تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
دالان ها نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/۳/۳

 

وارسی"
زن همان‌طور که کنار خیابان نشسته بود با عجله یک یک کیسه‌های پلاستیک را که درون آنها پر از لباس‌های درهم و برهم بود، وارسی می‌کرد. پسربچه و دختربچه‌ای بالای سرش ایستاده و نظاره می‌کردند.زن نسبتا پیر بود و بچه‌هایش لباس‌های کثیف و ژنده‌ای در برداشتند. زن هر پلاستیک را واژگون کرده روی آسفالت‌ها و لباس‌ها را با دقت ورانداز می‌کرد؛ آنهایی که به نظرش خوب بودند، دوباره درون پلاستیک می‌گذاشت. بعد که همه‌ی پلاستیک‌ها را زیر و رو کرد و لباس‌های به‌درد بخور را درون آنها جای داد، یک دسته لباس اضافی و به‌درد نخور را کنار جوی آب گذاشت.
همین‌طور داشتم تماشایش می‌کردم و او اصلا به اطرافش توجهی نداشت.
بعد بچه‌ها را دیدم پلاستیک‌ها را بر دوش گرفته و به سرعت دور شدند. زن را هم نفهمیدم به کدام طرف رفت. با خود گفتم لابد بچه‌ها از این که لباس تقریبا درست و حسابی‌تری گیرشان آمده خوشحال شده‌اند. بعد به ذهنم رسید که شاید یکی از آنها به دیگری خواهد گفت: ببین، این لباس‌ها را دیگر نمی‌فروشیم، اونارو تنمون می‌کنیم. خیلی قشنگن، نه؟
فردای آن روز دوباره دیدمشان. همان لباس‌های ژنده و کثیف دیروز تنشان بود و داشتند کارتون‌های خالی را از جلوی مغازه‌ها جمع می‌کردند.
------
منصوره اشرافی- از کتاب " دالان ها"
نشر شورآفرین 1395
  نظرات ()