تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
نگاهی به رابطه حق – دانش _ قدرت نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٦/٢/۳٠

  

نگاهی به رابطه حق – دانش _ قدرت (قسمت اول)

از منظر نگاه فوکو میان دانش و قدرت  همیشه رابطه ای وجو د د اشته است .فو کو نقش زبان در اعمال و حفاظت از قدرت را به خوبی تشریح کرده است .بر اساس نظرات او ، جهان مدرن غربی شدیدا تحت کنترل گفتمان هایی است که رفتارمان را به هنجار می کنند .فوکو به نقش ادبیات و سایر متون در چرخش و دوام قدرت اجتماعی توجه دارد اما می توان گفت همین نقش را نیز ادبیات در چرخش و دوام(حق – دانش ) نیز به عهده دارد.

اگر مجاز باشیم دانش را مترادف حق بدانیم  می توانیم از دیدگاه بر خورد حق با قدرت به مسله نگاه کنیم .اما چگونگی این رابطه به چگونگی تقسیم بندی صف ها در این دو مرز را دارد  گاهی در برخی مواقع و در میان برخی از تفکرات دانش و قدرت ملازم یکدیگر شناخته شده اند و گاهی نیز رو در روی هم قرار داشته اند.

در ابتدا نگاهی بیندازیم به دو مقوله حق و قدرت:

درهیاهوی غم انگیز زمانه ، ایا هرگز اندیشیده ایم که قدرت ملازمه با حق دارد یا نه؟ و اصولا حق و قدرت همزاد و توامند یا نه؟ و ایا هر چه " حق " بود با"  قدرت " است و قدرت جز با حق و در بر حق تجلی خواهد کرد یا نه؟

متاسفانه باوجود ی که عدالت نسبی حاکم بر روابط بشر ایجاب مب کند که حق و قدرت با هم باشند و با هم زیست کنند و همیشه صاحب حق صاحب قدرت باشد و قدرت در کف حقیقت، بسیاری از اوقات می بینیم که نه تنها حق و قدرت با هم و در بر هم نیستند بلکه افقی که هر یک می نگرند با افق دیگری متفاوت و حتی متضاد است.حقیقت به اتکا جوهر واقعیتی که در آن نهفته است ، چون دانه ای که نیروی رویش و بر و بار را در خود احساس می کند، خود را بی نیاز از هر چیز و هر کس می داند . می بیند همین کافی ست که خود را بنمایاند و در محیطی که استشمام حق شادی و لطافتی بدان می بخشد ، رشد کند و بالاخره در صحنه ی ظهور و بروز پیروز می شود.

قدرت نیز در مقام هماوردی با نیروهایی چون حق، به اتکا خشونت سرد و صامت خویش و اینکه هرگز از پای نخواهد افتاد خواست خود را بالاتر و بر تر از همه ی حقوق می داند و به زبان حال می گوید: هر چه من گفتم حق است و آنچه من خواستم حق و آن چه کرده و می کنم نیز حق.زیرا محیط رشد قدرت تنها به ابیاری و نگهبانی نیاز دارد و هرگز نیازی برای نفوذ در اندیشه ها در خود نمی بیند.از این رهگذر ، رهگذر هماوردی حق و قدرت ، بشر چه مصایبی را تحمل کرده است و چه تلخی ها و مرارت ها یی را کشیده است.تاریخ هر چند گنگ و سطحی و مجامله کار و احیانا لاشعور است  اما کم وبیش آکنده از تلاش ها و بر خورد هاییست که هر از یک از نیرو های حق و قدرت برای از میان بر داشتن و در هم کوفتن همدیگر داشته اند.

در این میان تنها انسان بی پنا ه و سر گردان ، انسانی که پیوسته حق را می یافته و زیر لگد قدرت آن را از دست می داده ، رنج می برده و خون دل می خورده و در این راه چه بسا...  جان را از دست داده است.قدرت در حقیقت نیرویی عاصی و کور است که هیچ هدفی ندارد . هدفش تنها در خواست کسی است که او را چون موم در دست داشته و به هر شکلی که می خواهد در بیاورد ، خواه از نظر اقتصادی ف خواه سیاسی ، خواه فکری...

قدرت حیله گرانه دریافته که جز با ماسک تظاهر و ریا و تبلیغ و احیانا نیرنگ نمی تواند راسا خودش را بنامایاند . چه که حق صاحب چنان نیروهای نا شناخته و حیرت بر انگیزی ست که اگر قدرت بخواهد بی مدد حتی نام آن ، هر چند ظاهری و دروغ ، گامی بردارد زود از پا می افتد و خسته و زبون می شود.گر چه ممکن است کم وبیش حق و قدرت در کنار هم و با هم تجلی کنند ، ولی حق همیشه خودش را می نمایاند و خواص وجودی خودش را آشکار می کند ،وقدرت جز اعمال سبکسرانه نیات چیز دیگری نیست و از همی روست اگر در راه حق به کار افتد ارزش پیدا می کند.

دیده شده که قدرت هنگامی که دوش به دوش حقیقت است چه معجزاتی می کند و به هنگامی که در برابر آن ، چگونه تن به پستی و رذالت می دهد. حق همیشه با راستی ، فداکاری ، پاکبازی، و فضیلت اخلاقی و واقعیت شناسی توام بوده و قدرت با نیرنگ ، کینه توزی ، تظاهر و فساد اخلاق.همیشه اعمال زور و قدرت و رسوایی اعمال قدرت توام با حق ، با سبکسری ، جنایت ، خیانت ، از میان بر داشتن مادی و معنوی توام بوده و هست . قدرت می خواهد آن چه را که مغایر منافع خویش است از پیش پا بردارد و ان چه را که بر خلافاراده صاحب قدرت در برابر ش قد علم می کند سر به نیست سازد ، حتی اگر حق باشد.

