یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

از لابلای خاطره­ها _ یاد غزاله علیزاده

از لابلای خاطره­ها _‌ یاد غزاله علیزاده

 

 

 

اردیبهشت ماه یادآور خاطره ی اوست، او که زیستن خود را آنگونه که می­خواست رقم زد بر شاخه درختی که تازه برگهای سبز را به بیداری خوانده بود در جنگل­های شمال. غزاله تا ناکجا آ باد قصد سفر کرده بود و چه اسرارآمیز  آنگاه که سفر را از شاخه های درختان سرسبز و زنده در اردبیهشت ماه ، هنگامی که همه چیز ترا به بودن و زنده ماندن تشویق می­کنند آغاز کنی.

در هزار توی خاطرات وقتی گم می­شویم، از میان جنگلهای درهم و برهم با شاخه-های تنیده در هم­اش، غریب و مرموز و تاریک، گاه گاهی پهنه­های روشنی  را می­یابیم که آفتابش از هر سو می­تابد و نور و روشنی را برایت به ارمغان­ می­آورد. غزاله هم برای من یکی از همین پهنه های روشن خاطراتم است.

خاطرات ما از آدمها  اغلب بر مبنای ارتباط و دیده شکل می­گیرد و بندرت از آدمهای ندیده خاطره داریم. اما همیشه هم اینطور نیست، گاهی رشته­ای از یادها و خاطرات، ما را به آنهایی که ندیده­ایم پیوند می­دهند.

غزاله علیزاده از آن دسته­ی آدمهای ندیده ولی خاطره­انگیز برای من است. او نام آشنای سالهای دور است. هر وقت که به گذشته رجوع می­کنم و آن قدر به عقب بر می­گردم تا برسم به نیمکت­های دبیرستان "مهستی "مشهد و کلاس­های درس ادبیات آقای "داودپور"، غزاله را هم می بینم که در گوشه­ای از این یادها و خاطره­ها جا گرفته، غزاله­ای که هرگز ندیده بودمش اما انگار دیده بودم. یک نوع احساس آشنایی در عین نا شناسی .

 

در آن سالها معلم  در اوقات بیکاری و یا در لابلای درس به عنوان ساعتی استراحت، کاست شعر خوانی و مصاحبه با فروغ، شعرخوانی اخوان با صدای خودش را می­گذاشت تا بشنویم ، گاهی شعرهای شاملو را به عنوان تکلیف دستور زبان فارسی در پای تخته می­نوشت، گاهی مقاله­های مهرانگیز کار را از مجلات آن موقع برایمان می­خواند و یک روز هم ، در کیف سامسونت سیاه رنگش را طبق معمول همیشه باز و مجله­ی فردوسی را از آن بیرون آورد اما این بار قبل از خواندن، توضیح داد که: بچه­ها داستانی را که برایتان  از این مجله می­خوانم نوشته شاگرد قدیمی و بسیار خوبم غزاله علیزاده است که سالها قبل روی همین نیمکت­ها می­نشسته و حالا برای خودش نویسنده­ای زبر دست شده است .

آن موقع­ها نوشته­های غزاله در مجلات و روزنامه­های مختلف چاپ می­شد و  اولین کتابش تازه منتشر شده بود.

بعد از این ماجرا غزاله علیزاده را نزدیک احساس ­کردم با این ارتباط که روزی روی همین نیمکتها نشسته و همین معلم از او درس پرسیده و... وبعد او در ذهنم تبدیل به سمبلی از هنرمندی ملموس و واقعی و قابل دسترسی شد، چرا که دیگر هنرمند­ها انسانهایی می­نمودند دور از دسترس که نزدیک شدن به­ آنها برایم در حکم نوعی رویا بود، ولی با غزاله حس کردم که می توان یکی از" آنها "شد.

غزاله در آن زمان در ذهن من تبدیل به الگویی برای مفاهیم  "توانستن" و "می­توان شد" و "امکان پذیر بودن" شد و حس و انگیزه حرکت و تلاش برای دستیابی را در من برانگیخت.او در ذهن یک نوجوان دبیرستانی این حس را برانگیخت که می توان یکی از "آنها" شد، همانهایی که همچون قله دور از دسترس و بعید می-نمودند. بعدها سعی کردم از او برای خودم الگوسازی کرده و پا جای پای او بگذارم و همانطور که معلم گفته بود که انشاهای غزاله را در سر کلاسهای دیگر می خوانده و آنها را هنوز هم نگه داشته است، سعی کردم جانشین غزاله برای معلم شوم. به همین دلیل هم جرات به خرج دادم و شعرها و مطالبی را برای مجله" جوان" که آن  دوران منتشر می­شد و صفحه شعرش را نصرت رحمانی اداره می­کرد فرستادم، آنها چاپ شدند و من با شادی بیش از حدی مجله­ها را برای معلم بردم و او در سر همه کلاس­هایی که داشت آنها را به بچه­ها نشان داد...

...

 

 احساس بسیار خوب آن وقتها  را که به یاد می آورم می بینم که انگیزه­اش از معلم و شاگردش غزاله در من شروع شده بود و به همین خاطر نیز تا اکنون غزاله در خاطر من با یاد معلم ، با یاد نوشتن، با یاد حرکت و تلاش برای دست یافتن به خواسته و با یاد نیکمتهای دبیرستان مهستی مشهد پیوند خورده است.

 

مطالب مرتبط با غزاله علیزاده در این وبلاگ

گفتگوی فرنگیس حبیبی با غزاله علیزاده  در نشست بین المللی زنان در پکن

+   ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٢

Powered by PersianBlog.ir