تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
زندگی از نوع اول نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٦

....

پاداش کویر

فوج اختران

که شبانگاهان

بر چهره اش بوسه می زنند.*

 

 

 *از کتاب : این تاج خار

 

ــــــــــــــــــــــــــــ

شماره جدید مجله اینترنتی فریاد منتشر شد .

زندگی از نوع اول ـ مطلبی به مناسبت ۱۴ ژوئن سالروز تولد چه گوارا.

...

چه گوارا !
از لابلای استخوان های پوسیده ات
گیا هان
ریشه دوانده اند .

تو اینک
اسطوره خاک و گیاه
تو اینک
اسطوره ی هستی.


بر گیاهان وجودت
گنجشکان ظهر تابستان
در پر گویی بی انتهای خود
ایا می دانند
چه گوارا
که بود؟*

*از کتاب : این تاج خار

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

سر زدن به کنتر وبلاگ و نگاه کرده به کلماتی که سرچ انها منتهی به وبلاگ بنده شده خالی از لطف نیست . بعد از موارد:

تلفن زنان خیابانی(!!)

موارد صیغه ای (!!)

حکم نگاه کردن به فیلم های مبتذل(!!)

تلفن دختران(!!)

عکس دختران فراری(!!)

این موردها هم اضافه شده اند  گویا!:

گالری عکس دختران فاسد(!)

دختران عارف(!)

موارد ازدواج موقت(!)

داوطلبان ازدواج موقت(!)

 

  نظرات ()
زن در قانون نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/۳/۱٩

زن در قانون:

در کشور ما همیشه نگاه قانونگزاران یک نگاه مردانه بوده و برابری جنسیتی هیچگاه در تصویب قوانین در نظر گرفته نشده است. این نابرابری ها که از قانون اساسی گرفته تا قوانین عادی به چشم می خورد بر زندگی روزمره تک تک ما زنان تاثیر مستقیم دارد و به صورت های مختلف ما را در بن بست قرار داده و از حقوق انسانی بدیهی مان محروم می کند. از همین رو است که تلاش برای کسب حقوق برابر و بهبود وضعیت زنان، از زمان مشروطه تا کنون جزو یکی از خواسته های اساسی زنان بوده است. خواسته ای که همواره در کشاکش تغییر و تحولات سیاسی نادیده گرفته شده و گاه به گاه با یک دستور حکومتی اعطا و با دستوری دیگر لغو شده است و خواسته های زنان نه به عنوان یک اولویت بلکه با یک نگاه ابزاری مورد توجه حکومت ها قرار گرفته است

.

 

 

 

 

 

 

 

.ازدواج:
زن با ازدواج یکسری از حقوق خود همچون: تعیین اقامتگاه، اجازه سفر و خروج از کشور را از دست می دهد و اشتغال او مشروط به اذن همسر می شود. زن همچنین با ازدواج مکلف به تمکین از مرد می شود به گونه ای که بر اساس قانون هرگاه مرد اراده کند زن باید آماده برقراری رابطه جنسی باشد. نابرابری در سن ازدواج نیز یکی دیگر از موارد تبعیض در حقوق ازدواج است. سن ازدواج مقرر شده در قانون برای دختر 13 سالگی است و پدر می تواند با اجازه دادگاه دختر را قبل از این سن نیز شوهر دهد و علاوه بر این دختران باکره برای ازدواج حتما باید اجازه پدر و جد پدری را داشته باشند وگرنه آنها می توانند بعد از ازدواج عقد نکاح را از طریق دادگاه ابطال کند.ریاست خانواده نیز بر اساس قانون مدنی به طور مطلق در اختیار مرد است. ضمنا زنان ایرانی نمی توانند بدون اجازه وزارت کشور با فرد خارجی ازدواج کنند ولی این محدودیت برای مردها وجود ندارد.

 

 

 

 

2.طلاق:
طبق قانون طلاق حق مرد است و مرد می تواند هر وقت که بخواهد زنش را طلاق بدهد.اما در صورتیکه تقاضای طلاق از سوی زن مطرح شود او باید مواردی همچون : سو رفتار همسر، ندادن نفقه، اعتیاد و حبس بودن همسر و .... را اثبات کند، که اثبات این موارد در دادگاه بسیار مشکل است و در اغلب اوقات زن پس از گذراندن یک زمان چند ساله موفق به اثبات آن می شود.البته در این موارد نیز زنان برای رهایی خود از قید ازدواج باید مهریه خود را ببخشند.