ولی حق و حقیقت در فضای دیگری سیر می کنند . از چشمه های دیگر اب می نوشند و ضربه های درد ناک و کاری قدرت را با روی باز می پذیرد ، ولی حرف خودئش را می زند و کار خودش را می کند ، چه که پیروزی او  در وجود داشتن و بقای اوست و نه چیز دیگری.

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
غزاله به روایت غزاله نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/٢/٢٢

غزاله به روایت غزاله

 
 
 

 دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده‌ی بی‌شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایه‌ی حیرت‌انگیز از حیوانیت در خود و دیگران را... .

 


" ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. "
" ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت"
"از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخی هایی که در راه هستند، با بود و نبود انسان."
 "متحد نیستیم. اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم" …»

غزاله علیزاده از بیست و سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵تاکنون در امامزاده طاهر کرج به خواب ابدی فرو رفته است.
او در جنگل های جواهردِه رامسر به مرگی آگاهانه خود را پیوند داد و با مرگش یکی از چهره های مطرح داستان نویسی ایران به انتهای راه خود پیوست.
ویژگی خاص غزاله علیزاده در داستان هایش داشتن نگاه و بیان زنانه است. شخصیت های زن در داستان های او نقش عمده ای دارند و او از بعد روانشناسانه رفتارهای آنان را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است.
نام غزاله علیزاده برای من همیشه با خاطرات دوران نوجوانی پیوند خورده است. غزاله علیزاده را اولین بار هنگامی شناختم که دبیرادبیاتمان آقای داودپور در ساعات پایانی کلاس در کیفش را باز کرد ومجله ای را بیرون کشید و گفت : خب بچه ها حالا می خواهم داستانی را برایتان بخوانم از غزاله علیزاده که سال ها پیش شاگرد من بوده. آن موقع ها غزاله علیزاده برای من در حکم یک رویای دست نیافتنی جلوه می کرد. رویایی که در آن زمان آروز می کردم ای کاش من به جای او بودم . با خودم می گفتم آیا روزی من هم مثل غزاله علیزاده خواهم شد؟
در آن سال ها غزاله علیزاده برای من یک سمبل بود. سمبلی از آرزوها و رویاها…
رضا براهنی در مراسم به خاک سپاری او گفته است:« زنی در چهار راهِ جاذبه‌هایِ بی بدیلِ حسی که پرده‌هایِ رنگینِ چشم‌های‌اش را بر واژه‌های وصف‌های‌اش از آدم‌ها و جهان می‌کشید و کودک‌وار الفت و دوستیِ اشیاء و پرنده‌ها و پروانه‌ها را می‌طلبید؛ تقاطع حساسیت‌هایِ درمان ناپذیرِ کشش به سویِ زیبایی‌، مرگ عشق‌، شوریده‌گی و تاب ناکسیِ کلماتِ آهنگین‌، که بر همه‌یِ آن‌ها آزرم،‌ نجابت و بداهتی شاعرانه موج می‌زد؛ مهربانی هولناکِ مادر زادی که پناه می‌داد‌؛ صدایی که از نوازشِ سیره‌ها بر می‌خاست و شنونده را تسخیر می‌کرد و مرد یا زن یا هر کسی که آن صدا را می‌شنید می‌گفت این زن چه آیتی از شهود و جاذبه‌یِ شهود است که حتا اگر چشم‌های‌ات را ببندی باز هم آن طراوت به بداهت در پیشِ روست.»


" غزاله" در بهمن ماه 1325 در «مشهد» به دنیا آمد. لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاریس در رشته‌های فلسفه و سینما درس خواند. او کار ادبی خود را از دهه‌ی 1340 خورشیدی و با چاپ داستان هایش در مشهد آغاز کرد. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار معروف او می‌توان از رمان دو جلدی«خانه‌ی ادریسی‌ها» و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار دیگر او عبارتند از:«دو منظره»، «تالارها»، و «شب‌های تهران».
مجله‌ی ادبی «گردون» به خاطر انتخاب کتاب «چهارراه» به‌عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال1373 در آن زمان با او مصاحبه‌ای ترتیب داده بود که قسمت هایی از صحبت های او را در اینجا می‌ خوانیم:

«اغلب دراز می‌کشیدم روی چمن مرطوب و خیره می‌شدم به آسمان. پاره‌های ابر گذر می‌کردند، اشتیاق و حیرت نوجوانی بی‌قرار می‌دمیدم به آسمان.


در گلخانه می‌نشستم، بی ‌وقفه کتاب می‌خواندم، نویسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقدیس می‌ستودم. از جهان روزمرگی، تقدیس گریخته‌ است و این بحران جنبه‌ی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقدیس و آرمان‌گرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسیت و پول گریزنده، اقیانوس‌های عظیم را در حد حوضچه‌هایی تنگ فروکاسته است.


یادم می‌آید سال گذشته در پاریس بودم. برای بزرگداشت «میتران» شب آزادی در فرانسه را بازسازی کرده بودند. (میتران عضو نهضت مقاومت بود). تانک ها از خیابان‌های تاریک عبور می‌کردند، بدل‌های افسران نازی و سپاه هیتلر چراغ قوه‌ها را می‌انداختند روی جمعیت.


