تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

نگاهی به مجموعه داستان " دکتر بهار و خواستگار مرده ..."_علیرضا سیف الدینی

 

 غیاب و حضور عشق 

 

و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره‌ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده‌ام .[1]   

 

نیما گفته است که:"عنصر اساسی آفرینش شعر رنج و اندوه آدمی است....مایه شعرهای من رنج های من است."[2]

ممکن است در مورد اینکه هنر، نه ثمره برج عاج نشینی، بلکه زاییده درد و رنج است، موافق باشیم. زیرا در آگاهی و شناخت واقعی از زندگی که در معنای حقیقی اش با رنج قرین است، هنر جلوه می­کند.  منظور این نیست که برای خلق اثر هنری رنجش فیزیکی جسم لازم است، بلکه درک درست از انسان و انسانیت وهستی و مرزهای نیکی و بدی و تعهد و صداقت  کافی ست، که وقتی انسانی  اینگونه بخواهد زیستن، از رنجش جسم نیز در امان نخواهد ماند. برای آفرینش هنر تنها  صداقت وعشق و شور کافیست. صداقت  درهنر، اصلی مطلق و  غیر قابل چشم پوشی است. صداقت در برابر موضوع ، صداقت در برابر فلسفه ای بیان و صداقت در برابر تک تک آدمها و مسایلی آنها. صداقت رابط هنرمند و اثرش  با خواننده است و بدون آن، هیچ هنری دارای روح نخواهد بود.

 

اثر هنری را نیز باید با این نظر نگاه کرد، به عبارتی دیگر اثر هنری باز تابی از شرایط موجود است که با  تکوین هنرمندانه  و مخصوص، در ذهن  شکل گرفته و به ظهور رسیده است. شاید بتوان گفت که اثر هنری به مثابه ی وجودی ست که، از انسان و توانایی ها و  خصوصیات  او تغذیه کرده  ونیروی او را بر حسب قانون­های مخصوص خود به کار می اندازد و شکلی را، که بنابر آن چه می­خواهد بشود، به خود می ­دهد.

 

داستان "ترس"  اینگونه شروع شده است:

 

 " تنها ارثی که از پدرم به من رسید، ترس بود. ترس از غریبه­ها، ترس از آشناها، ترس از زن ها، ترس  از سیاست، ترس از... وقتی رفت، من ماندم وکوهی ازترس. حتی گاهی اوقات ازسایه ی خودم هم می ترسیدم. حالاهم، با ترس بزرگ شدم وبا ترس آمدم رسیدم به پنجاه وپنج سالگی.تنها زندگی می کنم، دریک زیرزمین، درسعادت آباد ِتهران. بیست سال ِ پیش، زنم هانیه را، بعدازپنج سال زندگی مشترک، طلاق دادم. دوستش داشتم، ولی طلاق توافقی بود. هانیه گفت که اگردوستش دارم، طلاقش بدهم. من هم قبول کردم؛ چون دوستش داشتم. اصفهان بودم که ازدواج کردم،آن هم ازترس سنم. ازنگاه های مشکوک ِمردم خسته شده بودم. بعدازآن، درشهرهای مختلفی زندگی کردم؛ سه سال شیراز، سه سال قم، پنج سال مشهد. حالا هم نه سال است که درتهران زندگی می کنم. همه جا هم بدون ِاستثنا سرایداربودم: شرکت، مجتمع ِمسکونی، پاساژ.نمی خواهم حرف ِسیاسی بزنم، ولی من هم مثل ِ بیش تر ِ آدم ها شغلم را -اگربشود اسمش را شغل گذاشت-ازروی اجبارقبول کردم. حالا دیگرآن قدرت وحوصله ی جوانی هایم را ندارم. دارم یواش یواش پیرمی شوم. پنجاه وپنج سال مدت ِکمی نیست، اگربخواهم با استانداردهای دنیا مقایسه اش کنم، می شود صدوپنجاه سال. بله من صدوپنجاه سالم است. اتفاقاً کمی قبل، توی آشپزخانه، وقتی داشتم تخم مرغ نیمرومی کردم، یکدفعه یادم افتادکه امروزروز ِتولدم است. کبریتی را که باآن زیر ِتابه را روشن کرده بودم فوت کردم وبه خودم، یعنی به پس افتاده ی ترسوی آن ترسو، تبریک گفتم. اول خنده ام گرفت، ولی بعد، یکدفعه غم ِعجیبی به دلم چنگ زد. طوری که ازخیر ِشام گذشتم، اشتهایم کورشد."

