تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
نگاهی به نمایشنامه در انتظار گودو_ در مجله اینترنتی والس نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۳۱

پاییدن بر عبث*

 نگاهی به نمایشنامه در انتظار گودو_ ساموئل بکت

 در مجله اینترنتی والس

  نظرات ()
ناگه غروب کدامین ستاره ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟ نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٦

 

شب خسته بود از درنگ سیاهش
من سایه ام را به میخانه بردم
هی ریختم خورد ،‌ هی ریخت خوردم
خود را به آن لحظه ی عالی خوب و خالی سپردم
با هم شنیدیم و دیدیم
میخواره ها و سیه مستها را
و جامهایی که می خورد بر هم
و شیشه هایی که پر بود و می ماند خالی
و چشم ها را و حیرانی دستها را
دیدیم و با هم شنیدیم
آن مست شوریده سر را که آواز می خواند
و آن را که چون کودکان گریه می کرد
یا آنکه یک بیت مشهور و بد را
می خواند و هی باز می خواند
و آن یک که چون هق هق گریه قهقاه می زد
می گفت : ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بریده ست
آخر مگر نه ، مگر نه
در کوچه ی عاشقان گشته ام من ؟
و آنگاه خاموش می ماند یا آه می زد
با جرعه و جامهای پیاپی
من سایه ام را چو خود مست کردم
همراه آن لحظه های گریزان
از کوچه پسکوچه ها بازگشتم
با سایه ی خسته و مستم ، افتان و خیزان
مستیم ، مسیتم ، مستیم
مستیم و دانیم هستیم
ای همچو من بر زمین اوفتاده
برخیز ، شب دیر گاهست ، برخیز
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دست
دیگر نه پای و نه رفتار
تنها تویی با من ای خوبتر تکیه گاهم
چشمم ، چراغم ، پناهم
من بی تو از خود نشانی نبینم
تنهاتر از هر چه تنها
همداستانی نبینم
با من بمان ای تو خوب ، ای بیگانه
برخیز ، برخیز ، برخیز
با من بیا ای تو از خود گریزان
من بی تو گم می کنم راه خانه
با من سخن سر کن ای سکوت پرفسانه
ایینه بی کرانه
می ترسم ای سایه می ترسم ای دوست
می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده ست ؟
ایکاش می شد بدانیم
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟
هشدار ای سایه ره تیره تر شد
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست ، اما
هشدار کاینسو کمینگاه وحشت
و آنسو هیولای هول است
وز هیچیک هیچ مهری نه بر ما
ای سایه ، ناگه دلم ریخت ، افسرد
ایکاش می شد بدانیم
نا گه کدامین ستاره فرومرد

 

بخشی از  شعری بلند از مهدی اخوان ثالث 

  نظرات ()
سو نامی جهان بورژوازی کی فرا می رسد؟ نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٢۳

 

 

در جهان بورژواها مرگ  به مانند پدیده ای است نادر، بزرگ و عظیم...

در جهان فقرا مرگ پدیده ای است عادی، روز مره، پیش پا افتاده و اغلب مبتذل.

در جهان فقیر زلزله، سیل، جنگ، قحطی،...مرگبار و فاجعه آمیز است.

فقرا آسیب پذیرند و در مقابل بورژواها در مقابل پدیده های طبیعی پوست کلفت ترند...

بورژوازی نمرده است . مرده است؟

بورژوازی پوست کلفت تر از این حرفهاست که به آسانی بمیرد. بورژوازی تمام امکانات، تمام قدرت و تمام ثروت را دارد که بتواند نمیرد !

بورژوازی نابود نمی شود، آن هم به وسیله  شکم های گرسنه...

  نظرات ()
کته کولویتز _ Käthe Kollwitz نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٠

کته کولویتز، هنری که فریاد زد: «نه!»*

 

 هنر کته کولویتز در زمانه‌ای پرآشوب، در درازنای رنج و عذاب شکوفا شد و همپای اختناق رشد کرد. امروز او را  از برجسته‌ترین هنرمندان قرن بیستم می‌شناسند. این  نقاش  ۶۵ سال پیش در ۲۲ آوریل ۱۹۴۵ درگذشت.

 

کته کولویتز در ۸ ژوئیه ۱۸۶۷  در کونیگزبرگ در قلمرو پروس پا به جهان گذاشت. از کودکی در نقاشی و طراحی استعدادی شگرف نشان داد و به آموزش فنون کنده‌کاری و پیکرسازی پرداخت. در ۱۸ سالگی  در کلاس‌های "انجمن هنرمندان" هنر طراحی را  آموخت، و با هنرمندان نامی دوران آشنا شد.

کته، که نام خانوادگی اصلی او اشمیت بود، پس از پایان تحصیلات هنری در ۲۴ سالگی در برلین با پزشک جوانی به نام کارل کولویتز ازدواج کرد و نام خانوادگی همسر را گرفت. در سال ۱۸۹۲ نخستین پسر او هانس و در سال ۱۸۹۶ دومین پسر او پتر به دنیا آمد. پتر در ۱۸ سالگی در جبهه جنگ جهانی اول کشته شد و فقدان او ضربه‌ای سنگین بر مادر وارد آورد.

 کته کولویتز در دورانی پرآشوب زندگی می‌کرد. اکثریت جامعه در فقر و محرومیت به سر می‌بردند و هر اعتراضی به ظلم و تبعیض با سرکوب خشن روبرو می‌شد. کولویتس به زودی دریافت که خاموشی یا بی‌طرفی در چنین شرایطی ناممکن است. متوجه شد که خاموشی در برابر بی‌عدالتی‌ها، گناهی نابخشودنی است، هرچند که اعتراض با کیفری سنگین روبرو شود.

کته کولویتز از آغاز آفرینش هنری تصمیم گرفته بود در کنار محرومان و ستمدیدگان قرار گیرد و بهای آن را نیز با فشارهای روحی و جسمی و حرفه ای بپردازد. او تعهد اجتماعی و اعتراض به نابرابری ها و ناروایی ها را گوهر آفرینش هنری می دانست.

او از حدود سی سالگی، علاوه بر تدریس در آموزشگاه‌های هنری، طراحی و نقاشی و مجسمه‌سازی را به صورت حرفه‌ای دنبال ‌کرد. نخستین مجموعه از سری طرح‌های او زیر عنوان "قیام بافندگان" در سال ۱۸۹۸ به نمایش گذاشته شد و توجه فراوانی جلب کرد: زحمتکشان و محرومان جامعه، فریاد خشم و خروش خود را در آثار او منعکس دیدند. در برابر، حاکمان و قلدران نیز به نیروی شگرف تهییج و بسیجندگی در آثار او پی بردند.