 

 

 

 

3. ولایت و حضانت فرزندان:
در قانون ما حضانت و ولایت فرزندان دو مفهوم جداگانه دارد.حضانت به معنای نگهداری فرزند است و ولایت به معنای سرپرستی و اداره امور مالی، تصمیم در مورد تحصیل، محل زندگی، اجازه خروج از کشور،اظهار نظر و اجازه در مورد مسائل درمانی بچه و موارد دیگر .... است. بر اساس قانون مدنی مادر هیچ وقت نمی تواند سرپرست فرزندش باشد و حتی در صورت نبودن پدر و جد پدری نیز سرپرستی فرزندان به او تعلق نمی گیرد و تنها می تواند قیم فرزند خود باشد که در آن صورت هم اداره سرپرستی زیر نظر دادستانی کشور بر کارهای مادر نظارت دارد و حتی حق فروش اموال فرزندان نیز به عهده اداره سرپرستی است.
در رابطه با حضانت نیز: مادر پس از طلاق، حضانت فرزندان را از دست می دهد و فرزندان مشترک فقط تا سن 7 سالگی تحت حضانت مادر هستند و البته در همین زمان نیز اگر زن ازدواج کند، حق حضانت فرزندانش را از دست می دهد.

 

 

 

4.ارث:
بر اساس قانون مدنی ایران زمانی که پدر و مادر فوت کنند و فرزند دختر و پسر داشته باشند. پسران دو برابر دختران ارث می برند.
در صورت فوت زن یا شوهر نیز ارث بردن آنها از همدیگر نابرابر است چون در صورت فوت شوهر اگر مرد فرزند داشته باشد زن یک هشتم از اموال وی را و در صورتیکه فرزند نداشته باشد یک چهارم اموال او را می برد و آنهم فقط از اموال منقول و اعیانی غیر منقول (قیمت خانه، درخت بدون در نظر گرفتن زمین آنها) اما شوهر در صورت فوت زنش اگر زن فرزند داشته باشد یک چهارم از کل اموال و در صورت نداشتن فرزند نصف اموال را به ارث می برد. اگر زن ورثه دیگری نداشته باشد کلیه اموال به شوهر می رسد در صورتیکه اگر شوهر ورثه ای نداشته باشد یک چهارم اموال را زن ارث می برد و بقیه به دولت می رسد.بدبختی آنجا است که مردی بمیرد و چند زن داشته باشد. همان سهم یک هشتمی یا یک چهارمی بین تمامی زنانش تقسیم می شود.

 

 

 

5. تابعیت:
طبق قانون مدنی در صورت ازدواج زنان تابعیت شوهر خود را کسب می کنند و تا زمانی که متاهل هستند نمی توانند ترک تابعیت کنند. متاسفانه در کشور ایران تابعیت پدر به فرزندان داده می شود و حتی اگر زنی ایرانی در ایران با مرد خارجی ازدواج کند و فرزندش در ایران متولد شود باز ایرانی به حساب نمی آید و فرزند او بیگانه ای بیش نیست.زنان ایرانی که با افغانی ها ازدواج کرده اند و هم اکنون مجبور به ترک کشور هستند نمونه بارز این مسئله هستند.

 

 

 

6. سن مسئولیت کیفری:
سن مسئولیت کیفری برای دختران 9 سال قمری(8 سال و 9 ماه شمسی) و برای پسران 15 سال قمری(14 سال و 6 ماه شمسی) است. به گونه ای که اگر دختر 8 ساله که بچه ای بیش نیست مرتکب خطایی شود با او مثل یک انسان بزرگسال رفتار می کنند و تمامی مجازاتی را که قانون در نظر گرفته است(حتی اگر اعدام باشد) برای او نیز صادر می شود. تنها استثنا هم این است که حکم پس از رسیدن به 18 سالگی اجرا می شود و کودک مجرم این مدت را باید در زندان بگذراند.

 

 

 

7. دیه:
در قتل غیر عمد و یا شبه عمد دیه زن، نصف دیه مرد است و در صدمه دیدن اعضا نیز دیه ای که به زن تعلق می گیرد نصف دیه مرد است.

 

8. تعددد زوجات
از دیگر موارد نابرابری در ازدواج نیز بحث تعدد زوجات است. به گونه ای که مرد می تواند 4 زن عقدی و بی نهایت زن صیغه ای داشته باشد.

 


9.شهادت:

 

در بعضی موارد زنان حق شهادت دادن ندارند، مثل زنای محصنه،عفو از قصاص، وصیت و .... در مواردی هم که شهادت زن پذیرفته می شود، شهادت زن نصف مرد به حساب می آید و معمولا در مورد واقعه ای که زنان شهادت می دهند باید یک مرد نیز در آن مورد شهادت دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

10.قضاوت

 

بر اساس قوانین فعلی زنان حق قضاوت ندارند، یعنی یک زن قاضی نمی تواند در دادگاه های ایران رای صادر کند و یا یک تصمیم قضایی بگیرد.زنان با پایه قضایی در قوه قضائیه استخدام می شوند اما به عنوان مشاور در دادگاه ها خدمت کرده و قضات مرد در دادگاه های خانواده در پرونده ها جاری نظر آنان را می پرسند اما مکلف به تبعیت از این مشاوره نیستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
گفتگو با خواهر نیما نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٩

 خبر گزاری مهر: «بهجت الزمان اسفندیاری» خواهر نیما یوشیج که سال ها در آسایشگاه کهریزک زندگی می کرد دیشب در سن 92 سالگی بدرود حیات گفت.

