یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

زندگی ما

داشتم فکر می کردم که نکندزندگی ما انسان بر پایه و اساس خود فریبی استوار است ؛چرا که انسانها زندگیشان آمیزه ای است از اعمال نکرده ای و حرفهای نگفته ای که در درونشان وجود دارد ...شاید تنها کودکان و دیوانگان از این قاعده مستثنی باشند .چرا که انها در انجام هر عملی و گفتن هر حرف ازادند...پس ایا می توان نتیجه گرفت که آشکار نکردن جزو عقل است یا فریب دادن خود؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در داستانهای عامیانه داستانی هست به نام (قصه پسر پادشاه که نفس نداشت)که به مردم کرمان تعلق دارد . این داستان را اینجا می نویسم البته به لهجه کرمانی است .هدف از نوشتن این داستان فرم بسیار خاص آن است که به نظرم خیلی جالب است .دوست دارم بدانم که هر کسی از این داستان چه استنباطی می کند...

 

یه پادشایی بود سه تا پسر داشت .دوتاش مرده بودن؛ یه تاش نفس نداشت . سه تا خزونه داشت؛ دوتاش خالی بود یه تاش در نداشت . سه تا تیر و کمون داشت دو تاش  شکسته بود یه تاش زه نداشت . سه تا کارد بود دوتاش شکسته بود یه تاش تیغ نداشت . سه تا اسب سر طویله داشت دو تاش مرده یه تاش رمق نداشت . سه تا زین و برگ داشت دو تاش پو سیده بود یه تاش اثر نداشت.همو پسر پادشاه که نفس نداشت رف تو همو خزونه که در نداشت و همو تیر  کمونی را که زه نداشت با همو کاردی که تیغ نداشت ور داشت . رفت تو طویله همو زین و برگی که اثر نداشت گذاشت رو همو اسبی که رمق نداشت سوار شد رف به شکار رسید. به سه تا آهو دو تاش مرده بود یه تاش جون نداشت . خود همو تیر و کمونی که زه نداشت و خود همو کاردی که تیغ نداشت زد ور همو اهو که جون نداشت و باخود همو کاردی که تیغ نداشت سرش برید و بست ور ترک همو اسبی که رمق نداشت . رفت تا رسید به یه خرابی که سه اتاق توش بود دوتاش خراب بود یه تاش سقف نداشت .رفت تو همو اتاق که سقف نداشت. دید سه تا دیگ گذاشته یه ؛ دو تاش بی دیواره بود یه تاش ته نداشت آهو را گذاشت توی همو دیگی که ته نداشت . آتش ور زیرش زو تا استخوناش سوخت و گوشتاش خبر نداشت . از همو گوشتایی که خبر نداشت خورد تا تشنه شد . سوار شد ور همو اسبی که رمق نداشت رفت تا رسید به سه تا جوی آب که دوتاش خشک بود یه تاش نم نداشت . سرش گذاشت تو همو جویی که نم نداشت ایقدر خورد خورد تا کله ور نداشت.

به نظر من این یک نمونه کامل داستان پوچی است .نه؟ 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کامنتهای جالب:

نویسنده: غلامحسین

ساعت نه صبح بود. فاکسی از دفتر انجمن ادبی افاغنه مهاجر ..   بدستم رسید..با خواندن ان اشک از چشمانم جاری شد بطوریکه تا ساعتها نتوانستم بقیه نامه را بخوانم کوتاه و غمناک.....نوگل باغ ادب در هرات بدست باصطلاح... شوهرش کشته شد.او در اخرین شعرش این رویذاد را پیش بینی کرده بود....نادیا لت (کتک) خورد، نادیا شعر نگفت، نادیا رفت... و ما همچنان دوره می کنیم، شب را و روز را، هنوز را...

ــــــــــــ

نویسنده: رس تا

هنوز هم میشه وقتی به انسانها نگاه میکنی تمامی درونیاتشون رو ببینی ولی اینو به شما بگم که شاید هیچ چیز قشنگی نباشه . وقتی که افکار دوستان و نزدیکانت رو ببینی و همه چیز رو در موردش بدونی ولی رفتار ظاهریشون رو فقط یه نمایش و بازی ببینی چه حالی میشی . فکر میکنن می تونن پنهان کنند ولی تو می بینی صدات در نمیاد . فکر میکنی چه حسی باید به آدم درست بده . باید اونقدر قوی باشه که بتونه تحمل کنه سخته ولی میشه . پایدار باشید . 

ـــــــــــــ

نویسنده: غلامحسین

به راحتی می توان نتیجه گفت که ناخدای کشتی این نسل نهیلیسم کوری است که خود نمی داند به کدامین سو می راند و همچنان بر روی دریای مواج سرگردان مانده و ساحلی نمی یابد. آن هم نه از نوع »کافکا« یی، »کامو« یی و »صادق هدایت« ی اش که برآمده از یک فلسفه آرمانی است و »پوچ« را برای رسیدن به حقیقت برگزیده است. بلکه از نوع »کردار پوچ« »آندره ژید« ی اش یعنی برای ارضاء خواسته های نامتعارف و غیر معقول. »کردار پوچ« برای نخستین بار در کتاب »دخمه های واتیکان« آندره ژید عنوان شد. فلسفه زیر بنایی ژید در عنوان کردن اندیشه ی فوق، این بود که انسان طبیعتا موجودی است فعال، ولی بحث این است که انسان چگونه و برای چه منظوری میخواهد فعالیت کند. آزاد گذاشتن انسان ها در اعمال و کردارشان، هر چند که آن اعمال نامعقول و غیرمنطقی باشد، و رها کردن قیود اخلاقی، راهی بود که آندره ژید مطرح کرد. »و سخن آخر اینکه، به قول نیچه، امروز بنیان دین و اخلاق و انسانیت »مین گذاری« شده است. خیل آدمیان به خیابان ها ریخته اند و فریاد »خدا مُرد« سر داده اند و صدای »گورکن«هایی که در حال دفن خدا هستند از در و دیوار به گوش می رسد.

ـــــــــــــ

نویسنده: توبا

سلام بر سبزپرستان: دقت کرده اید بعضی از این حضرات محترم هنگامی که جهت دعا دست نیاز به مبارک عرش دراز می کنند می گویند:خداوند تمام مریضهای اسلام را شفا عنایت فرماید.خداوند شر جمیع اعداء را از سر مسلمین کم کند.خداوند رفتگان مسلمین را ببخشاید.خداوند حاجات همه مسلمین را برآورده سازد.خداوند مسلمین را.....خداوند به مسلمین.... و..... آنقدر از این برچسب گذاریها بیزارم که مپرس!یکی نیست به این جماعت بگوید آخر تا کجا این همه صف بندی؟!این مرزبندیها را تا خدا هم رسانده اند.اگر جمیع ابنای بشر را با هر مرام و مسلکی که دارند را در دعاهایتان به جای مسلمین بنشانید به خدا آب از آب تکان نمی خورد.باور کنید سهممان از بیکران خدا کم نمی شود.چقدر این شکل از پان اسلامیسم را می خواهند ادامه دهند خدا می داند؟! کاش کسی بگویدشان خواهشاً دیگر مهرورزی خدا را اختصاصی خود نخواهید!

+   ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٤/۸/۱٥

Powered by PersianBlog.ir