یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

شاملو و بت زدایی

 

شاملو و بت زدایی

نوشته اخیر یدالله رویایی در مورد شاملو و واکنش های هواداران شاملو نسبت به فکر واداشت که مطلبی در این مورد بنویسم . چرا  که در این کامنت ها چیزی که  توجه مرا جلب کرد این بود که بعضی از دوستداران شاملو نسبت به این نوشته واکنش نشان داده و جبهه گیری کرده اند و برخی دیگر نیز این نوشته را به خواب و رویا تعبیر کرده اند .

 

به هر حال جدا از تمام این چیز ها ما باید عادت کنیم که برخی از واقعیت ها را هم در مورد زندگی افراد مشهور و معروف بدانیم . این مسله نه به معنای کنکاش در نوع و شیوه زندگی خصوصی انهاست بلکه فرو ریختن تابو هایی هست که ما نمی خواهیم به آنها نزدیک شویم . از جمله اینکه خب بدانیم که شاملو به هر حال زمانی اعتیاد شدیدی داشته و این را دوستانش هم در جاهای مختلف بیان کرده اند . البته این مسله هیچ تاثیری در شعر و هنر او و خدشه دار کردن آن ندارد ولی از نظر اینکه شخصیت ها ی مشهور همیشه زندگیشان در هاله ای از ابهام نباشد و اینکه قبول کنیم و بدانیم که انها هم خدا نبوده اند و بدون عیب و نقص بد نیست که زندگی انها برایمان شفاف تر باشد نه در هاله ای از تقدس کاذب. شاملو هم یک ادم بود مثل همه ما  با تمام خصوصیات و ضعف ها و قوت های یک انسان معاصر و همچنین با تمام دغدغه های یک انسان معاصر و همچنین با تمام کاستی ها و کمیت هایی که یک انسان می تواند داشته باشد .

 

 

این که بپذیرم که شاملو  کلام اسطوره ای داشت ولی خودش اسطوره نبود . اینکه شاملو شعر حماسی می سرود  ولی خودش حماسه نبود . اینکه شاملو در شعرش قهرمان را دست نیافتنی و بی خدشه ترسیم می کرد ولی خودش  قهرمان  خدشه ناپذیر  نبود . درست است که زبان و کلام او و شعر او در بسیاری از موارد فاخر و والا و بر تر جلوه می کند . اما اینها دلیل بر برتری شخص او  نمی تواند باشد .

ما شرقی ها به پنهان داشتن و پنهان کردن و پنهان کاری علاقه بخصوصی داریم . اصلن دوست داریم همه چیز را در قالب رمز و استعاره بیان کنیم . هنر ما دو پهلو صحبت کردن است . برای همین هم هیچ گاه از یک هنرمند ایرانی زندگی نامه معتبری در دست نیست . حتی خود هنرمندان هم مایل نیستند که بیو گرافی خود را بنویسند . این در هاله ابهام بودن همون تقدسی هست که مشاهیر ایرانی را در بر گرفته ...
حالا نگاه کنید به زندگی هنرمندان غربی  هیچ ابهامی در زندگیشان نیست . همه چیز را رک و راست و سر راست بیان کرده اند . خودشان نقاط ضعف خودشان را با صراحت تمام بیان کرده اند .
دو رویی صفت بارزی و متاسفانه بسیار بدی است که ما باید آن را کم کم به دست فراموشی بسپاریم .این دورویی نه در ظاهر بلکه در باطن ما هم نقش بسته . چرا که اگر دو رو نباشیم لااقل هر هنرمندی از خودش بیوگرافی ای ارایه خواهد داد که در آن نقاط منفی وجودی اش هم اشکار باشد نه پنهان.

 

دیدم در اینجا بد نیست قسمت هایی از کتاب ( معشوق بی صدا *)را که بی ربط به این مقوله و موضوع نیست را بیاورم: 

 

شاخص ترین چهره معاصر در سرودن عاشقانه ها ، بی تردید شاملو است . اما سخن گفتن از وی و پیرامون شعر وی بی اندازه دشوار می نماید. چرا که شاملو از چهر ه هایی در ادبیات معاصر است که گر داگردش را تقدس های فراوانی فرا گرفته است  و به همان صورت نیز تکفیر های بسیار.سخن گفتن از شعر او بدون در غلطیدن به این دو وادی افراط و تفریط کاری سخت و دشوار است . چر اکه در تقدس ها از او بتی بی بدیل ساخته اند و در تکفیر ها او را به حضیض کشاند ه اند.

