یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

اسپند یار !

مکان: یک فروشگاه

زمان: ۹ شب

مردی از ماشین پیکانی که پارک کرده پیاده و وارد می شود.یک شلوار لی به پا دارد. لاغر اندام است. به کمر شلوارش کلی کیف؛ دسته کلید و... آویزان کرده است. بلوز تقریبا مد روزی تنش است. موهایش از این مدلهایی است که وسط فرق سرش بلند است و دور سرش کوتاه. صورتش چندان شاداب هم نبود. یک عینک آخرین مد روز هم زده بود.

مرد با گرمی و هیجان: سلام

صاحب فروشگاه: سلام

مرد جلو می آید و دستش را برای دست دادن دراز می کند: من را نشناختید؟

ــ نه! (و دست مرد را می فشارد.)

ــ به من نگاه کنید! مرا نمی شناسید؟ (و در این حال عینکش را از روی چشم بر میدارد.)

ــ نه هنوز شما را نشناختم. می شود لطفا خودتان را معرفی کنید.

مرد اشاره ای می کند مبنی بر اینکه می خواهد چیزی را  آهسته بگوید زیرا گویا که نمی خواهد زن صدایش را بشنود.

ــ من همان...

ــ متوجه نشدم.

ــ اسپندی

و مرد تعجب کنان می گوید: اوه؛ حالا شناختمت.

و در این حالت رو به زن می کند و می گوید: شناختی کیه؟

زن: نه!

ــ همون کسی است که اسپند دود می کرد.

زن با تعجب بسیار: باور نمی کنم!

و رو به مرد:شما خودتان هستید؟

ــ بله من همان اسپند دود کنی هستم که همیشه شما را عصبانی می کردم.

زن می خواست بگوید که اصلا قیافه تان هیچ شباهتی با او ندارد . یعنی می خواست بگوید که او خیلی سیاه و کثیف و ژنده پوش بود ولی شما خیلی سفید هستید. ولی خوب این را نگفت چون مسلم است که وقتی کسی خودش را با آب آشتی بدهد تمیز و سفید می شود!! یعنی واقعیتش این بود که خجالت کشید این حرف را به مرد بگوید و تنها به گفتن این بسنده کرد که:

ــ واقعا باور نکردنی است.

مرد مقداری شرح داد از اینکه در این مدتی که نبوده اعتیادش را ترک کرده است و به زندگی عادی باز گشته است و آنها نیز به او گفتند که تصور کرده اند در این مدت شاید مرده است و یا در کنار خیابانی از سرما تلف شده است. و او گفت که واقعا زندگی گذشته اش برایش مرده است و اصلا حتی به خاطر نمی اورد که قبلا چطور و چگونه زندگی می کرده است.گفت که الان روی پای خودش است و دوست دارد همین طور بماند و هرگز به گذشته باز نگردد. گفت که خجالت می کشیده است بیاید و گفت که من خودم اگر به جای شما بودم حتی جواب سلام یک اسپند دود کن معتاد و بد بخت را نمی دادم چه برسد به اینکه به حرفهایش هم گوش بدهم...

ــ حالا آمده ام که از شما به خاطر تمام خوبی ها تشکر و به خاطر تمام بدی هایم عذر خواهی کنم. اگر مردم حلالم کنید. 

برایش آروزی پایداری و استقامت در زندگی کردیم.خداحافظی کرد و رفت.

وقتی که می رفت با خود گفتم: این آقای اسپند یار ! چه مدت می تواند دوام بیاورد؟

+   ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۳/۱٠/۱٢

Powered by PersianBlog.ir