تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
اهمیت فروغ درچیست؟ نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۳

بهمن ماه همیشه یادآور فروغ است. به همین دلیل بهتر دیدم که بخشهایی از مقدمه و متن کتاب در انتظار مجوزم با عنوان< در جستجوی هویت فراموش شده> که رویکردی به هنر، شعر و فروغ است را در اینجا بیاورم.

 _______________

تاریخ ادبیات نوشتاری زنان را شرایط خاص آنها ازقبیل شرایط مادی، روانشناختی و اعتقادی آنان شکل می­دهد واین شرایط وعوامل نقش بسیارتعیین کننده و مهمی در روند شکل گیری و تکامل این شاخه از ادبیات داشته است. در مورد فروغ و شعر او بسیار نوشته شده و از زوایای مختلف آثار او مورد بررسی قرار گرفته است .

حرکت­ها، نوسانات، کنش­ها و واکنش­های هنرمند چه در زندگی شخصی خود وچه در رابطه با جهان پیرامونش لزومن با هضم و توجیه و تایید جامعه نمی­تواند همگام و همراه باشد. از نظر و دیدگاه جامعه که حرکت درست براصل مصلحت اندیشی و عافیت جویی استوار است چه بسیار حرکت­های هنرمندان رد وغیرقابل توجیه و پذیرش و مردود واشتباه است.

به قول والتر بنیامین هیچ یک از آثارهنری به نیت مخاطب نوشته و یا عرضه نشده است. به نظر من برای بررسی شعر فروغ، نگاه به شرایط خاص اجتماعی که او درآن می­زیسته و وضعیت زنان درآن اجتماع و موقعیت نوشتاری زنان در تاریخ ادبیات و نیز نگاه به نقش زن در ادبیات و چگونگی تطابق مفاهیم بر وجود زن الزامی و اجتناب ناپذیر است.  فروغ شخصیت خود و حالات مختلف روحی­اش را در تمامی آثارش منعکس کرده است و در مورد فروغ _ خصوصن_ نوشتن زندگی نامه بی معنی جلوه می کند، چرا که ازمیان تمام آثارو نوشته­های او می­توان نقبی به زندگی او زد. نه تنها نقبی به زندگی او بلکه به زندگی تمام زنانی که در هستی خود با مفاهیمی چون عشق، مرگ، زیستن، یاس و امید  به طور اجتباب ناپذیری روبروهستند .

بدون درنظر گرفتن ارتباط زن با این مفاهیم و بدون در نظر گرفتن تعاریفی که از ارتباط کلیشه­ای زن با این مفاهیم ارایه شده و بدون مقایسه رفتارهای کلیشه ای و از پیش تعیین شده برای زن در این مقوله­ها ، نمی توان به عصیان سترگ فروغ در تمامی زوایای رودرویی با این مفاهیم پی برد. در این کتاب سعی شده است تا حد امکان و به طور خلاصه موقعیت زن در هنر و ادبیات نشان داده شود تا رهیافتی شود به سوی شناخت بیشتر از فروغ فرخزاد .

 

اهمیت فروغ درچیست؟

 "آنچه که مرا به رفتن ازاینجا و زندگی دریک کشور بیگانه تشویق وترغیب می­کرد، فشارزندگی، فشار محیط، فشارزنجیرهایی که به دست و پایم بسته بود و من با همه­ی نیرویم برای ایستادگی درمقابل آن تلاش می­کردم، خسته و پریشانم کرده بود. من می­خواستم یک زن، یعنی یک بشرباشم، من می­خواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن و فریاد زدن دارم".

اهمیت فروغ در چیست؟ به نظرمن اهمیت فروغ دراین است که با زبان مردانه از زن سخن نگفته و در مورد بیان زن اززبان خود او(زن) کمک گرفته است. بنا برگفته سیمون دوبوار[1]"هنگامی که خواستم از خودم سخن بگویم متوجه شدم که بایستی به وضعیت زن بپردازم."

فروغ نیزبه همین دریافت رسیده بود. اودریافته بود که وقتی به عنوان زن می­خواهد از زن سخن بگوید پس به ناچارباید از ستمی که براو می­رود یاد کند. درمقایسه نگاه فروغ و پروین اعتصامی به عنوان دو شاعرزن که هردوازمقوله  ستم سخن گفته اند می­توان چنین تعریفی ارایه داد که، ستمی که پروین ازآن سخن گفته است، ستمی به مفهوم عام وکلی ودربرگیرنده نوع انسان، چه زن وچه مرد است. ستمی فرا گیرکه شامل حال همه است .

