تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
من فکر می کنم... نویسنده: - جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸

...

من فکر می کنم یکی از دلایل گرایش بیش از حد زنان به زیبا سازی ظاهری در جوامع " عقب افتاده" ( منظور از عقب افتاده همان فقر فرهنگی ست) ، این است که علاوه بر فقر فرهنگی و تهی بودن از اندیشه، در نزد زنان، نگاه و نگرش و تفکر مردان این چنین جوامعی نیز زنان را به انجام چنین رفتاری تشویق و یا حتی می توان گفت وامی دارد . یعنی برای اکثریت قریب به اتفاق مردان( حتی در قشر روشنفکر و متفکر ) این جوامع زیبایی ظاهر و فیزیکی یک زن " ارزش" محسوب می شود و به یقین می توان گفت که حتی تبدیل به بالاترین ارزش هم شده است . در چنین جوامعی که زنان تابعی از خواست مردان هستند و رفتار و افکارشان به شکل و گونه ای است که همواره مورد پسند مردان قرار گیرند، به ناگزیر و به طور اجتناب ناپذیر سوق داده می شوند به سوی ظاهر سازی و زیبایی ظاهری....

منصوره اشرافی

  نظرات ()
... نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠

 

در کشوری که ما زندگی می کنیم اسف باری وضعیتِ نشر،  باند بازی ها و رفاقت بازی ها و بده بستان های مرسوم و متداول چیزی فراتر از این حرفهاست و اگر با این شرایط  سرخورده نشوی و بخواهی و بتوانی به کارت همچنان ادامه دهی، معلوم است که پوست کرگدن داری و دل شیر و جانی سخت.

  نظرات ()
خود ستایی در مرگ دیگران نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

 

یادمان باشد هر گاه شخصیتی از دنیا رخت بر بست اگر به اندازه کافی " زرنگ و زیرک" ! باشیم بهترین فرصت برای "از خود تعریف کردن"  برایمان بوجود آمده است!

به این کار می گویند رسیدن به هدف از هر طریق ممکن.

 

 این مطلب در رابطه با مرگ سیمین دانشور در صفحه فیس بوک عباس معروفی درج شده است:


آخرین نامه ی سیمین دانشور به عباس معروفی


13/8/1385
نور چشم عزیزم، عباس معروفی. با واسطه ی سیم تلفن که ارتباط با تو برقرار کردم، بغض کردم و اواخر گفتگویمان، بغض درون چشمم، قطره قطره آب شد.
تلفن که تمام شد، زار زار گریستم. یادم افتاد تهران که بودی، صبح ها پیش از این که به دفترت بروی، سری به من می زدی، و من همیشه گوش به زنگ در بودم که تو بیایی. روزم با شادی دیدار تو آغاز می شد. آیا می دانی چقدر دوستت دارم؟ یک مادر عاشق پسری که از همه ی پسرهای دنیا برگزیده. دلم می خواست به جای شنیدن صدایت کنارم نشسته بودی و من روی پلک های چشمان درخشان تو را می بوسیدم، و از ناخن های پشت گُلی و دست هات سان می دیدم.
خودت را باور کن. تو یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ایران هستی. مانا هم هستی. سمفونی مردگان را کی نوشته؟ تو رویدادها، شخصیت سازی ها، و نشان دادن فضا و مکان و زمان را با نثری دلکش منعکس می کنی. دیدی ژرف نگر، و احساس عمیق همه کار توست. به بخش پایانی سمفونی مردگان نگاه کن! و فضا و مکان را دریاب که چگونه مرگ در آنها جا خوش کرده به ما می نگرد. خوشبختانه تو مرگ اندیش نیستی. تو عاشق زندگی هستی. سعی داری این رسم خوشایند را همچنان پاس بداری. اما اگر نتوانی، بلدی از صفر شروع کنی. پس بی وفایی های مردم زمانه هم نمی تواند گزندی به تو برساند.
اما کتاب پیکر فرهادت، تمام ویژگی های سبک تو را دارد، با این برتری که گذاشته ای در آن احساس، هوایی بخورد. تمام جزییات پیکر فرهاد یادم هست. به ویژه شعری که در آن، زینت بخش داستان کرده بودی: "امشب صدای تیشه از بیستون نیامد، گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد." تو بیشتر نشان می دهی و کمتر وصف می کنی. و همین است که صحنه های داستان هایت در ذهن خواننده حک شده باقی می ماند.
چشم به راهت هستم، مادرت، سیمین دانشور
***
قرار بود پونه به دیدار سیمین دانشور برود. چیزهایی ببرد و چیزهایی بیاورد. ازش خواسته بودم هشتاد و پنج شاخه گل سرخ هم برایش بگیرد. موقعی که تلفنی قرار این ملاقات را با سیمین قطعی می کردم پرسید: «کسی که میاد کیه؟ آشناست؟»
گفتم: «بله خانم دانشور. خود منم.»
آن روز وقتی تلفن زدم سیمین گفت: «چرا اینهمه گل برام فرستادی پسر؟ همی حالا این خانم زیبا اینجاست، و این گل ها رو برام آورده. چقدر هم مهربونه. کاش خودت هم می اومدی. می دونی که وقتی زنگ درو می زنن، همش خیال می کنم تویی، ولی... کی میای؟...»
و این نامه را اول یکی از کتاب هاش برام نوشته و فرستاده بود. آخرین باری که باهاش حرف زدم (عید پارسال) گفت: «این اتاق بزرگه رو برات آماده می کنم، بیا همین جا بمون. پیش خودم باشی خیالم راحت تره. میگم ها، معروفی، تو کی میای؟ چرا نمیای؟»
حالا این جمله مثل تیغ روی قلبم خط می اندازد. و این فرصت از من دریغ شده که سرم را بر دامنش بگذارم و برایش از مردم زمانه بگویم. این چیزها را توی دلم نگه می دارم.

  نظرات ()
هشتم مارس چه روزی است؟ نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

 

تاریخچه ۸ مارس

 در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس دوزی در نیویورک آمریکا به خیابان‌ها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتک‌زدن زنان برهم خورد.

سال ۱۹۰۷ در دوره‌ای که مبارزات زنان برای تأمین حقوق سیاسی و اجتماعی اوج گرفته بود، بمناسبت پنجاهمین سالگشت تظاهرات نیویورک در هشتم مارس، زنان دست به تظاهرات زدند. ایده انتخاب روزی از سال به‌عنوان «روز زن» نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار "حق رای برای زنان" مطرح شد. دو هزار زن تظاهر کننده در ۲۳ فوریه ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند که هر سال در روز یکشنبه آخر فوریه، یک تظاهرات سراسری در آمریکا بمناسبت «روز زن» برگزار شود.

