یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

او که نمی خواست بمیرد، اما...

شورم را 


من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم، برتارم زخمه ی «لا» می‌زن راه فنا می‌زن

من دودم: می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم.

می‌سوزم، می‌سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و درآ.

آیینه شدم، از روشن و سایه بری بودم. دیو و پری آمد ،

دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.

قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات، وزبرپوشم اوستا، می‌بینم خواب: بودایی در نیلوفر آب.

هر جا گل‌های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم، محراب تودور از دست : او بالا، من در پست.

خوشبو سخنم، نی؟ باد «بیا» می‌بردم، بی توشه شدم در کوه «کجا» گل چیدم، گل خوردم.

در رگها همهمه‌ای دارم، از چشمه خود آبم زن، آبم زن. و به من یک قطره گوارا کن، شورم را زیبا کن.

باد انگیز، درهای سخن بشکن، جا پای صدا می‌روب. هم دود «چرا» می‌بر، هم موج «من» و «ما» و «شما» می‌بر.

ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان ، زین رؤیا در چشمم گل بنشان، گل بنشان.

                                                                                                                             سهراب سپهری 

  او که نمی خواست بمیرد، اما...

 

چقدر شعر "سهراب" را دوست داشت . تا مدتها  با هشت کتاب اش زندگی کرده بود و چقدر شعرهای سهراب را  با خودش بلند بلند خوانده بود . سالهای دهه شصت بود که گزیده ای از شعرهای سهراب را جمع آوری کرده بود تا در یک کاست ارایه دهد ، ولی مگر آن سالها کسی به سهراب هم اعتنایی می کرد؟ سهرابی که در تنهایی و انزاو رخت بربسته بود...

 

همه اش مارکز به یادم می آمد که ده سال دارد با وجود بیماری اش زندگی می کند و باز دوباره سهراب به یادم می آمد که درست در همین سن، پنجاه و سه سالگی از این بیماری  رفت...

 

خب همیشه عادت کرده ایم که در بر خورد با واقعیتها و روند تطبیق دادن خودمان با آنها و البته، پذیرفتنشان همواره نه قاعده، بلکه استثناها را در نظر آوریم و سپس با این وسیله خودمان را قانع کنیم  تا قادر شویم که با مثبت ترین نگاه به قضایای پیش آمده بنگریم تا بتوانیم در ذهن و فکرمان هموارش کنیم. چرا که مجبوریم و جز این چاره ای نیست برای  جنگیدن و دوام آوردن...

 

"او" تصمیم گرفت با تمام قوا و نیرویش با این بیماری بجنگد و به قول خودش سعی کرد به تمام سلولهای بدنش فرمان بدهد. با روحیه ترین و با انرژی ترین مریض  بود ...سعی کرد "لارنس آرمسترانگ" را الگوی مبارزه اش قرار دهد. اما، افسوس که این قسمتی از قضیه است و نیمه دیگر آن چیزهایی ست  که در دست تو نیست و شرایط و عوامل بیرونی سازنده آنها هستند...

او تصمیم گرفته بود که خوب شود و تمام سعی و تلاشش را هم کرد. به همین دلیل هم بهترین واکنش را به درمان خود نشان داد، اما در مقابل کمبود امکانات دیگر چه کاری از دستش ساخته بود؟

او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از سه روز از اینکه دایمن از سردرد شکایت داشت، تازه گمان پزشکان بر این می رود که نکند مویرگهایی پاره شده اند، او چه کاری می توانست بکند وقتی خون به اندازه کافی فراهم نبود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستانی دانشگاهی با قدمتی سی ساله هنوز فاقد برخی از امکانات پزشکی است، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستان آمبولانسش خراب است و آمبولانس خصوصی هم در آن گرمای چهل درجه مردادماه و ترافیک فاقد کولر است،  او چه کاری می توانست بکند وقتی با آمبولانس در آن گرمای ظهر مرداد ماه به بیمارستانی دیگری فرستاده می شود تا از مغزش عکسبرداری شود و گفته میشود دستگاه عکسبردارشان خراب است و دوباره به بیمارستانی دیگر فرستاده می شود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از این همه آمد و رفت  برگردانده می شود به بیمارستان، بیمارستان به این بزرگی آنهم در پایتختی با جمعیت میلیونی فقط سیزده تخت مخصوص بیماران بد حال دارد که هیچکدام از آنها هم خالی نیست*...

او می خواست زنده بماند و تلاشش را هم کرد، با وجود همه چیزهایی که حتم دارم به آنها معترض می شد ولی عوامل  دیگری که در این تلاش می توانستند او را یاری کنند، خیلی راحت و ساده  با نبودشان و یا کمبودشان ، از پایش در آوردند...

وضعیت  تامین دارو  و درمان و بوجود آوردن امکانات مناسب چیزی است که حق مسلم هر فرد شمرده می شود ولی حقی که با نا بسامانی و کمبود  نیمه کاره مانده...

و بعد آدم مجبور است که به همین راحتی و سادگی بمیرد  حتا اگر مرگ را با تمام قوا پس زده باشد... 

 

_* پ . ن

بگذریم از اینکه سرطانهایی چون سرطان خون در ایران به طور چشمگیری زیاد است و حتمن و صد البته علل آن را در عواملی چون آلودگی هوا و استفاده نادرست از سیستمهای مخابراتی(پارازیت) و غیره جستجو کرد که این خود حدیپ مفصلی دارد...

___________ 

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

+   ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٧/٢٤

Powered by PersianBlog.ir