تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
خانم پیر زاد :بهتر نیست چراغها را به حال خودشان بگذارید؟ نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٥/٧/۱٩

خانم پیر زاد :بهتر نیست  چراغها را به حال خودشان بگذارید؟

 

نویسندگانی    سعی کرده اند جایگاهی پیدا کنند که علاوه بر حفظ کم و بیش  نسبی قشر  کتاب خوان در بین خوانندگان عامه نیز شاخص باشد.  بی گمان در سر لوحه این گونه نویسندگاه زویا پیر زاد قرار دارد .

اما عواملی که باعث شدند تا بررسی کوتاهی بر کتاب زویا پیرزاد داشته باشم  مهمترینشان نگاه وی به زن در ادبیات مدرن ایران است و اینکه زن چگونه در این ادبیات نمایانده و باز تابانده شده است .

بالاخره همه کتابها را که نمی شود با عشق و علاقه خواند و همه کتابها آن طوری نیستند که وقتی چند صفحه اش را می خوانی دوست داری که هی بخوانی و بخوانیش تا اینکه به انتها برسانی .

کتاب چراغها را من خاموش می کنم نوشته زویا پیر زاد از ان دسته کتابهایی است که چندان میل و رغبت خواندن را در انسان بر نمی انگیزد و می توان این کتاب را در حالی خواند که صفحاتی از ان را هم نخوانده رها کرد.

رمانی به شدت محافظه کارانه که  این محافظه کاری به مرز کسالت باری و رخوت فرو می غلتد. . احتیاطی که خواننده را خسته و دلزده می‌کند.

 چرا خانم پیرزاد در نوشتن این قدر احتیاط به خرج داده است ؟

توجه کنید به پایان این رمان که( کلاریس سوختن و ساختن را به نابود کردن و دوباره ساختن ترجیح می‌دهد.)

زویا پیر زاد براستی در این کتاب چه می خواسته است بگوید، از تلاش نا فرجام و بسیار گذرا و عبث یک زن برای اعلام موجودیت؟

آیا افکار و نوشته های کلاریس می تواند باز گو کننده رنجی باشد که بنا به فرض می برد؟

کلاریس به دنبال چیست؟ انسانی که نام زن را داراست کیست؟

این پرسشی است که خواننده را آزار می دهد و در نهایت هم نمی تواند بفهمد که کلاریس چه چیزی را می خواسته نشان بدهد و باز گو کند ، در میان مهمانی رفتن و مهمانی دادنها و گفت و شنودهایی میان این رفتن ها و امدنها که می توان به سرعت انها را چند خط یکی خواند و رد شد.

زنی که از پی تلاش به سوی خودشناسی ، عقب گرد می کند . انسانی که در فشار تکرارهای روزانه زندگیش تلاش مذبو حانه ای می کند  تا بتواند به خویش بپردازد . موجودی منفعل که هیچ حس همدلی را در خواننده بر نمی انگیزد. زیاده خواهی که دارد به سعادتمندی خود پشت می کند... زنی خاموش و قناعت کرده به سهم خود از زندگی...

کلاریس در پس شرح ماوقع زندگی خودنتوانسته است آن لایه روشنفکری که ادعای داشتن را می کند به خواننده نشان دهد تنها این گونه آن را نمایان ساخته که از قول افرادی بازگو کرده است که زنان ارمنی آزادی بیشتری دارند و به همین خاطر آگاه تر و جلوترند ...اما جلوه های این اگاهی را در رفتار و گفت  شنودهای آنان نمی توان یافت.

ناتوانی زویا پیرزاد در شخصیت سازی زن آگاه و نه اسیر در چهار چوب سنت ها و قواعد تحمیل شده بر وی در زندگی و اجتماع به خوبی آشکار است و کلمات نتوانسته اند در این مورد چندان کمکی به وی بکنند.تنها نمودی که حاکی از روشنفکری در این زن وجود دارد و در داستان محسوس است این است که قهرمان داستان علاقه به خواندن کتاب دارد .همین .

