تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
اهمیت وبلاگ نویسی نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸


می نویسم ، پس هستم!

 

من هستم ،برای اینکه می نویسم .هستم تا بنویسم. ومی نویسم تا معنا یابم و بودنم را اثبات کنم به خود و دیگران .
نوشتن رشته نازکی است از اثبات ماهیت وجودی من با دیگران . وبلاگ عرصه همگانی بیان اندیشه است؛ پس برای اندیشیدن ارزش قائل شویم و نیز برای خواننده اندیشه مان .

وبلاگ هم برای خودش دنیایی است.دنیایی که در آن آدمها را فقط می توانی از دریچه اندیشه شان ببینی.
آدمها را نمی بینی بلکه انعکاس افکارشان را می بینی ؛ خوب ؛بد ؛ زشت ؛زیبا ؛ درست و نادرست . شاید هم بشود گفت وبلاگ نویسی نوعی درد دل مدرن است، برای همین هم شماره آنها این قدر زیاد است !
در این دنیای اندیشه ها و افکار، هم آمدن وهم رفتن وجود دارد اما نه مثل دنیای آدمها که آمدن و رفتنشان دست خودشان نباشد بلکه دقیقا برعکس آمدنشان غیر تصادفی و غیر اتفاقی است و کاملا دست خودشان است . هر وبلاگی که متولد می شود مطمئنن با هدف و انگیزه ای خاص بوجود آمده است و اما سرنوشت آن؟به سر نوشت وبلاگها کاری نداریم . به این مسله کار داریم که انگیزه تولدش چیست.
نویسنده وبلاگ به صفحه نوشته شده اش همچون سنگری نگاه می کند که در پشت آن پناه گرفته ...سنگری که در آن عریانی روحش را به معرض تماشای خود و دیگران قرار داده است . چه بسیار حرفهایی وجود دارد که نویسنده فقط در وبلاگ و در پناه سنگرش بیان می کند و چه بسیار پیش آمده که وقتی او را در پشت سنگر مجازی اش شناسایی می کنند به سنگر جدیدی پناه برده تا هم چنان نا شناس باقی بماند.

مطمئنا هر کسی وبلاگ نویسی را برای بیان چیزی خاص در نظر گرفته است . برای بعضی حکم دفتر چه خاطرات را دارد که اصلا جنبه عمومی ندارد و کاملا خصوصی است و این حس کنجکاوی خوانندگان است که خواندن دفترچه های به ظاهر خصوصی را برایشان جذاب و خواندنی می کند البته آنهایی که وبلاگ را یک دفتر چه خاطرات خصوصی و کاملا شخصی می پندارند در واقع خوب هم می دانند که هر کسی می تواند به راحتی از این اسرار آگاه شود بنابر این قلبن بدشان نمی آید که همه بدانند که چه بر آنها گذشته است ...پس وبلاگ هیچ گاه نمی تواند خصوصی باشد و خصوصی باقی بماند. اما هستند کسانی که بر آنچه که می نویسند آگاهند و می دانند که خوانندگان با شعوری هستند که مطالب آنها را خواهند خواند و در مورد آن قضاوت می کنند اما این باز هم دلیل نمی شود که نویسنده مطلب را مطابق میل و یا باب سلیقه آنها بنویسد بلکه نویسنده مطلب را طبق آنچه که می اندیشد می نویسد خواه مخاطبان بپسندند خواه نپسندند .

در واقع به گفته ای وبلاگ «بایگانی افکار» است و چقدر خوب است که در بیان افکار صداقت داشته باشیم و چقدر خوب است که لااقل حتی یک نفر از این افکار سود ببرد .البته مساله سود و ضرر در میان نیست بلکه مساله بیان افکاری است که ارزش گفتن و نوشتن را داشته باشند و به قولی ارزش بایگانی شدن را و مگر نه این است که ما هر آت و اشغالی را نگه نمی داریم و دور می ریزیم و تنها چیز های با ارزش و گران قدر را حفظ و نگه داری می کنیم افکار ما هم همین حالت را دارند .