 

بی تردید اولین جملات و سطرهای داستان توجه خواننده را به خود جلب  و او را به ادامه خواندن تشویق می کند و این نشانه خوشایندی برای خواندن داستانی خوب خواهد بود، چرا که شروع داستان یکی از عناصر مهم در هر داستان است. موضوع نه غریب بود نه عجیب. بسیار ساده و سر راست و در نهایت ایجاز. اما وقت خواندش نفس  از سنگینی بار نوشته در سینه حبس می­شود. وقتی موضوعی ساده میخکوبت کرد باید کمی‌ حواست را جمع کنی.

نه تنها داستان "ترس" که دیگر داستانهای این مجموعه از چنین مشخصه­ای برخوردار هستند و این  را می توان یکی از نقاط قوت کارهای علیرضا سیف الدینی دانست. البته شکی نیست که هر شروع خوبی الزاما دلیل بر این نخواهد بود که خواننده تا انتهای داستان کشش و شوق اولیه را حفظ کند، اما داستان ترس به همراه دیگر داستانهای این مجموعه، خواننده را با اشتیاق تا انتها با خود همراه می برند.

داستان ترس بر پایه حدیث نفس و از قول اول شخص مفرد بیان شده و داستان مردی است که با بیان ذهنیات خود و بازگویی پاره ای از خاطراتش در واقع خواننده را به واکاوی ذهن و روح خود کشانده و او را در جریان زندگیش و عشق بر باد رفته اش قرار می دهد.

داستان از زبان اول شخص روایت شده و در واقع مخاطبی وجود ندارد و انگار این راوی داستان است که با خود حرف می زند و اتفاقات را بیان می کند. این حدیث نفس و سخن گفتن روای با خود و شرح حالات روانی و درونی  یکی از مشخصه­های داستانهای روانشناسانه است و داستان " ترس " در زمره اینگونه داستانهاست.

 هر چند که به گمان من، تمام داستانهای مجموعه" دکتر بهار و خواستگار مرده" در زمرهِ آثار روانشناسانه قرار دارند و همه آنها را باید با توجه به محتوای باطن آنها باز شناخت و به ارتباطهای تنگاتنگ  و به ظاهر ساده اما پیچیدهِ درون آنها دست یافت. نویسنده در این مجموعه بیشتر به کاوش درون افراد می­پردازد. زبان  موجز وساده و امروزی و بی تکلف در داستان باعث ارتباط بیشتر با داستانها و از سوی دیگر توصیف  فضا‌ها  و ترسیم موقعیت ها باعث ملموس شدن داستانها شده است.

آنچه که خواننده در داستانهای این مجموعه باید به آن توجه داشته باشد، انگیزه اصلی رخدادهاست و دست یافتن به مضامینی که نویسنده برای انتقال مفاهیم آنها را آفریده است.

داستان " ترس"، در واقع کشمکش  و درگیری ذهنی شخصیت داستانست که در قالب ذکرسریع خاطرات به خواننده منتقل می شود. کشمکشهایی که حاصل امیال و آرزوهای بر آورده نشده ای هستند که بواسطه  عنصر ترس نابود شده اند.

