تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
سیاوش شاملو در خاطره های من _ یادداشتی به خاطر درگذشت سیاوش شاملو نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٩

از لابلای خاطره­ها _ سیاوش شاملو

 

سیاوش شاملو هیچ ادعایی نداشت در زمینه هنر و ادبیات و هیچ وقت هم نخواست در این مورد ادعایی بکند، خودش می گفت من که اهل هنر و ادبیات نیستم ولی  می دانستم که شعرهایی می نویسد و چند تایی از شعرهایش را با تاثیر واضح از کلام پدر  در دفتر کارش  در میان کاغذهایی که در همه جایش پراکنده بود با خط خودش که عجیب شبیه خط شاملو بود دیده بودم.

پارسال همین موقع­ها بود، که یک روز تلفن زنگ زد و صدایی درست شبیه صدای شاملو، با همان طنین و با همان لحن گفت ، سلام من سیاوش شاملو هستم و مرا برای دیدن به دفترش دعوت کرد . شماره­ام را از ناشرم گرفته بود بواسطه کتابم" معشوق بی صدا" که در مورد شعرهای عاشقانه شاملو منتشر شده بود و گفت که آن را خوانده و دوست دارد در موردش با با هم صحبت کنیم.

 برای منهم آشنا شدن با پسر شاملو جالب بود و برای همین با اشتیاق و در عین حال کنجکاوی به سراغش رفتم.

در که باز شد و از پله­ها که بالا رفتم سیاوش را دیدم که بالای پله­ها ایستاده و گرم و مهربانانه احوالپرسی کرد لحظه­ای جا خوردم از شباهت فوق العاده و عجیب او با پدرش، منتها شاملویی جوانتر اما اندکی لاغرتر با جثه­ای کوچکتر، اما همان صورت و همان صدا و همان لحن و همان حرکات و رفتارها با موهایی پرپشت و سفید یکدست که حالا بر اثر بیماری اندکی ریخته بود . خودش بعدها می گفت خدا را شکر که موهایم هنوز هست و کاملن نریخته. آن روز با همسر مهربانش که دایم مراقب و مواظب حالش بود و با آقای"بهروز صاحب اختیاری"  نویسنده کتاب شاملو شاعر عاشقانه-ها و شبانه-ها نیز آشنا شدم .

آن طور که آن روز فهمیدم سیاوش با دقت تمام اخبار مربوط به شاملو را پی گیری می­کند و به همین خاطر هم از کتاب من مطلع شده بود با شوخی به من گفت که آقای صاحب اختیاری که کتاب شما را خوانده اند گفته اند که  حواستان باشد ایشان یک فمنیست دوآتشه هستند و بعد اضافه کرد که الان که می بینمتان نه صدای خشن دارید و نه آنطورها فمنیست هستید و بعد  خندید. ...چقدر شوخ طبع بود و از هر حرفی نکته­ای بیرون می­کشید. روحیه شاد و سرسختش انسان را ناخودآگاه شاد می­کرد.

 چقدر صادقانه  حرفش را می­زد از من خواست که در مدیریت  دفتر حفظ و نظارت بر آثار شاملو با او همکاری کنم همان روز  هم  کلید دفتر را به داد و گفت که تمام اختیاراتش را به من می­سپارد اما من به علت گرفتاری و مشغله قادر به انجام این کار نبودم ولی به او قول دادم که  گاه گاهی به آنجا بروم .

تمام درودیوار وفضاو سطوح دفترش پر از شاملو بود، عکس، شعر، نوشته، صدا و تصویر. روی دیوارها، روی میزها، توی قفسه کتابها و هر جایی که بشود چیزی گذاشت فقط شاملو بود که وجود داشت. وقتی که بر گشتم از آنجا حس کردم تمام وجودم در محاصره شاملو در آمده وشاملو احاطه­ام کرده با عکس و کلام و نوشته و حسی ترسناک مرا فرا گرفت. حس تسخیر شدگی، حس احاطه شدن. احساس کردم دوباره نیروی شاملو فکر و ذهنم را به محاصره در آورده و آنچه که در مغزم همواره تکرار می­شود فقط کلام شاملو است. می خواستم  از قدرت نفوذ شاملو درذهن و روح  بگریزم و گفتم اگر باز به آنجا بروم این فضای آکنده از شاملو مرا در خود غرق خواهد کرد و اجازه بیرون آمدن به من نخواهد داد . با خود گفتم دیگر نمی روم آنجا ...

 اما باز هم برای دیدن سیاوش شاملو و همسر مهربانش  رفتم و هر باری که می رفتم سیاوش کوهی از خاطرات برای گفتن داشت و بعد هم به پرحرفی خودش شادمانه می خندید از همه چیز و همه جا و همه کس خاطره برای گفتن داشت از کودکی و جوانی اش از جوانی پدر  از روزهای با پدر بودن از روزهای سختی که پدر نبود  از تنهایی خودشان با مادر از تلاش مادر برای بزرگ کردن چهار فرزند  عکسها را نشانم داده بود عکسهایی از مادرش اشرف که آموزگار بود از طوسی حائری برایم می گفت و از خاطراتی خوشی که از او داشت و از مهربانی­های او  در زمان کودکی شان از نیما و پسرش شراگیم می گفت از فروغ و پسر فروغ کامیار و از آیدا ... از فرزندانش می گفت و از پسرانش  پیمان و ماهان که هر دو هنرمندندو هنر را از پدر بزرگشان به ارث بردهاند... و همواره من، اشتیاق شنیدن آن چیزهایی را داشتم که تا به حال نشنیده بودم .

وقتی به قسمتهایی از خاطراتش میرسد که رجعت داده شده بود به سختی های دوران بی پدر بودن اندوهی کهنه را در چهره­اش به وضوح می دیدم و احساس می­کردم که در عین معترف بودن به بزرگی شخصیت پدر  نمی تواند این تضاد را نیز در خودش حل کند که بهر حال پدر نیز بنا بر شرایط پدر بودنش  وظایفی نسبت به فرزندانش دارد...  بعد به اینجا ها که می­رسید می­گفت، خب دیگر پدر ما این طوری بود و این اخلاقش بود و  گویی اگر پدر معایبی نیز داشت او مجبور بود از کنار این معایب به نفع محاسن او بگذرد و عبور کند.

 یک روز گفتم آقای شاملو شما چرا این خاطرات خود از پدر را نمی نویسید که البته در آن روزها سخت در حال مبارزه با بیماریش بود و انتظاری که من از او داشتم انتظاری بعید می نمود. به من گفت شما اگر کمکم کنید آنها را می نویسم و من قول کمک به او دادم.

 سیاوش رک بود و بی پروا سخن می­گفت، صراحت لهجه­اش مخاطبی را که عادت به مقدمه چینی و حرف در لفافه گفتن و شنیدن داشت میآزرد اما در عین حال در گفته هایش صادق و زبان و دلش هماهنگ بود به همین خاطر هم در جامعه ادبی  ما که خصوصن تملق و چاپلوسی و نان قرض دادن  و بده وبستان و تعریف و تمجید کردنهای بیخودی  قاعده است رفتار و برخورد اومقبول نمی­افتاد و جایی برای او در محافل و مجامع ادبی  و هنری وجود نداشت در حالی که او  خود را روشنفکر و هنرمند و انسان فرهیخته نمی دانست اما چندان هم با ادبیات بیگانه نبود..  چون ما عادت کرده­ایم که همیشه چیزهای خوشایند را در جلوی رو بگوییم و بد گویی ها را پشت سر کنیم ولی سیاوش همه چیز را می گفت  بدون اینکه در نظر بگیرد که این واقعیتها خوشایند است یا نا خوشایند . بدیهی بود که این صراحت لهجه و این تندی کلام و این نیش سخن میراث پدر بود و اگر غیر از این بود عجیب می نمود.

 هر بار که آنجا میرفتم از کارهایش از برنامه اش برای تشکیل موزه شاملو  از اشتیاقش برای ساختن فیلم شاملو می­گفت.  می خواست فیلمی از شاملو ساخته شود که تا به حال ساخته نشده فیلمی که بتواند ارزش و اعتبار و اهمیت شاملو را  نه در ایران بلکه در کل جهان نمایانگر کند. به او قول داده بودم که در جهت ساختن فیلم و فراهم کردن مقدماتش کمکش کنم و در همین راستا  فیلمساز جوان  و آگاهی  که یقین داشتم از عهده ساختن چنین فیلمی مطمئنن بر خواهد آمد  به او معرفی کردم  که تازه داشت مقدمات کار و توافق در این راستا به تدریج پیش می رفت که که متاسفانه مرگ او زودتر  از همه چیز اتفاق افتاد . وقتی که این قدر مشتاقانه و عجولانه در مورد همه چیز صحبت می­کرد  حس کردم، حس کردم که علت این همه تلاش و عجله برای چیست. یک روز وقتی با دوستی که  ازآنجا بر می گشتیم گفتم  می دانی شاملو  برای چی این قدر برای ساختن فیلم و برای تشکیل موزه و  دیگر کارها عجول است ، چون من فکر می کنم که خودش هم می داند که ممکن  است زیاد زنده نباشد.