درحالی که فروغ این نگاه به ستم مضاعف را موشکافانه وازدرون ستم فرا گیر موجود بیرون کشیده، ستمی که دروهله اول زیر لایه کلی وعام آن پنهان گشته وچه بسا که گم و به دست فراموشی سپرده شده است، ستمی خاص تر برنوعی ازانواع انسان که مضاعف­تر و شدید­تراعمال شده است .

ستمی که فروغ به آن اشاره می­کند وازآن یادمی کند بنا براقتضا وموقعیت زن بودنش به دریافت آن رسیده است چرا که درنگاه به ستم نیز، ابتدا طبیعی است که انسان از ستمی که برخویش رفته یاد کند تا به ستمی که بردیگران می­رود برسد .

آیا پروین ازستمی که بر نوع زن رفته است بی خبرونا آگاه بوده و یا اینکه در ورطه خود سانسوری آن را به دست فراموشی سپرده است ؟ آن چه که بدیهی ست این است که انسان اگردرکی از ستم و ستم کاری داشته باشد به راحتی می­تواند انواع آن را تشخیص دهد وپروین چون این ستم را درک کرده پس ستم مضاعف برزن را نیزشناخته است، منتها بنا برمتقضیات جامعه وسلطه فرهنگ مرد سالارانه از ذکرآن ابا کرده است.

درروزگاری که زن موجودیت­اش درکالا بودن ویا درهیچ بودن خلاصه شده بود. درروزگاری که زن انسان شمرده نشده بود. فروغ به مثابه فریاد ی سال­ها درگلو مانده بود وفقط دهانی می­طلبید تا تبدیل به بانگی رسا شده وموجودیت بودن صدا را اعلام کند. هرنوشته ای راجع به فروغ فرخزاد، درحکم ادای دینی است نسبت به کسی که، فریاد بلند عصیان زن درروزگارخویش بود.

فروغ آغاز کننده بود به­هنگامی که زنان به عنوان نیمی ازانسان­ها، مردگان متحرکی را مانند بودند. ارزش فروغ به خاطرآغازگری و راه گشایی اودرزمان خاص خودش بود. راه او تولدی دیگربرای شعر، برای زن وبرای عصیان واعتراض نسبت به شرایط موجود بود.*

 

* بخشهایی از مقدمه و متن کتاب در دست انتشار _در جستجوی هویت فراموش شده_ نشر ماکان

______________

مطالب مرتبط

گزارشی از سالگرد فروغ

 در جستجوی هویت فراموش شده

  نظرات ()
کالا نویسنده: - شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٩

 

کالا

در وهله اول فقط چهار تا چشم، آنهم به سختی دیدم و بعد دو موجود سر تا  پا سیاه پوش.

البته روی دستهایشان هم پوشیده بود و فقط نوک انگشانشان بدون پوشش سیاه بود...

 با خود گفتم چقدر بد است که انسان خودش به کالا بودن خودش ایمان داشته باشد .حالا می خواهد پشت ویترین باشد و یا توی قفسه ها یا بدون جلد و زرق و برق و یا توی جعبه و قوطی ودرون هفت بسته تو در تو ...بهر حال  در کالا بودن آن فرقی ایجاد نمی شود.

 __________

در جستجوی دختران فراری!

در کنتر وبلاگم دیدم که بنده خدایی جستجو کرده، <شماره تلفن دختران فراری> را و بعد هم رسیده به وبلاگ من. مدتها فکر لازم است تا بتوانیم بفهیم که با چه منطقی می توان تصور کرد که دختران فراری! شماره تلفن داشته باشند؟ و علاوه بر آن شماره تلفن شان را هم از طریق اینترنت بشود پیدا کرد و با آنها تماس گرفت؟ اگر این طور بود که دیگه آن بنده خداها دختر فراری نامیده نمی شدند!

  نظرات ()
یک شعر_ . نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٧

 

 

.

دستم پر تاول و زخم

پیکرم آماج تیر های زهر آگین

و بر گونه ام ،

سیلی سخت بی اعتمادی.

 

 

اینگونه

        سر سخت و استوار گام بر می دارم.

و این چنین باید زاده شوم،

سخت و پر درد و پر آزمون.