آینه‌ای  شفاف  که انتظار، مرور عشق، مرگ ، زندگی و حتی مرز مرگ و زندگی، در آن منعکس می‌شود و پایان آن، نه تنها اندوهبار نیست بلکه به خواننده احساس سبکبالی  را القا می­کند.

نویسنده در داستان ترس و در تمام داستانهای دیگر این مجموعه به خوبی توانسته عواطف و روحیات و احساسات پنهان و ضمیر ناخود آگاه شخصیتهای داستانش را تصویر سازی و واکاوی و بیان کند.

 

" آگهی های قبل ازفیلم پخش می شدکه فکرکردم چه کار ِ خوبی کردم آمدم سینما ،والا اگردراین ساعت ازروز به خانه می رفتم نمی دانستم به هانیه چه بگویم.
وقتی به خودم آمدم دیدم مردی روی پرده، جلو زنی زانوزده وگریه می کند. مردهرچه بیش تر گریه می کرد من بیش تراحساس آرامش می کردم . انگاراین من بودم که داشتم گریه می کردم. مرد به زن التماس می کرد که اورا ترک نکند. زن کوربودیا کورشده بود. می گفت مرد حق دارد زن ِ دیگری بگیرد. زن، چمدان به دست، جلو مرد ایستاده بود ومثل ِ کبوترها یکبری به گوشه ی سقف نگاه می کرد یا نمی کرد. کمی هم انگارلوچ بود. مرد گریه کرد وبه زن گفت او را همان طورکه هست دوست دارد ومی خواهد تا آخرعمردرکنارش باشد. بعد یک لحظه صدای موسیقی آمد وقطع شد .صدای موسیقی طوری بود که انگارهم فیلم وهم تماشاگران را نیشگون گرفت. زنی که بغل دستم نشسته بودبا صدای بلند گفت:«غلط کرده!»همزمان با تماشای فیلم داشتم به زندگی خودم فکرمی کردم. به آینده فکرکردم. به روزهای بدون ِهانیه و یکدفعه سرعت ِ پمپ ِ چاه ِ آب شدت گرفت. من باید جلوآینده را می گرفتم. نه جلو خود ِآینده را بلکه جلو آینده ی بدون هانیه را . شاید اگرفیلم را نمی دیم نمی توانستم راه حلی برای مشکلم پیدا کنم اما با دیدن فیلم وآن مردی که گریه می کرد، این فکربه سرم افتاد که من هم می توانم گریه کنم. چرا نه؟ گریه، گریه، باید جلو هانیه زانومی زدم وبا گریه به او التماس می کردم که ترکم نکند."

 

هویت آدمها در رفتارهایشان نهفته است.هدف، بیان خاطره­ها، بیان از دست رفتن­ها ، بیان نداشتن­ها نبوده، بلکه تایید زندگی است. واگویی خاطره ها، دور شدن، رنگ باختن، و دور از دسترس بودن را ترسیم نمی­کند، بلکه تجلی دوست داشتن و نشانگر حضور است  حضوری پایدار و با دوام از عشق در غیاب عشق.

 

روایتی است با عناصری از حال و واقعیت و خاطرات گذشته.  داستان پیوند خیال و خاطره و واقعیت است (شیرینی و تلخی) چیزی به ظاهر متناقض. روای اینجا بین دو جهان زندگی در حال رفت وآمد است. یکی واقعی، جهان ملموسِ کنونی، دیگری جهان  خاطرات و خیال پردازی. راوی  مدام  در حال زدن نقبی از جهان واقعی به جهان خاطره هاست و دوباره بازگشت به دنیای واقعی

چرا که جهان، سرشتی دوگانه دارد. راوی  با روایتی از این ِ جهان  دوگانه، جهان واقعی  و جهان که به رویا سپرده شده، واقعیتی را برملا می‌سازد. هوشیاری محض .

