یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

درگذشت سیاوش شاملو

 درگذشت سیاوش شاملو

 

 

 

 به خبر رادیو زمانه نگاه می کنم . جدا از همه درگیریها و اختلافات خانوادگی در درون خانواده شاملو، سیاوش شاملو برای من تجسم عینی شاملو بود با همان شکل و قیافه و شمایل و با همان ژست و لحن  و با همان شوخ طبعی و رک گویی.

 چند باری دیده بودمش. اولین بار که زنگ زده بود و مرا به دفترش(دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار شاملو) دعوت کرده بود با اشتیاق برای دیدن پسر شاملو رفتم و در یک لحظه که در را گشود شاملو را کمی کوتاهتر و لاغر تر در برابرم دیدم . تمام در و دیوار وفضای آنجا پر از شاملو بود، عکس، شعر، نوشته، صدا و تصویر و وقتی که بر گشتم از آنجا حس کردم تمام وجودم در محاصره شاملو در آمده وشاملو احاطه­ام کرده و حسی ترسناک مرا فرا گرفت. حس تسخیر شدگی، حس احاطه شدن و می خواستم  از قدرت نفوذ شاملو درذهن و روح انسان  بگریزم و گفتم اگر باز به آنجا بروم این فضای آکنده از شاملو مرا در خود غرق خواهد کرد و اجازه بیرون آمدن به من نخواهد داد . با خود گفتم دیگر نمی روم آنجا ...

شعر شاملو را در قابی بزرگ بر دیوار نصب کرده بود:

از عموهایت
برای سیاوشِ کوچک
¤
نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه ی بام کوچکش
به خاطرِ ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطرِ جنگل ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره روشن تر از چشم های تو

...

اما باز هم برای دیدن سیاوش شاملو و همسر مهربانش  رفتم و هر باری که می رفتم سیاوش کوهی از خاطراتش را بر سرم می ریخت و من اشتیاق شنیدن آن چیزهایی را داشتم که تا به حال نشنیده بودم . یک روز گفتم آقای شاملو شما چرا این خاطرات خود از پدر را نمی نویسید که البته در آن روزها سخت در حال مبارزه با بیماریش بود و انتظاری که من از او داشتم انتظاری بعید می نمود .

 چیزی که همیشه در او می دیدم شور و اشتیاق و انرژی بی پایانش در عین بیماری بود  و تنها گاهی  تاسف این را می خورد که موهایش کم پشت شده و دارد می ریزد .روحیه او در عین بیماری واقعن روحیه قوی ای بود و همه چیز را با شوخی و خنده برگزار می کرد حتا بیماریش را ...

بعدها مدتی به خاطر مشغله و گرفتاری نتوانستم به سیاوش شاملو سر بزنم و احوالش را بپرسم . داشتم در ذهنم این روزها با خود می گفتم که بعد از مدتها بی خبری بهتر است زنگ بزنم و احوال پسر شاملو را بپرسم ... هنوز در این فکر بودم این روزها که ...  همیشه مرگ زودتر از آنچه که فکر کنی سر میرسد ...

درگذشت سیاوش شاملو را به همسر و فرزندان و خانواده شاملو تسلیت می گویم.

+   ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۸

Powered by PersianBlog.ir