دختر جوان به هیئت نعشی بی‌جان، موهای بور بلند، دور و بر سر پریشان، بر جبین تانک افتاده بود. جایگزین‌های ملت فرانسه در آن دوران فریاد می‌زدند:« فرانسه‌ی آزاد»


درتاریخ ملت فرانسه، چنین شبی باید خیلی ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقی، هیچ تأثیری دیده نمی‌‌شد. تاریخ را پشت دودهای نسیان، گم کرده بودند. «آزادی و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. "ژان‌پل سارتر"، "آلبرکامو"، "رومن گاری"،" آندره مالرو" و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپیشه‌های بزرگ: "سیمون سینیوره"، "ژان گابن"، "ابو مونتان" و دیگران زیر سنگ‌های غبار گرفته، خفته بودند. تنها یک جوان ژنده‌پوش مست، همراه با نمایشگران فریاد می‌کشید: «فرانسه‌ی آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گریه می‌کردند! «در هوای رؤیای آزادی که از آغاز زندگی، همزاد آنها بوده‌است.


روی دوچرخه می‌پریدیم، کوچه‌ها را دور می‌زدیم، فکر می‌کردیم به معضلات انسانی و هستی. «چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» را به تازگی خوانده بودم. تنها جمله‌ای که از این کتاب در آن مقطع زندگی به یاد من مانده، این است: «من زمین را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با این تعبیر می‌خواست بگوید از راحتی می‌گریزد و به پیشواز خطر می‌رود.


در ماه رمضان، شب‌های احیا را کنار بخاری دیواری بیدار می‌ماندم و «تهوع» «ژان‌پل سارتر» را تا سپیده‌دم می‌خواندم. تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم.

راهنما، توریست‌ها را می‌چرخاند. برای "پروست" یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه "هدایت". معرفی نویسنده‌ی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده‌ی عرب که در فرانسه خودکشی کرده‌است». نفرت تسکین‌ناپذیر "هدایت" را به یاد آوردم.


روزی رگبار شد. زیر باران سیل‌آسا، یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. های و هوی شیروانی‌ها ذهنم را احاطه کرده بود. دندان‌هایم، سخت بر هم می‌خورد. اساطیر یونان باستان را در نظر می‌آوردم و جسم حقیر فانی‌ام را به جاودانگی پیوند می‌دادم. تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بی‌طلب من، پیاپی بر سرم بارید. به قول "وهاب" در کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها»:«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم».


میوه‌های خواندنم، کال و کرم‌خورده، کم‌کم می‌رسید. اولین داستان، همان وقت چاپ شد، در روزنامه‌ی خراسان. چند سال بعد آمدم به پایتخت. پشت هم داستان می‌نوشتم. با نثری ضعیف، ساختاری سست و نقص‌های دیگر. وقتی تصادفاً آنها را جایی می‌بینم، جز رگه‌هایی از یک حریق ناپخته، امتیاز دیگری از نظر من ندارند. هرچند بیش و کم، شهرتی زودرس برایم آورده بودند.


یادم می‌آید روزی در حال کتاب خواندن از خیابان می‌گذشتم تا وارد دانشگاه شوم. چند پسر سر راهم سبز شدند. سراپایم را نگاه کردند و گفتند: «می‌دانی به کی شبیه است؟
انتظار داشتم چهره‌ای زیبا را بگویند اما بی‌تردید، رأی دادند: "سیمون دوبوار".
چند سال بعد، رفتم فرانسه. ار وقتی یادم می‌آید، بی‌قرار بوده‌ام. مثل آتشی در اجاق یا هیولایی اسیر قفس. می‌رفتم لب رود «سن»، معمولاً شب‌ها. آرنج‌ها را می‌گذاشتم روی حفاظ پل‌ها و خیره می‌شدم به موج‌ها. جاذبه‌ی آب مرا می‌کشید به سمت پایین. دانشکده را به ظاهر، روی سرم می‌گذاشتم. شیطنت پشت شیطنت، درگیری با اتباع سفارت، طرف داری از نهضت‌های آزادی‌بخش، سایه‌ی «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نمی‌پذیرفت. احساس غربت، در هر شرایطی تسکین‌ناپذیر بود. چه در سرزمین خودم و چه در آن سوی مرزها.
روزی گورستان «پرلاشز» را دور می‌زدم. از کنار بناهای یادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته می‌گذشتم، تا به مزار «صادق هدایت» رسیدم. آن وقت‌ها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار «مارسل پروست» را کشف کردم. تخته‌سنگی سیاه. به نظر من، ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکی» مارسل را به یاد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدایت» و چند شاخه گل از خرمن گل‌های او قرض گرفتم و برای "مارسل پروست" آوردم.

راهنما، توریست‌ها را می‌چرخاند. برای "پروست" یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه "هدایت". معرفی نویسنده‌ی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده‌ی عرب که در فرانسه خودکشی کرده‌است». نفرت تسکین‌ناپذیر "هدایت" را به یاد آوردم.


انقطاع تاریخی و فرهنگی نسل امروز ما با گذشته‌ی حتی نزدیک، بسیار بیشتر است. جوانان زیر بیست سال، خاطره‌ی قومی ندارند. دیروز را فراموش کرده‌اند. پنجاه سال پیش که برایشان دره‌ای است پُر ناشدنی، نسیان بدوی انسان. می‌خواهم بدانم اگر برای بزرگداشت کسی یا به هر دلیلی، پنجاه سال پیش ایران را در خیابان‌ها بازسازی می‌کردند، که چنین تصوری بی‌شک، محال است. چون ما خانه‌های قدیمی را هم پشت سر هم خراب می‌کنیم و بی‌قواره ‌ترین برج‌ها را جای آن می‌گذاریم. چهره‌ی شهرها به سرعت تغییر می‌کند، تهران قدیم، محو شده‌است، هم صورت ظاهر و هم خاطره‌ی تاریخیش. پس فرض را بهانه کنیم:«باز سازی ملی شدن صنعت نفت»، روزی که ایران از زیر بار استعمار اقتصادی و فرهنگی انگلستان بیرون آمد و ما صاحب اختیار ثروت‌های ملی خود شدیم. پرچم‌های انگلیس را پایین آوردند و به جای آنها پرچم ایران را گذاشتند. پیشامدی که در تمام کشورهای جهان سوم، یگانه بود. در برابر این بازسازی، واکنش ما چه خواهد بود؟
مجلس شورای ملی آتش گرفت اما همه از قیمت دلار و طلا حرف زدند، یا به دعوای کوچک محفلی سرگرم شدند. ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچ گذشته‌ای نداریم. هر روز متولد می‌شویم، هر شب می‌میریم. تغییر طبیعی‌ است اما تا این حد سر به بیماری می‌زند.