 متنی نوشته بودم در مورد شاملو که خیلی خوشش آمده بود و از من خواست که برایش در کامپیوترش تایپ کنم بعد دست نوشته مرا نیز برداشت و گفت که می خواهم خطتتان را یادگاری داشته باشم گفته بود که می­خواهد در مراسم درگذشت شاملو آن را بخواند و گفته بود این زبان حال من است ... که متاسفانه   در آن روزها ی سالگشت سخت بیمار بود.

چیزی که همیشه در او می دیدم شور و اشتیاق و انرژی بی پایانش در عین بیماری بود  و تنها گاهی  تاسف این را می خورد که موهایش کم پشت شده و دارد می ریزد .روحیه او در عین بیماری واقعن روحیه قوی ای بود و همه چیز را با شوخی و خنده برگزار می کرد حتا بیماریش را ...دکتر سیگار  را برایش حیره بندی کرده بود و او هر وقت هوس سیگارش می-کرد از همسرش می­پرسید خانم اجازه هست یک سیگار بکشم.

 بعضی از شعرهای شاملو را در قابی بزرگ و با خطی بسیار زیبا بر دیوار نصب کرده بود:

از عموهایت _ برای سیاوشِ کوچک
¤
نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه ی بام کوچکش
به خاطرِ ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطرِ جنگل ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره روشن تر از چشم های تو.

...

 بار اول که آنجا رفتم  ضمن صحبتهایش با انگشت شعر را نشان داد و گفت برای من گفته است و من گفتم می دانم.  با وجود نداشتن هیچ ادعایی و باوجودی که خودش را اصلن در زمره­ی اهالی ادبیات نمی دانست خیلی خوب شعر های پدرش را تفسیر می­کرد و درباره ی آنها صحبت می­کرد.   از کتاب جنس دوم، سیمون دوبوار خیلی خوشش آمده بود و گاهی وقتها نیز به شوخی به همسرش میگفت ولی من مردسالارم . رمانهای زیادی خوانده بود و خیلی خوب در مورد داستانها و ترجمههای پدرش حرف میزد . از خواهر و برادرانش گاهی خاطراتی می گفت و گه گاه قلم تند و تیز و بی پروای برادرش سیروس را می ستود و او را دارای استعداد بیشتری از خودش در زمینه هنر می دانست.

 گاهی وقتها فکر می کردم انگار متعهد شده است که تمام باری را که متعلق به حفظ  نام و اعتبار و شهرت  پدر است به تنهایی بر دوش بکشد و خودش را در این مورد مسول می دانست . دوست داشت نام و اسم پدرش را فراگیر تری از این که هست بکند . 

پدر از وقف کردن خود برای فرزندان گریخته بود و حالا سالها بود که سیاوش خودش را وقف پدر کرده بود. به قول خودش دیگر همه زندگیش شاملو شده بود و تمام جان و مالش را در این راه گذاشته بود. کتابهای پدر برایش انگار چیزهای گرانبها و مقدسی بودند که همه باید به ابن اذرزش پی می بردند.  به وضوح حس کرده بود م که تاب تحمل انتقاد از پدر را از جانب هیچ کس ندارد و در اینگونه مواقع در مقابل نوشته و یا گفته ای جبهه گیری می­کرد و به دفاع از پدر برمی­خاست. به وضوح احساسش را درک می­کردم، حسی آمیخته از تمجید و انتقاد  و می فهمیدم که هر گاه از پدر سخن می­گوید سخت مراقب بود که مبادا با بیان گوشه­هایی از گذشته  چیزی بگوید که از عظمت و اعتبار و شکوه پدر کاسته شود.

 شیوه نگارشش همان شیوه شاملو بود با همان خط و  با همان انشا.

 شباهت سیاوش به پدرش بی نهایت بود. انگار شاملو بود در ابعادی کوچکتر  و نحیف تر ، خصوصن که سرطان دایم وجودش را تحلیل می­برد..

 

بعدها مدتی به خاطر مشغله و گرفتاری و نیز فراهم نشدن مقدمات ساخت فیلم نتوانستم به سیاوش شاملو سر بزنم و احوالش را بپرسم . می دانستم که مریض اش عود کرده و چند بار بیمارستان بستری شده از همسرش آخرین بار که حالش را جویا شدم گفت در بیمارستان است  می­خواستم به عیادتش بروم، نشد و نرفتم  بعد باز دوباره گرفتاری ... اما همواره در ذهنم  با خود می گفتم که زنگ بزنم و احوال سیاوش را بپرسم ... هنوز در این فکر بودم این روزها که گویا مرگ مجال نداد.   همیشه مرگ زودتر از آنچه که فکر کنی سر می رسد ... باورم نمی­شود که سیاوش با آن همه شور و انرژی و سرسختی و آن روحیه قوی و مقاوم مرده باشد.

 او ادیب و هنرمند و روشنفکر نما نبود و شاید هم هنری اگر داشت که من مطمئنم داشت آنرا ابراز نمی­کرد و ادعایی هم در این باره نداشت اما  جدا از درگیریها و اختلافات خانوادگی که اسم او را همیشه تحت شعاع قرار می داد بهر حال هر چه بود  انسان و فرزندی بود که در مبارزه با تضادهای عاطفی و درونی با پدر، باز  بسیارعاشقانه به او عشق می­ورزید به گونه_ای که در زیر سایه­ی نام و ابهت و بزرگی پدر گم شده بود.

 

 

بعد التحریر _  در خاکسپاری سیاوش شاملو نکته ای بسیار جالب و سمبلیک اتفااق افتاد. او درست در همان مزاری به خاک سپرده شد که سی  و دو سال پیش مادرش "اشرف" اولین همسر شاملو به خاک سپرده شده بود و اکنون بعد از سی  و دو سال خاکهای آن مزار به گوشه ای ریخته شد و فرزند در همان گودال قرار گرفت و دوباره  همان خاکها به روی او ریخته شد. گویی فرزند بعد از مرگ دوباره به آغوش مادر بازگشت ...و مادر و فرزند در یک گور خفتند.

 این اتفاق،تنها می تواند  تمثیلی زیبا و شاعرانه و تامل بر انگیز، از مرگ فرزند یک شاعر ( احمدشاملو) باشد ...

__________

شصت و سومین شماره ماهنامه اینترنتی فرهنگی، ادبی، هنری ماندگار ویژه خرداد ماه منتشر شد.

در این شماره ی ماندگار نوشته من تحت عنوان"یادداشتی به مناسبت درگذشت فرزند ارشد شاملو، سیاوش شاملو" را می توانید بخوانید.

  نظرات ()
درگذشت سیاوش شاملو نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۸

 درگذشت سیاوش شاملو

 

 

 

 به خبر رادیو زمانه نگاه می کنم . جدا از همه درگیریها و اختلافات خانوادگی در درون خانواده شاملو، سیاوش شاملو برای من تجسم عینی شاملو بود با همان شکل و قیافه و شمایل و با همان ژست و لحن  و با همان شوخ طبعی و رک گویی.

 چند باری دیده بودمش. اولین بار که زنگ زده بود و مرا به دفترش(دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار شاملو) دعوت کرده بود با اشتیاق برای دیدن پسر شاملو رفتم و در یک لحظه که در را گشود شاملو را کمی کوتاهتر و لاغر تر در برابرم دیدم . تمام در و دیوار وفضای آنجا پر از شاملو بود، عکس، شعر، نوشته، صدا و تصویر و وقتی که بر گشتم از آنجا حس کردم تمام وجودم در محاصره شاملو در آمده وشاملو احاطه­ام کرده و حسی ترسناک مرا فرا گرفت. حس تسخیر شدگی، حس احاطه شدن و می خواستم  از قدرت نفوذ شاملو درذهن و روح انسان  بگریزم و گفتم اگر باز به آنجا بروم این فضای آکنده از شاملو مرا در خود غرق خواهد کرد و اجازه بیرون آمدن به من نخواهد داد . با خود گفتم دیگر نمی روم آنجا ...

شعر شاملو را در قابی بزرگ بر دیوار نصب کرده بود:

از عموهایت
برای سیاوشِ کوچک
¤
نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه ی بام کوچکش
به خاطرِ ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطرِ جنگل ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره روشن تر از چشم های تو

...