 

 

بر مهرت بوسه می زنم

بر دردت

            اشک می ریزم

 و بر دوستی کج ات

                مغموم می شوم

چرا که ،

     دوستت دارم.

 

چرا که ،

 زخمهایم، از بهر تو ست.

 .

.

.

وچه شاد و سر فراز

چه ساده

        خویشتن ام را

                    می یابم.                        

 

 

 

  نظرات ()
گفتگوی خبر گزاری فارس با نخستین استاد فیزیک زن ایران در آسایشگاه سالمندان نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

گفتگویی از خبر گزاری فارس با او که در هشتم آذرماه ١٣٨۶ انجام گرفته است.متن این مصاحبه را در اینجا می گذارم.

 

گفتگوی فارس با نخستین استاد فیزیک زن ایران در آسایشگاه سالمندان

کرسی استادی «سوربن» را برای خدمت به کشورم رد کردم

خبرگزاری فارس: نخستین بانوی استاد فیزیک ایران بعد از بنیانگذاری نخستین رصدخانه و تلسکوپ خورشیدی تاریخ نجوم ایران، فارغ التحصیلی از دانشگاه سوربن پاریس و 30 سال تدریس در دانشگاه هم اکنون با خیالی آسوده و خاطراتی خوش بر روی تخت آسایشگاه سالمندان، تنها افتخار خود را تربیت دانشجویان موفق (استادان امروز) می‌داند

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
یادداشتی در رابطه با متوقف شدن فعالیت سایت فرهنگی هفتان نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٥

چرا خوابگرد باید بخوابد؟

هر دریچه ای که  چشمهای ما را به سوی فرا گرفتن و به سمت آگاهی فرهنگی بگشاید ارزشمند است .

 هفتان سایتی است که روزانه هزاران نفر از طریق آن در جریان  تحولات فرهنگی و هنری ایران و جهان قرار می گیرند .  در جهانی که  اطلاع رسانی از مهمترین چیزها محسوب میشود ، بسته شدن دریچه ای  چون هفتان در واقع به نحوی محروم کردن گروهی بی شمار از دوستداران فرهنگ و هنر از تحولات این مقوله است.

اگر  خواهان رشد فرهنگی هستیم باید هر روز دریچه هامان را بزرگتر ، وسیع تر و گسترده تر کنیم نه آنکه  ببندیمشان.

 براستی که آنچه خوابگرد نوشته دردناک است . در عصری که همه شتابان در پی فراگرفتن هستند او محکوم به خوابیدن شده است .

  در عصر و دورانی که چشمها همواره برای بیدار بودن و برای بیدار ماندن تلاش می کنند و در روزگاری که همه چیز برای بدست آوردن آگاهی شتاب و سرعتی روز افزون به خود گرفته اند در زمانه ای که اگر لحظه ای بایستیم و یا درنگ کنیم  ساعتها و شاید ماهها و سالها از  دیگرانی که با شتاب در حرکتند عقب می مانیم  . در جایی که می خواهیم و مدعی این هستیم که باید برتر باشیم و باید رشد کنیم و باید همه چیز را بدانیم و بشناسیم و از آن آگاه باشیم ، چگونه می توانیم با محروم کردن خود از یافته ها به این امر دست پیدا کنیم .

 یکی از  نشانه های رشد فرهنگ و فاصله گرفتن از عقب  ماندگی فرهنگی ، دست یابی آسان و سریع و به موقع از تحولات و جریانات فرهنگی در تمام دنیاست .به عنوان  کاربر استفاده کننده از هفتان اگر دوست داریم که به خواب نرود و اگر دوست داریم که هر دریچه روشنی بسته و تاریک نشود  برای بدست آوردن این دوست داشتنمان تلاش کنیم و اگر می خواهیم که  هفتان که یکی از معتبر ترین سایتهای اطلاع رسانی و فرهنگی بود دوباره بیدار شود خواستار این  باشیم که  قادر باشد همچنان به فعالیت خود ادامه دهد. و یا اینکه حداقل مشخص شود که چرا و به چه دلیلی هفتان باید بسته شود؟

 در این برودتی که چشمان باز را به سوی خوابیدن  می کشاند تلاش کنیم که  شاید هیچ چشمی هر گز به بسته شدن نیندیشد.

____________

شماره جدید رندان  منتشر شد.

 

.

تیزی برنده ی سنگی

                     گاه گاه

به یادم میآورد

سنگلاخ و پای برهنه را.

 

چه شوخی زشتی!