اصو لا این شیوه و اخلاق و روش در نزد ما ایرانی ها (شاید) کاری چندان عجیب نیست. چرا که ما ایرانی ها( مردم دیگر دنیا را نمی دانم) یک عادت خیلی بدی داریم  و آن این است که وقتی بخواهیم از کسی تعریف و تمجید کنیم او را به عرش می بریم و بر عکس وقتی از کسی خوشمان نیاید او را تماما سرزنش کرده و با خاک یک سانش می کنیم .

چرا که مطلق گرایی  را سر لوحه قرار داده و می خواهیم یا بی عیب و نقص و یا سراپا عیب و نقص ببینیم . روحیه افراط گرایی و تفریط گرایی در فرهنگ ما جایگاه ویژه ای دارد که در تمام ابعاد زندگی ما جا خوش کرده و به فراوان به چشم می خورد.

 

هنگامی که زبان به ستایش می گشاییم به یک باره تمام صفات بد او را به فراموشی سپرده و حذف می کنیم  و تنها چیزی را که مدام به زبان می آوریییم تحسین ها و تعریفهای بی شمار است .

نگاهی بیندازیم به اکثر زندگی نامه هایی که در مورد بزرگان و مشاهیرو هنر مندان ایرانی نوشته شده است  . در این بیو گرافی ها آ نچه که از قلم انداخته شده است این بوده است که این افراد در تمانم دوران زندگی خود هیچ گونه خطا ، عیب ، کاستی ، تقصیر  و یا اشتباهی نداشته اند. زندگی نامه آنها تنها دو حالت دارد : اگر قلم در دست دوست باشد شرح بیان نکات مثبت و برجسته انهاست و یا اگر قلم در دست دشمن باشد بیان تمام نقص ها و عیوب است.

تنها چیزی که در این میان وجود ندارد تعادل و بیان واقعیت به همان صورت که بوده است ، می باشد. در چنین محیط و با چنین زمینه ای مشخص است که نقد واقعی نمی تواند وجود و معنا داشته باشد.

شخص پرستی و در مقابل آن تخریب شخصیت دو آفت مهم هستند که زمینه رشد و نمو نقد سالم را از بین می برند . با وجود این دو عامل تمام نظرات  به گونه ای بیمار گونه می نماید . سانسور کردن نقاط ضعف زندگی و شخصیتی یک هنرمند نشانه گریز از واقعیت  است و تمایل داشتن به بت ساختن ، بت هایی دست نیافتنی و با ابهت.

اگر می خواهیم با دیدی منطقی و بی طرفانه در هر موردی قضاوت کنیم باید کفه های ترازو را از هر انچه که وجود دارد پر کنیم ، نه از چیزهایی که فقط خودمان دوست داریم و آنچه را که نمی پسندیم با بر روی هم گذاشتن چشمها به دور افکنیم.

در نقدهای بی طرفانه نه قصد سرکوب وجود دارد و نه تایید وجود دارد. برای نگاه کرد ن منصفانه و دوباره باید تمام پیش داوری های گذشته را از ذهن پاک نمود و با دیدگاه های تازه و نو حلقه های در هم تنیده افراط گرایی و تفریط گرایی را به کنار نهیم. ...

 

...هنرمندان خصوصا دارای تیپ و شخصیتی هستند که مایلند مورد دوست داشتن واقع شوند  ، آنان به خاطر روح حساس خود می خواهند کانون توجه معشوق واقع شوند . به دیگر سخن این خصوصیت که شاید نام دیگر آن را بتوان خودپسندی گذاشت در هنرمندان مرد بویژه بارز تر و آشکار تر و نهادینه تر است. قلب هنرمند همیشه پذیرای این است که محبت ابراز شده را در خود ذخیره سازد ، او می خواهد همواره دوستش بدارند ، صمیمانه و فدا کارانه ، تا در سایه این عشق بتواند به خلا قیت و آفرینش بپردازد.

 

اشتیاق پر صداقت تو

 خانه ئی ارام و

 

تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی

چنان چون پدری که چشم به راه میلاد نخستین فرزند خویش است ،

چرا که هر ترانه

فرزندی ست که از نوازش دست های گرم تو

نطفه بسته است

...

خانه ئی ارام و

انتظار پر اشتیاق تو تا نخستین خواننده ی هر سرود نو باشی

...

