به یاد غزاله_ نگاهی به رمان شبهای تهران_غزاله به روایت غزاله
شعری با یاد غزاله علیزاده
صبحگاهان
که خفته است جنگل
در سرسبزی بهار
ریسمان هستی را
بر کدامین درخت
باید بست
تا از آن
آونگ شد.
مبادا
شاخه ای بشکند.
منصوره اشرافی
از کتاب"خورشید من کجاست؟"
______
چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم؟
چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم ،این جمله انتهای رمان (شب های تهران ) غزاله علیزاده است. غزاله علیزاده در رمان خود ـ شبهای تهران ـ نگاهی خاص و دگر گونه به جامعه خود دارد او در این داستان به شرح حالات درونی و روانکاوی افرادی می پردازد که خاستگاه طبقاتی بورژواز و خرده بورژوا را دارا هستند .
قهرمانان اصلی داستان یک مرد و دو زن هستند . آنها در درون خود و درگیر با خود غرقه در رفتارهای بورژوا مآ بانه سعی می کنند هر کدام به نحوی خویشتن را بیابند و در این رابطه است که هر کدام از آنها در عین نا توانی دیگری را توانا می پندارد . در صورتی که هیچ یک از آنها توانا نیستند . هیچ کدام از آنها توان در ک مفهوم هستی را ندارند و سوال بزرگ این نوشته این است که :چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم .اما رنج هاییکه اینان می کشند رنجی نیست که از سر گرسنگی و فقر و تضاد طبقاتی باشد رنجی که اینان می برند از جنس دیگری است .
ویژه گی خاص غزاله علیزاده در داستان هایش داشتن نگاه و بیان زنانه است. شخصیت های زن در داستانهای او نقش عمده ای دارند و او از بعد روانشناسانه رفتارهای آنان را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است به جرات می توان گفت دغدغه های غزاله علیزاده از نوع روشنفکری آن بوده است. در این کتاب غم نان ـ غم مسکن ـتضاد و فقر چیزهایی است که هیچگاه قهرمانانش به آن توجهی ندارند و اصولا در دنیایی سیر می کنند که این مسائل برایشان اصلا وجود نداشته نگاهی هم به دور و بر خود نمی اندازند و اگر هم چیز هایی از این دست مشاهده کنند به نوعی رمانتیک با آن برخورد نموده اند .
شخصیتهای اصلی این داستان کاملا در خود فرو رفته و تنهایند.بهزاد هنر مند نقاشی که رفتارها و کنشش ایده آل می نماید در ابتدامسحور زنی است که سرگشته و گریزان به هیچ کجا تعلق ندارد و سپس نیز با یاد او به زندگی ادامه می دهد . اسیه دختری است که غم تنهایی او را ازکودکی رنج می داده و سپس بدنبال هویت گم شده خود می گردد. نسترن دختری است که میل صعود به طبقه بورژواها را دارد و شیفته بهزاد است. فرزین پسری که به مبارزه روی آورده است و یک بعدی گشته است ....
غزاله علیزاده در این رمان زیاد افکار شخصیت ها را باز نمی کند عشق های این رمان از نوع عشق هایی است که چندان انگیزه مشخصی ندارند .چرا نقاش این گونه شیفته اسیه می شود ؟به چه دلیل اسیه به عشق نقاش پاسخ داده و سپس او را رها می کند ؟نسترن به چه دلیلی شیفته نقاش است و چرا نقاش از او گر یزان است ؟شخصیت های داستان همه به نوعی درگیر با خود هستند .در گیر غمهای دور و شاید مبهمشان.
به جرات می توان گفت علیزاده نویسنده ای است که فضاهای بورژوازی در داستانهای اوسلطه دارند .حداقل در دو رمان (شبهای..)و (خانه ادریسیها).اما نمی توان نثر او را که نثری محکم و پر سلطه و شیوا و پر کشش است را از نظر دور داشت.تو صیفهای او بسیار دقیق و هنرمندانه است ولی با تمام زیبایی نثر فضای حاکم بر نوشتهای او فضایی تلخ و غم بار است. شاید بتوان او را به نوعی نویسنده ا ی بد بین بشمار آورد.نویسنده ای که به جبر حاکم بر زندگی معتقد است .