 باید فکر ها و نوشته هایی را که حاصل فکر های پوچ و بی ارزش است به دور افکند و تنها چیزهایی را به بایگانی سپرد که ارزش با یگانی شدن داشته باشد .نه مزخرفات و چرندیاتی که تنها عده بخوصی از آنها خوششان می آید و مایه شرمندگی نویسنده آن خواهد بود .البته اگر نویسنده چرندیات وبلاگی واژه شرمنده بودن را درک کند وگرنه چه بسا که به مزخرفات خود افتخار می کنند و نیز به تعداد خوانندگان این چرندیات . که البته خوانندگان این چرندیات هم واقعا از خواندن آنها نشئه می شوند و کیف می کنند.

به راستی چرا تعدادوبلاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟
گاه در این وبلاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد از جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده...آیا وبلاگ نویس هیچ ارزشی برای بیان خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟
در نوشتن وبلاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟
شخصی که در وبلاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقده های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.ما آدمها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضر جواب و... شمرده شویم.

بعضی وبلاگ نویسان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد.
گاه بعضی وبلاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه درد دل کردن...
اگر از نظر آ ماری نگاهی به تعداد باز دید کنند گان و پیام دهندگان وبلاگ های مبتذل و وبلاگ هایی که در آ ن مسائل سطحی (مثل قهر و آشتی )با دوست دختر و پسرشان مطرح می شود؛بیندازیم ؛آ نوقت می بینیم که اینها چقدر خواننده و چه قدر طرفدار دارند!
دلسرد شدن ؛ ناامید شدن ؛ ننوشتن؛ کم نوشتن و یا اصلا هر گز ننوشتن مساله ای است که گاه به گاه گریبان هر وبلاگ نویسی را می گیرد.من فکر می کنم اندازه مایوس شدن بستگی به مقدار توقعی داردکه ما از وبلاگ داریم.درست است که وبلاگهای مبتذل مراجعان بیشتری دارند .ولی هر وبلاگ نویسی به نظر من باید برای خودش کاملا مشخص و روشن باشد که چرا و برای چه وبلاگ می نویسد .
اگر این مسله روشن باشد خیلی از چیزها حل می شود. اینکه ما بدانیم که از خوانندگان خود چه می خواهیم بسیار مهم است .وبلاگ گاه برای خوانندگان آن مفید است و گاه برای نویسنده آن؛ وبلاگهایی که برای خوانندگانشان مفید هستند وبلاگهایی هستند که نویسنده آن با هدف اطلاع رسانی و اگاهی دادن به نوشتن آنها مبادرت می کند حالا فرق نمی کند که این آگاهی دادن از چه جنبه ای باشد .

اما وبلاگهایی هم هستند که بیشتر برای نویسنده آن مفید واقع می شوند و آن، وبلاگها حاوی نوشته هایی هستند که نویسنده با بازگو کردن آنها از بار روانی و احساسی خود می کاهد. این نوع وبلاگ ها به نوعی تخلیه روانی فرد محسوب می شوند .
بر طبق آماری سایت Technorati در گزارش آوریل 2005 خود تعداد وبلاگ‌ها را 75/50 میلیون ذکر کرده بود که از این تعداد 6/31 میلیون وبلاگ با استفاده از ابزارهای انگلیسی زبان وبلاگ‌نویسی نوشته شده‌اند. وزبان فارسی با کنار زدن زبان‌هایی مثل فرانسوی، روسی و ایتالیایی جزو 5 زبان اول وبلاگ نویسی شده است.
اگر وبلاگ نویسی را به مثابه انتقال یافته ها و آن را چیزی فراتر از حیطه شخصی و یک دفترچه خاطرات آنلاین بدانیم به میزان اهمیت آن پی می برییم .

چه وبلاگ نویسی را به مثابه یک نیاز که از بار روانی و تفکرسر چشمه می گیرد و دارای جایگاه اجتماعی، سیاسی، علمی، ادبی و ... است بدانیم و چه آن را وسیله ای برای بیان احساسات زود گذر و کوتاه خود، باید به اهمیت آن معترف شویم .