اما صرف مطالعه و علاقه به آن دلیل روشن نگری یک فرد نمی تواند باشد. حتی می توان نتیجه گرفت که کلاریس زنی است که به خاطر وضعیت نسبتا خوب اقتصادی  با بهره گیری از آرامشی که در زندگی دارد و صرفا برای پر کردن اوقات فراغت خود به خواندن کتاب می پردازد با در نظر گرفتن اینکه شرایط زیستی وی شرایط بسیار مطلوبی است.

حال این سوال مطرح می شود که نمود این مطالعه در وی چیست؟

نویسنده اصلا این را پاسخ نداده است .شوهر کلاریس اگاهی اجتماعی بیشتری از خود وی دارد و کلاریس با رفتار و گفتار خود خط بطلان بر هر گونه حرکت های سیاسی و اجتماعی می کشد. زن مطرح شده در رمان زنی است که استنباط خود را مسائل اجتماعی بازگو نمی کند و تنها تصویری که در این مورد از او ارائه می شود شماتت وی به همسرش است که او را به متهم به بی علاقه بودن به زن و فرزند می کند به خاطر انجام بعضی از کارها که جنبه اجتماعی و سیاسی دارد.

در همین جا می توان نتیجه گرفت که کتابهایی که کلاریس مطالعه می کند نمی تواند کتابهایی با مضامین اجتماعی باشد و..

.آیا اوبه جز رمانهای رمانتیک چیز دیگری هم می خواند و تنها نکته ای که ذهن او را مشغول داشته است چیزی جز ماجرای عشقی قهرمان کتابی است که می خواند؟

اشخاص رمان‌های پیرزاد عمق ندارند .چرا که نویسنده نتوانسته است جهان بینی و دید فلسفی خاصی برای آنان ارائه دهد. شخصیت ها همه در سطح هستندو

اغلب در حد یک تیپ و یا کاراکترباقی می مانند

در مورد شخصیت پردازی هم، نویسنده همین رفتار را دارد. یعنی به جای این که شخصیت را برای خواننده تعریف کند، مارک می‌زند به آدم‌های داستان‌هایش و خیال خودش و خواننده را راحت می‌کند.

زن داستان او زنی بی‌ آرزو، بی وسوسه، بی شهوت، بی اعتراض یا حتا بی غمی اشکار و نیز بی شادی عظیم است . زنانی کاملا رام ...زنی که نه قهقهه سر می دهد و نه اشکارا احساساتش را بروز می دهد می‌کنند.

شرح وقایع زندگی قشری خرده بورژوا با تمام آداب و رفتاری که حکایت از بی دردی و بی دغدغه بودن زندگیشان دارد .براستی کلاریس از چه چیز زندگی خود ناراضی است که به عشق مرد همسایه خود می اندیشد؟

نویسنده سعی کرده است که او را ناراضی از وضع و شرایط نشان دهد ولی در این کار چندان موفق نبوده است .کلاریس در زندگی خود در پی چه چیزی است؟ و در صدد دست یافتن به چیست؟چه موانعی در زندگیش وجود دارد؟چه تنگناهایی؟ چه دغدغه هایی؟آیا زندگی او به غیر از یک زندگی آرام؛ شاد ؛ راضی ؛ و سرحال و پر از معاشرت و تفریح چیز دیگریست؟

آیا یک نواختی دلش را زده است؟ آیا شوهرش کمبودی برایش بوجود آورده است؟

 

در این کتاب چراهای بی پایانی وجود دارد که نمی توان برای آن پاسخی یافت.شخصیت ها آن چنان ساخته و پرداخته نشده اند که کلمات بازگو کننده حالات و افکارشان باشد . همه چیز در سطح حرکت می کند و هیچ کس حرفی ندارند که ارزش گفتن داشته باشد. کلاریس زنی است که رشته های کهنه دین و خرافه با هم بر دوش می کشد و در نهایت به حفظ کردن انها می رسد.

شخصیت های او نه اهل شکوه هستند و نه شکایت و نه اعتراض . آنها عادت می کنند که به وضع بدشان خو بگیرند و یا اینکه عادت کرده اند.

باوجود محور بودن زنان در داستانهای او  اما تسلیم بودن همگی  کم وبیش به چشم می خورد ، به گو نه ای که حتی گاه این سوال برای خواننده پیش می اید که : چرا از وضع خود راضی نباشند؟

نارضایتی کلاریس از وضع موچودش به مانند کف روی آبی هست که به زودی از بین می رود و اثری ازش باقی نمی ماند.

