تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
بی عنوان نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/٢٦

  نظرات ()
خانه ام ابریست... نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٥

 

 

 

 

خانه ام ابریست

یکسره روی زمین ابریست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

 

خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال رو زهای روشنم کز دست رفتندم؛

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

وبه ره ؛نی زن که دایم می نوازد نی؛در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

  نظرات ()
این روزها ی انتخاباتی نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۳/٢۳

این روزها این حرفها از نیما باز هم خواندنی ست!

 

_______

 

چرکین چراست صورت مهتاب؟

کی مانده چشمش بیدار

خواب آشنا  که هست و چرا خواب؟

کی ساخته است ؟

کی برده است؟

کی باخته است؟

...

 

دوست من!

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. ...

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و آفتاب کافی و آسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانی بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای آن منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که آفتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

در دایره امکان همه ما را به مثابه ی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

آنچه دائمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.از نوشتن دست بر می دارم. رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

                                 خدا حافظ شما

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج

  نظرات ()
نگاهی بر داستان "جزیره" غزاله علیزاده نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٩

نگاهی بر داستان "جزیره" غزاله علیزاده

 به همراه گریزی به رمان "شبهای تهران"

 

داستان "جزیره" غزاله علیزاده، روایت سفر یک روزه­ی زن و مردی به جزیره آشوراده *است.  این داستان در واقع به نوعی ادامه و نیز پایانی(شاید موقتی) بر رمان شبهای تهران اوست . در جزیره شخصیتهای اصلی داستان همانهایی هستند که در شبهای تهران نیز وجود داشتند، بهزاد و نسترن و حضور رویا گونه­ی آسیه. برای اینکه بتوانیم بهتر با روابط  و خصوصیات شخصیتهای داستان جزیره آشنا شویم نگاه به رمان شبهای تهران الزامی است چرا که در این­ رمان پروسه­ای ده ساله را از آنچه که بر آنها گذشته در پشت سر می­گذاریم وارتباط میان بهزاد، نسترن و آسیه برایمان روشنتر می­شود. به همین خاطر بد نیست نگاهی کوتاه به شخصیت این سه نفر که هر کدام نمونه ای از جوانهای پرشور دهه­های چهل هستند در رمان شبهای تهران بیندازیم.

 بهزاد نقاشی روشنفکر و بر خاسته از خانواده ­ای  اشرافی است  او نمونه ای از روشنفکران آشنا  با غرب در ایران دهه­های چهل و پنجاه است هر چند که تا حدی از طبقه بوژوا ها رو گردانده ولی به انقلابی­ها هم با دیده شک و تردید نگاه می­کند. او عاشق دختری جاه طلب و سنت گریز با افکار درهم و مغشوش به نام آسیه می­شود که بعدها آسیه او را به خاطر دست یافتن به عشقی آرمانی  رها کرده و تنها می­گذارد اما یاد وفکر او همچنان بهزاد را رها نمی کند.  بهزاد بعد از رها شدن توسط آسیه به ایران برگشته وآشنا و عاشق قدیمی اش نسترن بارها به دیدنش می­رود اما بهزاد در برخوردها و روابطش با نسترن فقط خاطرات خود را با آسیه مرور می کند  و قادر به  درک و آگاهی ازاحساسات و عشق نسترن نسبت به خود نیست.

نسترن دختری  است بدون آمال و آرزوهای بزرگ و فاقد جاه طلبی ودارای روحی آرام، که بهزاد را عاشقانه و ساده دوست داشته اما عدم توجه بهزاد به او باعث در هم شکستنش می­شود. او بعدها با گرایش به هنرتاتر می­تواند شخصیت خود را تثبیت کرده و اعتماد به نفس و قدرت وتوانایی این را پیدا ­کند که در مقابل بهزاد احساسات و دورنیاتش را به نمایش گذارد. چرا که پیش از آن در مقابل بهزاد و عشق او احساس عجز و ناتوانی می­کرد و قادر به بیان احساسات و تمایلات و ذهنیات خود نبود و به همین دلیل نیز بهزاد تا مدتها نتوانست از عشق او نسبت به خودش آگاه شود.  در پی حوادث و تنشهای روحی نسترن می­گریزد و بهزاد در پی پافتن او بر می­آید. او نسترن را در کنار دریا می یابد. داستان در حالی پایان می پذریرد که هر دو به دریا خیره شده اند." چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم"،این جمله انتهای رمان (شب های تهران ) غزاله علیزاده است.

در ابتدای داستان جزیره  رجعتی به گذشته و یادآوری خاطرات گذشته توسط بهزاد است،

" بهزاد پیش از خواب یاد جزیره افتاد. صبح پس از دیدن نسترن گفت: «بیا برویم آشوراده، ده سال پیش وقتی تو هم اینجا بودی، من با دسته‌ی - به قول خودت - «وحشی‌ها» سری به جزیره زدم. چه دورانی! یادش بخیر؛ مادربزرگ زنده بود و من در شروع جوانی، تازه از فرنگ برگشته بودم، همه چیز برایم عجیب بود. حالا می‌خواهم بدانم آنجا چه تغییری کرده، مثل ما عوض شده یا هنوز تر و تازه است؟"

 بهزاد و نسترن و آسیه همانهایی هستند که در شبهای تهران وجود داشتند منتها با گذشت ده سال زمان برآنها.

بهزاد همچنان روشنفکریست با دغدغه ­هایش. دغدغه هایی  از جنس دلمردگی، یاس و کسالت. دغدغه­های نسل رمانتیکی که با جهان مدرن  در تضاد قرار گرفته و نمی تواند دارویی برای دردهای ناشناس خود بیابد. از دیدگاه او زندگى معنایش را از دست داده است، در خود فرو مى رود ،تنهایى، افسردگى، سردرگمى و کسالت همراه با آرمانهایی آمیخته در کابوس و رویا که مدام آزارش می دهند و به گفته­ی خودش  گاهی حسرت زندگی ای را میخورد که با واقعیتهای عیان پیوند خورده است. باران و خاک وآفتاب و زندگی واقعی به دور از رویا و توهم و کابوس و آرمانهای دور از دسترس. حسرت زندگی واقعی پیوند خورده با کار و تلاش مدام نه در بستری از ایده­ها و تخیلات دست نیافتنی.

