تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
تشکر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٥/٩/٢٢

 

 

آقای سعید کاشانی با مطلبی در سایتشان (فل سفه) مرا کلی شرمنده کردند.  .

http://www.fallosafah.org/main/weblog/item_view.php?item_id=117

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

شعری از پابلو نرودا:

 

 

شاید نبودن  بودن باشد

                      بی حضور تو

بی آنکه تو به چیدن نیمروز روی

گویی که نیلگون گلی باشد

                     بی آنکه تو گام نهی

دیر تر بر مه و خشت ها

بی آ ن نور که بر دست های خود داری

نوری که شاید دیگران زرینه اش نبینند

نوری که شاید کسی نداند

که چون سر چشمه ی سرخ گل سرخی می روید.

بی آنکه باشی ؛

باری ؛

بی آنکه آمده باشی

نا غافل؛

شور آفرین ؛

تا زندگانی مرا بشنا سی.

تند باد بو ته ی گل سرخ ؛

گندم باد؛

زان پس هستم ؛

زیرا تو هستی؛

زان پس هستی؛

هستم و هستیم؛

و به پاس عشق خواهم بود؛

خواهی بود ؛

خواهیم بود.

                                                         

 

 

پابلو نرودا در سال ۱۹۰۴ در شیلی بدنیا آمد. شعر او شعری انقلابی و سنت شکن محسوب می شود.مجموعه شعر (آواز همگانی) او شعر راستین حماسی قاره امریکا و به معنایی فراخ تر شعر تمام بشریت است. 

نرودا روز ۲۳ سپتامبر سال ۱۹۷۳ ؛دوازده روز پس از سقوط آلنده در سانتیاگو در گذشت.

 

 

 

 

 

  نظرات ()
متن سخنرانی ویلیام فالکنر در سال 1950 نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٥/٩/۱٩

طنین صدای ناچیز و پایان ناپذیر انسان ، که هنوز سخن می گوید.

 

 

متن سخنرانی ویلیام فالکنر در سال 1950 به مناسبت دریافت جایزه نوبل ادبیات

 

 

احساس می کنم که این جایزه را نه به شخص من، بلکه به کار من داده اند . کاری که حاصل عمری عذاب و عرق ریزی روح انسان بوده است ، و این نه برای افتخار ، و نیز نه برای سود جوئی ، بلکه بدان روی بوده است که از مایه های روح آدمی چیزی آفریده شود که پیشتر وجود نداشته است . پس من این جایزه را تنها به امانت نزد خود دارم . برای وقف پولی که همراه این جایزه بوده  ، یافتن موردی  که در خور هدف و معنای اصلی آن باشد ، دشوار نیست. اما ما می خواهم برای سپاسی که همراه آن بوده نیز ، چنین موردی بیابم : این لحظه را چون بلند جایی بدانم ، که از فراز آن صدایم به گوش مردان و زنان جوانی خواهد رسید که هم اکنون خود را وقف این درد و تلاش کرده اند ، و آن را که روزی این جا ، به جای من خواهند ایستاد ، در میان خود دارند .

تراژدی ما امروز ، ترس جسمی ، جهانی ، و همگانی است ، و ان چنان دیر پائیده است که اکنون حتی می توانیم آن را بر خود هموار کنیم .

دیگر از مشکلات روحی سخنی نیست. تنها این سوال در میان است : کی از هم پاشیده خواهم شد؟

از این رو مردان و زنان جوانی که در کار نوشتتند ، مشکلات دل آدمی را ، که با خود در ستیز است از یاد برده اند . و نوشته خوب تنها زائیده این ستیز تواند بود، زیرا جز این چیزی در خورد نوشتن نیست ، در خورد عذاب و عرق ریزی نیست.

اینان باید دوباره این مسائل را فر گیرند . باید به خود بیاموزند که ننگی پست تر از تر سیدن نیست ، و چون این را امو ختند ترس را یکسره فراموش کنند ، و در کار گاه خود جایی برای هیپچ چیز باقی نگذارند، مگر راستی ها و حقایق دیرین دل آدمی_ مهر و شرف و عزت و رافت و فداکاری و حقایق دیرین جهان ، که بی وجود آنها، هر داستانی نا پایدار و محکوم به نیستی است . تا چنین نکنند ، نفرینی بر تلاششان سایه افکنده است.

سخن از شهوت می گویند ، نه از مهر. از شکست هایی دم می زنند که در انها هیچ کس چیز ارزنده ای نمی بازد، از پیروزیهایی که در ان امید نیست ، از همه بدتر ، رحم نیست، رافت نیست .

غم هاشان از درد های نوع بشر مایه نمی گیرد ، و داغی به جا نمی گذارد . سخنانشان از دل نیست ، از عقده هاست .

تا اینها را دوباره نیاموزند ، چنان خواهند نوشت که گویی در میان آدمیان ایستاده اند ، و انقراض انسان را می نگرند. من از پذیرفتن انقراض انسان سر باز می زنم . اسان می توان گفت که انسان ، تنها بدان سبب که پایداری می کند ، جاودان خواهد بود : که حتی پس از محو شدن آخرین طنین ناقوس تقدیر ، از روی آخرین صخره ناچیزی که در واپسین شامگاهخ سرخ و میرا ، ساکن و سر نگون مانده ، باز هم طنین دیگری باقی خواهد ماند ،

طنین صدای ناچیز و پایان ناپذیر انسان ، که هنوز سخن می گوید.

من به قبول این سخن گردن نمی نهم . اعتقاد من بر این است که انسان نه تنها پایدار خواهد ماند ، بلکه پیروز خواهد شد .

انسان جاوید است نه بدان سبب که در میان تنها او صدائی پایان ناپذیر دارد ، بلکه بدان رو که دارای روح است ، روحی که سرچشمه رافت و فداکاری و پایداری است . بر شاعران و نویسندگان است که به این صغات بپردازند.

افتخار آنان در این است که در دل آدمیان شور بر انگیزند .

شهامت و شرف و امید و عزت و رحم و فدا کاری را که ، فخر گذشته های انسان است ، به او یاد آور شوند ، و بدین سان او را در پایداری یاری کنند .

حاجت نیست که صدای شاعر ، تنها ، وصف حال آدمیان باشد . این صدا می تواند که هم چون تکیه گاهی یا ستونی ، آنان را یاری دهد تا پایداری کنند و پیروز شوند.

 

 

درباره ویلیام فالکنر:

 

فالکنر حیات هنری خود را با سرودن شعر آغاز کرد ، اما هنر واقعی او در داستان نویسی مسلم شد.در میسی سی پی بدنیا امد .دبیرستان را به پایان نرساند.در جنگ جهانی اول خلبان بود. پس از جنگ مجوعه شعری انتشار داد .در 1950 جایزه نوبل گرفت .

 

فالکنر کاونده روح انسان بود ، انسانی که در عصر ماشین ، ارزش ها و معیار های اصلی خود را گم کرده ، اصالت و حقیقت   خویش را ا ز دست داده ، نیرو های زیستی خود را در نبرد با ماشینیسم فرسوده ساخته ، جز خشم و هراس طرفی بر نبسته...