دلم برای دریا عجیب تنگ است

گفتگویی قدیمی با خواهر نیما

بهجت الزمان اسفندیاری همان ثریا خواهر دردانه و کوچولوی نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است. او با کوله بار 90 سال خاطره و تجربه در آسایشگاه کهریزک زندگی می کند.
وقتی در نور متولد شد، نیما 20ساله بود. او می گوید: خانواده ام همه ماجراجو بودند و این صفت را از پدر به ارث برده بودند.
پدر نمونه کامل انسانی بود که در زندگی ما وجود داشت ، به طوری که نیما درباره اش می گوید: من مسلح مردی دیدم / سبلت آویخته ، بر دست عصا/ نقش بر لب هر دم / که می آمد تن خسته سوی ما.
این تاثیر را رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری هم پذیرفت به طوری که او انقلابی شد و به نهضت جنگل پیوست و بهجت الزمان به عرفان و فلسفه روی آورد.
بهجت الزمان از روحیه مردانه ای برخوردار است و از معدود زنان سالخورده ای است که دنیای مدرن را می ستاید و اینترنت را بهترین وسیله برای کسب آگاهی و اطلاعات برمی شمارد. او زنی عارف ، تنها و مهربان است و این روزها دلش برای دریا عجیب تنگ است.


خانم اسفندیاری شما کوچکترین عضو خانواده و تنها بازمانده آن نسل هستید. در این باره صحبت کنید؟
خانواده هفت نفری ما متشکل از پدرم ابراهیم خان اسفندیاری و مادرم ، شمسی و توران و برادرانم رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری و علی اسفندیاری یا همان نیما یوشیج بودند.
پدرم از مشروطه خواهانی بود که در جریان مشروطیت بعد از شناخت ماهیت آن به دنیای خود بازگشت. او کشاورزی پاکدل و مردی وارسته ، هنرمند و اهل موسیقی بود و تار را از درویش خان آموخته بود. شکارچی خوبی بود که گاه خودش باروت و ساچمه درست می کرد.
او مرد رزم و موسیقی بود. نیما او را بسیار دوست داشت و همیشه همراه او به کوهستان می رفت و بهترین خاطرات خود را از زمانی داشت که به بالای کوه یا دورترین نقطه ییلاق ، قشلاق می رفتند و شب ساعات طولانی گرد آتش جمع می شدند.
این تاثیر در منظومه افسانه بوضوح دیده می شود.
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه نوبن نشسته
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رسته
باد سردی دمیده از بر کوه
نیما بیشترین تاثیر را از پدرم می گرفت. در زندگینامه خود نوشت نیما آمده است : پدرم مرا سوار اسب کهر کرد و گفت می روی شهر، درس می خوانی ولی بچه کوهستانی و باید به کوهستان برگردی. نیما عاشق طبیعت بود.

در آثار نیما هم می توان این علاقه و عشق به زادگاه و طبیعت را بوضوح دید؟
علاقه شدیدی داشت و هیچ جا به اندازه شمال احساس راحتی نمی کرد، به طوری که مدام می گفت: داروک کی می رسد باران
یا می گفت : ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
و یا شعر قلعه سقریم را تحت تاثیر زندگی پرفراز و نشیب خودش نوشت. او مردی آسیب پذیر بود و زندگی در نظر او قلعه ای بود که در آن زندگی می کرد و اشاره به زندگی از هم پاشیده پس از مرگ پدرم داشت.
او در شعری دیگر دوران کودکی و زادگاه خودش را این گونه تصویر می کند:
به حد فاصل آن دو دیار ناتل و یوش
در آن مکان که همه کوههاست هول انگیز
در آن مکان که بهر بامداد جای رمه
همی نهادند از شیر جوله ها لبریز
به 20سال از این پیش کودکی می زیست
که بس عزیز پدر بود و پیش مام عزیز
شنیده دارندش دائم نشانه و احوال
سپید روی و گشاده جبین و فکرت تیز
همی گذشت زمانش به لعب های دیگر
رفیق طفلانی مانند خویش چابک خیز
کنون چنان شد از بخت تیره ، کان کودک
نه رنجه گشته بکرده است از برم پرهیز

اختلاف سنی شما با نیما چند سال بود؟
نزدیک 20سال ، میان من و او اختلاف بود.

