تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

جناب سعدی فرمودند:

 

 

دو شعر از سرور جوان

یک شعر از ماکان مهرپویا

در آتی بان

 

ــــــــــــ

 

جناب سعدی فرمودند:

زن خوب فرمانبر پارسا

کند مرد درویش را پادشاه

نتیجه گیری اخلاقی: درویشی که از دار دنیا به زور ممکنه حتی یک زن داشته باشد  وقتی پادشاه شود صاحب حرمسرا خواهد شد بی تردید... پس بنا براین آن زن خوب فرمانبر پارسا  زنی است که برای شوهرش امکان ایجاد حرمسرا را فراهم کند. 

 نتیجه گیری ادبی :این شعر نقض کننده ضرب المثل معروفی است که حکایت از دو تا شدن شلوار دارد و باقی قضایا ...

+   ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/٧/٦

سارق محترم

سارق محترم

اغلب در گوشه کنار وبلاگهاو جملاتی  نوشته شده است که مضمون همه انها به طور کلی این است: وقتی مطلبی را از این وبلاگ بر می دارید از نویسنده اش اجازه بگیرید و حتما جایی که آن را می نویسید منبع نوشته خود  و نام نویسنده را ذکر کنید .

حالا این عبارت گاهی با زبان خوش  گاهی احترام آمیز  گاهی همراه با تهدید و گاهی به صورت خیلی خشن نوشته شده است ولی به طور کلی یک چیز را بیان می کند و آن این است که :لطفا دزدی نکنید .

ولی من می خوام بپرسم آیا نوشتن این اخطار ها و این توصیه ها اصلا به دردی هم می خورد و کسی به آن توجه می کند و وقعی می نهد  یا نه؟

چند وقت پیش  دوستی  شعری از خودش را در وبلاگ دیگری دیده بود و از این دزدی اشکار حیران شده بود .

من خودم بارها  و بارهامطلب یا شعری از دوستان و یا از خودم را در جاهای دیگری دیده ام ...

تازه ترینشان هم همین امروز بود که در سایت وازنا داشتم گشت و گذاری می کردم که عنوان مطلبی( غزاله به روایت غزاله) که در وبلاگم و هم چنین در سایت آتی بان نیز درج شده بود توجهم را جلب کرد . و بعد به این وبلاگ رسیدم . 

ولی دزدی در اینترنت نه شاخ دارد و نه دم . خیلی هم راحت و اسان وساده است . به طور مثال من می توانم همین فردا یک وبلاگ  با نام مثلا:( انجمن دزدان زنده )علم کنم و تمام مطالبش را از اینجا و انجا جمع کنم و توی آن وبلاگ بذارم . کی می تونه اعتراض کنه؟ تازه اعتراض هم بکنه چی می شه؟ هیچی .

باور کنید گذاشتن این جملات که :نقل از این مطلب با ذکر نام نویسنده مجاز است اما استفاده ی کلی تر از آن به هر صورت اعم از دیداری، شنیداری و نوشتاری منوط به اجازه ی کتبی نویسنده استدر زیر هر نوشته ای بی فایده است . من که تصمیم گرفتم این جمله را جایگزین جملات قبلی ام کنم:

سارق محترم از شما می خواهم اگر مطلبی را  از این وبلاگ برداشت می کنید و بدون هیچ نام ونشانی در وبلاگ و سایت خودتان می گذارید    کمی هم انصاف داشته باشید و لااقل قسمت هایی از نوشته راکه باز گو کننده  خاطرات  شخصی  و فردی  نویسنده  مطلب است  را حذف کنید  .

 

+   ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٤/۳٠

ادبیا ت جاری در اینترنت را جدی بگیریم.

ادبیا ت  جاری در اینترنت را جدی بگیریم.