 در سال ۱۹۱۰، "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" که کلارا زتکین از رهبران آن بود، به مسئله تعیین "روز بین المللی زن" پرداخت. زنان سوسیالیست اتریشی قبلا روز "اول ماه مه" را پیشنهاد کرده بودند. اما اول ماه مه، جایگاه و مفهومی داشت که می‌‌توانست اهمیت و جایگاه مبارزه مشخص بر سر مسئله زن را تحت الشعاع قرار دهد. زنان سوسیالیست آلمان، روز ۱۹ مارس را پیشنهاد کردند. مناسبت این روز، مبارزات انقلابی در سال ۱۸۴۸ علیه رژیم پادشاهی پروس بود که به عقب نشینی لفظی حکومت در نوزدهم مارس همان سال، منجمله در مورد مطالبات زنان، انجامید.

 "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" تاریخ برگزاری نخستین مراسم «روز زن» را ۱۹ مارس ۱۹۱۱ تعیین کرد. تصمیم گیری قطعی برای تعیین «روز جهانی زن» به بعد موکول شد. بعد از انتشار قطعنامه کنفرانس در مورد تعیین «روز جهانی زن»، انترناسیونال دوم از این تصمیم حمایت کرد، و نخستین تشکیلاتی بود که این روز را برسمیت شناخت.

۱۹ مارس ۱۹۱۱ خیابانهای آلمان، اتریش، سوئیس و دانمارک با مارش زنان به لرزه در آمد. شمار زنان تظاهر کننده در اتریش به ۳۰ هزار نفر می‌‌رسید. نیروهای پلیس به تظاهرات حمله بردند و به زدن زنان پرداختند و گروهی را دستگیر کردند.

 سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارس را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، به‌عنوان «روز جهانی زن» انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم «۸ مارس» را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند.

در سال ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول درگرفت. در اروپا که مرکز جنگ بود، زنان انقلابی تلاش کردند تظاهرات ۸ مارس ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ را تحت شعار مرکزی "علیه جنگ امپریالیستی" برگزار کنند. در کشورهای درگیر جنگ، طبقات مختلف به موافقان و مخالفان جنگ تقسیم شده بودند و انشعاب در صفوف جنبش زنان، مانع از برگزاری سراسری و گسترده «روز جهانی زن» شد.

 در سال ۱۹۱۷ تظاهرات زنان کارگر در پتروگراد علیه گرسنگی و جنگ و تزاریسم، بانگ آغازین انقلاب روسیه بود. کارگران شهر در پشتیبانی از این تظاهرات، اعلام اعتصاب عمومی کردند. ۸ مارس ۱۹۱۷ به یک روز فراموش نشدنی در تاریخ انقلاب روسیه تبدیل شد.

 سال ۱۹۲۱، "کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی" در مسکو برگزار شد. در آن کنفرانس، روز ۸ مارس به‌عنوان «روز جهانی زن» بتصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواسته هایشان فرا خواند. از اواسط دهه ۱۹۳۰، دنیا یک بار دیگر بسوی جنگ جهانی جدید روان شد. برگزاری تظاهرات «روز جهانی زن» در کشورهایی که تحت سلطه فاشیسم بودند، غیر قانونی اعلام شد. علیرغم این ممنوعیت، در هشتم مارس ۱۹۳۶، زنان در برلین تظاهرات کردند. در همان روز، اسپانیای فاشیست شاهد تظاهرات هشتم مارس در مادرید بود. ۳۰ هزار زن کمونیست و جمهوریخواه، شعار "آزادی و صلح" سر دادند. در پی جنگ جهانی دوم، انقلابات و جنبشهای رهایی‌بخش در کشورهای چندی درگرفت. چین با شمار عظیم زنان و مردانش در زمانی کوتاه گامهای بزرگی در جهت رهایی زنان به پیش برداشت. در آن سال‌ها، عمدتاً دولت‌ها و تشکیلات مترقی و انقلابی در بر پایی «روز جهانی زن» می‌کوشیدند.

 در دهه ۱۹۶۰، در کشورهای آسیا و افریقا و آمریکای لاتین جنبشهای رهایی‌بخش بپا خاسته بود. در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته نیز جنبشها و مبارزات انقلابی و ترقیخواهانه بالا گرفته بود و جنبش رهایی زن نیز اوج و گسترشی چشمگیر یافت. در آمریکا و اروپا، زنان علیه سنن و قیود و قوانین مردسالارانه و احکام اسارت بار کلیسایی بپا خواستند. در جنبش زنان موضوعاتی نظیر حق طلاق، حق سقط جنین، تامین شغلی، منع آزار جنسی، ضدیت با هرزه‌نگاری، کاهش ساعات کار روزانه و غیره مطرح شد. این جنبش موفق شد در برخی از این زمینه‌ها پیشروی کند.

 در تظاهرات هشتم مارس ۱۹۶۹ زنان در دانشگاه برکلی در آمریکا گرد آمدند و علیه جنگ در ویتنام تظاهرات کردند.

 در سال ۱۹۷۵   سازمان ملل  هشتم مارس را به‌عنوان «روز جهانی زن» برسمیت شناخت. بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم و بالاخص از اواخر دهه ۱۹۷۰، با توسعه سرمایه‌داری به کشورهای عقب مانده، بخش‌های بزرگ‌تری از زنان درگیر کار و تحصیل گشتند. در عین حال، زنان همچنان در جامعه موقعیتی درجه دوم داشته و اسیر نظام مردسالار بودند. این تناقض، مسئله زن را حادتر و انفجاری تر کرد.

 

گردآوری و خلاصه شده از ویکی پدیا

  نظرات ()
سوال نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٥

 

یک سوال خیلی  اساسی:

چرا در قبال خیل عظیمی از شاعر و نویسنده ای که داریم، خواننده کتاب نداریم؟

(دلیل خواننده نداشتن هم، تیراژ بسیار پایین کتاب است.)

  نظرات ()
شاید وقتی دیگر... نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱

 

 

kathe kollwitz

 

وقتی در یک سوی دنیا، کودکی شاد و سرحال و خشنود در صفحه تلویزیون با علاقه تمام پدر یا مادر خود را تماشا می کند که دریک سفینه فضائی، آماده پرتاب به سوی دیگر کرات  می شود، برای کودکی که از گرسنگی و فقر در همان لحظه در جدال مرگ و زندگی به سر می برد و نظاره گر پدر یا مادر خویش است که به خاطر بدست آوردن کاسه  ای غذا چگونه تلاش می کند، چه تفاوتی دارد این مسله.

برای کودکی که نه حتی خانه ای دارد و نه حتی سر پناهی، چه اهمیتی دارد این مسایل. آیا برای تمام انسانها در سرتاسر جهان پرتا ب شدن یک سفینه فضایی به سوی کرات ناشناخته به یکسان دارای اهمیت است و آیا همه آنها مشتاقانه توجه و تفکر خود را به این مسله معطوف می کنند.