 

مطالب مرتبط

چرا دوست دارند با نقاب باشند؟

در باب روانکاوی کامنتهای بی نام و نشان

  نظرات ()
اولین شماره ماهنامه فرهنگی ادبی "مارال " منتشر شد نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸

اولین شماره ماهنامه فرهنگی ادبی "مارال "در فروردین ماه ١٣٨٨ با مطالبی متنوع در زمینه نقد فیلم ـ داستان_ نقد کتاب ـ معرفی کتاب به همراه ویژه نامه غلامحسین ساعدی منتشر شد.

  این ماهنامه به دو زبان فارسی و ترکی  و زیر نظر علیرضا ذیحق  منتشر می شود.

برای این هنرمند گرامی آرزوی موفقیت می کنم و تداوم کار و پر بار شدن هر چه بیشتر ماهنامه اش را آرزومندم.

 در این شماره " مارال"علیرضا ذیحق تحت عنوان نگاهی  به کتاب "معشوق بی صدا " مطالبی را در مورد این کتاب من نوشته اند که از ایشان سپاسگزاری می کنم.

 

متن در زیر آمده شده نوشته ای است از علیرضا ذیحق تحت عنوان( یادداشتی بر کتاب " معشوق بی صدا " ) که در اولین شماره ی مارال درج شده است:

__________ 

 

یادداشتی بر کتاب " معشوق بی صدا "ی  منصوره اشرافی

منصوره اشرافی به عنوان یک هنرمند زن که هم اهل شعر است و نقاشی و هم نوشتن، درکتاب " معشوق بی صدا " * رویکردی دارد به مبحث زن در هنر و خصوصا جایگاه زن در ادبیات فارسی که پدید آورندگان آن عمدتا مرد بودند وتأ کید بر نقش " معشوقه " بودن زن ، از رنگ و جلوه ی زیادی برخوردار می باشد :

" نقش معشوقه بودن نه تنها هیچ گاه به فراموشی سپرده نگشته ، بلکه شاخص ترین و برجسته ترین  نوع حضور زن در این عرصه بوده است . "

نویسنده  همچنین گریزی به ادبیات خلاقه ی زنان در صدسال اخیر زده که بارز ترین وجوه آن رادر آفرینش های شعری " پروین اعتصامی " و " فروغ فرخزاد" دیده و معتقد است :

" اکثریت شاعران زن که پروین اعتصامی نماینده ی بلامنازع آنان می تواند باشد  با وجودی که زن می باشند اما شعری مردانه دارند ... زیرا مقتضیات زمان آنها را به ناچار وادار می نماید که احساسات و عواطف خود را در مقابل جنس مخالف، در پشت پرده ی اخلاق پنهان بدارند ... تنها معدودی شاعر زن به تو صیف از معشوق پرداخته که در شعر امروز ، " فروغ " شاخص ترین آنهاست ... فروغ فرخزاد شاعری بود که احساسات و عواطف خود را صریح و بی پرده بیان می نمود و این شیوه او را در آغاز راه شاعری خود به اوج رساند ..."

منصوره اشرافی با اشاره  به مسئله ی خود سانسوری در آثار زنان و مذموم شمرده شدن بیان احساس در نزد آنان ، می رسد به جایی که می گوید :

" شاعران مرد به هزاران گونه و شکل ، معشوق خود را توصیف و یا ستایش نموده اند و از وصف هیچ گونه چیزی دریغ نکرده اند . حتی گاه این ستایش و عشق ورزی را به افراد همجنس خود نیز تسری داده اند و جامعه همچون امری عادی با این برخورد داشته است ...ولی زن ناچار بوده آنچه را که مورد پسند جامعه ی مرد سالار است را بازگو کند."