مقدمه

 

البته پوشیده نیست که در حال حاضر تمامی بار ادبیات بر دوش کاغذ گذاشته نشده است و در این میان اینترنت ،سهمی را از آن خود کرده است. ما بنا بر سبک و سیاقی دیر پا عادت کرده ایم که به ادبیات _ غیر از مقوله شفاهی آن _ به چشم کلمات نوشته شده بر کاغذ نگاه کنیم ، ادبیات را تا به حال در قالب کلاسیک آن یعنی کتاب شناخته‌ایم و با آن انس گرفته‌‌ایم . گمان می‌کنیم ماندگاری نوشته‌ها و کلمات بر روی کاغذ متحمل‌تر و ماندگار‌تر است ، در حالی که اکنون و در عصر حاضر به خاطر سهولت در ارتباطات ادبیات اینترنتی  می‌تواند خیلی راحت‌تر ، زودتر و سریع‌تر به دست مخاطبان خود برسد . خصوصن که الان ادبیات کاغذی ما در شرایطی به سر می‌برد که از هر 1000 نسخه کتاب داستان و یا شعری که چاپ می‌شود_ باز داستان وضعش از شعر بهتر است _ صد عدد آن بیشتر به فروش نمی‌رسد و بقیه یا تحویل نویسنده می‌شود که خودش یک فکری به حال آنها بکند و یا اینکه آن قدر در انبارهای ناشران و پخشی ها و ...می‌ماند تا روزی که تمام شوند که آن روز هیچگاه چندان نزدیک هم نبوده است . ادبیات جدی در اینترنت مخاطبان خاص خودش را یافته است و کسانی که در این زمینه فعالیت می‌کنند با جدیت کار خود را دنبال می‌کنند. کم نیستند سایت‌های شعر و داستان و نقد ادبی که پر از مطالب ارزشمند هستند . خلاقیت لزومی ندارد که حتما خودش را با خودکار و قلم و بر روی کاغذ بروز دهد . اکنون آن را می توان در صفحات بی‌شمار وب نیز یافت. نویسنده فقط به نوشتن فکر می‌کند و اینکه چطور نوشته‌اش را به دست مخاطب برساند. هر چند که ادبیات اینترنتی در ایران نوپا تلقی می‌‌شود ولی بدیهی است که به تدریج به تکامل خواهد رسید و تاثیر گذاری فرهنگی آن بی‌شک قطعی خواهد بود.در همین راستا بهتر است به جریان ادبیات در اینترنت به چشم جدی‌تر‌ی نگریسته شود و آن را به مثابه یک پدیده راحت ، سریع و کم خرج برای ارتباط میان نویسنده و خواننده به شمار آورد. با نگاهی به ادبیات  نگاشته شده در اینترنت می‌توان دریافت که بسیاری از آنها قابل تامل و بحث است.در این راستا سعی خواهم کرد به ادبیاتی که در اینترنت جریان دارد  تا حد امکان بپردازم .مهم‌ترین منابع برای دستیابی به ادبیات اینترنتی سایت‌های فرهنگی و هنری و وبلاگ‌هایی با همین مضامین هستند.

 

با این مقدمه ،نگاهی انتقادی خواهم داشت به داستانی با عنوان: ملاقات با هیلدا _  نوشته  مانی .ب  درج شده در نشریه  اینترنتی هزار تو .این داستان فقط در اینترنت و در همان نشریه مذکور به چاپ رسیده و به صورت کاغذی انتشار نیافته است.

این اولین نقد ازسلسله نقدهایی خواهد بود که  در رابطه با بررسی ادبیات جاری در  اینترنت  در  آینده دراین وبلاگ نوشته خواهد شد.

 

 ۱ ـ نگاهی به داستان «ملاقات با هیلدا» نوشته: "مانی .ب" 

 

و زخم من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من این جزیره‌ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده‌ام . 

 

                                                                              «فروغ فرخزاد»

 

بسیار محتمل و امکان پذیر است که در این مورد که هنر زاییده درد و رنج است نه ثمره برج عاج نشینی کاملا موافق باشیم .زیرا در آگاهی و شناخت واقعی از زندگی که در معنای واقعیش با رنج قرین است هنر تجلی می‌یابد. حتما برای خلق یک اثر هنری رنجش فیزیکی جسم لازم نیست بلکه درک درست از هستی و آدمی و تشخیص مرزهای نیکی و بدی و تعهد به انسان و انسانیت کافی است اما وقتی انسانی بخواهد این چنین بزید از رنجش جسم نیز در امان نخواهد ماند...برای آفرینش هنر تنها عشق و شور کافی‌ست... 