دنیایی که ما در آن به سر می بریم، هنوز دنیایی بسیار دورتر از آن چه هست، که می خواهیم و یا تصورش را کرده ایم و یا ایده آلش ساخته ایم. هنوز در این دنیا آن قدر میان تفاوت ها مرزهای فاحشی وجود دارد  که قابل تصور نیست. هنوز در حالی که در سویی از دنیا کودکانی وسایل سرگرمی شان پیشرفته ترین و مدرن ترین وسایل الکترونیکی است، کودکانی هم در سویی دیگر با چند تشتک نوشابه و چند قرقره خالی نخ و چند قوطی حلبی خودشان را سرگرم می کنند.

هنوز هم در کنار چهره های شاداب و سرحال و تندرست کودکان یک سوی دنیا، چهره های تکیده و معصوم و شکمهای به پشت چسبیده ی این سوی دنیا قرار دارد.

هنوز هم نان، گرسنگی، بی خانمانی، آوارگی عمده ترین و بزرگترین مسله جمعی از انسانهاست که بشریت امروزه با تمام پیشرفتهای درخشانش، موفق به حل آن نشده است.

هنوز هم حق زندگی کردن به تساوی میان انسانها تقسیم نشده است و معلوم نیست که به راستی چه کسی این حق را به آنها می دهد و یا از آنها سلب می کند و چرا؟

ضرب المثل معروفی است که می گوید، مرگ حق است اما برای همسایه، و مصداق بارز آن در حال حاضر نگرش دنیای پیشرفته و مدرن به جهان توسعه نیافته و فقیر است. بشر به همان اندازه که در علم و صنعت پیشرفت کرده به همان نسبت رویاها و آرمانهایش محدود و کوچکتر شده  است. اگر در یونان باستان فلاسفه جامعه ای آرمانی را مد نظر داشتند که در آن همه انسانها با هم در تصاحب مطلوبترین ها  سهیم باشند، بشر امروزی به نظر نمی رسد که به جهانی امید داشته باشد که در آن هر کودکی بدون استثنا از کمترین حق خود یعنی داشتن یک زندگی کودکانه به دور از استثمار کاری برخوردار باشد، به اینکه هر زنی در خانه خود استثمار مضاعف نشود و هر کارگری بعد از هشت ساعت کار بداند و مطمئن باشد که خانواده اش روزی بر اثر فقر از هم نخواهد پاشید.

علم و تکنولوژی در حال پیشرفت مداوم است اما هنوز ساده ترین مسایل انسانها که عبارتند از فقر و گرسنگی و بی خانمانی را، نتوانسته نابود کند. فقر به عنوان واقعیت اساسی و اولیه اکثریت ساکنان کره زمین، هم چنان پابر جاست. میلیونها انسانی که فقر در آنها وحشت، عقده حقارت و حس فرومایه بودن و یاس را ایجاد کرده است.

چرا با تمام پیشرفتهای علمی و مدرن امروزی، بازگرداندن انسانها به موقعیت و منزلت طبیعی شان فراموش شده است.

دورکیهام می گوید، برای اینکه نظام اجتماعی پابر جا بماند، حتما لازم نیست که توده های مردم از وضع خود راضی باشند بلکه لازم است متقاعد شوند که حق ندارند، بیش از آن، چیزی بخواهند.

انسان شناس امریکایی، اسکار لوییز عقیده دارد که فرهنگ فقر، هم تطبیق و هم عکس العمل تهیدیستان نسبت به وضع تحقیر آمیز و بدشان است. این امر در جامعه ای مبتنی بر طبقات، فردیت و سرمایه گذاری، نمایانگر کوششی است برای مبارزه با احساس بیچارگی و ناامیدی ناشی از این واقعیت که تحصیل موفقیتبر حسب ارزش ها و هدف های جامعه به طور کلی برای انها غیر ممکن است. این فرهنگ می تواند از نسلی به نسل دیگر دوام بیاوردو این به علت تاثیری است که بر کودکان می گذارد.

وقتی کودکان محلات فقیر نشین 6 یا 7 ساله می شوند دیگر معمولا نظرات و ارزش های اساسی فرهنگ فرعی خود را جذب کرده اند و از لحاظ روانی آمادگی ندارند از اوضاع در حال تغییر یا شانس های فوق العاده ای که ممکن است در دوران زندگی به آنها رو کند استفاده کنند.

در جهان فعلی به ساختن هواپیماهایی فکر می شود که سریعترین سرعت ممکن را داشته باشند، به ساختن روباتهایی فکر می شود که جایگزین انسان شوند، به صنعت و تکنولوژی هایی فکر می شود که انسان را به حیرت بیندازد، اما آیا به فقر و گرسنگی عده ای  از انسانها هم بدین سان فکر می شود؟ آیا ضرب المثل مرگ حق است اما برای همسایه ، از نظر اخلاقی قابل دفاع است؟

در کنار کشورهای فقیر که دارای پایین ترین سطح زندگی ممکن  هستند، وجود کشورهای ثروتمند که دچار بیماری مصرف بیش از حد هستند، از لحاظ اخلاقی قابل دفاع است؟

آیا می توان به حکومت  آرمانی واحد جهانی اندیشید که  در آن تمام افراد بشر یک ملت به حساب آیند و نسبت به تمام آنها احساس مسولیت یکسان وجود داشته باشد؟ اما سوال این است که این حکومت واحد بر چه پایه هایی می تواند استوار باشد .

آیا رویای جهان برابر همانگونه که در ذهن میلیونها انسان که در رگهای آنها وحشت و ترس و حس یاس و مبارزه با مرگ ریشه دوانده است، در ذهن میلیونها انسان دیگر که در دنیایی دیگر به دور از آنان به سر می برند، نیز رسوخ کرده است.

شاید اگر این رویا در ذهن هر دوی آنها به یک اندازه پدیدار شده باشد، آن گاه می توانیم به جهانی نو امیدوارتر باشیم.

 

  نظرات ()
بی عنوان نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/٢٦

  نظرات ()
از میان این چهار تن _ یک گام فرهنگی به جلو نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٤

از میان این چهار تن _ قسمت دوم

 

اتفاقن مهمترین حسن  " مهدی کروبی" در این است  که معتقد به استفاده از متخصصین و کارشناسان در هر امریست  و اینکه خودش را دانای کل نمی داند که همین مقوله دانای کل دانستن  در جوامعی نظیر جامعه ما در نهایت منجر به خود کامگی و استبداد تک نفره می شود . اگر ایرانی جماعت بپذیرد که این خرد جمعی است که باعث پیشرفت جامعه می شود نه خرد فردی و این جمع بندی نظرات و تصمیم گیری های جمعی است که بهترین  و مطلوب ترین نتیجه را عاید مردم می کند، این خودش  موفقیت مطلوبی وگام فرهنگی بزرگی رو  به جلو  است.

مطلب مرتبط:

ازمیان این چهار تن

  نظرات ()
از میان این چهار تن... نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۳

از میان این چهار تن...

به نظر من الزامی به انتخاب  از میان گزینه های اجباری وجود ندارد،...