 

"نسترن پیشانی را تکیه داد به شیشه‌ی سواری: «حتا چشم‌های پیرزن‌ها هم می‌درخشد! کاش ساکن اینجا بودیم

بهزاد، سر پیچ، چرخشی به فرمان داد: «در همان چند روز اول دچار ملال می‌شدی؛ مگر کار به دادت می‌رسید، کار سخت و دائمی. گاهی حسرت اینجور زندگی را دارم، (دست چپ را بالا گرفت و انگشت‌ها را از هم گشود) یکی شدن با خاک و باران و آفتاب، اتکا به قدرت دست‌ها، خیش زدن و بذر پاشیدن، زمانی دراز به انتظار رویش گیاه نشستن؛ شب‌ها از زور خستگی به خوابی سنگین فرو رفتن، بی کابوس و بی رویا. حیف، نه همت و نه عادت داریم"

 به نظر من بهزاد سمبلی از همان نسلی است که غزاله علیزاده  نیزبه آن تعلق داشته و خود در مورد نسل زمان خویش چنین گفته است که:" ما نسلی بودیم آرمان‌خواه که به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی."

به همین دلیل هم  در میان شخصیتهای داستانهای او  همواره شخصیتی آرمانگراه  و رویایی نیز وجود دارد و این یکی از مشخصه های داستانهای اوست که در آنها مقوله­های  آرمانگرایی و آرمانخواهی سهم عمده ای را بر دوش می کشند. غزاله علیزاده در نوشته های خود همواره در تظادی میان رویا و واقعیت و آیده الیسم و رئالیسم در نوسان بود . شاید هنگامی که می گوید تاسفی ندارم به این نیز می اندیشیده که این آرمانخواهی نسل او آیا به رستگاری  منتهی شده است یا نه؟

شاید خود او نیز در این تردید و کشا کش درونی بوده است که آیا باید آرمانگرا و آرمانخواه باقی ماند یا اینکه چشم بر واقعیتها گشود . بهزاد یکی از شخصیتهای اصلی او در شبهای تهران و در داستان جزیره است  که اگر چه مرد است اما به نوعی  غزاله با او همذات پنداری کرده است.

 

بهزاد بر این گمان رسیده که زندگیش را سراسر صرف رویایی ناتمام کرده و نسترن بر این باور است که این به معنای فرو رفتن و ماندن و نابودی است. بهزاد آرمانگرای ایده آلیست و نسترن واقع گرایی رئالیست است. بهزاد نیاز به گریز از واقعیت و غرق شدن در رویا های گذشته و نسترن نیاز به ارتباط با آدمی ساده و استوار را دارد.

(نسترن به او خیره شد، التهاب و رنگباختگی مرد همیشه حاصل گشت و واگشت یاد دوردست آسیه بود. دختر این بازتاب‌ها را می‌شناخت؛ بی‌درنگ پریشان می‌شد و پشت خود را خالی می‌دید. برگشت و زل زد به کشتی: هیولایی مه گرفته، دور از دست و تهدیدکننده، که با نزدیکی دور می‌شد و با دوری نزدیک. برای بهزاد شاید جلوه‌گر آسیه بود که در فضای خواب‌زده با جوهری غیرواقعی قد بر‌می‌افراشت. پشت به کشتی و بهزاد کرد؛ هردو دور و ترسناک بودند. نیاز به ارتباط با آدمی استوار و ساده داشت)

بهزاد متمایل به غرق شدن در ورطه­ی بی انتها و بی سرانجام و پیچ در پیچ رویا و توهم را داشت و نسترن می خواست در ساحل آرامش پای بر زمینی واقعی و حقیقی بگذارد.

 و در این میان وجود شخص سومی در قالب معلم مدرسه"آقای حیدری" پدیدار میشود، او همان انسان ساده و استواری است که نسترن به او نیاز دارد و نیز همان آتش و جرقه­ای است که ذهن بهزاد برای دیدن روشنایی و بیرون آمدن از تاریکی بدنبالش بوده است . نسترن برای آقای حیدری تجلی واقعی آرمانهای دور و درازش اما حقیقی و دست یافتنی اش میشود.

(حیدری مشتی بر دیرک قایق کوبید: « من کتاب زیاد خوانده‌ام. لازم نمی‌دانم بگویم، یگانه سرگرمی‌ام در این جهان مطالعه‌ی افکار چهره‌های نامی است؛ زندانی قطعه زمینی که هر طرفش آب است و آب، چه رفیقی بهتر از کتاب؟ بیشتر، رمان‌های روسی را می‌خوانم، از محتوای آن‌ها دنیا را به خانه می‌آورم، عظمت و والایی روح انسان را درک می‌کنم. (نجوا کرد) تنها آرزویم زندگی در آن سوی مرز است. (با سر اشاره کرد به شمال، دایره‌یی در فضا رسم کرد) بعضی شب‌ها بی‌خواب می‌شوم، هم‌صحبتی ندارم، لب دریا می‌نشینم، موج‌ها می‌خورد به پایم، تا سپیده‌دم بیدارم. شما به خانم‌های روس شباهت دارید.» پلک‌ها را پایین آورد و لب فرو بست.)


جزیره نمادی از واقعیت بود . قدم گذاشتن بر خاک جزیره بازتابی از رهایی از توهم و رویا را برای بهزاد به ارمغان خواهد آورد.

