تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
تی اس الیوت نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٥

 

 

آوریل ستمگر ترین ماه هاست
گل های یاس را از زمین مرده می رویاند ،
خواست و خاطره را به هم می آمیزد ،
و ریشه های کرخت را با باران بهاری برمی انگیزد .
زمستان گرممان می داشت ،
خاک را از برفی نسیان بار می پوشاند ،
و اندک حیاتی را
به آوندهای خشکیده توشه می داد .
تابستان غافل‌گیرمان می‌ ساخت
از فراز اشتارن برگرسه
با رگباری از باران فرا می‌ رسید
ما در شبستان توقف می‌ کردیم
و آفتاب که می‌ شد
به راهمان می‌‌ رفتیم ؛
به هوفگارتن
و قهوه می‌ نوشیدیم
و ساعتی گفت‌ و گو می‌ کردیم.
------
تی اس الیوت - سرزمین‌هرز‌‌‌‌‌‌‌
ترجمه‌بهمن‌شعله‌ور
 
  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٢

به من نشان دهید
دور دستها را

جایی 
دور
دور
دور
تا بگریزم

جایی برای زیستن
برای اشک 
برای خنده 
برای سکوت
و ابدیت.

نشان دهید
جایی 
که پنهان کنم
آتش هستی را.
---------
منصوره اشرافی- کتاب" این تاح خار"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٥/۱/۱٤

"علف"
اجساد را در" اوسترلیتز" و "واترلو" تلنبار کنید.
رویشان خاک بریزید و بگذارید کارم را بکنم-
من علفم. همه را می پوشانم.

و در" گتیزبورگ " تلنبارشان کنید
و در" ایپرس" و "وردن" تلنبارشان کنید.
رویشان خاک بریزید و بگذارید کارم را بکنم.
دو سال، ده سال، و مسافران از راهنما می پرسند:
اینجا کجاست؟
ما حالا کجاییم؟

من علفم.
بگذارید کارم را بکنم.
--------------------
کارل سندبرگ

اسامی خاص مربوط به جنگ‌های ناپلئون، جنگ داخلی آمریکا، و جنگ جهانی اول.
ترجمه بهروز حاجی‌ محمدی

 

  نظرات ()
سوال نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱/۱٠
سوالی برای تمام فصول! : آیا باید اثر هنری را به شکل مجزا و مستقل از پدیده آورنده اش ( مرگ مولف) نگریست؟ یا اینکه اثر هنری پیوندی ناگسستنی با کنش و شیوه و شکل زندگی پدید آورنده آن دارد وبر اساس جنبه‌های مختلف هویت و شخصیت خالق اثر(مثلاً، عقاید سیاسی نویسنده، شرایط تاریخی و محیطی، مذهب، قومیت، روان‌شناسی، یا سایر صفات و خصوصیات بیوگرافیک یا شخصی) است؟
-------------------------------------------------
پ.ن - نمایندگی انجمن پن در اسلواکی، پس از انتشار اشعار این جنایتکار جنگی به اعتراض علیه مجله «دوتی‌کی» پرداخت و این مجله را به بی‌اخلاقی حرفه‌ای متهم کرد و دلیل این امر را انتشار اشعار «کاراجیچ» بدون ذکر پیشینه‌ این شخص خواند.انجمن پن معتقد است که این نشریه حتما می‌بایست به ذکر پیشینه و جنایت‌های جنگی این شاعر می‌پرداخت."رادوان کاراجیچ "چند بار برای اشعارش جایزه دریافت کرده بود. اما سردبیر نشریه مزبور از درج اشعار وی بعلت کیفیت بالای آن دفاع نمود و ابراز داشت که اتفاقا خسارت عدم انتشار این اشعار بسیار بیشتر از انتشار آن‌ها خواهد بود.
 
  نظرات ()
اکتاویو پاز نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦

 

در ایوان بق بقو می کند مرغکی
سکه ای فرو غلتیده در قلکی
پرهایش نسیمی کوتاه
که در قیقاژی محو می شود ناگاه
شاید هم نه مرغکی ست در کار، نه مردی
که منم نشسته در ایوان .
--------
اکتاویو پاز- ترجمه سعید سعیدپور
متن اصلی شعر:
In the patio a bird squawks,
A penny in a money box.
Its feathers are a little air, 
And vanish in a sudden flare.
Perhaps there's no bird, and no man
That one in the patio where I am.
  نظرات ()
اکتاویو پاز نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦

اینک ساعت موعود
فرو می ریزد بر روی میز
گیسوی افشان چراغ
که پایانی ش نیست
شب پنجره را بی کرانه می کند
اینجا کسی نیست
حضور بی نام فراگرد من .
-----------
اکتاویو پاز ترجمه سعید سعید پور

  نظرات ()
آدونیس(علی احمد سعید) نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦

 

 

 

چه قدر لذت بخش است
تماشای درهم ریختگی غنچه های گل سرخی
در روشنایی سحرگاه
هنگامی که به زحمت از خواب بیدار می شود!
---------
آدونیس(علی احمد سعید) ترجمه ، حمید کریم خانی

 

  نظرات ()
فروغ فرخزاد نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦
 

میان تاریکی

میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیاله شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چون دود می لغزید

به روی پنجره ها

 

تمام شب آنجا

میان سینه من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خاست

کسی ترا می خواست

دو دست سر د او را

دوباره پس می زد

 

تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی تورا می خواند

 

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه باد؟

کجاست خانه باد؟

فروغ فرخزاد

  نظرات ()
اکتاویو پاز نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦



کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگ ها می اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
 
به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشیدم
که خاطره ام را زنده نگه می دارد،
به آن چیزهای بی ربط که هیچ کسشان فرا نمی خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه هنگام
که زمان از ورای آنها به ما می گوید
که مارا موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که باز می آفریند خاطره ها را
و در سر می پروراند رویاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش :
خاک و
نوری که در زمان می زید.
 