نیما بارها در نامه هایش خطاب به شما احساس نارضایتی و نگرانی می کرد. علت این نگرانی چه بود؟
من در دورانی رشد کردم که اجتماعیون حضور داشتند و بعدها با انقلابیون معروف شدند. میرزا کوچک خان و همراهان او در مازندران و لابلای جنگل های انبوه دست به مبارزه زده بودند.
این روحیه در من هم به وجود آمده بود چرا که پدرم شکارچی و برادرم مبارز بود. نیما هم بی تاثیر از شرایط آن زمان نبود. من به سمت عرفان و فلسفه کشیده شدم.
آن زمان نیما در آستارا زندگی می کرد و در وزارت مالیه مشغول کار بود که بعدها چون با روحیه او نساخت. این وزارت را رها و در مدرسه صنعتی آلمانی شروع به تدریس زبان و ادبیات فارسی کرد.
من مرتب به او نامه می دادم و از خودم و روحیاتم برایش می نوشتم. خوب یادم هست که نوشتم : «اطرافیان مرا به غواصی می خوانند و من احساس می کنم که می توانم در تاریکی زندگی کنم.»
اوضاع و احوال مازندران و جو سیاسی کشور، باعث شده بود من نیز بی تفاوت نباشم و در مسائل مختلف ابراز نظر کنم.
نیما در این شرایط نگران من بود. در دست نوشته هایش این نگرانی را به وضوح می توان دید. او می گفت :«من آینده خطرناک تو را از دور می پایم.»
نه تنها نیما بلکه مادرم هم نگران وضع من بود و می گفت سر نترس تو عاقبت برایت دردسر خواهد شد.

به خاطر دارید چطور شد نیما به طرف شعر کشیده شد؟
در دوره ای که نیما کودکی بیش نبود، همراه پدرم تا 12سالگی به کوهستان و طبیعت می رفت و گله داری می کرد. بعد از آن خواندن و نوشتن را تحت تعلیم آخوند روستا فرا گرفت. به تهران آمد و در مدرسه سن لویی زبان و ادبیات فرانسه و نقاشی یاد گرفت.
آن زمان مردم به شعر و ادبیات علاقه نشان می دادند و البته تحت تاثیر فرهنگ و آداب غرب بودند. «ناخن دراز کردن و رنگ کردن ، انواع مدل مو و لباس و از نظر فرهنگی گرایش های مختلف نویسندگان و موسیقیدانان به فرهنگ غرب نشانه هایی از این غرب زدگی بود.»
نیما در آن مدرسه با استاد نظام وفا که استاد ادبیات بود آشنا و به سمت شعر و شاعری کشیده شد. نظام وفا در یکی از شعرهای نیما خطاب به او می نویسد:
«روح ادبی شما قابل تعالی و تکامل است و من به داشتن چون شما فرزندی تبریک می گویم.» بعدها نیما هم منظومه «افسانه » را به نظام وفا تقدیم کرد. در جایی می نویسد:
دیوانه شو
نظام اگر هست گوبیا
که او را سری است چون سر گردن فراز من
در آن مدرسه بسیاری از افراد شعر می گفتند:
آن شاعر لات لاابالی
حیدرعلی کچل کمالی
یکی از دانش آموزان سرش مو نداشت و بچه های مدرسه او را این گونه معرفی می کردند. یکی از دوستان نیما که بعدها مجله باغچه ریحان را چاپ می کرد ریحان نام داشت و دوستی آنها از همین مدرسه شروع شد و تا سالها ادامه پیدا کرد.

تا زمانی که نیما ازدواج کرد و به تهران رفت ، شما و نیما چند سال در یک محیط خانوادگی کنار هم زندگی کردید؟
سال 1305وقتی 11سال بیشتر نداشتم ، پدرم فوت کرد. آن زمان نیما تازه با عالیه جهانگیر نامزد کرده بود. با فوت پدرم و جدا شدن نیما، گویی خانواده از هم پاشیده شد.
من و نیما مدت کوتاهی در کنار هم بودیم اما همیشه با نامه از حال یکدیگر با خبر می شدیم. او در نامه ای به من نوشت: «بهجت کوچولو، در شبهای تاریک چه حالی دارد؟ برای تو یک کلاه از گل درست می کنم که هر چه پروانه هست ، دور این کلاه جمع شونده.
برای تو پیراهنی به دست می آورم که در مهتاب ، مهتابی رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. این چه رنگی است؟ اگر گفتی؟ وعده هایی که می دهم راست است یا دروغ ، برای تو از آن اسباب بازی هایی می خرم که دلت می خواهد، به شرط این که فکر کنی ، ببینی چه سوغاتی خوبی می توانی از کنار مرداب ها برای من بیاوری.»

اطراف نیما دوستان بسیار زیادی بودند، مثل شاملو، اخوان ثالث ، و جلال آل احمد که البته آل احمد بیشترین ارتباط را با نیما داشت. در این باره توضیح بفرمایید.
نیما آدم شناس خوبی نبود و دوستانش را انتخاب نمی کرد، بلکه دوستانش او را انتخاب می کردند. در این میان ، دوستان خوبی نظیر جلال آل احمد، سیمین دانشور، شهریار و ابوالحسن صبا، نیما را به گرد خود راه دادند. در دوره ای که نیما بازداشت شده بود، جلال آل احمد زحمات زیادی برای آزادی او کشید.
نیما القاب مختلفی را هم برای شاعران انتخاب می کرد. لقب بامداد را به شاملو داد و برای اخوان ثالث لقب امید را برگزید.