(بهزاد نفس عمیقی کشید، رشته موهای چسبیده بر پیشانی را با انگشت پس زد، چند قدم پیش رفت. بر زمین مستحکم زیر پای او، گل‌های سوسن وحشی با نسیم چپ و راست می‌رفت. از تعلیق زورق آبناک رها شده بود. در احاطه‌ی مه کهربایی دریا، دستخوش اضطراب بود؛ رویاهای او بین ابرها تجزیه می‌شد، با قطره‌های باران بر سرش فرو می‌چکید.
جزیره بوی زندگی داشت: برابر خانه‌ها رخت‌های گسترده بر شاخه‌های خشک موج می‌خورد، بر چمن خواب و بیدار بچه‌ها می‌دویدند، زن‌های چارشانه‌ی خوش آب و رنگ کنار درها با هم گفتگو می‌کردند، از اجاق‌های دور و نزدیک، دودی آبی‌رنگ می‌رفت رو به آسمان. کنار تخته‌سنگی، سگی لاغر و گوش‌بریده لمیده بود و با چشم‌های میشی مغرور آن‌ها را نگاه می‌کرد. بهزاد دستی بر شانه‌ی معلم جوان زد: «چه جای قشنگی دارید، آقای ...؟»)

آقای حیدری معلم جزیره با رفتار و حرکات خود واقعیتهای عریانی را در پیش چشمان بهزاد میگشاید و در این گردش یک روزه در جزیره ذهن بهزاد از کشاکش میان تماشای این واقعیت و جذبه های رویا و توهم عشق از دست داده اش(آسیه) است.

 آقای حیدری انسانی ست  که برای رسیدن به مطلوب در تلاش و تکاپوست ، مبارزی واقع گراست در آرزوی بهشتی در آنسوی آبها ، او معتقد به مبارزه در جهت رهایی و پیروزی و بهروزی خلق است و  خود را یکی از عناصر آگاه در این مبارزه می­داند و کار و تلاش و زندگی اش را پروسه ای برای رسیدن به آرمان نهایی اش  قرار داده است.  در مقابل او که خود را انسانی آگاه ، توانا، و هدفمند می­داند ،بهزاد انسان نا کام و نا توان و بدون هدفی ست که قادر به رسیدن به مطلوب خود نبوده .و در میانه این دو قطب توانایی و ناتوانی و امید و یاس، نسترن دختری است در پی تطابق با واقعیتهای عینی و ملموس.

حیدری، نسترن و بهزاد سه شخصیت داستان، هر کدام به نوعی نماینده تفکری خاص محسوب می­شوند.

 حیدری انسانی واقعگرا با آرمانهایی ملموس و حقیقی و دست یافتنی، بدنبال بهشتی زمینی که سرشار از زندگی و خوشبختی ست و چندان نیز دور نیست (با اشاره به آنسوی آبها و کشور شوروی سابق) تمام زندگیش را صرف رسیدن به رویای دست یافتنی و واقعی اش کرده است.

بهزاد انسانی غیر واقعگرا غرقه در خویشتن و رویا و توهم و معلق در دنیای ذهنی و درونی،که همواره در هراس از بیدار شدن و در گریز از روشنی است.

نسترن نشانه­ی زندگی زمینی، واقعی و حقیقی و گسترده در پیش رو است . او نه آرمانهای دور از دسترس دارد و نه در وهم و خیال و رویا زندگی می­کند.

در طی این سفر یک روزه­ی زن و مرد به جزیره، بهزاد دچار تحول روحی می­شود و این تحول روحی با واکنشی کلامی نسبت به نسترن در پایان داستان به خواننده اعلام می-شود.

البته نویسنده به خواننده  نشان نداده است که چرا و چگونه و به چه دلیل بهزاد به یک باره و ناگهان زن رویایی دور از دسترس را از ذهنش می­زداید و به زن واقعی و زمینی که در کنارش است می­پیوندد. هیچ چیز جز تنها توصیفی از بروز این حالت در بهزاد، به خواننده ارایه نشده است.

 "بهزاد... نارنج بریده را برداشت، روی ماهی فشرد: «خوشمزه‌تر می‌شود. عجیب است در این وقت روز می‌توانم گرسنه باشم؛ در کنار تو امنیت دارم، با جهان به آشتی می‌رسم. پیش‌ترها شکل مبهمی داشت؛ به خانه‌ی ما می‌آمدی، می‌نشستی، من از آسیه حرف می‌زدم، کم‌کم سبک می‌شدم. وقتی می‌رفتی تا مدتی بوی عطرت در اتاق می‌ماند، تار و پود پارچه‌ی مبل و بالشچه‌ها آن را حفظ می‌کرد. روی تخت دراز می‌کشیدم، ابرها را نگاه می‌کردم. نیم ساعت پیش در باغ، انگار یکباره یخ چشم‌هایم آب شد؛ انبوه گل‌ها، برگ‌های خیس، موج‌های دریا و خورشید رنگ خودشان را گرفتند، وقتی نفس می‌کشیدم بوی زمین خیس را در خونم احساس می‌کردم، ‌آدم‌ها دیگر دور نبودند، کفش‌های پاشنه‌خواب و جوراب پاره‌ی حیدری را دوست داشتم. قبلا صداها و رنگ‌های تند (تلنگری بر تخته‌پوش قرمز میز زد) آزارم می‌داد، حالا بی‌اثر شده. (برگشت و لبخند زد، چشم‌های رنجور به نسترن خیره شد) تو مثل درخت سیبی در اوایل شهریور. پس من هم درختی دارم

نسترن ...نفس عمیقی کشید: «چرا دروغ می‌گویی؟ من روز و شب به حرف‌های تو فکر می‌کنم، هر جمله را بارها به یاد می‌آورم، ولی برای تو اهمیت ندارد؛ کتره‌یی چیزی می‌پرانی، بعد هم فراموش می‌کنی