در زمانه‌ای که سراسر جامعه در کوران جنگ و نبرد طبقاتی می‌سوخت، هنر کولویتز الگوی روشنی بود که مبارزات زحمتکشان، طبقات محروم و ستم‌زده را همراهی می‌کرد. او در آثار بی‌شمار خود نشان داد که محرومان جامعه باید برای رسیدن به دو هدف بزرگ، یعنی صلح و عدالت متحد شوند، زیرا همان هیئت حاکمه که از زحمتکشان بیرحمانه بهره‌کشی می‌کرد، در سودای نفع بیشتر فرزندان آنها را به جبهه‌های بی‌ترحم می‌فرستاد تا به سان گوشت دم توپ به خاک و خون کشیده شوند.

او پشتیبانی از صلح و مردم بی‌دفاع را وظیفه اصلی هنر می‌دانست.  به جای پیروی از سرمشق‌های هنر فرمایشی و رسمی، که در تابلوهای فاخر و رنگین، مفاخر تاریخی و ناسیونالیستی را تبلیغ می‌کرد، به هنری اصیل، ساده و بی‌پیرایه روی آورد که برای زحمتکشان پیام روشنی داشت و آنها را به مقاومت در برابر زور و ستم فرا می‌خواند.

در شرایطی که فرماندهان جاه‌طلب به تأسی از زمامداران آزمند، در شیپور جنگ می‌دمیدند، نیروهای چپ‌گرا، به ویژه احزاب سوسیالیست و کمونیست با ورود امپراتوری پروس به جنگ جهانگیر مخالفت می‌کردند. کولویتس روز به روز خود را به این نیروها نزدیک‌تر می‌دید و از فعالیت آنها در برابر قدرت رو به رشد ارتشیان حمایت می‌کرد.

هنگامی که محافل راست افراطی در ژانویه سال ۱۹۱۹ روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت، دو رهبر نامدار جنبش کارگری را به قتل رساندند، کته کولویتس در رشته‌ای از طرح‌ها و گراورهای نیرومند، این جنایت را محکوم کرد.

پس از پایان جنگ جهانی اول، که به شکست امپراتوری پروس ختم شد، رکود اقتصادی در آلمان بالا گرفت. هر روز گروه بزرگتری از مردم به فقر و فلاکت فرو می رفتند و به صف کارگران بیکار، مادران بیوه، فرزندان یتیم و گرسنه می‌پیوستند، و در کنار آنها سوداگران و سرمایه‌داران بر ثروت بی‌حساب خود می‌افزودند.

تأسیس جمهوری وایمار فرصتی بود تا آینده‌ی کشور بر پایه‌هایی دموکراتیک استوار شود، اما در افق خطری تازه نزدیک می‌شد: چکمه‌پوشان جامه‌قهوه‌ای زیر پرچم ناسیونال سوسیالیسم و رهبر آن آدولف هیتلر متحد می‌شدند. او این خطر را به موقع دید و در فراخوانی از احزاب سوسیالیست و کمونیست، که در رقابتی بیهوده درگیر شده بودند، درخواست کرد که با هم در برابر راست‌گرایان متحد شوند. در جبهه‌ی آشفته و چندپاره‌ی چپ آلمان متأسفانه برای چنین فراخوانی گوش شنوا وجود نداشت.

پس از تسلط حزب نازی در سال ۱۹۳۳ پی‌گرد وسیع هنرمندان و روشنفکران مستقل و آزاداندیش شروع شد. هزاران هنرمند و نویسنده یا به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شدند و یا در گریز از وحشت نازی کشور را ترک کردند. عده اندکی که در کشور مانده بودند، به سکوت و انزوا محکوم شدند. کته کولویتز یکی از آنها بود، که از فعالیت هنری یکسره محروم شد. او که برلین، پایتخت رایش سوم را ترک کرده بود، در سال‌های پیری در اندوه و تنهایی رنج می‌برد، در سکوت طراحی می‌کرد و به امید پایان یافتن جنگ روزها را می‌شمرد.

کته کولویتز ۲۲ آوریل ۱۹۴۵ تنها چند روز پیش از پایان جنگ جهانی دوم در موریتس‌بورگ (در نزدیکی شهر درسدن) زندگی را بدرود گفت.

* این نوشته از اینجا  بر گرفته شده است.

 در ویکی پدیا

کته کولویتز

  نظرات ()
" پاییدن بر عبث" نگاهی به نمایشنامه در انتظار گودو_ ساموئل بکت نویسنده: - شنبه ۱۳۸٩/۳/۱٥

پاییدن بر عبث*

 نگاهی به نمایشنامه در انتظار گودو_ ساموئل بکت

 

ساموئل بکت می­گوید،" آنگاه که خسته شدی، آنگاه که از پای در آمدی، مهم نیست. بازمقاومت کن، بازبجنگ و شکست بخور. این بار، شکست بهتری خواهی خورد."

در واقع همیشه شکست خواهی خورد و شکست خوردن سرنوشت محتوم بشریت است. اما برای همین شکست دوباره خوردن نیز، باز باید تلاش کرد و خسته نشد. چرا که جز این راهی وجود نخواهد داشت.

در جهانی که بنیان آن بر پوچ بودن گذاشته شده، در واقع، تلاش کردن، خسته شدن و از پی آن دوباره تلاش کردن، کنش­هایی بیهوده و پوچ اند که راه به جایی نخواهند برد، اما تنها دستاویزهای زندگی و زنده ماندن هستند که در عین حال، گریزی  از آنها نیز، متصور نیست.

" در انتظار گودو" به گونه­ای تراژیک و در عین حال مضحک این وضعیت و سرنوشت محتوم انسان را (شاید در جهان کنونی) ترسیم کرده است، که در عین فرسودگی و خستگی و رسیدن به پوچی، همچنان مذبوحانه به دستاویز امیدهای واهی، دلبسته و هم چنان آرمانگرا و قهرمانگرا دل به منجی ای سپرده  که در نهایت، جز ماهیتی پوشالی، چیز دیگری برای ارایه کردن نخواهد داشت.

