یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

نگاهی کوتاه به رمان " وردی که بره ها می خوانند" ـ رضا قاسمی

 

نمایشگاه معنوی و روحانی امسال:

واقعا که بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب امسال از جمیع جهات لایق گرفتن نمره بیست(۲۰) است .چه از نظر امکانات رفاهی جهت حال بازدید کنندگان ! چه از نظر فضای زیبا ! چه از نظر تمیزی و پاکیزگی! چه از نظر نظم و آسان پیدا کردن غرفه های مورد نظر! چه از نظر مشکلات رفت و آمد! و چه از نظر ترافیک ! و چه از نظر باز بودن درها هنگام ورود و بسته بودن همان درها هنگام خروج ! و چه از نظر ...

این هم چند تا عکس دیدنی از نمایشگاه کتاب:

(عکاس: مهرسان جوان)

 

 

 

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نگاهی کوتاه به رمان " وردی که بره ها می خوانند" ـ رضا قاسمی

خودت را خسته کردی جیگر ، بس که نوشتی !


اگر به این امر معتقد باشیم که تولید ادبیات مبتنی بر شرایط اجتماعی – تاریخی است و این شرایط نقش تعیین کننده ای را دارا هستند و اگر بخواهیم با این دیدگاه به ادبیات نگاه کنیم ، آن گاه مجبور خواهیم شد که نگاهمان هوشیارانه تر ، تعیین کننده تر ، تیز بین تر ، و مو شکا فانه تر به " زن " در ادبیات و نقشی که به او محول شده است ، باشد.
حال چه این نقش بیان کردن ادبیات توسط" زن " باشد  و چه بیان شدن " زن " به وسیله ادبیات.
اینک اگر بخواهیم ببینیم که در نوشته های ادبی زن چگونه بیان شده است باید به نقشی که به زن در آن نوشته محول شده و به موضوعات و محوریتی که در آن به زن پرداخته شده است ، نگاه کنیم.
آیا متن ادبی ای که فرا روی ماست حاوی بیان وضع موجود است و یا منتقد آن؟
چرا که یک نوشته در قالب ادبیات ، محصول فرهنگی است که به واسطه آن نویسنده با ما سخن می گوید ، زیرا ادبیات نوعی گفتمان فرهنگی است . گفتمانی که در آن واژ گان و نشانه ها ، باز گو کننده رموز فرهنگی جوامع انسانی است.
ابعاد پنهانی یک نوشته یا متن از شکاف های ایجاد شده در رویه متن ظاهر می شوند.
هر چند که در دیدگاه غالب جامعه که منبعث از دیدگاه مرد سالارانه است . زنان به عنوان ابژه جنسی تلقی شده اند ، نه بعنوان یک انسان . و هر چند که اکثر زنان این مقوله را به عنوان یک واقعیت اجتناب ناپذیر پذیرفته اند ،اما نمی توان نگاه " رضا قاسمی" را در " وردی که بره ها می خوانند " را به " زن" نادیده گرفت.
هم گونه که واضح و مبر هن است انسان یا زن به دنیا میآید یا مرد . این یک واقعیت ژنیتکی است . ولی تفاوت بین نقش اجتماعی زن ومرد زاییده مقتضیات اجتماع است.
" مارگارت مید " معتقد است که جامعه های گونا گون زنان را به صورت های گونا گون  در آورده اند و از او بر همین مبنا انتظارات متفاوت داشته اند.

" پرستاری‌ست مارتینیکی. از آن سیاهان دورگه‌ی ظریف که اگر گِِِل‌شان خوب باشد (مثل این یکی که حالا دست تو را گرفته توی دست و دارد تلمبه می زند) تو یا می‌توانی عاشقش بشوی یا اگر مثل من جای عشق‌ات ساب رفته است فقط می‌توانی خیره ‌شوی به آن بناگوش ظریف؛ به خواب موها پشت لاله‌ی گوش؛ و آرام، با صدایی که انگار از تهِ یک سردابِِ ظلمانی می‌آید، بگویی: «تو فشار را اندازه نگیر جیگر، خسته می‌شی»

"زن است این ساز(از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر می‌کند با تو. راه نمی‌دهد تو را به خودش اگر که نادیده بگیری‌اش. چقدر هم که اهل حسادت است این ساز! وقت‌هایی که بازی درمی‌آورد ساز دیگری بگیر دست‌ات، ببین چطور راه می‌آید با تو."

" برگشت برود. نگاه کردم به کپل‌ها‌. بله، درست حدس زده‌ بودم. حتماً مادر چهار پنج بچه است که همه‌ هم مثل سگ از او می‌ترسند. حتم دارم. کپل دروغ نمی‌گوید. زبان چرا... اما کپل‌... برای این یکی باید منتظرِ فرصتِ مناسب ماند. هیزی که نمی‌خواهید بکنید. شناسنامه‌ را می‌خواهید ببینید؛ تکه‌ای از تن که پستوی وجود است؛ مخفیگاه روح..."

نگاه نویسنده به زن در این روایت از نگاه یک پسر بچه سیزده ساله گرفته تا مرد احتمالا پنجاه ساله ، همه و همه نگاهی سراسر جنسیتی ، یک سان ، بدون تفاوت  است .نگاهی کاملا ارویتک  و نه عاشقانه.نگاهی بازگوکننده تمنای غریزی پنهانی  که هر هز چند گاهی رخ می نماید.
او به " آسیه"_ " پروین"  _ " خانم عبادی" _ " س" _ "ش" _ و .. به طور یکسان نگریسته و همه از زاویه دید مردانه او زنانی هستند احیانا با کپل هایی که شناسنامه آنهاست!!

"«چرا هیچ خلوت عاشقانه‌ای خلوت نیست، ازدحام جمعیت است در تختخوابی دونفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهره‌هائی تماماَ گوناگون؟ چرا عاشق کسی می‌شویم اما با کس دیگری به بستر می‌رویم؟ چرا عشق جماعی‌ست دسته‌جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می‌گاید جز من که همیشه گائیده می‌شوم "

دایره ای بسته که او برای بازگو کردن زن و توصیف عشق ارایه می دهد. واژگا نی همچون کپل و اشاره های مکرر به نمادها و کلماتی با بار جنسی صرف و یک واژه "هشت حرفی" که جای حرف " ش " با "ن " در آن جا به جا شده است.
وردی که بره ها می خوانند نوشته ای است، که در آن جز شرح احوالات و تمایلات دور و نزدیک نویسنده و نگاه سراسر جنسیتی و جسمی و نه انسانی به زن، چیز دیگری وجود ندارد و یا یافت نشود.
نقطه ثقل و محوریت رمان بر " مردانگی" متمرکز شده است .تمرکز بر روی نیاز های مردانه ، منافع مردانه ، ارزو ها و دیدگاه ها و تمایلات  مردانه، که در نهایت به درک یک جانبه روش های رفتاری منجر شده است.
رمان وردی که بره ها می خوانند نوسان غم انگیزی است میان مدرنتیه و سنت . نگاه کنیم به تناقض وحشتناک این جملات:

... چرا عشق جماعی‌ست دسته‌جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می‌گاید جز من که همیشه گائیده می‌شوم "
...
." عشق هم سهم اش برای ما شناست میان ماهیان تاریک اعماق، به ساعاتی که دریا هیچ نیست مگر همه ی هول هستی
"

آیا در رمان رضا قاسمی،  ما با نویسنده ای طرف هستیم که دارای دیدگاه تغییر یافته ای نسبت به شخصیت های زن داستانش است؟
آیا نقش شخصیت های زن در این رمان  فراتر از نقش جنسی است؟
آیا این اثر باز تولید کننده همان روابط نابرابر و نا عادلانه نیست؟
آیا زنان این رمان غیر از قرار داشتن در بستر و یا روایت" بستر" و " نوع" و  و یا اشکار کردن غرایز جنسی خود  نقش دیگری هم داشته اند؟
ایا ساختار روابط موجود در این داستان مترادف با برابری زن_انسان و مرد _ انسان  است؟
آیا جهانی که نویسنده تصویر کرده است جهانی انسانی است که از منظری فراتر از جنسیت به مقوله تبعیض جنسی می نگرد؟
زن ارایه شده در این رمان زنی است ، بی اختیار ، سپرده شده به دست تقدیر و غریزه ، پاسخ گوی نیاز جنسی مردان، و بدون هیچ ایده و فکر و اندیشه خاصی .زنی که دوست دارد و پذیرفته است که شاخص ترین وجه او ، در نگاه مردان ، به " کپل " ها که گویا همان شناسنامه اش نیز هم است، باشد. زنی که گویا در کپل خلاصه شده است .
زن تصویر شده در رمان رضا قاسمی ، زنی نیست اندیشه ورز و دارای خواست ها و تمایلات انسانی ، بلکه موجود منفعلی است با تصویری سنتی و شئی گونه .
بنا بر تعریف اریک فروم :" عشق ارتباط به یک شخص خاص نیست ، بلکه نگرش و یاد گیری نقش انسان است که رابطه او را با کل جهان و نیز با یک معشوق خاص تبین می کند."
حال نگاه کنیم به مقوله عشق و تعریف ارایه شده نویسنده از عشق:

" عشق جماعی‌ست دسته‌جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می‌گاید جز من که همیشه گائیده می‌شوم "

اگر ما عشق را یک محصول شخصی بدانیم و فردی ترین وجه زندگی هر انسان به شمار آوریم ، هر شخصی آن را بنا بر محصول ذهن خود تعریف و باز سازی می کند. چرا که نحوه نگرش به عشق درو نی ترین نگرش است.
اینجا باید  به نویسنده گفت :

" چه نگرش مدرنی به عشق داری ، جیگر . این قدر خودت را خسته کردی به اینجا رسیدی!"
به گفته سیمون دوبوار:
مردان هرگز به نفع زنان تصمیم نمی گیرند ، مردان فقط به نقشه های خود ، ترس های خود، و نیاز های خود نظر دارند.

 

 

+   ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٢/۱۱

Powered by PersianBlog.ir