یک شعر از فالکنر

لوح گور
اگر غمی هست بگذار باران باشد
و این باران را
بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری
و این جنگل های سرسبز
در این جا
در آرزوی آن باشند
که مگر من، ناگزیر به بر خاستن شوم
تا در درونم بیدار شوند.
*
من اما جاودانه خواهم خفت
زیرا اکنون که در تپه های کبود خفته برفراز سرم
به سان درختی ریشه گسترده ام،
دیگر مرگ
در کجاست؟
ویلیلم فالکنر (1962_ 1897)
نویسنده : منصوره اشرافی ; ساعت ٩:۱٢ ب.ظ روز ۸ آبان ۱۳۸۸