حکایت در اینجا، حکایت ناتوانی مطلق انسان است و امید بی سرانجامش به بهبودی. امیدی که تنها موجب تداوم زیستن اش شده و بوسیله آن، توانسته شرایط سخت و دشوار را تاب بیاورد و بر خود هموار کند. تصویر در اینجا، ترسیم وضعیت دردناک بشر است در پیچ و خم زیستن.

دو انسان، که به ادعای خودشان روزگاری زندگانی خوب و آسوده  داشتند، اکنون در وضعیتی دشوار، که ما نمی دانیم، دلیل  دشوار شدن وضعیت بر آنان چه بوده، تنها راه چاره را در انتظار آمدن  شخصی که دقیقا نمی دانند کیست و چکاره است و چگونه انسانی است و از او چه می­خواهند  و او چه چیزی برای ارایه دادن  به آنها دارد، می­دانند. تنها تصوری، که آنهم نه به صورت یقین، بلکه به شکل استفهام آمیز از خواسته خود از او دارند، این است: " یک جور دعا؟"، " یک تضرع مبهم؟"

 

ولادیمیر- خوب؟ می­گویی حالا چکار کنیم؟

استراگون- من می­گویم هیچکاری نکنیم، خطرش کمتر است.

ولادیمیر- صبر کنیم ببینیم او چه می­گوید.

استراگون- کی؟

ولادیمیر- گودو.

استراگون- خوب فکری است.

ولادیمیر- صبر کنیم اول تکلیفمان روشن شود.

استراگون- از طرف دیگر تا تنور گرم است باید نان را چسباند.

ولادیمیر- من دلم می­خواهد ببینم او چی پیشنهاد می­کند، آن وقت یا قبول می­کنیم یا رد می­کنیم.

استراگون- ما اصولا چی ازش خواستیم؟

ولادیمیر- مگر تو آنجا نبودی؟

استراگون- لابد گوش نمی­دادم.

ولادیمیر- چیز مشخصی که نخواستیم.

استراگون- یک نوع دعا.

ولادیمیر- یک تقاضای مبهم.

استراگون- آن وقت او چی جواب داد؟

ولادیمیر- گفت تا ببینم.

 استراگون- گفت قولی نمی­توانم بدهم.

ولادیمیر- گفت باید فکرش را بکند.

استراگون- تو حانه­اش با خیال راحت.

ولادیمیر- با خانواده­اش مشورت کند.

استراگون- با دوستهاش

ولادیمیر- با نماینده­هاش

استراگون- با طرفهاش

ولادیمیر- دفترهاش را ببیند

استراگون- حساب بانکی اش را ببیند

ولادیمیر- تا بعد تصمیم بگیرد

استراگون- معمولش همین است

ولادیمیر- غیر از این است؟

استراگون- گمان کنم همین است.

ولادیمیر- من هم گمان کنم.

 

نمایشنامه در انتظار گودو، شکل گرفته از دو شخصیت اصلی به نامهای استراگون و ولادیمیر است که در انتظار منجی خود، گودو زمان زیادی را سپری کرده­اند. اربابی به نام پوتزو و برده او به نام لاکی و پسرک پیام آور از جانب گودو، شخصیتهای دیگر  نمایشنامه­اند.

بکت، به عینه، وضعیت کل زندگی تمام انسانها را در قالب این چند شخصیت بازتاب داده و در عین حال عبث بودن و پوچی رفتارهای آنها و موقعیت هایشان را به رخ خواننده کشانده است. زندگی ولادیمیر و استراگون در تکراری مدوام و انتظاری بی پایان خلاصه شده و زندگی پوتزو و لاکی  نشان دهنده تداوم موقعیت انسانی است که برده وار تن به یوغ قدرت داده و هیچ خلاصی ای، از آن متصور نیست.

آینده دو انسان منتظر، گاه نومید و گاه امیدوار، در گرو دستان گودوست . گودویی که شاید بتواند خواسته آنها را با حفظ تمام دور اندیشی­ها و حساب و کتابهایش و حفظ منافع و موقعیتش، بر آورده کند. آینده­ای که آنها امید دارند از امروزشان بهتر باشد. در حالی که پوتزوی ارباب نه در انتظار گودوست و نه آینده اش در گرو آمدن او، چرا که با اتکا به قدرت و ثروتش، مهار سرنوشت خود و سرنوشت برده­اش لاکی را در دست دارد.

هر یک از شخصیتهای نمایشنامه، نمادی از وضعیت و موقعیت متفاوت انسانها در دنیای هستی است. ولادیمیر و استراگون نماینده انسانهایی با سطح آگاهی متفاوت، اما مشترک در تنهایی و درماندگی و انتظار و معتقد به آرمان و قهرمان هستند. انسانهایی که به بهبود وضعیت  و تغییر سرنوشت خود امیدوارند، اما ناتوانند و به نیروی نجات بخشی، خارج از وجود خود معتقدند و نمی خواهند باور کنند که این امیدشان، امیدی پوچ و واهی است.

پوتزو نماد قدرت و سرمایه است و لاکی سمبل انسانهای تحت ستمی، که به ظلمی که در حقشان روا شده، گردن نهاده و تسلیم شده­اند و آن را چون سرنوشتی محتوم برای خود پذیرفته­اند، بی آنکه هیچ گونه تلاشی برای رهایی و نجات خود کرده باشند.

لاکی، برده بخت برگشته­ای است که ارباب متمول وقدرتمند، آشکارا بر او حکمروایی می­کند و هر چند اگر لاکی به ماهیت ظالمانه ارباب، واقف باشد، اما چه چاره­ای غیر از برده بودن و برده­ی خوب و مطیع و فرمانبر بودن دارد؟ سرنوشت محتوم او، قرنهای قرن در برده بودن و برده باقی بودن خلاصه شده و گواه این سالیان دور و دراز بردگی گیسوان دراز و سپید لاکی است که از زیر کلاهش بیرون ریخته می­شود. بردگی دور و درازی انسانهایی که همواره استخوانهای پس مانده از غذای اربابان را جویده و تمام سعی و تلاششان در بدست آوردن دل ارباب و خوش خدمتی برای او بوده، تا بتوانند موقعیت برده بودنشان را، همچنان حفظ کنند.

