقتی که می رفت با خود گفتم: این آقای اسپند یار ! چه مدت می تواند دوام بیاورد؟

  نظرات ()