تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
یک شعر از کتابم با عنوان " نفس های پنهان" نویسنده: - جمعه ۱۳٩۳/٤/۱۳

یک شعر از کتابم با عنوان " نفس های پنهان"

-------------------------------------

پشت این همه پلک
این همه چشم
این همه خواب

پشت دریاها، کوهها
گستره نوازنده ی گندمزار
فراسوی سبزها
لابلای کتاب ها، خط ها
و تراویدن کلام ها
تنها، 
تویی. 


در یادهای بی پناهی و پناه
در زمزمه ی روشن ٍ تاریکی
در آوازهای رها شده
در جام های نیم نوشیده

پشت این همه یاد،
تنها
تو.

  نظرات ()
یک شعر از کتابم با عنوان " مرگ خلاصه شد" نویسنده: - جمعه ۱۳٩۳/٤/۱۳

یک شعر از کتابم " مرگ خلاصه شد"

-----------------------

"مهتاب"

چون دلداری، 
تن می سپارم به افسون ِ ماه، 
کز پشت پنجره،
آغوش گشوده بر من.

رشته های مهتابی ات را می بافم 
نرم و شفاف
تا بیاویزم از آن
رو به سویت.

ای رویای مدور
ماه!
مرا در خود، 
گم کن

  نظرات ()
یک شعر از کتابم; دریغا از عشق نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٤

یک شعر از کتابم " دریغا از عشق"





" سوال"




چیزی
که تراویده از خامشای هر دیوار
و باریده
از ابرهای عاشق
و پیچیده
بر گیاه صحرایی
و افتاده
برخاک
و روییده
درذهن ملول ذره ذره اش
با خاطرات درد و خون
و شکفته با بهار,
زندگی ست ?

  نظرات ()
شعری از کتاب " دریغا از عشق" نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۳




 شعری از کتاب " دریغا از عشق"
-----------------------------------


زمان
پیر می شود
آنگه که شتابان
از عبورم
گذر می کند

و من,
لنگان لنگان
در برابرش
همواره
جوان خواهم ماند
  نظرات ()
یک شعر بی عنوان , از کتابم با عنوان " مرگ خلاصه شد" نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱
یک شعر بی عنوان , از کتابم با عنوان " مرگ خلاصه شد "

_________________________________________

***

مردگان,
زنجیر شده در مرگ
اما,
بی مرگ
سرد و ساکت و صامت
میان دروازه ی رویاها
می نگرند ما را,
در ابدیتی پایدار.

 
  نظرات ()
بخشی از مرثیه برای;ایگناسیو سانچز مخیاس;فدریکو گارسیا لورکا نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱
پیشانی ِ سختی‌ست سنگ که رویاها در آن می‌نالند
بی‌آب موّاج و بی‌سرو ِ یخ زده.
گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.
باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌هاکه بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودندتا به سنگپاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.سنگپاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به
خون‌شان آغشته کند.
........
ترجمه احمد شاملو
  نظرات ()