کفش هایم را، کجا قایم کرده خدا.

 

                                                                        ( از مجموعه در دست انتشار )

 

شماره جدید رندان نشریه ادبی ویژه ی شعر منتشر شد.

این شعر به همراه دو شعر دیگر در  این شماره  رندان(رندان ماه فوریه) درج شده است.

 

  نظرات ()
روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٠

صبحگاهی که آلبر کامو آن را ندید

 روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار

ژانویه 1960

در یکی از بعدازظهرهای ژانویه در خانه سارتر تنها بودم که تلفن زنگ زد."لانزمن" به من خبر داد، "کامو" بر اثر تصادف اتومبیل کشته شده است. به همراه دوستی از جنوب بر می گشته به درخت چناری خورده و کامو در دم جان سپرده است.

گوشی را گذاشتم. راه گلویم بند آمده بود، لبهایم می لرزید به خود گفتم، گریه نخواهم کرد او دیگر برایم چیزی نبود.

سراپا کنار پنجره ماندم و شب را که به روی"سن زرمن دپره" فرو می افتاد تماشا کردم. ناتوان تر از ان بودم که خود را آرام کنم و نیز ناتوانتر از ان بودم که در اندوهی عمیق فرو روم. سارتر نیز متاثر شد و تمام شب به اتفاق " بوست" از کامو صحبت کردیم. پیش از خواب قرص"بلادنال" خوردم. از  وقتی که سارتر معالجه شده بود دیگر از این دارو استفاده نمی کردم.

 باید به خواب می رفتم اما چشمهایم به روی هم نمی رفت. بر خاستم . سرسری لباس پوشیدم  بیرون رفتم و در دل شب به قدم زدن پرداختم. تاسف مرد پنجاه ساله را نمی خوردم، تاسف این درستکار بی عدالت دارای تکبر آمیخته به بد گمانی و به شدت پنهان شده  در پس نقاب را که رضایتش به جنایت های فرانسه او را از قلبم زدوده بود، نداشتم.

تاسف یار و همراه سالهای امید را داشتم که چهره بی نقابش آنقدر خوب می خندید و لبخند می زد. تاسف نویسنده جوان جاه طلبی را داشتم که دیوانه زندگی، لذتهایش، پیروزی هایش، رفاقت، دوستی، عشق و سعادت بود. دیروز برایش بیش از پریروز حقیقت نداشت. کامو به صورتی که دوستش داشتم در دل شب آشکار می شد. در یک لحظه باز یافته و باز به نحوی دردناک نابود می شد. همواره هنگامی که مردی می میرد،  کودکی، نوجوانی، و جوانی نیز همراه با او جان می سپارند . هر کس بر انکه عزیز ش بوده می گرید.

بارانی سرد و ریز می بارید. در پناه درها ، ولگردهایی افسرده از سرما خود را جمع کرده بودند و خوابیده بودند. همه چیز قلبم را پاره می کرد. این بی نوایی این بدبختی این شهر  دنیا زندگی و مرگ.

وقتی بیدار شدم فکر کردم، دیگر این صبح را نمی بیند. نخستین بار نبود که این را با خود می گفتم، ولی هر بار نخستین بار بود." کایات" آمد به خاطر می آورم درباره سناریو بحث کردیم . این گفتگو فقط شبیه گفتگو بود. کامو به جای آنکه دنیا را ترک کند، بر اثر شدت حادثه ای که بر او فرود آمده بود مرکز دنیا شده بودو من دیگر جز با دیدگان خاموش او نمی دیدم. به جانب او شتافته بودم جایی که در آن چیزی وجود ندارد و من ابلهانه و اندوهگین چیزهایی را که همچنان وجود داشتند در حالی که خودم در آنها دیگر چیزی نبودم، تصدیق می کردم. تمام روز در کنار تجربه غیر ممکن تلو تلو خوردم. آن سوی نیستی خودم را لمس می کردم.

آن شب برنامه ام این بود که به تماشای " همشهری کین" بروم. پیش از وقت به سینما رسیدم و در کافه مجاور در خیابان اپرا نشستم. مردم بی اعتنا به عنوان درشت صفحه اول و عکسی که کورم می کرد روزنامه می خواندند. به زنی می اندیشیدم که کامو را دوست داشت  و به عذابی ناشی از دیدار این چهره همگانی نقش بسته در هر گوشه خیابان. چهره ای که به نظر می رسید همان قدر به همه تعلق دارد که به این زن. ولی دیگر دهانی ندارد که عکس این مطلب را به او بگوید.