البته استراگون و ولادیمیر، نه برده، که انسانهایی آزاد هستند. اما آزادی آنها، نتوانسته امکانی برای سیر کردن شکمشان را فراهم کند. زندگی آنها آنچنان سخت است که نه جایی برای خوابیدن راحت و نه چیزی برای سیر کردن شکم دارند.  در شرایطی که خوردن یک دانه هویج اهدایی از طرف ولادیمیر به استراگون، به مثابه شکم سیر کن لذت بخشی است، پس جای شک نخواهد بود اگر او استخوانهای ته­مانده­های غذای اربابی پوتزو را، همچون مائده­ای بهشتی تلقی کرده و با حرص و ولع بجود.

در اینجا می توانیم از خود بپرسیم، که آیا انتظاری را که ولادیمیر و استراگون برای آمدن گودو می­کشند، در نهایت به ختم شدن و گره خوردن سرنوشتشان به سرنوشت لاکی نخواهد بود؟

هر چند که آنها معتقدند که در قبول و یا رد پیشنهاد­های احتمالی گودو، آزاد و مختارند. اما این به نظر تنها یک شعار و یک ژست برای رد کردن اجبار ناگزیرشان در پذیرش  خواست­های گودو و اثبات داشتن حق نظر و رای برای خودشان است. در حالی که می بینیم تمام سرنوشت و زندگی آنها تنها در آمدن گودو خلاصه شده است و آنها هیچ چاره­ای به جز انتظار و هیچ راه نجات دیگری برای رهایی از موقعیت و وضعیتشان ندارند. بنا براین بسیار بدیهی است که آنها بی چون و چرا مجبور به پذیرش هر آنچیزی هستند که گودو برایشان در نظر گرفته است.

آیا بکت نخواسته است بگوید، که در جهان کنونی، یا باید ارباب بود یا برده، و اگر هیچکدام از اینها نباشی، انسانی خواهی بود که در نهایت ناتوانی و چشم امید به صاحبان قدرت( اربابان) خواهی داشت، و سرنوشتی محتوم که نمی تواند غیر از بردگی  آنان باشد.

آیا بکت نخواسته است بگوید، که آزاد بودن و آزاد زیستن، امری محال و دور از دسترس  و غیر ممکن است و آزادی تنها با داشتن سرمایه و به تبعش قدرت، امکان پذیر است.

آیا او نخواسته است بگوید که این جهان و فرمانروایی آن و ارباب بودن، با اتکا به سرمایه و بر پایه ستمکاری استوار است.

پوتزو می­گوید:" انگار باربر برای من قحط است! اطلس، پسر ژوپیتر!"

او با اتکا بر ثروت و اقتدارش، خود را خدایی می­داند که قادر به انجام هر کاریست و برای توجیه موقعیت و رفتار خود، معتقد است که جهان و سرنوشت انسانها، همچون کمیتی غیر قابل تغییر  و ثابت است. و بر مبنای این اصل قدرت و فرمانروایی جمعی بر جمعی دیگر و بردگی، همواره وجود خواهد داشت. اگر پوتزو ارباب نباشد و لاکی برده­ی او، حتما گودو ارباب خواهد  بود و استراگون و ولادیمیر بردگانش.

 به اعتقاد پوتزو، اشک در جهان کمیتی ثابت دارد و هر گاه کسی دست از گریستن بردارد، در جایی دیگر کسی خواهد گریست. در مورد خنده هم همین طور است. پس بهتر است از زمانه خود بد گویی نکنیم. هیچ نسلی از نسل دیگر بدبخت تر نیست.

منطق پوتزو، منطق راه بستن بر هر گونه اعتراض و واکنش نسبت به وضعیت موجود است. او با ثابت و یکسان و غیر قابل تغییر دانستن همه چیز، بر قدرت مداری و ستمگری خود مهر  توجیه پذیری و غیر قابل اجتناب بودن  شرایط و موقعیت را، می­زند. در قاموس و منطق او تغییر وجود ندارد. همه چیز با دوام و پایدار است . تنها  انسانها هستند که جای خود را در این شرایط به دیگری واگذار می کنند . اما برده ها جانشین برده­ها و اربابان جانشین اربابان خواهند شد.آنچه که پا بر جاست کمیت ثابت و نظم قانونمند ثبات،  در جهان است.

تنها ولادیمیر و استراگون، دو انسان آواره، سرگردان و تنها و بی چیز، به تغییر، و دگرگون شدن وضعیت شان، دل خوش کرده ­اند و خواسته­اند قانون پایداری موقعیتها و شرایط را نقض کنند.

ساموئل بکت نمایشنامه در انتظار گودو را در سال 1949 نوشته است. بی تردید او نمی توانسته نسبت به جریانات و تحولات سیاسی و اجتماعی دورانش بی تفاوت بوده باشد. شخصیت پوتزو در نمایشنامه او نماینده و سمبل اقتدار و سلطه ای است که در ظاهر مدعی مهربانی و رعایت اصول اخلاقی نسبت به زیر دستانش است. او در ظاهر به تساوی و آزادی انسانها و در باطن به برده بودن جمعی برای جمع دیگر، معتقد است.

در جایی خطاب به استراگون و ولادیمیر می­گوید:" ولی خب انسان که هستید. شما هم از همان نوع خود من هستید. از همان نوع پوتزو. خداوند انسان را به صورت خود آفرید."

 

این همان منطق به ظاهر یکسان بینانه و برابر خواهانه، اما مزورانه و ریاکارانه­ی اربابان و صاحبان قدرت است. آنها همواره  برای پیش بردن مقاصد خود با نقابی انسان دوستانه  وارد می­شوند. در گفتارشان به برابری و مساوات و همسانی معتقدند، اما در عمل  نقیض این مدعا را به اثبات می­رسانند و بوسیله اعتقاد به ثابت بودن کمیت هر چیز در دنیا، که در واقع تحمیل یک نوع جبر حاکم بر سرنوشت نوع بشر است، بر عده­ای سلطه خود را اعمال می­کنند. تغییر ناپذیری و ثبات در جهان هستی، یعنی جبری که از ابتدا، بر سرنوشت انسانها حکم رانده است.

پوتزوی ارباب، آنچنان خود را عادل و منصف و دمکرات تصورکرده و جلوه می­دهد، که وقتی استراگون از او در مورد خوردن استخوانهای پس مانده­ی غذایش می­پرسد، در پاسخ می­گوید، علی اصول استخوانها به این حمال می­رسد، بنابراین از او باید پرسید.

ریاکاری انساندوستانه اربابانی که می­تواند سمبل خصوصیات تمام رژیمهای استعمار گر و سلطه طلب و دیکتاتورو به ظاهر بشردوست باشد.