نیما در مجله موسیقی هم فعالیت می کرد و سردبیر آن بود. در این باره صحبت کنید.
نیما با ابوالحسن صبا دوستی نزدیکی داشت و البته منتخب صبا از اقوام نزدیک خانواده ماست.
نیما به اصرار همین دوستان سال 1317در سلک نویسندگان آن مجله مشغول کار شد و مطالب خود را چاپ کرد. البته گاه دوستان نیما مطالب و اشعار او را می بردند تا چاپ کنند. در مجله خروس جنگی هم مدت کوتاهی کار کرد.

از مجله خروس جنگی که نیما در آن مطلب می نوشت و نقاشی می کشید بیشتر صحبت کنید.
مدت کوتاهی در این مجله کار می کرد. هدف آنها نقاشی مدرن و نو با همکاری با جلیل ضیائپور بود. این مجله طعم سیاسی داشت.

نیما با انتشار نوشته هایش در مجلات و نشریات مختلف با موضعگیری های مختلفی مواجه می شد
دکتر خانلری که از اقوام ماست ، اوایل دوستی خوبی با نیما داشت ، اما بعدها خانلری گرایش خاصی به رضاخان پیدا کرد و روابط میان آنها قطع شد.
خانلری دنیای سخن را چاپ می کرد و علیه نیما موضع می گرفت.

انزوا و گوشه گیری بخشی از زندگی نیما بود. علت آن چه بود؟
نیما از شهریور 20تا سال 1332که همه در جنب و جوش مسائل سیاسی کشور بودند در انزوا به سر می برد.

این انزوا خودخواسته بود؟
بله ، نیما به سمت ادبیات گرایش پیدا کرده بود و به من هم توصیه می کرد به سمت ادبیات بروم. در زندگی خصوصی او همسرش بیشترین تاثیر را در انزوای او داشت.
البته شاید خود او این طور می خواست ، در حالی که قبلا در شعری خود را شیر لقب داده بود:
منم شیر، سلطان جانوران
سردفتر خیل جنگ آوران
که تا مادرم در زمانه بزاد
بغرید و غریدنم یاد داد
من این شعر را همیشه دوست داشتم ، آنجا که می گوید:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

زمانی را که نیما منظومه افسانه را نوشت ، به خاطر دارید؟
او در مقابل اشعارش با موضعگیری های مختلفی مواجه شد و با گفتن منظومه افسانه زنجیر و قیدهای کمی را یکباره از هم جدا کرد و بعد از آن ، در اشعار مختلفی مثل آی آدمها، اندوهناک شب ، ققنوس و ناقوس ترکیب ، قالب و شیوه بیان تازه ای در پیش گرفت. او می گوید:
یکدست بی صداست
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو و گر فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما فریاد می زنم
فریاد می زنم
پس از این شعر، حکومت زمان به نیما بدبین شد و او به زندان افتاد نیما اشعار محلی زیادی هم دارد.
من کاچ ور قرمز جمه تلیم
چاشنی نخورد گدا رمن هلیم
اوندم کو من بخوشتم شیرینم

خونسه ی و هارون کلیم و معنی آن چیست؟
من خار سرخ جامه پای درختم / من چاشنی خورشت بسان آلوچه ام / آن دم که خورشیدم ، شیرینم / خوانندگان بهاران را آشیانه هستم. نیما در شعرش به منطقه بومی خود بسیار توجه داشت.
از او شعرهای بسیاری در این زمینه ثبت شده است. یکی از قوتهای شعر نیما، استفاده به جای او از کلمات و اصطلاحات محلی است.
در یکی دیگر از اشعار خود که به زبان محلی است ، می گوید:
لادبن و من دو تا برار ویمی
دنی کار انتظار و یمی ها این دار سر، مرغ هار ویمی
بئی می جان کو در چه کار ویمی
یعنی لادبن و من دو برادر بودیم / در انتظار کار دنیا بودیم؟ روی این درخت (دنیا) مرغ بهار بودیم / جان من دیدی در چه کاری بودیم ؟/

به نظر شما چرا نیما پدر شعر نوی ایران لقب گرفت؟
او در این سبک پیشرو بود. البته این سبک از غرب هم وارد شده بود. در اشعار یشت های زرتشت قافیه وجود نداشت و حتی مولانا. می گوید:
بزن مطرب سرودی خوش
که در دستت رودی خوش
بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم
و پاکوبان در اندازیم
و این سرودهای آیینی زرتشت است که وزن دارند و قبل از نیما هم وجود داشته اند. در دوره ای که ساواک نیما را بازداشت کرده بود، متهم به عاشق بودن شد.
در تمامی آثار شاعران قبل و بعد از نیما که جستجو کنیم ، درمی یابیم هر شاعری شعر عاشقانه در کارنامه خود دارد، اما نیما این طور نبود چون در جوانی به طرف مبارزه کشیده شد و بعد از آن هم به دنیای ادبیات وارد شد. او فرصتی برای عشق پیدا نکرد.
وقتی خوب به اشعارش دقیق شویم می بینم که به بسیاری از مسائل بیش از خود توجه داشت. در شعر «آی آدمها» او به اجتماع سرد آن زمان اشاره می کند و می گوید:
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

