تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
چون نمی آمد ز خورشیدش خبر/ گفت: از خورشید بگذشتم مگر نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٧/۱

 

حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می کرد

یـک شـبــی خـفـاش گـفـت از هـیـچ بــاب

یک دمم چـون نیسـت چـشم آفتـاب

مـی شــوم عـمـری بــه صـد بــیـچــارگـی

تــا بــبــاشــم گــم درو یـک بــارگــی

چـشـم بــسـتــه مـی روم در سـال و مـاه

عــاقــبــت آخــر رســم آن جــایـگــاه

تــیـز چـشـمـی گـفـت ای مـغـرور مـسـت

ره تــرا تــا او هـزاران ســال هـســت

بــر چـو تـو سـرگـشـتـه ایـن ره کـی رسـد

مـور در چـه مـانده بـر مـه کـی رسـد

گـفـت بـاکـی نـیسـت، مـی خـواهـم پـرید

تـا ازیـن کـارم چـه نـقـش آیـد پــدیـد

ســالـهـا مـی رفـت مـســت و بــی خــبــر

تــا نـه قــوت مــانـدش نـه بــال و پــر

عــاقــبــت جــان ســوخــتــه، تــن در گـداز

بـی پـرو بـی بـال، عـاجـز مـانـده بـاز

چــون نـمــی آمــد ز خــورشــیـدش خــبــر

گـفـت از خـورشـید بـگـذشـتـم مـگـر

عـاقـلـی گـفـتـش کـه تـو بـس خـفـتـه ای

ره نمـی بـینی کـه گـامـی رفـتـه ای

وانــگــهــی گــویـی کــزو بــگــذشــتــه ام

زان چنان بـی بـال و پـر سرگشته ام

زیـن سـخــن خــفـاش بــس نـاچــیـز شـد

آنـچ ازو آن مـانـده بــود، آن نـیـز شـد

از ســــر عـــجــــزی بــــســـوی آفـــتــــاب

کـرد حــالـی از زفـان جــان خــطــاب

گــفــت مــرغــی یــافــتــی بــس دیـده ور

پـــاره ای بـــه دورتــر بـــر شــو دگــر

***

 

دیــگــری پــرســیــد ازو کــای رهــنــمــای

چــون بــود گـر امـر مـی آرم بــجــای

مــــن نــــدارم بـــــا قـــــبـــــول و رد کــــار

مــی کــنــم فــرمــان او را انــتــظــار

هــرچ فــرمــایـد بــه جــان فــرمــان کــنــم

گـر ز فـرمـان سـرکـشـم تـاوان کـنـم

***

 

گــفــت نـیـکــو کــردی ای مـرغ ایـن سؤال

مـرد را زیـن بــیـشــتــر نـبــود کـمـال

هـرک فــرمـان کــرد، از خــذلــان بــرســت

از هـمـه دشـواریـی آســان بــرسـت

طــاعــتـــی بـــر امــر در یــک ســاعــتـــت

بــهـتـر از بــی امـر عـمـری طـاعـتـت

هرک بـی فـرمان کـشـد سـخـتـی بـسـی

سگ بود در کوی این کس نه کسی

سگ بسی سختی کشید و زان چه سود

جـز زیـان نـبـود چـو بــر فـرمـان نـبـود

وانـک بــر فـرمـان کـشـد سـخــتــی دمـی

از ثــوابـــش پـــر بـــرآیــد عــالــمــی

کــار فـــرمــان راســـت در فــرمــان گــریــز

بــنــده تــو، در تــصــرف بــرمــخــیــز

عطار

  نظرات ()
دنیای بی در و پیکر اینترنت و بوی پاییز نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٩

دنیای بی در و پیکر اینترنت

 

در صفحه فیس بوک به طور کاملا اتفاقی به مطلبی از نوشته های وبلاگم  با عنوان "بوی پاییز"که چندین بار آن را در وبلاگم طی سالهای مختلف نوشته بودم برخوردم که بر روی دیوار  شخصی نوشته شده بود بدون ذکر منبع و حتی نام نویسنده  که البته این نوع درج نوشته از دیگران بدون نام و نشانی برایم تازگی هم نداشت. با کامنتی این نکته را به آن فرد متذکر شدم و ایشان در پاسخ نوشتند که این نوشته را از طریق ایمیلی که به دستشان رسیده دریافت کرده اند.

کنجکاو شدم که قسمتی از این نوشته کوتاه را در گوگل سرچ کنم.

