تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
در تقابل هنرمند و دیوانه نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٧

 

 در سایت وازنا : نقد و نگاه به شعر "آویخته از درخت های معبد بابل" سروده علیرضا بهنام

ـــــــــــــــــــــــ

در تقابل هنرمند و دیوانه

 

 

 

این یک توهین نیست، واقعیت است! اگربه عنوان یک هنرمند در جامعه زندگی می کنید ، فکر می کنید ، ر فتار می کنید و سخن می گویید هیچ گاه حیرت نکنید که گاه گاهی دیگران شما را روانی و دیوانه خطاب کنند ، حتی اگر این دیگران در زمره دوستانتان باشند ، چون علت این خطاب پرواضح است و قابل درک و فهم.

 

گفته اند به تعداد انسان ها جلو ه های گونا گون جنون وجود دارد و بدیهی است که هنرمند نیز یک انسان است و این جلوه ها در او بارزتر و پر رنگ تر و واضح تر است ، چرا که انسانی ست با حساسیت ها و تاثیر  پذیری های بیشتری از دیگر مردم.

 

البته این نه به این معناست که هنرمندان دیوانه اند و در ردیف افراد روانی جامعه قلمداد می شوند  بلکه تنها وجه مشترکی که با دیوانگان دارند داشتن دنیایی خاص و مختص خود و جدا از دنیای دیگران است و نیز آن چه که هر دوی آنها را از نظر رفتاری مشترک می کند و از بقیه مردم متمایز ، حرکت به سمت و سوی خود ویرانگری در آنان است.

 

چرا که هر انسان عاقل و دارای سلامت روانی مهمترین وجه شاخص خود را عافیت اندیشی، مصلحت جویی، حفاظت از خود و مصون نگه داشتن خویشتن را از مهم ترین و عاقلنه ترین رفتار ها برای زندگی می داند . اما دیوانگان  به طور کامل و هنرمندان با درجاتی متفاوت فاقد این نوع رفتار ها هستند.

 

دیوانگان و روانیان دایمن به سوی مرگ و نیستی نگاه و حرکت می کنندو جنون ومرگ در آنها تبدیل به آمیزه ای از زندگی اکنون شان گشته است. این حرکت به سوی ویرانی خویشتن در آنها حرکتی ناآگاهانه است و در همین جاست که هنرمند با دیوانه به یک هدف اما از دو مسیر متفاوت گام بر می دارند . چرا که هنرمند آگاهانه به سوی خود ویرانگری می رود.دیوانگان چیزی ازخود به جامعه ارایه نمی دهند اما هنرمند به واقع انسانی یا عقل و فکر و اندیشه است که این عقل و فکر و اندیشه اش نه تابع جامعه و مصلحت اندیش و عافیت جویی و سود دهی است بلکه تابع آن چیزی است که می توان نامش را ادراک شخصی از دنیای و آدمیان پیرامون خودش دانست. جنون و خویش ویرانی و حرکت به سمت و سوی مرگ در هنرمند ، ثمره اش آفرینش هنری است . نیما یوشیج در جایی گفته بود که کار هنری به نوعی شبیه شهادت است و من فکر می کنم که هنرمند انسانی است که خویشتن را بر صلیب ادراکات شخصی خویش آونگ می کند تا به جهانیان بفهماند که حقیقت چیست .

 

حرکت ها ، نوسانات، کنش ها و واکنش های هنرمند چه در زندگی شخصی خود و چه در رابطه با جهان پیرامونش لزوما با هضم و توجیه و تایید جامعه نمی تواند همگام و همراه باشد . از نظر و دیدگاه جامعه که حرکت درست بر اصل مصلحت اندیشی و عافیت جویی استوار است چه بسیار حرکت های هنرمندان رد و غیر قابل توجیه و پذیرش و مردود و اشتباه است.

 

خود ویرانگری در هنرمندان با درجات  و شدت و ضعف های متفاوت بروز می کند به طوری که حد نهایی اوج آن به انتحار و نابودی مطلق خویشتن در هنرمند می انجامد. گاه زندگی به ظاهر سعادتمند و خوشبخت خویش را بر هم می زند و یران می کند ، گاه به عشقی نا متعارف روی میآورد و گاه گام هایش به سوی خلاف عقلانیت است .

 

اکثر هنرمندانی که جامعه و یا نزدیکان آنها روانی انگاشتن شان، در دنیایی فرای دنیای ادمیان به سر می برند و چون آدمیان از درک و شناخت دنیا ی آنها و ادراکاتشان عاجز بوده اند، به آنها صفت دیوانه و روانی داده اند.هر چند که خود هنرمندان هم اکثرن در نوشته های خود به جنون خویشتن و عدم عقلانیت در خود اعتراف کرده اند و خود را به وضوح تمام در زمره دیوانگان جای داده اند.

