یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

سیاوش شاملو در خاطره های من _ یادداشتی به خاطر درگذشت سیاوش شاملو

از لابلای خاطره­ها _ سیاوش شاملو

 

سیاوش شاملو هیچ ادعایی نداشت در زمینه هنر و ادبیات و هیچ وقت هم نخواست در این مورد ادعایی بکند، خودش می گفت من که اهل هنر و ادبیات نیستم ولی  می دانستم که شعرهایی می نویسد و چند تایی از شعرهایش را با تاثیر واضح از کلام پدر  در دفتر کارش  در میان کاغذهایی که در همه جایش پراکنده بود با خط خودش که عجیب شبیه خط شاملو بود دیده بودم.

پارسال همین موقع­ها بود، که یک روز تلفن زنگ زد و صدایی درست شبیه صدای شاملو، با همان طنین و با همان لحن گفت ، سلام من سیاوش شاملو هستم و مرا برای دیدن به دفترش دعوت کرد . شماره­ام را از ناشرم گرفته بود بواسطه کتابم" معشوق بی صدا" که در مورد شعرهای عاشقانه شاملو منتشر شده بود و گفت که آن را خوانده و دوست دارد در موردش با با هم صحبت کنیم.

 برای منهم آشنا شدن با پسر شاملو جالب بود و برای همین با اشتیاق و در عین حال کنجکاوی به سراغش رفتم.

در که باز شد و از پله­ها که بالا رفتم سیاوش را دیدم که بالای پله­ها ایستاده و گرم و مهربانانه احوالپرسی کرد لحظه­ای جا خوردم از شباهت فوق العاده و عجیب او با پدرش، منتها شاملویی جوانتر اما اندکی لاغرتر با جثه­ای کوچکتر، اما همان صورت و همان صدا و همان لحن و همان حرکات و رفتارها با موهایی پرپشت و سفید یکدست که حالا بر اثر بیماری اندکی ریخته بود . خودش بعدها می گفت خدا را شکر که موهایم هنوز هست و کاملن نریخته. آن روز با همسر مهربانش که دایم مراقب و مواظب حالش بود و با آقای"بهروز صاحب اختیاری"  نویسنده کتاب شاملو شاعر عاشقانه-ها و شبانه-ها نیز آشنا شدم .

آن طور که آن روز فهمیدم سیاوش با دقت تمام اخبار مربوط به شاملو را پی گیری می­کند و به همین خاطر هم از کتاب من مطلع شده بود با شوخی به من گفت که آقای صاحب اختیاری که کتاب شما را خوانده اند گفته اند که  حواستان باشد ایشان یک فمنیست دوآتشه هستند و بعد اضافه کرد که الان که می بینمتان نه صدای خشن دارید و نه آنطورها فمنیست هستید و بعد  خندید. ...چقدر شوخ طبع بود و از هر حرفی نکته­ای بیرون می­کشید. روحیه شاد و سرسختش انسان را ناخودآگاه شاد می­کرد.

 چقدر صادقانه  حرفش را می­زد از من خواست که در مدیریت  دفتر حفظ و نظارت بر آثار شاملو با او همکاری کنم همان روز  هم  کلید دفتر را به داد و گفت که تمام اختیاراتش را به من می­سپارد اما من به علت گرفتاری و مشغله قادر به انجام این کار نبودم ولی به او قول دادم که  گاه گاهی به آنجا بروم .

تمام درودیوار وفضاو سطوح دفترش پر از شاملو بود، عکس، شعر، نوشته، صدا و تصویر. روی دیوارها، روی میزها، توی قفسه کتابها و هر جایی که بشود چیزی گذاشت فقط شاملو بود که وجود داشت. وقتی که بر گشتم از آنجا حس کردم تمام وجودم در محاصره شاملو در آمده وشاملو احاطه­ام کرده با عکس و کلام و نوشته و حسی ترسناک مرا فرا گرفت. حس تسخیر شدگی، حس احاطه شدن. احساس کردم دوباره نیروی شاملو فکر و ذهنم را به محاصره در آورده و آنچه که در مغزم همواره تکرار می­شود فقط کلام شاملو است. می خواستم  از قدرت نفوذ شاملو درذهن و روح  بگریزم و گفتم اگر باز به آنجا بروم این فضای آکنده از شاملو مرا در خود غرق خواهد کرد و اجازه بیرون آمدن به من نخواهد داد . با خود گفتم دیگر نمی روم آنجا ...