او مروج سکوت  ، رخوت ، رضایت مندی است .

زویا پیر زاد به عنوان یک نویسنده زن  فاقد ارائه بینشی خاص به مسله جنسیت و تفاو ت های اعمال شده بر آن و تبعیض های جنسیتی ( خصوصا در چها ر چوب خانواده که فضای حاکم بر داستان اوست) است.

پیر زاد زن قهرمان داستان خود را با ویژگی هایی توصیف  کرده که بیشتر نشان دهنده کلیشه های مورد قبول و علاقه مردان در جامعه ای مرد سالار است.

زن داستان او قدمی از ارزش ها ی شناخته شده  فراتر نمی رود . زن داستان او محتاط و ترسو است او هیچ وقت به صراحت نا گفتنی ها ، ارزوها و افکار پنهانش را بیان نمی کند .

زن داستان او زنی نیست که بنا به گفته خودش :(چراغها را من خاموش می کنم ) باشد  . این من تنها چیزی است که وجود ندارد زیرا هویت فردی این زن  نه برای خودش و نه برای نویسنده چندان اشکار نیست.

اعلام موجودیت من در این داستان اعلام موجودیتی از پیش شکست خورده است .

(در اینجا ذکر این نکته لازم می آید که تاثیر بسیار زیاد نویسنده از نویسنده ایتالیایی (البا دسس پدس)اشکارا مشهود است .

در هردو کتاب  اعلام موجودیت  من  محور اصلی است

خریدن دفترچه ممنوع و نوشتن افکار ممنوع در ان اغاز یک عصیان است و در نهایت سوختن و از بین بردن آن کشیدن خط بطلانی بر این عصیان.تسلیمی در برابر اعلام موجودیت و تسلیمی در برابر آنچه که به او تحمیل شده است.

آلبادسس پدس و به پیروی از او زویا پیر زاد در  کتابهای خود به خوبی نشان داده اند که این زنان هستند که با فداکاری و از خود گذشتگی تمام زندگی خود را وقف اطرافیان خود می کنند و با این حال احساس رضایت و خوش بختی نیز می نمایند.

والریا و کلاریس به دنبال یافتن هویت گمشده خویش به خاطر نداشتن شهامت در ابراز عقیده و وجود و به خاطر محافظه کار بودن تا سر حد مرگ؛ تلاشی عبث نمود ند و با پایانی خوش به رضایت خاطر تسلیم شد ند.)

عشق در این داستان چه مفهومی دارد؟

ایا مفمومش  دل باختن است ؟ ایا مفهومش بدست اوردن آرامش است پس از رفتن معشوق؟ ایا مفهومش گناه است با سمبل نمادین هجوم ملخ ها؟ یا دستاویزی است عبث برای گریز از یک نواختی زندگی ؟

کلاریس رویای متفاوت بودن  را در سر دارد ... عاشق می شود... و دوباره به همان زندگی  سایق خود باز می گردد و پی می برد که مفهوم زندگی  همان چیزی است که او باید به آن بر گردد : ایفای نقش یک "همسر خوب ".

رمان زویا پیر زاد به نقطه ای بن بست( از دید گاه من) و به نقطه ای سعادتمند از دیدگاه خودش خاتمه می یابد . او به عنوان یک نویسنده زن نتوانسته است برای رهایی از سرنوشت محتوم زنانه در داستا نش راهکارهایی ارائه دهد. تنها چیزی را که به ما نشان می دهد وضعیت زنانه موجود است و تلویحا به گونه ای تایید  و تثبیت آن وضعیت، بدون آنکه راه خروج مناسب را شناسایی کند  . ..

 

آیا تعلق گرفتن جایزه به این رمان که به چاپ های متعددی  رسیده است  می توان دلیل بر تایید ان باشد ؟

و یا این که بیانگر این است که گفته شود:  ما همرمان نویسان زن با اثار درخشانی داریم !!

___________________

پ.ن ـکلاریس قهرمان زن رمان مذکور است.