اما باز هم برای دیدن سیاوش شاملو و همسر مهربانش  رفتم و هر باری که می رفتم سیاوش کوهی از خاطراتش را بر سرم می ریخت و من اشتیاق شنیدن آن چیزهایی را داشتم که تا به حال نشنیده بودم . یک روز گفتم آقای شاملو شما چرا این خاطرات خود از پدر را نمی نویسید که البته در آن روزها سخت در حال مبارزه با بیماریش بود و انتظاری که من از او داشتم انتظاری بعید می نمود .

 چیزی که همیشه در او می دیدم شور و اشتیاق و انرژی بی پایانش در عین بیماری بود  و تنها گاهی  تاسف این را می خورد که موهایش کم پشت شده و دارد می ریزد .روحیه او در عین بیماری واقعن روحیه قوی ای بود و همه چیز را با شوخی و خنده برگزار می کرد حتا بیماریش را ...

بعدها مدتی به خاطر مشغله و گرفتاری نتوانستم به سیاوش شاملو سر بزنم و احوالش را بپرسم . داشتم در ذهنم این روزها با خود می گفتم که بعد از مدتها بی خبری بهتر است زنگ بزنم و احوال پسر شاملو را بپرسم ... هنوز در این فکر بودم این روزها که ...  همیشه مرگ زودتر از آنچه که فکر کنی سر میرسد ...

درگذشت سیاوش شاملو را به همسر و فرزندان و خانواده شاملو تسلیت می گویم.

  نظرات ()
چشم همچشمی زنانه البته از نوع مثبت! یا آگاهی مستقل؟ نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/٢/٢٧

چشم همچشمی زنانه البته از نوع مثبت! یا آگاهی مستقل؟

چشم همچشمی زنان  و پیامدهای ناشی از آن همیشه از مواردی بوده که جامعه و خصوصن جامعه مردسالارانه آن را یکی از معایب و نقاط ضعف زنان دانسته و هر وقت خواسته اند که زنان را با مردان مقایسه کنند و برتری مردانه را اثبات کنند  بر این نکته بعنوان یکی از معضلات زنان انگشت گذاشته اند .

 اما در شرایط اکنون مثل اینکه این مسله  و پیامدهایش نه تنها یک معضل  و مشکل بلکه  کاری خوب و  مثبت و مورد تایید  و البته بهره برداری آقایان است! کاندیداهای ریاست جمهوری این بار ترجیح دادند که همسران خود را نیز در کنار خود داشته باشند و به جای عکسهای تک نفره از عکسهای دو نفره برای تبلیغ استفاده کنند  که البته در  مثبت بودن این حضور زنان (حتا اگر هم کاملن ظاهری باشد) شکی وجود ندارد چون بهر حال نشانگر این است که آقایان کاندیدا گویا به این نتیجه رسیده اند که نمی توان حضور زنانشان را و نیز بدست اوردن آرای نیمی از افراد جامعه(زنان) را  در کنارش فراموش کنند.

جالب بودن این مسله اما در اینجاست که به یک باره همه آنها پی بردند که زنان خود را  به صحنه انتخاباتی آورده و در عکسها در کنار خود قرار دهند .

آنچه که برای من سوال است این است که آیا پیام حضور این زنان، دست یابی به ضرورت حضور زن در جامعه و داشتن نقش یکسان با مردان  و تلاشی در جهت رفع تبعیضات اعمال شده بر زنان از طرف اجتماع است و یا اینکه حرکتی بر طبق تمایل و خواست همسران آنها بوده و  آقایان کاندیدا به خاطر بدست آوردن موفقیت در انتخابات متوسل به استفاده ابزاری از زنان خود برای جلب آرا و ایجاد نمادهای روشنفکرانه از خود شده اند؟

چه دلیلی برای این حضور یک باره و گسترده و همه گیر همسران کاندیداها در کنار شوهرانشان و چه دلیلی برای عدم حضورمطلق آنها در قبل وجود داشته است؟

امیدوارم که حضور تنها نمایشی ازحضور نمادین زن در عرصه جامعه  و فقط با انگیزه کسب پیروزی برای شوهرانشان نباشد، چرا که  اگر آنها تنها به صرف عقب نماندن مسابقه انتخاباتی و تنها به صرف جلب کردن رای مثبت زنان دست به این حرکت زده باشند و این حرکت نه خواست همسران آنها بلکه بنا بر خواست شوهرانشان به خاطر بدست آوردن پیروزی در انتخابات انجام شده باشد، در نهایت چیزی جز تقلیدی ظاهری نخواهد بود و بعد از انتخابات دوباره این همسران به همان جایگاه های قبلی خود رجعت داده خواهند شد. 

  نظرات ()
پایان شوی تفریحی فرهنگی اجتماعی خانوادگی بین المللی نمایشگاه کتاب نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٦

نمایشگاه کتاب

 بالاخره این شوی تفریحی، فرهنگی، اجتماعی ،خانوادگی  امسال هم که هرساله با عنوان نمایشگاه کتاب برگزار می شود به پایان خودش رسید.

امسال بالاخره بعد از تردیدها و دو دلی های زیاد تصمیم گرفتم که به نمایشگاه نروم چون تجربه سالهای قبل بهترین دلیل برای بخشیدن عطای این نمایشگاه به لقای آن بود.

نمایشگاه کتاب در اینجا  معانی گستره تری از بقیه جاهای دنیا دارد. درست است که اسمش را گذاشته اند بزرگترین رویداد فرهنگی ایران و استقبال میلیونی از این نمایشگاه گواه با فرهنگ بودن مردم ما شده است. بیست سال است که این نمایشگاه دارد برگزار می شود ولی  در این بیست سال هنوز که هنوز است نتوانسته ایم مشکلات برگزاری یک نمایشگاه کتاب را حل کنیم و هنوز باید در این هوای گرم برای نمایشگاه رفتن به این موضوع فکر کنیم که چطور آن هوای گرم و خفقان آور  و بسته نمایشگاه را باید تحمل کرد.

 خوشحالم که نمایشگاه نرفتم چون حوصله سر در گم شدن میان آدمهایی که برای تفریح و تماشا و وقت گذرانی فرهنگی! و خوردن بستنی و قدم زدن با زن و بچه و قرار ملاقات داشتن با دوست و فامیل و آشنا آمده بودند و نیز  دوست دختر و دوست پسرهایی که این بار قرار ملاقاتشان را در نمایشگاه گذاشته بودند تا با یک تیر دو نشان بزنند را نداشتم  و به اندازه کافی جمع های خانوادگی یا دوستانه  و یا عاشقانه جماعت  کتاب تماشا کن و کتاب نخر و یا کتاب نخوان را در نمایشگاههای قبل دیده بودم.

 این محفل بزرگ تفریحی، سرگرمی و فرهنگی که در آن فضاهای شاد و سرگرم کننده  برای بازدیدکنندگان ترتیب داده شده با نام شهر بازی کتاب گویا متناسب تر است .

البته از این بگذریم که در طی این چند سال تجربه نشان داد که هر چقدر هم که در آن مجسمه و نماد کتابخوانی نصب کنند مصلا  با آن فضای خارجی برهوت مانندش  و با آفتاب داغش و فضای داخلی خفه و بدون تهویه اش محل مناسبی برای نمایشگاه کتاب نبوده و نیست.

 بهتر است کسانی که نمایشگاههای کتاب کشورهای دیگر را دیده اند یک مقایسه ای بین آن نمایشگاهها و این نمایشگاه بکنند تا فرق نمایشگاه کتاب  را با بازار مکاره کتاب بفهمنند.

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/٢٤

 .

 

دلم ناگه فرو ریخت

 

هان،

       چه شد؟

 

_ گلی از شاخه فرو افتاد

                           بر خاک

پروانه­ای جست

             

 

زنبور عسل

       در کار نوشیدن

 

و من،

       به حیرت

              مانده بر جای.

                          

 

  نظرات ()
از لابلای خاطره­ها _ یاد غزاله علیزاده نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٢

از لابلای خاطره­ها _‌ یاد غزاله علیزاده

 

 

 

اردیبهشت ماه یادآور خاطره ی اوست، او که زیستن خود را آنگونه که می­خواست رقم زد بر شاخه درختی که تازه برگهای سبز را به بیداری خوانده بود در جنگل­های شمال. غزاله تا ناکجا آ باد قصد سفر کرده بود و چه اسرارآمیز  آنگاه که سفر را از شاخه های درختان سرسبز و زنده در اردبیهشت ماه ، هنگامی که همه چیز ترا به بودن و زنده ماندن تشویق می­کنند آغاز کنی.