 اما اگر فکر می کنیم که مجبوریم بهترین را از میان آنها انتخاب کنیم، کسی را انتخاب باید کرد که برنامه هایش روشن و شفاف و در جهت تغییر است و من فکر می کنم کروبی در مقایسه با آن سه نفر دیگر بیشتر از حقیقت و واقعیت صحبت می کند تا شعار و تهییج احساسات.

مهمترین کاری که کروبی انجام داد  این بود که سطح و میزان توقع و انتظار و خواست عمومی جامعه و مردم را بالا برد و در مورد مطرح کردن خیلی از خواسته ها و انتظارات تابو شکنی کرد و دیوارهای ترس را در اذهان جامعه در بیان احقاق این خواسته­­ها، تا حدی ویران کرد.

 دنباله:

از میان این چهار تن _٢

 

  نظرات ()
کامنتی وسوسه انگیز یا به عبارت دیگر نان و آبدار نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۳/۸

 کامنتی وسوسه انگیز یا به عبارت دیگر نان و آبدار (! ؟)

متن کامنت مزبور:

با سلام خدمت شما دوست عزیز
برای حمایت از میرحسین موسوی لطفا لینک امید ملت را با عنوان میرحسین موسوی در وب سایت خود قرار دهید و برای اینکه نام شما در فهرست حامیان موسوی ثبت گردد و از مزایای آن در آینده بهره مند شوید به وسیله همین سایت و در قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهید تا در صورت لزوم با شما تماس گرفته شود. امید است که با حمایت شما هموطنان گرامی شایسته ترین و اصلح ترین فرد پیروز این انتخابات گردد، دوست عزیز به حمایت شما نیاز داریم و متقابلا حمایتتان خواهیم کرد.

با تشکر: امید ملت / از طرف میرحسین موسوی
نویسنده: امید ملت / میرحسین موسوی [irantej@gmail.com][http://www.omidemellat.com]

قسمتهایی از کامنت توسط من برجسته شده است .

_______

دارم به بهره مند شدن از مزایای احتمالی آینده فکر می کنم. مزایایی که نمی دانم چه می تواند باشد .  اما خیلی بد است که انسان با انگیزه دستیافتن به مزایای احتمالی و یا حتمی آینده، طرفدار عقیده و عملکرد یک کاندیدا شود.

بهتر است به جای وعدهای سر خرمنی از نوع نقد و نسیه به مردم در شفافیت برنامه های کاری بکوشند آنهم برنامه هایی با قابلیت اجرا نه عملیات محیر العقول.

کاندیداهای محترم بهتر است حقوق حقه هر شهروندی را به او اعطا کنن، مزایای آینده پیشکشان. همین که در طی این سالها با اعمال سیستم گزینش عده ای از تحصیل و کار محروم شد اگر حرفی هم از دادن مزایایی در میان باشد گمان نکنم که این پس دادن حقوق انسانی مزیتی ایجاد کند.

 

  نظرات ()
کی بود، کی بود، من نبودم ­های انتخاباتی! نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٤

کی بود، کی بود، من نبودم ­های انتخاباتی!

 گذشت زمان با وجود تمام معایبی که دارد این حسن را هم دارد که می­توان کارنامه افراد را و نیز آنچه را که بر ما گذشته در پیش چشم آورد.

 این روزها در بحث­ها و در تب و تاب انتخابات اغلب همه به دنبال ابن می­گردند که  چه کسانی ، کجاها مقصر بودند. اما بر مبنای این اصطلاح ، کی بود، کی بود، من نبودم  و یا در نهایت با توسل برخی از دست اندرکاران و مسولان دوران­های گذشته به این مثل معروف که: من نبودم، دستم بود، تقصیر آستینم بود ، انگشت اتهامشان را به سوی یکدیگر حواله می­کنند.

 حرف از انقلاب فرهنگی شده و باز این مقوله آدم را به ناچار پرتاب می­کند به سالها گذشته و در ذهن آوردن آنچه که به نام انقلاب فرهنگی اتفاق افتاد و یادآوری خاطرات آن دوران ، که وقتی بعد از سه سال اعلام بازگشایی دانشگاه­ها می­شود و تو می­روی برای ثبت نام می بینی که در جلوی در ورودی دانشگاهت جوانکی اسلحه آویخته بر دوش که نمی دانی دانشجو است یا غیر دانشجو، از تو کارت دانشجوی ات را می خواهد و وقتی آن را به او نشان می­دهی کارتت را ضبط کرده و به تو دیگر بر نمی­گرداند و این به معنی این است که تو از این لحظه به بعد دانشجو نیستی مگر اینکه ما تاییدت کنیم و هیچوقت کسی جرات نداشت بپرسد از اینها که این  شما ها  کی و چه کسانی هستید که اکنون سر نوشت دیگران را تعیین  و یا تایید می­کنید...

بگذریم . اینها باشد برای شاید وقتی دیگر...

اما،

دولت آبادی  سروش را مسول تبعات ناشی از انقلاب فرهنگی دانسته و سروش نیز از نقش خود به عنوان فردی در کنار دیگر افراد نام برده ... دولت آبادی در راستای انتقاد به انقلاب فرهنگی گفته است:«من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند..." البته این قسمتی از دستاوردهای این قضیه است زیرا  همه آنهایی که در جریان انقلاب فرهنگی دچار آسیب شدند کسانی نیستند که به خارج از کشور رانده شده­اند.  به نظر من بهتر بود که دولت آبادی این روند اعاده حیثیت و اعاده حقوق از دست رفته  را شامل طیف وسیع تری از کسانی می­کرد که در جریان این انقلاب فرهنگی دچار محرومیتهای  بسیار جدی اجتماعی شدند. انقلاب فرهنگی باعث اخراج شدن و محروم از کار شدن استادان و دانشجویان بسیاری شد و آسیبهای به روند زندگی آنها وارد کرد و مسیر زندگی آنها را به حدی دگرگون کرد که با هیچ اقدامی قابل جبران نیست. بر اساس آمار وزارت فرهنگ و آموزش عالی، در طی انقلاب فرهنگی حدود هشت هزار نفر از اساتید دانشگاه‌ها که تقریباً نیمی از کل اساتید دانشگاه در ایران ‌بودند از دانشگاه‌ها کنار گذاشته شدند. تعداد دانشجویان در سال 1359 بنا به آمار ١٧۴٢١٧ نفر بود که در سال 1361 تعداد آنان ١١٧١۴٨ اعلام شد. با توجه تفاوت ایندو آمار تعداد کسانیکه از دانشگاهها اخراج شدند بیش از ۵٧٠٠٠ نفر است. کاهش تعداد استادان و هیات علمی دانشگاهها که در سال 1359 از ١۶٨۴٧ نفر به ٨٠٠٠ نفر درسال 1361 نشان دهنده بیش از ۵٠ درصد کادر علمی دانشگاهها بود.*

 

بدیهی است که نقش­های افراد از سروش و موسوی گرفته تا دیگران در این جریان مختلف بوده ولی آنچه که مسلم است عدم اعتراض از جانب  هر یک از آنها بر این روند، به نوعی تاکید و صحه گذاشتن بر این جریان تلقی  می­شود. تنها چیزی که در کارنامه های مشمول مرور زمان قرار نگرفته-ی اینان می­تواند به عنوان نقطه روشن تلقی شود این است که این دست اندر کاران و مسولان انقلاب فرهنگی با قدرتهای اجرایی که داشتند، چه اقدامات عملی و یا فکری در جهت انتقاد به این مقوله داشته­اند؟ و یا چه اقداماتی در این باره کرده­اند؟

خیلی از افراد اعم از هنرمند و سیاستمدار و روشنفکر در همان دوران به روند اخراج استادان و پاکسازی دانشگاه-ها و سیستم گزینش دانشجو بر طبق نگرشی خاص، مخالفت کرده و اعتراض نمودند، ولی در حال حاضر مدعی  مخالف بودن  در آن دوران بدون ارایه هر گونه دلیل و سند و مدرکی، تنها می تواند ادعایی برای جذب تفکرات مختلف به خاطرکسب آرا ی بیشتر در انتخابات باشد.