 

  نظرات ()
نگاهی به کوندرا نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٥/٧/٥

 

کوندرا خود هنرمندی است قربانی شده سیاست؛اما به گونه ای ظریف و هنر مندانه از سیاست دوری جسته و آن را بازی احمقانه ای بیش نمی داند.او در تفکر به چند و چون جهان هستی روی آورده با نگاهی تلخ و دیدگاهی تیره؛اما سایه سیاست بر نوشته های او دیده می شود و دغدغه توتالیتاریسم او را رها نمی کند.


                               

 

فلسفه و ادبیات پیوند های نامرئی و جدایی ناپذیر با هم داشته و دارندو این پیوند ها زمانی پر رنگ و گاهی اوقات بسیار کم رنگ رخ می نمایند .همیشه هر نوشته ادبی حتی مبتذل ترین آنها در ذات خود مروج ایده و نظر خاصی می تواند باشد و چه بسا می توان گفت ادبیات گاه آگاهانه و زمانی نا آگاهانه در خدمت فلسفه بوده است.نویسندگان و شاعران صاحب اندیشه در واقع فیلسوفانی بزرگ و یا کوچک هستند که برای ترویج نظریات خود به آ ن رنگ و لعاب دلپذیر و مطلوبی می دهند؛در واقع به طور غیر مستقیم آن را بیان می کنند.و در این میان کوندرا را می توان جزو فلاسفه ای دانست که حرفی برای گفتن دارند.

هر چند که گفتن از کوندرا بسی دشوار است؛و هر چند که مورد کوندرا جای سخن و تامل بسیار است، اما این اندک نوشته را شاید بتوان مقدمه ای کوچک دانست برای ورود به جهانی که او ساخته و پرداخته است.

نگاه او به جهان و هستی و آدمیان به گونه ای متفاوت است و این تفاوت نیازمند کنکاش و تعمق بسیار است.

کوندرا را همه جا نمی شود خواند.مثلا وقتی در اتوبوس رهسپار مقصدی هستی؛و یا در مطب پزشکی در انتظار نشسته ای…

کوندرا را فقط باید زمانی خواند که مختص کوندرا باشد.برای خواندن آثار وی باید وقت گذاشت زیرا آن نگاشته ها برای پر کردن اوقات بیکاری نیست. در غیر این صورت آنچه را که می خوانی یا پیش پا افتاده و مبتذل خواهی یافت و یا اینکه مطالبی بی سر و ته.

کتابهای کوندرا ،رمانهای سرگرم کننده ای نیستند که برای پر کردن اوقات فراغت مورد استفاده قرار گیرند.به قول خودش«رمان روی چیزی پا فشاری نمی کند،رمان جست وجو و پرسش هایی را مطرح می کند؛…»خواندن کوندرا همراه با آمادگی ذهنی و تمرکز فکری میسر می شود،در غیر این صورت خواننده با یک سری پرسش هایی روبرو می شود که به دنبال پاسخ آن گشتن وقت تلف کردن است،زیرا کوندرای داستان نویس -به معنای اخص آن- وقایع نگار زندگی قهرمانان خود نیست؛بلکه در نوشته های خود چرا هایی را که وجود دارند و دغدغه هایی را که رو ح آدمی با آن دست به گریبان است، نشان می دهد.

پس هیچ گاه از یاد نبریم که کوندرا خواندن سرگرمی نیست ،بلکه سر در گم شدن در کلافی است به نام هستی ،و رودر رو شدن با واقعیت هایی به سنگینی هستی و به سبکی نیستی و مرگ.

اگر مجاز باشیم که رمان را به گونه ای شعر تشبیه نماییم؛رمان های کوندرا را می توان رباعی هایی دانست؛که گاه درمیان آن ابیاتی ناب مثل «بار هستی» می درخشد.شخصیت ها در کتابهای او به گونه ای به خواننده شناسانده می شوند که گویی زمان درازی را با وی پیمو ده اند؛ هر چند که کوندرا ــ به دور از هر گونه زیاده گویی ــ فقط جلوه های خاصی از زندگی آنان را نمایانده است،جلوه هایی بر جسته و برشها ی کوتاه از زندگی که گویی تمامی زندگی آنان در این جلوه ها خلاصه گردیده است.