 فالکنر حماسه ای درد ناک برای انسان می سراید .

 

 

 

 

 

 لازم به توضیح است که در سال ۱۹۴۹  مراسم اهدای جایزه نوبل بر گزار   نشد و دادن ان به سال بعد موکول گردید یعنی در سال ۱۹۵۰ فالکنر جایزه خود را که مربوط به سال ۱۹۴۹ بود دریافت کرد . بر نده جایزه نوبل در سال  ۱۹۵۰ نیز بر تراند راسل بود.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهتر نیست مسولان روزنامه ها وقتی مطلبی را در روزنامه خود درج می کنند از  نویسنده آن مطلب اجازه کسب کنند ... مسولان روزنامه به ایمیل من در این مورد پاسخی ندادند.

لااقل برای حفظ احترام نویسنده و احترام قلم هم که شده  این کار را بعد از این بکنند.یعنی گرفتن اجازه از نویسنده یک مطلب

روزنامه همبستگی مطلب نوشته شده مرا در موردمیلان کوندرا بدون اطلاع من به چاپ رسانده است:

http://www.hambastegidaily.com/goon2result.asp?code=1227

  نظرات ()
گزارشی از برپایی نمایشگاه نقاشی ام نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٥/٩/۱٦

گزارشی از خبرگزاری ایانا برپایی نمایشگاه نقاشی طبیعت «منصوره اشرافی»

عنوان این گزارش این است:

... تا گیاه تازه‌ای بروید

http://www.iananews.com/printpage.aspx?id=111

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

نویسنده : اما گلدمن
ترجمه : محسن جاودانی
منبع :  مرحوم
خوشه

This page has been accessed by visitors outside of Pitzer College 26128 times since October 8,

آیا هیچ‌گونه ارتباط یا هم‌آهنگی میانِ عشق و ازدواج وجود دارد؟

 

 

ازدواج و عشق!

تصور عامه ی مردم در مورد ازدواج و عشق بدین صورت است که آنها مترادف و هم معنی هستند و از انگیزه های یکسانی سرچشمه می گیرند و نیازهای یکسانی از بشر را پاسخگو هستند. مانند اکثر تصورات عوامانه این تصور نیز بر خرافات و موهومات متکی است نه بر واقعیت و حقیقت
.
ازدواج و عشق هیچ پارامتر مشترکی ندارند،دوری این دو مفهوم از یکدیگر مانند فاصله قطب شمال و جنوب است،در حقیقت این دو نسبت به هم خصومت آمیز و هماورد هستند.البته بی شک برخی از ازدواجها نتیجه عشق بوده اند اگرچه،نه به این دلیل که عشق تنها می تواند وجودش را در ازدواج اثبات کند بلکه بیشتر به این دلیل که افراد کمتری می توانند یک قاعده و عرف را کاملا پشت سر بگذارند. امروز تعداد زیادی از مردان و زنان وجود دارند که ازدواج برای آنها بی ارزش و مضحک است اما در مقابل آن بخاطر عقیده عمومی و اجتماعی تسلیم می شوند. در هر حال با وجودِ آن‌که برخی ازدواجها بر پایه عشق بنا می شوند، و با وجودِ آن‌که در برخی موارد عشق به ازدواج منجر می شود من ادعا می کنم که این امر بدون توجه به ازدواج صورت می گیرد نه به سبب آن .

 

 

 