چرا که  واقعیت‌گریزی ای در کار نیست. واقعیت‌گریزی نه به معنی ناپایبندی به واقعیت، بلکه به معنی نداشتن درک معقول از واقعیت زندگی خود و جهان پیرامون.

 

سالهاست که این سئوال پیش روی ما قرار دارد که هنر در برابر واقعیت چه نقشی دارد جواب های متعددی به این پرسش داده شده است. برخی هنر و بالطبع ادبیات را آینه تمام نمای واقعیت و برخی آن را فراتر از واقعیت می دانند. سبک های متعدد هنری با فرم و زبان متفاوت به یکی از این دو جریان گرایش داشته اند. برخی آن را در حد افراط در واقع گرایی پیمودند (رئالیسم سوسیالیستی) و برخی دیگر از آن سوی بام افتادند (دادئیسم و هنر برای هنر)، اما در این بین گرایش میانه ای وجود دارد که که گرچه به واقعیت (و عینیت) معتقد است، اما هنر و ادبیات را فراتر از اتفاقات روزمره می بیند، یعنی هنرمند را موظف می بیند که با شکل بخشیدن به واقعیت، آن را با ساختاری درخور به مخاطبش عرضه کند.

در این داستان خواننده در کنار راوی و پا به پای او خود ر ا درقالب شخصیت داستان می بیند و حس می کند که آنچه که بیان شده و نوشته شده از زبان اوست که بر سطور آمده است. فروید  معتقد است که، شاید یک علت مهم دیگر لذت بردن ما از آثار ادبی این باشد که با خواندن آنها امکان می یابیم، بدون شر مساری، از خیالپروری های شخصی خودمان  لذت ببریم و دیگر خویش را ملامت نکنیم .

 

طرح داستان و نظم حاکم بر روند جریانات و حوادث و ارتباط  نامرئی و تنگاتنگ رخدادها با یکدیگر، کنجکاوی خواننده را به پیش می برد تا داستان را به انتها برساند. به عنوان مثال در داستان" راجو" نویسنده از اسامی شخصیتها و مکانها و موقعیتها و شکلهای اشیا به خوبی در جهت بیان اهداف و مقاصدش بهره برداری کرده و از هماهنگی میان اینها داستان را شکل داده است.

 در بیشتر داستانهای این مجموعه و همچنین در داستان" ترس" شخصیت داستان از همان ابتدا ابتکار عمل و خط سیر داستان را بدست گرفته و همه چیز را تا انتها رهبری می کند. شخصیتها به خوبی و با دقت تمام پردازش شده اند و هر کدام از آنها توانسته اند فرهنگ، خصوصیات دوره تاریخی و یا موقعیت مکانی و یا حالتی روانشناسانه را ارایه دهند.

از نقاط قوت  داستانهای این مجموعه دیالوگهای میان اشخاص است که خواننده به راحتی قادر است از خلال آنها به فضاها و توصیف های نویسنده دست یابد و این می تواند از مهمترین نقاط قوت هر داستانی  بشمار آید.

داستان " ترس" بیان کننده سرگردانی عمیق و نوعی پوچی و یاس آدمی است که در عین نومیدی و خود ویرانگری به روزنه باریکی از نور که می توان عشق نامیدش دلخوش کرده است.

ترس و اضطرابی که بر وجود شخصیت داستان سایه افکنده محسوس و واقعی ست و به نوعی می توان آن را نمادی و تصویری از زندگی از هم گسیخته (در واقع) و بهم پیوسته(در ظاهر) انسان امروز دانست. زندگی انسان امروز درمکانی مدرن و شهری که بدون هر گونه ترحمی آدمی را له و نابود می کند. ترس عنصری که مدرنیته در نهاد انسان امروزی از خود به جای گذاشته  و در کنار آن رویاها و خاطرات، جایگاهی مهم یافته اند.

