تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳
ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضای چشمانت...
گسترده تر از فضای آزادی...
تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم...
و از اشعاری که آمده اند...
و اشعاری که خواهند آمد...
نمی توانم زیست بی تنفس هوایی که تو تنفس می کنی.
و خواندن کتاب هایی که تو می خوانی...
و سفارش قهوه ای که تو سفارش می دهی...
و شنیدن آهنگی که تو دوست داری...
و دوست داشتن گل هایی که تو می خری...
نمی توانم... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم
هرچه هم ساده باشند
هرچه هم کودکانه... و ناممکن باشند
عشق یعنی همه چیز را با تو قسمت کنم
از سنجاق مو...
تا کلینکس!
عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد...
یعنی تو با صدای من سخن گویی...
با چشمان من ببینی...
و جهان را با انگشتان من کشف کنی...
پیش از تو
زنی استثنائی را می جستم
که مرا به عصر روشنگری ببرد.
و آنگاه که ترا شناختم... آئینم به تمامت خویش رسید
و دانشم به کمال دست یافت!
مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند...
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده... و دانه ی گندم!
نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم...
و ترکیب خونم دگرگون نشود...
و کتاب ها
و تابلوها
و گلدان ها
و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند...
و توازن کره ی زمین به اختلال نیفتد...
شعر را با تو قسمت می کنم.
همان سان که روزنامه ی بامدادی را.
و فنجان قهوه را
و قطعه ی کرواسان را.
کلام را با تو دو نیم می کنم...
بوسه را دو نیم می کنم...
و عمر را دو نیم می کنم...
و در شب های شعرم احساس می کنم
که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید...
---
بخشی از شعری بلند از نزار قبانی
 ترجمه تراب حق شناس
  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳

بیدی از بلور، سپیداری از آب،
فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می‌کند،
درختی رقصان اما ریشه در اعماق،
بستر رودی که می‌پیچد، پیش می‌رود،
روی خویش خم می‌شود، دور می‌زند
و همیشه در راه است:
کوره راهِ خاموشِ ستارگان
یا بهارانی که بی شتاب گذشتند،
آبی در پشت جفتی پلک بسته
که تمام شب رسالت را می‌جوشد،
حضوری یگانه در توالی موج‌ها،
موجی از پس موج دیگر همه چیز را می‌پوشاند،
قلمرویی از سبز که پایانش نیست
چون برق رخشان بال‌ها
آنگاه که در دل آسمان باز می‌شوند
.....
اکتاویو پاز
بخشی از شعر بلند سنگِ آفتاب
 از کتاب «سنگِ آفتاب»، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳

" آب"

کفى آب بر صخره،

کفى آب

صافى شده از سکوت و

از مراقبه ى پرندگان

در سایه ى درخت غار.

جنگاوران

در نهان از آن سیراب مى شوند

همچون پرندگان سر بلند مى کنند اینجا، نور…

زنگار

با سنگ مرمر

چه تواند کرد؟

یا غُل و زنجیر

با توفان

یا غُل و زنجیر

با یونان؟
 ---

یانیس ریتسوس
 ترجمه احمد شاملو

  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳
اکتاویو پاز- ترجمه احمد شاملو
"آزادی"
کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می‌پروراند رویاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و
نوری که در زمان می‌زید.
قافیه‌یی که با هر واژه می‌آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می‌خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

آزادی به بال‌ها می‌ماند
به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
و بر گلی ساده آرام می‌گیرد.
به خوابی می‌ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و
دست‌های زندانی.
آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگ‌ها به پرنده‌گان.
انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
 همه چیزی به پرواز درمی‌آید.
  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳
زانو زده بر خاک زمین را نگاه مى کنم
علف را نگاه مى کنم
حشره را نگاه مى کنم
لحظه را نگاه مى کنم شکفته آبى ِ آبى
به زمین بهاران مانى تو، نازنین من
تو را نگاه مى کنم.
خفته بر پشت، آسمان را می بینم
شاخه هاى درخت را مى بینم
لک لک ها را مى بینم بال زنان
به آسمان بهاران مانى تو، نازنین من
تو را مى بینم.
آتشى افروخته ام به صحرا شب هنگام
آتش را لمس مى کنم
آب را لمس مىکنم
پارچه را لمس مى کنم
سکه را لمس مى کنم
به آتش ِ اردوگاهى زیر ستاره ها مانى تو
تو را لمس مى کنم.
میان آدمیانم و آدمیان را دوست مى دارم
عمل را دوست مى دارم
اندیشه را دوست مى دارم
نبردم را دوست مى دارم
در نبرد من موجودى انسانى یى تو
تو را دوست مى دارم.
---
ناظم حکمت
ترجمه احمد شاملو
  نظرات ()
شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۳٠


هستی ام
تکرار مکرر حکایت اسبی ست تیز پا
که اما، همیشه
نوشدارو
 به فصلش، نمی رساند

