تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٤

 

وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید!

قرار بود بعد از ظهر روز بعد، سارتر در جلسه ای که تحت نظارت یونسکو در سوربن برگزار می­شد درباره " مسولیت نویسنده" سخنرانی کند و هنوز هم متن  را آماده نکرده بود، به حساب خود قرار بود شب زود بخوابیم. اما الکل و موسیقی کولیها و مخصوصا تب و تاب بحثها موجب شد که در آن کافه به طور کامل وقت را از دست بدهیم.

کامو به موضوع مورد علاقه اش  یعنی" کاش انسان می توانست حقیقت را بنویسد" بر گشته بود. کوستلر با شنیدن آهنگ" چشمان سیاه" به اندوه فرو رفت و با لحنی اتهام آمیز به ما گفت: " وقتی از نظر سیاسی توافق وجود نداشته باشد، نمی توان دوست بود." و کینه هایش را نسبت به روسیه استالینی تکرار کرده و سارتر و کامو را متهم به هم پیمانی با آنها  می­کرد. کج خلق اش را جدی  نگرفتیم  در حالی که همچنان به تک گویی هایش مشغول بود. کامو، کوستلر، سارتر و من هر کدام با هیجانی ناشی از الکل  ساعتها  را صرف بحث و گفتگو کردیم.

 در ساعت چهار صبح، برای خوردن و نوشیدن به کافه دیگری رفتیم. کوستلر دیگر عصبی بود و سارتر با ظاهری خندان مرتب می­گفت، " فکرش را بکنید که چند ساعت دیگر درباره مسولیت نویسنده صحبت خواهم کرد."  کامو و من می خندیدیم.

 اما الکل همیشه مرا به گریه می انداخت و هنگامی که در سپیده دم خودم را با سارتر در خیابانهای پاریس دیدم، بر وضع غم انگیز بشری زار زار گریه کردم . آن هنگام که از روی رود خانه سن عبور می کردیم  آرنجها را روی نرده ها گذاشتم و گفتم، "  نمی فهم چرا نباید خودمان را به آب بیندازیم!" سارتر که  نیز به خاطر گریه من چند قطره ای اشک ریخته بود گفت، " بسیار خب . خودمان را بیندازیم!"

 حدود ساعت هشت صبح به خانه باز گشتیم . ساعت چهار بعد ازظهر بود که سارتر را دوباره دیدم. صورتش به طور کامل اشفته بود. دو ساعت  خوابیده بود و قرص های زیادی خورده بود تا بتواند خودش را برای سخنرانی اش آماده کند وقتی به آمفی تاتر مملو از جمعیت وارد شدیم به خود  می گفتم، " اگر اینها سارتر را در ساعت شش صبح دیده بودند، چه می گفتند."

این مطلب از جلد سوم کتاب خاطرات سیمون دوبوار  انتخاب و  مطابق سلیقه شخصی خلاصه  و باز نویسی شده است

  نظرات ()
حکایت سیمین و سینه ی کفتری! نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۸/٢۳

سیمین دانشور بعضی وقتها  اینجا و آنجا حرفهای جالب و خواندنی می زند. به تازگی هم مصاحبه ای او در اینجا منتشر شده و آنطوری که از عنوان مصاحبه بر می آید و نیز از اولین پرسش مصاحبه گر از ایشان ، گویا محور گفتگو بر نیما  می چرخیده که گویا پاسخهای خانم دانشور مانع این چرخش شده!

 در مقابل هر پرسش و سوالی، خانم دانشور تنها به جوابهایی سطحی اکتفا کرده است. وقتی از او پرسیده می شود که بعنوان همسایه و دوست نیما از نیما  و خاطراتش بگوید  تنها چیزی که می شنویم این است که او مردی صاف و مهربان بود . همین و دوباره تکرار همان حکایت هزاران بار تکرار شده ی آمدن جلال بر بالای سرش.

 در مورد نیما گفته است که، (،بله، می اومد اینجا می نشست. صبح  می اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یک تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یک زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب وروزمون با نیما بود. صبح می آمد دنبال من، با هم می رفتیم راهپیمایی.می رفتیم، سیب زمینی ها رو کنار آتش می چید . خاک روش می ریخت. بعد سوراخ سوراخ می کرد و می رفتیم.  راه می رفتیم. شعر می گفت. بعد می گفت سیب زمینی هام پخته.)