 اما باز هم برای دیدن سیاوش شاملو و همسر مهربانش  رفتم و هر باری که می رفتم سیاوش کوهی از خاطرات برای گفتن داشت و بعد هم به پرحرفی خودش شادمانه می خندید از همه چیز و همه جا و همه کس خاطره برای گفتن داشت از کودکی و جوانی اش از جوانی پدر  از روزهای با پدر بودن از روزهای سختی که پدر نبود  از تنهایی خودشان با مادر از تلاش مادر برای بزرگ کردن چهار فرزند  عکسها را نشانم داده بود عکسهایی از مادرش اشرف که آموزگار بود از طوسی حائری برایم می گفت و از خاطراتی خوشی که از او داشت و از مهربانی­های او  در زمان کودکی شان از نیما و پسرش شراگیم می گفت از فروغ و پسر فروغ کامیار و از آیدا ... از فرزندانش می گفت و از پسرانش  پیمان و ماهان که هر دو هنرمندندو هنر را از پدر بزرگشان به ارث بردهاند... و همواره من، اشتیاق شنیدن آن چیزهایی را داشتم که تا به حال نشنیده بودم .

وقتی به قسمتهایی از خاطراتش میرسد که رجعت داده شده بود به سختی های دوران بی پدر بودن اندوهی کهنه را در چهره­اش به وضوح می دیدم و احساس می­کردم که در عین معترف بودن به بزرگی شخصیت پدر  نمی تواند این تضاد را نیز در خودش حل کند که بهر حال پدر نیز بنا بر شرایط پدر بودنش  وظایفی نسبت به فرزندانش دارد...  بعد به اینجا ها که می­رسید می­گفت، خب دیگر پدر ما این طوری بود و این اخلاقش بود و  گویی اگر پدر معایبی نیز داشت او مجبور بود از کنار این معایب به نفع محاسن او بگذرد و عبور کند.

 یک روز گفتم آقای شاملو شما چرا این خاطرات خود از پدر را نمی نویسید که البته در آن روزها سخت در حال مبارزه با بیماریش بود و انتظاری که من از او داشتم انتظاری بعید می نمود. به من گفت شما اگر کمکم کنید آنها را می نویسم و من قول کمک به او دادم.

 سیاوش رک بود و بی پروا سخن می­گفت، صراحت لهجه­اش مخاطبی را که عادت به مقدمه چینی و حرف در لفافه گفتن و شنیدن داشت میآزرد اما در عین حال در گفته هایش صادق و زبان و دلش هماهنگ بود به همین خاطر هم در جامعه ادبی  ما که خصوصن تملق و چاپلوسی و نان قرض دادن  و بده وبستان و تعریف و تمجید کردنهای بیخودی  قاعده است رفتار و برخورد اومقبول نمی­افتاد و جایی برای او در محافل و مجامع ادبی  و هنری وجود نداشت در حالی که او  خود را روشنفکر و هنرمند و انسان فرهیخته نمی دانست اما چندان هم با ادبیات بیگانه نبود..  چون ما عادت کرده­ایم که همیشه چیزهای خوشایند را در جلوی رو بگوییم و بد گویی ها را پشت سر کنیم ولی سیاوش همه چیز را می گفت  بدون اینکه در نظر بگیرد که این واقعیتها خوشایند است یا نا خوشایند . بدیهی بود که این صراحت لهجه و این تندی کلام و این نیش سخن میراث پدر بود و اگر غیر از این بود عجیب می نمود.