بهزاد دست دختر را گرفت، انحنای بین شست و سبابه را نوازش کرد. گرمای زندگی از نسج‌های او می‌تراوید و چون کهکشانی کوچک، زیر پوست مرد منفجر می‌شد. نسترن دست را پس کشید. کف مرطوب را با گوشه‌ی دامن خشک کرد. مرد کاغذ دسته‌گل را باز کرد و غنچه‌یی برداشت، بین دو انگشت چرخاند: «نه نسترن! من دروغ بلد نیستم،‌ حتا اگر سعی کنم. اما انسان عوض می‌شود، کی از آینده خبر دارد؟

 

» نسترن کت بهزاد را از روی شانه برداشت: «بپوش! تو سردت می‌شود
«
من در کنار تو گرمم.» صدای نرم او در پت‌پت موتور قایق تحلیل می‌رفت
.
دختر دسته‌گل را برداشت. بهزاد کنار گوش او نجوا کرد: «همیشه با من می‌مانی؟
»
سر نسترن رو به جزیره برگشت؛ توده‌یی تاریک پشت مه می‌رفت، تنها کورسوی چراغ‌ها از دور پیدا بود. کاغذ دور گل‌ها را گشود، آن‌ها را تک‌تک روی آب انداخت؛ بر شکن موج‌ها نرم‌نرم بالا و پایین رفتند، در تیرگی گم شدند."

آیا می توان این تحول فکری و ذهنی و آنی را در بهزاد متاثر از احساس دانست و به پایداری آنها یقین نیاورد؟ به یکباره چه شد که بهزاد از نسترن می­خواهد که برای همیشه با او بماند؟ آیا شخصیت و رفتار و اعمال آقای حیدری چشم بهزاد را به روی دنیای واقعیت باز کرد؟ آیا بیان احساسات بی پرده و با صداقت آقای حیدری به نسترن منجر به بیدار شدن حس و انگیزه و واکنش در بهزاد شد؟ آیا طبیعت و دریا و زمین حاصلخیز و زندگی شاد و ساده و آرام ساکنان جزیره بهزاد را به آرامش  و جدا شدن از توهم و کابوس رساند؟

این که چه عاملی و یا کدامیک از آنها و یا همه­ی آنها در این امر دخیل بودند به روشنی نشان داده نشده است، اما آنچه که بدیهی است تحولی که در بهزاد به وقوع پیوسته آمیزه­ای از تمام این عوامل(احساس نیاز، احساس حسد، احساس مالکیت،رویکرد به زندگی واقعی) و سرچشمه گرفته از همه­ی آنهاست.شاید بهزاد همانطور که در اول داستان به سخت بودن زندگی اشاره می­کند در انتهای داستان در می­یابد که، زندگى  تنها با احساس پوچ بودن سخت است، خیلى سخت.

* پ .ن - جزیره  آشوراده تنها جزیره دریای خزر در شمال ایران است

منصوره اشرافی

اردیبهشت ماه 1388

________________

این نوشته در سومین شماره ماهنامه مهر هرمز  نیز منتشر شده است.

  نظرات ()
ویژه نامه غزاله علیزاده نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٧

انتشار دو ماهنامه ادبی و فرهنگی

 

 

ماهنامه مهرهرمز با عنوان ویژه نامه غزاله علیزاده منتشر شد.

 

 سومین شماره ماهنامه ادبی مارال نیز در خردادماه منتشر شد.

 

_____________

 

در سومین شماره "مارال" سه شعر از من را  می توانید بخوانید.

در سومین ویژه نامه"مهرهرمزدو نگاه  بر دو داستان غزاله علیزاده داشته ام،  همچنین مطلبی که با عنوان "یاد غزاله علیزاده" نوشته ام را نیز می توانید بخوانید.

  نظرات ()
یک شعر _ سایه نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٦

 

سایه

 

 

 

گم شده­ام.

 

گم بودگی­ام

ازآفتاب است.

 

شاید

واپسین عاشق این عالم

                        بودم.

 

شاید

آخرین نفس­های عشق را

                   کشیدم.

 

شاید

آبروی عشق را

                  خریدم.

 

 

درج شده در رندان ماه ژوئن

  نظرات ()
از میان این چهار تن _ یک گام فرهنگی به جلو نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٤

از میان این چهار تن _ قسمت دوم

 

اتفاقن مهمترین حسن  " مهدی کروبی" در این است  که معتقد به استفاده از متخصصین و کارشناسان در هر امریست  و اینکه خودش را دانای کل نمی داند که همین مقوله دانای کل دانستن  در جوامعی نظیر جامعه ما در نهایت منجر به خود کامگی و استبداد تک نفره می شود . اگر ایرانی جماعت بپذیرد که این خرد جمعی است که باعث پیشرفت جامعه می شود نه خرد فردی و این جمع بندی نظرات و تصمیم گیری های جمعی است که بهترین  و مطلوب ترین نتیجه را عاید مردم می کند، این خودش  موفقیت مطلوبی وگام فرهنگی بزرگی رو  به جلو  است.

مطلب مرتبط:

ازمیان این چهار تن

  نظرات ()
از میان این چهار تن... نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۳

از میان این چهار تن...

به نظر من الزامی به انتخاب  از میان گزینه های اجباری وجود ندارد،...

 اما اگر فکر می کنیم که مجبوریم بهترین را از میان آنها انتخاب کنیم، کسی را انتخاب باید کرد که برنامه هایش روشن و شفاف و در جهت تغییر است و من فکر می کنم کروبی در مقایسه با آن سه نفر دیگر بیشتر از حقیقت و واقعیت صحبت می کند تا شعار و تهییج احساسات.