 

خرد هنرمند ،خردی است که با خرد مرسوم و متداول مردم جامعه در تضاد و تمایز قرار دارد و چه بسا دچار اصطکاک نیز شود. فوکو معتقد است که جنون هنرمندان جلوه دیگری از جنون است ، نه جنون دیوانگان افتاده در بند ، بلکه جنون انسان فرو افکنده در اعماق ظلمت خویش.

 

آیا رفتار و روش زندگی وان گوگ از دید مردمان عاقلانه بود؟آیا هنگامی که گوگن زندگی و خانواده خویش را رها کرد و در جزیره ای سکنی گزید ، عاقلانه رفتار کرد؟آیا وقتی که سزان کفشهایش را زیر سر می گذاشت و بر روی نیمکت های پارک به خواب میرفت ، رفتاری عاقلانه کرده بود؟آیا گویا با آن نقاشی های اواخر عمرش عاقل می نمود؟و هزارن آیا و هزاران مثال دیگر از هولدرلین_ نروال_ نیچه _استریندبرگ _ بوش _ گویا _ بر وگل_ سویفت_ کالو  وووو

 

اگر تعریف کنش عاقلانه را از دید  عرف ومردم جامعه بدانیم به راحتی در می یابیم که هنرمندان بسیار اندک دارای چنین کنش هایی بوده اند . در زندگی هنرمندان و اثارشان تجلی این کنش های عاقلانه بسیار کمرنگ و ضعیف و انگشت شمار است و در عوض آن چه که پر رنگ متجلی شده است رابطه و پیوندی است که تنها بین انها با دنیای وهم و خیال به وقوع پیوسته است و به وجود آمده است.

 

وجه تمایز هنرمندو دیوانه در این است که دیوانه قادر نیست رازهای درون خویش و ارتباط خود را با آن دنیای رویایی و وهم آلود و رمز الود بیان کند وهنرمند با نیروی خلاقه و آفرینش خود این رازها و نشانه ها را نمایان کرده و به گونه ای متفاوت دنیای درونی خویش را در معرض دید جامعه و دیگران قرار می دهد و این به معرض دید گذاشتن انسان ها را به تفکر وا می دارد و نقب هایی برای آنان در هت راه یابی به افق دیدهای فراتر و نا شناخته تری فراهم می کند.

 

آفرینش هنری و خلق یک اثر هنری پیوندی است میان خیال و واقعیت و رویا و هنرمند با این آفرینش به نوعی مخاطب خویش را وارد دنیای ذهنی خود کرده و او را شریک تخیلات خود می کند.

 

عشق نیز چون هر انسان را به ورطه جنون نزدیک می کند . عاشق بودن که سمبل یگانه آن همانا مجنون نام دارد در لغت مترادف دیوانه بودن است . چرا که عاشق نیز انسانی روانی است که در دنیای دیگری ورای واقعیت ها و مادیات سیر می کند . او از عشق برای خود پلی می سازد برای عبور از دنای واقعی به دنیای آرزوها و رویا هاو تخیلات . هنر نیز به مثابه یک عشق است . چرا که هنرمند نیز همیشه در تلاش است که از رویا ها و خیالپردازی های ذهن به سوی واقعیت های پلی بسازد و در آن امد و شد و حرکت و نوسان را ممکن  سازد.

 

برگمن هنگامی گفته است که فیلم های من بر گرفته از رویا های من و خواب های من است .او در واقع به ساده ترین وروشن ترین بیان گفته است که ان چه که به عنوان آفرینش هنری ارایه می دهد نشان دادن دنیایی است ورای آن چه ما در آن به سر می بریم.

 

فو کو در تاریخ جنون می نویسد:" آن چه رو در روی ماست جنون است یا اثر؟الهام است یا اوهام؟پرگویی حود جوش است یا سر چشمه ناب یک بیان؟آیا حقیقت اثر را حتی پیش از زایش آن باید از واقعیت بی مایه انسان ها بر گرفت و یا آن را فراتر از خاستگاه و منشا در وجود خود آن کشف کرد؟ جنون هنرمند برای دیگران این فرصت را فراهم می کند که شاهد تولد دوباره وبی وقفه حقیقت اثر در میانه یاس حاصل  از تکرار و بیماری باشند."

 

در دنیای مدرن امروزی و نیز در دنیای گذشته همواره نویسندگان ، شاعران، موسیقی دانان و هنرمندانی بوده اند که در جنون خویش غرقه گشته اند و در اثار خویش این تقابل و کشمکش میان خرد و دیوانگی را به تصویر کشیده اند . فوکو معتقد است که جنون لحظه نهایی اثر است . اثر جنون را به نحوی بی پایان به سوی نا محدوده های خویش می راند . هر جا اثر باشد جنون و جنون هم زمان با اثر به وجود می اید ...لحظه ای که در آن اثر و وجنون با هم تولد می یابند و به انجام می رسند ، اغاز زمانی است که در ان اثر جهان را به محاکمه می کشد و جهان نیز خود را نسبت به چگو نگی وجود خود در برابر این اثر مسول احساس می کند ...و هیچ چیز در جهان ، به ویژه ، میزان شناختش از جنون نمی تواند به آن اطمینان خاطر دهد که این آثار جنون آمیز جهان را توجیه می کنند.

