یادداشت های اهور
یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/٥/۱٠
سرانجام من چیست؟
فرشته ای بی بال
خسته ای آواره
رهرویی بی راهوار.
در کناره ی روشن جنگل،
                صیادی نیست.
سرانجام من اینجاست.
روی بام خاکستری دنیا،
            چقدر باد می وزد
چقدر پرنده
بی صدا می خواند
چقدر آتش،
               فسرده است.
جایی هست، آیا بی غم؟
______________
منصوره اشرافی
 
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٦

خواهش روییدن

و تمنای مرگ،

در جدالی نا برابر

 

مددی کن

مرا،

ای بهار.

________

منصوره اشرافی

نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/٥/٥
ماهی به آب
نیازمند است
یا آب،
به ماهی؟
به گمانم
آب به ماهی،
            نیازمند تر است.
_____________
منصوره اشرافی
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٤/٥/٤
مردگان،
زنجیر شده در مرگ
اما،
بی مرگ
سرد و ساکت و صامت
میان دروازه ی رویاها
می نگرند ما را،
در ابدیتی پایدار.
_________________
منصوره اشرافی
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٥
«فقط»
ماه می تابد
در سکوت
زمان در گذر
وجهان شعله ور
رودی از فریاد
و آتش،
      بی آنکه پلک زند
سرخ می تاباند
ما،
جلاد و محکوم
درون دردها زندگی می کنیم
و فقط عشق،
       آزادمان می کند.
_______________
منصوره اشرافی
 
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٧
پرنده،
شتابان به آشیانه بازگشت
و برگ های  ابریشم،
به انزوای تاریک خود،
                چشم بستند
عابران کوچه،
با خاطرات خوش روز
کنار بهار نشستند
شب در راه بود
منصوره اشرافی، کتاب ِ « خورشید من کجاست؟»
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٢۱
★★★
پشت این همه پلک
این همه چشم
این همه خواب
پشت دریاها، کوهها
گستره ی نوازنده ی گندمزار
فراسوی سبزها
لابلای کتابها، خط ها
و تراویدن کلام ها
تنها،
     تویی
در یادهای بی پناهی و پناه
در زمزمه ی روشن تاریکی
در آوازهای رها شدن
در جام های نیم نوشیده
پشت این همه یاد
تنها،
      تو.
___________
منصوره اشرافی
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٠
★ رخنه★
از هر شکاف و روزنی
می آیی
بی در
بی پنجره
بی قفل
بی حصار
بی بارو
و می تواند
تاریک ِ پلک های بسته ام
دریابد گرما و روشنی ات را.
منصوره اشرافی
 
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩
دیواری فرو پاشیده
ویرانه ای ، بر جا
بوم،  خوش آواز
           بر بام
ماه بر آسمان
مهتابی سرد، می پاشد
باغ، سوخته
 و درختان عطشان
پرنده ای تنها
سر در بال خویش
با زخمی در آواز فرو خورده اش.
منصوره اشرافی
 
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩
دیواری فرو پاشیده
ویرانه ای ، بر جا
بوم،  خوش آواز
           بر بام
ماه بر آسمان
مهتابی سرد، می پاشد
باغ، سوخته
 و درختان عطشان
پرنده ای تنها
سر در بال خویش
با زخمی در آواز فرو خورده اش.
منصوره اشرافی
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۸
کودکی ام دوید
از سرازیری کوچه
بعد،
آن پایین
آب شد.
جوانی ام دوید
از سر بالایی کوچه
بعد،
آن بالا
سنگ شد.
سنگ 
فرو غلتید 
در آب.
و من چشمهایم بسته شد.
منصوره اشرافی - از کتاب این تاج خار
 
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧

مخالفم با سخنی که  گفته شده ،« پرندگانی که در قفس بدنیا می آیند، پرواز برایشان بیماری ست.»  زیرا معتقدم که پرواز در ذات پرنده است.

نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧
....
بر بستر شب
ستاره ها پیمودیم
و انتهایش طلوع کردیم
در باغ ِ شاخه های در هم تنیده،
خواب آلوده و برهنه
خورشید
جوانه می زند
روز
بیدار می شود
...‌‌
منصوره اشرافی- بخشی از شعری بلند
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦

★رنگ★

 

سیاه،
شب
بنفش،
درد
خاکستری،
اندوه
و سفید
شعر

زرد بی تو بودن
نارنجی با تو بودن
سبز، دیدار
و آبی درنگ ِ آغوش.

____________
منصوره اشرافی

نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦

★رنگ★

 

سرخ، اسطوره ست
فراتر از گل و گیاه و خاطره

آبی،
تبار شگفت انگیز ترین کلام ها،
واژه های نهفته

سفید، هزار پاره ی تن
با هزار قلب
که دوست داشتن را تجربه می کند.

_____________________
منصوره اشرافی

نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳

طنین پرواز پرنده ای کوچک،

خطی سرخ

در افق نیلگون.