در هزار توی خاطرات وقتی گم می­شویم، از میان جنگلهای درهم و برهم با شاخه-های تنیده در هم­اش، غریب و مرموز و تاریک، گاه گاهی پهنه­های روشنی  را می­یابیم که آفتابش از هر سو می­تابد و نور و روشنی را برایت به ارمغان­ می­آورد. غزاله هم برای من یکی از همین پهنه های روشن خاطراتم است.

خاطرات ما از آدمها  اغلب بر مبنای ارتباط و دیده شکل می­گیرد و بندرت از آدمهای ندیده خاطره داریم. اما همیشه هم اینطور نیست، گاهی رشته­ای از یادها و خاطرات، ما را به آنهایی که ندیده­ایم پیوند می­دهند.

غزاله علیزاده از آن دسته­ی آدمهای ندیده ولی خاطره­انگیز برای من است. او نام آشنای سالهای دور است. هر وقت که به گذشته رجوع می­کنم و آن قدر به عقب بر می­گردم تا برسم به نیمکت­های دبیرستان "مهستی "مشهد و کلاس­های درس ادبیات آقای "داودپور"، غزاله را هم می بینم که در گوشه­ای از این یادها و خاطره­ها جا گرفته، غزاله­ای که هرگز ندیده بودمش اما انگار دیده بودم. یک نوع احساس آشنایی در عین نا شناسی .

 

در آن سالها معلم  در اوقات بیکاری و یا در لابلای درس به عنوان ساعتی استراحت، کاست شعر خوانی و مصاحبه با فروغ، شعرخوانی اخوان با صدای خودش را می­گذاشت تا بشنویم ، گاهی شعرهای شاملو را به عنوان تکلیف دستور زبان فارسی در پای تخته می­نوشت، گاهی مقاله­های مهرانگیز کار را از مجلات آن موقع برایمان می­خواند و یک روز هم ، در کیف سامسونت سیاه رنگش را طبق معمول همیشه باز و مجله­ی فردوسی را از آن بیرون آورد اما این بار قبل از خواندن، توضیح داد که: بچه­ها داستانی را که برایتان  از این مجله می­خوانم نوشته شاگرد قدیمی و بسیار خوبم غزاله علیزاده است که سالها قبل روی همین نیمکت­ها می­نشسته و حالا برای خودش نویسنده­ای زبر دست شده است .

آن موقع­ها نوشته­های غزاله در مجلات و روزنامه­های مختلف چاپ می­شد و  اولین کتابش تازه منتشر شده بود.

بعد از این ماجرا غزاله علیزاده را نزدیک احساس ­کردم با این ارتباط که روزی روی همین نیمکتها نشسته و همین معلم از او درس پرسیده و... وبعد او در ذهنم تبدیل به سمبلی از هنرمندی ملموس و واقعی و قابل دسترسی شد، چرا که دیگر هنرمند­ها انسانهایی می­نمودند دور از دسترس که نزدیک شدن به­ آنها برایم در حکم نوعی رویا بود، ولی با غزاله حس کردم که می توان یکی از" آنها "شد.

غزاله در آن زمان در ذهن من تبدیل به الگویی برای مفاهیم  "توانستن" و "می­توان شد" و "امکان پذیر بودن" شد و حس و انگیزه حرکت و تلاش برای دستیابی را در من برانگیخت.او در ذهن یک نوجوان دبیرستانی این حس را برانگیخت که می توان یکی از "آنها" شد، همانهایی که همچون قله دور از دسترس و بعید می-نمودند. بعدها سعی کردم از او برای خودم الگوسازی کرده و پا جای پای او بگذارم و همانطور که معلم گفته بود که انشاهای غزاله را در سر کلاسهای دیگر می خوانده و آنها را هنوز هم نگه داشته است، سعی کردم جانشین غزاله برای معلم شوم. به همین دلیل هم جرات به خرج دادم و شعرها و مطالبی را برای مجله" جوان" که آن  دوران منتشر می­شد و صفحه شعرش را نصرت رحمانی اداره می­کرد فرستادم، آنها چاپ شدند و من با شادی بیش از حدی مجله­ها را برای معلم بردم و او در سر همه کلاس­هایی که داشت آنها را به بچه­ها نشان داد...

...

 

 احساس بسیار خوب آن وقتها  را که به یاد می آورم می بینم که انگیزه­اش از معلم و شاگردش غزاله در من شروع شده بود و به همین خاطر نیز تا اکنون غزاله در خاطر من با یاد معلم ، با یاد نوشتن، با یاد حرکت و تلاش برای دست یافتن به خواسته و با یاد نیکمتهای دبیرستان مهستی مشهد پیوند خورده است.

 

مطالب مرتبط با غزاله علیزاده در این وبلاگ

گفتگوی فرنگیس حبیبی با غزاله علیزاده  در نشست بین المللی زنان در پکن

  نظرات ()
دومین شماره ماهنامه دوزبانه فرهنگی ادبی مارال نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۱

"مارال" ماهنامه ای دوزبانه است که به کوشش علیرضا ذیحق پا به عرصه سایتهای ادبی و فرهنگی گذاشته، به تازگی دومین شماره خود را نیز منتشر کرد.

 در " مارال" اردیبهشت ماه نقدهای مختلف _  داستان _ مقاله و شعر به زبانهای ترکی و فارسی به خوانندگان عرضه شده است.

هنرمند با پشتکار و سخت کوش آقای علیرضا ذیحق برخی اشعار مرا به زبان ترکی ترجمه کرده اند  که در این شماره منتشر شده است .

از ایشان به خاطر زحمتی که بابت ترجمه  اشعار کشیدند تشکر می کنم.

 یکی از این شعرها را با ترجمه ترکی و نیز اصل آن به فارسی در ادامه مطلب می آورم:*

 

واریوخ

او گونلر

و اوچاغلار کی سن واریدین

نه گول لر کی

ایی له مه دین

ایندی یوخسان

و گول لرین عطری

دولاشیب دیر

بولاشیب دیر هاوایا.

ندنسه آمما

سن اییله ین گول

سنی چوخدان

اونودوب دور.

او آنلار

او واخ لار

یاش چیمن لره آیاق باسیب

اوتلارین لطافَتین

تام ووجودونلا

دویغولارین لا

سانکی بیر خزینه تک

اوره یینده ساخلاییردین

صاباح لارا

داشی ییر دین .

ایندی یوخسان

و سن اولمادان دا

اوت علف

یئپ یئنی و یام یاشیل

یئنه یئردن گؤیه ریر

شئه لری له سولاشیر.

ایندی یوخسان

سانکی هئش ده یوخ اودون

آمما ندن

گول لر هله

عطیرلی دیر

تپ تَزه دیر

سئحیرلی دیر!

 _____

متن فارسی همان شعر

 

.

آن هنگام که بودی

چه بسیار گلها  بوییدی.

 

اکنون ؛

 نیستی

 و عطر گلها

              در فضا پرا کنده ا ند

 

گلی که بوییده ای

از یادت برده است.

 

آ ن هنگام که بودی

 بر چمنهای خیس پا نهادی

و تردی  را

                  در اعماق وجودت

                                    چون گنجی پنهان کردی.

 

 

اکنون ؛

          نیستی

 و علفهای خیس

 هنوز ترد و سبز

می رویند

               از خاک.

 

 نیستی

و انگار هرگز نبوده ای.

 گلها ؛علفها

هنوز همچنان

عطر آ گین و تازه اند.

 

 

 

 

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٧

 

.

 

 

 

کرم شب تابی

_ با غرور _

در تاریکی

              در کار خود نمایی.

 

 

ستاره ای

       _  از آن بالا _

 حسودیش شد.

 

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٥

roman loranc

.

 

 

کودکی ام

 دوید

از سرازیری کوچه

 

بعد،

آن پایین

        آب شد.

 

جوانی ام

دوید

از سر بالایی کوچه

 

بعد،

آن بالا

    سنگ شد.

 

 

سنگ

فرو غلتید

          در آب.

 

و من چشمهایم بسته شد.

 

 

  نظرات ()
ماهنامه رندان شماره ماه مه خود را منتشر کرد. نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٤

 

رندان ماه مه با مطالب مختلفی از  شعر _ مقاله_ نقد _و ترجمه  به روز شد.

 

نگاهی بر نمایشنامه در تاریکی سوزان اثر آنتونیو بوئرو بایخو را در این شماره رندان نیز می توانید بخوانید.

  نظرات ()
دل آرا رفت... نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/٢/۱۳

بیتوته کوتاهی است جهان

 در فاصله گناه و دوزخ

 خورشید

 همچون دشنامی برمی آید

 و روز

شرم ساری جبران ناپذیری ست*
...

 

دل آرا  رفت اما با رفتنش می توانیم بگویم که دل آرا های دیگری هرگز مرتکب جرم نخواهند شد؟

درست است که دل آرا دارابی در مرگ انسانی  که گناهی را مرتکب نشده مقصر بوده است.