 

نیما گفته است:«عنصر اساسی آفرینش شعر رنج و اندوه آدمی است....مایه شعرهای من رنج های من است"(1) 

 

اثر هنری را نیز باید با این نظر نگاه کرد ، به عبارتی دیگر اثر هنری باز تابی از شرایط موجود  قبلی است که از آنها به طرز هنرمندانه و پالایش شده در ذهن بهره برداری شده است و  معنی و طرز تکوین مخصوص آن برخود آن تکیه دارد نه بر شرایط موجودخارجی قبلی. تقریبن می‌توان گفت که اثر هنری به مثابه‌ی موجودی است که به سادگی تمام، از وجود انسان و توانایی‌ها و اختیارات او به عنوان زمینی که باید به او غذا  برساند استفاده می‌کند و نیروی او را بر حسب قانون‌های مخصوص خود به کار می‌اندازد و شکلی را که خود خواستار آن است بنابر آن چه می‌خواهد بشود به خود می‌دهد.

 

صداقت هنری یکی از اصل‌های مطلق و چشم پوشی ناپذیر هنر است. صداقت در برابر موضوعی که برگزیده‌اید؛ صداقت در برابر فلسفه‌ای که انتخاب کرده‌اید؛ و صداقت در برابر تک‌تک آدم‌ها و مسایلی که به آنها می‌پردازید. این یعنی ایمان شما به آنچه که آفریده‌اید.ایمان زاده‌ی صداقت است.صداقت رابط هنرمند و اثرش است. صداقت دهلیزی است که جان هنرمند را به سوی کالبد هنرش راهبری می‌کند. بدون صداقت، هیچ هنری دارای جان نخواهد بود؛ به همین دلیل است که صداقت یکی از اصل‌های مطلق هنر است.

 

بنابر عقیده پروست ، کتاب محصول خودی است  جز آن خودی که در عاداتمان ، در زندگی اجتماعی‌مان، در بدی‌هامان ، نشان می‌دهیم  بنابراین خود راستین نویسنده تنها در کتاب‌هایش نشان داده می شود.

 

به نظر من نوشته ها چند دسته اند: نوشته‌هایی هستند که فقط برایت صحبت می‌کنند. نوشته‌هایی هستند که برای خودشان صحبت می‌کنند و نوشته‌هایی هستند که به جای تو صحبت می‌کنند ...

 

.داستان «ملاقات با هیلدا» را مرور می‌کنیم.موضوع نه غریب بود نه عجیب. بسیار ساده و سر راست. اما وقت خواندش نفس  از سنگینی بار نوشته در سینه حبس می‌شود. و این به خاطر ساختش بود. وقتی موضوع پیش‌پا‌ افتاده‌ای میخکوبت کرد باید کمی‌ حواست را جمع کنی.باخودم فکر می‌کردم این داستان چه چیزی داشت که مرا تا آخر آن یک نفس و بدون وقفه نگه داشت. زبان ساده و امروزی و بی‌تکلف در داستان باعث ارتباط بیشتر با داستان می‌شود و از سوی دیگر توصیف فضا‌ها و ترسیم موقعیت ها باعث ملموس شدن داستان شده است.

آینه‌ای شفاف است که انتظار را به مروری از عشق، مرگ و، زندگی و حتی مرز مرگ و زندگی در آن منعکس می‌شود و پایان تراژیک آن ، نه تنها اندوهبار نیست بلکه به خواننده احساس سبکبالی  را القا می‌کند. معشوقی وداع کرده که تاثیرش بر زندگی راوی بیش از زندگان است. معشوقی که تنهایی او را حس می‌کند و او را در آغوش می‌کشد.