از طرف دیگر این تفکر بکلی اشتباه است که عشق از ازدواج نتیجه می شود. در مواردی استثنائی می شنویم که در یک نمونه معجزه آسا از یک ازدواج، زوجی بعد از ازدواج عاشق می شوند، اما در مشاهدات نزدیک این امر آشکار خواهد شد که این امر یک تعدیل محض در مورد مسائل اجتناب ناپذیر است. مطمئنا روند رشد مورد استفاده در قبال یکدیگر بسیار دور از خودجوشی، نیرومندی و زیبایی عشق است که بدون آنها صمیمیت ازدواج باید تحقیر آمیز بودن را به هردو یعنی زن و مرد اثبات کند.
ازدواج در حالت ابتدایی یک قرارداد اقتصادی است،یک قرارداد بیمه. این قرارداد با توافقات بیمه زندگی روزمره تفاوت دارد و تنها فرقش در این است که الزام آورتر، محصورکننده تر، دقیقتر و کاملتر است. عواید آن تا حدِ زیادی قابلِ مقایسه با سرمایه گذاریها کوچک است. در تنظیم و انعقاد یک بیمه نامه فرد بها را به دلار و سنت پرداخت می کند و همیشه مختار و آزاد است که پرداختها را ادامه ندهد. در مقابل اگرچه نفع و پاداش زن یک شوهر است ولی او با نام و شهرت، زندگی خصوصی، عزت نفس و زندگی عینی خویش هزینه‌اش را «تا هنگام مرگ» پرداخت می کند. علاوه بر این، بیمه ازدواج او را محکوم به یک وابستگی مادام العمر، زندگی طفیلی، بی فایدگی کامل و وابستگی به جامعه می کند. مرد نیز گرچه عوارض و خسارتهایش را می پردازد،اما از آنجا که قلمرو او گسترده تر است،ازدواج او را به اندازه زن محدود نمی کند. او بندها و محدودیتهایش را بیشتر در یک قالب اقتصادی احساس می کند
بدین گونه پند دانته در «دوزخ» با شدتی برابر در ازدواج مورد استفاده خواهد بود:«شما که اینجا وارد می شوید دست از هر امیدی بشویید».
اینکه ازدواج یک شکست است را هیچکس به استثنای افراد بسیار احمق انکار نخواهد کرد. نظری اجمالی به آمار طلاق کافیست تا مشخص شود که تلخی یک ازدواج نافرجام واقعا چه اندازه است. هیچکدام از استدلالات کلیشه ای نظیر سستی قانون ازدواج و افزایش بی بند و باری و هرزگی در زنان این حقیقت را بیان نمی کند که:
اولا،از هر دوازده ازدواج یکی به طلاق منجر می شود. دوم،از سال 1870 طلاقها از 28 به 73 برای هر صد هزار نفر جمعیت افزایش یافته است. سوم، زنا و ازدواج نامشروع از سال 1867 بدلیل طلاق 270.8 درصد افزایش یافته است و چهارم، آمار متارکه 369.8 درصد افزایش یافته است
علاوه بر این آمار قابل توجه، بسیاری شخصیت های برجسته و ادبا، پیشتر این موضوع را روشن کرده اند. رابرت هِریک [Robert Herrick - 1591 – 1674 – شاعرِ انگلیسی] در اثرش با نام «با همدیگر»، پینِرو [Arthur Wing Pinero 1855-1934 - نمایش‌نامه‌نویس و بازی‌گرِ مهمِ اواخرِ دوره‌یِ ویکتوریایی درانگلیس] در «گذرگاه میانی»، ایوگِنه والتر [ugene Walter] در «تماما پرداخت شده» و تعداد کثیر دیگری از نویسندگان، بی حاصلی، خسته کنندگی، دردناکی و کمداشت ازدواج را بعنوان یک عامل سازگاری، هماهنگی و تفاهم مورد بحث و بررسی قرار می دهند.
پژوهشگر اجتماعی متفکر هرگز خودش را با توجیهات سطحی معروف برای این پدیده قانع نمی کند. او باید در چگونگی زندگی عینی جنسیت ها بطور عمیقتر کنکاش کند تا دریابد که چرا ازدواج بسیار فاجعه آمیز نشان داده می شود.
ادوارد کارپنتر [Edward Carpenter - 1844 - 1929 - نویسنده‌یِ سوسیالیستِ انگلیسی، از آغازگرانِ جنبش‌هایِ آنارکوسندیکالیسم و حمایت از هم‌جنس‌گرایان] اعتقاد دارد که در قفای هر ازدواجی محیط زیست مادام العمر دو جنس قرار دارد. محیطی بسیار متفاوت از یکدیگر که زن و مرد باید بصورت غریبه از یکدیگر باقی بمانند، جدا شده و مهجور بوسیله دیوار غیر قابل عبور خرافه، سنت و عادت. ازدواج پتانسیل و توان توسعه معلومات و احترام متقابل برای طرفین را که بدون آنها هر نهادی محکوم به فناست ندارد.
هنریک ایبسِن [Henrik Ibsen - 1828 - 1906 - نمایش‌نامه‌نویسِ معروفِ نروژی، نویسنده‌یِ «خانه‌یِ عروسک»] که ضد تمام شرمهای اجتماعی است، احتمالا اولین کسی بود که این حقیقت را دریافت. نورا [از شخصیت‌هایِ نمایش‌نامه‌یِ خانه‌یِ عروسک] همسرش را ترک گفت اما نه بخاطر اینکه از مسئولیتهایش خسته بود یا اینکه ضرورت حقوق زنان را حس می کرد (آنگونه که ممکن است یک منتفد الکن گمانه زنی کند) بلکه بدلیل اینکه او دریافته بود که برای 8 سال با یک غریبه زندگی کرده و بچه هایش را تحمل کرده است. آیا بدین ترتیب چیزی مضحک تر و فرومایه تر از یک عمر مجاورت میان دو غریبه وجود دارد؟ گویا هیچ الزامی از سوی زن برای شناخت مرد وجود ندارد، تنها چیزی که از دید او اهمیت دارد پس انداز درآمدهای مرد است. بدین ترتیب تا آنجا که به مرد مربوط می شود چه چیز برای شناختن وجود دارد به استثنای اینکه زن ظاهر خوشایند و آراسته ای داشته باشد؟ علاوه بر این هنوز این باور مذهبی را مطرح نکرده ایم که زن دارای روح نمی باشد [!]،اینکه او یک زائده محض برای مرد است که از دنده مرد ساخته شده و تنها برای راحتی و آرامش این مرد بزرگ و قدرتمند که از سایه خودش نیز می ترسد بوجود آمده است.
شاید کیفیت پایین مواد جایی که زن از آن حاصل شده است مسئول پستی و فرومایگی اوست! در هر حال اگر زن صاحب روح نیست، دیگر چه چیزی برای دانستن در مورد او وجود دارد؟ بعلاوه،هرچه یک زن روح و روان کوچکتری داشته باشد داراییهای او بعنوان یک همسر بیشتر خواهد بود و آسانتر و سریعتر می تواند خودش را در همسرش مغروق کند. این گردن نهادن بنده وار به برتری مرد است که از قرار معلوم بنیاد ازدواج را در این مدت طولانی دست نخورده نگهداشته است. اکنون از آنجا که زن به جایگاه خودش بازمی گردد، بنیان مقدس و مصون ازدواج بتدریج سست می گردد و هیچگونه سوگواری و دریغ احساساتی و عاطفی نمی تواند مانع آن شود.
از طفولیت تقریبا، به دختر گفته می شود که ازدواج هدف نهایی اوست، بدین ترتیب آموزش و پرورش وی باید به سمت این هدف جهت گیری شود. او، مانند یک چارپای بی زبانِ فربه شده برای سلاخی، برای چنین امری آماده است. با این حال، با شگفتی تمام، او کمتر از یک پیشه ور در مورد کارش، حق دانستن در مورد نقشش بعنوان یک همسر و مادر را دارد. این امر برای یک دختر محترم، بیشرمانه و قبیح است که چیزی در مورد رابطه زناشویی بداند! آری، بخاطر تضاد با آبرومندی و حیثیت، لازم است که عهد و پیمان ازدواج یک امر قبیح را به پاکترین و مقدس ترین ترکیب ممکن بدل سازد بطوریکه احدی جرات پرسش و انتقاد نداشته باشد. با این حال این دقیقا برخورد و منش حامیان ازدواج است. همسر و مادر آینده در جهل کامل نسبت به تنها داشته اش در عرصه رقابت یعنی رابطه جنسی (سکس) نگهداشته می شود. بدین ترتیب او وارد یک رابطه مادام العمر با یک مرد می شود و خودش را گیج و سرگردان، منزجر و خارج از اندازه لازم در رابطه با طبیعی ترین و سالم ترین غریزه یعنی سکس می یابد. با اطمینان می توان گفت که درصد عظیمی از ناخرسندی، بدبختی، اضطراب و ناراحتیهای فیزیکی نکاح ناشی از ناآگاهی در مسائل مربوط به سکس است (که این امر بعنوان یک فضیلت و نجابت بزرگ ستوده می شود!) این نیز به هیچ وجه مبالغه آمیز نیست اگر ادعا کنم که چیزی بیش از جمعیت یک کشور بخاطر این حقیقت تاسف آور از هم پاشیده است.