او مقابل پرسشی که ولادیمیر و استراگون  در مورد دلیل عدم استراحت لاکی می­کنند، می­گوید: او حق این کار را دارد، ولی خودش مایل به این کارنیست. یعنی می خواهد به نوعی خوش خدمتی و جلب نظر کند تا نگهش دارم.

با این گفتار، پوتزوی ارباب و صاحب قدرت و در بند کشنده لاکی، خود را شخصی جلوه می­دهد که برای برده­اش، اختیار، آزادی، حق رای و حق فکر و حق انتخاب  و آزادی اراده، قایل است و اگر رفتار لاکی مبنی بر اثبات این ادعا نیست، در واقع بواسطه تمایلات فردی اش  است.

پوتزو با خشنودی مطلق از رفتار خود، نسبت به هرکسی، به سر می­برد. او از ولادیمیر و استراگون می­پرسد:" کاری هست که بتوانم به سهم خود برایتان انجام دهم؟ " و نیز از خودش می­پرسد:" کاری هست که من بتوانم برای خوشحال کردن اینها انجام بدهم. استخوانها را که به آنها دادم. از این در و آن در برایشان صحبت کردم، در مورد هوای گرگ و میش غروب توضیح دادم، ولی این کافی ست؟ همین است که آزارم می­دهد؟ آیا این کافیست؟... قطعاً."

او به طور مطلق قادر به فهم و درک نیاز واقعی آن دو نفر نیست. پوتزوی ارباب یا نمی­فهمد و یا نمی­خواهد که بفهمد. او نماد شکل مدرن استبداد و سلطه گری ست، که  در عین تحت سلطه داشتن همه سطوح و اجزای زندگی انسانها، به نوعی خود را منجی آنها در بر آوردن نیازها و خواسته­هایشان می­داند. پوتزو، هم می­تواند استالین و هم شکلی از جامعه به ظاهر دمکراسی، در غرب باشد. فراموش نکنیم که بکت، نمایشنامه در انتظار گودو را در میانه اوج جنگ سرد میان بلوک شرق و جهان غرب نوشته است.

 اساس عملکرد و کنش ها ی پوتزو، بر پایه فریب استوار است. فریبی که ظاهرا مساوات  و برابری نوع انسان را معتقد است و این فریب، چه بسا همان سرابی است که ولادیمیر و استراگون ، به آن دل خوش کرده­ و سرنوشت خود را در سایه آن رقم زده­اند.

آیا اگر انتظار آنها به پایان رسد و گودوی ارباب، به نزد آنها بیاید، چه چیزی در زندگیشان تغییر خواهد کرد، و محتمل است که سرنوشتی بهتر از سرنوشت لاکی در انتظارشان باشد؟ گودویی که گاهی بنا بر گفته­ی پسرک پیام آور، برادرش را که مسول چراندن گوسفندهاست، کتک می­زند. در گفتگویی میان آن دو با پسرک، از او می­پرسند: به اندازه کافی به تو غذا می­دهد و او می گوید، بله. وبعد در مقابل اینکه می پرسند، آیا تو از وضعیت خود راضی هستی یا نه، پسرک نمی داند. نمی داند که آیا از شرایط خود  راضی است یا نه.

در پرده اول نمایشنامه، پوتزو ولاکی هر دو قبراق و سرحال  هستند. لاکی بوسیله بر سر گذاشتن کلاهش، قادر است که با دستور ارباب، با صدای بلند فکر کند. در پرده دوم، پوتزو کور و لاکی کر شده اند.

لجام گسیختگی و تدوام و پیشروی قدرت،  بی تردید کوری  و چشم بستن بر هر چیز را موجب ­می­شود ، هر چند که ناتوانی  نیز از تبعات اجتناب ناپذیر آنست .اما ناتوان شدن ارباب خدشه ای به قدرت او وارد نکرده و او همچنان موقعیت خود و سلطه اش بر لاکی را بدست دارد، حتا اگر در آستانه مرگ و نابودی باشد. اما تداوم و روند بردگی محتوم لاکی،  به تدریج، او را از فکر کردن و بیان آن محروم کرده است. لاکی کلاه خود، که ابزار فکر کردنش بوده از دست داده است و در کنارش با لال شدن، از بیان فکرش نیز محروم گشته است.

هر دوی آنها، چه ارباب و چه برده، ناتوانتر از قبل شده­اند . اما موقعیت و ارتباط میان آنها همچنان ثابت و بدون تغییر مانده است.

زمان، گویی زمان درازیست که سپری شده و آن دو همچنان در انتظارند که گودو، فردا حتما خواهد آمد. راه آن دو، راه یکسانی نیست. هر کدام از آنها باید به راه خودش برود، اما وجه اشتراکی که آنها را به هم پیوند داده، انتظارشان است. انتظاری بی پایان، مداوم، مستمر و پایدار، اما در واقع عبث.

گودو در نهایت اربابی است که نمی­تواند ستمگر نباشد، اما می تواند دم از مساوات و برابری و عدالت و نیکی نیز بزند. اربابی که  می تواند به نوبه خود، در قبال دادن استخوانهای پس مانده غذایش به آنها، آزادی آنها را بگیرد. اربابی که تنها در خیال و تصوری واهی، ایده آل ترین و مطلوب ترین شرایط ممکن را برای آنها ایجاد خواهد کرد.

اما  تصویر ایده آل ترین شرایط ممکن چیست؟ و این پرسشی است که منتظران(ولادیمیر و استراگون)  قادر به پاسخش نیستند.

در انتظار گودو، اوج استیصال آدمی و وابستگی او به قدرت است. قدرتی که در قبال سیر کردن شکم، سرنوشتت را در دستان خود می­گیرد. این  بیان اوج ناتوانی انسان و پوچ بودن هر گونه تلاشی برای تغییر وضعیت موجود و به سرانجاتم نرسیدن هر گونه آرمانی و پوشالی بودن هر قهرمانی، است.

شاید بکت خواسته است بگوید، قهرمانان مرده­اند. هیچ نجات بخشی، در کار نیست و هیچ امیدی به فرجام نخواهد رسید. شکست  در انتهای هر ماجرایی است. اما پایانی هم در کار نیست.

منصوره اشرافی_ 15 خرداد 1389

* عنوان مطلب بر گرفته از شعر نیما یوشیج است.(دست ها می سایم / تا دری بگشایم / بر عبث می پایم /که به در کس آید)

در انتظار گودو_ ترجمه نجف دریا بندری

___________

این یادداشت در سایت ادبی والس نیز درج  شده است.