سهرابی ام
همواره زنده
تا باز همچنان
دشنه ها،
پهلو را شکافند
بی هیچ مرگی .
---
 
منصوره اشرافی- از کتاب" دریغا از عشق"

 

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
برفروزان
هیمه ی هستی را
در بسیط جان
با جرقه ای
تا عشق
شعله کشد در رگ ها
و نور 
بتابد، 
در این سرد و سیاه.
---
منصوره اشرافی- از کتاب " سکوت ِ سپری شده"
  نظرات ()
شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱۸

می خزم از دروازه ی تاریکی
رو به آن ذره های روشنِ ذهن،
که فرو می ریزند آرام آرام

و سرخ ِسرخ،
جامه ام را
باد،
 چون گرده های گل، می پراکند

یک هیچ ام،
یک تردید
 زنی بی نام و بی نشان

وخورشید
ازمن، طلوع می کند.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱٤

زندگی،
دیدن است
و بودن ِ حسی گمنام
در تن گیاه.

نبودن،
رسیدن به شب
و رها کردن ِ واژه ی عشق
و نشستن کنار ِ پنجره،
بی انتظار.

زندگی،
رفتن است
به افق
و جُستن آبی
در تن ِ آب.
---
منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱٢

خورشید
بر درگاه مغرب،
در آستانه ی رسیدن اش
فریاد بر آورد
تا آدمیان را، 
مددی گیرد

خورشید
بر درگاه مغرب
درآستانه ی شکفتن و جوانه زدن
در جدالی مهیب،
فریادی بر کشید
تا آدمیان را،
شاید،
مددی

خورشید، درخون غلتان
و آدمیان
هر یک به گوشه ای
گویی،
گویی انگار خورشیدی نبوده است به کار.
---
منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧

غروب
سنگینی غربت من است,
برخاک
و عشق
مفهومی خاکستری
پنهان و غریب
در خاطره ها.
----
 منصوره اشرافی - از کتاب دریغا از عشق

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧

گوش می خوابانم بر زمین

صدای کودکی ام را
 از آن دورترها

دارد می رود

رفته است

اما,
صدای پایش 
هنوز می آید.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب نفس های پنهان

  نظرات ()
تامل نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧
هر وقت می خواهم یک سوسک را بکُشم، با خودم می گویم نکند "گره گوار سامسا "باشد.
  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧
تو،
رخوتِ گل سرخی وحشی
در کوچه های صبحی
و بوی تازه ی نان
در سفره ی آفتاب.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب " سکوت ِ سپری شده"
  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧

پرندگان خسته از چه می خوانند
با آوایی بلند،
کدام خاطره را بازمی گویند؟

سحرگاه،
صفیر کدام گلوله
سینه ی پرنده را گلگون کرد
کدام پیام آور، بر زمین افتاد
 کدام خاک، رنگین شد

سحرگاه،
سرخی کدام خون
پرشتاب بر خاک،
شیارها رسم کرد
 باز، کدام فریاد، گفت: نه!

سحرگاه، از چه می نالند عندلیبان
درعصیان کلام قبله گاه
کدام آرش مرد؟
---
 منصوره اشرافی- از کتاب " سکوت ِ سپری شده "

خوانش شعر در اینجا

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧
"من"
تکه ای از من
در درخت
تکه ای در سنگ
تکه ای در علف،
خوابیده
تکه ای از خورشید
تکه ای از آبها
تکه ای از فریاد
در من،
خوابیده
لکه ای خون
کنار خاطره ها
تازه و بیدارست
تکه ای از من
گوشه ای از این کهکشانها
شاید
خواهد تابید،
روزی.
---
 منصوره اشرافی- از کتابم " نفس های پنهان "
  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧
چوپانان 
رهایمان کرده اند
همه چیز
مبهوت و گنگ
همچون ابتدای آفرینش
ماه
چون یتیمی
با دل ملتهب
در سیاهی 
رها شده
پرندگانیم
در برهوت کویر
بی شاخه ای حتی
و حدیث مکررِ زیستن
فانوسی ست
در باد.
---
 منصوره اشرافی-از کتاب" این تاج خار"
  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٦

آفتاب،
شرمگینانه می روید
و کبوتران
بال از خاکستر
می تکانند

دلها،
وامانده در دستها
می گریند
و چشم ها،
در چشم خانه های تاریک
سراب می بینند

پنجره ی بازِ کوچه
تمامی خاطرات دنیا را
مرور می کند.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٥

 

Robert Frost reads The Road Not Taken

https://www.youtube.com/watch?v=ie2Mspukx14&feature=share 

  نظرات ()
شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٥

کندوهای سکوت
 در هر سو.

بی گفتار 
جهان 
ایستاده
همچون نیلوفری
لرزان
 در دره ی کبود ِ مرگ.

و من 
سرشار ِ گفتگو.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب " خورشید من کجاست؟"

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر