یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

از آن گذشته ها

هنوز بعد از این همه مدت نتوانستم با نوشتن در وب لاگ کنار بیایم. حس می کنم که نوشتن در وب لاگ صرفا می تواند بیان یک سری احساسات آنی و زود گذر باشد یعنی وب لاگ کشش لازم برای بیان مطالبی که احتیاج به تفکر و تعمق بیشتری دارد را ندارد. برای همین گاهی در نوشتن دچار تردید و کم کاری می شوم.  سعی می کنم  فعلا در یافتن راهی...

--------------------------------

امروز به یاد یکی از همکلاسی های دوران دبستان افتاد.همکلاسی و نزدیکترین و صمیمی ترین دوست دوران دبستان.دوستی که الان نیست .یعنی خیلی زمان است که نیست . او ودوستش به همدیگر قول داده بودند که هر کدام از انها در نبود ان دیگری با هیچکس  بازی نکند و منتظرآمدن دوستش بماند .آنها به هم دیگر قول داده بودند که فقط با همدیگر دوست بمانند.مهر آن سال که به کلاس چهارم می رفتند روز اول او دید که دوستش به مدرسه نیامده است و دید که مادر دوستش که معلم همان مدرسه بود بغض کرده و  اشک در چشمانش نشسته...در گردش یک روز تابستانی تفنگ شکاری پدر که به شاخه ای آویزان بوده رها می شود و گلوله ای از آن دوستش را به کام مرگ می برد. ولی او ان زمان این ماجرا برایش به مانند یک داستان دروغین آمد و هیچگاه باور نکرد و نپذیرفت که دیگر دوستش در این دنیا وجود ندارد .حتی به نزدیکترین کسانش هم این را ابراز نکرد و هیچگاه به زبان نیاورد که او مرده است .

تا سالهای سال به هر کسی که سراغ دوستش را می گرفت می گفت :او به شهر دیگری  رفته است .

------------------------------------------

چند روزی بود که از ان دو قمری که در آن کنج خلوت خانه اشان   لانه ساخته بودند خبری نبود .این را از صدای گرسنگی جوجه اش فهمیدند. جوجه به قدری خود را به جلوی لانه کشانده بود که هر لحظه بیم ان می رفت که به پایین سقوط کند.برای همین به هزار سختی و مکافات جوجه و لانه اش را پایین آوردند وتوی اتاق در یک گوشه مناسب و بلندی گذاشتند . جوجه خیلی خیلی کوچک بود وهمین طور گرسنه .باید نوکش را باز می کردند و غذا را روانه حلقومش می ساختند واین شده بود کار هر روز و هر ساعت آنها .بعد از مدتی جوجه بزرگ شد وطوری شده بود که هر وقت سفره غذا را می دید خودش از لانه اش پر می زد و تا کنار سفره می امد تا دانه های برنجی که برایش ریخته شده بود را بخورد و بدین تر تیب تمرین پرواز هم می کرد .تابستان بود و پنجره ها باز بود یک روز جوجه که حالا به قدر کافی بزرگ شده بود بعد از نگاه کردن طولانی به بیرون از پنجره ناگهان پر کشید و  به سوی اسمان رفت. پر کشیدن و قدم به دنیای تازه گذاشتن را از نگاهش به اسمان بیرون پنجره در یافته بودیم.با افسوس و حسرت گفتیم :رفت .چقدر زحمت کشیدیم و بزرگش کردیم و حالا همن طوری گذاشت و رفت بدون هیچ احساس وابستگی و تعلقی ... که به ناگاه دیدیم از آن دیگری پنجره پر زنان به درون اتاق امد و در لانه اش نشست.

از انچه که در باره اش گفته بودیم شرمنده شدیم. 

+   ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۳/٩/٧

Powered by PersianBlog.ir