  نظرات ()
یک داستان _ "موسسه نقد حرفه ای" نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/۱۱

موسسه نقد حرفه ای

 

صداقت مرام، هنرمندی تمام عیار بود. تمام هم و غم  زندگیش را صرف اعتلای هنرش کرده بود و همه دار و ندار و سرمایه عمرش چند کتاب چاپ شده و انبوهی دست نویس که در گوشه اتاقش خاک خورده، رویهم تلنبار شده بود.

کتابهایش در محافل و مجالس ادبی با بی اعتنایی مواجه شده  و  چندان روی خوشی به آثارش نشان داده نشده بود، چرا که صداقت مرام در هیچ باند و دسته و گروه و مسلکی جای نداشت .

صداقت مرام تنها و تنها، اما همچنان تازه نفس  می نوشت و می نوشت و کاری هم به این نداشت که دیگران چه رفتاری با او دارند. نظراتش را هم بدون هیچگونه تعارف با دیگران، صریح و رک و پوست کنده بیان می­کرد. اهل هیچ نوع بده بستان و نان قرض دادن به کسی هم نبود.

یک ظهر تابستانی، هنگام نهارخوردن با دخترش، وقتی داشت برایش قضیه تلفن کذایی را تعریف می­کرد، به ناگاه این فکر به مغزش خطور کرد. در واقع همه چیز از تلفنی شروع شد که از او درخواست نوشتن نقدی بر کتابی تازه منتشر یافته، شده بود.

صداقت مرام همیشه در اینگونه مواقع سخت دست و پایش در پوست گردو قرار می گرفت. اگر خواهش و تقاضای  انجام گرفته را، علنا رد می کرد، بسیاری از او رنجیده می شدند. اگر تقاضایشان را پاسخ مثبت می­داد، وجدانش معذب بود و دست و دلش آنچنان که باید و شاید رها نبود تا بتواند مطابق خواست خودش بنویسد.

اما اکنون، با این فکر که همچون نوری تابان به مغزش خطور کرده بود، به آسانی می توانست تکلیف خودش را با همه  و نیز با خودش روشن کند. بنا براین بدون هیچگونه درنگی دست به کار شد.  اول از همه تهیه مکان مناسب، بعد هم اسم مناسب ( که البته دخترش موقع نهار، اسم مناسب را پیشنهاد کرده بود و صداقت مرام هم همان را برگزید)، بعد به ثبت رساندن موسسه و سپس افتتاح و اعلام موجودیت و در نهایت تبلیغات اینترنتی و کاغذی.

 و این چنین شد که "موسسه نقد حرفه ای"  به منصه ظهور رسید. هر چند که صداقت مرام  بعنوان مدیر موسسه سابقه درخشانی در نقد ادبی برای خود بهم زده بود، اما این به تنهایی کافی نبود. او با تمام شاعران ، نویسندگان و دیگر اهالی ادبیات یک به یک تماس گرفت و اعلام کرد، که موسسه تازه تاسیس شده اش آماده ارایه هر گونه خدماتی برای آنهاست.

آگهی و برشورهای تبلیغی  را بدین شکل منتشرکرد:

" موسسه نقد حرفه ای" اولین موسسه تخصصی و منحصر به فرد نقد در تمام دنیاست، که با بهره­گیری از منتقدان شناخته شده و حرفه­­ای، آثار ادبی شما را مورد نقد- تحلیل و بررسی قرار می­دهد و بدین وسیله آنها را به مخاطبان خاص و عام شناسانده و ارزش واقعی اثر را بر همگان آشکار می­کند.

شما نویسنده و هنرمند گرامی، برای اینکه اثرتان مورد "نقد حرفه­ای و کارآمد" قرار گیرد، می­توانید با انتخاب یکی از گزینه­های زیر و واریز نمودن مبلغ متناسب با آن گزینه به شماره حساب 818 بانک "هنر آفرین" به نام آقای صداقت مرام و ارسال رسید بانکی  در عرض کمتر از یک هفته نقد مورد نظر خود را طبق گزینه انتخاب شده­تان، دریافت کنید.

لیست  پیشنهادی

1_ نقد خنثی   به مبلغ 50 هزار تومان

2_ نقد بی طرفانه  به مبلغ  70 هزار تومان

3- نقد تخصصی و علمی  به مبلغ  دویست هزار تومان

4 نقد شک بر انگیز  به مبلغ  هشتاد  هزار تومان

5_ نقد عامیانه به مبلغ سی هزار تومان

6_ نقد تشویقی به مبلغ صد هزار تومان

7_ نقد موشکافانه و تخصصی و تبلیغی و کاملا حرفه ای به مبلغ  سیصد هزار تومان

8_ نقد مخصوص و ویژه موسسه به مبلغ پانصد هزار تومان

 لازم به ذکر است که در صورت اضافه شدن  چاشنی"  کاملا مثبت بودن نقد"به هر مورد از نقدهای فوق الذکر، مبلغ  ده هزار تومان اضافه خواهد شد.

 حیطه انتشار نقد ها نیز، در نشریات کاغذی و یا اینترنتی و یا هردو متفاوت است که این مورد با توافق طرفین مبالغی به قیمتهای بالا افزوده خواهد شد.

____

 

بدین ترتیب، موسسه نقد حرفه ای با مدیریت صداقت مرام آغاز به کار کرد. از همان روز اول، تلفن های بسیاری به او شد و در مورد چگونگی کار موسسه  و یا چک و چانه زدن بابت نرخها، گفتگوهای زیادی رد و بدل شد. اما تنها وجه مشترک میان همه این تماس ها با موسسه، در این بود که جمیعا و به اتفاق، خواستار نوشتن نقد بر کتابهایشان بودند.

صداقت مرام، وقتی با این هجوم بی سابقه تقاضا مواجه شد، دریافت که برای ادامه کار موسسه نیاز به استخدام چند و چند نفر منتقد حرفه­ای و غیر حرفه ای بعنوان کارمند دارد، چرا که با یک حساب سر انگشتی متوجه شد که خود به تنهایی از پس این همه متقاضی بر نخواهد آمد. بنابراین با دوستانش، صادق نیا، پاک نظر و خلوصی تماس و آقای دستمالچی را هم بعنوان فرد ذخیره در نظر گرفت. 