شخصیت های وی همگی اسیر جبر زندگیند.همگی پیله وار در حصاری که به دور خود تنیده اند به سر می برندو همگی تسلیم آنچیزی هستند که زندگی بر ایشان مقدر کرده .غزاله علیزاده بیشتر به کاوش درون افراد می پردازد تا شرایط بیرونی .او با وجودی که خود زن است قهرما ن اصلی داستان را مرد قرار می دهد .زنان داستان او شخصیتهای متزلزلی دارند تنها ثبات شخصیت از آن زنان مسن و با تجربه ای است که در داستانهایش وجود دارد که خالی از هر گونه دغدغه و چرایی بودن و خالی از هر گونه بیم وامید تنها با کوله باری از تجربه زیستن آرام زندگی را به پیش می برند.مادر بزرگانی که با نوه های خود هستند .نسل پیر و نسل جوان .
منصوره اشرافی
___________
به مناسبت ۲۳ اردیبهشت سالمرگ غزاله علیزاده
___________
غزاله به روایت غزاله
به مناسبت ۲۳ اردیبهشت سالمرگ غزاله علیزاده
«دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمیشناختم. کی دنیا را میشناسد؟ این تودهی بیشکل مدام در حال تغییر را که دور خودش میپیچد و از یک تاریکی میرود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا میبافیم، فکر میکنیم میشود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایهی حیرتانگیز از حیوانیت در خود و دیگران را.
."ما نسلی بودیم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت میکنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانهی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است.
""ما واژههای مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت"از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونهی سوگهای طنزآمیز زندگی، رسیدهام تا اینجا، به انتظار شوخیهایی که در راه هستند، با بود و نبود انسان."متحد نیستیم. اگر حرمتگذار یکدیگر باشیم، میتوانیم جهانی شویم ...
نام غزاله علیزاده برای من همیشه با خاطرات دوران نو جوانی پیوند خورده است. غزاله علیزاده را اولین بار هنگامی شناختم که دبیرادبیاتمان در ساعات پایانی کلاس در کیفش را باز کرد ومجله ای را بیرون کشید و گفت : خب بچه ها حالا می خواهم داستانی را برایتان بخوانم از غزاله علیزاده که سالها پیش شاگرد من بوده . آن موقع ها غزاله علیزاده برای من در حکم یک رویای دست نیافتنی جلوه می کرد . رویایی که در آن زمان اروز کردم ایکاش به جای او بودم . با خودم می گفتم آیا روزی من هم مثل غزاله علیزاده خواهم شد؟ ...
در آن سالها غزاله علیزاده برای من یک سمبل بود. سمبلی از آرزوها و رویاها...
غزاله علیزاده از بیست و سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵تا کنون در امامزاده طاهر کرج به خواب ابدی فرو رفته است .او در جنگل های جواهردِه رامسر با مرگی آگاهانه خود را جاودانه کرد و پس از او عرصه ادبیات ایران یکی از مطرحترین چهره های داستان نویسی ایران را برای همیشه به خاطر سپرد.
.رضا براهنی در مراسم به خاک سپاری او گفته است: زنی در چهار راهِ جاذبههایِ بی بدیلِ حسی که پردههایِ رنگینِ چشمهایاش را بر واژههای وصفهایاش از آدمها و جهان میکشید و کودکوار الفت و دوستیِ اشیاء و پرندهها و پروانهها را میطلبید؛ تقاطع حساسیتهایِ درمان ناپذیرِ کشش به سویِ زیبایی، مرگ عشق، شوریدهگی و تاب ناکسیِ کلماتِ آهنگین، که بر همهیِ آنها آزرم، نجابت و بداهتی شاعرانه مهربانی هولناک موج میزد؛ مادر زادی که پناه میداد؛ صدایی که از نوازشِ سیرهها بر میخاست و شنونده را تسخیر میکرد و مرد یا زن یا هر کسی که آن صدا را میشنید میگفت این زن چه آیتی از شهود و جاذبهیِ شهود است که حتا اگر چشمهایات را ببندی باز هم آن طراوت به بداهت در پیشِ روست.