 

 

 

 

 

 

 

نقل قولها از میشل فوکو بر گرفته از کتاب تاریخ جنون _ ترجمه فاطمه ولیانی _ نشر هرمس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
سنگ بر پشت نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٤

 

 

تابلوی سنگ بر پشت_  رنگ و روغن روی بوم_منصوره اشرافی

 

 

 

 

سنگ بر پشت و

 

       سنگ بر راه

 

این چنین میهمانم کردند.

 

 

سیب سرخی و

 

              سنبله ی گندمی

 

این است

 

تاوان من.

 

زاده شدم

 

وا نهادنم

 

و این بی انتها

 

       سر نوشت من است.

 

 

                                          منصوره اشرافی              از کتاب: خورشید من کجاست؟

 

                          

 

 

 

 

 .

  نظرات ()
این تاج خار نویسنده: - جمعه ۱۳۸٦/۸/۱۱

 

 

 

تابلوی این تاج خار_ رنگ و روغن روی بوم

 

 

 

***

 

این تاج خار

 

از آن کیست

 

اکنون فتاده

 

زیر پای من.

 

آه ،

 

 

   ای مسیح

 

 

 

شرمسار

 

تاج ات را بر سر می نهم

 

و به جای تو

 

            بر خاک می افتم.

 

 منصوره اشرافی

 

 

 

 

 

 

 

 از کتاب : این تاج خار

 

 

  نظرات ()
تنها شاعران به جستجوی رد پای باد... نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/٩

رفته به باد عشق و
جهان چیزی گم کرده است
حیاط تاریک ماند
آسمان ساکت است
تنها شاعران
به جستجوی رد پای باد
درراهند

دو شاعر با دو جهان متفاوت به یک جهان کوچیدند.تیرداد نصری و قیصر امین پور .

دو شاعر هم نسل  با  نگاه و تفکری  متفاوت و با مرگی متفاوت تر هر دو به ناگهان در گذشتند.

قیصر امین پور در وطن خود و  تیرداد نصری در سرزمینی بیگانه .

 

دو شعر از تیر داد نصری

۱

به کنارت نگاه کنی مرگ را می بینی ، مرگ را :
پرندة مرده را ( که جایی باید دفن کرد ) –
شکسته ها گلدان را ( که جایی دور باید ریخت ) –
عکس های رنگ پریدة آلبوم –
آدرس ها و خیابان های از یاد رفته –
دختران و پسرانی که با آنان
به سرانگشتهای یک باران
دیوان حافظ باز می کردی –
زنان و مردانی که دوستشان داشتی –
( زیباترین بودند .
و در تمامی گورستانهای جهان
بر آنان آموزش طلبیدی …… )

تکان می خوری وُ به سمتی می روی :
پر و بال های پرنده را بهم گرد می آوری وُ
دوباره
پرنده ای پشت پنجره توست .
شکسته های گلدان را بر میز می نشانی وُ
دوباره
‘یاس از تو آب می طلبد .
عکس های تازه می گیری .
آدرس ها و خیابان های تازه می یابی .
و دوباره ……….. پسران و دخترانی .
و دوباره ……….. مردان و زنانی .

راست است :
فقط همپای مرگ می توان به سمتی رفت .

 

 

۲

هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ یعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران

راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر

نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان

مغازه دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت ((هاید پارک)) لندن

خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره

زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.

 

  نظرات ()
شعر ترس از ریموندکارور در سه روایت نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/۸

شعر ترس از ریموندکارور

 در سه روایت:

۱ـ خلیل پاک نیا

۲ـ یاشار احد صارمی

۳ـ صالح نجفی

Fear

Fear of seeing a police car pull into the drive.
Fear of falling asleep at night.
Fear of not falling asleep.
Fear of the past rising up.
Fear of the present taking flight.
Fear of the telephone that rings in the dead of night.
Fear of electrical storms.
Fear of the cleaning woman who has a spot on her cheek!
Fear of dogs I've been told won't bite.
Fear of anxiety!
Fear of having to identify the body of a dead friend.
Fear of running out of money.
Fear of having too much, though people will not believe this.
Fear of psychological profiles.
Fear of being late and fear of arriving before anyone else.
Fear of my children's handwriting on envelopes.
Fear they'll die before I do, and I'll feel guilty.
Fear of having to live my mother in her old age, and mine.
Fear of confusion.
Fear this day will end on an unhappy note.
Fear of waking up to find you gone.
Fear of not loving and fear of not loving enough.
Fear that what I love will prove lethal to those I love.
Fear of death.
Fear of living too long.
Fear of death.
            I've said that

ـــــــــــــــــ

 

خواهش روییدن
و تمنای مرگ
در جدالی نابرابر.
مددی کن
مرا،
ای بهار!

 

منصوره اشرافی

نقاشی از: فریدا کالو

  نظرات ()