شیپورهایی که نومیدی نهان انسان را در ددل  باد می گسترانند به نظرم بی نهایت تصنعی بودند." میشل گالیمار" به شدت زخمی شده بود . او در جشن های 1944 و 1945 ما حضور داشت . میشل هم در گذشت. " ویان" ، " کامو"، "میشل" . سلسله مرگها آغاز شده بودند و تا مرگ خودمن هم که دیر یا زود به اجبار فرا می رسد ادامه می یابد.*

 ____________

 توضیح _ آلبر کامو نویسنده نامدار فرانسوی که از دوستان نزدیک ژان پل سارتر و سیمون دوبوار بشمار می رفت بعدها بر اثر اختلاف عقیده در برخی از مسایل  از آنها کناره گرفت و به تدریج ارتباطش با آنها کمرنگ شد. کامو ایده آلیست اخلاق گراو ضد کمونیست بود .

 

*گرفته شده از کتاب خاطرات سیمون دوبوار  ترجمه قاسم صنعوی به همراه اندکی تغییرات در کلمات و شیوه نگارششان بنا بر سلیقه شخصی

  نظرات ()
یادداشتی از هنر مند گرامی، علیرضا ذیحق بر شعرهای منتشر شده ام نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۳

یادداشتی از  هنر مند گرامی، علیرضا ذیحق بر شعرهای منتشر شده ام

 

 متن این یاداشت  در اینجا  دوباره نویسی شده است.

 

 __________________

 

منصوره اشرافی ، شاعری دلداده به فوج اختران

 

در قطعه شعرهای منصوره اشرافی آنچه که بیش ازهمه به چشم می خورد شور و شرار شاعرانه ی آنهاست و انعکاس تصویری از دنیایی که شرنگِ تلخ بودن ،آدمی را به دشواریِ وظیفه در زمان فرا می خوانَد و باید که " در دایره ی اجبار و بیهودگی " کیمیاگری مصلوب بود و با " کتیبه های هرگز نخوانده " پیوند خورد .

" چه کسی گفت / ما زنده ایم ؟ /سر به سنگ / نهاده ایم  / وسنگ / برما نهاده اند"

" تارهای سکوت را می تنیم / عنکبوت وار / در حنجره هامان / بی آنکه سر برآوَریم ."

شاعر که حتی تاج خارِ مسیح را نیز خاک خورده نمی خواهد ،با این ترنم که " خورشید من کجاست ؟ تا برفها را آب کند" دلْداده به " فوج اختران که شبانگاهان بر چهره اش بوسه می زنند " با مکاشفه ای در ذهن و زبان ، می رسد به تصویری از خود که آن گونه زیستن رانه برای خود بلکه بر هیچ انسانی نمی پسندد .

" نه ! من این نقش را نمی خواهم / آیا می توان فریاد زد / آیا می توان ؟ ...تلخی رهایم نمی کند / تلخ کام / تلخ رو/ تلخ زیستن / تلخ مرگ /چرانقشم همه تلخ بود ؟"

سخن از تبارمعصومیت هاست و انسانی " مغضوب و رانده شده " که " هم پیاله ی شیطان  گشته " و در تطور یک روند تاریخی که اورا به دو راهه ی پلیدی ها و پاکی ها  رسانده  خوب می داند که " همچون قُمریِ غریبی " است که " قربانی سادگی اش"شده و اورا " انسان نام اش نهاده اند " و اما این هبوط ،" ره سپردنی بیشتر نبود تا سیر و سیاحتی  و بغض زوالی بوددر همهمه ی شکفتن ها و دریغا که این ، غمْ توشه ی سنگینی است برای رهپویانی که ترانه از فضیلت و رهایی می خوانند .

" عشق / مرگ / ایستاده / بر دروازه جهان / اینک همه / درچشمان من / می توانم بگریم / تمام آن ها را ..."

چنین است که میراث آدمی از درد ، مرگ ، " خواهش روییدن " و خروارها عشق که همچون بذر می خواهند ببالند تابناکی گوهری را با خود به همراه دارد که آن نیز " نسیم اندیشه ای " است که هیچ " کهکشان را در سیم خاردار " نمی خواهد و انسان ، فراتر از برگی می شود " گیج و چرخان بر گرداب خاکی " که مدام می پایَد " مبادا شاخه ای بشکند " و " سیبِ سبزِآرامش برزمین غلتد " و جامعه به تکراری از چرخه ی رنج مبدل شود .