رمان نویسان بزرگ در گذشته، دقایق و لحظات بی شماری از زندگی شخصیت هایشان را باز گو کرده اند. گاه حتی به توصیف چهره و لباس آنان نیز با دقت تمام پرداخته اند.گاه اشیایی را که با آن سروکار داشته اند را نیز تو صیف نموده اند و توصیف مناظر و جغرافیای اطراف آنها نیز، کم به چشم نمی خورد.

اما کوندرا به گونه ای خاص از تمام اینها دوری جسته است. او به گونه ای قهرمانان داستانهایش را ساخته و پرداخته است که گویی قصیده ای بلند را در چهار چوب یک رباعی گنجانده است و چه جالب چند مصرع کوتاه بار عظیم معانی فلسفی را بر دوش می کشند.او هرگز به شرح جزییات نمی پردازد،جزییات در کنار بستر اصلی جریانات روان هستند،بدون بازگو شدن.

خود او می گوید:«رمان او را باید کلمه به کلمه خواند و از هیچ سطری نا خوانده عبور نکرد.....» براستی کهِ «بار هستی»کوندرا به قدری تاثیر گذار و عمیق است که انسان با خواندن آن از این همه سرگشتگی و غربت و بی پناهی انسان بر خود می لرزد و حس غریبی همچون سنگینی بار هستی را در اعماق وجودش به کنکاش می نشیند.تلخی این رمان روح آدمی را به گریستن وا می دارد.هر یک از شخصیت های این رمان فی الواقع بار سنگین هستی را به تنهایی بر دوش می کشند.

رمانها ی کوندرا در عین طنز گونگی بسیار تلخ و غریب اند. احساس یگانگی و آشنایی دیرینه عجیبی میان خواننده و شخصیت های رمان دست می دهد که شگفت آور است. درون مایه رمانهای وی را دارای دو وجه می توان بر شمرد :یک وجه طنز و شوخی و وجه دیگر آن تیرگی و جبر زندگی.

طنز در آثار وی جای ویژه ای دارد. کو ندرا می گوید:«در طول وحشت استالینیست بود که ارزش شوخی را فهمیدم.آن وقت ها بیست سالم بود...حس شوخ طبعی علامت اطمینان بخشی برای شناختن افراد بود.از آن موقع،از دنیایی که دارد حس شوخ طبعی اش را از دست می دهد به وحشت افتادم.»

در رمانهای او در زیر لایه به ظاهر آرام زندگی که در جریان است؛واقعیتی تلخ و گزنده با خواننده همراه می شود؛واقعیتی آنچنان تلخ که خواننده در پایان در خود به گریستن واداشته خواهد شد.

«بار هستی» حکایت تلخ کامی هستی است؛که در پس زندگی به ظاهر شیرین شخصیت های آن نهفته است.آنان هیچ گاه از آن چه که بر ایشان می گذرد گلایه ای نمی کنند اما طعم تلخ هستی شان را؛توی خواننده؛احساس می کنی.

این تلخی همان چیزی است که در تمام رژیمهای تو تالیتری در زندگی افراد موج می زند در حالی که آنان می پندارند که خوش بختند ولی مرگ تنها راه گریز آنان از این اجبار زیستن است.زندگی هایی که فنا می شوند و انسانهایی که نابود می گردند بدون آنکه نابودی و مرگشان کوچکترین حس ترحمی در تو بر انگیزد چرا که آنان در دایره ای محصورند که هیچ چیز آن خود خواسته نیست، و نه راه گریزی در آن متصور است.

در رژیم های توتالیتر،کلیشه است که بر جامعه،فرد،روابط و مناسبات زندگی حکمفرمایی می کند،حتی زبان را هم از آن گریزی نیست. وقتی که واژه ها کلیشه ای می شوند وقتی که سیاست کلیشه ای است،سکوت پدیده ای می شود تحمیل شده و آن گاه است که انتخاب از بین می رود و وقتی جهان زبانی از بین برود یعنی جهان «من» از بین رفته است،چرا که جهان من همان جهان زبانی من است.