_______________________

منصوره اشرافی

نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٩
از  میدان های  جاذبه
پرتاب شده ام 
به جایی نایافت شدنی
گم شده ام، در هیچستان
و نخواهم چرخید با آهنگ زمان
من،
مخالف تمام دایره هایم.
منصوره اشرافی- کتاب ِ مرگ خلاصه شد

نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱

مترجم_ ناشناس


دعوت

علاقه ندارم که بدانم برای امرار معاش چه میکنی
می خواهم بدانم تو را چه بدرد می آورد.
و یا شهامت آنرا داری که برآوردن آرزوهای قلبی ات را به خواب کشی

علاقه ندارم که بدانم چند سال داری
میخواهم بدانم که برای خاطر عشق
برای رویایت
به محض خاطر زنده بودن
حاضری که خطر ابله نمودن را به جان خری.


علاقه ندارم که بدانم کدام سیاره ها بر ماه تو قرین اند.
میخواهم بدانم که آیا اوج ماتم خود را لمس کرده ای
آیا خیانتهای زندگی تو را گشوده
ویا هراس درد افزونتر تو را بسته و در هم کشیده است

میخواهم بدانم که آیا میتوانی بنشینی
با درد من و یا درد خویش
بی آنکه برای کتمانش جنبشی کنی
کم رنگش جلوه دهی
و یا پایدارش کنی.

میخواهم بدانم که آیا میتوانی شاد باشی
با شادی من و شادی خود
آیامیتوانی بی خیال برقص آیی
و بگذاری که جذبه سر انگشت های دست و پایت را فرا گیرد
بی آنکه به خود نهیب زنیم
که محتاط باشیم
که واقع بین باشیم
که محدویت های بشر بودن را به خاطر داشته باشیم.

علاقه ندارم که بدانم آیاداستانی که به من میگویی
حقیقت دارد
میخواهم بدانم که آیا میتوانی
برای حقانیت به خود
دیگری را نا امید کنی
آیا میتوانی بار اتهام خیانت را تحمل کنی
بی آنکه به روح خود خیانت کنی
آیا میتوانی بی ایمان باشی
و هم ازاینرو ناسزای اعتماد

میخواهم بدانم که آیا میتوانی زیبایی را ببینی
حتی زمانیکه هروز
قشنگ نیست.
وآیا میتوانی حضورش را
سر چشمه زندگی خودکنی


میخواهم بدانم که آیا میتوانی
با شکست زندگی کنی
شکست خود و شکست من
و هنوز بر حاشیه دریاچه بایستی
و به نقره ماه تمام فریاد زنی
«آری»

علاقه ندارم که بدانم
کجا زندگی میکنی و یا چقدر پول داری
میخواهم بدانم که در پس یک شب ماتم زا و نا امید
آیا میتوانی برخیزی
کوبیده و از بن زخمی
و هر آنچه که لازم است انجام دهی
تا به کودکان خوراک دهی

علاقه ندارم که بدانم چه کسی را می شناسی
و یا چگونه به اینجا آمده ای
میخواهم بدانم که آیا
در میان آتش با من میایستی
و به عقب خم نمی شوی

علاقه ندارم که بدانم کجا و یا چه ویا با که
درس خوانده ای
میخواهم بدانم
وقتی همه چیز از هم فرو می پاشد
آن چیست که ترا
از درون استوار نگاه میدارد.

می­خواهم بدانم آیامی­توانی تنها باشی
با خود
و آیا براستی در لحظه های خالی
این همراهی را دوست میداری؟

نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱

آوریل ستمگر ترین ماه هاست

گل های یاس را از زمین مرده می رویاند ،

خواست و خاطره را به هم می آمیزد ،

و ریشه های کرخت را با باران بهاری برمی انگیزد .

زمستان گرممان می داشت ،

خاک را از برفی نسیان بار می پوشاند ،

و اندک حیاتی را

به آوندهای خشکیده توشه می داد .

تابستان غافل‌گیرمان می‌ ساخت

از فراز اشتارن برگرسه

با رگباری از باران فرا می‌ رسید

ما در شبستان توقف می‌ کردیم

و آفتاب که می‌ شد

به راهمان می‌‌ رفتیم ؛

به هوفگارتن

و قهوه می‌ نوشیدیم

و ساعتی گفت‌ و گو می‌ کردی

سرزمین‌هرز‌‌‌‌‌‌‌

‌تی‌اس‌الیوت‌‌ترجمه‌بهمن‌شعله‌ور

نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٢

دریا را

آب می بَرَد

و پرنده را

پرواز.

برای رهایی

خویشتن را باید

به کدامین، سپردن؟

باید به سنگ ها نپیوست

باید به سنگ ها نپیوست

حتی ، هنگامی که خورشید

هراسش را پنهان می سازد.

منصوره اشرافی- از کتاب« این تاج خار»

مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
منصوره اشرافی (شاعر _ نقاش) Poet_Painter) mansoureh ashrafi )
کدهای اضافی کاربر :


Free counter and web stats