 

«...زندگی آدم مثل یک کاروانسرای بی‌دروپیکر است. آدم‌های جورواجور به‌طور اتفاقی به آن وارد می‌شوند و پس از مدتی، خواه یک ربع ساعت باشد خواه ده‌سال، وقتی که از آن خارج می‌شوند، آشغال‌هایشان را جا می‌گذارند. یک روز ناگهان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم - یعنی اگر ناگهان یک روز به خود بیاییم می‌بینیم- کاروانسرای ما به یک آشغال‌سرای واقعی تبدیل شده است و ما نه راهی برای مرتب‌ و تمیزکردن آن بلدهستیم، نه نیروی چنین کاری را داریم و نه وقتش را. در میان هزارها نفر، اگر بخت بر وفق مراد آدم باشد، شاید یک نفر پیدا شود که پیش از این‌که زندگی ما را ترک کند، یک درخت گل گوشه باغچه ما بکارد....» 

 

«...و پس از لحظه‌ای که مرا تماشا کرد ناگهان گفت: "اجازه دارم بغلت کنم. ... باید بغلت کنم". و بدون این‌که منتظر جواب بماند دست‌هایش را دور من حلقه کرد و همین‌طور که مرا به خود می‌فشرد، تکرار می‌کرد: "خوشحالم ... خیلی خوشحالم. ...."
مدتی که ساعت‌ها نمی‌توانند طول آن را بیان کنند، یکدیگر را محکم نگه‌داشته بودیم و هیچ‌چیز از سروصدای میدان سوئد شنیده نمی‌شد، دیدم با وجود همه تغییرات در این خصوصیت که هرچه را که در دلش می‌گذشت بی‌پروا و بدون فکر فورا به زبان بیاورد، تغییری رخ نداده است. دل من هم (شاید بیشتر از او) می‌خواست او را بغل کنم، اما بیان یک چنین نیازی هیچ‌وقت مانند او از من برنمی‌آید. در ذهن من چنین نیازهایی و در چنین موقعیت‌هایی حتی به جمله تبدیل نمی‌شود، چه رسد به این‌که بیان شود
.» 

 

به گمان من این که گفته می‌شود داستان باید قائم به ذات باشد به این معناست که اجزا تشکیل‌دهنده آن _ اجزا تشکیل‌دهنده آن، نه تمامی ‌عناصر داستانی زیرا امکان دارد داستانی فاقد برخی عناصر باشد _ باید متناسب با هم، در کنار هم قرار بگیرد و یک پیکره را تشکیل بدهد به گونه‌ای که کمال این پیکره هیچ وابستگی به غیر خود پیکره نداشته باشد است؛ هر رابطه‌ای را که بخواهیم در آن بیابیم؛ نیازی به سر نخ بیرونی نداشته باشیم؛ همه چیز در داستان شروع شود و در داستان تمام شود. یا دست کم سر نخ‌ها در داستان باشد. در این داستان بار اساسی به عهده گفت‌وگو است.گفت‌وگوی درونی راوی با خود.

 

 به یاد می‌آورم  این گفته باختین را که  هر گفتار، گزاره یا گفته‌ای، حتی شخصی‌ترین صورت‌ آن، پیشاپیش یک هم‌سخن یا طرف گفت‌و‌گو را فرض می‌گیرد...هر اثر هنری ذاتاً و به طور ناخودآگاه اجتماعی است.این داستان به جای ما صحبت کرده است . در این نوشته هر کسی می‌تواند خود را به جای راوی قرار دهد و در تمام احساس ها و حالات او خود را سهیم بداند . این نوشته می‌تواند از زبان هر کسی باشد . من،تو .

 

راوی در این داستان قربانی نیست ، شکست خورده نیست، او یک پیروز است چرا که خود را باز یافته است او در این حکایت ماهیت خود را که گمان می‌برد از دست داده دوباره به دست آورده است :

 

«...لفظ «لاغرمردنی» اولین‌بار از دهان آن‌ها بیرون آمد و چنان در وجود من رسوخ کرد که سالیان سال در رفتار من تأثیری مخرب و آزاردهنده گذاشت. «لاغرمردنی» در ذهن من مدت‌ها به این معنی بود که به زودی خواهم مرد. یقین پیدا کرده بودم که مرگ من به زودی فرا می‌رسد...»