بنابراین اگر زن به اندازه کافی بالغ و آزاد باشد تا راز و رمز روابط جنسی را بدون تایید و اجازه دولت یا کلیسا بیاموزد، او به عنوان یک همسر کاملا نامناسب برای یک مرد محترم [!] محکوم باقی خواهد ماند (احترامی که شامل یک کله پوک و یک جیب پرپول است). آیا ممکن است چیزی اهانت آمیزتر از این نگرش یافته شود که زنی بالغ، سالم و سرشار از انرژی زندگی و شور، خواسته طبیعت را نفی کند، تمایل شدیدش را کنترل و مهار نماید، به سلامت خویش آسیب برساند و روحش را خدشه دار سازد، بینش خود را محدود کند، از عمق و شکوه تجارب جنسی اجتناب ورزد تا زمانیکه یک مرد خوب پیدا شود تا او را به عنوان همسر بپذیرد؟ این همان چیزی است که گرچه دارای کمترین اهمیتی نیست ولی عاملی از ازدواج است که آنرا از عشق متمایز می کند.
زمانه،زمانه واقعیت هاست.آن زمانی که رومئو و ژولیت خشم و غضب پدرانشان را برای پایداری عشقشان به جان خریدند یا زمانیکه گرچن خودش را برای عشقش در معرض شایعات و بدگوییهای همسایگانش قرارداد بسر رسیده است. اگر در شرایطی نادر، جوانان به خودشان اجازه بدهند تا از تجمل عشقی که توسط مسن ترها متوجه آن شده اند لذت ببرند، سرکوب و نصیحت خواهند گشت تا معقول و منطقی گردند
.
درس اخلاقی که به دختر القا شده این نیست که آیا مرد عشق او را برمی انگیزد، تا حدی رگه هایی از این امر را در خود دارد، ولی سوال این است که «چه مقدار»؟ تنها دغدغه در زندگی واقعی آمریکائیها: آیا مرد می تواند یک زندگی را سر و سامان بدهد؟ می تواند همسرش را حمایت کند؟ این تنها چیزی است که ازدواج را توجیه می کند. به تدریج این اندیشه تمام ذهن یک دختر را اشباع خواهد کرد. رویاهای او مهتاب و بوسه های عاشقانه، اشک ها و لبخندها نیستند. او رویاهای گردش برای خرید کردن و چانه زدن با فروشنده را در سر می پروراند. این فقر روحی و فرومایگی عواملی هستند که در پدیده‌یِ ازدواج نهادینه شده اند. دولت و کلیسا هیچ ایده دیگری را پذیرا نیستند، تنها برای اینکه اینها عواملی است که دولت را ملزم به کنترل زن و مرد می کند
.
بدون شک افرادی وجود دارند که عشق را به عنوان مفهومی فراتر ار دلار و سنت در نظر دارند. بویژه این امر در مورد آن طبقه ای صادق است که الزامات اقتصادی آنها را وادار ساخته که به خود اتکا کنند. تغییر عظیم در موقعیت زن که بوسیله یک عامل نیرومند شکل داده شده،البته عظیم و خارق العاده است هنگامی که ما توجه نماییم که این امر در مدت زمان کوتاهی که زنان وارد عرصه صنعت شده اند رخ داده است. شش میلیون زن حقوق بگیر، شش میلیون زن که حقوق یکسانی با مردان دارند تا مورد بهره کشی قرار بگیرند، مورد سرقت واقع شوند، در اعتراضات و اعتصابات شرکت کنند، آری حتی گرسنگی بکشند.امر دیگری نیست سرور من؟!!! آری شش میلیون نیروی کار در حرفه های مختلف از بالاترین کارهای ذهنی تا دشوارترین کارهای بدنی در معادن و خطوط راه آهن،حتی کارآگاهان و پلیسان. مطمئنا آنان از قید و بند اسارت کاملا رها شده اند
.
این همه تعداد بسیار کمی از لشگر انبوه زنان حقوق بگیر به مسئله کارکردن بعنوان یک مورد دائمی نظر می افکنند. مردان، بدون توجه به اینکه چقدر فرتوت شوند، یاد گرفته اند که مستقل و متکی به خود باشند. آری من می دانم که هیچکس در اقتصاد خردکننده ما واقعا مستقل نمی باشد. اما هنوز فرومایه ترین گونه مردان از اینکه یک انگل باشند متنفرند، از اینکه در هر حال معرف چنین تصویری باشند.

زن موقعیت خودش را بعنوان یک نیروی کار موقتی به حساب می آورد که در اولین مجال به کنار گذاشته می شود. بدین دلیل است که متشکل کردن زنان در اتحادیه های کارگری بسیار دشوار است. «چرا من باید به یک اتحادیه بپیوندم؟ من قصد دارم که ازدواج کنم، که صاحب خانه شوم» آیا به او از کودکی آموخته نشده است که این مسئله را بعنوان یک فراخوان نهایی در نظر داشته باشد؟ او به زودی می آموزد که خانه اش صاحب و نگهدارنده بسیار وفاداری دارد که هیچ چیز نمی تواند او را فراری دهد. اگرچه تاسف بارترین مسئله اینجاست که خانه دیگر او را از کار شاق برای حقوق و دستمزد آزاد نمی سازد بلکه تنها وظایف او را افزایش می دهد.
طبق آخرین آمار ارائه شده در کمیسیون «کار و حقوق، و تراکم جمعیت» ده درصد از کارگران حقوق بگیر در نیویورک ازدواج کرده اند و هنوز باید به عنوان کارگرانی با کمترین مقدار پرداخت در جهان به کارشان ادامه دهند. به این جنبه وحشتناک، کارِ شاق منزل نیز اضافه می شود وبدین ترتیب چه چیزی از حفاظت و شکوه خانه باقی خواهد ماند. بعنوان یک واقعیت، حتی دختری از طبقه متوسط هم نمی تواند از خانه خودش صحبت کند، از آنجا که این مرد است که حدود فعالیت او را مشخص می کند. و مهم نیست که شوهر، سنگدلی جانورخو باشد یا دلداری دوست‌داشتنی. آن‌چه که می‌کوشم نشان دهم این است که، بله، در ازدواج، به یُمنِ حُسن نیت مرد زندگی، زن صاحب خانه‌ای خواهد شد (اما چه خانه‌ای؟ خانه‌ی شوهری که در آن سال‌های سال زندگی می‌کند) تا این‌که کم‌کم، کل جهان‌بینی‌اش درباره‌ی زندگی و امور انسانی به سطحِ نازل و پست و بی‌اهمیت و ناچیزِ محیطی (خانه‌ای) که در آن زندگی می‌کند فروکاسته شود! عجیب نیست این زندگی از او ‌خاله‌زنکی غرغرو، کوته‌فکر، پرخاشگر و تحمل‌ناپذیر بسازد و باز، هرگز عجیب نیست اگر وجود چنین زنی، مرد را از خانه برماند! زن از این خانه (زندانِ بیگاری کشی) هیچ‌جا نمی‌رود؛ اگر بخواهد، جایی برای رفتن ندارد! از سوی دیگر، زیستنِ هرچند کوتاهِ زناشویی کافی‌ست تا قوای زن را برای زندگی خارج از خانواده تحلیل برد. کم‌کم در ظاهر و نمای خود بی‌ملاحظه می‌شود، چاق و خسته‌کننده می‌شود به‌طوری که مرد از او روگردان می‌شود و حتا بیشتر به او نفرت می‌ورزد. چه وضعیت دل‌انگیز معرکه‌ای است، نه؟!
اما درمورد کودک چه‌طور؟ اگر ازدواج نبود، چه‌گونه حمایت می‌شدند؟ اصلا آیا این مهم‌ترین مسئله درازدواج نیست؟ یا نه! فریب و ریاست! با وجود حمایت ازدواج از کودکان، هنوز هزاران کودک، بی‌چیز و بی‌خانمان اند. با وجود ازدواج، یتیم‌خانه‌ها و داراتأدیب‌ها روز‌به‌روز زیادتر می‌شوند. «مؤسسه‌ی پیشگیری از کودک‌آزاری» هرروز با صدها پرونده در مورد سوء‌رفتار والدینِ «مهربان» [!] درگیر می‌شود، به این امید که برای کودکان بیچاره، سرپناهی ایمن‌تر و مهرآمیزتر فراهم کند؛ کاری که اکنون، افتخارِ آن به موسسه‌ی جری البریج [Gerry Elbridge - 1744 - 1814 - معاونِ رئیس‌جمهورِ وقتِ آمریکا] داده شده. چه مضحکه‌ای!
ممکن است ازدواج این قدرت را داشته باشد که «اسب را به لب چشمه ببرد» ولی آیا او را سیراب می کند؟ شاید قانون، پدری را که خرجی خانه را ندهد بازداشت کند و لباسِ محکومیت به تن‌اش کند، اما آیا با این ‌کار گرسنگیِ کودک برطرف می‌شود؟ اگر والدین شغلی برای معاش ندارند، اگر هویت و نام‌ونشان‌اش را با سرِ راهی کردن فرزندش پنهان می‌کند، پس ازدواج برای چیست؟ قانون اعمال می‌شود تا مرد را به پای محکمه‌ی «عدالت» بکشاند و سپس او را در ایمنی پشت درهای بسته، عادلانه پنهان کند؛ در آخر اما، جای خالی نیروی کارِ پدر به کودک بی‌حامی داده نمی‌شود، نه، این حقِ ایالتِ عدل‌گستر است. کودک می‌ماند و خاطره‌ای یأس‌انگیز از پدری که لباس راه راه به تن کرده.
ازدواج که پاسدار زندگیِ زن خوانده می‌شود، چیزی نیست مگر مصیبتی منفور و بدشگون. این پاسدارِ چندش‌آور و انزجارانگیز، با شناعت و اهانتِ پنهان، مقام و متانتِ انسانی را خوار می‌کند، این است حمایتی که از این رسمِ انگل‌زا انتظار می‌رود.
ازدواج به سرمایه‌داری (سیستمی که آن هم مثل ازدواج پدروار است) شبیه است. حقوقِ حقه‌ی انسان را ضایع می‌کند، از رشد و بالیدن‌اش جلوگیری می‌کند، تن‌اش را خراب می‌کند، در غفلت و ضعف و وابستگی نگاه‌اش می دارد. بعد، مؤسسه‌ی خیریه به‌پا می‌کند تا آخرین چشمک‌های عزت نفس انسان را چراغانی کند.
ازدواج، از زن، یک انگل می‌سازد، یک عائله، یک نان‌خور. توانِ او را برای درگیری در زندگی می‌گیرد، آگاهی اجتماعی‌اش را کور می‌کند، تصورات و انگارگری‌های‌اش را فلج می‌کند و بعد از تمام این‌ها (این الطاف)، حمایتِ پرترحم و ضعیف‌نوازش را تحمیل می‌کند. یک دامِ فریبا، یک تحریف آشکار. مضحکه‌ای که شخصیت انسان را (با گستاخی تمام) به بازی می‌گیرد.