کوندرا در رمانهایش رنج انسان را با تمام ابعاد آن چنان ساده ودر عین حال پیچیده به گونه ای طنز مانند ارائه می دهد که گاه در نگاه اول و به ظاهر قابل رویت نیست . کوندرا رنج هستی و درک فلسفه وجودی از انسان را نه در قالب کلمات خشک و پیچیده فلسفی؛بلکه در لفافه ای نازک و ظریف از طنزی بسیار گزنده ارائه می دهد.

در منظر نگاه شخصیت های رمانهایش زندگی تفسیرهای گوناگون و متضاد می یابد.

به راستی زندگی در نگاه کوندرا چه چیزی می تواند باشد ؟سراسر رنجی که در فنا به نهایت می رسد؟

دیدگاه های او در پس کلماتی است که بر زبان قهرمانانش جاری می شود و این مجال اندک را یارای آن نیست که به آن پرداخته شود.اما به اجمال می توان گفت که رمان های کوندرا حکایت فنا شدن و مرگ و نیستی است؛فنا شدن انسانهایی که بازیچه ای بیش نبوده اند ؛بازیچه قدرت؛سیاست و سرنوشت.

انسانهایی که از همان آغاز راه رو به سوی سراشیبی هستندو خواننده در پس لایه نازک خوشبختی آنان؛به گونه ای رمز آلود عمق فاجعه را احساس می کند.فاجعه نابودی انسان و انسانیت بویژه در نظام های تک حزبی.


اغلب افراد در رمانهای او دارای چند شخصیت هستند،آنگونه که فکر می کنندنیستند و آن گونه که هستند در زمان و مکان دیگر خلاف آن رفتار می نمایند«یارو میل»در رمان زندگی جای دیگریست"پرو فسور اناریوس"در رمان

«جاودانگی» ؛ سابینا،فرانس و تو مادر رمان «بار هستی» و تقریبا تمام قهرمانان داستانهای عشق های خنده دار ووو...همه آنان در بازی سرنوشت مقهورو بازنده اند.

در اینجا این سوال پیش می آید که آیا این نظامهای توتالیتر و دیکتاتوری هستند که افراد را چند شخصیتی بار می آورند؟

همان گونه که خود نظامهای دیکتاتوری نیز دارای چند وجه هستند.وجه خنده فرشتگان و وجه شیطان.«تو تالیتریسم نه تنها جهنم است ،بلکه رویای بهشت هم هست...»**

دررمان «جاودانگی» همه اندیشه های کوندرا به نحو موکدتر و با ابعادی تازه مطرح می شود.کوندرا در آن رمان در بیان شرایط زندگی انسان امروز بیشتر به شرایط اجتماعی غرب نظر دارد. در واقع وی،نقاط منفی مشترک دمکراسی غرب و کمونیسم شرق را پس از سالها زندگی در غرب کشف کرده است .

در بخش نخست رمان که عنوان آن « صورت » است مهم ترین نکته مطرح شده از میان رفتن تفاوت فردی و شکسته شدن حریم خصوصی شخصی است. کوندرا همیشه بر این مسله انگشت گذاشته است که چگونه در نظام های توتالیتر ، فردیت و خلوت فرد مورد تهاجم قرار می گیرد.

وی در رمان «جاو دانگی» بیان می کند که جامعه غربی نیز به شیوه ای مختص خود همین کار را کرده و به حریم زندگی خصوصی افراد دست درازی می کند.

کوندرا در مصاحبه ای که با "یان ماک ایوان"داشته است در فراز هایی چنین گفته است:

«..آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می افتد،فضاحتهای سیاسی نیست ، بلکه فضاحت های مردم شناختی است . سوال برای من این گونه مطرح بود که قابلیت های انسان تا چه حد است ؟ ... این حقیقت آشکار را به فراموشی می سپرند که نظا م سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت های مردمان انجام دهد . اگر انسان توانایی کشتن نداشت،هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ افروز ی کند ،...اما انسان می تواند بکشد.از این جهت همیشه در پس مساله سیاسی ، مسله مردم شناختی ، مسله حدود قابلیت های انسان وجود دارد...»