تپشی پُر تشویش در میان " تلاش و عبث" ، دِلَکِ تقدیر را می لرزاند و یأس و امید  باز آن پرسش ِ ازل و ابدی   می شود در منظر بشری.

" وقتی که نه می توانی / آنی باشی / که می خواستی / وقتی / نه می توانی / نباشی / و هستی / در اضطراب بودن و نبودن "

ناگهان خود را همچون بنفشه ای به زیر برف مانده می بینی که با حنجره ی شاعر به همنوایی تقدیر می نشینی .

" چه دور،/ دور / و چه نزدیک / نزدیک / می نمایید / ای یادهای من !/ در خاکستر فسرده تان / آیا نسیمی / خواهد دمید / تا جرقه ای شعله کشد ؟ ... خورشید من کجاست تابرفها را آب کند ؟ "

در شعر " منصوره اشرافی " هرچند که تغزل و اروتیک جایی ندارد واما حضور زن هر ازچندگاهی چنان جسورانه با مضامین غنایی می آمیزد که عاشقانه های زیستن را در لفافی از استعاره ، زیبا و ژرف به چالشی نو می کشاند .

فرهاد کجاست ؟ / درمن کتیبه هاست / که هرگز خوانده نشد..."

 " این تاج خار" * و " خورشید من کجاست " کتابهایی هستند که مارا با  شاعری آشنا می کنند که خلاق است و اندیشور و " گریستن با چشمان ابر " را بلد است . او کاری با ساخت و ساز های کلاسیک و مصالحی چون تعمد در قافیه و وزن ندارد و از این نظر نیز ،ستوده تر است  و شاعرتر و ماندنی تر از همه ی آنهایی است که بی هیچ سنجش و نقدی به تصویر جهان می نشینند و مدام دلشوره ی آن دارند که مبادا یکی  قافیه و ردیفی که آنها ساخته اند را کش برود .

"منصوره " با سروده هایش ، خنیاگر مغمومی است که با غلبه بررنج ، وهم  ، سنت و تکرار ، ا ز تاوان بودن ها و باورهای نیک آدمی در دنیایی سخن می گوید که آهوان در آن ، مدام ازچنگ صیادی می هراسند که مبادا جنگی ،تیری  و یا سنگی، آرامش را از دلهای چابک دشت به یغما و تاراج ببَرَد .

" سنگ بر پشت و / سنگ بر راه / این چنین میهمانم کردند / سیب سرخی و / سنبله ی گندمی / این است تاوان من .

" زاده شدم و  وانهادنم/ این بی انتها ، سرنوشت من است ..."

 "ومن ، / چه شاد و سر فراز ، چه عظیم / خویشتن را می بینم " ***

 

1387_ علیرضا ذیحق

 * این تاج خار ، منصوره اشرافی & نشر ماکان - 1386/ تهران

** خورشید من کجاست ، منصوره اشرافی & نشر مینا - 1384 / تهران

*** کلمات و عبارات داخل گیومه  همه از اشعار منصوره اشرافی ، برگرفته شده است

  نظرات ()
یک شعر _ بعضی وقت ها نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢

 

 

 

 

 

 بعضی وقت ها

 

بعضی وقت ها،

              زندگی ارزان می شود

و همه آنرا

ارزانی تو می کنند.

بعضی وقت ها ،

                زندگی نایاب می شود

و برای همین ،

               آن را

                  از تو دریغ می کنند.

 

بوده است که

        زندگی را حراج کنند

وتو

در جیبت

یک سکه هم

          نداشته باشی.

  نظرات ()
یک شعر _ سعید سلطانپور نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱

 

 

قلب مرا بر دارید

قلب جوان من

مانند قطب نمایی است

که روی جذبه قانون خاک می لرزد

و در مناطق تاریک،خار خونینش

همیشه در جهت انقلاب می ماند

 سعید سلطانپور

 

 در گذر زمان همه مسلکها و مرامها و ایدلوژیها رنگ می بازند تغییر می کنند دچار  تحول و دگرگونی می شوند و یا نابود شده و یا تغییر شکل می دهند .

تنها هنرمند و هنرش است که نامیرا باقی می ماند.

____________________

برخی از مطالب مرتبط

آرشیو سعید سلطانپور

سعید سلطانپور

شاعر انقلاب

  نظرات ()