اگر مادربودن، غایت سرشت زن است، پس چرا از عشق و آزادی حرف می‌زنند؟ ازدواج اما، تمامِ آرزوها و آمال زن را می‌سوزاند و دودش را به هوا می‌فرستد. آیا به زن نمی‌گویند که «مادر شو، تا رشد کنی»؟ آیا این مانعی برای رشد زن نیست؟ آیا ممانعت از فروش خویشتن برای به دست‌آوردنِ مادری را مایه‌ی شرم و ننگ زن نمی‌دانند؟ آیا این تنها ازدواج نیست که چنین مادرشدنِ اجباری و نفرت‌انگیزی را تصدیق می‌کند؟ اگر مقصودِشان از مادربودن ثمره‌ی یک انتخاب آزادانه، یک عشق، حاصل شورمندی و شعف می‌بود، به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شدند کاری کنند که بر سر آفریده‌ی بی‌گناه‌اش، کلاهِ گناهکاری گذاشته و با برچسبِ وحشتناکِ حرامزاده صدای‌اش کنند. اما ازدواج کک‌اش هم نمی‌گزد، ازدواج، با نابکاری‌اش برضد مادری، خود را برای همیشه از قلمروی عشق، محروم کرده.
عشق، سترگ‌ترین و ژرف‌ترین چیز در زندگی؛ مژده‌گرِ امید، شور وشادی؛ عشق، گردنکش از هر قانون، از هر رسم و قرارداد؛ عشق، آزادترین و پرمایه‌ترین خمیره‌ی سرنوشت؛ چنین نیروی سرشاری را چگونه می توان با آیینِ پست دولتی-کلیسایی بچه‌پس‌اندازی یکی گرفت؟
عشقِ آزاد؟ مگر عشق جز آزادی چیز دیگری هم می‌تواند باشد؟ شاید مغز را بتوان خرید، اما عشق را هرگز. شاید بتوان بر تن چیره شد، اما بسیج تمام نیروهای زمینی هم نمی‌توانند بر قدرت عشق غلبه کنند. می‌توان بر کشورهای بسیاری سلطه یافت، اما نه هرگز بر عشق. می‌توان روح را به زنجیر کشید، اما در برابر عشق جز در بند شدن کاری نمی‌توان کرد. می‌توان، چون شاهی بر تخت نشست و با دستگاهی پرطمطراق و پرزرق‌ وبرق فرمان راند، اما بی‌عشق تمام این‌ها به هیچ نمی‌ارزد. فقیرانه ترین آلونک به نور عشق، گرم و زنده و رنگین می‌شود. با عشق، خُردترین گدا، غنی‌ترین شاه می‌شود. باری، عشق، آزاد است؛ و جز در آزادی در هیچ‌جایی نمی‌تواند منزل کند. عشق، در آزادی، از خود سرشار می شود. اگر عشق در جایی ریشه کند، هیچ قانون و آیین‌نامه‌ای، وهیچ‌ دادگاهی نمی‌تواند ریشه‌اش را از خاک بکند. حال اگر زمین بایر باشد، ازدواج چگونه می‌خواهد میوه بگیرد؟ این مورد، شبیه به آخرین تلاش نومیدانه‌ی زندگی برضدِ مرگ است.
عشق به حامی نیاز ندارد؛ چون پاسدار خویش است. تا زمانی که زاد-و-ولد ریشه در عشق داشته باشد، هیچ کودکی بی‌نوا و گرسنه نخواهد ماند و دیگر احساس کمبودِ عاطفه نخواهد کرد. من به این ایمان دارم. من زنانی را می‌شناسم که با عشق‌ورزی به مردانی که به راستی دوستشان داشتند، از خود، مادرانی آزاد ساخته‌اند. کودکانِ ازدواج، از فقدان مراقبت، توجه و فداکاری در رنج اند؛ در حالی که مادرِ آزاد [منظور مادرشدن بدون ازدواج است] قدرت بخشیدن تمامِ این چیزها را دارد.
حامیانِ اتوریته و حاکمیت، از پیدایش «مادریِ آزاد» واهمه دارند، مبادا که از مزایایی که به‌تبعِ ازدواج به کف آورند، محروم شوند. بی ازدواج، چه‌کسی خواهد جنگید؟ چه کسی پول درمی آورد؟ اگر زنان از بی‌بندوباری بچه‌آوری در ازدواج بپرهیزند، دیگر چه کسی پلیس و زندان‌بان خواهد شد؟! شاه و رئیس‌جمهور و سرمایه‌دار و کشیش، همه فریادِ "مردم، مردم" سرمی دهند؛ مردمی که پایندگی‌شان باید به بهای تبدیل‌ِ زن به یک ماشینِ صرف، تأمین شود. از دیدِ این‌ها ازدواج، سوپاپ اطمینانی است برای پیش‌گیری از واقعه‌یِ وحشتناک و زیانبارِ بیداری جنسیِ زن. اما تمام این تقلاهای برده‌ساز بی‌نتیجه خواهد ماند. تمامِ احکام کلیسایی، تحکم‌های آیین‌نامه‌ای و تحمیل‌های قانونی بی‌فایده خواهد بود. زنان دیگر نمی‌خواهند در تولیدِ نژادِ بیمار و ضعیف و فرتوتی که حال و توانِ بیرون آمدن از یوغِ بی‌چیزی و بندگی را ندارد، شریک باشند. درعوض، کودکانی بهتر و ‌کم‌شمارتر می‌خواهند که همه حاصلِ انتخابی آزاد باشند و همه در عشق پرورده شده باشند؛ نه آن‌که با اجبار ازدواج، به دنیا آمده باشند. شبه-معلمانِ اخلاق ما هنوز باید چیزهای زیادی درباره‌ی وظیفه نسبت به کودک بیاموزند، وظیفه و رسالتی که با آزادی عشق در سینه‌ی مادر برای همیشه بیدار نگاه خواهد ماند. زن، زیبایی مادرشدنِ احترام‌انگیز را به زادآوری موجودی که قرار است در فضایی تبهگن و مرگ‌آور بزیَد، نخواهد فروخت. اگر قرار است مادر شود، دوست دارد به آفریده‌اش بیشترین و بهترین چیزهایی را که دارد، ببخشد. زندگی با کودک، آرمان اوست؛ او می‌داند که تنها با این آرمان می‌تواند در آفریدن مردان و زنانی شایسته سهیم باشد.
ابسن، با کشیدن تصویر آلوینگ می‌بایست درک روشنی از یک مادر آزاد را داشته باشد. آلوینگ، یک مادر ایده‌آل بود، چون از ازدواج گذشت تا پرواز روح‌اش را نظاره کند، تا به شخصیت‌اش بازگردد، تا جان‌یافته و توانا شود. دریغ که نتوانست عزیز زندگی‌اش، اسوالد را نجات دهد، اما فهمید که عشقِ آزاد، یگانه‌حالتِ زیبای زندگی است. کسانی که مانند آلوینگ، برای بیداری روح‌شان، در خون و اشک زندگی کرده‌اند، ازدواج را پوچ و مسخره و بی‌معنا رهامی‌کنند. آنان می‌دانند که عشق چه فانی باشد و چه باقی، تنها راهِ روشن برای آفریدن نسلی فعال و ساختن دنیای جدید است.
در وضعیت حقیر کنونی، برای اکثریت، عشق، امری غریب است. دوری‌کردن و بدفهمیدن‌اش مُد شده. تارهای ابریشمین و لطیف عشق، فشار و تنش و اصطکاک‌های روزمره را تاب نمی‌آورند. روحِ عشق پیچیده و غنی است و بسیار ناسازگار با واق‌واق تنفرانگیزِ جامعه. در این وضعیت عشق برای کسانی که آن را طلب می‌کنند، می‌گرید ، می رنجد و آه می‌کشد؛ چون مجبور است ناکامیابیِ هرروزشان را در تلاش برای فتح قله‌ی عشق، نظاره کند.
روزی، مردان و زنانی خواهند برخاست که عزمِ آن قله کنند. آنان خود را به قله‌ خواهند رساند تا در روشنی و گرمای عشق پاکیزه شوند. اگر دنیا، زادآوری را به فضای روابط اصیلِ دوستی، به همدلی و هم‌زبانی بسپارد؛ و نه ازدواج، که عشق را ولیِ این امر کند، چه پنداشتی، چه تصوری، کدام نبوغ شاعرانه می‌تواند توانمندی‌های چنان زنان و مردانی را به انگار کشد؟