صداقت و شجاعت در بیان رفتار و اشتباهات گذشته و نه توجیه آنها و بار را بر دوش دیگران انداختن، مهمترین اصل برای نشان دادن تضمین عملی وعده­های آینده است. هر فردی به میزان مقام و مسولیتی که در گذشته در هر سیستم اجرایی داشته باید پاسخگوی کارکرد خود و انتقادات وارده با آن کارکرد باشد.

 رفتارها و واکنش-های ریز و درشت آنانی که در پی کسب قدرت و بد ست آوردن هوادار هستند حکایتی را به ذهن میآورد که، ساده دلی در پای منبر واعظی نشسته بود و واعظ با تفصیل فراوان شرح می­داد که گناهکاران به دوزخ می­روند  و هر که دزدی کرده، هر که دروغ گفته، هر که خیال بد داشته، هر که ماه رمضان روزه نگرفته و هر که نمازش را ترک کرده  در دوزج جای داردو تنها کسانی به بهشت می­روند که گناهی مرتکب نشده­اند و می­توانند از دست ساقی کوثر جام بنوشند ... سخن که بدین جا رسید ساده دل بی حوصله فریاد زد که ای شیخ، با این حساب باید خودش بریزد و خودش بخورد.

 

 

* پ .ن_ به نقل از ویکی پدیا

در جریان انقلاب فرهنگی تعداد زیادی از اساتید دانشگاه و معلمان و اساتید ومعلمان زن اخراج و یا به اجبار بازنشسته شدند به علاوه محرومیت و اخراج تعدادی از دانشجویان و نیز تعطیلی دانشگاه‌ها به مدت ۳ سال از تبعات آن به شمار می‌رود. از زمان انقلاب فرهنگی سیستم گزینش عقیدتی و سیاسی برای گزینش استادان و دانشجویان برقرار شد. پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، سوابق سیاسی و عقیدتی دانشجویان توسط «کمیته‌های گزینش» مورد ارزیابی قرار می‌گرفت و به بسیاری از دانشجویان دارای عقاید سیاسی خاص و آنهایی که صلاحیت عقیدتی آنها به تایید نمی ­رسید اجازه ثبت‌نام مجدد نمی­دادند.

 

طی‌ انقلاب فرهنگی‌ بسیاری از کارهای تحقیقی به حال تعلیق در آمد. در طی‌ سالهای تعطیلی‌ دانشگاه (۲ سال برای رشته پزشکی‌ و ۳ سال برای بقیه رشته‌ها) و سالهای بعد بسیاری از محققین کشور را ترک نمودند. محققینی نیز که ماندند در بسیاری از اوقات در معرض اتهام بی‌ میلی به انقلاب و یا حتی ضد انقلابی بودن قرار داشتند. بسیاری از رشته‌های تحقیقی و علوم بی‌ مصرف و یا حتی ضد اسلامی شناخته ‌شدند. بسیاری از محققان و اساتید دانشگاه در ایران پس از انقلاب فرهنگی‌ به کار خود بر‌نگشته و به کار در بخش خصوصی و یا مشاوره پرداختند. در طول سالهای اول بعد از انقلاب فرهنگی‌ اکثر محققین تنها مجبور به تدریس در دانشگاه‌ها شدند. آمارها نشان می‌دهد که تعداد مقالات چاپ شده ایران در ژورنال‌های معتبر خارجی از ۴۵۰ عدد در سال ۱۳۵۷ به حداکثر ۱۲۰ عدد در سال ۱۳۶۴ کاهش یافت

سیاست‌های جدید مبنی بر تاسیس دانشگاه‌ها و رشته های جدید، تقاضای شدیدی برای تعداد بیشتری مدرسین دانشگاهی بوجود آورد. همزمان، با توجه به کاهش شدید تعداد استادان دانشگاه بر اثر پاکسازی دوران انقلاب فرهنگی و مهاجرت بسیاری از استادان دانشگاه به خارج از کشور، کمبود شدید استاد دانشگاهی را در دانشگاه‌ها بوجود آورد. جهاد‌ دانشگاهی در سال ۱۳۷۱ اعلام نمود که ایران با کمبود ۹۰۰۰ استاد دانشگاه مواجه است. این کمبود مدرس، استادان دانشگاه را به تدریس همزمان در چندین دانشگاه و کار در دانشگاه‌های شهرهای دورافتاده به‌عنوان استاد پروازی مجبور نمود. کیفیت ارائه درس‌های دانشگاهی افت نمود و و منابع و جزوه‌های آموزشی درسی بروز نشده در دانشگاه تدریس می شد. این کمبود استاد سبب شد که استادان درس دادن و کارهای پرسنلی را جایگزین تحقیق و پژوهش کنند.

  نظرات ()
چشم همچشمی زنانه البته از نوع مثبت! یا آگاهی مستقل؟ نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/٢/٢٧

چشم همچشمی زنانه البته از نوع مثبت! یا آگاهی مستقل؟

چشم همچشمی زنان  و پیامدهای ناشی از آن همیشه از مواردی بوده که جامعه و خصوصن جامعه مردسالارانه آن را یکی از معایب و نقاط ضعف زنان دانسته و هر وقت خواسته اند که زنان را با مردان مقایسه کنند و برتری مردانه را اثبات کنند  بر این نکته بعنوان یکی از معضلات زنان انگشت گذاشته اند .

 اما در شرایط اکنون مثل اینکه این مسله  و پیامدهایش نه تنها یک معضل  و مشکل بلکه  کاری خوب و  مثبت و مورد تایید  و البته بهره برداری آقایان است! کاندیداهای ریاست جمهوری این بار ترجیح دادند که همسران خود را نیز در کنار خود داشته باشند و به جای عکسهای تک نفره از عکسهای دو نفره برای تبلیغ استفاده کنند  که البته در  مثبت بودن این حضور زنان (حتا اگر هم کاملن ظاهری باشد) شکی وجود ندارد چون بهر حال نشانگر این است که آقایان کاندیدا گویا به این نتیجه رسیده اند که نمی توان حضور زنانشان را و نیز بدست اوردن آرای نیمی از افراد جامعه(زنان) را  در کنارش فراموش کنند.