درست است که عمل دل آرا عملی زشت و غیر انسانی بوده و او هرگز این حق را نداشته است که جان انسانی را بدون آنکه گناهی داشته باشد بگیرد .

 درست است که دل آرا هنگامی که دست به این عمل زده تحت تاثیر  شرایط خاص واحساسات و  عدم بلوغ فکری و عقلی ویا جنون آنی و کج عقلی بوده است .

 درست است که هیچ کاری و هیچ عملی قادر نیست که انسان کشته شده را به زندگی باز گرداند و  فقدان او را در نزد اشنایان و نزدیکانش جبران کند.

 اما،

می توانیم به این چیزها هم فکر کنیم که مجرم در درجه اول انسانی بیمار و خطا کار است است . بیماری که بیماری او خطای اوست و نیاز به درمان دارد و این شدت یافتن بیماری اوست که منجر به ارتکاب جرم میشود.

اگر جامعه به مجرمانش به چشم بیماران جامعه نگاه کند شاید بتواند درد و درمان را بهتر بیابد و به جای آنکه بیمار را سزای مرگ دهد  در صدد مداوای او بر اید.

مجرم وقتی دست به اعمال جرم می زند به این فکر نمی کند که ممکن است در سزای اعمالش محکوم به مرگ شود پس بنا براین سزای مرگ برای مجرم نه می تواند عاملی در جهت ترس وعدم ارتکاب جرم نزد دیگران و نه انگیزه ای برای عدم وقوع جرم و جنایتهای آتی باشد.

آنچه که مهم است این است که باید انگیزه های واقعی اعمال مجرمانه را بیابیم و آنها را درمان و چاره کنیم همان‌گونه که تجربه بشری حکایت دارد انجام مجازاتهای سنگین هیچ‌گاه ثمربخش نبوده است، بلکه نوع تفکر در برخورد با مجرم و جرم دارای اهمیت است چرا که  در وقوع جرم عواملی اثرگذار مانند چگونگی گذران دوران طفولیت، نوجوانی، بزرگسالی، عوامل ارثی، اقتصادی، فرهنگی و اعتیاد تاثر دارند. طبق  تحلیل برخی از مکتب های دفاع اجتماعی، اجتماع برای زجرکش کردن، تنبیه صرف ویا انتقام مجرم را مجازات نمی‌‌کند.

و در نهایت این را هم  نمی توان فراموش کرد که آرامشی واقعی ناشی از بازگرداندن زندگی دوباره به یک انسان خطا کار و فرصت دوباره دادن به کسی که مرتکب اشتباه شده  نمی تواند هرگز با آرامش کاذب ناشی از انتقام برابر باشد.

اگر در قانون مجازات قصاص وجود دارد اما به صراحت بارها نیز تاکید شده است که:

   «  اگر  قصاص نکنید و جانی را مورد عفو و بخشش قرار دهید ، بهتر است »سوره بقره ، آیه۱۷۸

«  پس هر گاه کسی به جای قصاص به صدقه راضی شود ( عفو نماید ) نیکی کرده و این کفاره گناهانش خواهد شد» آیه۴۵ سوره مائده

* شعر از احمد شاملو

  نظرات ()
کدام نویسنده ای دوست دارد که... نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٢

 کدام نویسنده ای دوست دارد که...

کدام نویسنده ای دوست دارد چندین سال صبر کند و انتظار بکشد تا سخنش، حرفش،افکارش و نوشته امروزی اش، سالها بعد به دست مخاطبش برسد و همیشه ارتباط خودش را با جامعه و مخاطبانش به چند سال عقب تر موکول کند و به جای اینکه از نظر فرهنگی جمعیت کتابخوان با افکار روز و اکنونی یک نویسنده روبرو باشند ناچارند همیشه افکار و نگرش و نوشته های سالهای پیش او را در مقابل داشته باشند، و این براستی وضعیتی اسفناک و حرکتی رو به عقب است.

وضعیت چاپ و نشر کتاب برای نویسنده ای که ازنوشتن کتابش تا ورود آن به بازار و رسیدن به دست مخاطب( البته رسیدن فرضی چون با وضعیت نا بسامان و نابهنجار پخش کتاب فکر می کنم بر زمان پروسه رسیدن به دست مخاطب  افزوده می شود) حداقل چیزی بین دو تا چهار سال به طول می انجامد براستی مایوس کننده، دلسرد کننده و نومیدانه است و دقیقن می تواند به این معنا باشد که کتاب نقشی در زنده  نشان دادن فرهنگ ادبی روز جامعه ندارد.

مادر کجای جهان ایستاده ایم و کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟

ایا ما از فرهنگ روز دنیا و کشورمان از طریق کتاب می توانیم با خبر شویم، وقتی پروسه چاپ و انتشار کتاب چیزی بین چندین سال است . آیا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟

در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟ فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 در طول سال نویسندگان و هنرمندان ما چقدر اثر ادبی بوجود میآورند و چقدر از آنها  در همان سال و به موقع منتشر می شوند؟

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند اما آیا دنیای ادبیات ما ، دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام هایی خلاصه شده است که ترجمه شده و در نهایت توانسته پشت  ویترین کتاب فروشی ها قرار بگیرد. دنیایی که ما از ادبیات امروزمان خودمان می شناسیم همینهایی هستند که بعد از سالها انتظار و گاه در پشت ویترین کتابفروشی و یا بعضن در انبارها ی ناشران قرار گرفته اند؟

 در کشوری که گفته شده سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود دارد(چیزی در حدود نه هزار ناشر ) نه هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد،ضمن آنکه هر سال بر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک کار فرهنگی مفید و پر ثمر. اما این تعداد ناشر تامین کننده خوراک فکری جامعه هستند؟ آیا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک فکری را آسانتر کرد و یا لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان برداشت و پاسخی به نیاز های جامعه در جهت فکری و فرهنگی داد؟

وقتی برخی از ناشران و نویسندگان از ممیزی کتاب ، از روندلاک پشتی مجوز دادن به آثار و از کتابسازی گلایه می کنندباید گفت که این مشکلات اولین ضربه اش به خود آنها و نویسندگان و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست و در ذات خود معضلی کاملن اجتماعی و فر هنگی و عمومی است.

_______

پ.ن  _ خسته شدم  بس که انتظار برای مجوز کتابم کشیدم.

  نظرات ()
نگاهی کوتاه بر نمایش‌نامه‌ی "در تاریکی سوزان" نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٠

نگاهی کوتاه بر نمایش‌نامه‌ی "در تاریکی سوزان"

ایگناسیو :

 بزرگترین مانعی که بین من و تو وجود دارد این است که تو حرفهای مرا نمی فهمی.رفقا ؛ و در نتیجه تو؛ خیلی بیشتر از آن چه فکر می کنی برای من مهم هستید. کوری شما مثل یک نقص عضو شخصی مرا ازار می دهد! من به جای همگی شما رنج می برم! گوش کن! وقتی که از تراس عبور می کردیموجه هوای سرد و خشک امشب نشدی؟ می دانی این چه معنی دارد؟ معلوم است که نمی دانی. معنایش این است که حالا ستاره ها دارند با تمام شکوه خود می درخشند و انسانهای بینا از حضور شگفت انگیز انها لذت می برند ؛ این دنیاهای بسیار دور دست آنجا هستند ؛ پشت شیشه ها ؛ در تیر رس نگاه ما... ای کاش قدرت دیدن داشتیم! این مساله برای تو مهم نیست بینوا. اما من برای دیدن آنها غبطه می خورم ؛ ای کاش می توانستم آنها را نظاره کنم ؛ تابش نور دل انگیزشان را بر روی صورتم احساس می کنم ! و طوری به نظرم می رسد که انگار می بینمشان!

 خوب می دانم که اگر از نعمت بینایی بر خوردار بودم از این که دستم به آنها نمی رسد جان می سپردم. اما لا اقل می توانستم ببینمشان ! اما کارلوس؛ هیچ کدام از ما آنها را نمی بیند. تو این دغدغه ها را بد می دانی؟ تو می دانی که این دل نگرانی ها نمی توانند بد باشند. ممکن نیست که تو این دلنگرانی ها را حس نکنی ؛ هر چقدر هم که این حس کمرنگ باشد!

کارلوس: 

  نه ! من این دلنگرانی ها را حس نمی کنم.

ایگناسیو:  

 حس شان نمی کنی ؛ نه؟ خب این دیگر بد بختی خودت است که اگر امیدی را که من برای شما به ارمغان آورده ام حس نمی کنی.

کارلوس:

  کدام امید؟

ایگناسیو:

  امید به نور.

...