انسانهایی که او آفریده است همچون دو روی یک سکه اند . تضاد وجه غالب شخصیت همه آنهاست.مگر نه این است که انسان آمیز ه ای از نیکی و بدی از خیر و شر و از انسانیت تا حیوان است؟ «بوف کور» اثر  صادق هدایت را به یاد می آورم :زن لکاته و زن اثیری.یک چهره با دو شخصیت متضاد ...پیر مرد خنز پنزری گاه در اوج و گاه در حضیض. دو نمود در پشت یک صورت...

کوندرا قبل از این که یک رمان نویس باشد یک روان شناس و یک مردم شناس است .او با تر دستی تمام به کاویدن ابعاد وجود آدمی می پردازدو و با مهارت ضمیر پنهان فرد را آشکار می سازد .ضمیر پنهانی که همه سعی دارند عیان نشود و کوندرا با بی رحمی تمام آن را در جلوی چشم می آورد. و به خوبی نشان می دهد که انسان مجموعه تضادهاست ،تضادهای پایان ناپذیر.

آدمهای او در نوسانی دائم میان دو قطب خوبی و بدی ،خیر و شر هستند . آمیزه ای از درست و نادرست، نه مثبت و نه منفی ، چیزی سر گردان میان این دو.اگر خوبی و بدی را دو قطب به حساب بیاوریم انسانهای کوندرا به واقع انسانهایی هستند که نا گزیرند. همیشه باید آنچه را انجام دهند که مقدر است ،همیشه باید آنچه که بشود می شود،همه آنها بار ناگزیری را بر دوش می کشند .آنها در برابر بدی هیچ گونه تلاشی نمی کنند هما نگونه که در برابر خوبی.


گویی بازیگری هستند که فی الواقع وارد صحنه تاتر زندگی شده اند بدون هیچ آگاهی از نقش خود و بدون فرصتی برای اندیشیدن به خوب و بد انچه که رخ می دهد.

از منظر نگاه کوندرا زندگی بازیی بیش نیست.نه قهرمانی وجود دارد و نه انسانهای والا با ارزش های متمایز .او ابر مرد نمی آفریند بلکه ابر مردان را نیز در خلوتشان به کنکاش و کاوش می نشیند .

زندگی چیزی جز بازی و شوخی نیست بازیی مرگ آور و شوخی ی تلخ...

در ابعاد وجود و روحتان کاوش کنید اگر با خود رو راست باشید اگر شخصیت های نهان خود را بشناسید خواهید توانست آنچه که او می نویسد درک کنید .

«...آرزو های کودکانه در برابر تمام گرفتاری های ذهن بالغ مقاومت می کنند و اغلب تا سنین جا افتادگی باقی می مانند.»

کوندرا می گوید:«مرگ یک اتفاق بسیا ر ساده است که به آسانی رخ می دهد مثل تمام اتفاقات دیگر .»

کوندرا خود هنرمندی است قربانی شده سیاست؛اما به گونه ای ظریف و هنر مندانه از سیاست دوری جسته و آن را بازی احمقانه ای بیش نمی داند.او در تفکر به چند و چون جهان هستی روی آورده با نگاهی تلخ و دیدگاهی تیره؛اما سایه سیاست بر نوشته های او دیده می شود و دغدغه توتالیتاریسم او را رها نمی کند.

در واقع می توان گفت : شخصیت هایی که کوندرا در داستانهایش آفریده است ، غالبا شبیه الگوهای کوچک نظام توتالیتر هستند.

...
و در نهایت کو ندرا را فقط باید خواند و اندیشه کرد و دوباره خواند.کوندرا برای همیشه خواندنی باقی خواهد ماند.

 

 

____________________
نقل قولها از کوندرا از گفت وگوی وی با فلیپ راس_ روزنامه همشهری13 شهریور 1381 و مصاحبه با یان ماک ایوان _کلاه کلمانتیس_تر جمه احمد میرعلایی ، است

 

 

این مطلب  در سایتهای زیر نیز به چاپ رسیده است.

 

  آتی بان

  والس ادبی

  روزنامه همبستگی

آفتاب

  نظرات ()
نگاهی کوتاه به رمان «دفتر چه ممنوع» اثر «آلبا دسس پدس» نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٥/٧/٢

نگاهی کوتاه به رمان «دفتر چه ممنوع» اثر «آلبا دسس پدس»

 

«دفتر چه ممنوع» اثر «آلبا دسس پدس» حکایت سر گردانی جانهایی است که نیاز های خود را نشناخته اند  و یا اگر شناخته اند قادر به بر اوردن خواسته های خود نیستند.