 هر بار که آنجا میرفتم از کارهایش از برنامه اش برای تشکیل موزه شاملو  از اشتیاقش برای ساختن فیلم شاملو می­گفت.  می خواست فیلمی از شاملو ساخته شود که تا به حال ساخته نشده فیلمی که بتواند ارزش و اعتبار و اهمیت شاملو را  نه در ایران بلکه در کل جهان نمایانگر کند. به او قول داده بودم که در جهت ساختن فیلم و فراهم کردن مقدماتش کمکش کنم و در همین راستا  فیلمساز جوان  و آگاهی  که یقین داشتم از عهده ساختن چنین فیلمی مطمئنن بر خواهد آمد  به او معرفی کردم  که تازه داشت مقدمات کار و توافق در این راستا به تدریج پیش می رفت که که متاسفانه مرگ او زودتر  از همه چیز اتفاق افتاد . وقتی که این قدر مشتاقانه و عجولانه در مورد همه چیز صحبت می­کرد  حس کردم، حس کردم که علت این همه تلاش و عجله برای چیست. یک روز وقتی با دوستی که  ازآنجا بر می گشتیم گفتم  می دانی شاملو  برای چی این قدر برای ساختن فیلم و برای تشکیل موزه و  دیگر کارها عجول است ، چون من فکر می کنم که خودش هم می داند که ممکن  است زیاد زنده نباشد.

 متنی نوشته بودم در مورد شاملو که خیلی خوشش آمده بود و از من خواست که برایش در کامپیوترش تایپ کنم بعد دست نوشته مرا نیز برداشت و گفت که می خواهم خطتتان را یادگاری داشته باشم گفته بود که می­خواهد در مراسم درگذشت شاملو آن را بخواند و گفته بود این زبان حال من است ... که متاسفانه   در آن روزها ی سالگشت سخت بیمار بود.

چیزی که همیشه در او می دیدم شور و اشتیاق و انرژی بی پایانش در عین بیماری بود  و تنها گاهی  تاسف این را می خورد که موهایش کم پشت شده و دارد می ریزد .روحیه او در عین بیماری واقعن روحیه قوی ای بود و همه چیز را با شوخی و خنده برگزار می کرد حتا بیماریش را ...دکتر سیگار  را برایش حیره بندی کرده بود و او هر وقت هوس سیگارش می-کرد از همسرش می­پرسید خانم اجازه هست یک سیگار بکشم.

 بعضی از شعرهای شاملو را در قابی بزرگ و با خطی بسیار زیبا بر دیوار نصب کرده بود:

از عموهایت _ برای سیاوشِ کوچک
¤
نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه ی بام کوچکش
به خاطرِ ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطرِ جنگل ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره روشن تر از چشم های تو.

...

 بار اول که آنجا رفتم  ضمن صحبتهایش با انگشت شعر را نشان داد و گفت برای من گفته است و من گفتم می دانم.  با وجود نداشتن هیچ ادعایی و باوجودی که خودش را اصلن در زمره­ی اهالی ادبیات نمی دانست خیلی خوب شعر های پدرش را تفسیر می­کرد و درباره ی آنها صحبت می­کرد.   از کتاب جنس دوم، سیمون دوبوار خیلی خوشش آمده بود و گاهی وقتها نیز به شوخی به همسرش میگفت ولی من مردسالارم . رمانهای زیادی خوانده بود و خیلی خوب در مورد داستانها و ترجمههای پدرش حرف میزد . از خواهر و برادرانش گاهی خاطراتی می گفت و گه گاه قلم تند و تیز و بی پروای برادرش سیروس را می ستود و او را دارای استعداد بیشتری از خودش در زمینه هنر می دانست.

 گاهی وقتها فکر می کردم انگار متعهد شده است که تمام باری را که متعلق به حفظ  نام و اعتبار و شهرت  پدر است به تنهایی بر دوش بکشد و خودش را در این مورد مسول می دانست . دوست داشت نام و اسم پدرش را فراگیر تری از این که هست بکند . 

