یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

چهار قطعه برای نداهای خفته­ی خاک

 

چهار قطعه برای نداهای خفته­ی خاک

 

1

ساده بودی

ساده و ناشناس

که ناگاه تابیدی،

چون قوسی از ماه درشب

و برقی شفاف بر علف

و شکستی

مثل نازکای ساقه­ی عریان گندمی

                                در تموز تابستان

و ظهور کردی

در دالانی دراز

از رنج مایه­های انسانی محصور شده

در جهانی که سوم­اش می خوانند.

 

2

من فکر می­کنم

روز در میان گیسوان تو زاده شد

و پوست تنت

از اعماق آبهای بی آشوب

                    سیراب گشت

شب بر پیشانی­ات فرو افتاد

اما، تو همچنان

بالا را نگاه می­کردی

آنجا که پرندگان انبوه

از میان نورهای ستارگان

                      گذر می­کردند

و دور می­شدی

از امواجی که بر ساحل می­کوبیدند.

 

3

آنگاه که مغلوب مرگ شدی

هنوز نگاهت، نیستی را پس می­زد.

هیچ کلامی کفایت نکرد

تک هجای نگاهی

که گرد مدار تمنا گشت

وگرم و گران

در هجومی سرخگونه

دیدگان زنده را به شرم کشاند.

 

4

مردن را نخواستن

با پیشانی زیستن

در جغرافیای مرگ،

با حدیث مکرر گریز و ناگزیری

از تلاقی مرگ و زندگی

وتکرار و تعویض، تاریخ را

                          در تو در توی دایره­ها.

 

منصوره اشرافی

 ___________

 

   این شعر درویژه نامه رندان    

   این شعر در ویژه نامه  سپنج

 

+   ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٤/٦

Powered by PersianBlog.ir