مهمترین کاری که کروبی انجام داد  این بود که سطح و میزان توقع و انتظار و خواست عمومی جامعه و مردم را بالا برد و در مورد مطرح کردن خیلی از خواسته ها و انتظارات تابو شکنی کرد و دیوارهای ترس را در اذهان جامعه در بیان احقاق این خواسته­­ها، تا حدی ویران کرد.

 دنباله:

از میان این چهار تن _٢

 

  نظرات ()
آلبر کامو می نویسد... نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٠

 

 

 

آلبر کامو می نویسد:

وقتی جنایت به دلیل وضع شگرف و واژگونه زمانه ما جامه بی گناهی می پوشد؛ بی گناهی باید ثابت شود.

___________

رندان، (ماهنامه ادبیات حاضر ایران) با شماره ماه ژوئن خود به روز شد.

 

  نظرات ()
یک شعر از یانیس ریتسوس نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۳/٩

می خواست فریاد زند

دیگر نمی توانست.

کسی نبود  بشنود

کسی نمی خواست بشنود.

پس صدای ترسان خویش را فرو خورد . 

 

سکوتش منفجر  شد

تکه های بدنش  پراکنده شدند

بعد با دقت  آنها را گردآورد

بی هیچ صدایی

هرکدام را بی فاصله در جای خود  گذاشت

 و آ ن گاه که از تصادف

شقایقی یا زنبقی زرد می یافت

آنها را نیز  بر پیکرش  می نهاد

مثل اینکه تکه هایش بودند  خالص و شگفت شکفته.

یانیس ریتسوس           1909 _1990،

از شاعران معاصر یونا ن بود  که بارها نامزد دریافت جایزه‌ی نوبل شد، اما به دلیل عقاید چپ  از  این جایزه محروم شد. در اِشغال یونان به‌دست آلمان نازی به‌علت عضویت در «تشکل آزادیبخش ملی» پنج سال را در تبعید به سر برد. پس از آزادی یونان و دولت دیکتاتوری نظامی‌ها در یونان  اشعارش در این کشور ممنوع شد و چندین سال را در زندان‌های اردوگاه یاروس به سر برد. مجموعه‌ی آثار او، شامل اشعار و مقالاتش بالغ بر صد جلد می‌شود.ریتسوس  مهم‌ترین جایزه‌اش را جایزه‌ی صلح لنین می‌دانست که در سال 1975 دریافت کرده بود.

 

  نظرات ()
کامنتی وسوسه انگیز یا به عبارت دیگر نان و آبدار نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۳/۸

 کامنتی وسوسه انگیز یا به عبارت دیگر نان و آبدار (! ؟)

متن کامنت مزبور:

با سلام خدمت شما دوست عزیز
برای حمایت از میرحسین موسوی لطفا لینک امید ملت را با عنوان میرحسین موسوی در وب سایت خود قرار دهید و برای اینکه نام شما در فهرست حامیان موسوی ثبت گردد و از مزایای آن در آینده بهره مند شوید به وسیله همین سایت و در قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهید تا در صورت لزوم با شما تماس گرفته شود. امید است که با حمایت شما هموطنان گرامی شایسته ترین و اصلح ترین فرد پیروز این انتخابات گردد، دوست عزیز به حمایت شما نیاز داریم و متقابلا حمایتتان خواهیم کرد.

با تشکر: امید ملت / از طرف میرحسین موسوی
نویسنده: امید ملت / میرحسین موسوی [irantej@gmail.com][http://www.omidemellat.com]

قسمتهایی از کامنت توسط من برجسته شده است .

_______

دارم به بهره مند شدن از مزایای احتمالی آینده فکر می کنم. مزایایی که نمی دانم چه می تواند باشد .  اما خیلی بد است که انسان با انگیزه دستیافتن به مزایای احتمالی و یا حتمی آینده، طرفدار عقیده و عملکرد یک کاندیدا شود.

بهتر است به جای وعدهای سر خرمنی از نوع نقد و نسیه به مردم در شفافیت برنامه های کاری بکوشند آنهم برنامه هایی با قابلیت اجرا نه عملیات محیر العقول.

کاندیداهای محترم بهتر است حقوق حقه هر شهروندی را به او اعطا کنن، مزایای آینده پیشکشان. همین که در طی این سالها با اعمال سیستم گزینش عده ای از تحصیل و کار محروم شد اگر حرفی هم از دادن مزایایی در میان باشد گمان نکنم که این پس دادن حقوق انسانی مزیتی ایجاد کند.

 

  نظرات ()
یک شعر از برتولت برشت نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/٧

 

 

 

پایان

 

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

  نظرات ()
کی بود، کی بود، من نبودم ­های انتخاباتی! نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٤

کی بود، کی بود، من نبودم ­های انتخاباتی!

 گذشت زمان با وجود تمام معایبی که دارد این حسن را هم دارد که می­توان کارنامه افراد را و نیز آنچه را که بر ما گذشته در پیش چشم آورد.

 این روزها در بحث­ها و در تب و تاب انتخابات اغلب همه به دنبال ابن می­گردند که  چه کسانی ، کجاها مقصر بودند. اما بر مبنای این اصطلاح ، کی بود، کی بود، من نبودم  و یا در نهایت با توسل برخی از دست اندرکاران و مسولان دوران­های گذشته به این مثل معروف که: من نبودم، دستم بود، تقصیر آستینم بود ، انگشت اتهامشان را به سوی یکدیگر حواله می­کنند.