داستان ترس داستان انحطاط انسان امروزی است، بی آنکه بخواهد. داستان جبری اجتناب پذیر است که بر گردن انسان نهاده شده، داستان تخریب تدریجی روح و شخصیت آدمی است و خواننده به خوبی درک می کند که در زیر لایه حرکت به ظاهر آرام وقایع، هرج و مرج و بیرحمی لجام گسیخته ای جریان دارد که در آن هیچ چیز و هیچ کس جایگاهی والا ندارد، حتی عشق.

هرج و مرجی ناشی از تصادفی بودن اتفاقات و در این میانه وجود انسانی فاقد اختیار و گزینش. این داستان، می تواند داستانی باشد که در درون حقیقت بنا شده است.

 

"اتوبوس، داخل ِ گاراژ نگه داشت ومسافرها، یکی یکی ،پیاده شدند. از پله های اتوبوس پایین می رفتم که صدای فریادی شنیدم .سرم را که برگرداندم دیدم مردی زوزه کشان به طرفم می آید.با خودم گفتم،حتماً جیبش را زده اند،دنبال دزد می دود.بعد دیدم دارد می آید طرف ِ من.باورنمی کردم .هاج وواج مانده بودم.مردآمد ،یقه ی من را گرفت. پشت سرش دوتا پاسبان دوان دوان آمدند ورسیده ونرسیده به دست هایم دست بند زدند. کم مانده بود ازترس بمیرم.ازترسم حتی نمی نتوانستم داد بزنم.گیج ومنگ گفتم:
«من چه کارکردم؟ چه کارکردم؟»
یکی ازپاسبان ها گفت:
«می بریمت کلانتری، آن جا می فهمی.»
نه درکلانتری فهمیدم من را به چه جرمی گرفتند ونه پنج سال بعد که اززندان آزاد شدم. این قضیه را تاحالا هم نفهمیده ام."

 

نوع روایت در داستان ترس باوجود تمام شور بختی ها، حس ترحم را در خواننده بر نمی انگیزد، بلکه او را خشمگین می کند. خواننده  به دل سوختن در قبال عشق از دست رفته و آرزوها و امیال بر باد رفته بر انگیخته نمی شود بلکه از ریزش آرام و بی صدای فرو ریختن یک انسان  و نا توانی او به خشم می آید. انسانی سر خورده و تک که تابع و مسخ شرایط شده و سالهای عمرش، بر هیچ، به باد رفته است.

آنچه که نگاه ما را معطوف می کند، خویشتن نگری مولف، خودشناسی اوست و ما از یاد می بریم که مشاهدات و خاطرات راوی چیست چرا که خود را با او همذات پنداری می کنیم. داستان شرایطی را تصویر می­کند که ما تا حدودی در آن به ­سربرده­ایم؛ یا تجربه اش کرده­ایم.

 

انسانی با کنش ها و پریشانی ها و دغدغه های روحی و روانی که مضمون نهایی شان شکست بوده و تنها عشق و یا تصور و خیالی از عشق را به مثابه یک حقیقت، تا انتها، سعی در حفظ و نگهداری اش دارد. عشقی که در واقع هیچ است و پوچ است و به گونه ای سرابی واهی.

عشق آمیزه­ی کمال مطلوب و عاطفه است. به دیگر سخن طلبِ ابژه­ی ایده­آل باید با شور و هیجان صورت گیرد. ایده­آل ناب کافی نیست. آن­چه ما در باره­اش سخن می­گوییم شور و هیجان در زبان است. مواجه شدن با واقعیت های بیرونی و تجربهء تلخکامی ها و شکست هایی که ناشی از درک عدم انطباق تصورات ذهنی اش با اعیان خارجی است، به دو گانگی واقعیت درونی و بیرونی پی می برد. در این مرحله آرمان گرایی به تدریج جای خود را به واقع گرایی و واقع بینی می دهد و شور ایدئالیستی کودکانه - که ناشی از عدم شناخت عالم خارج بود - مبدل به نوعی آرامش و تعادل در شخص می گردد.