از اواخر عمر نیما صحبت کنید و این که نیما چرا تنها به دکتر محمدمعین اجازه چاپ آثارش را داد؟
نیما سیزدهم دیماه 1338 بعد از یک دوره بیماری فوت کرد.
او در حالی از این دنیا رفت که خیلی ها او را دوست داشتند و شاید بسیاری از این مردم اشعار کمی از او می شناختند؛ اما بعدها بیشتر با او آشنا شدند. نیما در وصیت نامه خودش نوشته بود: «بعد از من هیچ کس حق دست زدن به آثار مرا ندارد، بجز دکتر محمد معین ، اگرچه او مخالف من باشد.
دکتر معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند. «او مثل صحیح علم و دانش است. با وجودی که او را ندیده ام اما مثل این است که او را دیده ام. کاغذ پاره های مرا بازدید کند، ولو این که او شعر مرا دوست نداشته باشد.» اما این طور نشد شراگیم یوشیج پسر نیما این آثار را به چاپ رساند.
در تمام مدت زندگی نیما جلال آل احمد بیشترین و صادقانه ترین دوستی را با او داشت ، به طوری که بعد از فوت نیما این جلال بود که پیکر او را در آغوش گرفت و به خاک سپرد. این تمام زندگی نیما بود.

گفتگو از : معصومه موسوی ـسایت (آی آی کتاب)

  نظرات ()
نگاهی به رابطه حق – دانش _ قدرت 2 نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٦/۳/۳

 

حال بر گردیم به مسله قدرت و حق _ دانش و خوراک فکری جامعه: (قسمت دوم)

 

در اینجا ایا حق تامین کننده خوراک فکری است یا قدرت؟ ایا قدرت در اینجا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک را تسهیل کند و یا جدا از این لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان بردارد و پاسخی به نیاز های مردم در جهت فکری و فرهنگی دهد؟

 

ایا توان فکری عده ای انگشت شمار در اعمال نظر در مورد خوراک فکری جامعه از توان و صلاحیت شمار بسیاری از افراد جامعه که برای پاسخگویی به نیازهای خود و امثال خود دست به کار فرهنگی می زنند بیشتر است؟

پرسش های بی جواب:

 

 

 

 

به راستی ما در کجای جهان ایستاده ایم؟آیا وضعیت چاپ و نشر کتاب در جامعه ما یاد آور رابطه چوپان و رمه نیست؟

 

 

 

 

 

 

مردم ما با کتاب قهرند. مردم ما انگیزه برای کتاب خواندن ندارند . چرا دراوایل  انقلاب کتابهایی با تیراژ 100 هزار نسخه به چاپ رسیده اند؟

 

اینها هم سوال بر انگیز است و قابل تامل . چرا که این مسایل با تمام مسایل اجتماعی در رابطه مستقیم قرار دارد. ایا پاسخ روشنی در این خصوص وجود دارد؟

 

می توانیم یک مقایسه ساده ای بکنیم بین تعداد بازدیدکنندگان از نمایشکاه های هر ساله کتاب و میزان کتب خریداری شده .ایا ما از فرهنگ روز اروپا و امریکا با خبریم؟  ایا این کتابها ترجمه و چاپ می شوند؟

 

 

 

 

 

 

ایا دولت حمایت خاصی از کتابفروشی ها و کتابخانه ها و ناشران می کند؟

 

 

به راستی کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟( فکر می کنم کانال ترجمه تنها راه ممکن است.)نگاهی به اثار ترجمه شده در سالهای اخیر بیندازیم و نگاهی به ویترین کتاب فروشی ها .آیا دنیای ادبیات ما . دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام ها خلاصه شده است؟

 

 

به راستی کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟( فکر می کنم کانال ترجمه تنها راه ممکن است.)نگاهی به اثار ترجمه شده در سالهای اخیر بیندازیم و نگاهی به ویترین کتاب فروشی ها .آیا دنیای ادبیات ما . دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام ها خلاصه شده است؟

 

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند.یعنی خوانندگان ما  ترجیح می‌دهند هنوز اثار کافکا  _ برشت_ همینگوی_ مایا کوفسکی  را  به جای آثار  مثلا برنهارد ، بخوانند. زندگی نامه گابریل گارسیا مارکز یکی از معروف ترین کتاب هایی است که به فارسی ترجمه کرده اید. کتاب به تیراژ بیست هزار نسخه رسیده و یادداشت های زیادی هم

درباره آن نوشته شده است.