«غزاله علیزاده» در 1325 در «مشهد» به دنیا آمد. سپس به تران آمد تا در دانشگاه تهران علوم سیاسی بخواند. پس از اتمام تحصیل به فرانسه و دانشگاه سوربن رفت تا در رشتههای فلسفه و سینما تحصیلات خود را ادامه دهد. او از سالهای 1340 به بعد با چاپ داستانهایش در نشریات مختلف فعالیت ادبی خود را آغاز کرد. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار «خانهی ادریسیها»دو منظره، تالارها، و شبهای تهران و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد.
مجلهی ادبی «گردون» به خاطر انتخاب شدن کتاب «چهارراه» او بهعنوان بهترین مجموعهی داستان سال1373 در آن زمان با او مصاحبهای ترتیب داده بود که قسمت هایی از صحبت های او را در اینجا میآورم:
اغلب دراز میکشیدم روی چمن مرطوب و خیره میشدم به آسمان. پارههای ابر گذر میکردند، اشتیاق و حیرت نوجوانی بیقرار میدمیدم به آسمان.در ماه رمضان، شبهای احیا را کنار بخاری دیواری بیدار میماندم و «تهوع» «ژانپل سارتر» را تا سپیدهدم میخواندم. تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم. در گلخانه مینشستم، بیوقفه کتاب میخواندم، نویسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقدیس میستودم
. از جهان روزمرگی، تقدیس گریخته است و این بحران جنبهی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقدیس و آرمانگرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسیت و پول گریزنده، اقیانوسهای عظیم را در حد حوضچههایی تنگ فروکاسته است.میوههای خواندنم، کال و کرمخورده، کمکم میرسید. اولین داستان، همان وقت چاپ شد، در روزنامهی خراسان. چند سال بعد آمدم به پایتخت. پشت هم داستان مینوشتم. با نثری ضعیف، ساختاری سست و نقصهای دیگر. وقتی تصادفاً آنها را جایی میبینم، جز رگههایی از یک حریق ناپخته، امتیاز دیگری از نظر من ندارند. هرچند بیش و کم، شهرتی زودرس برایم آورده بودند«روی دوچرخه میپریدیم، کوچهها را دور میزدیم، فکر میکردیم به معضلات انسانی و هستی. «چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» را به تازگی خوانده بودم. تنها جملهای که از این کتاب در آن مقطع زندگی به یاد من مانده، این است
: «من زمین را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با این تعبیر میخواست بگوید از راحتی میگریزد و به پیشواز خطر میرود.روزی رگبار شد. زیر باران سیلآسا، یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. های و هوی شیروانیها ذهنم را احاطه کرده بود. دندانهایم، سخت بر هم میخورد. اساطیر یونان باستان را در نظر میآوردم و جسم حقیر فانیام را به جاودانگی پیوند میدادم. تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بیطلب من، پیاپی بر سرم بارید. به قول «وهاب» در کتاب «خانهی ادریسیها»:«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همینقدر هم خوشبختی به خودم ندیدم»..
چند سال بعد، رفتم فرانسه. ار وقتی یادم میآید، بیقرار بودهام. مثل آتشی در اجاق یا هیولایی اسیر قفس. میرفتم لب رود «سن»، معمولاً شبها. آرنجها را میگذاشتم روی حفاظ پلها و خیره میشدم به موجها. جاذبهی آب مرا میکشید به سمت پایین. دانشکده را به ظاهر، روی سرم میگذاشتم. شیطنت پشت شیطنت، درگیری با اتباع سفارت، طرفداری از نهضتهای آزادیبخش، سایهی «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نمیپذیرفت.
