تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

آلبر کامو می نویسد:

 

آلبر کامو می نویسد:

وقتی جنایت به دلیل وضع شگرف و واژگونه زمانه ما جامه بی گناهی می پوشد؛ بی گناهی باید ثابت شود.

+   ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٥/٩

شما دیگه چرا؟!

شما دیگه چرا؟!

بگذریم از اینکه مدتهاست می خواهم راجع بی انصافی ناشران عزیز مملکتمان بنویسم که دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده پیدا نکرده­اند و جبران وضعیت بد اقتصادیشان را سر نویسنده تلافی می کنند...  (حوصله بکنم حتما خواهم نوشت.)

 حوصله نوشتن این مطلب را هم نداشتم چرا که چندان با اهیمت نبود و نیست. اما جنبه خنده دار این قضیه، بالاخره به نوشتنش وادارم کرد و البته به همراهش تاسفی  از نحوه کار و تلاش آدمها در این مملکت گل و بلبل...

 اینکه در دنیای اینترنت به راحتی هر مطلبی را می توان از جایی بر داشت و در جایی دیگر گذاشت شکی نیست. سایتهای ادبی هم بهر حال از اینجا و آنجا برای سایتشان مطلب تهیه می کنند تا بتوانند خوانندگانشان را راضی نگه دارند. اما چیزی که در اینجا هست دقت و توجه لازم و کافی نسبت به  چگونگی تهیه خوراک لازم برای خواننده است.

اخیرا در سایت دیباچه مطلبی را خواندم با عنوان " روزی که کامو هم رفت" و بعد خنده ام گرفت از شیوه کار مسول محترمی که وظیفه تهیه این مطلب را بر عهده داشته . چرا که در زیر مطلب درج شده در سایت مربوطه نوشته: از کتاب خاطرات سیمون دوبوار . ولی بدون هیچ شک و شبهه ای زحمت این کار را به خود نداده و خیلی راحت و بی دغدغه  این نوشته را از   مطلبی که  سال گذشته در وبلاگم  قرار داده بودم با عنوان" روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار " عینا کپی کرده و در سایت مربوطه قرار داده  است و به تنها چیزی که توجه نداشته   این بوده که من این مطلب بر گرفته شده از کناب خاطرات سیمون دوبوار  ترجمه  قاسم صنعوی را، بنا بر سلیقه شخصی برخی از کلماتش  را  تغییر داده و حذف یا اضافه کرده  و نیز  به شیوه  دیگری نگاشتم. همچنین  املای برخی از حروف را نیز  بنا بر عادت همیشگی  غلط نوشته ! و  متاسفانه دقت کافی نداشتم تا  هنگام درج در وبلاگ تصحیحشان کنم.

 بنا براین از مسولان محترم برخی از صقحات ادبی سایتها تقاضا مندم وقتی مطلبی را از وبلاگی کپی پیست می کنند و در سایتشان می گذارند به این نکات ریز و دقیق  توجه داشته باشند تا خدای نکرده این امر مشتبه نشود که ایشان هیچگونه زحمتی بابت تهیه این مطلب و حتا تایپ مجددش نکشیده اند! تا مجبور نشویم بگوییم: شما دیگه چرا؟!

+   ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٢۱

وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید!

 

وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید!

قرار بود بعد از ظهر روز بعد، سارتر در جلسه ای که تحت نظارت یونسکو در سوربن برگزار می­شد درباره " مسولیت نویسنده" سخنرانی کند و هنوز هم متن  را آماده نکرده بود، به حساب خود قرار بود شب زود بخوابیم. اما الکل و موسیقی کولیها و مخصوصا تب و تاب بحثها موجب شد که در آن کافه به طور کامل وقت را از دست بدهیم.