ما انسان‌ها در عین چشم داشتن نابینا هستیم. نابینا بدین خاطر که چشم را بر روی حقایق می‌بندیم. کتاب«در تاریکی سوزان» حکایت جدال میان پذیرش یا انکار نور است. حکایت کتمان واقعیت یا روبه‌رو شدن با آن (هر چند تلخ). حکایت پذیرفتن واقعیت و رنج بردن از آن و یا فراموش کردن واقعیت و شاد زیستن است. دیالکتیک تسلیم شدن یا نشدن، تن دادن یا تن ندادن است. ترس نشانه‌ی ناتوانی است. هرگاه مردمی ترسیدند روزنه‌های امید را به روی خود بستند. در تاریکی سوزان، ترس به معنای روبه‌رو شدن با واقعیت است. تاریکی سوزان، جدال پایان‌ناپذیر میان چشم بستن و چشم گشودن است. دیالکتیکی که در این کتاب جریان دارد میان «پذیرفتن» و «نپذیرفتن» است، و حکایت انسان‌هایی هست که بیگانه شده‌اند با چشمه‌های زاینده‌ی وجودشان.

ما همه ناتوان‌ایم، همه می‌ترسیم، و به چیزهای کهنه و پوسیده دل بسته‌ایم. آن‌قدر جرأت نداریم که شور، نشاط یا فریادی و جنبشی تازه بخواهیم. از شب سیاه گریزان‌ایم؛ در حالی که همه‌ی شب‌هامان سیاه است. شکوه و جاودانگی نور خیره‌مان کرده است، ولی انکارش می‌کنیم چرا که یارای آن را نداریم که دست دراز کنیم و چراغی را در دل شب‌های سیاه برافروزیم. شاید این ترس از نتوانستن باشد. نتوانستن افروختن چراغ.
از سقوط وحشت داریم ولی بر لبه‌ی سهمناک‌ترین دره ها گام می‌زنیم‌، دره‌ی فراموشی خود و روزگار.
اگر بپذیری که کور هستی پس باید برای دیدن دنیای بینایان حسرت و رنج بکشی و اگر خواهان زندگی شاد و آسوده‌ای هستی باید کتمان حقیقت کنی و قبول کنی که دنیای دیگری به جز آن‌چه که در برابر توست وجود ندارد.

کتاب «در تاریکی سوزان» حکایت گروهی جوان کور است که با اعتماد به نفس کاذب، توهم متعارف بودن‌شان، آن چنان جامع و کامل است که خواننده هم به شک می‌افتد در این‌که آنان واقعن کور هستند.
آنان زندگی شاد و سرخوشانه‌ی خود را بدین سان دنبال می‌کنند که به ناگاه یک ناشناس که معترف است و صراحتن اقرار می‌کند: «من یک کور بیچاره هستم...» به جمع آنان وارد می‌شود.
ایگناسیو، کوری که معترف به کور بودن است، در بدو ورود به جمع دیگران آن چنان دچار اشتباه می‌شود که فکر می‌کند آن‌ها او را می‌بینند.
ایگناسیو شخص نیست، اسم خاص نیست، او یک معناست، یک شناخت است، یک ضربه‌ی بی‌رحم و تلخ واقعیت است بر اجتماع به ظاهر خوش‌بخت و بی‌درد کوران. او سمبل است؛ سمبل آگاهی و شناخت. او وجدان خفته است. او لایه‌ی پنهان در زیر سکون و آرامش دروغین است. اجتماعی که او به آن وارد می‌شود اجتماعی است دارای امنیت. این امنیت در سایه‌ی خوش‌بختی کاذب به وجود آمده است.
به قول دن پابلو:
«تنها لغزش‌ها و اشتباهات است که منجر به سقوط و نابودی می‌شود...»

سؤال کردن به وجود آمدن لغزش و اشتباه را محتمل‌تر می کند. پس اگر پرسشی در کار نباشد، اگر به طور قطع احساس کنی که طفلک و بیچاره نیستی، لغزش و اشتباهی نیز نیست و در سایه‌ی آن امنیت حکم‌فرما می شود و هیچ حادثه‌ی ناگواری به وجود نمی‌آید. ولی اگر این احساس را نداشتی به طور قاطع آن‌چه که در انتظار توست سقوط و نابودی است.
الیسا یکی از شخصیتهای کتاب وجود ایگناسیو را این گونه تعریف می‌کند:
«وقتی با ما بود به من نوعی احساس خفگی، اضطراب و تشویش دست داده بود. وقتی هم که با من دست داد این احساس به صورت وحشتناکی تشدید شد. یک دست خشک و سوزان...»

ایگناسیو همان خشکی و سوزانی و تلخی واقعیت است. واقعیتی که آرامش را به هم می‌زند و با خود اضطراب و تشویش به ارمغان می‌آورد.
آن‌ها نمی‌خواهند کسی دنیای دروغین‌شان را بر هم بریزد. آن‌ها نمی‌خواهند کسی بگوید دنیای شما دروغین و ساختگی است. آن‌ها نمی‌خواهند قبول کنند که دنیایی روشن در پس تاریکی‌ای که آن‌ها در آن قرار دارند وجود دارد.
ایگناسیو دنیای امن و امان آن‌ها را بر آشفته کرده است.

خوانا:
«ما تو را رفیق خود می‌دانیم... یک رفیق خوب که می‌توانیم شادمانه با او یک دوره‌ی فراموش‌نشدنی را سپری کنیم...»
ایگناسیو:
«ساکت باش! «شادمانه» این تکه کلام همه‌ی شماست. شادی شما را مسموم کرده، این آن چیزی نیست که من در این‌جا به دنبالش می‌گشتم. من به دنبال پیدا کردن رفقای حقیقی بودم... نه یک مشت هپروتی و مالیخولیایی...»
....

در جایی دیگر باز ایگناسیو تأکید می‌کند که« شادی شما را مسموم کرده، اما شما بدون این که بدانید، موجوداتی هستید غمگین و یکنواخت...»
ایگناسیو تلخی حقیقت را بر شیرینی دروغ ترجیح می‌دهد. حقیقت عریان بی‌پرده و در عین حال دردناک
:«... من تشنه‌ی یک «دوستت دارم» هستم که با تمام وجود و از ته دل برآمده باشد! تشنه‌ی این که یک نفر به من بگوید: «تو را با تمام غصه‌ها و دلواپسی‌هایت دوست دارم. برای آن که همراه با تو زجر بکشم». نه برای آن که به قلمرو واهی شادی بکشانمت...»

آلبر می‌گوید:«درست است که انسان لیاقت از پیش بردن کارهای بزرگی را دارد. اما این بس نیست، باید که لایق داشتن احساس‌های بزرگ هم باشد.»
ایگناسیو به آن جماعت کور می خواست احساس‌های بزرگ را منتقل کند، آشوبیدن علیه سرنوشت را منتقل کند، چرا که بشر می‌تواند و باید علیه سرنوشت بجگند و ایگناسیو می‌خواست این جنگ را برای آنان به ارمغان بیاورد. جنگیدن در برابر آن چه که هست و سر باز زدن از آن... رضا ندادن به نابینا بودن. اعتراض کردن و احساس بودن را درک کردن...
یا باید نور را پذیرفت یا تاریکی را. اگر تاریکی را باید پذیرفت در واقع پناه بردن به چیزی است که زندگی نیست بلکه مرگ است و بیهودگی است. اما پذیرفتن نور و اعتراف به وجود آن قبول زندگی است و طغیان بر ضد بیهودگی.

ایگناسیو:
«... شما حق زندگی کردن ندارید، برای این‌که تمام هم و غم‌تان زجر نکشیدن است، برای این که از روبه‌رو شدن با واقعیت تلخ زندگی‌تان سر باز می‌زنید، تظاهر می‌کنید که انسان‌های متعارفی هستید در حالی که نیستید، برای تجدید روحیه‌ی آدم‌های غمگین آن‌ها را وادار به فراموشی کنید و حتا از آن‌ها می‌خواهید در حمام شادی استحمام کنند... شما کورید، نه نابینا، یک مشت کور احمق!»
...
خوانا: «... برای چه این هم زجر می‌کشی؟ چته؟ اصلن خواسته‌ی تو چیه؟»
ایگناسیو: «دیدن!»
ــ «بله. دیدن! با آن که می‌دانم غیر ممکن است! حتا اگر تمام زندگی‌ام بیهوده برای تحقق این آرزو تباه شود. می‌خواهم ببینم! نمی‌توانم سر خود را شیره بمالم... و بدتر از آن نیش‌مان را باز کنیم و لبخند بزنیم و به این شادی احمقانه تن ‌در بدهیم، هرگز!...»

اشتیاق بی‌پایان ایگناسیو برای دیدن.