 

«...خیلی آرزو داشتم بدنم مانند دیگران می‌بود، ماهیچه‌های بیشتری می‌داشتم و بازوهایم کمی گوشت‌دارتر می‌بود..».

 

«...اولین بار بود که به بدن خودم نگاه می‌کردم و از آن کاملا راضی بودم. یکمرتبه برایم روشن شد که این بدن متعلق به من است. و دیدم همین‌طور که هست، خوب است و لازم نیست طور دیگری، غیر از این‌طور که هست باشد. دلم می‌خواست پردربیاورم. از نارضایتی‌یی که آن‌را سال‌ها مانند یک بیماری با خودم همه‌جا برده بودم، هیچ خبری نبود. همان‌طور که لب قایق نشسته بودم یکی از دعواهای قدیمی من با خودم در جذبه این تصویر کهنگی‌ناپذیری که هیچ‌وقت رنگش نمی‌پرد به خوبی تمام شد و بیماری مزمنی که مرا سال‌ها رنج داده بود، شفا یافت...»

 

این داستان،می تواند داستانی باشد که در درون حقیقت بنا شده .در این داستان تقابل دو گانه درک جهان واقعی را به همراه جادوی خیال می بینیم.سازگاری بی نظیری که میان رویا،خیال و آنچه که در دنیای واقعی در اطراف راوی جریان دارد .وجه مشخصه و ممتاز نوشته در این است که به رویاهای دور خود به چشم یک نوستالژی نگاه نکرده . بلکه به گونه‌ای آنها را زنده،حقیقی،کنونی و پایدار دیده است. زبان و واگویی خاطرات دور بی‌نهایت ملموس و نزدیک و واقعی است.خواننده می‌تواند خود را نشسته بر پله،در انتظار،در قایق،احساس کند.

 

طبق نظریه‌های لاکان ( 2)، در اثر هنری دلالت اصلی در جمله به ترتیب تقدم و تأخر نیست بلکه دلالت را باید در پشت جمله پیدا کرد یا جایی در زنجیره‌ی دال‌ها. شاید بتوان گفت متن و جمله‌ها را ذراتی فرض کنیم که حول یک محور یا جاذبه می‌گردند. بنابر این جایگاه کلمه یا مدلول را دال یا معنی کلمه تعیین نمی‌کند بلکه همان دال پنهان در پشت اثر است که نقش تعیین‌کننده دارد. هر متن ادبی هم برای خود ، خودآگاه و ناخودآگاهی دارد. خودآگاه متن همان دال‌‌ها ، واژگان و عباراتی است که در متن کنار هم می‌آیند و به ظاهر بر مدلول‌هایی خاص دلالت دارند،اما چه بسا میان آنچه متن به ما می‌گوید و آنچه در پشت واژگان پنهان شده،فاصله‌ای باشد که حتی به ذهن نویسنده نیز خطور نکرده است. این،بر خواننده ، منتقد و روانکاو است که از ظواهر خودآگاه متن بگذرد و به فراسوی ناخودآگاه متن راه یابد. در این حال ، دنیایی تازه کشف می‌شود که با جهان خود آگاه متن تفاوت دارد . تنها از رهگذر راه جویی به ناخودآگاه متن است که به ناخودآگاه نویسنده می‌توان راه جست. در این داستان هویت آدم‌ها در رفتارهایشان نهفته است ، بیان خاطره ، بیان از دست رفتن‌ها ، بیان نداشتن‌ها نیست بلکه تایید زندگی است. واگویی خاطره‌ها ، دور شدن ، رنگ باختن ،و دور از دست‌رَس بودن را ترسیم نمی‌کند ، بلکه نشانگر حضور است  حضوری پایدار و با دوام.و تجلی دوست داشتن.

 

«...آشنایی ما از ابتدا بر اساس نوعی رفاقت، نوعی خویشاوندی روحی غیرقابل توضیح بناشده بود. نمی‌دانستیم از یکدیگر چه می‌خواهیم، اما از هیچ فرصتی برای درکنارهم‌بودن نمی‌گذشتیم. وقتی حرفی نبود می‌توانستیم مدت‌ها در سکوت با هم راه برویم یا روبروی هم بنشینیم. طولانی‌ترین و نزدیک‌ترین گفت‌گوها را من با هیلدا تجربه کرده‌ام، همین‌طور سبک‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین سکوت‌های بی‌حرف را...» 