 «خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم».

ادبیات داستانی این دوران، مثل معدنی است با رگه‌هایی از الماس که در تاریکی مانده‌است. ما زندانی زبانیم اما تصویر از هر دیواری می‌تواند بیرون بپرد. صف‌های طولانی سینماهای «شانزه‌لیزه» برای دیدن فیلم «زیر درختان زیتون» را از یاد نبریم. فرهنگ معاصر ایران به یاری سینما، دور کره‌ی کوچک زمین می‌گردد. ما سازندگان فرهنگ نوشتاری در سایه مانده‌ایم.


کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت»، بسیار نزدیک، در مصاحبه‌ای نقل می‌کند:«به نظر من کشوری که می‌تواند نویسنده‌ای مثل «هدایت» داشته باشد، حتماً نویسندگان با ارزش دیگری را در ادامه‌ی او پرورش داده‌است. اما ضمن صحبت با این فرهنگ، مأیوس شدم، چون‌ همه عقیده داشتند «هدایت» در ایران یگانه بود والسلام. شوره‌زار جای پروردن هیچ گلی نیست»
دوستان ما بسیار کار کرده‌اند. دست کم نگاه کنید به بعضی از آثار «ساعدی» یا «بهرام صادقی». برای ترجمه‌ی نوشته‌های معاصر آماده شوید و مردم جهان را از این سوء تفاهم بیرون آورید. فکر می‌کنم همراهان بسیاری خواهید داشت، از جنبه‌های مادی و معنوی.


 "ادگار آلن‌پو" داستانی دارد به نام « گرداب مالستروم ». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مویی برمی‌خورد. او ماجرای دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخش‌های مهیب گرداب، برای مخاطب خود نقل می‌کند. بعد از پیروزی، موهای او یکسره سپید شده‌است. او دنیا را در حالتی برزخی، از دور می‌بیند. با سپاس از داوران جایزه و بانیان آن، از گرداب گذر، انتظار برنامه‌ریزی برپایه‌ی جایزه نداشته باشید. دستاویز من برای ادامه‌ی زندگی، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان، به امید گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بیرون....
***
« دوره‌های گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راهگشایان و ادامه دهندگان این طریق همواره مجموع بوده‌اند نه پراکنده. بده بستان، مشاورت و حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی می‌کند. رمان روسی قرن نوزدهم با قله‌هایی چون «گوگول»، «تولستوی»، «داستایوفسکی»، «تورگینف» و «چخوف» به اوج می‌رسد.
«فردوسی» از «رودکی» و «شهید بلخی» نیرو گرفته و همزمان با «فرخی» و «عنصری» و «منوچهری» به سرایش اثر سترگ خود پرداخته‌است.
شاعران سوررئالیست، نقاشان امپرسیونیست، فیلم‌سازان عصر طلایی سینما، همه در این طیف می‌گنجند. غنای آینده‌ی ادبیات داستانی به همبستگی عمیق اصحاب آن بستگی دارد.

منصوره اشرافی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مطالب مرتبط: چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم؟

 

 

  نظرات ()
نگاهی کوتاه به رمان " وردی که بره ها می خوانند" ـ رضا قاسمی نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٦/٢/۱۱

 

نمایشگاه معنوی و روحانی امسال:

واقعا که بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب امسال از جمیع جهات لایق گرفتن نمره بیست(۲۰) است .چه از نظر امکانات رفاهی جهت حال بازدید کنندگان ! چه از نظر فضای زیبا ! چه از نظر تمیزی و پاکیزگی! چه از نظر نظم و آسان پیدا کردن غرفه های مورد نظر! چه از نظر مشکلات رفت و آمد! و چه از نظر ترافیک ! و چه از نظر باز بودن درها هنگام ورود و بسته بودن همان درها هنگام خروج ! و چه از نظر ...

این هم چند تا عکس دیدنی از نمایشگاه کتاب:

(عکاس: مهرسان جوان)

 

 

 

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نگاهی کوتاه به رمان " وردی که بره ها می خوانند" ـ رضا قاسمی

خودت را خسته کردی جیگر ، بس که نوشتی !