  نظرات ()
ویکتور خارا نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٥/٩/٥

بزودی به اینجا اسباب کشی می کنم:

 

http://www.mansourehashrafi.com/

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نقل از روشنگری:

        ویکتورخارا،پابلونرودسالوادور آلنده

 ویکتور خارا بعد از آلنده مشهورترین نامی است که با سالگرد 11 سپتامبر در سراسر آمریکای لاتین زنده می شود. سیاست مردمی و هنر مردمی دوش به دوش هم طی سه دهه در کارزار دمکراسی علیه دیکتاتوری در آمریکای لاتین شرکت کردند و قربانی دادند.
ویکتور خارا از جان باختگان ,استادیوم شیلی, است  خارا تا آخرین لحظه در استادیوم برای سایر زندانیان خواند و یک تاثیر دایمی بر فرهنگ موسیقی در آمریکای لاتین باقی گذاشت.او یکی از بنیان گذاران جنبش ,Nueva Cancion,در آمریکای لاتین است.

ویکتور خارا در لوخوئن شیلی در یک خانواده کارگری متولد شد. پدر فقیربود ومزد کمی میگرفت و به الکل پناه می برد. مادر مثل بسیاری از زنان فقیر آمریکای لاتین که مشکل مشابهی با زندگی اجتماعی و شوهران خود دارند کارهای موقتی می گرفت و از شوهر کتک می خورد. و سرانجام مادر، آماندا، مثل میلیون ها زن هم سرنوشت او در آمریکای لاتین و مرکزی بود: پدر خانواده را ترک کرد و آماندا ماند و سرپرستی کودکان خردسالش و کار طاقت فرسا برای تامین زندگی آن ها.

و این مادر زحمتکش و قوی و با روحیه بود، نه پدر خسته و له شده و فراری که تاثیر قطعی را بر زندگی ویکتور بر جای گذاشت.

مادر گیتار میزد و آوازهای فولکلوریک می خواند و به ویکتور هم هنرش و میراث فرهنگی مردم کوچه و بازار را می آموخت . مثل بسیاری از مادران ,جهان سومی, در آن دوران تنها امید آماندا برای آینده ی فرزندان و نجات از فقر فزاینده، تحصیل بود و ویکتور را نیز به تحصیل تشویق می کرد. ویکتور بعد از پایان دوره ابتدایی در رشته حسابداری در دبیرستان به تحصیل خود ادامه داد.

مرگ مادر که پیوند عاطفی شدیدی با فرزندان خود داشت، ویکتور 15 ساله را به جستجوی پناهگاهی عاطفی انداخت. نخست کلیسا - که به سرعت از آن ناامید شد و بعد چند سالی در ارتش، که آن را هم ترک کرد.