 

روایت بازگویی یک رویداد بر انگیزاننده است با عناصری از حال و واقعیت و خاطرات گذشته.  داستان پیوند خیال و خاطره و واقعیت است (شیرینی و تلخی) چیزی به ظاهر متناقض ... روای اینجا بین دو جهان زندگی در حال رف و امد است. یکی واقعی، جهان ملموسِ تاریخی، دیگری جهان خاطرات و خیال پردازی. راوی مدام در حال زدن نقبی از جهان واقعی به جهان خاطره‌هاست و دوباره بازگشت به دنیای واقعی چرا که جهان، سرشتی دوگانه دارد. راوی با روایتی از این - جهان  دوگانه- جهان واقعی و جهان که به رویا سپرده شده ، واقعیتی را برملا می‌سازد. هوشیاری محض .چرا که  واقعیت‌گریزی‌ای در کار نیست . واقعیت‌گریزی نه به معنی ناپایبندی به واقعیت، بلکه به معنی نداشتن درک معقول از واقعیت زندگی خود و جهان پیرامون.

 

«...خاطره‌های قشنگ جواهرات مفقودشده ما هستند. راست می‌گوید. باخودم فکر کردم، یادآوری خاطرات گذشته پیش از این‌که زیبایی را زنده کند تأسف تلخ گم‌کردن آن‌ها را تازه می‌کند. با خودم فکر کردم، کسی نیست که این تلخی را نشناسد، اما باز با هم ملاقات می‌کنیم، باز دور هم جمع می‌شویم تابا زنده‌کردن خاطرات قدیمی لذت ببریم. گذشته‌های خاک‌آلود دور را زیرورو می‌کنیم، صحنه‌ها را دوباره و سه‌باره و صدباره زیر ذره‌بین می‌بریم تا بلکه آن‌چیز غیرقابل توصیفی را که به «آن‌چه بود» جذابیت می‌داد بیابیم، اما جز تلخی چیزی نصیبمان نمی‌شود. کافه‌های وین پر است از آدم‌هایی که هر روز جهت زنده‌کردن خاطرات مرده با هم ملاقات می‌کنند. لطفا یک فنجان قهوه دیگر! ... آه ... برای من هم یک آبجوی دیگر بیاورید! ... ساعت از ده می‌گذرد. از یازده می‌گذرد. از دوازده می‌گذرد، اما زحمت‌ ما هیچ نتیجه‌ی الا تأسف بیشتر نمی‌دهد. نمی‌توانیم خاطرات را زنده کنیم. نمی‌توانیم به آن‌ها گرمای لازم را بدهیم. این وسط هیچ‌کس جز صاحبان کافه‌ها سودی نمی‌برد.
همین‌طور که اطراف را می‌پاییدم، با خودم فکر کردم، با شوق به محل ملاقات می‌رویم و ساعت دو نصفه‌شب وقتی که آن‌جا را ترک می‌کنیم در خلا رها می‌شویم و جز یأس و سرخوردگی چیزی حس نمی‌کنیم. با این‌که «پشت‌صحنه» را دیده‌ایم، خودمان را گول می‌زنیم. هرروز صدها یا هزارها آدم با شوق به محل ملاقات می‌روند که خاطرات را زنده کنند و آخر شب، دربهترین حالت، وقتی که مرز بین امید‌ و دلتنگی‌ها با واقعیت در اثر قهوه، سیگار‌، شراب، موسیقی‌یی که از بلندگوها پخش می‌شود و نور کمرنگ کافه از بین می‌رود، و دیگر چیزی حس نمی‌کنند، نوبت به پایین‌تنه می‌رسد، به آخرین‌جایی که احتمالا هنوز می‌تواند چیزی حس کند. اما رختخواب همیشه مکان خوبی برای کشف این حقیقت است که حاصل‌جمع دو تنهایی، وصل نیست، یک تنهایی مهیب‌تر است. با خودم گفتم، نخ از میان بدن‌های آن‌ها ردنمی‌شود، اما روح آن‌ها مانند دو خانه‌ است که از میان آن‌ها اتوبانی می‌گذرد. ..» 