پس از آنکه ایگناسیو شوق دیدن و آگاهی یافتن را در آنان می‌دمد، آنان دیگر نمی‌توانند بر ضعف خود و اطرافیان‌شان پرده بیندازند و آن را نادیده بینگارند.
کارلوس:

 «... چطور بگویم... احساس کردم... دن پابلو... کوچک شده است.»
احساس خلع سلاح شدن. کارلوس، دن پابلو را کوچک احساس می‌کند. کسی که همیشه سعی داشت در آنان روحیه‌ی فولادین ایجاد کند.

جماعت کور به هر ترفندی که شده است سعی می‌کنند که خود را از مواجه شدن با واقعیت بر حذر دارند و به هر دلیلی متوسل می‌شوند:
میگل:

 «... ما نمی‌بینیم. این قبول. آیا درکی از بینایی داریم؟ نه. پس بینایی درک‌ناپذیر است. نتیجتن افراد بینا هم نمی‌بینند.»

اما ایگناسیو چون به خوبی از موجودیت بینایی خبر دارد و نیز این را می‌داند که آنان هم به خوبی از این موجودیت باخبرند، پس این راه حل را مردود می‌شمارد. چرا که راه یافتن به زندگی آرام‌تر را در گول زدن نمی‌یابد.

جماعت کور با حصار خوش‌بینی‌ای که به دور خود تنیده‌اند مجال تشخیص واقعیت را نمی‌یابند.
ایگناسیو این حق را نه برای خود بلکه برای هیچ کس قائل نیست که به دیگران خوشی و خوش‌بینی توصیه کند. او نمی‌تواند به آدم‌ها دروغ تحویل دهد... سرابی که آدمیان در آن زندگی می‌کنند ایگناسیو را متوحش کرده است. سرابی که صلح و آرامش آورده است.

ایگناسیو تشنه‌ی درک کردن و درک شدن است. برای او آن‌چه که مهم است جوهر درک است. رو به حقیقت و پشت به تمام دروغ‌هایی که در صدد پنهان کردن بدبختی است.
دریچه آگاهی‌ای که ایگناسیو بر آن جماعت می‌گشاید اشکار شدن خودفریبی‌شان هست.

الیسا:

 «... من هم خواسته‌ام ــ یعنی هنوز هم بعضی وقت‌ها می‌خواهم ــ که خودم را فریب بدهم...»

ایگناسیو شیفته و در حسرت و در پی تلاش برای به دست آوردن شناخت است و آگاهی. او می‌خواهد تابش نور دل‌انگیز ستاره‌ها را بر صورتش احساس کند، آن‌ها را نظاره کند و اگر زمانی بتواند بینا شود از این که دستش به آن‌ها نمی‌رسد جان بسپارد.
پویایی و تکاپوی بی‌نظیری که ایگناسیو در پی آن است.
ایگناسیو ایستا بودن را مردود می‌شمارد و حتا اگر بینا هم شود باز این عطش دست‌یابی او را رها نخواهد کرد.
«شاید مرگ تنها راه دست‌یابی به بینایی محض باشد».
در انتها هر چند که کارلوس از نظر فیزیکی ایگناسیو را از بین می‌برد و تصور می‌کند با از بین رفتن او دوباره آرامش و شادی به آنان باز می‌گردد؛ اما خودش در ضمیر پنهانش به خوبی این را دریافته است که نابود کردن ایگناسیو، تلاش مذبوحانه‌ای بیش نبوده است، برای چشم بستن به روی آگاهی. چرا که هرگز نمی‌توان با یافتن درک از آگاهی چشم را به روی آن بسته نگاه داشت.
چرا که چشم‌های کارلوس درحسرت دیدن نور شکوهمند ستارگان خواهد بود.
به نقل از ماریانو دپاکو، بوئرو بایخو در انتقاد شخصی خود از نمایشنامه‌ی «در تاریکی سوزان» اشاره کرده بود که در این اثر «مبهم» به دنبال انعکاس «بخش وسیعی از هم‌نوعان ما (یعنی نابینایان) که ممکن است به همراه دلایل بسیار و آشکار، به گونه‌ای ناشیانه و نامناسب به تصویر کشیده شده باشد» نبوده است. در واقع نه آن‌ها، بلکه قصد به تصویر کشیدن خودمان را داشتم.

منصوره اشرافی

نمایش‌نامه‌ی "در تاریکی سوزان"
نوشته‌ی_ آنتونیو بوئرو بایخو_نویسنده اسپانیایی 2000-1916
ترجمه‌_ پژمان رضایی
انتشارات ماکان

 

 این مطلب تا کنون در سایتهای ادبی خزه _ آتی بان _ رندان به چاپ رسیده است.

  نظرات ()
یک شعر از اورهان ولی نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٩

 

دنیا برای اینست که آدم را دیوانه کند

 این نیمه شب؛ زمزمه پنهان از سوی تپه ها؛ این عطر و درختان غرق در شکوفه.

 

(شعر از اورهان ولی شاعرترک ـمتولد ۱۹۱۴ ـ در سن ۳۶ سالگی در مسیر همیشگیش از میخانه تا خانه در گودالی افتاد و چند روز بعد در گذشت.)

  نظرات ()
یک شعر- . نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٧

.

 

وقتی درونت

کشاکشی ست

میان روشنی و تیرگی

میان تلاش و عبث

شعر گفتن هم

              کاری ست...

 

 

 

وقتی ، نه می توانی

آنی باشی

       که می خواستی

وقتی،نه می توانی

                     نباشی

                           و

                     هستی

در اضطراب

بودن و نا بودن و فکر نکردن

                      به سرانجام

شعر گفتن هم

       کاری ست

              همسان پوچی.

  نظرات ()
آیدا سخن بگو! نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۳

آیدا سخن بگو!

 (در حاشیه سخنان آیدا)

چیزی که مسلم است با توجه به غلبه فرهنگ  مرد سالارانه و پدر سالارانه در طول تاریخ در جوامع، این زنان هستند که همواره به نفع مردان کناره گیری کرده یا مجبور به کنار گرفتن شده اند. در فرهنگهای مختلف به شیوه ها و شکلهای گوناگون و با تعریف و تمجید از زن و ستایش او، همواره این نکات را یادآوری کرده و آنها را همچون قوانینی تغییر ناپذیر عنوان کرده اند . اینکه شخصیت زن را یاور زندگی و پشتوانه‌ی روحی برای مرد تعریف کرده و او را داروی دردها و غم‌ها و شریک زندگی و مایه‌ی خوشبختی مردان دانسته اند.

او  را موجودی عاطفی و احساسی دانسته که بر همین مبنا تمایل دارد فعالیت‌هایش بیشتر بر محور خانه و فرزند و شوهر متمرکز ‌شود. زن را منبع الهام و عشق و امید مردو مایه‌ی آرامش و آسایش زندگی دانسته اند.

در شیوه تفکر ها و در قالب فرهنگها این گونه القا کرده اند که ویژگی اصلی روح زن همین حس دیگرخواهی و دلبستگی در مورد همسر به حد کمال خود است و به همین دلیل زن مشوق و پشتیبان خوبی برای همسر خود باید باشد .اتکا روحی و شخصیتی و هویتی زن به مرد را پدیده ای دانسته اند که بر طبق آفرینش در وجود زنان است.

 جای هیچگونه تعجبی نیست که اغلب زنان از نظر فکری و فرهنگی موجودی وابسته به مرد و یا تابع او تعریف شده باشند و همواره در زیر نفوذ فکری و سلطه فرهنگی و شخصیتی مردان ، خویشتن را گم کرده و دنباله رو و موجودی وابسته شوند.

 

در مصاحبه ای با عنوان( خاطره‌های ناگفته احمد شاملو از زبان آیدا)  در قسمتی از سخنان خود آیدا چنین گفته است:

(آیدا_پی خودم می گردم. شاید نوعی رهایی است، معلق، بی انتها.

پرسش_چرا؟

 آیدا_دریچه یی در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان می برد. ارتباطم با همه چیز قطع شده اما سعی دارم دوباره برقرار شود.

پرسش_شاملو را چگونه دوست داشتید؟،

آیدا _(می خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمی داد. فرصت نفس کشیدن... 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.

پر از انرژی بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش می گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع می کرد. گاه احساس می کردم مقابل این همه انرژی و حرارت دارم می سوزم. گاه ازش دور می شدم. انرژی اش را به اطرافیان نیز منتقل می کرد. هنوز که هنوز است این انرژی در سرتاسر خانه سیلان دارد.)

آیدا می گوید که، پی خودم می گردم... او اصلاً به آدم فرصت نمی داد. فرصت نفس کشیدن... مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده...