اگر به این امر معتقد باشیم که تولید ادبیات مبتنی بر شرایط اجتماعی – تاریخی است و این شرایط نقش تعیین کننده ای را دارا هستند و اگر بخواهیم با این دیدگاه به ادبیات نگاه کنیم ، آن گاه مجبور خواهیم شد که نگاهمان هوشیارانه تر ، تعیین کننده تر ، تیز بین تر ، و مو شکا فانه تر به " زن " در ادبیات و نقشی که به او محول شده است ، باشد.
حال چه این نقش بیان کردن ادبیات توسط" زن " باشد  و چه بیان شدن " زن " به وسیله ادبیات.
اینک اگر بخواهیم ببینیم که در نوشته های ادبی زن چگونه بیان شده است باید به نقشی که به زن در آن نوشته محول شده و به موضوعات و محوریتی که در آن به زن پرداخته شده است ، نگاه کنیم.
آیا متن ادبی ای که فرا روی ماست حاوی بیان وضع موجود است و یا منتقد آن؟
چرا که یک نوشته در قالب ادبیات ، محصول فرهنگی است که به واسطه آن نویسنده با ما سخن می گوید ، زیرا ادبیات نوعی گفتمان فرهنگی است . گفتمانی که در آن واژ گان و نشانه ها ، باز گو کننده رموز فرهنگی جوامع انسانی است.
ابعاد پنهانی یک نوشته یا متن از شکاف های ایجاد شده در رویه متن ظاهر می شوند.
هر چند که در دیدگاه غالب جامعه که منبعث از دیدگاه مرد سالارانه است . زنان به عنوان ابژه جنسی تلقی شده اند ، نه بعنوان یک انسان . و هر چند که اکثر زنان این مقوله را به عنوان یک واقعیت اجتناب ناپذیر پذیرفته اند ،اما نمی توان نگاه " رضا قاسمی" را در " وردی که بره ها می خوانند " را به " زن" نادیده گرفت.
هم گونه که واضح و مبر هن است انسان یا زن به دنیا میآید یا مرد . این یک واقعیت ژنیتکی است . ولی تفاوت بین نقش اجتماعی زن ومرد زاییده مقتضیات اجتماع است.
" مارگارت مید " معتقد است که جامعه های گونا گون زنان را به صورت های گونا گون  در آورده اند و از او بر همین مبنا انتظارات متفاوت داشته اند.

" پرستاری‌ست مارتینیکی. از آن سیاهان دورگه‌ی ظریف که اگر گِِِل‌شان خوب باشد (مثل این یکی که حالا دست تو را گرفته توی دست و دارد تلمبه می زند) تو یا می‌توانی عاشقش بشوی یا اگر مثل من جای عشق‌ات ساب رفته است فقط می‌توانی خیره ‌شوی به آن بناگوش ظریف؛ به خواب موها پشت لاله‌ی گوش؛ و آرام، با صدایی که انگار از تهِ یک سردابِِ ظلمانی می‌آید، بگویی: «تو فشار را اندازه نگیر جیگر، خسته می‌شی»

"زن است این ساز(از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر می‌کند با تو. راه نمی‌دهد تو را به خودش اگر که نادیده بگیری‌اش. چقدر هم که اهل حسادت است این ساز! وقت‌هایی که بازی درمی‌آورد ساز دیگری بگیر دست‌ات، ببین چطور راه می‌آید با تو."

" برگشت برود. نگاه کردم به کپل‌ها‌. بله، درست حدس زده‌ بودم. حتماً مادر چهار پنج بچه است که همه‌ هم مثل سگ از او می‌ترسند. حتم دارم. کپل دروغ نمی‌گوید. زبان چرا... اما کپل‌... برای این یکی باید منتظرِ فرصتِ مناسب ماند. هیزی که نمی‌خواهید بکنید. شناسنامه‌ را می‌خواهید ببینید؛ تکه‌ای از تن که پستوی وجود است؛ مخفیگاه روح..."

نگاه نویسنده به زن در این روایت از نگاه یک پسر بچه سیزده ساله گرفته تا مرد احتمالا پنجاه ساله ، همه و همه نگاهی سراسر جنسیتی ، یک سان ، بدون تفاوت  است .نگاهی کاملا ارویتک  و نه عاشقانه.نگاهی بازگوکننده تمنای غریزی پنهانی  که هر هز چند گاهی رخ می نماید.
او به " آسیه"_ " پروین"  _ " خانم عبادی" _ " س" _ "ش" _ و .. به طور یکسان نگریسته و همه از زاویه دید مردانه او زنانی هستند احیانا با کپل هایی که شناسنامه آنهاست!!

"«چرا هیچ خلوت عاشقانه‌ای خلوت نیست، ازدحام جمعیت است در تختخوابی دونفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهره‌هائی تماماَ گوناگون؟ چرا عاشق کسی می‌شویم اما با کس دیگری به بستر می‌رویم؟ چرا عشق جماعی‌ست دسته‌جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می‌گاید جز من که همیشه گائیده می‌شوم "

دایره ای بسته که او برای بازگو کردن زن و توصیف عشق ارایه می دهد. واژگا نی همچون کپل و اشاره های مکرر به نمادها و کلماتی با بار جنسی صرف و یک واژه "هشت حرفی" که جای حرف " ش " با "ن " در آن جا به جا شده است.
وردی که بره ها می خوانند نوشته ای است، که در آن جز شرح احوالات و تمایلات دور و نزدیک نویسنده و نگاه سراسر جنسیتی و جسمی و نه انسانی به زن، چیز دیگری وجود ندارد و یا یافت نشود.
نقطه ثقل و محوریت رمان بر " مردانگی" متمرکز شده است .تمرکز بر روی نیاز های مردانه ، منافع مردانه ، ارزو ها و دیدگاه ها و تمایلات  مردانه، که در نهایت به درک یک جانبه روش های رفتاری منجر شده است.
رمان وردی که بره ها می خوانند نوسان غم انگیزی است میان مدرنتیه و سنت . نگاه کنیم به تناقض وحشتناک این جملات:

... چرا عشق جماعی‌ست دسته‌جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می‌گاید جز من که همیشه گائیده می‌شوم "
...
." عشق هم سهم اش برای ما شناست میان ماهیان تاریک اعماق، به ساعاتی که دریا هیچ نیست مگر همه ی هول هستی
"