 

سال‌هاست که این سئوال پیش روی ما قرار دارد که هنر در برابر واقعیت چه نقشی دارد جواب‌های متعددی به این پرسش داده شده است. برخی هنر و بالطبع ادبیات را آینه تمام نمای واقعیت و برخی آن را فراتر از واقعیت می دانند. سبک های متعدد هنری با فرم و زبان متفاوت به یکی از این دو جریان گرایش داشته اند. برخی آن را در حد افراط در واقع گرایی پیمودند (رئالیسم سوسیالیستی) و برخی دیگر از آن سوی بام افتادند (دادئیسم و هنر برای هنر)، اما در این بین گرایش میانه ای وجود دارد که که گرچه به واقعیت (و عینیت) معتقد است، اما هنر و ادبیات را فراتر از اتفاقات روزمره می بیند، یعنی هنرمند را موظف می بیند که با شکل بخشیدن به واقعیت، آن را با ساختاری درخور به مخاطبش عرضه کند. در این داستان خواننده در کنار راوی و پا به پای او خود ر ا درقالب شخصیت داستان می بیند و حس می‌کند که آنچه که بیان شده و نوشته شده از زبان اوست که بر سطور آمده است.

 

فروید (3) معتقد است که ، شاید یک علت مهم دیگر لذت بردن ما از آثار ادبی این باشد که با خواندن آنها امکان می‌یابیم ، بدون شرمساری، از خیال‌پروری‌های شخصی خودمان لذت ببریم و دیگر خویت(؟) را ملامت نکنیم .

 

نظریات فروید ما را به این نکته مصطوف می‌کند که می‌توان رابطه‌ای میان برخی از خصوصیات آثار هنری به برخی از حوادث خصوصی و درونی زندگی هنرمند را یافت  که به طور اردای یا غیر اردادی در اثار انان وارد شده است.تمامی این داستان خویشتن نگری ، خودشناسی، خو دکاوی است چه از جانب مولف و چه از جانب خواننده..نویسنده با فردیت و هویت خود مشکل نداردو هزینه‌ آشکار کردن فردیت خود را می‌پردازد. در چنین فضایی نویسنده می‌نویسد که نویسنده باشد.خواننده در هر سطر که پیش می‌رود احساس یگانگی و همدلی عاطفی بی‌خود و قهرمان داستان می‌کند می‌کند نه موضع گیری و نه ...در این داستان شاید نویسنده از زندگی واقعی خودش نوشته _یک اتو بیو گرافی_ شاید سراپا خیال محض بوده شاید هیلدا در دنیای واقعی وجود نداشته و شاید جزئی از شخصیت او در دنیای واقعی بوده است . شاید هلیدا از نمونه دیگری الهام گرفته شده باشد ... اما ما به این چیزها کاری نداریم آنچه که نگاه ما را به آن معطوف می‌کند ، خویشتن‌نگری مولف، خودشناسی اوست . ما از یاد می‌بریم که مشاهدات و خاطرات راوی چیست . ما خود را با او همذات پنداری می‌کنیم.

 

کوندرا ( 4 ) می‌نویسد:« رمان ثمره یک توهم انسانی است، توهم توانایی فهمیدن دیگران ، ولی ما از یکدیگر چه می دانیم ؟ ...تمام انچه ادم می تواند بکند ، گزارش دادن درباره خودش است ...هر چیز دیگر دروغ است

 

داستان شرایطی را تصویر می­کند که ما تا حدودی در آن به­سربرده­ایم؛ یا مشتاق­اش هستیم.