 در تعجبم از سیمین دانشو که به گفته خودش شب و روزش با نیما بوده و فقط از نیما آنچه که برای گفتن دارد همین ها است.

مابقی این گفتگو هم خواندنی است آنجا که گفته است:

نیما به موسی صدر حسودی اش شد.(! ؟) موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. .

غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی...

 خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.

  این هم گوشه هایی از مصاحبه دیگری از دانشور  درج شده در روزنامه شرق ۵مهر ماه ١٣٨۴

 (...من در کوه سر گردان بیشتر درباره موعود نوشته ام ...امید وارم حضرت مهدی ظهور کنند و دنیای ما را نجات دهند . ظهور ایشان لازم است تا بوش دیوانه را سر جای خودش بنشاند. من خیلی در انتظار امام زمان و ظهور ایشان هستم و تنها راه حل را در این دنیای وانفسا ظهور ایشان می دانم...)

(...من از هدایت خیلی استفاده کردم و تا وقتی ایران بود هر چه می نوشتم می دادم تا بخواند . در تهران هم همسایه بودیم . می رفتیم روی یشت بام و او هم می آمد روی بام خانه اش و با هم حرف می زدیم...)

خسته نباشید خانم دانشور  با این همه چیزهایی که گفتید بخصوص از "راندوو" هایتان با نیما و هدایت و حکایت سینه کفتری و چشمهای درشت و زیبا !

خوشتر  آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران

  نظرات ()
جوانه های من نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢

واقعا فکر می کنید درختان در زمستان خشک شده اند ؟

 هر وقت به شاخه های لخت و عریان درختان می نگرم ؛جوانه هایی را می بینم  در کار سر برون آوردن.

 این جوانه ها را نمی بینید؟

 

در ختان در زمستان با آن شاخه هایشان کشیده و عریانشان، برایم سر شار از زندگی اند.

 

  نظرات ()
چهار نشریه و چهار نوشته ی من نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩

 

 

نگاهی به میلان کوندرا    در شماره ماه نوامبر سایت ادبی رندان

 

دیدار با نیما یوشیج     در هشتمین شماره ماهنامه مارال

 

نگاهی به رضا قاسمی    در بیست و یکمین شماره نشریه سه پنج _ ویژه نامه رضا قاسمی

 

نگاهی انتقادی به جایزه شعر زنان   در سایت ادبی والس _ ویژه افق جوایز ادبی در ایران

  نظرات ()
حکایت کتاب من ! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٧

١ -حمایت قانونی از مستمندان به روایت والتر بنیامین

ناشر: همه ی امیدم به نا منتظر ترین شکل ممکن ناامید شده است. اثر شما تاثیر چندانی بر مردم نگذاشته است شما بر انگیزنده ی کوچکترین واکنشی در خوانندگان نبوده اید و من از هیچ خرجی فرو گذار نکرده ام. همه ی پولم را صرف تبلیغ کتابتان کرده ام.به رغم همه ی اینها شما می دانید چقدر برایتان ارزش قایلم اما به من حق خواهید داد اگر دیگر به ندای وجدان تجاری ام گوش بسپارم.

اگر تنها یک نفر باشد که هر چه از دستش بر آمده برای مولف انجام داده است او منم. اما گذشته از همه چیز من نیز زن و بچه ای دارم که باید زندگی شان را اداره کنم . البته منظورم این نیست که شما مسئول ضررهای سال های اخیر هستید اما همیشه احساس تلخی از ناکامی باقی می ماند. متاسفم که در حال حاضر بیشتر از این نمی توانم از شما پشتیبانی کنم.

مولف: حضرت آقا شما چرا ناشر شدید؟ لابد پاسخ این پرسش را دریافت خواهیم کرد  اما اول به من اجازه بدهید چیزی را پیشاپیش خدمتتان عرض کنم : من در فهرست نویسندگان شما در رده ۲۷ قرار دارم. شما تا کنون پنج تا از کتاب های مرا چاپ کرده اید . به عبارت دیگر شما پول خود را ۵ بار روی شماره ۲۷ بازی کرده اید .