" پاییز را به خاطر بادهایش" را در گوگل جستجو کردم و  با حیرت تعداد زیادی صفحه سرچ گوگل یافت شد که حاوی آدرس هایی بود که  کل نوشته مذکور را  درج کرده بودند و دریغ از یک لینک و یا رعایت اصول امانتداری در کپی کردن.   علاوه بر اینها  مقداری هم به متن مذکور اضافه کرده بودند!

 عجب دنیایی داریم ما!

مشت نمونه خروار است.

  نظرات ()
صرف فعل مضارع از مصدر " نوشتن" نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤

 

صرف فعل مضارع از مصدر نوشتن

 

رمان دارم می نویسم

رمان داری می نویسی

رمان دارد می نویسد

 

رمان داریم می نویسیم

رمان دارید می نویسید

رمان دارند می نویسند

 

نتیجه گیری اخلاقی:  رمان ننویسیم، نیستیم. (؟)

  نظرات ()
یک شعر - تلنگر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦

 

 

تلنگر


نفست را می شنوم

بی هیچ واسطه ای،

در برهوت ذهن گم شده

در روشنایی مبهم

در صداهای درهم.


در کنارم اما،

             نفس می کشی.


کرانه های جویبار نبض

زیر پلک های بسته

هر دم،

به سوی نور

جوانه ای می زند

و گرمی سر انگشتانت

هی،

تلنگری ست

برخورشید هستی ام.

 

منصوره اشرافی

 

  نظرات ()
  نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٥

 

 

درد عشق همان درد تنهایی است. آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند. نیروی رهایی‌بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و درعین حال زنده ما روشنی می‌بخشد: انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است» تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست. مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این‌که هجران ما را پایانی است. این دیالکتیک بر همه زندگی بشر حکمفرماست.
آدمی مرگ و تولد را به تنهایی تجربه می‌کند. ما تنها زاده می‌شویم و تنها می‌میریم. هنگامی ‌که از زهدان مادر رانده می‌شویم، تلاش دردناکی را آغاز می‌کنیم که سرانجام به مرگ ختم می‌شود. آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی مقدم برزندگی؟ آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی جنینی که در آن سکون و حرکت، روز و شب، زمان و ابدیت ضد هم نیستند؟ آیا مردن یعنی بازماندن از زیستن به عنوان موجود و سرانجام رسیدن قطعی به بودن؟ آیا مرگ حقیقی‌ترین شکل زندگی است؟ آیا تولد مرگ است و مرگ تولد؟ هیچ نمی‌دانیم. اما با آن‌که هیچ نمی‌دانیم، با همة وجود در تلاشیم تا از اضدادی که عذابمان می‌دهند بگریزیم. همه چیز -آگاهی از خویشتن، زمان، منطق، عادات، رسوم- ما را گمگشته‌گان زندگی می‌کند، و در عین حال همه چیز ما را به بازگشت، به فرود آمدن در زهدان آفریننده‌ای می‌خواند که از آن بیرون افکنده شده‌ایم. آن‌چه از عشق می‌خواهیم (که میل است و عطش وصل و اراده به افتادن و مردن و نیز دوباره زادن) این است که پاره‌ای از زندگی، پاره‌ای از مرگ حقیقی را به ما بچشاند. عشق را برای شادی یا آسودن نمی‌خواهیم، برای جرعه‌ای از آن جام لبالب زندگی می‌خواهیم که در اضداد محو می‌شوند، که در آن زندگی و مرگ، زمان و ابدیت به وحدت می‌رسند. به گونه‌ای گنگ پی‌ می‌بریم که زندگی و مرگ جز دو نمود متضاد اما مکمل از واقعیتی واحد نیستند. آفرینش و انهدام در عمل عشق یکی می‌شوند و انسان در کسری از ثانیه نگاهی بر صورت کامل‌تری از هستی می‌اندازد.

 

دیالکتیک تنهائی_ اکتاویو پاز

ترجمه خشایار دیهیمی

  نظرات ()
هیچ است نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢

 

 

 

دنیا دیدی و هر چه  دیدی

 هیچ است

 

و آن نیز که گفتی و شنیدی

 هیچ است

 

سـرتاسـر آفـاق دویـدی 

                             هیـچ است

 

و آن نیز که در خانه خزیدی

هیچ است

                                          خیام نیشابوری 

  نظرات ()