نکته ای که  بانو " سیمین دانشور " نیز به عنوان برجسته ترین داستان نویس معاصر ، در رمان " ساربان سرگردان " که یک متن درخشان ادبی می باشد و بالطبع با مظاهر مختلف فرهنگ ، سیاست ، تاریخ و اجتماع  درگیر است ، این استیلای مردانه را مدّ نظر گرفته و می گوید :

" حتی روح قدیسها را اگر برهنه کنی، بیشترشان تنوع طلبند ، اما توقع ندارند زنهاشان دست از پا خطا کنند ... تو با ذهن دیگران می اندیشیدی و سخن دیگران را می گفتی ..."

سیمین دانشور در رمان " سووشون " ،در بیان چنین حسی که متبلور از زیستن آدمیزاده در جامعه ای نابرابر از نظر فرصت های رشد برای زنان می باشد ، نکات قابل تأملی را دارد که در آن اگر زن ، معشوقه و مادر هم هست ، باید که یک رسالت والای اجتماعی را نیز بردوش بکشد :

" آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند . باید بتواند چیزی را تغییر بدهد ... کاش دنیا دست زنها بود ، زنها که زائیده اند یعنی خلق کرده اند قدر مخلوق را می دانند . قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را . شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند ، آن قدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند . اگر دنیا دست زنها بود جنگ کجا بود ؟ ... من نمی توانم مثل همه باشم ..."

در مسیر این وقوف و آگاهی در ساختارهای ادبی ، قصه نویس نام آور " منیرو روانی پور " را نیز داریم که به بُعد دیگر قضیه ، همانا  پرهیز زنان از بیان احساسات درونی شان تو جه داشته و در یکی از یادداشتهایش می گوید :

" بدبختی هامان به خاطر آن است که ما خواسته های زمینی مان را انکار می کنیم ."

لذا این دگر اندیشی در بین هنرمندان زن ایرانی ، لزوم پرداختن آنا ن به مضامین ذهنی و اروتیک را ضروری جلوه می دهد و باید هم که در یک جامعه ی پویا چنان باشد .

منصوره اشرافی در ادامه ی بحث ، ضمن پرداختن به آثار " احمد شاملو " یه عنوان پیشتاز ترین شاعرمرد در سرودن اشعار عاشقانه ، مقایسه ای بین معشوق " فروغ " و معشوق " شاملو " انجام داده و به استنباطی نو می رسد :

" فروغ ، معشوق خود را به دیده ی یک یاری رسان ، هستی بخش ، نجات دهنده و پناهگاه نگریسته است . اما وجه دیگری که در شعر فروغ مشاهده می شود و در شعر های عاشقانه ی شاعران مرد تقریبا وجود ندارد، این است که " فروغ " معشوق خود را سرچشمه ی آگاهی و دریافت های نو می داند و اورا تجسم بخش شکفتن و رستن قرار می دهد . یعنی جدا از نگاه های مادی و جسمانی به معشوق خود ، به بعد معنوی معشوقه نیز توجه داشته است ... " شاملو " در عاشقانه های خود ، استوار و پابرجا از خود سخن می گوید و از بودن معشوق ، نیرویی مضاعف پیدا می کند که این نیروی مضاعف را همچون یک سلاح برای رویارویی در برابر دشمنان بکار می برد و برعکس آن ، " فروغ" معشوق را بدین خاطرمی خواهد و می ستاید که او را به عنوان معنا دهنده ی خود و زندگیش می داند ... " شاملو " در آثار خود به موازاتی که به محبوب و معشوق خود جایگاهی خاص و با اهمیت اختصاص داده است ، به گونه ای او را به " اسطوره " مبدل کرده است . اسطوره ای که در آن معشوق (زن ) از ویژگی طبیعی و ذاتی که مختص افراد بشر است جدا گشته است و ویژگی های خاص و خارق العاده بودن را می یابد ... اصلی ترین و مهم ترین مورد ِشعرَ عاشقانه ی  " شاملو " تأکیدی بر نقش پرستار و ناجی بودن معشوق است . "