جالب بودن این مسله اما در اینجاست که به یک باره همه آنها پی بردند که زنان خود را  به صحنه انتخاباتی آورده و در عکسها در کنار خود قرار دهند .

آنچه که برای من سوال است این است که آیا پیام حضور این زنان، دست یابی به ضرورت حضور زن در جامعه و داشتن نقش یکسان با مردان  و تلاشی در جهت رفع تبعیضات اعمال شده بر زنان از طرف اجتماع است و یا اینکه حرکتی بر طبق تمایل و خواست همسران آنها بوده و  آقایان کاندیدا به خاطر بدست آوردن موفقیت در انتخابات متوسل به استفاده ابزاری از زنان خود برای جلب آرا و ایجاد نمادهای روشنفکرانه از خود شده اند؟

چه دلیلی برای این حضور یک باره و گسترده و همه گیر همسران کاندیداها در کنار شوهرانشان و چه دلیلی برای عدم حضورمطلق آنها در قبل وجود داشته است؟

امیدوارم که حضور تنها نمایشی ازحضور نمادین زن در عرصه جامعه  و فقط با انگیزه کسب پیروزی برای شوهرانشان نباشد، چرا که  اگر آنها تنها به صرف عقب نماندن مسابقه انتخاباتی و تنها به صرف جلب کردن رای مثبت زنان دست به این حرکت زده باشند و این حرکت نه خواست همسران آنها بلکه بنا بر خواست شوهرانشان به خاطر بدست آوردن پیروزی در انتخابات انجام شده باشد، در نهایت چیزی جز تقلیدی ظاهری نخواهد بود و بعد از انتخابات دوباره این همسران به همان جایگاه های قبلی خود رجعت داده خواهند شد. 

  نظرات ()
پایان شوی تفریحی فرهنگی اجتماعی خانوادگی بین المللی نمایشگاه کتاب نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٦

نمایشگاه کتاب

 بالاخره این شوی تفریحی، فرهنگی، اجتماعی ،خانوادگی  امسال هم که هرساله با عنوان نمایشگاه کتاب برگزار می شود به پایان خودش رسید.

امسال بالاخره بعد از تردیدها و دو دلی های زیاد تصمیم گرفتم که به نمایشگاه نروم چون تجربه سالهای قبل بهترین دلیل برای بخشیدن عطای این نمایشگاه به لقای آن بود.

نمایشگاه کتاب در اینجا  معانی گستره تری از بقیه جاهای دنیا دارد. درست است که اسمش را گذاشته اند بزرگترین رویداد فرهنگی ایران و استقبال میلیونی از این نمایشگاه گواه با فرهنگ بودن مردم ما شده است. بیست سال است که این نمایشگاه دارد برگزار می شود ولی  در این بیست سال هنوز که هنوز است نتوانسته ایم مشکلات برگزاری یک نمایشگاه کتاب را حل کنیم و هنوز باید در این هوای گرم برای نمایشگاه رفتن به این موضوع فکر کنیم که چطور آن هوای گرم و خفقان آور  و بسته نمایشگاه را باید تحمل کرد.

 خوشحالم که نمایشگاه نرفتم چون حوصله سر در گم شدن میان آدمهایی که برای تفریح و تماشا و وقت گذرانی فرهنگی! و خوردن بستنی و قدم زدن با زن و بچه و قرار ملاقات داشتن با دوست و فامیل و آشنا آمده بودند و نیز  دوست دختر و دوست پسرهایی که این بار قرار ملاقاتشان را در نمایشگاه گذاشته بودند تا با یک تیر دو نشان بزنند را نداشتم  و به اندازه کافی جمع های خانوادگی یا دوستانه  و یا عاشقانه جماعت  کتاب تماشا کن و کتاب نخر و یا کتاب نخوان را در نمایشگاههای قبل دیده بودم.

 این محفل بزرگ تفریحی، سرگرمی و فرهنگی که در آن فضاهای شاد و سرگرم کننده  برای بازدیدکنندگان ترتیب داده شده با نام شهر بازی کتاب گویا متناسب تر است .

البته از این بگذریم که در طی این چند سال تجربه نشان داد که هر چقدر هم که در آن مجسمه و نماد کتابخوانی نصب کنند مصلا  با آن فضای خارجی برهوت مانندش  و با آفتاب داغش و فضای داخلی خفه و بدون تهویه اش محل مناسبی برای نمایشگاه کتاب نبوده و نیست.

 بهتر است کسانی که نمایشگاههای کتاب کشورهای دیگر را دیده اند یک مقایسه ای بین آن نمایشگاهها و این نمایشگاه بکنند تا فرق نمایشگاه کتاب  را با بازار مکاره کتاب بفهمنند.

  نظرات ()
دل آرا رفت... نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/٢/۱۳

بیتوته کوتاهی است جهان

 در فاصله گناه و دوزخ

 خورشید

 همچون دشنامی برمی آید

 و روز

شرم ساری جبران ناپذیری ست*
...

 

دل آرا  رفت اما با رفتنش می توانیم بگویم که دل آرا های دیگری هرگز مرتکب جرم نخواهند شد؟

درست است که دل آرا دارابی در مرگ انسانی  که گناهی را مرتکب نشده مقصر بوده است.

درست است که عمل دل آرا عملی زشت و غیر انسانی بوده و او هرگز این حق را نداشته است که جان انسانی را بدون آنکه گناهی داشته باشد بگیرد .

 درست است که دل آرا هنگامی که دست به این عمل زده تحت تاثیر  شرایط خاص واحساسات و  عدم بلوغ فکری و عقلی ویا جنون آنی و کج عقلی بوده است .

 درست است که هیچ کاری و هیچ عملی قادر نیست که انسان کشته شده را به زندگی باز گرداند و  فقدان او را در نزد اشنایان و نزدیکانش جبران کند.

 اما،

می توانیم به این چیزها هم فکر کنیم که مجرم در درجه اول انسانی بیمار و خطا کار است است . بیماری که بیماری او خطای اوست و نیاز به درمان دارد و این شدت یافتن بیماری اوست که منجر به ارتکاب جرم میشود.

اگر جامعه به مجرمانش به چشم بیماران جامعه نگاه کند شاید بتواند درد و درمان را بهتر بیابد و به جای آنکه بیمار را سزای مرگ دهد  در صدد مداوای او بر اید.

مجرم وقتی دست به اعمال جرم می زند به این فکر نمی کند که ممکن است در سزای اعمالش محکوم به مرگ شود پس بنا براین سزای مرگ برای مجرم نه می تواند عاملی در جهت ترس وعدم ارتکاب جرم نزد دیگران و نه انگیزه ای برای عدم وقوع جرم و جنایتهای آتی باشد.

