تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
بزودی سکوت سپری شده... نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/٢٩

 

مجموعه شعرم  با عنوان «سکوت سپری شده»  به زودی از سوی نشر شورآفرین منتشر می‌شود.
خبرگزاری کتاب ایران درین مورد ...
توضیحی در مورد متن خبر درج شده در خبرگزاری کتاب ایران:
...در این کتاب 117 شعر کوتاه و بلند آورده شده که هیچ‌کدام نام ندارند و بر اساس عدد نامگذاری شده‌اند. شاید کسانی که به شاعرانگی زیاد علاقه دارند، نتوانند با این کتاب ارتباط برقرار کنند...
در اینجا کلمه "شاعرانگی" اشتباه است و جایگزین آن " فرم" است.
 
 
 
  نظرات ()
شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/٤/٢٧

دستم پر از تاول زخم
وپیکرم آماج تیر های زهر آگین کینه
و بر گونه ام ،
سیلی سخت بی اعتمادی.

و من ،
این چنین 
سر سخت و استوار 
گام بر می دارم.
و من، 
این چنین باید 
زاده شوم.
این چنین سخت و پر درد
و پر آزمون.

بر مهر شان بوسه می زنم
و بر درد شان 
اشک می ریزم
و بر دوستی کجشان
مغموم می شوم
چرا که ،
دوستشان دارم
چرا که ،
زخمم،
از بهر آنانست.

و من ،
چه شاد و سر فراز 
چه عظیم 
خویشتن را می بینم. 
----
منصوره اشرافی - از کتاب " خورشید من کجاست؟" منتشر شده در 1384

  نظرات ()
از کتاب دالان ها نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٢۱

هر زندگی شکلی دارد. بعضی زندگی‌ها به شکل یک خط راست افقی است، بعضی‌ها اریب رو به بالا یا پایین، بعضی‌ها خط عمودی، بعضی‌ها خط شکسته، بعضی‌ها خطوط زیگزاگ، بعضی‌ها خط منحنی و بعضی زندگی‌ها دو سر خط‌شان به هم می‌رسند مثل یک دایره.

---

منصوره اشرافی- از کتاب " دالان ها"

  نظرات ()
"شام" - کتاب " دالان ها" نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱

 

"شام"
مرد ماهیتابه‌ی نیمرو را روی میز گذاشت. زن از گوشی موبایلش سمفونی «موزارت» را پخش می‌کرد. مرد دنبال شمع گشت. نداشتند. چراغ مطالعه‌ی کوچکی را آورد روی قفسه‌های کتاب ِ در اتاق نشیمن گذاشت و سرش را آن‌قدر به پایین خم کرد تا نورش کم و ملایم شود.
بعد نشستند، زیر آن نور ملایم، با موزارت که بی‌وقفه می‌نواخت، نیمروی دو نفره را خوردند.
--------
منصوره اشرافی- کتاب " دالان ها" نشر شورآفرین 1395

  نظرات ()
بخشی از روایت "آقای نویسنده " ار کتاب "دالان ها&q نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱

 


" آقای نویسنده"
یک
آخرین باری که با آقای نویسنده برخورد داشتم حدود یک سال پیش بود. وقتی ازش پرسیدم الان مشغول چه کاری است گفت چیزی می‌نویسم شبیه رساله. گفتم چرا رساله؟ گفت آخر من برگزیده شده‌ام و تمام. آنچه که باید برای پیروان‌ام به ارمغان بیاورم در این رساله خواهم نوشت. و من متوجه شدم که باز هم مثل همیشه حشیش اثر خودش را گذاشته و حسابی مغز آقای نویسنده به دوَران افتاده است. سر شام بود که حرف از موسیقی ایرانی بود و یکی از آهنگ‌های «ناظری» را می‌‌شنیدم. آقای نویسنده اعتراض خود را نسبت به صدای خواننده با در آوردن چند تا بع‌بع نشان داد و گفت که خرچران‌های دهاتی خیلی بهتر از «شجریان» می‌خوانند. به او توضیح دادم که الان خواننده شجریان نیست بلکه شهرام ناظری است. و بعد هم اضافه کردم که بهتر است وقتی از کسی خوشمان می‌آید زیاد بزرگش نکنیم و وقتی بدمان هم می‌آید شایسته نیست که او را با خاک یکسان کنیم و در حضیض قرار دهیم. گفت شما روشنفکرنما هستید و یکی از نشانه‌های روشنفکرنمایی طرفداری از شجریان است. گفتم من چندان از او خوشم نمی‌آید ولی صدایش را دوست دارم و برایم به‌عنوان هنرمند قابل احترام است.
آقای نویسنده که دَوَران مغزش با خوردن یک استکان کوچولوی مشروب شدت یافته بود به یک‌باره برافروخته شد و معترضانه گفت شما همه‌اش دوست دارید دیگران را تحقیر کنید و درحالی‌که وسایلش را درون کیفش می‌گذاشت گفت: بله من آدمی نارفیق، نامرد، حشیشی؛ زنباره و همه‌ی آن چیزهایی هستم که تصور می‌کنید. بله من بوی سگ می‌دهم و سپس در مقابل سکوت ما، دوباره گفت از من نخواهید اینجا بمانم، جای من اینجا نیست. کیفش را برداشت و تقریبا نیمه‌های شب بود که از خانه خارج شد. یکی دو ساعت بعد زنگ در به صدا در آمد. آقای نویسنده بود. بدون اینکه با کسی حرف بزند آهسته آمد کیفش را گوشه‌ای گذاشت و رختخواب شب‌های قبلش را پهن کرد و خوابید....
بخشی از روایت "آقای نویسنده " ار کتاب "دالان ها" - منصوره اشرافی

  نظرات ()
بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱
پیشانی ِ سختی‌ست سنگ که رویاها در آن می‌نالند
بی‌آب موّاج و بی‌سرو ِ یخ زده.
گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.

باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌ها
که بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودند
تا به سنگپاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.
سنگپاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به
خون‌شان آغشته کند.

........

بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه احمد شاملو
  نظرات ()