تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

شاید وقتی دیگر...

 

 

kathe kollwitz

 

وقتی در یک سوی دنیا، کودکی شاد و سرحال و خشنود در صفحه تلویزیون با علاقه تمام پدر یا مادر خود را تماشا می کند که دریک سفینه فضائی، آماده پرتاب به سوی دیگر کرات  می شود، برای کودکی که از گرسنگی و فقر در همان لحظه در جدال مرگ و زندگی به سر می برد و نظاره گر پدر یا مادر خویش است که به خاطر بدست آوردن کاسه  ای غذا چگونه تلاش می کند، چه تفاوتی دارد این مسله.

برای کودکی که نه حتی خانه ای دارد و نه حتی سر پناهی، چه اهمیتی دارد این مسایل. آیا برای تمام انسانها در سرتاسر جهان پرتا ب شدن یک سفینه فضایی به سوی کرات ناشناخته به یکسان دارای اهمیت است و آیا همه آنها مشتاقانه توجه و تفکر خود را به این مسله معطوف می کنند.

دنیایی که ما در آن به سر می بریم، هنوز دنیایی بسیار دورتر از آن چه هست، که می خواهیم و یا تصورش را کرده ایم و یا ایده آلش ساخته ایم. هنوز در این دنیا آن قدر میان تفاوت ها مرزهای فاحشی وجود دارد  که قابل تصور نیست. هنوز در حالی که در سویی از دنیا کودکانی وسایل سرگرمی شان پیشرفته ترین و مدرن ترین وسایل الکترونیکی است، کودکانی هم در سویی دیگر با چند تشتک نوشابه و چند قرقره خالی نخ و چند قوطی حلبی خودشان را سرگرم می کنند.

هنوز هم در کنار چهره های شاداب و سرحال و تندرست کودکان یک سوی دنیا، چهره های تکیده و معصوم و شکمهای به پشت چسبیده ی این سوی دنیا قرار دارد.

هنوز هم نان، گرسنگی، بی خانمانی، آوارگی عمده ترین و بزرگترین مسله جمعی از انسانهاست که بشریت امروزه با تمام پیشرفتهای درخشانش، موفق به حل آن نشده است.

هنوز هم حق زندگی کردن به تساوی میان انسانها تقسیم نشده است و معلوم نیست که به راستی چه کسی این حق را به آنها می دهد و یا از آنها سلب می کند و چرا؟

ضرب المثل معروفی است که می گوید، مرگ حق است اما برای همسایه، و مصداق بارز آن در حال حاضر نگرش دنیای پیشرفته و مدرن به جهان توسعه نیافته و فقیر است. بشر به همان اندازه که در علم و صنعت پیشرفت کرده به همان نسبت رویاها و آرمانهایش محدود و کوچکتر شده  است. اگر در یونان باستان فلاسفه جامعه ای آرمانی را مد نظر داشتند که در آن همه انسانها با هم در تصاحب مطلوبترین ها  سهیم باشند، بشر امروزی به نظر نمی رسد که به جهانی امید داشته باشد که در آن هر کودکی بدون استثنا از کمترین حق خود یعنی داشتن یک زندگی کودکانه به دور از استثمار کاری برخوردار باشد، به اینکه هر زنی در خانه خود استثمار مضاعف نشود و هر کارگری بعد از هشت ساعت کار بداند و مطمئن باشد که خانواده اش روزی بر اثر فقر از هم نخواهد پاشید.

علم و تکنولوژی در حال پیشرفت مداوم است اما هنوز ساده ترین مسایل انسانها که عبارتند از فقر و گرسنگی و بی خانمانی را، نتوانسته نابود کند. فقر به عنوان واقعیت اساسی و اولیه اکثریت ساکنان کره زمین، هم چنان پابر جاست. میلیونها انسانی که فقر در آنها وحشت، عقده حقارت و حس فرومایه بودن و یاس را ایجاد کرده است.

چرا با تمام پیشرفتهای علمی و مدرن امروزی، بازگرداندن انسانها به موقعیت و منزلت طبیعی شان فراموش شده است.

دورکیهام می گوید، برای اینکه نظام اجتماعی پابر جا بماند، حتما لازم نیست که توده های مردم از وضع خود راضی باشند بلکه لازم است متقاعد شوند که حق ندارند، بیش از آن، چیزی بخواهند.

انسان شناس امریکایی، اسکار لوییز عقیده دارد که فرهنگ فقر، هم تطبیق و هم عکس العمل تهیدیستان نسبت به وضع تحقیر آمیز و بدشان است. این امر در جامعه ای مبتنی بر طبقات، فردیت و سرمایه گذاری، نمایانگر کوششی است برای مبارزه با احساس بیچارگی و ناامیدی ناشی از این واقعیت که تحصیل موفقیتبر حسب ارزش ها و هدف های جامعه به طور کلی برای انها غیر ممکن است. این فرهنگ می تواند از نسلی به نسل دیگر دوام بیاوردو این به علت تاثیری است که بر کودکان می گذارد.

وقتی کودکان محلات فقیر نشین 6 یا 7 ساله می شوند دیگر معمولا نظرات و ارزش های اساسی فرهنگ فرعی خود را جذب کرده اند و از لحاظ روانی آمادگی ندارند از اوضاع در حال تغییر یا شانس های فوق العاده ای که ممکن است در دوران زندگی به آنها رو کند استفاده کنند.

در جهان فعلی به ساختن هواپیماهایی فکر می شود که سریعترین سرعت ممکن را داشته باشند، به ساختن روباتهایی فکر می شود که جایگزین انسان شوند، به صنعت و تکنولوژی هایی فکر می شود که انسان را به حیرت بیندازد، اما آیا به فقر و گرسنگی عده ای  از انسانها هم بدین سان فکر می شود؟ آیا ضرب المثل مرگ حق است اما برای همسایه ، از نظر اخلاقی قابل دفاع است؟

در کنار کشورهای فقیر که دارای پایین ترین سطح زندگی ممکن  هستند، وجود کشورهای ثروتمند که دچار بیماری مصرف بیش از حد هستند، از لحاظ اخلاقی قابل دفاع است؟

آیا می توان به حکومت  آرمانی واحد جهانی اندیشید که  در آن تمام افراد بشر یک ملت به حساب آیند و نسبت به تمام آنها احساس مسولیت یکسان وجود داشته باشد؟ اما سوال این است که این حکومت واحد بر چه پایه هایی می تواند استوار باشد .

آیا رویای جهان برابر همانگونه که در ذهن میلیونها انسان که در رگهای آنها وحشت و ترس و حس یاس و مبارزه با مرگ ریشه دوانده است، در ذهن میلیونها انسان دیگر که در دنیایی دیگر به دور از آنان به سر می برند، نیز رسوخ کرده است.

شاید اگر این رویا در ذهن هر دوی آنها به یک اندازه پدیدار شده باشد، آن گاه می توانیم به جهانی نو امیدوارتر باشیم.

 

+   ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