بیکاری در میان جوانان بی پناه و بی حمایت اجتماعی او را در مغاک خود فرو برد، اما ویکتور از مادر روحیه ی خود را به ارث برده بود نه پدر. نه فرار به وسایل تخریب خود؛ که تلاش، امید و موزیک دستگیره ی او برای گذار از این دوره ی دشوار بود. او به شهر زادگاه خود برگشت و با دوستانش یک گروه موسیقی فولکلوریک درست کرد و در کنار آن در مدرسه تئاتر دانشگاه نام نویسی کرد. در دانشگاه شیلی در سانتیاگو هم بازیگری را آموخت و هم کارگردانی را.

آشنایی او با ویولتا پارا نفوذ مثبت زنانه در زندگی اش را تکمیل کرد. ویولتا صاحب یک کافه کوچک در سانتیاگو و خود خواننده و هنرمند و هنردوست بود و به ویکتور در تلاش های هنری اش کمک می کرد. ویکتور در کافه با او همکاری می کرد، در تئاتر بازی می کرد و آهنگ می ساخت. سال های 60 بود و جوانان آن نسل در رویای ساختن آینده بهتر .آن ها برای نسل های بعدی چیز های خوبی به ارمغان گذاشتند: آزادی های مدنی بیشتر، برابری حقوقی گسترده ترو تامین اجتماعی بیشتر. ویکتور یکی از این جوانان بود. او به تدریج به سیاست جذب شده بود.

نخستین صفحه مستقل آهنگ ویکتور خارا در سال 1966 منتشر شد و ویکتور در سال های بعد دیگر تئاتر را رها کرد و کار خود را منحصرا به موسیقی اختصاص داد. موسیقی مردم به ناگزیر با دردهای مردم سرو کار داشت و ویکتور در آهنگ هایش مثل دیگر همکاران خود در,Nueva Cancion, یا جنبش موسیقی نوین به بی عدالتی های اجتماعی و فساد سیاسی حاکم حمله می کرد.او مثل بسیاری دیگر از هنرمندان برجسته این جنبش از سوسیالیسم دفاع می کرد.

با این زمینه، حمایت شدید او از سالوادور آلنده و برگزاری کنسرت های متعدد در پشتیبانی از کارزار انتخاباتی او امری بدیهی بود. خارا در دفاع از برنامه های حزب سوسیالیست آلنده ,حزب متحد مردم, - فراهم کردن امکانات آموزشی، بهداشت و مسکن برای مردم فقیر- کنسرت های متعدد برگزار کرد . بسیاری از کنسرت های خارا در شهرهای کوچک برگزار می شد ولی کنسرتی که او در استادیوم شیلی در دفاع از کازار انتخابات ی آلنده برگزار کرد، شهرت جهانی یافت. او در این کنسرت بسیاری ازخوانندگان سرشناس آمریکای لاتین شرکت کردند.

آلنده در انتخابات پیروز شد.اما او متاسفانه به توافقات با دستگاه های بوروکراتیک وابسته به طبقات ممتاز اعتماد کرد و بر این تصور بود که نخبگان قدرت مند به چنین قرار هایی احترام می گذارند. به همین جهت گرفتار همان سرنوشتی شد که مصدق در ایران، یعنی با یک کودتای آمریکایی به دست یک ژنرال داخلی سرنگون شد و در اا سپتامبر در محاصره کودتاچیان جان باخت.

روز کودتا ویکتور خارادر محل کارش در مدرسه دولتی تکنیک بود که نظامیان او را محاصره کرده و به زندان بردند. هم بندی های خارا از 5روزی که او در زندان بود، داستان هایی دارند از آزار او توسط نگهبانان و گرسنگی و تشنگی و روحیه ویکتور که نیاز هم بندی هایش را بر خود اولویت می داد.

سرانجام کودتا چیان ویکتور خارا و سایر زندانیان را به همان استادیوم بردند که او کنسرت معروفش در حمایت از آلنده را در آن برگزار کرده بود. در آن جا عوامل دیکتاتوری، دستی را که برای مردم و انتخاب آلنده، نت های آزادی و عدالت راروی گیتارش به صدا در می آورد شکستند تادیگر نتواند بنوازد و پیروزمندانه او را به ریشخند گرفتند:
حالا بنواز و بخوان.

ریشخند متقابل ویکتور در تاریخ آزادی خواهی آمریکای لاتین افسانه شد: او در حالیکه چهره اش از درد به هم رفته بود، خواند: بخش هایی از سرود حزب سوسیالیست آلنده را.

عوامل دیکتاتوری دیوانه شدند و وحشیانه به این ریشخند پاسخ دادند. او را به شدت زیر ضربات خشونت بار خود گرفتند و سرانجام به حیات کوتاهش با گلوله ای خاتمه دادند و پیکر او را به یک گور دسته انتقال دادند.

همسرش، جون خارا، جان خود و نوارهای ویکتور را برداشت و از شیلی مخفیانه گریخت.
آهنگ ها هنوز هم در آمریکای لاتین زمزمه می شود. و قاتل ویکتور خارا، پینوشه یکی از مناسب ترین مجازات های تاریخ را به خود اختصاص داد: در سفر و حضر، روی تخت بیمارستان یا در خانه اش، ودر لبه ی گور در مقابل دادخواهان با ترس و شرم به بازجویی پاسخ می دهد! موسیقی بر دیکتاتوری پیروز شده است.

ویکتور خارا در 23 سپتامبر 1932 متولد و در 16 سپتامبر 1973 به قتل رسید.


 