آیا در رمان رضا قاسمی،  ما با نویسنده ای طرف هستیم که دارای دیدگاه تغییر یافته ای نسبت به شخصیت های زن داستانش است؟
آیا نقش شخصیت های زن در این رمان  فراتر از نقش جنسی است؟
آیا این اثر باز تولید کننده همان روابط نابرابر و نا عادلانه نیست؟
آیا زنان این رمان غیر از قرار داشتن در بستر و یا روایت" بستر" و " نوع" و  و یا اشکار کردن غرایز جنسی خود  نقش دیگری هم داشته اند؟
ایا ساختار روابط موجود در این داستان مترادف با برابری زن_انسان و مرد _ انسان  است؟
آیا جهانی که نویسنده تصویر کرده است جهانی انسانی است که از منظری فراتر از جنسیت به مقوله تبعیض جنسی می نگرد؟
زن ارایه شده در این رمان زنی است ، بی اختیار ، سپرده شده به دست تقدیر و غریزه ، پاسخ گوی نیاز جنسی مردان، و بدون هیچ ایده و فکر و اندیشه خاصی .زنی که دوست دارد و پذیرفته است که شاخص ترین وجه او ، در نگاه مردان ، به " کپل " ها که گویا همان شناسنامه اش نیز هم است، باشد. زنی که گویا در کپل خلاصه شده است .
زن تصویر شده در رمان رضا قاسمی ، زنی نیست اندیشه ورز و دارای خواست ها و تمایلات انسانی ، بلکه موجود منفعلی است با تصویری سنتی و شئی گونه .
بنا بر تعریف اریک فروم :" عشق ارتباط به یک شخص خاص نیست ، بلکه نگرش و یاد گیری نقش انسان است که رابطه او را با کل جهان و نیز با یک معشوق خاص تبین می کند."
حال نگاه کنیم به مقوله عشق و تعریف ارایه شده نویسنده از عشق:

" عشق جماعی‌ست دسته‌جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می‌گاید جز من که همیشه گائیده می‌شوم "

اگر ما عشق را یک محصول شخصی بدانیم و فردی ترین وجه زندگی هر انسان به شمار آوریم ، هر شخصی آن را بنا بر محصول ذهن خود تعریف و باز سازی می کند. چرا که نحوه نگرش به عشق درو نی ترین نگرش است.
اینجا باید  به نویسنده گفت :

" چه نگرش مدرنی به عشق داری ، جیگر . این قدر خودت را خسته کردی به اینجا رسیدی!"
به گفته سیمون دوبوار:
مردان هرگز به نفع زنان تصمیم نمی گیرند ، مردان فقط به نقشه های خود ، ترس های خود، و نیاز های خود نظر دارند.

 

 

  نظرات ()
مدن بیمار نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/٢/۱

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

نگاهی کوتاه به رمان شبهای تهران نوشته ی غزاله علیزاده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 شام آخر:

(خبرگزاری فارس: در ضیافت شام وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و اتحادیه ناشران، ناشران معترض توافق کردند که در بیستمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران حضور داشته باشند.)

!!؟؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تمدن بیمار

 

هر لحظه در گوشه ای از دنیای امروز _ با همه شکوه و جلالش و با همه پیشرفت و افتخاراتش_ خون هایی به ناروا بر خاک ریخته شده و حدیث خصائل نا بخردانه دوباره تازه می شود.و ما ادمیان دور از همه حوادث تلخ و غافل از همه پیش امودهای ناگوار ساده لوحانه شادمانیم که بربر یت را به دست فراموشی سپرده و متمدن شده ایم.چه بسا که سینه را قهرمانانه جلو داده ایم از بابت افتخار پیروزیهای بزرگمان . ولی متاسفانههنوز هم فجایع ، رذالت ، و جهل و غفلت در جوامع بشری وجود دارد .روزی نیست که در گوشه ای ویرانی و بی خانمانی و تباهی جلوه نکند.روزی نیست که در پرتو شکوهمند تمدن موجی بر توده بد بختان فرو نریزد. روزی نیست که خونی به ناحق و ناروا ریخته نشود و پنجه های اغشته به خون ، نقش ستم بر اسمان هستی انسان ترسیم نکند.

باید اعتراف کرد که پیشرفتی که در قرون اخیر و خصوصا در چند قرن گذشته نصیب بشر شده است ، عظیم تر ، شگرف تر ، هیجان انگیز تر از تمام ترقیاتی است که در صوال تاریخ حاصل شده است  علت آن شاید همان باشد که یکی از دانشمندان معاصر می گوید و آن این است:"حالات اندیشه ما قادر نیست با سرعت تغییراتی که در تکنیک پدید می اید هماهنگی کند و در نتیجه به نسبتی که مهارت و چیره دستی افزون می شود ، خرد و تیز بینی کاهش می پذیرد..."

عدم تناسب میان اندیشه و علوم و تکنیک در این زمان قطعا موجب ویرانی و عصیان و تجلی شگرف زور گوئی هاست و از این نظر ما نه تنها با انسانهای اولیه تفاوتی نداریم بلکه در شرایط و محیطی سخت غم انگیز تر به سر می بریم .چه انسان اولیه فقط خستگی و درماندگی عضلانی را می شناخت ، ولی ما طعمه اظطراب و تشویشیم. اظطراب و تشویش از آینده ، از حوادث، و حتی از ادعاها و حماسه سرایی های قرن .

تمئن امروز با همه جلا و فریبندگیش ، تلخ ترین زشتی ها را هم عریان نشان داده است .

زشتی یاس، زشتی رنج ، زشتی بیداد، زشتی جنگ، زشتی مسخ و مثله شدن اندیشه ...

بسیاری از رنج ها و درد های فلسفی عمیق و آمو زنده هستند ولی بدی اش این است که درد های امروزی  ناشی از ساده ترین ، کوچکترین، و در عین حال پیش پا افتاده ترین نیاز های بشری است ، که به زبان ساده تر خود خواهی ها ، افزون طلبی ها از سویی و غم نان و غم جان و غم اینده از دیگر سو است.