 حرف از انقلاب فرهنگی شده و باز این مقوله آدم را به ناچار پرتاب می­کند به سالها گذشته و در ذهن آوردن آنچه که به نام انقلاب فرهنگی اتفاق افتاد و یادآوری خاطرات آن دوران ، که وقتی بعد از سه سال اعلام بازگشایی دانشگاه­ها می­شود و تو می­روی برای ثبت نام می بینی که در جلوی در ورودی دانشگاهت جوانکی اسلحه آویخته بر دوش که نمی دانی دانشجو است یا غیر دانشجو، از تو کارت دانشجوی ات را می خواهد و وقتی آن را به او نشان می­دهی کارتت را ضبط کرده و به تو دیگر بر نمی­گرداند و این به معنی این است که تو از این لحظه به بعد دانشجو نیستی مگر اینکه ما تاییدت کنیم و هیچوقت کسی جرات نداشت بپرسد از اینها که این  شما ها  کی و چه کسانی هستید که اکنون سر نوشت دیگران را تعیین  و یا تایید می­کنید...

بگذریم . اینها باشد برای شاید وقتی دیگر...

اما،

دولت آبادی  سروش را مسول تبعات ناشی از انقلاب فرهنگی دانسته و سروش نیز از نقش خود به عنوان فردی در کنار دیگر افراد نام برده ... دولت آبادی در راستای انتقاد به انقلاب فرهنگی گفته است:«من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند..." البته این قسمتی از دستاوردهای این قضیه است زیرا  همه آنهایی که در جریان انقلاب فرهنگی دچار آسیب شدند کسانی نیستند که به خارج از کشور رانده شده­اند.  به نظر من بهتر بود که دولت آبادی این روند اعاده حیثیت و اعاده حقوق از دست رفته  را شامل طیف وسیع تری از کسانی می­کرد که در جریان این انقلاب فرهنگی دچار محرومیتهای  بسیار جدی اجتماعی شدند. انقلاب فرهنگی باعث اخراج شدن و محروم از کار شدن استادان و دانشجویان بسیاری شد و آسیبهای به روند زندگی آنها وارد کرد و مسیر زندگی آنها را به حدی دگرگون کرد که با هیچ اقدامی قابل جبران نیست. بر اساس آمار وزارت فرهنگ و آموزش عالی، در طی انقلاب فرهنگی حدود هشت هزار نفر از اساتید دانشگاه‌ها که تقریباً نیمی از کل اساتید دانشگاه در ایران ‌بودند از دانشگاه‌ها کنار گذاشته شدند. تعداد دانشجویان در سال 1359 بنا به آمار ١٧۴٢١٧ نفر بود که در سال 1361 تعداد آنان ١١٧١۴٨ اعلام شد. با توجه تفاوت ایندو آمار تعداد کسانیکه از دانشگاهها اخراج شدند بیش از ۵٧٠٠٠ نفر است. کاهش تعداد استادان و هیات علمی دانشگاهها که در سال 1359 از ١۶٨۴٧ نفر به ٨٠٠٠ نفر درسال 1361 نشان دهنده بیش از ۵٠ درصد کادر علمی دانشگاهها بود.*

 

بدیهی است که نقش­های افراد از سروش و موسوی گرفته تا دیگران در این جریان مختلف بوده ولی آنچه که مسلم است عدم اعتراض از جانب  هر یک از آنها بر این روند، به نوعی تاکید و صحه گذاشتن بر این جریان تلقی  می­شود. تنها چیزی که در کارنامه های مشمول مرور زمان قرار نگرفته-ی اینان می­تواند به عنوان نقطه روشن تلقی شود این است که این دست اندر کاران و مسولان انقلاب فرهنگی با قدرتهای اجرایی که داشتند، چه اقدامات عملی و یا فکری در جهت انتقاد به این مقوله داشته­اند؟ و یا چه اقداماتی در این باره کرده­اند؟

خیلی از افراد اعم از هنرمند و سیاستمدار و روشنفکر در همان دوران به روند اخراج استادان و پاکسازی دانشگاه-ها و سیستم گزینش دانشجو بر طبق نگرشی خاص، مخالفت کرده و اعتراض نمودند، ولی در حال حاضر مدعی  مخالف بودن  در آن دوران بدون ارایه هر گونه دلیل و سند و مدرکی، تنها می تواند ادعایی برای جذب تفکرات مختلف به خاطرکسب آرا ی بیشتر در انتخابات باشد.

صداقت و شجاعت در بیان رفتار و اشتباهات گذشته و نه توجیه آنها و بار را بر دوش دیگران انداختن، مهمترین اصل برای نشان دادن تضمین عملی وعده­های آینده است. هر فردی به میزان مقام و مسولیتی که در گذشته در هر سیستم اجرایی داشته باید پاسخگوی کارکرد خود و انتقادات وارده با آن کارکرد باشد.

 رفتارها و واکنش-های ریز و درشت آنانی که در پی کسب قدرت و بد ست آوردن هوادار هستند حکایتی را به ذهن میآورد که، ساده دلی در پای منبر واعظی نشسته بود و واعظ با تفصیل فراوان شرح می­داد که گناهکاران به دوزخ می­روند  و هر که دزدی کرده، هر که دروغ گفته، هر که خیال بد داشته، هر که ماه رمضان روزه نگرفته و هر که نمازش را ترک کرده  در دوزج جای داردو تنها کسانی به بهشت می­روند که گناهی مرتکب نشده­اند و می­توانند از دست ساقی کوثر جام بنوشند ... سخن که بدین جا رسید ساده دل بی حوصله فریاد زد که ای شیخ، با این حساب باید خودش بریزد و خودش بخورد.

 

 

* پ .ن_ به نقل از ویکی پدیا

در جریان انقلاب فرهنگی تعداد زیادی از اساتید دانشگاه و معلمان و اساتید ومعلمان زن اخراج و یا به اجبار بازنشسته شدند به علاوه محرومیت و اخراج تعدادی از دانشجویان و نیز تعطیلی دانشگاه‌ها به مدت ۳ سال از تبعات آن به شمار می‌رود. از زمان انقلاب فرهنگی سیستم گزینش عقیدتی و سیاسی برای گزینش استادان و دانشجویان برقرار شد. پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، سوابق سیاسی و عقیدتی دانشجویان توسط «کمیته‌های گزینش» مورد ارزیابی قرار می‌گرفت و به بسیاری از دانشجویان دارای عقاید سیاسی خاص و آنهایی که صلاحیت عقیدتی آنها به تایید نمی ­رسید اجازه ثبت‌نام مجدد نمی­دادند.