سر گردانی انسانهایی که هر کدام به مانند جزایری دور افتاده و جدا از هم در دریای مستقر شده اند. جزایری در کنار هم  اما جدا از همدیگر .

تضاد های فکری ؛تضاد های خواسته ها ؛درک نکردن همدیگر و نفهمیدن همدیگر ؛اینها چیز هایی است که بر روابط آن انسانها سایه افکنده است.

دگر گون شدن مفهومها و تناقضی که به جان آدم می افتد همه دست به دست می دهند تا فرد عصیان  کند .اما نسل حکایتگر داستان دریغا که نسل عصیا نگر نیست؛ پس تسلیم می شود و به جبری که برای او قرار داده شده ؛ می بازد.

نیاز های مشترک انسانها را به هم نزدیک می کند و انسانها در هر مقطعی از زندگی نیازهای خاصی را احساس می کنند ؛همین احساس باعث دوری و نزدیکی انها می شود. همانقدر که دو انسان از هم دور می شوند به دیگری نزدیک می شوند. اند.این دور شدن تنهایی را برای آنان ارمغان اورده و تنهایی صفت مشترک نزدیک شدن آنها می گردد.درک متقابل از تنهایی همدیگر باعث نزدیک شدن گشته ؛اما چه بسا اگر در شرایط دیگری بودند هرگز به یگدیگر احساس نیاز نمی کردند.

شرایط زندگی آدمهای رمان دفتر چه ممنوع انها را به هم پیوند می دهد و نزدیک می کند و نیز همین شرایط پیوندهای دیرین را سست می کند . آنها به اشتباه نام ان را عشق و ...می پندارند ؛غافل از اینکه این عشق و نفرت در انان زاییده نیاز ها و شرایط خاص آنهاست.

داستان با اعلام موجودیت  من اغاز می شود . موجودیتی که از سوی دیگران به رسمیت شناخته نشده و نمی شود. موجودیتی که  غصب  شده؛ از بین رفته و به فراموشی سپرده شده است.«میشل»* «والریا»* را «ماما »صدا می کند ؛ اما والریا می خواهد والریا باشد و والریا بماند.او می خواهد خودش باشد با همان احساسات و عواطفی که وجودش را تشکیل داده اند.

خریدن دفترچه ممنوع و نوشتن افکار ممنوع در ان اغاز یک عصیان است و در نهایت سوختن و از بین بردن آن کشیدن خط بطلانی بر این عصیان.تسلیمی در برابر اعلام موجودیت و تسلیمی در برابر آنچه که به او تحمیل شده است.

والریا این را فهمیده است که هر کس دنیای خاص خود را دارد و تنها اوست که باید دنیای دیگران را درک کند تا زندگی را برایشان راحتتر نماید .

والریا قربانی قربانی شدگان است.

آلبادسس پدس در این کتاب به خوبی نشان داده است که این زنان هستن که با فداکاری و از خود گذشتگی تمام زندگی خود را وقف اطرافیان خود می کنند و با این حال احساس رضایت و خوش بختی نیز می نمایند.

والریا به دنبال یافتن هویت گمشده خویش به خاطر نداشتن شهامت در ابراز عقیده و وجود و به خاطر محافظه کار بودن تا سر حد مرگ؛ تلاشی عبث نمود و به تلخی تسلیم شد.

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

پا نوشت 

* میشل و  والریا دو شخصیت اصلی رمان هستند.

 

**رمان «چراغها را من خاموش می کنم »نوشته «زویا پیر زاد » بسیار شبیه این رمان است از نظر نوع راویت و شخصیت ها  و دغدغه های آنان و روابط حاکم بر افراد داستان  و ماجر اهایی که بر شخصیت ها می گذرد.تنها این رمان تفاوت هایی جزیی با رمان البا دسس دارد که یکی از آن تفاوت ها حاکم بودن رنگ و بوی ایرانی بر فضای داستان است.در اینده در این مورد بیشتر خواهم نوشت. 

 

  نظرات ()