صداقت مرام کار خود را به رتق و فتق امور موسسه و نظارت بر کار کارمندان و البته، نوشتن نقدهای مخصوص و ویژه موسسه، منحصر کرد. خلوصی معتقد بود که نوشتن نقد، در قبال دریافت پول، کار درست و شرافتمندانه ای نیست، اما صداقت مرام او را قانع کرد که این، فقط تبدیل شکل معامله پایا پای به نوع مدرن و امروزی آنست. او دلیل آورد که، مگر منتقدان تاکنون در برابر نان قرض دادن و قرض گرفتن به نویسندگان، در مورد کتابهایشان مطلب ننوشته­اند؟ حالا در عوض اینکه فلان نویسنده از شهرستان خودش برایمان روغن و کره و مرغ و خروس، بواسطه تشکر و اظهار دوستی ، بیاورد و یا این یکی نویسنده، ما را به  فلان کافی شاپ  در فلان برج دعوت کند و یا یکی دیگر کارمان را در فلان اداره راه بیندازد و یا یکی دیگر در فلان جا تملق و چاپلوسی مان را بکند و یا اینکه دیگری...،چه اشکالی دارد که ما، در قبال اینگونه رفتارها، وجه آن را دریافت کنیم؟ این روش آیا شرافتمندانه تر نیست؟ چرا که از همان ابتدا همه چیز صادقانه و رو راست و بر طبق صداقت مطرح شده و دیگر، ارتباطهای مزورانه در قالب دوستی­های مصلحتی وجود نخواهد داشت.

خلاصه، صداقت مرام توانست خلوصی را قانع کند و خلوصی هم مانند صداق نیا و پاک نظر، چون منبع در آمد دیگری برای گذران زندگی نداشت، این امر را قبول کرد. وانگهی، چه چیز از این بهتر که آدم بتواند از راه قلم اش نان بخورد.

با شروع و گسترش فعالیت موسسه، اوضاع ادبی هم رو به بهبود گذاشت و هر روز در چندین نشریه  مختلف چندین نقد به شکلهای گوناگون عرضه می شد. همین امر باعث رونق بازار کتاب  و کار ناشران شد، چرا که هر نویسنده­ای ، وقتی بابت چاپ کتابش می بایست مبلغی هنگفت را از جیبش بپردازد، لااقل دلش خوش بود که این موسسه در مرحله بعدی، شاید بتواند قدری از آن پول را به او برگرداند.

از طرف دیگر، صداقت مرام با این ابتکار خود توانسته بود از زیر بار خجالت تقاضاهای مکرر دوستان و اشنایان، بابت نوشتن نقد، خلاص شود و به جای اینکه با دست رد زدن به سینه آنها، برای خودش دشمن تراشی کرده، همه را به خود نزدیکتر کند. اوضاع مالی اش هم که بهبود یافته بود و دیگر دغدغه های سابق و غم نان و غیره را نداشت که او را از دل و دماغ و نوشتن باز دارد.

کار، روزبروز رونق بیشتری می­گرفت و صداقت مرام در فکر استخدام کارمندان بیشتری بود. وانگهی لزوم درجه بندی کارمندان  استخدامی هم، احساس می شد. او نقدهای تخصصی و علمی را به کارمندان باسابقه خود و نقدهای خنثی و بی طرفانه و عامیانه را به کارمندان تازه کار سپرد.

یکی از روزها تلفنی به او شد و شخصی که خود را احقاقی معرفی کرد، درخواست نوشتن نقدی سراسر منفی و مغرضانه برای کتاب تازه انتشار یافته رقیب ادبی اش را کرد. صداقت مرام به آن شخص توضیح داد که موسسه آنها نوشتن این نوع نقد را در حیطه عملکرد خود نگنجانده است و از او عذرخواهی و در قبال انجام چنین تقاضایی اظهار شرمندگی کرد. اما آن شخص با بیان اظهاراتی صداقت مرام را قانع به انجام چنین کاری کرد.

احقاقی برای صداقت مرام گفت که چندین سال قبل کتابی منتشر کرده و چون در هیچ دسته و باند و گروهی نبوده، با وجودی که کتابش ارزشمند و در نوع خودش بی نظیر بوده، اما  بی اعتنایی ها و اظهار نظرهای منفی و مغرضانه که ثمره حسادت ورزی رقیبانش بود ، او را به کلی نومید کرده و از صحنه ادبی به حاشیه راندند. حال او می خواست از این روش نامردانه ای که آنها در مورد او اعمال کرده بودند، انتقام بگیرد.

صداقت مرام به ذهنش رسید که کتاب این شخص را خوانده بود و همان موقع نیز از این نوع رفتار با این کتاب، بسیار ناراحت شده و حدس زده بود که باید کاسه­ای زیر نیم کاسه باشد. بنا براین احقاقی را به دفترش دعوت کرد و پس  از ساعتها گفتگو، احقاقی تبدیل شد با کارمند تازه صداقت مرام. به نظر صداقت مرام وقتی که حق با احقاقی است و موسسه او هم، امکانات لازم را در اختیار دارد، چرا که نه؟ و چرا حرکت زشت آنها را که در گذشته انجام داده­اند، اکنون پاسخ ندهد؟

به این ترتیب دو کار در دستور عمل قرار گرفت، اول نوشتن چند نقد مخصوص و ویژه موسسه در مورد کتاب احقاقی و دوم نوشتن چندین نقد منفی برای رقبیان او. و نقد منفی هم در شاخه جدید از کارهای موسسه قرار گرفت و با توجه به انواع مختلف آن که عبارت شدند از، نقد منفی_ نقد مغرضانه_ نقد دشمنانه_ نقد جانانه و منکوب کننده و در نهایت نقد منفی مخصوص و ویژه موسسه که تمام کننده کار فرد به طور کامل است، قیمتهای متفاوتی برای آنها در نظر گرفته شد.

با ایجاد این شاخه­های جدید، در آمد و رونق موسسه صد چندان شد. صداقت مرام دیگر فرصت سر خاراندن نداشت و موسسه او، آنچنان دارای قدرت و نفوذ در محافل و مجامع ادبی شده بود که قابل توصیف نبود. کمتر کسی موفق به دیدن صداقت مرام میشد. او تبدیل به چهره­ای افسانه ای شده بود که خیلی ها آرزو داشتند فقط برای یک بار هم که شده او را از نزدیک ببینند. البته صداقت مرام به طور کلی، خجالتی  بود و قبل تر ها هم در هیچ محفل و مجلسی حاضر نمیشد، اما آن  وقتها هم، کسی در آرزوی دیدنش نبود. کم کم در اینکه صداقت مرام زن است یا مرد، شک و شبهاتی بوجود آمد و همین امر شهرت و اعتبار و نیز مرموز شدن موسسه را صد چندان کرد. اکنون دیگر صداقت مرام از یک هنرمند کم رو و غیر اجتماعی و منزوی، تبدیل به شخصی با نفوذ و قدرتمند و دارای ثروت و شهرت فراوان شده بود.