تو را و مرا

بی من و تو

بن بست خلوتی بس.

...

تو و اشتیاق پر صداقت تو

من و خانه مان

میزی و چراغی

 

اگر روح هنر مندان چنین اقتضایی را می طلبد ، آیا این خصوصیات در بر گیرنده زنان و مردان هنر مند به یک سان است؟

اگر یک سانی هم در کار باشد فرهنگ غالب جامعه مرد سالار اجازه بروز چنین احساساتی را به آنان نمی دهد.چرا که در بر خورد با نوع انسان و نیاز های او ، همه دوست دارند که تماشا شوند ، کسی کنارشان بنشیند  ، به حرفهایش گوش سپارد ، غمگسارش باشد ، دلداریش دهد ، تسلا بخشش باشد ، سنگ صبورش باشد و نیز عاشقش باشد ، او را بپرستد ، بستاید ، تیمارش کند و غذایش و خوابش و همه مراقبت ها ی دیگر را از او بکند .

اما در قاموس مرد سالاری تمام این وظایف بر دوش زن ها نهاده شده است . اگر این وظایف را زن به نحو تمام وکمال در حق مردش ادا کند ، مرد نیز اور ا شایسته و سزاوار دوست داشتن خواه دانست.

زنی که مرد خود را بستاید و او را صاحب تفکر و اندیشه بر تر بداند مسلما زن خوبی برای مردش خواهد بود . اما کدام مرد است که این دید گاه را نسبت به زن خود داشته باشد . مرد می خواهد برتری اثبات شده اش را زن بستاید و قبول داشته باشد .تنها ستایشی که از جانب مردان نسبت به زنی ابراز می شود در نهایت رنگ و صبغه زیبا پسندی به خود می گیرد.

به ندرت پیش آمده است که مردی زنش را از نظر افکار عالی بر تر بداند و او را شایسته ستایش بداند و خود را وقف وی نماید.

 ایدا در قسمت هایی از گفتگویی که با او انجام شده چنین گفته است :" ... مهم این است که شاملو احساس خستگی و کسالت نکند و رنج یکنواختی ازا رش ندهد ، این تلاش همیشگی من است و خودم را مسئول می دانم....قبول دارم که همه افکار من تحت تاثیر فکر و شخصیت غول اسای شاملوست ...... صا دقانه می گویم که همیشه سعی کرده ام همان باشم که شاملو در شعر هایش توصیف کرده است . آیدایی که شاملو در شعرش تصویر کرده است الگویی است برای من و کوشش می کنم همان باشم که او می خواهد(۱)"

آیا در این سخنان فراموش کردن فردیت به چشم نمی خورد ؟

براستی آیدا کیست ؟ فرشته نگهبان  ؟ فرشته که نیست ، پس انسان است  انسانی با هویت و شخصیت مستقل که این هویت و شخصیت در دیگری حل شده ومضمحل گردیده است ، چرا که این استقلال دائما نابود گشته است بدین خاطر که فرد کوشش می کرده است که همانی باشد که دیگری ، یعنی "او" می خواهد .

سیمون دوبوار می نویسد :" امتیاز اقتصادی که مردان در اختیار دارند، ارزش اجتماعی آنان ، اعتبار ازدواج ، فایده وجود تکیه گاهی مردانه ، همه اینها زن را نا گزیر می سازد که به شدت بخواهد مورد خوشایند مرد قرار گیرد . در مجموع زنان هنوز در شرایط بردگی به سر می برند  ، نتیجه آنکه زن خود را نه آن چنان که برای خود وجود دارد بلکه به گونه ای که مرد توصیفش می کند ، می شناسد(۲)

 

البته وجه غالب عشق در جامعه مرد سالار ، عشق پدرانه است و در این گونه از عشق مرد زن را آنطور می خواهد ،که دوست دارد باشد . کدام مردی است که به دنبال جلب نظر معشوق و یا همسر خود ، خود را آنگونه که زن می خواهد بنمایا ند؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* معشوق بی صدا ـ رویکردی جامعه شناختی بر عاشقانه های احمد شاملو ـ نشر مینا ـ ۱۳۸۶

 

١_ کتاب ادیسه شاملو – گفت و گو با آیدا 

 

٢_کتاب جنس دوم – سیمون دوبوار _جلد اول 

+   ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۳

Powered by PersianBlog.ir