کامو به موضوع مورد علاقه اش  یعنی" کاش انسان می توانست حقیقت را بنویسد" بر گشته بود. کوستلر با شنیدن آهنگ" چشمان سیاه" به اندوه فرو رفت و با لحنی اتهام آمیز به ما گفت: " وقتی از نظر سیاسی توافق وجود نداشته باشد، نمی توان دوست بود." و کینه هایش را نسبت به روسیه استالینی تکرار کرده و سارتر و کامو را متهم به هم پیمانی با آنها  می­کرد. کج خلق اش را جدی  نگرفتیم  در حالی که همچنان به تک گویی هایش مشغول بود. کامو، کوستلر، سارتر و من هر کدام با هیجانی ناشی از الکل  ساعتها  را صرف بحث و گفتگو کردیم.

 در ساعت چهار صبح، برای خوردن و نوشیدن به کافه دیگری رفتیم. کوستلر دیگر عصبی بود و سارتر با ظاهری خندان مرتب می­گفت، " فکرش را بکنید که چند ساعت دیگر درباره مسولیت نویسنده صحبت خواهم کرد."  کامو و من می خندیدیم.

 اما الکل همیشه مرا به گریه می انداخت و هنگامی که در سپیده دم خودم را با سارتر در خیابانهای پاریس دیدم، بر وضع غم انگیز بشری زار زار گریه کردم . آن هنگام که از روی رود خانه سن عبور می کردیم  آرنجها را روی نرده ها گذاشتم و گفتم، "  نمی فهم چرا نباید خودمان را به آب بیندازیم!" سارتر که  نیز به خاطر گریه من چند قطره ای اشک ریخته بود گفت، " بسیار خب . خودمان را بیندازیم!"

 حدود ساعت هشت صبح به خانه باز گشتیم . ساعت چهار بعد ازظهر بود که سارتر را دوباره دیدم. صورتش به طور کامل اشفته بود. دو ساعت  خوابیده بود و قرص های زیادی خورده بود تا بتواند خودش را برای سخنرانی اش آماده کند وقتی به آمفی تاتر مملو از جمعیت وارد شدیم به خود  می گفتم، " اگر اینها سارتر را در ساعت شش صبح دیده بودند، چه می گفتند."

این مطلب از جلد سوم کتاب خاطرات سیمون دوبوار  انتخاب و  مطابق سلیقه شخصی خلاصه  و باز نویسی شده است

+   ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٤

آلبر کامو می نویسد...

 

 

 

آلبر کامو می نویسد:

وقتی جنایت به دلیل وضع شگرف و واژگونه زمانه ما جامه بی گناهی می پوشد؛ بی گناهی باید ثابت شود.

___________

رندان، (ماهنامه ادبیات حاضر ایران) با شماره ماه ژوئن خود به روز شد.

 

+   ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٠

روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار

صبحگاهی که آلبر کامو آن را ندید

 روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار

ژانویه 1960

در یکی از بعدازظهرهای ژانویه در خانه سارتر تنها بودم که تلفن زنگ زد."لانزمن" به من خبر داد، "کامو" بر اثر تصادف اتومبیل کشته شده است. به همراه دوستی از جنوب بر می گشته به درخت چناری خورده و کامو در دم جان سپرده است.

گوشی را گذاشتم. راه گلویم بند آمده بود، لبهایم می لرزید به خود گفتم، گریه نخواهم کرد او دیگر برایم چیزی نبود.

سراپا کنار پنجره ماندم و شب را که به روی"سن زرمن دپره" فرو می افتاد تماشا کردم. ناتوان تر از ان بودم که خود را آرام کنم و نیز ناتوانتر از ان بودم که در اندوهی عمیق فرو روم. سارتر نیز متاثر شد و تمام شب به اتفاق " بوست" از کامو صحبت کردیم. پیش از خواب قرص"بلادنال" خوردم. از  وقتی که سارتر معالجه شده بود دیگر از این دارو استفاده نمی کردم.