نویسنده در این پژوهش ، در پی عریان نمایی کلیشه  های جا افتاده و عمدتا منفی از " زن " در ادبیات فارسی، و تبدیل شدن زن به " معشوق بی صدا " یی که بازتاب احساسات او ناشنیده و ناپیدا  باقی مانده و فرجام اش به یک نوع تک صدایی مردانه منتهی شده ، تلاشی نیز داشته است در ارائه ی یک تحلیل جامعه شناختی و گریز به ریشه ها در مورد این خلأ. اما چیزی که کار او را خواندنی تر کرده و از مباحث خشک و مرسوم تحقیقات به اصطلاح دانشگاهی در ایران ، جدایش کرده و این پژوهش اجمالی را ، منزلتی مدرن بخشیده ، گستردگی ها و ظرایف نگاه " منصوره اشرافی " است به نادیده ها و ویژگی های کشف ناشده درشعرهای " فروغ " و " شاملو " . به خصوص تأکیدات نویافته اش بر ابعاد اسطوره ای و حماسی حضورزن در عاشقانه های شاملو ،کار او را به یک اثر غیر متعارف در حوزه ی نقد ادبی تبدیل کرده است .

__________ 

* معشوق بی صدا ،منصوره اشرافی ، تهران ، نشر مینا ،چاپ اول ،1386

  نظرات ()
فقط می خواستم بگویم نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٧

فقط می خواستم بگویم:

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار    

... ،

بودن

به از 

 نبود

 شدن

 خاصه

دربهار

...

  نظرات ()
یک شعر _ . نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۱

 

Roman Loranc was born in Bielsko-Biala, Poland, in 1956

.

 

چه دور،

            دور

و چه نزدیک

            نزدیک

                        می نمایید

ای یادهای من!

 

در خاکستر فسرده تان

آیا نسیمی

            خواهد دمید

تا جرقه ای شعله کشد.

  نظرات ()
یک شعر _ . نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۱

عکاس_ من ری

 

 

.

عشق

_ برای من _

بار سنگین دلبستگی هاست

                        به رنج های آدمی

 

مفهوم عظیم فرا رفتن

از کنار

            دردها.

 

عشق

_ برای من _

غاری ست

در دل بزرگترین و ستبر ترین

                                    کوه های رنج

 

 

می خواهم

در این غار

هم چون انسانهای

                        دور، دور

بدوی و گنگ

            پناه گیرم.

 

  نظرات ()
نامه ای از نیما یوشیج به عالیه نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/۱۸

عالیه
به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبن چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید
روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « آیدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرین مقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر ...
به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم
پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت.

نیما

شب 2 خرداد 1305

  نظرات ()
رندان ماه آوریل به تازگی منتشر شد نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٦

 

  رندان ماه آوریل  به تازگی منتشر شد با اشعاری چند از شاعران معاصر

 

این شعر در این شماره رندان نیز درج شده است.

 

.

چه کسی گفت

ما زنده ایم.

 

سر به سنگ

             نهاده ایم

 و سنگ

            بر ما نهاده اند.

 

 

تار های سکوت را می تنیم

عنکبوت وار

          در حنجره هامان

بی آنکه

  سر بر آوریم.

 

  نظرات ()
روشنفکر از منظر میشل فوکو نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٩

 

در مهرماه سال 1357 فیلسوف و متفکر فرانسوی "میشل فوکو" سفری به ایران داشته است در زمان اقامت نه چندان طولانی وی در ایران "باقر پرهام" گفت و شنودی را با او در قالب پرسش و پاسخ در زمینه فلسفه، دین و انقلاب ایران انجام داده که این مصاحبه در مجموعه ی" نامه ی کانون نویسندگان ایران" در سال 1358 به چاپ رسیده است . از میان کل متن این مصاحبه یک پرسش وپاسخ را انتخاب کرده و  خلاصه آن رادر اینجا می آورم.