 متاسفم که شما ره ۲۷ نتوانسته برنده شود. ضمنا شما تنها به صورتی دو جانبه شر ط بندی کرده اید  تنها به خاطر این که من پهلوی شماره شانس شما  یعنی ۲۸ قرار گرفته ام. حالا دیگر می دانید چرا ناشر شده اید . شما هم می توانستید مثل پدر بزرگوارتان به یک شغل شرافتمندانه مشغول شوید. منتها معلوم است که خواسته اید وقت تان را تا کنون باری به هر جهت بگذرانید ـ جوانی است دیگر. همچنان عادت های خود را حفظ کنید اما دیگر نخواهید خود را مثل تاجری شرافتمند نشان دهید. دیگر تظاهر به معصومیت نکنید وقتی در قمار همه چیزتان را باخته اید. در باره ی این که روزی هشت ساعت کار می کنید یا این که شبها حتا وقت سر خاراندن ندارید چیزی نگویید. 

 فرزندم پیش از هر چیز حقیقت را بگو و درست باش! در ضمن با شماره هایتان الم شگنه درست نکنید ! در غیر این صورت از بازی اخراج می شویید.*

  

٢_ پاییز دوسال پیش بود که با شوق و شوری وصف ناپذیر ، "در جستجوی هویت فراموش شده "کتابی که دوست داشتم هر چه زودتر چاپ شود، را به ناشر سپردم  با این گمان و فرض که تا نمایشگاه کتاب در بیاید...  یکماه دیگر  دو سال کامل می شود .

 بعد  هی انتظار کشیدم و انتظار کشیدم ...کتاب پس از فهرست نویسی رفت به ارشاد برای مجوز گرفتن و همانجا ماند و ماند و ماند**_ نمی دانم به چه دلایلی _ تا اینکه  پس از گذشت یک سال و نیم  بعد دریافتم که فعالیت حرفه ای ناشر مذکور بنا بر دلایلی دچار توقف شده و  کتابم تیدیل شده به چیزی پا در هوا که وضعیتش نامعلوم و نا مشخص است.

 

٣_ این روزها  تصمیم گرفته ام کتاب را برای بار دوم به دست ناشری دیگر بسپارم ، هر چند که نه آن شور و شوق دوسال پیش است و نه آن اشتیاق ، بلکه دلسردی و نومید ست جای آنها. اما چگونه می توان کتابی را که سه سال پیش نوشته شده بدون نگاه مجدد و بدون دستکاری و تغییر دوباره به ناشر داد؟ به همین دلیل خیلی از مطالب در آن تغییر یافت و کم و زیاد شد و اسمش هم به ناگزیر عوض شد...

 

۴_ با خودم می گویم  به فرض که کتابت را دادی به ناشر و بعد از گذشت چندین و چند ماه انتظار و یا حتا چند سال  اگر این بار به جای توقف فعالیت ناشر ،خود کتاب توسط ارشاد متوقف شود آنوقت باید برای بار سوم آن را بنویسم؟

 

۵ _ ناشری  را می شناسم که تا زمانی که قرار است هزینه چاپ کتاب را از نویسنده بگیرد ماهی چند بار به او زنگ می زند تا احوالش  را بپرسد اما اگر سه سال از چاپ  کتابهای آن نویسنده بگذرد  بندرت زنگی زده برای احوالپرسی زده می شود، چه برسد به اینکه بگوید چند تا از کتابها به فروش رفته ...دریغ از...

 

۶_ مشکلات ناشران به جای خود، اما مشکلات نویسندگان  را نیز نمی توان نادیده گرفت. ناشر  انتظار دارد که نویسنده مشکلات حرفه ای اش را درک کند و تا جای ممکن  در جهت منافع او حرکت کند  . بهر حال ناشر غیر از اینکه حرفه ای با بعد فرهنگی است جنبه اقتصادی قضیه هم برایش مهم است . اما در این میان آیا نویسندگان هم چنین انتظاری از ناشران دارند؟ من فکر می کنم هیچ دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده وجود ندارد چون تنها  اوست که هیچگاه نمی تواند به ندای وجدان تجاری خویش گوش بسپارد.

 

٧_ و سرانجام اینکه  مدتی ست دارم به نشر اینترنتی کتاب فکر می کنم. شاید این راه نجاتی باشد برای نویسندگانی که سالهای سال منتظر چاپ کتابشان می مانند. 