همه سنگ تمدن ، صلح طلبی ، دوستی ، احقاق حق ، صفا و صمیمیت، و خدمت به بشریت را به سینه می زنند و سخن از افق های باز و پر شکوه آینده می گویند ، در حالی که تود ه های عظیمی از انسان ها هنوز در اتش گرسنگی می سوزند .

هنوز هم جنگ ها نمایانگر وحشیانه  ترین رفتار ها از انسان متمدن امروزی است.

هنوز هم معتادان به مواد مخدر ، مجرمان و جانیان بر کره خاک در حال افزایش هستند . هنوز هم جغد بد بختی بر ویرانه های معنویت بشر نشسته است ...

یکی از فلاسفه کهن در روزگارانی بس دراز پیش از میلا مسیح گفته است :" اشک هایی که ریخته شده است بیش از اب هایی است که در اقیا نوس هاست ."

و اکنون نیز  در دوران کنونی ، باز هم اشک ها بدین سان ریخته می شود ، اما ایا کسی آنها را می بیند؟

ای کاش اکنون آن فیلسوف بود و می دید که نه تنها در روزگار ما جای اشک ها را خون گرفته است ، بلکه خون روح آدمی است که بر ویرا نه های ارمان ها و آرزو ها و نیاز ها ریخته می شود .

انسان وقتی که صدای بودا را از فاصله قرون و اعصار می شنود که :" تمام جهان مشتعل و سوزان است ، تمام جهان را ابر های دود مانند احاطه کرده است ، تمام جهان به خود می لرزد..." و از سوی دیگر می بیند خطر ریزش ذرات رادیو آکتیو به وسیله باد و باران  ، خطر انفجار های اتمی ... در میان است به خود می لرزد که در چه دنیای وحشت انگیزی به سر می برد و پیش خود اندیشه می کند که از فاصله های دور زمان تا کنون ، بشر با همه پیشرفت های مادی برای آرامش روح و جان خویش چه کرده است ؟ و ره آورد تمدن برای آرامش و آسایش روانی انسانها چه بوده است ؟

ایا نباید به خاطر تمدن بیماری که هنوز نتوانسته است وظیفه اصلی و اساسی خویش را در قبال جامعه بشریت به انجام برساند ، این سرود کهن هندی را زیر لب زمزمه کرد :" خدایا  ما را ببر . ما را ببر به آن ماورای جاو دانی فنا نا پذیری که روشنایی و آرامش ابدی بر ان حکمفرماست."