 باید به خواب می رفتم اما چشمهایم به روی هم نمی رفت. بر خاستم . سرسری لباس پوشیدم  بیرون رفتم و در دل شب به قدم زدن پرداختم. تاسف مرد پنجاه ساله را نمی خوردم، تاسف این درستکار بی عدالت دارای تکبر آمیخته به بد گمانی و به شدت پنهان شده  در پس نقاب را که رضایتش به جنایت های فرانسه او را از قلبم زدوده بود، نداشتم.

تاسف یار و همراه سالهای امید را داشتم که چهره بی نقابش آنقدر خوب می خندید و لبخند می زد. تاسف نویسنده جوان جاه طلبی را داشتم که دیوانه زندگی، لذتهایش، پیروزی هایش، رفاقت، دوستی، عشق و سعادت بود. دیروز برایش بیش از پریروز حقیقت نداشت. کامو به صورتی که دوستش داشتم در دل شب آشکار می شد. در یک لحظه باز یافته و باز به نحوی دردناک نابود می شد. همواره هنگامی که مردی می میرد،  کودکی، نوجوانی، و جوانی نیز همراه با او جان می سپارند . هر کس بر انکه عزیز ش بوده می گرید.

بارانی سرد و ریز می بارید. در پناه درها ، ولگردهایی افسرده از سرما خود را جمع کرده بودند و خوابیده بودند. همه چیز قلبم را پاره می کرد. این بی نوایی این بدبختی این شهر  دنیا زندگی و مرگ.

وقتی بیدار شدم فکر کردم، دیگر این صبح را نمی بیند. نخستین بار نبود که این را با خود می گفتم، ولی هر بار نخستین بار بود." کایات" آمد به خاطر می آورم درباره سناریو بحث کردیم . این گفتگو فقط شبیه گفتگو بود. کامو به جای آنکه دنیا را ترک کند، بر اثر شدت حادثه ای که بر او فرود آمده بود مرکز دنیا شده بودو من دیگر جز با دیدگان خاموش او نمی دیدم. به جانب او شتافته بودم جایی که در آن چیزی وجود ندارد و من ابلهانه و اندوهگین چیزهایی را که همچنان وجود داشتند در حالی که خودم در آنها دیگر چیزی نبودم، تصدیق می کردم. تمام روز در کنار تجربه غیر ممکن تلو تلو خوردم. آن سوی نیستی خودم را لمس می کردم.

آن شب برنامه ام این بود که به تماشای " همشهری کین" بروم. پیش از وقت به سینما رسیدم و در کافه مجاور در خیابان اپرا نشستم. مردم بی اعتنا به عنوان درشت صفحه اول و عکسی که کورم می کرد روزنامه می خواندند. به زنی می اندیشیدم که کامو را دوست داشت  و به عذابی ناشی از دیدار این چهره همگانی نقش بسته در هر گوشه خیابان. چهره ای که به نظر می رسید همان قدر به همه تعلق دارد که به این زن. ولی دیگر دهانی ندارد که عکس این مطلب را به او بگوید.

شیپورهایی که نومیدی نهان انسان را در ددل  باد می گسترانند به نظرم بی نهایت تصنعی بودند." میشل گالیمار" به شدت زخمی شده بود . او در جشن های 1944 و 1945 ما حضور داشت . میشل هم در گذشت. " ویان" ، " کامو"، "میشل" . سلسله مرگها آغاز شده بودند و تا مرگ خودمن هم که دیر یا زود به اجبار فرا می رسد ادامه می یابد.*

 ____________

 توضیح _ آلبر کامو نویسنده نامدار فرانسوی که از دوستان نزدیک ژان پل سارتر و سیمون دوبوار بشمار می رفت بعدها بر اثر اختلاف عقیده در برخی از مسایل  از آنها کناره گرفت و به تدریج ارتباطش با آنها کمرنگ شد. کامو ایده آلیست اخلاق گراو ضد کمونیست بود .

 

*گرفته شده از کتاب خاطرات سیمون دوبوار  ترجمه قاسم صنعوی به همراه اندکی تغییرات در کلمات و شیوه نگارششان بنا بر سلیقه شخصی

+   ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٠