آنچه که مهم است این است که باید انگیزه های واقعی اعمال مجرمانه را بیابیم و آنها را درمان و چاره کنیم همان‌گونه که تجربه بشری حکایت دارد انجام مجازاتهای سنگین هیچ‌گاه ثمربخش نبوده است، بلکه نوع تفکر در برخورد با مجرم و جرم دارای اهمیت است چرا که  در وقوع جرم عواملی اثرگذار مانند چگونگی گذران دوران طفولیت، نوجوانی، بزرگسالی، عوامل ارثی، اقتصادی، فرهنگی و اعتیاد تاثر دارند. طبق  تحلیل برخی از مکتب های دفاع اجتماعی، اجتماع برای زجرکش کردن، تنبیه صرف ویا انتقام مجرم را مجازات نمی‌‌کند.

و در نهایت این را هم  نمی توان فراموش کرد که آرامشی واقعی ناشی از بازگرداندن زندگی دوباره به یک انسان خطا کار و فرصت دوباره دادن به کسی که مرتکب اشتباه شده  نمی تواند هرگز با آرامش کاذب ناشی از انتقام برابر باشد.

اگر در قانون مجازات قصاص وجود دارد اما به صراحت بارها نیز تاکید شده است که:

   «  اگر  قصاص نکنید و جانی را مورد عفو و بخشش قرار دهید ، بهتر است »سوره بقره ، آیه۱۷۸

«  پس هر گاه کسی به جای قصاص به صدقه راضی شود ( عفو نماید ) نیکی کرده و این کفاره گناهانش خواهد شد» آیه۴۵ سوره مائده

* شعر از احمد شاملو

  نظرات ()
کدام نویسنده ای دوست دارد که... نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٢

 کدام نویسنده ای دوست دارد که...

کدام نویسنده ای دوست دارد چندین سال صبر کند و انتظار بکشد تا سخنش، حرفش،افکارش و نوشته امروزی اش، سالها بعد به دست مخاطبش برسد و همیشه ارتباط خودش را با جامعه و مخاطبانش به چند سال عقب تر موکول کند و به جای اینکه از نظر فرهنگی جمعیت کتابخوان با افکار روز و اکنونی یک نویسنده روبرو باشند ناچارند همیشه افکار و نگرش و نوشته های سالهای پیش او را در مقابل داشته باشند، و این براستی وضعیتی اسفناک و حرکتی رو به عقب است.

وضعیت چاپ و نشر کتاب برای نویسنده ای که ازنوشتن کتابش تا ورود آن به بازار و رسیدن به دست مخاطب( البته رسیدن فرضی چون با وضعیت نا بسامان و نابهنجار پخش کتاب فکر می کنم بر زمان پروسه رسیدن به دست مخاطب  افزوده می شود) حداقل چیزی بین دو تا چهار سال به طول می انجامد براستی مایوس کننده، دلسرد کننده و نومیدانه است و دقیقن می تواند به این معنا باشد که کتاب نقشی در زنده  نشان دادن فرهنگ ادبی روز جامعه ندارد.

مادر کجای جهان ایستاده ایم و کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟

ایا ما از فرهنگ روز دنیا و کشورمان از طریق کتاب می توانیم با خبر شویم، وقتی پروسه چاپ و انتشار کتاب چیزی بین چندین سال است . آیا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟

در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟ فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 در طول سال نویسندگان و هنرمندان ما چقدر اثر ادبی بوجود میآورند و چقدر از آنها  در همان سال و به موقع منتشر می شوند؟

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند اما آیا دنیای ادبیات ما ، دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام هایی خلاصه شده است که ترجمه شده و در نهایت توانسته پشت  ویترین کتاب فروشی ها قرار بگیرد. دنیایی که ما از ادبیات امروزمان خودمان می شناسیم همینهایی هستند که بعد از سالها انتظار و گاه در پشت ویترین کتابفروشی و یا بعضن در انبارها ی ناشران قرار گرفته اند؟

 در کشوری که گفته شده سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود دارد(چیزی در حدود نه هزار ناشر ) نه هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد،ضمن آنکه هر سال بر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک کار فرهنگی مفید و پر ثمر. اما این تعداد ناشر تامین کننده خوراک فکری جامعه هستند؟ آیا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک فکری را آسانتر کرد و یا لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان برداشت و پاسخی به نیاز های جامعه در جهت فکری و فرهنگی داد؟

وقتی برخی از ناشران و نویسندگان از ممیزی کتاب ، از روندلاک پشتی مجوز دادن به آثار و از کتابسازی گلایه می کنندباید گفت که این مشکلات اولین ضربه اش به خود آنها و نویسندگان و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست و در ذات خود معضلی کاملن اجتماعی و فر هنگی و عمومی است.

_______

پ.ن  _ خسته شدم  بس که انتظار برای مجوز کتابم کشیدم.

  نظرات ()
اهمیت وبلاگ نویسی نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸


می نویسم ، پس هستم!

 

من هستم ،برای اینکه می نویسم .هستم تا بنویسم. ومی نویسم تا معنا یابم و بودنم را اثبات کنم به خود و دیگران .
نوشتن رشته نازکی است از اثبات ماهیت وجودی من با دیگران . وبلاگ عرصه همگانی بیان اندیشه است؛ پس برای اندیشیدن ارزش قائل شویم و نیز برای خواننده اندیشه مان .

وبلاگ هم برای خودش دنیایی است.دنیایی که در آن آدمها را فقط می توانی از دریچه اندیشه شان ببینی.
آدمها را نمی بینی بلکه انعکاس افکارشان را می بینی ؛ خوب ؛بد ؛ زشت ؛زیبا ؛ درست و نادرست . شاید هم بشود گفت وبلاگ نویسی نوعی درد دل مدرن است، برای همین هم شماره آنها این قدر زیاد است !
در این دنیای اندیشه ها و افکار، هم آمدن وهم رفتن وجود دارد اما نه مثل دنیای آدمها که آمدن و رفتنشان دست خودشان نباشد بلکه دقیقا برعکس آمدنشان غیر تصادفی و غیر اتفاقی است و کاملا دست خودشان است . هر وبلاگی که متولد می شود مطمئنن با هدف و انگیزه ای خاص بوجود آمده است و اما سرنوشت آن؟به سر نوشت وبلاگها کاری نداریم . به این مسله کار داریم که انگیزه تولدش چیست.
نویسنده وبلاگ به صفحه نوشته شده اش همچون سنگری نگاه می کند که در پشت آن پناه گرفته ...سنگری که در آن عریانی روحش را به معرض تماشای خود و دیگران قرار داده است . چه بسیار حرفهایی وجود دارد که نویسنده فقط در وبلاگ و در پناه سنگرش بیان می کند و چه بسیار پیش آمده که وقتی او را در پشت سنگر مجازی اش شناسایی می کنند به سنگر جدیدی پناه برده تا هم چنان نا شناس باقی بماند.