پدر از وقف کردن خود برای فرزندان گریخته بود و حالا سالها بود که سیاوش خودش را وقف پدر کرده بود. به قول خودش دیگر همه زندگیش شاملو شده بود و تمام جان و مالش را در این راه گذاشته بود. کتابهای پدر برایش انگار چیزهای گرانبها و مقدسی بودند که همه باید به ابن اذرزش پی می بردند.  به وضوح حس کرده بود م که تاب تحمل انتقاد از پدر را از جانب هیچ کس ندارد و در اینگونه مواقع در مقابل نوشته و یا گفته ای جبهه گیری می­کرد و به دفاع از پدر برمی­خاست. به وضوح احساسش را درک می­کردم، حسی آمیخته از تمجید و انتقاد  و می فهمیدم که هر گاه از پدر سخن می­گوید سخت مراقب بود که مبادا با بیان گوشه­هایی از گذشته  چیزی بگوید که از عظمت و اعتبار و شکوه پدر کاسته شود.

 شیوه نگارشش همان شیوه شاملو بود با همان خط و  با همان انشا.

 شباهت سیاوش به پدرش بی نهایت بود. انگار شاملو بود در ابعادی کوچکتر  و نحیف تر ، خصوصن که سرطان دایم وجودش را تحلیل می­برد..

 

بعدها مدتی به خاطر مشغله و گرفتاری و نیز فراهم نشدن مقدمات ساخت فیلم نتوانستم به سیاوش شاملو سر بزنم و احوالش را بپرسم . می دانستم که مریض اش عود کرده و چند بار بیمارستان بستری شده از همسرش آخرین بار که حالش را جویا شدم گفت در بیمارستان است  می­خواستم به عیادتش بروم، نشد و نرفتم  بعد باز دوباره گرفتاری ... اما همواره در ذهنم  با خود می گفتم که زنگ بزنم و احوال سیاوش را بپرسم ... هنوز در این فکر بودم این روزها که گویا مرگ مجال نداد.   همیشه مرگ زودتر از آنچه که فکر کنی سر می رسد ... باورم نمی­شود که سیاوش با آن همه شور و انرژی و سرسختی و آن روحیه قوی و مقاوم مرده باشد.

 او ادیب و هنرمند و روشنفکر نما نبود و شاید هم هنری اگر داشت که من مطمئنم داشت آنرا ابراز نمی­کرد و ادعایی هم در این باره نداشت اما  جدا از درگیریها و اختلافات خانوادگی که اسم او را همیشه تحت شعاع قرار می داد بهر حال هر چه بود  انسان و فرزندی بود که در مبارزه با تضادهای عاطفی و درونی با پدر، باز  بسیارعاشقانه به او عشق می­ورزید به گونه_ای که در زیر سایه­ی نام و ابهت و بزرگی پدر گم شده بود.

 

 

بعد التحریر _  در خاکسپاری سیاوش شاملو نکته ای بسیار جالب و سمبلیک اتفااق افتاد. او درست در همان مزاری به خاک سپرده شد که سی  و دو سال پیش مادرش "اشرف" اولین همسر شاملو به خاک سپرده شده بود و اکنون بعد از سی  و دو سال خاکهای آن مزار به گوشه ای ریخته شد و فرزند در همان گودال قرار گرفت و دوباره  همان خاکها به روی او ریخته شد. گویی فرزند بعد از مرگ دوباره به آغوش مادر بازگشت ...و مادر و فرزند در یک گور خفتند.

 این اتفاق،تنها می تواند  تمثیلی زیبا و شاعرانه و تامل بر انگیز، از مرگ فرزند یک شاعر ( احمدشاملو) باشد ...

__________

شصت و سومین شماره ماهنامه اینترنتی فرهنگی، ادبی، هنری ماندگار ویژه خرداد ماه منتشر شد.

در این شماره ی ماندگار نوشته من تحت عنوان"یادداشتی به مناسبت درگذشت فرزند ارشد شاملو، سیاوش شاملو" را می توانید بخوانید.

+   ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٩

Powered by PersianBlog.ir