تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
دعوت/ شعری از (Oriah Mountain Dreame نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱

مترجم_ ناشناس


دعوت

علاقه ندارم که بدانم برای امرار معاش چه میکنی
می خواهم بدانم تو را چه بدرد می آورد.
و یا شهامت آنرا داری که برآوردن آرزوهای قلبی ات را به خواب کشی

علاقه ندارم که بدانم چند سال داری
میخواهم بدانم که برای خاطر عشق
برای رویایت
به محض خاطر زنده بودن
حاضری که خطر ابله نمودن را به جان خری.


علاقه ندارم که بدانم کدام سیاره ها بر ماه تو قرین اند.
میخواهم بدانم که آیا اوج ماتم خود را لمس کرده ای
آیا خیانتهای زندگی تو را گشوده
ویا هراس درد افزونتر تو را بسته و در هم کشیده است

میخواهم بدانم که آیا میتوانی بنشینی
با درد من و یا درد خویش
بی آنکه برای کتمانش جنبشی کنی
کم رنگش جلوه دهی
و یا پایدارش کنی.

میخواهم بدانم که آیا میتوانی شاد باشی
با شادی من و شادی خود
آیامیتوانی بی خیال برقص آیی
و بگذاری که جذبه سر انگشت های دست و پایت را فرا گیرد
بی آنکه به خود نهیب زنیم
که محتاط باشیم
که واقع بین باشیم
که محدویت های بشر بودن را به خاطر داشته باشیم.

علاقه ندارم که بدانم آیاداستانی که به من میگویی
حقیقت دارد
میخواهم بدانم که آیا میتوانی
برای حقانیت به خود
دیگری را نا امید کنی
آیا میتوانی بار اتهام خیانت را تحمل کنی
بی آنکه به روح خود خیانت کنی
آیا میتوانی بی ایمان باشی
و هم ازاینرو ناسزای اعتماد

میخواهم بدانم که آیا میتوانی زیبایی را ببینی
حتی زمانیکه هروز
قشنگ نیست.
وآیا میتوانی حضورش را
سر چشمه زندگی خودکنی


میخواهم بدانم که آیا میتوانی
با شکست زندگی کنی
شکست خود و شکست من
و هنوز بر حاشیه دریاچه بایستی
و به نقره ماه تمام فریاد زنی
«آری»

علاقه ندارم که بدانم
کجا زندگی میکنی و یا چقدر پول داری
میخواهم بدانم که در پس یک شب ماتم زا و نا امید
آیا میتوانی برخیزی
کوبیده و از بن زخمی
و هر آنچه که لازم است انجام دهی
تا به کودکان خوراک دهی

علاقه ندارم که بدانم چه کسی را می شناسی
و یا چگونه به اینجا آمده ای
میخواهم بدانم که آیا
در میان آتش با من میایستی
و به عقب خم نمی شوی

علاقه ندارم که بدانم کجا و یا چه ویا با که
درس خوانده ای
میخواهم بدانم
وقتی همه چیز از هم فرو می پاشد
آن چیست که ترا
از درون استوار نگاه میدارد.

می­خواهم بدانم آیامی­توانی تنها باشی
با خود
و آیا براستی در لحظه های خالی
این همراهی را دوست میداری؟

  نظرات ()
شعری از تی اس الیوت نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱

آوریل ستمگر ترین ماه هاست

گل های یاس را از زمین مرده می رویاند ،

خواست و خاطره را به هم می آمیزد ،

و ریشه های کرخت را با باران بهاری برمی انگیزد .

زمستان گرممان می داشت ،

خاک را از برفی نسیان بار می پوشاند ،

و اندک حیاتی را

به آوندهای خشکیده توشه می داد .

تابستان غافل‌گیرمان می‌ ساخت

از فراز اشتارن برگرسه

با رگباری از باران فرا می‌ رسید

ما در شبستان توقف می‌ کردیم

و آفتاب که می‌ شد

به راهمان می‌‌ رفتیم ؛

به هوفگارتن

و قهوه می‌ نوشیدیم

و ساعتی گفت‌ و گو می‌ کردی

سرزمین‌هرز‌‌‌‌‌‌‌

‌تی‌اس‌الیوت‌‌ترجمه‌بهمن‌شعله‌ور

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٢

دریا را

آب می بَرَد

و پرنده را

پرواز.

برای رهایی

خویشتن را باید

به کدامین، سپردن؟

باید به سنگ ها نپیوست

باید به سنگ ها نپیوست

حتی ، هنگامی که خورشید

هراسش را پنهان می سازد.

منصوره اشرافی- از کتاب« این تاج خار»

  نظرات ()