 یکی دیگر از این نمونه ها سوفیا همسر تولستوی، است که پی می برد گرچه همسر نویسنده بزرگ روس است، اما چیزی را که همان ماهیت وجودی و شخصیت خویش است  را گم کرده است او در دفتر خاطرات خویش نوشته است:( "خود" واقعی ام کجاست؟ ... "خود" من فارغ از مکان و زمان بود، آزاد، بیکران و توانا) و ادامه می دهد: «از زمانی که ازدواج کرده ام، رؤیاهایم چون توهّمی هستند که باید از آنها چشم بپوشم و من این را نمی توانم».

سوفیا تولستوی  هم احساس ضعف ، گم بودگی، معلق بودن، نا توانی و پوچ بودن می کند. اعتراض او از فقط در اعتراض و سپس پذیرفتن نقشش به عنوان همسر یک هنرمند است او می گوید: «مثل یک ماشین زندگی می کنم، می روم و می آیم، می خورم، می خوابم، حمام می کنم، بازنویسی می کنم... زندگی خصوصی ندارم، نمی توانم بخوانم، نمی توانم به موسیقی بپردازم، نمی توانم فکر کنم و همیشه همینطور بوده... هرگز وقت نداشته ام مستقلاً به چیزی بپردازم، هرگز وقت نداشته ام به خود بپردازم...». و نتوانست به دوران زندگی از دست رفته اش بازگردد و نه توانست تغییری در زندگی اش دهد .

 در اغلب موارد همسران مردان هنرمند چنان در زیر سایه شخصیت او قرار می گیرند که وجودشان نه به عنوان شخصیتی مستقل بلکه به عنوان ضمیمه ای از وجود آن مردان می گردد . ضمیمه ای که با زنده بودن آنها دوام داشته و با مرگشان از بین می رود.

در این میان نیز می توان در طول تاریخ سراغ گرفت از زنانی هنرمند و با هوش و با استعداد  که حتا هویت شان در سایه نام همسرانشان گم شده و یا تحقیر  و یا قربانی شده است.

در عوض کدام مردی را در طول تاریخ می توان یافت که زندگی خودش را سراسر وقف هنر و یا دانش همسرش کرده باشد و به فرض انجام چنین کاری ابراز خشنودی و خرسندی و رضایت داشته باشد. کدام مردی بوده است که در مصاحبه و گفتگو بگوید که ماهیت وجودی و فکری او نشات گرفته از زنش بوده  است؟

در مورد هیچ مرد هنرمندی ادعا نشده است که آثارش را همسرش برای او نوشته و یا خلق کرده است . در حالی که به روشنی بسیاری از آثار مردان هنرمند با کمک و یاری همسرانشان بوجود آمده و گاه حتا آثار همسران و خواهران شان به نام آنها به ثبت رسیده است.

سیمون دوبوار در کتاب خاطرات خود نوشته است که ،( افرادی گفته اند که کتابهای مرا سارتر می نویسد. شخصی آشنا پس از دریافت جایزه ی گنکور به من توصیه کرد که ای کاش در مصاحبه هایتان تصریح کنید که " ماندران ها" را خودتان نوشته اید، حتمن می دانید که در این مورد گفته اند که سارتر کمکتان کرده است.)

 در مورد سیمین دانشور نویسنده ایرانی هم گفته شده بود که رمان او" سووشون" با کمک و همیاری شوهرش جلال آل احمد نوشته شده است و نمونه های دیگری از این جمله در میان هنرمندان زن بسیارند که ادعا شده آثار آنها نشات گرفته از فکر و مغز خود انها نبوده و حتمن در خلق این آثار پای مردی و یا مردانی در میان بوده است.

 جامعه دوست دارد و علاقه مند است که زن را در وضعیت تابع و بازتاب  جنس نر نگاه دارد. آنچه  به غلط نام عشق ، فداکاری، محبت و از خود گذشتگی زنان نسبت به مردان را به خود گرفته است آیا جلوه ها و نمودهایش  در نزد زنان و مردان باید ناهمگون و غیر مساوی و نا عادلانه باشد؟

________

 مطلب مرتبط

از لابلای گفتگوها(نگاهی به گفتگو با همسران شاملو _ شریعتی و آتشی)

تصویر ایده آل فرشته­ای در خانه

شاملو و بت زدایی

  نظرات ()
یک شعر _ انتشار شماره جدید ماهنامه ماندگار نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۳

 photo\Roman Loranc

 .

 

آفتاب

بی آواز پرنده

            نمی پاید.

و باران

اگر بر چشمان سبز گیاه

                        نبارد

در لابلای سنگها

            گم می شود.

 

 

 

هم چون کوهی

سرد و سنگین

در آغوش زندگی

            یله و رهایم.

 

 

 

فرهاد کجاست؟

در من کتیبه هاست

که هر گز

            خوانده نشد.

 

________

 

ماهنامه فرهنگی ادبی ماندگار ویژه اردیبهشت ماه با آثاری از هنرمندان معاصر در زمینه شعر _ داستان_ نقد و مصاحبه منتشر شد.

در این شماره " ماندگار"علیرضا ذیحق هنرمند گرامی تحت عنوان مطلبی را با عنوان نگاهی کوتاه به اشعار منصوره اشرافی  نوشته اند که از ایشان سپاسگزاری می کنم.

  نظرات ()
شعری برای یک عکس از جنگ نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٢

 

  شعری برای یک عکس از جنگ

 

چه راحت و آرام

در میان دشت زیبا

_ بر خاک فتاده _

                        خفته بودند

مرد و زن و کودک.

 

 

و پیراهنی خون آلود

آن سوترها

سبزی یک دست علف را

خدشه دار کرده بود.

 

مردگان زیبا!

 

  نظرات ()
دو شاعر که زندگی را به اختیار ترک کردند نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۱

 

یسنین

 مایاکوفسکی

 

سرگی یسنین_ سی ساله

 ٢٧ دسامبر ١٩٢۵ _ لنینگراد

سرگی یسنین آخرین شعر خود را با خونی که از مچ دست بریده شده اش ریخته بود می نویسد و سپس خود را حلق آویز می کند.

...

بدرود محبوبم, بدرود

بدرود که در قلبم ای

جدایی محتوم اینک

نوید دیداری دوباره ست.

سخنی مگو

زاری مکن و اندوهگین نباش

مرگ در این زندگی چیزی تازه نیست

اما، زیستن نیز

از آن تازه تر نبوده.

________

شعری از مایاکوفسکی برای دوستش  یسنین که خود را کشت 

به سرگی یسنین


اینکه به دنیای بهتری رفته ای مزخرف است.
راه برده ای به سوی ستاره ها، نه؟
ازپیش پرداخت ناشران و از میخانه هاآسوده شدی
سر انجام به هوش آمدی.
 یسنین، این شوخی نیست
اندوهم گلو را می فشارد

با مچهای شکافته می بینمت توده ی استخوانهایت را می آویزی

بس کن ، دور شو

دیوانه شده ای، چه می شودت ؟
گونه هایت را چون گچ  سفید کرده ای

تو که با کلمه کاری می کردی که هیچکس در جهان نمی توانست

چرا، برای چه؟

 نمی یابم.

ناقدان زیر لب می غرند:
« دلایل هر چه باشد
اما بیشتر وقتها با طبقه ی کارگر ارتباط کافی نداشت،
چرا که آبجو و شراب زیادی می نوشید!»
خوب، منظور تنها این است
اگر کارگران را به جای دوستان هنری می نشاند

نفوذی بود دلخواه و تو نجات یافته بودی.
اما چه گمان دارند کارگران می نوشند، « لیموناد»
منظورشان این است: تو شاعری حزبی می شدی
بر گماشته به کاری وبازده کار ارزشمند تر است تا شعر 

...

من نیز خویشتن را خواهم کشت
مردن از ودکا بهتر است
که اگر بیزاری بود، همان بدتر.
...


تنها برای زنده ماندن کار بسیار باید
نخست زندگی ساختن را از نو

وآنگاه ، پرداختن سرودها درباره اش .

برای قلم و برای شعر، اینک  روزگاریست دشوار
اما کدامند  مردان بزرگ، کجا و کدام زمان؟
و توانستند راهی یابند پیشاپیش کویبده و هموار؟
کلمات فرماندهان نیروهای انسانی هستند
به پیش گام بردارید!
بگذار زمان از ما در گذرد
همچون شهاب در آسمان!
بگذار تنها باد را، همچنان که موی مارا میفشاند،
با روزهای گذشته همراه ببرد
طرح سیاره ی ما، برای خوشبختی کافی نبود

باید شادمانی را از روزهای آینده ربود

در این زندگی مرگ چندان دشوار نیست.
ساختن زندگی تازه

 دشوار تر است.

مایاکوفسکی  در سی و شش سالگی در ١۴ آوریل ١٩٣٠ در مسکو خودکشی کرد.

  نظرات ()