قافیه یی که با هر واژه می آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
 
آزادی به بال ها می ماند
به نسیمی که در میان برگها می وزد
و بر گلی ساده آرام می گیرد.
به خوابی می ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی
به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و
دست های زندانی .
 
آن سنگ به تکه نانی می ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگ ها به پرنده گان.
 
انگشتانت پرنده گان را ماند:
همه چیزی به پرواز درمی آید.
 
 
اکتاویو پاز
ترجمه احمد شاملو
http://diddgah.blogspot.com/
  نظرات ()
نزار قبانی نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦
مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان می خیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم می آمیزد.
نزار قبانی (ترجمه: موسی بیدج)
  نظرات ()
ویلیام شکسپیر نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦

بارها
بر سپیده ی رخشان بامداد نگریسته ام
که با دیده ی شاهوار خویش، چکاد کوهساران را روشنی می بخشید.
گاه با چهره ی زرین خویش بر چمن های سر سبز بوسه می زد،
گاه با جادوی آسمانی خویش،جویباران پریده رنگ را به رنگ زر می آراست.
به ناگاهان
ابرهای بی بها با توده های بادآورد ونازیبا
در چهر آسمانی آن سپیده دم به جنبش در آمدند
و آن چهر زیبا را ازین باژگونه کیهان ستردند
و بی شرمانه او را در انتهای باختر از دیده ها دزدیدند.
خورشید من نیز، با پرتو شکوهمند خویش در سپیده دمی گذرا بر پیشانی ام درخشید
افسوس اما، این درخشش لختی نپایید
چه اکنون، ابری سیاه او را از من گرفت.
با این همه در عشق خویش چندان سست نبودم
زیرا می دانستم
که تابندگی خورشیدهای جهان نیز،چو خورشید این آسمان پاینده نیست.
------------------------
ویلیام شکسپیر- غزل ۳۳
ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور
  نظرات ()
یک شعر از ازرا پاوند نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/۱/٢
" جاودانگی "
بیا آواز سر دهیم عشق را و بیهودگی را
و دیگر هیچ
جهان و کار جهان!
در سرزمین های گونه گون زیسته ام
جایی نمانده دیگر
برای زنده ماندن
هر چند گلیرگ های گل سرخ
ار اندوه جان می دهند
آن به که خوش باشم
در برابر کرده های نیک
در گذار باور همگان.
------
ازرا پاوند- ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور


  نظرات ()
یهار هزار و سیصد و نود و پنج نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱/۱
بهار بر تمام جانهای بیداری که تمنای رویش و شکفتن و جوانه زدن را در انزوای روح احساس می کنند  خجسته باد.
 
 
طبیعت نو می شود و ما  کهنه تر. آیا می توانیم هم چون طبیعت نو شویم، نویی در افکار و اندیشه و عمل، نویی در نگاه کردن؟
همیشه بر این گمانیم با بهار دگرگونی رخ می دهد برای همین از بهار و آمدنش احساس شادی و احساس تازگی می کنیم  شاید این حس ناشی از تاثیر طبیعت و هماهنگ پنداری با آن است، اما دریغ، اغلب حسی زودگذر است و دوامش به اندازه همان شکوفه های بهاری ...
ولی، می توان بهار را دلیلی برای نو شدن کرد به شرطی که در زمستانش، آن دگرگونی عمیق و پنهان در تاریکی و سیاهی و ژرفای خاکش در حال شکل گرفتن بوده باشد.
هم چون دانه ای زیر خاک با تلاش زنده ماندنش، آنگاه که جان و تن اش دستخوش ضربات سهمگین و هولناک سردی و ظلمت است، آنگاه که ناتوان و عاجز به نظر می رسد آنگاه، که زمستان و عجز و بیزاری جانش را می فرساید...
 از این همه، باید، توان در گذشتن را داشت تا بتوان به بهار واقعی رسید.
 بهاری که با بارانهایش، زمین ترک خورده از زمهریر زمستان را سیراب می کند
 نخواهیم  بهار و دگرگونی روزها را بهانه کرد برای نوشدن، ولی باز هم چنان کهنه ماند.
باید به خاطر سپرد که هر بهار آن بهار پار و پارینه نیست. هر بهار، زندگی تازه ای را خاک تجربه می کند. در دشتها گل می شکفد و جوانه هایی که می رویند همان جوانه های گذشته نیستند.
آری. می توان با بهار تازه شد با جانی هر دم زاییده شونده و با فکری، مکرر جوانه زده...
منصوره اشرافی
  نظرات ()