احساس غربت، در هر شرایطی تسکینناپذیر بود. چه در سرزمین خودم و چه در آن سوی مرزها.روزی گورستان «پرلاشز» را دور میزدم. از کنار بناهای یادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته میگذشتم، تا به مزار «صادق هدایت» رسیدم. آن وقتها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار «مارسل پروست» را کشف کردم. تختهسنگی سیاه. به نظر من، ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکی» «مارسل» را به یاد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدایت» و چند شاخه گل از خرمن گلهای او قرض گرفتم و برای «مارسل پروست» آوردم
.راهنما، توریستها را میچرخاند. برای «پروست» یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه «هدایت». معرفی نویسندهی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسندهی عرب که در فرانسه خودکشی کردهاست». نفرت تسکینناپذیر «هدایت» را به یاد آوردم
:«به نظر من کشوری که میتواند نویسندهای مثل «هدایت» داشته باشد، حتماً نویسندگان با ارزش دیگری را در ادامهی او پرورش دادهاست. اما ضمن صحبت با این فرهنگ، مأیوس شدم، چون همه عقیده داشتند «هدایت» در ایران یگانه بود والسلام. شورهزار جای پروردن هیچ گلی نیست»دوستان ما بسیار کار کردهاند. دست کم نگاه کنید به بعضی از آثار «ساعدی» یا «بهرام صادقی».
.انقطاع تاریخی و فرهنگی نسل امروز ما با گذشتهی حتی نزدیک، بسیار بیشتر است. جوانان زیر بیست سال، خاطرهی قومی ندارند. دیروز را فراموش کردهاند. پنجاه سال پیش که برایشان درهای است پُر ناشدنی، نسیان بدوی انسان. میخواهم بدانم اگر برای بزرگداشت کسی یا به هر دلیلی، پنجاه سال پیش ایران را در خیابانها بازسازی میکردند، که چنین تصوری بیشک، محال است. چون ما خانههای قدیمی را هم پشت سر هم خراب میکنیم و بیقوارهترین برجها را جای آن میگذاریم. چهرهی شهر ها به سرعت تغییر میکند، تهران قدیم، محو شدهاست، هم صورت ظاهر و هم خاطرهی تاریخیش. پس فرض را بهانه کنیم
:«باز سازی ملی شدن صنعت نفت»، روزی که ایران از زیر بار استعمار اقتصادی و فرهنگی انگلستان بیرون آمد و ما صاحب اختیار ثروتهای ملی خود شدیم. پرچمهای انگلیس را پایین آوردند و به جای آنها پرچم ایران را گذاشتند. پیشامدی که در تمام کشورهای جهان سوم، یگانه بود. در برابر این بازسازی، واکنش ما چه خواهد بود؟مجلس شورای ملی آتش گرفت اما همه از قیمت دلار و طلا حرف زدند، یا به دعوای کوچک محفلی سرگرم شدند
. ما طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ گذشتهای نداریم. هر روز متولد میشویم، هر شب میمیریم. تغییر طبیعی است اما تا این حد سر به بیماری میزند.«ادبیات داستانی این دوران، مثل معدنی است با رگههایی از الماس که در تاریکی ماندهاست.
ما زندانی زبانیم اما تصویر از هر دیواری میتواند بیرون بپرد. صفهای طولانی سینماهای «شانزهلیزه» برای دیدن فیلم «زیر درختان زیتون» را از یاد نبریم. فرهنگ معاصر ایران به یاری سینما، دور کرهی کوچک زمین میگردد. ما سازندگان فرهنگ نوشتاری در سایه ماندهایم.کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت»، بسیار نزدیک، در مصاحبهای نقل میکند
برای ترجمهی نوشتههای معاصر آماده شوید و مردم جهان را از این سوء تفاهم بیرون آورید. فکر میکنم همراهان بسیاری خواهید داشت، از جنبههای مادی و معنوی
.« « ادگار آلنپو» داستانی دارد به نام « گرداب مالستروم». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مویی برمیخورد. او ماجرای دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخشهای مهیب گرداب، برای مخاطب خود نقل میکند. بعد از پیروزی، موهای او یکسره سپید شدهاست. او دنیا را در حالتی برزخی، از دور میبیند.