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر بهار شعر شعز شعر شعر زندگی در نوستالژی گذشته شعر شعر از کتاب فرشته ای در خانه شعر
کلمات کلیدی وبلاگ شعر (۳٢٧) حاشیه زندگی (۱٦۱) یادداشت ادبی (۱۳۳) اجتماع (٧٩) خبر (٦٩) نقاشی (٤٦) نیما یوشیج (۳٠) زن (٢٩) ماهنامه رندان (٢٩) نشر (٢۳) وبلاگ نویسی (٢٢) دیدگاه هنری ادبی (٢٢) احمد شاملو (٢۱) این تاج خار (۱٥) ماهنامه مارال (۱٥) نشر شورآفرین (۱۳) حسین جوان (۱٢) فمنیسم (۱٢) علیرضا ذیحق (۱٢) نمایشگاه کتاب (۱۱) غزاله علیزاده (۱۱) ماهنامه ماندگار (۱۱) مهرسان جوان (۱٠) و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب (۱٠) مرگ خلاصه شد (۱٠) نفس های پنهان (۱٠) سیمون دوبوار (۱٠) خورشید من کجاست؟ (٩) فروغ فرخزاد (٩) دریغا از عشق (٩) میلان کوندرا (۸) وازنا (۸) سهراب سپهری (۸) اکتاویو پاز (٧) انتخابات ریاست جمهوری (٧) سارتر (٧) معشوق بی صدا (٧) دالان ها (٧) سینما (٦) آنسل آدامز (٦) سکوت سپری شده (٦) سرور جوان (٥) نرودا (٥) موسیقی (٥) فلسفه (٥) عکاسی (٥) نیچه (٥) نقد و بررسی (٥) آتی بان (٥) آلبر کامو (٥) چه گوارا (٥) ماهنامه فریاد (٥) خبرگزاری ایبنا (٤) ماهنامه گذرگاه (٤) منصوره اشرافی (٤) فرشته ای در خانه (٤) در جست و جوی هویت (٤) فریاد بلند عصیان (٤) سیمین دانشور (٤) عطار (٤) داستان (٤) در جستجوی هویت فراموش شده (٤) در تاریکی سوزان (٤) در برزخ تساوی (۳) روسپییان سودا زده من (۳) سالینجر (۳) آلبا دسس پدس (۳) مهدی اخوان ثالث (۳) مارکز (۳) سینمای مستند (۳) گفتگو (۳) بهار (۳) ناظم حکمت (۳) نوبل (۳) آیدا (۳) رضا قاسمی (۳) عباس معروفی (۳) 8 مارس (۳) شور آفرین (۳) عمادالدین نسیمی (۳) سایت والس (۳) مهراوه جوان (۳) saturated darkness (۳) خبرگزاری ایسنا (۳) آنتونیو بوئرو بایخو (۳) چراغها را من خاموش می کنم (۳) زیستن از نوع اول (۳) سپنج (۳) فالکنر (۳) سیاوش شاملو (٢) میشل فوکو (٢) مهرهرمز (٢) فرانسیسکو گویا (٢) سرگی یسنین (٢) مایاکوفسکی (٢) حسین منصوری (٢) خبرگزاری ایانا (٢) در انتظار گودو (٢) سایت ادبی دیباچه (٢) سایت مرور (٢) پاییز را به خاطر بادهایش (٢) غزلیات شمس (٢) غلامحسین ساعدی (٢) نزار قبانی (٢) برتولت برشت (٢) ساموئل بکت (٢) حلاج (٢) ریلکه (٢) لورکا (٢) نوروز (٢) مولانا (٢) شریعتی (٢) ایلنا (٢) منوچهر آتشی (٢) سال بلوا (٢) من ری (٢) عین القضات (٢) یاشار احد صارمی (٢) ژاک پره ور (٢) کیان وش شمس اسحاق (٢) ناتور دشت (٢) یانیس ریتسوس (٢) لنگستون هیوز (٢) گالری ثالث (٢) شبهای تهران (٢) والتر بنیامین (٢) جایزه شعر زنان (٢) حرفهای همسایه (٢) سایت کارگاه (٢) علیرضا بهنام (٢) اسماعیل خویی (۱) طاهر صفار زاده (۱) انقلاب فرهنگی (۱) نیکول فریدنی (۱) هومن بابک نیا (۱) آنتونیونی (۱) تعزیه در نقاشی (۱) تی اس الیوت (۱) وردی که بره ها می خوانند (۱) فرد زینه مان (۱) اروفه (۱) ژان کوکتو (۱) رومن پولانسکی (۱) مکرمه قنبری (۱) اکسپرسیونیسم (۱) خوزه کراویرینها (۱) ژان کریستف (۱) مسیح باز مصلوب (۱) نیکوس کازانتاکیس (۱) سعید سلطانپور (۱) نازنین نظام شهیدی (۱) قیصر امین پور (۱) هیوا مسیح (۱) محمود دولت آبادی (۱) رادیو زمانه (۱) پروست (۱) آلن دوباتن (۱) پینک فلوید (۱) عشق و ازدواج (۱) لوح (۱) ابراهیم گلستان (۱) ویتگنشتاین (۱) پیانیست (۱) خبر گزاری فارس (۱) کلود لانزمن (۱) تفکیک ارزشگذاری ادبی (۱) man ray (۱) پل نیومن (۱) فریدا کالو (۱) بوی پاییز (۱) هنری مور (۱) شهرنوش پارسی پور (۱) خلیل پاک نیا (۱) صالح نجفی (۱) تیرداد نصری (۱) رسانه (۱) کلیدر (۱) زرتشت (۱) اصغر فرهادی (۱) فقر (۱) صادق هدایت (۱) حافظ (۱) سعدی (۱) مشهد (۱) یداله رویایی (۱) اسکار (۱) خبرگزاری مهر (۱) رومن گاری (۱) آرمانگرایی (۱) دادائیسم (۱) رومن رولان (۱) مارسل پروست (۱) اوباما (۱) شطرنج (۱) برگمن (۱) شیرین عبادی (۱) اورهان پاموک (۱) تکثیر غیر قانونی (۱) obama (۱) یوش (۱) ایسنا (۱) روسو (۱) روزنامه شرق (۱) شفیعی کدکنی (۱) جایزه صلح نوبل (۱) هشت مارس (۱) اکبر رادی (۱) صدام (۱) آدونیس(علی احمد سعید) (۱) دیدگاه هنری ادبی نهم (۱) دیدگاه هنری ادبی دهم (۱) شهرگان (۱) ناظم حکمت (۱) بهار 1390 (۱) نعمت آزرم(میرزازاده) (۱) روزنامه شهرآرا (۱) شهریار گلوانی (۱) قاسم صنعوی (۱) سمانه مرادیانی (۱) علیرضا اجلی (۱) سایت کافه داستان (۱) سالمرگی (۱) mansourehgallery (۱) محمد مسافر (۱) ذر برزخ تساوی (۱) in the purgatory of equatliy (۱) نشر آرست (۱) جدایی نادر از سیمین (۱) سایت صحنه ها (۱) سهراب رحیمی (۱) sohrab rahimi (۱) موسسه نقد حرفه ای (۱) کارل سندبرگ (۱) کته کولویتز (۱) kathe kollwitz (۱) کتابناک (۱) روسپیان سودازده من (۱) فرانس مارک (۱) اسبهای آبی (۱) مسعود حاجی حسن (۱) باقر پرهام (۱) holding on to myself (۱) peter callesen (۱) نلسون آلگرن (۱) ده شب شعر (۱) انیستیتو گوته (۱) مهر 1356 (۱) ماهنامه کارنامه (۱) محمد تهرانی (۱) دکتر بهار و خواستگار مرده (۱) معصومه سیحون (۱) ماهنامه پل ادبی (۱) سایت هنری نقش آوا (۱) سایت ادبی خزه (۱) سایت فرهنگی هفتان (۱) فلا هرتی (۱) آلینوش طریان (۱) دل آرا دارابی (۱) کلاوس اشتریگل (۱) فلسفه و عرفان (۱) اصغر الهی (۱) م ـ آزاد (۱) رضا سعیدی (۱) مارگو ت بیکل (۱) اورهان ولی (۱) مهران صدرالسادات (۱) سعید کاشانی (۱) سایت فل سفه (۱) ویکتور خارا (۱) ایولین رید (۱) افسردگی عمیق تر (۱) روزنا (۱) گلستانه (۱) مجتباپورمحسن (۱) مجله دنیای سخن (۱) قره العین (۱) نادر مشایخی (۱) شب موتسارت (۱) روزنامه همبستگی (۱) ژیژک (۱)
دوستان من دیدگاه - Diddgah Mansoureh Ashrafi Gallery مهرسان جوان سرور حوان خسین حوان خسین حوان پرتال زیگور طراح قالب