تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
عرض کنم که... نویسنده: - شنبه ۱۳۸٤/۱/٢٧

اول ابر آمد.بعد طوفان شدوسپس بغض آسمان ترکید...انگار دلش حسابی خالی شد چون بعد  آفتاب در آمد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

وبلاگ هم برای خودش دنیایی است.دنیایی که در آن آدمها را از پشت اندیشه اشان می بینی.اشتباه گفتم آدمها را نمی بینی بلکه انعکاس افکارشان را می بینی ؛افکار های خوب ؛بد ؛ زشت ؛زیبا ؛ درست ؛ نا درست ...

در این دنیای اندیشه ها و افکار هم آمدن و رفتن وجود دارد اما نه مثل دنیای آدمها که آمدن و رفتنشان دست خودشان نباشد بلکه دقیقا برعکس آمدنشان غیر تصادفی و غیر اتفاقی است و کاملا دست خودشان است . هر وبلاگی که متولد می شود با هدف و انگیزه ای خاص بوجود آمده است و اما سرنوشت آن...

چقدر بد است که آدم به خواندن بعضی وب لاگها عادت کند و بعد ...

این لینک هایی که در کنار وبلاگ خود نمایی می کردند مثل اینکه به تدریج دارند یک هویت تاریخی پیدا می کنند.

(یادداشتهای یک ناشر جوان )و (یادداشتهای یک فیلمساز جوان ) به ناگهان متوقف شد .درست مثل اینکه یک نفر از یک بلندی (مثلا کوه)به پایین پرتاب شود به ناگاه از نفس کشیدن باز بماند.

(یادداشتهای یک جغد ) هم بیشتر به یک خودکشی شباهت پیدا کرد وقتی که خودش اعلام کرد دیگر حرفی برای گفتن ندارد و هو هویی در کار نیست.

(نسل سوخته ایران ) هم خیلی قبل ترها گفته بود که زمان رفتن فرا رسیده و بسیار دوستانه خداحافظی کرده بود.

(درد مشترک) هم کج دار و مریز کماکان به زندگی خود ادامه (که چه عرض کنم ظاهرا ادامه) می دهد  و نه خدافظی کرده نه خود کشی و نه مرگ ...فقط غایب است

(آ‌ذرخش سرخ )هم دارد به غایبین بزرگ می پیوندد...

می ماند چند تای بقیه که انها هم گاه گداری برای خالی نبودن عریضه می نویسند !که خودم هم جزو همانها هستم.

 اهور۲۷/۱/۸۴

  نظرات ()
گوش به زنگ نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٤/۱/۱۸

دیگر دارم عمیقا به این نکته اعتقاد می یابم که: گویا خر ما از کرگی دم نداشته است!

نوشته قبلی خودم راپس می گیرم و اعتراف می کنم که بد شانسی با این قبیل عبارت و جملات گول نمی خورد و به این آسانی ها دست از سرکسی بر نمی دارد.

 

از زمانی که دست به نوشتن وبلاگی زدم هرگز آن را به صفحه شخصی تبدیل نکردم زیرا همواره بر این اعتقاد بودم که نوشتن در وب لاگ می تواند مفید تر از این سبک وسیاق و فراتر از این حیطه باشد ...اما این بار بر خلاف همیشه میخواهم از وضعیت اسف بار نشر واین که چگونه در این وادی حیران نشد را باز گو کنم...

خیلی از دوستان چندی است که همیشه یک سوال برای پرسیدن دارند و آن این است:پس کی این کتاب شاعر به بازار می اید ؟ و جواب مثل همیشه بزودی است .جوابی که مبنای آن گفته ناشر کتاب می باشد.

نمایشگاه کتاب پارسال را به یاد می اورم و اینکه گفته بودم کتابها را هر چقدر که فروش نرفت و روی دستمان باد کرد می بریم نمایشگاه سال آینده.

بنا به گفته ناشر تابستان فصل خوبی برای عرضه کتابهای جدید می تواند باشد ...تابستان که گذشت ...مشکل کاغذ تبدیل به یک بحران جدی در کار نشر شد...از پاییز که گذشتیم به زمستان امید بستیم...زمستان که داشت تمام می شد به روزهای آخر سال دل بستیم  ...اما ان هم بی فایده بود چرا که ناشر آب پاکی روی دستمان ریخت و گفت که سال اینده!! با تمام این تفاصیل سال اینده هم آمد نمایشگاه کتاب هم بزودی زود میاید اما نمی دانم آیا این کتاب کذایی هم به بازار می اید یا نه ؟

 من که روی گفته و وعده ناشر عزیز آقای ماکان مهرپویا خیلی خیلی حساب باز کرده ام.

 اهور۱۸/۱/۸۴

  نظرات ()
اولین صفحات نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٤/۱/۱۱

فروردین ماه و بهار فکر می کنم زمان خوبی برای تولد باشد .به تمام دوستانی که در این هنگام با تولد طبیعت زاده شده اند تبریک باید گفت.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

همیشه همین طور است ...مخصوصا وقتی که برای تعطیلات بر خلاف همیشه  به خودت وعده وعیدهایی بدهی ... اصلا آدم نباید هیچ وقت برای روزهایی که در پیش دارد از قبل برنامه ریزی کند چون در این زندگی بی ضابطه ای که ما داریم هیچ چیز قابل پیش بینی و تصور نمی باشد ...

 اما این دفتر ایام هنوز باز نکرده بودیمش چندین و چند صفحه ا ش به راحتی سیاه و خط خطی شد و به دور افکنده شد.

خوب بگذریم.آن فراغت و آن گوشه خلوت آرام و آسایش و آن فراغ بال و آن گریز از دست مزاحمان شاد و خندان و بی غل و غش و بی اندیشه ؛ چه دور و چه دست نیافتنی می نماید.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعد از این می خواهم این را باور داشته باشم که آدم خوش شانسی هستم. و به خوش شانس بودنم هم معترف باشم . چرا؟ چون اکثر آدمها معتقدند که بدشانس هستند و تمام چیزهایی را که برایشان غیر قابل تحمل یا هضم باشد به حساب بد شانسی خودشان می گذارند ...  با  این تفاصیل دوست ندارم که همیشه انگشت اتهام را به سوی شانس بگیرم .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بهترینی که در سال گذشته بدست آوردم پرکاری رضایت بخش بود و ناخوشایندی که بود پاره ای وعده هایی که به انجام نرسید...مثل اینکه به قول ناشرها هم زیاد نمی شود اعتماد کرد!

اهور ۱۰/۱/۸۴

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هرگز نمیتوان روزها را آنطور که در رویا هایت به آن می اندیشی بسازی.در میان روزهای پرشتاب روزهایی که حتی لحظه ای چشم بر هم نهادن و دور شدن از هیاهو همچون رویایی زیبا سر بر می آورد میتوان آرزو های زیبایی داشت برای فرداهایی که هنوز نیامده اند. در میان روزهای پر هیاهو که مجال لحظه ای چشم انداختن به آسمان همچون شادی وصف ناپذیری تجلی میابد طلوع خورشید پیامی است و مهتاب آرامشی شگرف.آنگاه با خود می اندیشی که کاش لحظاتی بیشتر داشتی برای آرامش بیشتر.اما افسوس در میان روزهای آرام بیکاری روزهایی که آرزویشان را داشتی ساعات کش می آیند دقایق بی معنا میشوند و لحظه ها بی ارزش. تنها در میان طوفان است که آرامش زیبایی سحر انگیزی دارد.

سرور

  نظرات ()