دستاویز من برای ادامهی زندگی، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان، به امید گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بیرون».یادم میآید سال گذشته در پاریس بودم. برای بزرگداشت «میتران» شب آزادی در فرانسه را بازسازی کرده بودند. «میتران عضو نهضت مقاومت بود). تانکها از خیابانهای تاریک عبور میکردند، بدلهای افسران نازی و سپاه هیتلر چراغ قوهها را میانداختند روی جمعیت.دختر جوان به هیئت نعشی بیجان، موهای بور بلند، دور و بر سر پریشان، بر جبین تانک افتاده بود. جایگزینهای ملت فرانسه در آن دوران فریاد میزدند:«فرانسهی آزاد»در تاریخ ملت فرانسه، چنین شبی باید خیلی ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقی، هیچ تأثیری دیده نمیشد. تاریخ را پشت دودهای نسیان، گم کرده بودند. «آزادی و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. «ژانپل سارتر»، «آلبرکامو»، «رومن گاری»، آندره مالرو» و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپیشههای بزرگ: «سیمون سینیوره»، «ژان گابن»، «ابو مونتان» و دیگران زیر سنگهای غبار گرفته، خفته بودند. تنها یک جوان ژندهپوش مست، همراه با نمایشگران فریاد میکشید: «فرانسهی آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گریه میکردند! «در هوای رؤیای آزادی که از آغاز زندگی، همزاد آنها بودهاست.»
« دورههای گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راهگشایان و ادامه دهندگان این طریق همواره مجموع بودهاند نه پراکنده. بده بستان، مشاورت و حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی میکند. رمان روسی قرن نوزدهم با قلههایی چون «گوگول»، «تولستوی»، «داستایوفسکی»، «تورگینف» و «چخوف» به اوج میرسد.«فردوسی» از «رودکی» و «شهید بلخی» نیرو گرفته و همزمان با «فرخی» و «عنصری» و «منوچهری» به سرایش اثر سترگ خود پرداختهاست.شاعران سوررئالیست، نقاشان امپرسیونیست، فیلمسازان عصر طلایی سینما، همه در این طیف میگنجند. غنای آیندهی ادبیات داستانی به همبستگی عمیق اصحاب آن بستگی دارد.
______
آخرین نوشته
در ماهنامهی آدینه، ویژهی نوروز 75 نوشته ای از غزاله علیزاده در پاسخ به یک سوال وجود دارد که این در حکم آخرین نوشته او پیش از مرگش محسوب می شود . این نوشته را از این ماهنامه در اینجا می آورم:
سؤال: سالی را که گذشت چگونه ارزیابی میکنید؟ .
غزاله علیزاده::
زوال که آغاز میشود، رؤیاها راه به کابوس میبرند، پای اعتماد بر گردهی اطمینان فرود میآید و از ایمان، غباری میماند سرگردانِ هوا که بر جای نمینشیند. خوابها تعبیر ندارند و درها نه بر پاشنهی خویش، که بر گِرد خود میچرخند و راهها به سامانی که باید، نمیرسند و حق، اگر هست، همین حیاتِ آخرالزمانی است، که نیست، برای آنان که هنوز بادهای مسمومِ مصرف و تخریب را میگذرانند.
