یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

ديدار با نيما.

دیدار با نیما   در بیستمین شماره نشریه فریاد   که امروز منتشر شده است .

دیدار با نیما 

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
يوش دهکده بسيار کوچکی است ؛در دل کوهستان ؛با راهی نسبتا دشوار و کم تردد.احاطه شده در ميان کوههای برفگير و سرد و دره هایی که چون مرده ماران خفتگانند؛ ؛و رودخانه ای غران و جاری در پيش پايش.
به يوش که می روی ،اين روستای کوچک و کم جمعيت؛تنها به خاطر يک چيز است و آن نيماست. پيرمردی مهجور و دور افتاده ؛خفته در ميان حياط خانه اش. خانه ای مهجور و غريب؛ولی ايستاده هنوز در دل کوچه ای تنگ و باريک و گل آلود.
براستی که نيما اين مرواريد گرانبها و درخشنده هنوز سر از صدف کج و کوله خويش بيرون نکرده است؟
نه ! هنوز نيما در همان صدف کج وکوله اش در زير يک آلا چيق در حياط خانه اش خفته است.
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم ياد آوری يا نه ؛من از يادت نمی کاهم؛

از کوچه خلوت و پر و گل ولای که بگذری ديوارهای خانه نيما را می بينی با در چوبی آن ،که قفل بزرگی رويش خود نمايی می کند.آن روز صبح که ما به يوش رفتيم روزی نسبتا ابری و گرفته بود در زمستانی سرد و برای ديدن نيما چه روزی بهتر از اين روز!
همسايه روبرويی کليد قفل را آورد و در را گشود... بر سنگ مزار نيما شعری نوشته نشده بود و پايين پايش سيروس طاهباز خوابيده بود... اتاقها لخت و عور و تماما سفيد سفيد بودند و اتاقی که چند عکس از نيما در آن بود ؛درش قفل بود ...در حياط برف انباشته شده بود و در باغچه ها چيزی نبود به جز يک سرو تازه کاشته شده .يک توپ پلاستيکی و يک قوطی خالی کنسرو در حياط افتاده بود ....در يکی از اتاقها يک شانه تخم مرغ نيمه خالی کپک زده بود... ساختمان در حال تعمير و بازسازی بود .
نشانه اشنا از نيما تنها ياد او در فضای خالی خانه اش بود و مزارش .
مزارش و خانه ا ش چه غريب و دور افتاده و مجهور می نمودند.
در شب سرد زمستانی
کوره خورشيدهم؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.
و به مانندچراغ من
نه می افروزد چراغی هيچ؛
نه فرو بسته به يخ ماهی که از بالا می افروزد.

من چراغم را در آمد رفتن همسايه ام افروختم در يک شب تاريک
و شب سرد زمستان بود؛
باد می پيچيد با کاج؛
در ميان کومه ها خاموش
گم شد او از من جدا زين جاده ی باريک.
و هنوز قصه بر يادست
وين سخن آويزه ی لب:
که می افروزد ؟که می سوزد؟
چه کسی اين قصه را در دل می اندوزد؟
در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشيد هم ؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد

***
زبان نيما زبان خاصی است .زبانی است که در وهله اول کمتر مخاطب را جلب ميکند .زبان نيما احتياج به ؛درست خواندن ؛تعمق ؛و ادراک دارد.شعر نيما شعری است که بايد يه عمق مفهوم آن نزديک شد تا بتوان از آ ن لذت برد
شعر نيما سرشار از صفای و روشنی طبيعت است و در عين حال متکی به انديشه های ژرف و عميق که حکايت از درد های بشری را دارد .
شعر نيما دارای جهان بينی است با ابهامی راز گونه و با بيانی تمثيلی.نيما تعادل بين حوهر شعر و عنصر تفکر را چه زيبا يافته و آ ن را حفظ کرده است.او نمو نه های عالی از شعر محض را در حد اعلای شکل و محتوا به زبان پازسی هديه کرده است.
نيما يکی از بزر گترين نمايندگان هنر ايران و پاسدار شرف و حيثيت انسانی است ؛زيرا که زبان گويای او زبان زمانه ماست.او معلم شکيبايی و برد باری و وفادار بودن به نيکی و بی ادعايی و بی ريايی است. نيما خشم نجيب بود. او مردانه و يک تنه دل به کار بست زيرا که مردی بود مردستان.

+   ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٤/٢۳

Powered by PersianBlog.ir