  داستان " ترس" داستان یک زندگی  است. زندگی آرام اما طوفانی. طوفانی که "انسان" را در هم پیچیده است و زندگی مدرن شهری به او چیزی نداده و تنها  مغلوب وتسلیم بودن و تسلیم شدن را به او آموخته است. حکایت تلخ کامی هستی ست. تنهایی، فردیت و اوج نا توانی در این داستان بیان شده و این عناصر تبدیل به بخش انکار ناپذیر و تعیین کننده زندگی بشری شده است. این داستان به جای ما صحبت کرده است. در این نوشته هر کسی می تواند خود را به جای راوی قرار دهد و در تمام احساس ها و حالات او خود را سهیم بداند. این نوشته می تواند از زبان هر کسی باشد. من، تو.

 

" پلک های فرنگیس بانوبسته شده . کتاب را ازدستش می گیرم، می برم می گذارم روی میز ِ آن طرف ِ تخت، می آیم لحاف را رویش می کشم. مثل ِ هرشب، قبل ازاین که ازاتاق بیرون بروم ، می روم به آرامی پرده را کناری می زنم وبه اتاق ِ هانیه نگاه می کنم. چراغ ِ اتاقش روشن است ولی نمی بینمش. دلم برایت تنگ شده هانیه. برای چشم های درشتت، برای مژه های بلندپر ِ طاووسی ات، برای آن چانه ات، برای صدایت، می دانی هانیه، دنیا خیلی کوچک است، ولی نمی دانم چرا هیچ کس به هم نمی رسد .هانیه من یک عمرترسیدم.یک عمرفقط تماشا کردم. حالاهم می ترسم. می ترسم ومی دانم که با این ترس فقط می توانم ازدورتماشایت کنم. من را ببخش هانیه، دوستت دارم کبوترین . تا ابد دوستت خواهم داشت."

 

راوی  در این داستان، در نهایت قربانی نیست، شکست خورده نیست،  همین که می تواند تا ابد خود را عاشق بپندارد و کسی را دوست بدارد، خود را به مثابه یک پیروز می داند. غیاب عشق و حضور مالیخولیا و افسردگی، دامنِ بخش عمده­ای از انسان­ها را گرفته است اما در این حکایت سخن از حضور عشق است .

 

با توجه به اینکه تمام داستانهای این مجموعه به تنهایی جای بحث و صحبت فراوان دارد در این ارزشیابی شتابزده، به داستان "آقای تاریوردی و رادیو بغداد" نیز نگاهی می اندازیم.

معمولا پدیده­ها در ادبیات به انحا مختلف تاثیرات خود را گذاشته و به شکل و شیوه­ های مختلف نمود یافته­اند. جنگ هم یکی از آنهاست. اما  خصیصه خاص و ممتاز این داستان در این نهفته است که بی آنکه در مورد جنگ قضاوتی را انجام داده باشد و بی آنکه  این پدیده را به شکل هدفی اصلی  محوریت داستان خود کرده باشد با بیان نمودها و تبعات، خودبخود، به نوعی شومی و زشتی  وخشونت‏باری و ویرانگری این پدیده را  در برابر چشم خواننده ترسیم کرده و اینکه هیچ فردی در جامعه از اثرات آن فارغ و جدا  نمی توان باشد. همانقدر که آنانی که در جنگ حضور مستقیم داشته اند و صدمات آن را متحمل شده­اند، آنهایی هم که به دور از آن بوده، از آسیبهای ناشی از آن بی بهره نماندند.

نوشتن درباره جنگ،  همواره به عنوان  موضوع و میدان گسترده‌ای برای داستان نویس بوده. به عنوان مثال رمان - ناقوس‌ها برای که به صدا در می آیند - همینگوی برگرفته از جنگهای داخلی  اسپانیا بوده و یا«تولستوی» در رمان جنگ و صلح  روایتگر صحنه‌های جنگ‌های روسیه و فرانسه بوده است.