 

عشق آمیزه­ی کمال مطلوب و عاطفه است. به دیگر سخن طلبِ ابژه­ی ایده­آل باید با شور و هیجان صورت گیرد. ایده­آل ناب کافی نیست. آن­چه ما درباره­اش سخن می­گوییم شور و هیجان در زبان است. مواجه شدن با واقعیت‌های بیرونی و تجربه‌‌ی تلخکامی‌ها و شکست‌هایی که ناشی از درک عدم انطباق تصورات ذهنی‌اش با اعیان خارجی است، به دو گانه‌گی واقعیت درونی و بیرونی پی می‌برد. در این مرحله آرمان‌گرایی به تدریج جای خود را به واقع‌گرایی و واقع بینی می‌دهد و شور ایدئالیستی کودکانه – که ناشی از عدم شناخت عالم خارج بود – مبدل به نوعی آرامش و تعادل در شخص می‌گردد.غیاب عشق و حضور مالیخولیا و افسرده‌گی، دامنِ بخش عمده­ای از انسان­ها را در پایان قرن گرفته است  اما در این حکایت سخن از حضور عشق است .

 

------

 

داستان ملاقات با هیلدا _ چاپ شده در نشریه ادبی هزارتو  .نوشته: مانی _ب 

 http://hezartou.com/article.php?arid=2110&uid=19 

 

نقل قولها:

1- بر گرفته ازکتاب  :حرف‌های همسایه _ نیما یوشیج
2-بر گرفته ازکتاب : نظریه ادبی _ جاناتان کالر _ تر جمه فرزانه طاهری

3-
 بر گرفته ازکتاب:  رئوس نظریه روانکاوى  :زیگموند فروید  - ترجمه حسین پاینده
بر گرفته از کتاب : هنر رمان _ میلان کوندرا _ ترجمه دکتر پرویز همایون پور
 

این مطلب در خبر گزاری آتی بان نیز درج گردیده است.

 

 

 

+   ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٤/٢٠

نوروز

 

 

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

طبیعت نو می شود و ما  کهنه تر...

 ایا می توانیم هم چون طبیعت نو شویم؟

نویی در افکار و اندیشه و عمل

نویی در نگاه کردن

...

 

 

 

بالاخره ورق پاره های سال کهنه را تحویل دادیم به تاریخ و دفترسال نو را از گردش روزگار تحویل گرفتیم ...تا چگونه سیاه یا سپید به دست باد بسپاریمش یا گرانبها همچون گنجینه ای نگاهش داریم.

 

 

 

 

امید وارم که هر کسی در دفتر آن بنگارد که از ته دل آرزو دارد.

 

 

 

 

وآرزوی روزهای نوتری  شاید در اینده...

نوتر؟

+   ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٩

دوشعر


 

 

دو شعر از کتاب : خورشید من کجاست؟

 در سایت آتی بان

 

http://atiban.com/archives.aspx?id=5

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

...زبونی و خواری زنان ویژگی دائمی هر سه مرحله جامعه طبقاتی از بردگی و فئودالیسم تا سرمایه داری بوده است . تا زمانی که زنان راهبری کارهای تولیدی را در دست داشتند یا در ان شرکت می کردند ، احترام و اعتباری داشتند . اما همین که از آن دور شدند و به شکل کانون های خانوادگی جدا در آمدند و در خانه و خانواده جایگاهی برده وار یافتند ، احترام و حیثیت خود را همراه با نفوذ و قدرت خود از دست دادند…

پس همانطور که زنان اندک اندک خود گردانی اقتصادی را از دست دادند ، به مرتبه پایین تری از اجتماع نزول کردند . ..

با وجود احترام ریا کارانه ای که به زن به عنوان " مادر  مقدس" و زن فداکار خانه دار گذارده می شود در سیستم سرمایه داری ارزش زنان به پایین ترین میزان خود رسید . چون انان برای بازار کالایی تولید نمی کردند و در نتیجه ارزش افزوده برای سود جویان فراهم نمی ساختند ، در مرکز توجه کار سرمایه داری نبودند . تنها سه بهانه برای زیستن زنان در این سیستم وجود داشت : (پرورش دهنده فرزند ، سرایدار خانه و خریدار کالای مصرفی برای خانه) بودن ....

 

نقل از کتاب آزادی زنان : ایولین رید

+   ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٦/٢۸