_________

پ.ن

در جستجوی هویت فراموش شده

** مطلب مرتبط

* نقل از کتاب خیابان یک طرفه ـ والتر بنیامین  ترجمه حمید فرازنده

  نظرات ()
اسبهای آبی من نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/۱۳

 

 

این اسبهای آبی که در اینجا دیده می شوند  را "فرانس مارک" نقاش آلمانی سبک اکسپرسیونیسم کشیده است. اما اسبهای آبی من هم عین همینها بودند...

نمی دانم سال١٣٧٠ بود یا چند سال بعدتر. مدتها بود که  نه نقاشی کشیده بودم و نه بومی برای نقاشی کردن داشتم.

تابستان بود و یک روز که از بیرون به خانه بر می گشتم در آن حوالی تخته  چوبی بزرگ و بسیار سنگینی دیدم در ابعاد تقریبن یک متر در نیم متر  که گویا  درب یک کمد قدیمی دور انداخته شده بود، یکباره  با دیدن آن سطح صاف به ذهنم خطور کرد که بر دارمش و  رویش تابلوی اسبهای آبی فرانس مارک را که خیلی دوست داشتم بکشم.

تخته سنگین و کهنه و قدیمی، تبدیل شد به یک کپی از اسبهای آبی...

 این تخته تا سالها از این خانه به آن خانه حمل و نقل می شد و به خاطر سنگین بودنش قابلیت نصب بر دیوار را نداشت بنابراین اسبهای آبی یا پشت پنجره و یا روی رادیاتور شوفاژ جا خوش می کردند.

برای یک سال هم تبدیل شد به میزی برای  درس خواندن...

سال ٨۵ موقع اسباب کشی، به نظرم آمد که بهتر است وسایل سنگین را دور بیندازیم تا تا این اسباب کشی های مکرر کمتر آزارمان دهد. نمی دانم چرا تابلوی اسبهای آبی را با کلی وسایل اضافه دیگر گذاشتیم کنار کوچه...

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۸/٩

 

.

 

وادی کور

میان

       دشتهای رنگ

پرنده

گلوی شبنم اندودش

افسوس پر پر شدن

و حکایت

       ارغوانی هاست.

 

ای کاش

راهی می داشتم

در رهگذار

       اندیشه

              مردگان.

 

اینجا سوت و کور

اینجا

       فصل پر پر شدن

              در دشتهای ار غوانی هاست.

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
یک شعر از فالکنر نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۸/۸

 

 

لوح گور

 

 

 

اگر غمی هست بگذار باران باشد

 

و این باران را

 

بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری

 

و این جنگل های سرسبز

 

در این جا

 

در آرزوی آن باشند

 

که مگر من، ناگزیر به بر خاستن شوم

 

تا در درونم بیدار شوند.

 

            *

 

من اما جاودانه خواهم خفت

 

زیرا اکنون که در تپه های کبود خفته برفراز سرم  

                                                      

                                                    به سان درختی ریشه گسترده ام،

 

دیگر مرگ

 

           در کجاست؟

 

 

 

                                                               ویلیلم فالکنر (1962_ 1897)

  نظرات ()
گرسنگی نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٦

 

گرسنگی.

 گرسنگی نان ، گرسنگی عشق...

و دستان تهی انسان ها در تمامی قرون ، و عطش سیال خواستن  ، در حجم های بهت و حیرت و خشم و حضور همیشه مدوام مرگ ، در بر هوت همیشه تشنه آرزوها...

گرسنگی چشم ها در طلب باران و شوق باریدن و روییدن...

 

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٥

 

 

.

 

چه دور

            دور

و چه نزدیک

            نزدیک

                        می نمایید

ای یادهای من!

 

در خاکستر فسرده تان

آیا نسیمی

            خواهد دمید

تا جرقه ای شعله کشد.

 

 

 منصوره اشرافی

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۳

 

 

 

 

.

 

به من نشان دهید

روزنی

 رو به سوی افق.

 

مرا که ،

چشم

بر این در بسته  گشوده ام.

 

نشانم دهید

باریکه ی راهی

به سوی بیداری.

مرا که،

در شب نشانده اند.

 

 

 

افسوس

که دریغ

با من

            زاده گشته.

 

 

باد بی خیال

            در مه می دود

ومن

زنجیر خویش

            نمی بینم.

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۸/٢

 

.

 

 

اینان

که در هر کوی و برزن

گرده نانی

طلب می کنند

انبوه خدایانی هستند

که مغضوب و رانده شده

هم پیاله شیطان گشته اند.

منصوره اشرافی

 

 

  نظرات ()