یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

حکایت سیمین و سینه ی کفتری!

سیمین دانشور بعضی وقتها  اینجا و آنجا حرفهای جالب و خواندنی می زند. به تازگی هم مصاحبه ای او در اینجا منتشر شده و آنطوری که از عنوان مصاحبه بر می آید و نیز از اولین پرسش مصاحبه گر از ایشان ، گویا محور گفتگو بر نیما  می چرخیده که گویا پاسخهای خانم دانشور مانع این چرخش شده!

 در مقابل هر پرسش و سوالی، خانم دانشور تنها به جوابهایی سطحی اکتفا کرده است. وقتی از او پرسیده می شود که بعنوان همسایه و دوست نیما از نیما  و خاطراتش بگوید  تنها چیزی که می شنویم این است که او مردی صاف و مهربان بود . همین و دوباره تکرار همان حکایت هزاران بار تکرار شده ی آمدن جلال بر بالای سرش.

 در مورد نیما گفته است که، (،بله، می اومد اینجا می نشست. صبح  می اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یک تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یک زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب وروزمون با نیما بود. صبح می آمد دنبال من، با هم می رفتیم راهپیمایی.می رفتیم، سیب زمینی ها رو کنار آتش می چید . خاک روش می ریخت. بعد سوراخ سوراخ می کرد و می رفتیم.  راه می رفتیم. شعر می گفت. بعد می گفت سیب زمینی هام پخته.)

 در تعجبم از سیمین دانشو که به گفته خودش شب و روزش با نیما بوده و فقط از نیما آنچه که برای گفتن دارد همین ها است.

مابقی این گفتگو هم خواندنی است آنجا که گفته است:

نیما به موسی صدر حسودی اش شد.(! ؟) موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. .

غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی...

 خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.

  این هم گوشه هایی از مصاحبه دیگری از دانشور  درج شده در روزنامه شرق ۵مهر ماه ١٣٨۴

 (...من در کوه سر گردان بیشتر درباره موعود نوشته ام ...امید وارم حضرت مهدی ظهور کنند و دنیای ما را نجات دهند . ظهور ایشان لازم است تا بوش دیوانه را سر جای خودش بنشاند. من خیلی در انتظار امام زمان و ظهور ایشان هستم و تنها راه حل را در این دنیای وانفسا ظهور ایشان می دانم...)

(...من از هدایت خیلی استفاده کردم و تا وقتی ایران بود هر چه می نوشتم می دادم تا بخواند . در تهران هم همسایه بودیم . می رفتیم روی یشت بام و او هم می آمد روی بام خانه اش و با هم حرف می زدیم...)

خسته نباشید خانم دانشور  با این همه چیزهایی که گفتید بخصوص از "راندوو" هایتان با نیما و هدایت و حکایت سینه کفتری و چشمهای درشت و زیبا !

خوشتر  آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران

+   ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۸/٢۳

Powered by PersianBlog.ir