 

طی‌ انقلاب فرهنگی‌ بسیاری از کارهای تحقیقی به حال تعلیق در آمد. در طی‌ سالهای تعطیلی‌ دانشگاه (۲ سال برای رشته پزشکی‌ و ۳ سال برای بقیه رشته‌ها) و سالهای بعد بسیاری از محققین کشور را ترک نمودند. محققینی نیز که ماندند در بسیاری از اوقات در معرض اتهام بی‌ میلی به انقلاب و یا حتی ضد انقلابی بودن قرار داشتند. بسیاری از رشته‌های تحقیقی و علوم بی‌ مصرف و یا حتی ضد اسلامی شناخته ‌شدند. بسیاری از محققان و اساتید دانشگاه در ایران پس از انقلاب فرهنگی‌ به کار خود بر‌نگشته و به کار در بخش خصوصی و یا مشاوره پرداختند. در طول سالهای اول بعد از انقلاب فرهنگی‌ اکثر محققین تنها مجبور به تدریس در دانشگاه‌ها شدند. آمارها نشان می‌دهد که تعداد مقالات چاپ شده ایران در ژورنال‌های معتبر خارجی از ۴۵۰ عدد در سال ۱۳۵۷ به حداکثر ۱۲۰ عدد در سال ۱۳۶۴ کاهش یافت

سیاست‌های جدید مبنی بر تاسیس دانشگاه‌ها و رشته های جدید، تقاضای شدیدی برای تعداد بیشتری مدرسین دانشگاهی بوجود آورد. همزمان، با توجه به کاهش شدید تعداد استادان دانشگاه بر اثر پاکسازی دوران انقلاب فرهنگی و مهاجرت بسیاری از استادان دانشگاه به خارج از کشور، کمبود شدید استاد دانشگاهی را در دانشگاه‌ها بوجود آورد. جهاد‌ دانشگاهی در سال ۱۳۷۱ اعلام نمود که ایران با کمبود ۹۰۰۰ استاد دانشگاه مواجه است. این کمبود مدرس، استادان دانشگاه را به تدریس همزمان در چندین دانشگاه و کار در دانشگاه‌های شهرهای دورافتاده به‌عنوان استاد پروازی مجبور نمود. کیفیت ارائه درس‌های دانشگاهی افت نمود و و منابع و جزوه‌های آموزشی درسی بروز نشده در دانشگاه تدریس می شد. این کمبود استاد سبب شد که استادان درس دادن و کارهای پرسنلی را جایگزین تحقیق و پژوهش کنند.