 

اما، در این داستان، نویسنده بدون اینکه، خواننده را به صحنه واقعی جنگ ببرد تا او بتواند از نزدیک  این پدیده را لمس کند با شناخت و نشان دادن عوارض و حواشی آن، موفق به خلق اثری داستانی شده  وبوسیله گستره تخیل خویش  خواننده را  به طورغیر مستقیم تا دوردستها و لمس عینی پدیده برده است.

 

در واقع می توان گفت به  زیباترین  شکل موجود، پدیده ای زشت را با بیان عمق درد و اندوه و تاثر شخصیت داستان  در توصیف صحنه­های ساده  از زندگی او، به خوبی نشان داده و در برابر دیدگان خواننده ترسیم کرده است.

 به اعتقاد روانشناسان بسیاری از سربازان و مردم بعد از  گذشت سالها نمی توانند اضطراب و عوارض روانی جنگ را فراموش کنندو اختلال روانی ناشی از جنگ همیشه به عنوان پدیده­ای مهم مطرح بوده است.

سیف الدینی در این داستان ، همانند اغلب داستانهای این مجموعه، برخوردی روانکاوانه با موضوع داشته و عوارض نادیدنی و غیرمحسوس را به خوبی ترسیم کرده است.

داستان" دکتر بهار و خواستگار مرده" آخرین داستان این مجموعه است که داستانی راز آمیز بوده و به شکلی از ژرفای روان نویسنده بر آمده و در هیات شخصیتها بروز کرده است. از خوانش متن این داستان و برخی دیگر از داستانهای این مجموعه که در آن عنصر تخیل و رویا نقشی اساسی دارند، در وهله اول خواننده دچار حیرت می شود که این حیرت او را به وادی پرسش می کشاند و همین کلید باز گشایی راز و رمز داستان است. در این داستان  و داستانهای مشابه، اتفاقات شبیه و بر روال متعارف و روزمره نیستند و در پاره ای از قسمتها با خیال و رویا شباهت پیدا می کنند . در واقع برای درک و فهم این گونه آثار، باید پرده رویا را به کنار زنیم تا بتوانیم به باطن اثر و به معنای آن دست یابیم و همانند خود نویسنده در عبارات و عمق معنای آن غرق شویم تا بتوانیم به کرانه هایش رسیده وکلید زبان نمادینش را بدست آوریم.

در این داستان تقابل دو گانه درک جهان واقعی را به همراه جادوی خیال می بینیم . سازگاری بی نظیری که میان رویا، خیال و آنچه که در دنیای واقعی در اطراف راوی جریان دارد.

وجه مشخصه و ممتاز داستان در این بوده که به رویاهای دور ازخود به چشم نوستالژی نگاه نکرده، بلکه به گونه ای آنها را زنده، حقیقی، کنونی  و پایدار  دیده است. زبان و واگویی خاطرات دور، بی نهایت ملموس و نزدیک و واقعی است و خواننده می تواند خود را در تمامی لحظات و دقایق آن ، احساس کند.

 

در نهایت می توان گفت  داستانهای این مجموعه  با محوریت روانکاوانه  و جستجو در روان آدمی و ترسیم پیوندهایی میان رویا و واقعیت  با بیانی هنرمندانه و شاخص، شکل گرفته است.                               

                                                          منصوره اشرافی

 [1]  فروغ فرخزاد

[2]  حرفهای همسایه _ نیما یوشیج

پ . ن  این یادداشت در سایت  ادبی مرور و سایت ادبی ماندگار نیز درج شده است .

  _______ 

گزارشی  از خبر گزاری کتاب ایران در مورد رمان " خروج"،  از جمله کتابهای در دست انتشار علیرضا سیف الدینی

 

 وب سایت شخصی علیرضا سیف الدینی 

+   ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