  نظرات ()
مطالب اخیر بهار شعر شعز شعر شعر زندگی در نوستالژی گذشته شعر شعر از کتاب فرشته ای در خانه شعر
کلمات کلیدی وبلاگ شعر (۳٢٧) حاشیه زندگی (۱٦۱) یادداشت ادبی (۱۳۳) اجتماع (٧٩) خبر (٦٩) نقاشی (٤٦) نیما یوشیج (۳٠) زن (٢٩) ماهنامه رندان (٢٩) نشر (٢۳) وبلاگ نویسی (٢٢) دیدگاه هنری ادبی (٢٢) احمد شاملو (٢۱) این تاج خار (۱٥) ماهنامه مارال (۱٥) نشر شورآفرین (۱۳) حسین جوان (۱٢) فمنیسم (۱٢) علیرضا ذیحق (۱٢) نمایشگاه کتاب (۱۱) غزاله علیزاده (۱۱) ماهنامه ماندگار (۱۱) مهرسان جوان (۱٠) و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب (۱٠) مرگ خلاصه شد (۱٠) نفس های پنهان (۱٠) سیمون دوبوار (۱٠) خورشید من کجاست؟ (٩) فروغ فرخزاد (٩) دریغا از عشق (٩) میلان کوندرا (۸) وازنا (۸) سهراب سپهری (۸) اکتاویو پاز (٧) انتخابات ریاست جمهوری (٧) سارتر (٧) معشوق بی صدا (٧) دالان ها (٧) سینما (٦) آنسل آدامز (٦) سکوت سپری شده (٦) سرور جوان (٥) نرودا (٥) موسیقی (٥) فلسفه (٥) عکاسی (٥) نیچه (٥) نقد و بررسی (٥) آتی بان (٥) آلبر کامو (٥) چه گوارا (٥) ماهنامه فریاد (٥) خبرگزاری ایبنا (٤) ماهنامه گذرگاه (٤) منصوره اشرافی (٤) فرشته ای در خانه (٤) در جست و جوی هویت (٤) فریاد بلند عصیان (٤) سیمین دانشور (٤) عطار (٤) داستان (٤) در جستجوی هویت فراموش شده (٤) در تاریکی سوزان (٤) در برزخ تساوی (۳) روسپییان سودا زده من (۳) سالینجر (۳) آلبا دسس پدس (۳) مهدی اخوان ثالث (۳) مارکز (۳) سینمای مستند (۳) گفتگو (۳) بهار (۳) ناظم حکمت (۳) نوبل (۳) آیدا (۳) رضا قاسمی (۳) عباس معروفی (۳) 8 مارس (۳) شور آفرین (۳) عمادالدین نسیمی (۳) سایت والس (۳) مهراوه جوان (۳) saturated darkness (۳) خبرگزاری ایسنا (۳) آنتونیو بوئرو بایخو (۳) چراغها را من خاموش می کنم (۳) زیستن از نوع اول (۳) سپنج (۳) فالکنر (۳) سیاوش شاملو (٢) میشل فوکو (٢) مهرهرمز (٢) فرانسیسکو گویا (٢) سرگی یسنین (٢) مایاکوفسکی (٢) حسین منصوری (٢) خبرگزاری ایانا (٢) در انتظار گودو (٢) سایت ادبی دیباچه (٢) سایت مرور (٢) پاییز را به خاطر بادهایش (٢) غزلیات شمس (٢) غلامحسین ساعدی (٢) نزار قبانی (٢) برتولت برشت (٢) ساموئل بکت (٢) حلاج (٢) ریلکه (٢) لورکا (٢) نوروز (٢) مولانا (٢) شریعتی (٢) ایلنا (٢) منوچهر آتشی (٢) سال بلوا (٢) من ری (٢) عین القضات (٢) یاشار احد صارمی (٢) ژاک پره ور (٢) کیان وش شمس اسحاق (٢) ناتور دشت (٢) یانیس ریتسوس (٢) لنگستون هیوز (٢) گالری ثالث (٢) شبهای تهران (٢) والتر بنیامین (٢) جایزه شعر زنان (٢) حرفهای همسایه (٢) سایت کارگاه (٢) علیرضا بهنام (٢) اسماعیل خویی (۱) طاهر صفار زاده (۱) انقلاب فرهنگی (۱) نیکول فریدنی (۱) هومن بابک نیا (۱) آنتونیونی (۱) تعزیه در نقاشی (۱) تی اس الیوت (۱) وردی که بره ها می خوانند (۱) فرد زینه مان (۱) اروفه (۱) ژان کوکتو (۱) رومن پولانسکی (۱) مکرمه قنبری (۱) اکسپرسیونیسم (۱) خوزه کراویرینها (۱) ژان کریستف (۱) مسیح باز مصلوب (۱) نیکوس کازانتاکیس (۱) سعید سلطانپور (۱) نازنین نظام شهیدی (۱) قیصر امین پور (۱) هیوا مسیح (۱) محمود دولت آبادی (۱) رادیو زمانه (۱) پروست (۱) آلن دوباتن (۱) پینک فلوید (۱) عشق و ازدواج (۱) لوح (۱) ابراهیم گلستان (۱) ویتگنشتاین (۱) پیانیست (۱) خبر گزاری فارس (۱) کلود لانزمن (۱) تفکیک ارزشگذاری ادبی (۱) man ray (۱) پل نیومن (۱) فریدا کالو (۱) بوی پاییز (۱) هنری مور (۱) شهرنوش پارسی پور (۱) خلیل پاک نیا (۱) صالح نجفی (۱) تیرداد نصری (۱) رسانه (۱) کلیدر (۱) زرتشت (۱) اصغر فرهادی (۱) فقر (۱) صادق هدایت (۱) حافظ (۱) سعدی (۱) مشهد (۱) یداله رویایی (۱) اسکار (۱) خبرگزاری مهر (۱) رومن گاری (۱) آرمانگرایی (۱) دادائیسم (۱) رومن رولان (۱) مارسل پروست (۱) اوباما (۱) شطرنج (۱) برگمن (۱) شیرین عبادی (۱) اورهان پاموک (۱) تکثیر غیر قانونی (۱) obama (۱) یوش (۱) ایسنا (۱) روسو (۱) روزنامه شرق (۱) شفیعی کدکنی (۱) جایزه صلح نوبل (۱) هشت مارس (۱) اکبر رادی (۱) صدام (۱) آدونیس(علی احمد سعید) (۱) دیدگاه هنری ادبی نهم (۱) دیدگاه هنری ادبی دهم (۱) شهرگان (۱) ناظم حکمت (۱) بهار 1390 (۱) نعمت آزرم(میرزازاده) (۱) روزنامه شهرآرا (۱) شهریار گلوانی (۱) قاسم صنعوی (۱) سمانه مرادیانی (۱) علیرضا اجلی (۱) سایت کافه داستان (۱) سالمرگی (۱) mansourehgallery (۱) محمد مسافر (۱) ذر برزخ تساوی (۱) in the purgatory of equatliy (۱) نشر آرست (۱) جدایی نادر از سیمین (۱) سایت صحنه ها (۱) سهراب رحیمی (۱) sohrab rahimi (۱) موسسه نقد حرفه ای (۱) کارل سندبرگ (۱) کته کولویتز (۱) kathe kollwitz (۱) کتابناک (۱) روسپیان سودازده من (۱) فرانس مارک (۱) اسبهای آبی (۱) مسعود حاجی حسن (۱) باقر پرهام (۱) holding on to myself (۱) peter callesen (۱) نلسون آلگرن (۱) ده شب شعر (۱) انیستیتو گوته (۱) مهر 1356 (۱) ماهنامه کارنامه (۱) محمد تهرانی (۱) دکتر بهار و خواستگار مرده (۱) معصومه سیحون (۱) ماهنامه پل ادبی (۱) سایت هنری نقش آوا (۱) سایت ادبی خزه (۱) سایت فرهنگی هفتان (۱) فلا هرتی (۱) آلینوش طریان (۱) دل آرا دارابی (۱) کلاوس اشتریگل (۱) فلسفه و عرفان (۱) اصغر الهی (۱) م ـ آزاد (۱) رضا سعیدی (۱) مارگو ت بیکل (۱) اورهان ولی (۱) مهران صدرالسادات (۱) سعید کاشانی (۱) سایت فل سفه (۱) ویکتور خارا (۱) ایولین رید (۱) افسردگی عمیق تر (۱) روزنا (۱) گلستانه (۱) مجتباپورمحسن (۱) مجله دنیای سخن (۱) قره العین (۱) نادر مشایخی (۱) شب موتسارت (۱) روزنامه همبستگی (۱) ژیژک (۱)
دوستان من دیدگاه - Diddgah Mansoureh Ashrafi Gallery مهرسان جوان سرور حوان خسین حوان خسین حوان پرتال زیگور طراح قالب