  نظرات ()
مطالب اخیر شعر شعر شعر بهار شعر شعز شعر شعر زندگی در نوستالژی گذشته شعر
کلمات کلیدی وبلاگ شعر (۳۳٠) حاشیه زندگی (۱٦۱) یادداشت ادبی (۱۳۳) اجتماع (٧٩) خبر (٦٩) نقاشی (٤٦) نیما یوشیج (۳٠) زن (٢٩) ماهنامه رندان (٢٩) نشر (٢۳) وبلاگ نویسی (٢٢) دیدگاه هنری ادبی (٢٢) احمد شاملو (٢۱) این تاج خار (۱٥) ماهنامه مارال (۱٥) نشر شورآفرین (۱۳) حسین جوان (۱٢) فمنیسم (۱٢) علیرضا ذیحق (۱٢) نمایشگاه کتاب (۱۱) غزاله علیزاده (۱۱) ماهنامه ماندگار (۱۱) مهرسان جوان (۱٠) و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب (۱٠) مرگ خلاصه شد (۱٠) نفس های پنهان (۱٠) سیمون دوبوار (۱٠) خورشید من کجاست؟ (٩) فروغ فرخزاد (٩) دریغا از عشق (٩) میلان کوندرا (۸) وازنا (۸) سهراب سپهری (۸) اکتاویو پاز (٧) انتخابات ریاست جمهوری (٧) سارتر (٧) معشوق بی صدا (٧) دالان ها (٧) سینما (٦) آنسل آدامز (٦) سکوت سپری شده (٦) سرور جوان (٥) نرودا (٥) موسیقی (٥) فلسفه (٥) عکاسی (٥) نیچه (٥) نقد و بررسی (٥) آتی بان (٥) آلبر کامو (٥) چه گوارا (٥) ماهنامه فریاد (٥) خبرگزاری ایبنا (٤) ماهنامه گذرگاه (٤) منصوره اشرافی (٤) فرشته ای در خانه (٤) در جست و جوی هویت (٤) فریاد بلند عصیان (٤) سیمین دانشور (٤) عطار (٤) داستان (٤) در جستجوی هویت فراموش شده (٤) در تاریکی سوزان (٤) در برزخ تساوی (۳) روسپییان سودا زده من (۳) سالینجر (۳) آلبا دسس پدس (۳) مهدی اخوان ثالث (۳) مارکز (۳) سینمای مستند (۳) گفتگو (۳) بهار (۳) ناظم حکمت (۳) نوبل (۳) آیدا (۳) رضا قاسمی (۳) عباس معروفی (۳) 8 مارس (۳) شور آفرین (۳) عمادالدین نسیمی (۳) سایت والس (۳) مهراوه جوان (۳) saturated darkness (۳) خبرگزاری ایسنا (۳) آنتونیو بوئرو بایخو (۳) چراغها را من خاموش می کنم (۳) زیستن از نوع اول (۳) سپنج (۳) فالکنر (۳) سیاوش شاملو (٢) میشل فوکو (٢) مهرهرمز (٢) فرانسیسکو گویا (٢) سرگی یسنین (٢) مایاکوفسکی (٢) حسین منصوری (٢) خبرگزاری ایانا (٢) در انتظار گودو (٢) سایت ادبی دیباچه (٢) سایت مرور (٢) پاییز را به خاطر بادهایش (٢) غزلیات شمس (٢) غلامحسین ساعدی (٢) نزار قبانی (٢) برتولت برشت (٢) ساموئل بکت (٢) حلاج (٢) ریلکه (٢) لورکا (٢) نوروز (٢) مولانا (٢) شریعتی (٢) ایلنا (٢) منوچهر آتشی (٢) سال بلوا (٢) من ری (٢) عین القضات (٢) یاشار احد صارمی (٢) ژاک پره ور (٢) کیان وش شمس اسحاق (٢) ناتور دشت (٢) یانیس ریتسوس (٢) لنگستون هیوز (٢) گالری ثالث (٢) شبهای تهران (٢) والتر بنیامین (٢) جایزه شعر زنان (٢) حرفهای همسایه (٢) سایت کارگاه (٢) علیرضا بهنام (٢) اسماعیل خویی (۱) طاهر صفار زاده (۱) انقلاب فرهنگی (۱) نیکول فریدنی (۱) هومن بابک نیا (۱) آنتونیونی (۱) تعزیه در نقاشی (۱) تی اس الیوت (۱) وردی که بره ها می خوانند (۱) فرد زینه مان (۱) اروفه (۱) ژان کوکتو (۱) رومن پولانسکی (۱) مکرمه قنبری (۱) اکسپرسیونیسم (۱) خوزه کراویرینها (۱) ژان کریستف (۱) مسیح باز مصلوب (۱) نیکوس کازانتاکیس (۱) سعید سلطانپور (۱) نازنین نظام شهیدی (۱) قیصر امین پور (۱) هیوا مسیح (۱) محمود دولت آبادی (۱) رادیو زمانه (۱) پروست (۱) آلن دوباتن (۱) پینک فلوید (۱) عشق و ازدواج (۱) لوح (۱) ابراهیم گلستان (۱) ویتگنشتاین (۱) پیانیست (۱) خبر گزاری فارس (۱) کلود لانزمن (۱) تفکیک ارزشگذاری ادبی (۱) man ray (۱) پل نیومن (۱) فریدا کالو (۱) بوی پاییز (۱) هنری مور (۱) شهرنوش پارسی پور (۱) خلیل پاک نیا (۱) صالح نجفی (۱) تیرداد نصری (۱) رسانه (۱) کلیدر (۱) زرتشت (۱) اصغر فرهادی (۱) فقر (۱) صادق هدایت (۱) حافظ (۱) سعدی (۱) مشهد (۱) یداله رویایی (۱) اسکار (۱) خبرگزاری مهر (۱) رومن گاری (۱) آرمانگرایی (۱) دادائیسم (۱) رومن رولان (۱) مارسل پروست (۱) اوباما (۱) شطرنج (۱) برگمن (۱) شیرین عبادی (۱) اورهان پاموک (۱) تکثیر غیر قانونی (۱) obama (۱) یوش (۱) ایسنا (۱) روسو (۱) روزنامه شرق (۱) شفیعی کدکنی (۱) جایزه صلح نوبل (۱) هشت مارس (۱) اکبر رادی (۱) صدام (۱) آدونیس(علی احمد سعید) (۱) دیدگاه هنری ادبی نهم (۱) دیدگاه هنری ادبی دهم (۱) شهرگان (۱) ناظم حکمت (۱) بهار 1390 (۱) نعمت آزرم(میرزازاده) (۱) روزنامه شهرآرا (۱) شهریار گلوانی (۱) قاسم صنعوی (۱) سمانه مرادیانی (۱) علیرضا اجلی (۱) سایت کافه داستان (۱) سالمرگی (۱) mansourehgallery (۱) محمد مسافر (۱) ذر برزخ تساوی (۱) in the purgatory of equatliy (۱) نشر آرست (۱) جدایی نادر از سیمین (۱) سایت صحنه ها (۱) سهراب رحیمی (۱) sohrab rahimi (۱) موسسه نقد حرفه ای (۱) کارل سندبرگ (۱) کته کولویتز (۱) kathe kollwitz (۱) کتابناک (۱) روسپیان سودازده من (۱) فرانس مارک (۱) اسبهای آبی (۱) مسعود حاجی حسن (۱) باقر پرهام (۱) holding on to myself (۱) peter callesen (۱) نلسون آلگرن (۱) ده شب شعر (۱) انیستیتو گوته (۱) مهر 1356 (۱) ماهنامه کارنامه (۱) محمد تهرانی (۱) دکتر بهار و خواستگار مرده (۱) معصومه سیحون (۱) ماهنامه پل ادبی (۱) سایت هنری نقش آوا (۱) سایت ادبی خزه (۱) سایت فرهنگی هفتان (۱) فلا هرتی (۱) آلینوش طریان (۱) دل آرا دارابی (۱) کلاوس اشتریگل (۱) فلسفه و عرفان (۱) اصغر الهی (۱) م ـ آزاد (۱) رضا سعیدی (۱) مارگو ت بیکل (۱) اورهان ولی (۱) مهران صدرالسادات (۱) سعید کاشانی (۱) سایت فل سفه (۱) ویکتور خارا (۱) ایولین رید (۱) افسردگی عمیق تر (۱) روزنا (۱) گلستانه (۱) مجتباپورمحسن (۱) مجله دنیای سخن (۱) قره العین (۱) نادر مشایخی (۱) شب موتسارت (۱) روزنامه همبستگی (۱) ژیژک (۱)
دوستان من دیدگاه - Diddgah Mansoureh Ashrafi Gallery مهرسان جوان سرور حوان خسین حوان خسین حوان پرتال زیگور طراح قالب