قرنی که پیش روست، سال هاست که آغاز شدهاست، مثل جدایی که بسیار پیش از آن که مسجل شود، روی میدهد؛ اما در زمانی صورتِ تثبیت میپذیرد که دیگر نیرویی برای وصل اصل، نماندهاست. گاهی از بسیاری تازگی و شگفتی است که نامی برای نامیدن نیست، گاه از شدت زوال و تباهی. در بیاعتباری دورانهای نام گذار است که همه چیز را میبایستی از نو تعریف کرد و در این دورانِ بیاعتبار گذار از هزارهای به هزارهی دیگر، میراث سنگین اطلاعات بیشمار، غلتیده در مسیر درآمیختن با اشکال منفی است. همان داستان همیشگی کژی و راستی: سختی راستی و آسانی کژی
هر سال که میگذرد، مرزهای گل و ریحان دوزخ و مرزهای خارستان بهشت، درهمتر میروند، اشتباه گرفته میشوند. سال به سال، دریغ از پارسال. تنها حکم تکرار شونده در صفهای خوارو بار و اتوبوسهای دودزا است که قرار است پس از ابتلای مردم به بیماریهای ناشناختهی طاق و جفت، فکری به حال سموم فراوانشان بکنند؛ نوشداروی بعد از مرگ سهراب.
ما همیشه دیر میرسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیریایم. به ضیافت فرشتگان نیز اگر دعوت شویم، زمانی میرسیم که بقایای سرور را، بادهای مسموم شیاطین به این سو و آن سو میبرند. بازمیگردیم با کاغذهای شکلات و ته بلیط های نمایش در جیب و تکه هایی از اعلان های پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رؤیا ببافیم. رؤیا های بیخریدار.
مردم به یک وعده غذا در رستوران های سوگ وار، راغب تر پول میپردازند تا به تجسم رؤیاهای رؤیابینانشان. مقام مقایسه نیست، که در مثل مناقشه نیست. مقایسه، دو سو دارد و ما مردم، یک سو. طاقت ایستادن بر میان بام، در ما نیست. باید از یکسو بیافتیم. مثل پرت افتادن از مرکز وجود، که آنقدر از آن دور افتادهایم که بیتعارف میشود گفت که دیگر وجود نداریم. کافیاست که چند صباحی دیگر به همین منوال بگذرد تا باور کنیم که اصلاً نبودهایم
هفت قرن رفتهاست از زمانی که حافظ نزد اعما صفت مهر منور نکرد. پس آیا خنده دار نیست که امروز، ما، اخلاف او، از کسانی که دست بالا با سیصد، چهارصد کلمه اموراتشان را بیدردسر رتق و فتق میکنند، انتظار داشته باشیم خوانای رؤیاهایی باشند که خود به چندین هزار کلمه یاری میرسانند؟
تعداد اتاقهای بیقاعدهای که بساز و بفروشها در ساختمانهای بدقوارهشان علم می کنند چندین برابر خانههای بیحافظهی مغز آنهاست. شور دلالها، معنای زندگی را با حیوانیت سرشت انسان برابر میکند. در این جهان - که بد است برای کسی که نداند دنیا چیست - احمقها اولاند. پینوشه هنوز هم در ارتش شیلی شلنگ تخته میاندازد. آلنده یکتنه برابر ارتش او ایستاد، بیست و دو سال پیش. دکتر محمد مصدق چهارده سال در احمدآباد زیر غبار تبعید از نفسهایی میافتاد که با هر آمد و رفت، دنیا را تکان میداد. دلالهای خارجی، خانهی ملی او را به باد دادند. مردم در فرار و تبعید، کلید خانههایشان را در مشت میفشارند؛ برگشت همیشه هست؛ در مرگ هست که نیست
میگویند مشکلات مالی، آدم را از پا درمیآورد. راه دور نمیروم؛ مادام بواری پیش روی من است. فلوبر میگفت: مادام بواری منم. حیوانیت دلالها و بیخیالی عشاق و حماقت شوهر به خودکشیاش کشاند. اما فلوبر ماند با خانهی شاهانهای در قلب. من در این خانهی شاهانه را گچ گرفتهام؛ اما این خانه ویران نشده است. خانهی روشن ما از کی به باد رفت؟ خانههای تزویر و ریا تاریکاند. ما غلام خانههای روشنایم. در خانه، رؤیا میبینیم، در خواب رؤیای خانه و بیخانه، کابوس و در کابوس، زوال که آغاز شده است
.خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم.