 

 

 

ایا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟ایا باید حتما نویسنده ای نوبل بگیرد تا ما او را بشناسم و کتابهایش را ترجمه و چاپ کنیم؟  و یا اینکه خبری در مورد نویسنده ای منتشر شود که با سیل استقبال مترجمان ایرانی مواجه شود.که انهم نه یک ترجمه بلکه ده ها ترجمه عجولانه وشتابزده از ان کتاب به بازار عرضه می شود.در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 

 

 

 

 

 

وضعیت کتاب و کتابخوانی در کشورمان بسیار آشفته است. ما تابع مد هستیم. هر از گاهی یک نویسنده یا یک گونه ادبی مطرح می شود و بعد هم از یادها می رود. مثلا  پائولو کوئیلو که از "کیمیاگر" او دو ترجمه فارسی است که هرکدام بیشتر از بیست بار تجدید چاپ شده اند. در حالی که آن نویسندگانی در ادبیات آمریکای لاتین صاحب اعتبار هستند  که هیچ غرابت و سنخیتی با پائولو کوئیلو و آثار او ندارند. و از نظر ارزش ادبی بین اثار آنها فرسنگها  فاصله است. اینجا مقوله ای مطرح می شود که در آ ن پای  رسانه های گروهی تا مجریان آن و متصدیان فرهنگ گرفته تا مترجم و ناشر و کتاب خوان همه به میان کشیده می شود

 

 

 

 

 

 

مولف چه عرضه می کند؟

 

مترجم به سراغ چه کتابهایی می رود؟و فاکتورهایش برای ترجمه چیست؟

 

ناشر به سراغ چه کتابهایی می رود و فاکتورهایش برای نشر چیست؟

 

ارشاد بر چه کتابهایی خط بطلان می کشد و فاکتورهایش برای مجوز دادن چیست؟

 

پخش کنندگان و کتابفروشی ها رویکردشان به چه کتابها و مقوله هایی است؟

 

کتاب خوان به سراغ چه کتابهایی می اید و از چه کتابهایی رویگردان است و انتظارش از بازار اشفته کتاب چیست؟

 

اینها همه مقوله هایی است که نه همه انها در یک راستا حرکت می کنند بلکه ، چه بسا و اغلب حرکت آنها در جهت خلاف دیگری است.

 

علاقه شخصی – سلیقه شخصی_ فروش بیشتر و ... چیزهایی است که به  می توان گفت وجه اشتراک همه این موارد بالاست.

 

مترجم به عنوان یک واسطه فرهنگی بسیار مهم در ارتباط ما با دنیای اطرافمان است . اما  چه کسی فکری برای جیب او هم می کند؟

 

مترجم هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

مولف هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

ناشر هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

پخش کننده و کتابفروش هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

اما مسولان و متصدیان فرهنگ در جامعه نان دارند  قدرت هم دارند. اما  دغدغه فر هنگی چطور؟

 

وقتی ناشری از ممیزی کتاب ، از کتابسازی گلایه می کند و ایرادت یاد شده را در رده مشکلات صنفی بر می شمارد باید گفت: دقیقا مشکلات صنفی ناشران اولین ضربه اش به خود آنها و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست.درست است که ممیزی کتاب از نظر ضربه های اقتصادی به ناشر صنفی است اما در ذات خود یک مسله کاملا اجتماعی و فر هنگی و عمومی است .ناشر علاوه بر در نظر داشتن ابعاد اقتصادی در کارش  باید جنبه مهم تر قضیه یعنی ابعاد اجتماعی و فرهنگی قضیه را نیز مد نظر داشته باشید به عبارت دیگر اگر ممیزی کتاب به فرض محال به سود جیب ناشر اعمال میشد  کار خوبی بود؟ از طرف دیگر اثرات ممیزی  چقدر از نظر فرهنگی مخرب تر از اثرت صنفی آن است که نمونه اش همین کتابسازی هست و و و

 

 

 

 

 

 

و در نهایت و کلا اعتراض به ممیزی کتاب حتی اگر درقالب مسایل صنفی هم مطرح شود  بعد اجتماعی و فرهنگی  این قضیه مسله صنفی را تحت شعاع قرار می دهد و نمی توان از آن گریخت. چه بخواهیم و چه نخواهیم اعتراض به ممیزی یک اعتراض به قدرت محسوب خواهد شد حتی اگر در لفافه اعتراض صنفی باشدپس اینجا مسله صنفی نشر با بقیه اصناف فرق می کند . چون ناشران عرضه کننده خوراک فکری جامعه هستند و هر مسله ای در رابطه با کار آنها ولو صد در صد صنفی رابطه مستقیم با فرهنگ و مردم دارد. چرا که رابطه نویسنده و هنرمند با مخاطب پیش و بیش از هر چیز از طریق ادبیات و هنر شکل می گیرد، به بیان دیگر واسطه ی اصلی کارفرهنگی و هنری ای است که به شکل کالای فرهنگی هنری ارایه می شود. هر چند که این رابطه مستلزم مسایل جانبی بسیاری است.مسایل جانبی ای که  رشته ای است از حق شروع شده به قدرت منتهی می گردد.تولید اثر هنری کاری فرهنگی و فردی است، اما عرضه آن به دیگران کاری اقتصادی و جمعی است و تابع قواعد خاص بازار است.کتابی که برای آن تبلیغ نشود، چگونه می شود به دست خواننده اش برسد و پاسخگوی هزینه تولید مادی اش باشد؟

