یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

نيما

آرامگاه نيما ـيوش  عکس:مهرسان جوان

ول کنيد اسب مرا

راه توشه ی سفرم را و نمد زينم را

ومرا هرزه درا؛

که خيالی سرکش

به در خانه کشانده است مرا.

 

رسم از خطه ی دوری ؛ نه دلی شاد در آن.

سرزمينهايی دور

جای آشوبگران

کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن

می نشانيد بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

.....................................

يوش دهکده بسيار کوچکی است ؛در دل کوهستان ؛با راهی نسبتا دشوار و کم تردد.احاطه شده در ميان کوههای برفگير و سرد ؛و رودخانه ای  غران و جاری در پيش پايش. به يوش که می روی اين روستای کوچک و کم جمعيت؛تنها به خاطر يک چيز است و آن  نيماست. پيرمردی مهجور و دور افتاده ؛خفته در ميان حياط خانه اش. خانه ای مهجور و غريب؛ولی ايستاده هنوز در دل کوچه ای تنگ و باريک و گل آلود.

براستی که نيما اين مرواريد گرانبها و درخشنده هنوز سر از صدف کج و کوله خويش بيرون نکرده است؟

نه هنوز نيما در هما ن صدف کج وکوله اش در زير يک آلا چيق در حياط خانه اش خفته است.

از کوچه خلوت و پر و گل ولای که بگذری ديوارهای خانه نيما را می بينی با در چوبی آن که قفل بزرگی رويش خود نمايی می کند.آن روز صبح که ما به يوش رفتيم روزی نسبتا ابری و گرفته بود و برای ديدن نيما چه روزی بهتر از اين روز!

همسايه روبرويی کليد قفل را آورد و در را گشود. .....بر سنگ مزار نيما شعری نوشته نشده بود و پايين پايش سيروس طاهباز خوابيده بود......اتاقها لخت و عور و تماما سفيد سفيد بودند و اتاقی که چند عکس از نيما در آن بود ؛درش قفل بود ..در حياط برف انباشته شده بود و در باغچه ها چيزی نبود به جز يک سرو تازه کاشته شده .يک توپ پلاستيکی و يک قوطی خالی کنسرو در حياط افتاده بود ....در يکی از اتاقها يک شانه تخم مرغ نيمه خالی کپک زده بود......ساختمان در حال تعمير و بازسازی بود .

نشانه اشنا از نيما تنها ياد او در فضای خالی خانه اش بود و مزارش .مزارش و خانه ا ش چه غريب و دور افتاده و مجهور می نمودند.....................

 

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گيرند در شاخ (تلاجن)سايه ها رنگ سياهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم.

 

شباهنگام. در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم ياد آوری يا نه ؛من از يادت نمی کاهم؛

ترا من چشم در راهم.

 

+   ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۳/٥/۸

Powered by PersianBlog.ir