موسسه نقد حرفه ای، حیطه کار خود را گسترش داد و علاوه بر ادبیات به دیگر هنرها هم پرداخت و همین گسترده گی منجر به ایجاد صدها شعبه ومختلف در  تمام شهر ها و شهرستانها  شد.

اکنون دیگر روش کار آنها به این ترتیب بود که موسسه با هر هنرمندی تماس گرفته و با ارایه لیست خدمات خود او را وادار به انتخاب یکی از آنها می کردند و در صورتی که  هنرمند مذکور هیچگونه انتخابی نمی کرد، مورد تهدید قرار می گرفت که در موردش از لیست نقدهای شماره دو یعنی نقدهای منفی استفاده خواهد شد. و به این شکل همه و همه ناگزیر بودند که  با این موسسه مرتبط شده و به نوعی به نقدهای ارایه شده اش تن در دهند.

کم کم کار به جایی رسد که صداقت مرام تبدیل به پدر خوانده شد. تمام جوایز هنری، تمام جریانات هنری و تمام مشهور شدنها و تمام  طرد شدنها ومنکوب شدنها در عالم هنر، فقط و فقط از کانال موسسه او عبور می کرد. بعد ترها او نام موسسه خود را تبدیل کرد به " موسسه فراگیر ارزیابی هنر" و نام مستعار  هنرچی را نیز برای خود برگزید و شعبات فراوانی نیز در اقصی نقاط دنیا ایجاد کرد و فعالیت هنرمندان تمام ممالک را زیر چتر خود گرفت.

چندی پیش در خبرها آمده بود که هنرچی به عنوان یکی از اعضای دایم و رسمی کمیته نوبل ادبیات انتخاب شده است.

 

منصوره اشرافی_ خرداد ماه 1389

  نظرات ()
گل سرخ ، ای تضاد ناب، نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٠

Rose and Driftwood _Ansel Adams

"گل سرخ ، ای تضاد ناب، ای شوق خواب هیچکس نبودن در پشت این همه پلک"

 

نوشته شده بر سنگ گور "ریلکه"

_____

 

دو شعر در ویژه نامه شعر و داستان  ماهنامه ادبی "ماندگار"

یک شعر در سایت ادبی "مرور"

توضیحی در مورد خبر خبرگزاری مهر _ در خبر مربوط به کتابهای در دست انتشارم،  نام " منصوره اشرافی" به اشتباه " منصوره اشرفی" درج شده است.

 

  نظرات ()
نقاش و پیشکسوت گالری داری در ایران درگذشت نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۳

 

معصومه سیحون، هنرمند نقاش و مؤسس گالری سیحون یکی از نخستین گالری‌های  ایران در سن ۷۵ سالگی در گذشت.

منیر نوشین که بعد از ازدواج نامش را به «معصومه سیحون» تغییر داد،  در سال 1313 در رشت متولد شد و سالهای کودکی را در رشت و بهشهر (شاهی سابق) گذراند. پدرش کارمند راه آهن بود و در دوران کودکی مدتی پدرش به اهواز منتقل شد و خانم سیحون نیز سالیانی در آنجا زندگی کرد.

بعد از ده سال زندگی در اهواز، خانواده سیحون به تهران نقل مکان می کنند و او سالهای پایان دبیرستان را در تهران گذراند او در سال ۱۳۴۵ گالری سیحون را که یکی از اولین گالری‌های هنری ایران بود در تهران افتتاح کرد.

معصومه سیحون در آخرین نمایشگاه انفرادیش که در سال هشتاد و یک بر گزار شد می‌گوید:«دغدغه‌ی من سرودن مرثیه‌ای برای خودم است. من تمامی فریادها از جامعه و شرایطی که در آن زندگی می‌کنم را در نقاشی‌هایم به تصویر کشیده و منعکس می‌کنم.»

او در گفت‌وگوی دیگری گفته است:«نمی‌دانم چرا و چگونه با نقاشی آشنا شدم، ولی به یاد دارم از بچگی نقاشی را خیلی دوست داشتم. به‌خصوص دوران دبستان را در اهواز به خاطر می‌آورم که چقدر مورد توجه و تشویق معلم‌هایم بودم. چندان درس‌خوان نبودم ولی خوب نقاشی می‌کردم. به همین خاطر هم گاهی جایزه‌ای می‌گرفتم و یا سفارشی از یک معلم که برایش نقاشی بکشم، و این هم در آن سن و سال، کم تشویقی نبود.عصرها که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم، نقاشی می‌کردم و با شیطنت، از دیوار بالا می‌رفتم. در دوره دبیرستان خودم را یک نقاش تمام عیار می‌دانستم و خیلی احساس هنرمند بودن می‌کردم...«اصلاً از وجود چنین دانشکده‌ای خبر نداشتم. بعد از پایان مدرسه و یکی دو سالی در خانه ماندن پاک افسرده شده بودم. به اصرار یکی دو تن از دوستان، با هم به کلاس‌های آزاد دانشکده هنرهای زیبا رفتیم و بعدها فهمیدم که این کلاس‌های آمادگی کنکور است. به توصیه دوستان در کنکور شرکت کردم و قبول هم شدم.در دانشکده‌ هنرهای زیبا که قبول شدم، آن‌قدر درگیر نقاشی بودم که قید سفر آلمان و تحصیل رشته پزشکی را پاک زدم. خیلی با علاقه و بسیار کار می‌کردم، ولی خیلی زود با یکی از استادانم، مهندس «هوشنگ سیحون» ازدواج کردم و متاسفانه درگیر زندگی شدم. ولی بعد از ازدواج، باز این شوهرم بود که مرا تشویق می‌کرد که نقاشی کنم. خیلی سخت‌گیر بود. ولی حالا هر چه دارم و به هرچه که رسیدم، همه از او دارم. برای آن‌که کار کردن را به من یاد داد.»

  نظرات ()