 

 

پرسش _ فلسفه می خواهد جهان نگریی بی غرضانه ای باشد شما به عنوان فیلسوف تعهد سیاسی را چگونه می بینید؟

میشل فوکو_ گمان می کنم تعریف روشنفکر ممکن نیست مگر اینکه  در این حال بر این تاکید کنیم که هیچ روشنفکری وجود ندارد که به نحوی درگیر سیاست نباشد. البته در بعضی از دورانها کوشش شده که پایگاه روشنفکری را از دیدگاه نظری و تئوریکی محض تعریف کنند و روشنفکران را کسانی بدانند که گویی هیچ کاری به مسایل و مشکلات جوامع خویش ندارند. ولی عملن چنین دورانهایی به نظر من در تاریخ کم بوده و خیلی کم از روشنفکران هم بوده اند که این نوع پایگاه روشنفکری را پذیرفته اند.

 با در نظر گیری جوامع غربی از زمان فیلسوفان یونانی تاکنون روشنفکران همگی به نحوی با سیاست پیوند داشته اند. و فعالیتهاشان تا آنجا معنا پیدا می کرده که تاثیرهای عملی در جوامعی که آنان در آن زندگی می کرده اند داشته است.

مسله دخالت روشنفکر در سیاست مسله توانستن و بایستن نیست ، روشنفکر ضرورتن چنین می کند  بنا براین مسله بر سر حضور یا عدم حضور وی در زندگی سیاسی نیست بلکه مسله این است که که حضور او در حیات سیاسی در شرایط کنونی جهان به چه نحوی باید باشد تا موثر ترین و مشروع ترین و درست ترین نتایج ممکن را به بار آورد.

 در فرانسه  و به طور کلی در اروپا روشنفکر به مثابه پیشگوی آینده جامعه است و وظیفه اش پرداختن به چیزی که می توان آن را ارزشهای کلی و عام بشریت نامید. به عقیده من در روزگار کنونی او باید داخل گود باشد .

  نظرات ()
و فروغ، دردا، دریغا فروغ _ چنین گفت مهدی اخوان ثالث نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/٥

 

در کتاب  مجموعه ى مقالات_ مهدى اخوان ثالث به نام "حریم سایه هاى سبز " حادثه مرگ فروغ فرخزاد از زبان مهدی اخوان ثالث  این گونه نوشته شده است:


خوابیده بودم، پسرکم" زردشت" هم در کنارم خواب. دیگر هیچکس در خانه مان نبود. ضربه هاى پتک آسایى که بر در مى خورد بیدارم کرد. مشت هاى از غما خشم درشت شده ى" محمود تهرانى" بود، "میم آزاد" که بى آزادى و اختیار مى کوفت، مثل پولاد بر آهن. و بعد معلوم شد که خیلى کوفته است. که اگرچه از حجب معهود او دور مى نمود، اما خشماغمان وى نه چنان بود که سائقه و سابقه ى حجب بتواند نومید بازش گرداند.
این غم بسیار سنگین تر از آن است که به تنهایى تن، یک دل تحمل بتواند کرد. ناچار باید از آن سهمى نیز به دل دیگران داد و باز این دل دو دیگر چون تنها شد و بى تاب شد سدیگر دل مى جوید، و همچنین و چنین موجى و موجى و بى تابانه حضیضى و اوجى، تا افواج امواج دریا گیر شوند. مگر نه اندهان بزرگ این چنین اند؟
با دلخورى خواب آلوده اى در را باز کردم. "محمود" تنها بود. راحت شدم که دیدم این ناخوانده، نادلخواه و گران نیست که خیلى بیازاردم. "محمود تهرانى" بود، خوب خزیده و کمى قوز کرده در پالتو سیاهش. به نظرم کمى هم سیه چرده تر آمد، و بینى و گونه هاش سیاسرخ از سرماى نه چندان سرد. سلامى و خواب آلوده علیکى گفتیم به هم. بیدارى سحرخیزانه ى من آنقدر هشیار و دقیق نبود که بتواند نمناکى غمناک چشمهایش را خوب دریابد، و البته سرما و تن کم توان او نیز خوب عذر لنگى مى توانست باشد. با هولى در نقاب آرامش، محمود گفت:
- آمده ام ... نمى نشینم ... ببین ...
مثل اینکه دویده باشد، نفسش قرار نداشت، دل دل مى زد، مى جوشید و مى گفت:
- لباس بپوش برویم بیرون.
جوش اندرون او سرایت بیدار کننده و شک آورى در من داشت و چشم مى مالیدم که گفتم:
- این سر صبحى عزیز جان؟ حالا مگر مجبوریم؟ وانگهى ...
حرف مرا نباید شنیده باشد که گفت:
- ضمنا سرى هم به فروغ فرخزاد مى زنیم که ...
و من حرف او را شنیده و نشنیده، گفته ى خود را تمام مى کردم:
- وانگهى، کسى هم در خانه مان نیست. فقط زردشت هست. خوابیده، مادرش به من سپرده ش، یعنى خوابانده ش، رفته، حالا بیا تو.
همان دم در ایستاده بود، یک پا تو یک پا بیرون وظیفه شاق و هولناکى براى خود ساخته بود.
- نه. باید برویم. ببین، مهدى ...
- حالا بیا تو یک کم گرم شو. زیر کرسى.
خبر از آتش دلش نداشتم. همین سیاسرخى گونه هاش را مى دیدم. آمد تو. دست راستم را حایل و حمایل بازوى راستش کرده بودم، چنان که بیمار مانندى نقاهتى را مدد مى کنند. و او انگار از این یارى بى نیاز هم نبود. سنگین ک، تکیه پناهش بر من، مى آمد. به اتاق، بالا مى بردمش. و او مضطرب، به اکراه لنگان لنگ قدم بر مى داشت. و گران مى نمود و نگران وقتى نشسته بود.
گرم مى شد، گفت و داشت سیگارى روشن مى کرد:
- آخر باید زودتر برویم.
- آخر باید اصلاح کنم، ناشتایى هیچ.
-اصلاح نمى خواهد بکنى.
من نیز سیگارى روشن کردم. به نظرم او هم ناشتا سیگار مى کشید.
سماور روى طاقچه ى درگاهى پنجره بود. توى اتاق. فتیله اش به اندازه پایین کشیده، اما آبش جوش، قورى و استکان و چیزهاى دیگر هم حاضر آماده. چایى درست کردن کارى نداشت همین که فتیله را بالا دادم، صداى غلغل و جوش بلند شد.
- گفتى کجا؟ سرى به فروغ بزنیم؟ مگر قرارى گذاشتى؟ یا ...
گاهى این چنین قرارهاى پیشاپیش از طرف من قول داده، با این و آن مى گذاشت جاهایى و با کسانى که لازم مى دانست. و مى دانست که من _ گذشته از تنبلیهاى خوشبختانه یا مصلحتى _ گاهى به راستى تنبلم و دور از مسیر جریانات، و مى دید مثلا فلان جا را دیگر باید رفت و شاید حتما نمى شود نرفت. و من حتى گاهى به شکر  مى پذیرفتم. مى رفتم. و لحن تکیه بر بایدها و شایدهاى او را مى شناختم.
- نه، ولى باید بیایى، مى رویم عیادتش.