 

 

 

 

 

 

آنچه که از یک نظام اقتصادی _ فرهنگی سالم بر می اید رساندن صحیح  خوراک فکری جامعه به دست مصرف کننده است.در اینجا مهمترین مسله  سرمایه‌گذاری و تبلیغ است که اهرم های آن در دست قدرت است. کتاب هم کالایی مثل سایر کالاهاست که باید برای آن تبلیغ شود اما  ناشران کوچک نمی توانند برای تبلیغات سرمایه‌گذاری کنند.در نتیجه کتابشان به فروش نمی رسد و در نتیجه خود به خود بر اثر فشار اقتصادی محکوم به حذف می گردند.و این یکی از موضوعاتی که آسیب‌ بزرگ  به فضای نشر و جامعه ادبی وارد کرده است .و این در حالی  است که ناشرانی که دغدغه فرهنگی دارند علاقه بسیاری به نشرآثار نوقلمان دارند ولی در شرایط فعلی که ازتالیفهای نویسندگان باتجربه نیز استقبال نمی شود ناچار به انصراف ازنشراولین اثر نویسندگان و شاعران جوان می شوند . درصورتی که اگر از سوی دولت_ حمایت خاصی از تالیف و تحقیق داخلی صورت بگیرد می توانیم به آینده نشرخود شدن امیدوار شویم .

 

 

 

 

 

 

پخش و توزیع نیز در کشور ما با مشکلات بسیاری روبرو است و آشفتگی در این حوزه مانع رسیدن کتاب های باارزش ناشران به مخاطبان می شود . نویسنده و ناشر برای تهیه و چاپ یک کتاب سختی زیادی را متحمل می شوند ولی نابسامانی در بازار توزیع تمام زحمات آنان را به هدر می دهد .

از گزینش اثر و لزوم ترجمه و نیاز جامعه ادبی به آن گرفته تا ویرایش و حتی پخش کتاب. در چنین شرایطی وقتی عرضه از تقاضا زیادتر می‌شود کتاب هم به دست مخاطب نمی‌رسد.

 

 امروز اکثر کتاب‌هایی که چاپ می‌شود، پخش نمی‌شوند و مراکز پخش به سختی کتاب از ناشران قبول می‌کنند. این واقعیتی است که در حال حاضر فقط کتاب هایی در سیستم های پخش مورد استقبال قرار می‌گیرد که فروش آن تضمین شده باشد و این.مشکلات پیچیده مقوله ای به نام نشر فراتر از آن است که در این اندک شمرده شود.بخش دیگری از مشکلات حوزه نشر به پایین بودن فرهنگ کتابخوانی در ایران مربوط می شود که دلیل اصلی این امر را باید در مشکلات اقتصادی و معیشتی اقشار متوسط و ضعیف جامعه جستجو کرد . در چنین شرایطی ناشران رغبتی به استقبال از کتابهای تالیفی از خود نشان نمی دهند. و این در حالی است که در کشور ما سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود داردتعداد هشت هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد چیزی در حد فاجعه است. ضمن آنکه هر سالبر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک دغدغه فرهنگی.از آن طرف چون تعداد ناشر زیاد شده تمام این آثار چاپ می‌شوند بدون اینکه روال عادی  خود را  در جهت رسیدن به دست مخاطب طی کنند.

 

 

 

 

 

 

مشکل دیگری که وجود دارد این است که اکثر مترجمان ما کتاب نمی‌خوانند. کتاب هم به ایران نمی‌آید. مترجم باید دائم مطالعه کند چون در واقع نقش رهبری جامعه ادبی را دارد و اگر درست ترجمه نکند ضربه زننده  خواهد بود. اکثر مترجمان نسبتا خوب ما امروز فقط شهرت کتاب را معیار انتخاب خود قرار می‌دهند بعضی مترجمان ه فقط چند فصل اول کتاب را می‌خوانند و بعد بدون انکه تمام کتاب را خوانده باشند به ترجمه آن روی می اورند .. ما هنوز بسیاری از نویسندگان خوب جهان را نمی‌شناسیم در  حالی که اسم بعضی از نویسندگان مدام بر سر زبان هاست چرا که ترجمه ها و گزینش اغلب سلیقه ای و تابع بازار و تابع شهرت نویسنده  است.

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()