من که سر و صداى سماور را در آورده بودم، و مى خواستم چایى دم کنم، دل و دستم لرزید.
- عیادتش؟ بسم الله. لابد باز هم تصادف. با آن ماشین راندنش که دیده اى حتما. انشاالله که خیر است.
اما انگار دلم گواهى مى داد که خیر نیست. از چایى دم کردن منصرف شدم. با آب جوش دو استکان کاکائو، داشتم درست مى کردم.
- نه چندان، خودت مى دانى که چطور ماشین مى راند. مى گفتند حالش تعریفى ندارد.
- مى گفتند؟ مگر تو خودت ندیدیش؟ نمى فهمم یعنى چى. تو معلوم هست چى مى خواهى بگویى؟
- بله. او دیگر کسى را نمى شناسد. نه مى بیند، نه مى تواند حرف بزند و نه بشنفد.
- عجب، عجب، پس خیلى تصادف شدید بوده، خوب، خوب.
- همین دیگر، مهدى، چطور بگویم؟
صداش مى لرزید. بدجورى هم مى لرزید. پتکش را که چند بار غما خشمگین بر در کوفته بود، او وقتى آمده بود توى خانه به دشوارى از من پنهان کرده بود، و از سنگینى سندان وار آن پتک بود _ آویزان به دلش _ که هنگام راه آمدن با من، مى لنگید و گران بود. حالا یواش یواش با ضربه هاى آهسته بر سرم مى کوفت. مى خواست کم کم به درد عادت کنم. مى ترسید اگر ضربه ى سنگین آخر را ناگهان بکوبد، از پا درآیم، شاید و مگر نه این رسمى است دیرین که از مصیبت عزیزان براى بستگان و دلبستگان آهسته پرده بر مى دارند؟
- آخر کى تصادف کرد؟ کجا؟
- همین دیروز عصرى، نزدیک هاى خانه اش. به سرش ضربه خورده، خیلى خطرناک.
- لابد یک آمریکایى... باز. مى دانى که چند وقت پیش هم یک آمریکایى با ماشین لندهورش زده بود به اتوموبیلى که فروغ و گلستان توش بودند و هر دوشان را شل و پل و خونین مالین کرده بود. البته فروغ زودتر از بیمارستان مرخص شد. افسر راهنمایى آمده بود. طبق معمول البته آمریکاییه را بى تقصیر قلمداد کرده بود ... تو که نمى گویى، درست حرف نمى زنى، هیچ بعید نیست، باز هم یک آمریکایى ...، اینطور که از حرفات معلوم مى شد با این تصادف دیگر فروغ فرخزادى براى ما باقى نگذاشته باشد.
اینطور حس کرده بودم که باید چنین اتفاقى_ شوم، وحشتناک، یتیم کننده_ افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود، اما من اینطور تقریبا حس کرده بودم. دلم مى لرزید و از خشمى که بر زمین و زمان داشتم و نمى دانستم خطابم باید با کى باشد، دست آخر التماس کنان گفتم:
- محمود جان، تو مثل اینکه امروز یک باکیت هست، بگو، خواهش مى کنم راستش را بگو، نترس، من دلم سالهاست مصیبت باران شده. راست بگو، تو نمى توانى ماهرانه دروغ بگویى.
- گفتم که حالش خیلى خطرناک است. شاید تا حالا خیلى بدتر هم شده باشد. مى گفتند دیگر امیدى نیست، یعنى شاید تا الآن ...
- الآن کجاست؟
- پزشکى قانونى.
- آخر آنجا که ... پس بگو کشته شده، محمود، واى محمود، جگرم محمود جان.
- بله بدبختانه. حیف، حیف، بیچاره شدیم.
- بى فروغ شدیم، تاریک شدیم، فقیر شدیم و دیگر ...

دیگر نه به عیادت، که به تماشاى یک کشته مى رفتیم. و شاید یک شهید. شهید این زندگى، این عهد و اجتماعى که داریم. زندگى بد و آشفته، بى هنجار و حساب. عهدى پر شتابهاى شوم و حوادث وحشتناک و غم آجین. اجتماع بى سر و سامان و دردآلود آدمهاى نجیب در آن بریده، ناتمام مانده، قطعه قطعه شونده، و سراسیمه و پریشان و طعمه ى مرگهاى نه طبیعى و نه بهنگام.
و فروغ، دردا، دریغا فروغ، این زن همه حالاتش عجیب و زندگیش به معصومیت غریب. این زن همه حرکات روحیش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. این زن به درستى مریم آسا، زاییده ى عیسایى چند و به راستى زاده و زادگانى معجزه وار و با تولدى دیگر. این زن چند شعرش درست مثل چند لحظه ى سحر آمیز، این زن بوده و هست و خواهد بود، این زن مردانه تر از هر چه مردان.

  نظرات ()