مطمئنا هر کسی وبلاگ نویسی را برای بیان چیزی خاص در نظر گرفته است . برای بعضی حکم دفتر چه خاطرات را دارد که اصلا جنبه عمومی ندارد و کاملا خصوصی است و این حس کنجکاوی خوانندگان است که خواندن دفترچه های به ظاهر خصوصی را برایشان جذاب و خواندنی می کند البته آنهایی که وبلاگ را یک دفتر چه خاطرات خصوصی و کاملا شخصی می پندارند در واقع خوب هم می دانند که هر کسی می تواند به راحتی از این اسرار آگاه شود بنابر این قلبن بدشان نمی آید که همه بدانند که چه بر آنها گذشته است ...پس وبلاگ هیچ گاه نمی تواند خصوصی باشد و خصوصی باقی بماند. اما هستند کسانی که بر آنچه که می نویسند آگاهند و می دانند که خوانندگان با شعوری هستند که مطالب آنها را خواهند خواند و در مورد آن قضاوت می کنند اما این باز هم دلیل نمی شود که نویسنده مطلب را مطابق میل و یا باب سلیقه آنها بنویسد بلکه نویسنده مطلب را طبق آنچه که می اندیشد می نویسد خواه مخاطبان بپسندند خواه نپسندند .

در واقع به گفته ای وبلاگ «بایگانی افکار» است و چقدر خوب است که در بیان افکار صداقت داشته باشیم و چقدر خوب است که لااقل حتی یک نفر از این افکار سود ببرد .البته مساله سود و ضرر در میان نیست بلکه مساله بیان افکاری است که ارزش گفتن و نوشتن را داشته باشند و به قولی ارزش بایگانی شدن را و مگر نه این است که ما هر آت و اشغالی را نگه نمی داریم و دور می ریزیم و تنها چیز های با ارزش و گران قدر را حفظ و نگه داری می کنیم افکار ما هم همین حالت را دارند .

 باید فکر ها و نوشته هایی را که حاصل فکر های پوچ و بی ارزش است به دور افکند و تنها چیزهایی را به بایگانی سپرد که ارزش با یگانی شدن داشته باشد .نه مزخرفات و چرندیاتی که تنها عده بخوصی از آنها خوششان می آید و مایه شرمندگی نویسنده آن خواهد بود .البته اگر نویسنده چرندیات وبلاگی واژه شرمنده بودن را درک کند وگرنه چه بسا که به مزخرفات خود افتخار می کنند و نیز به تعداد خوانندگان این چرندیات . که البته خوانندگان این چرندیات هم واقعا از خواندن آنها نشئه می شوند و کیف می کنند.

به راستی چرا تعدادوبلاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟
گاه در این وبلاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد از جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده...آیا وبلاگ نویس هیچ ارزشی برای بیان خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟
در نوشتن وبلاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟
شخصی که در وبلاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقده های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.ما آدمها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضر جواب و... شمرده شویم.

بعضی وبلاگ نویسان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد.
گاه بعضی وبلاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه درد دل کردن...
اگر از نظر آ ماری نگاهی به تعداد باز دید کنند گان و پیام دهندگان وبلاگ های مبتذل و وبلاگ هایی که در آ ن مسائل سطحی (مثل قهر و آشتی )با دوست دختر و پسرشان مطرح می شود؛بیندازیم ؛آ نوقت می بینیم که اینها چقدر خواننده و چه قدر طرفدار دارند!
دلسرد شدن ؛ ناامید شدن ؛ ننوشتن؛ کم نوشتن و یا اصلا هر گز ننوشتن مساله ای است که گاه به گاه گریبان هر وبلاگ نویسی را می گیرد.من فکر می کنم اندازه مایوس شدن بستگی به مقدار توقعی داردکه ما از وبلاگ داریم.درست است که وبلاگهای مبتذل مراجعان بیشتری دارند .ولی هر وبلاگ نویسی به نظر من باید برای خودش کاملا مشخص و روشن باشد که چرا و برای چه وبلاگ می نویسد .
اگر این مسله روشن باشد خیلی از چیزها حل می شود. اینکه ما بدانیم که از خوانندگان خود چه می خواهیم بسیار مهم است .وبلاگ گاه برای خوانندگان آن مفید است و گاه برای نویسنده آن؛ وبلاگهایی که برای خوانندگانشان مفید هستند وبلاگهایی هستند که نویسنده آن با هدف اطلاع رسانی و اگاهی دادن به نوشتن آنها مبادرت می کند حالا فرق نمی کند که این آگاهی دادن از چه جنبه ای باشد .

اما وبلاگهایی هم هستند که بیشتر برای نویسنده آن مفید واقع می شوند و آن، وبلاگها حاوی نوشته هایی هستند که نویسنده با بازگو کردن آنها از بار روانی و احساسی خود می کاهد. این نوع وبلاگ ها به نوعی تخلیه روانی فرد محسوب می شوند .
بر طبق آماری سایت Technorati در گزارش آوریل 2005 خود تعداد وبلاگ‌ها را 75/50 میلیون ذکر کرده بود که از این تعداد 6/31 میلیون وبلاگ با استفاده از ابزارهای انگلیسی زبان وبلاگ‌نویسی نوشته شده‌اند. وزبان فارسی با کنار زدن زبان‌هایی مثل فرانسوی، روسی و ایتالیایی جزو 5 زبان اول وبلاگ نویسی شده است.
اگر وبلاگ نویسی را به مثابه انتقال یافته ها و آن را چیزی فراتر از حیطه شخصی و یک دفترچه خاطرات آنلاین بدانیم به میزان اهمیت آن پی می برییم .

چه وبلاگ نویسی را به مثابه یک نیاز که از بار روانی و تفکرسر چشمه می گیرد و دارای جایگاه اجتماعی، سیاسی، علمی، ادبی و ... است بدانیم و چه آن را وسیله ای برای بیان احساسات زود گذر و کوتاه خود، باید به اهمیت آن معترف شویم .

 

مطالب مرتبط

چرا دوست دارند با نقاب باشند؟

در باب روانکاوی کامنتهای بی نام و نشان

  نظرات ()
روشنفکر از منظر میشل فوکو نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٩

 

در مهرماه سال 1357 فیلسوف و متفکر فرانسوی "میشل فوکو" سفری به ایران داشته است در زمان اقامت نه چندان طولانی وی در ایران "باقر پرهام" گفت و شنودی را با او در قالب پرسش و پاسخ در زمینه فلسفه، دین و انقلاب ایران انجام داده که این مصاحبه در مجموعه ی" نامه ی کانون نویسندگان ایران" در سال 1358 به چاپ رسیده است . از میان کل متن این مصاحبه یک پرسش وپاسخ را انتخاب کرده و  خلاصه آن رادر اینجا می آورم.

 

 

پرسش _ فلسفه می خواهد جهان نگریی بی غرضانه ای باشد شما به عنوان فیلسوف تعهد سیاسی را چگونه می بینید؟

میشل فوکو_ گمان می کنم تعریف روشنفکر ممکن نیست مگر اینکه  در این حال بر این تاکید کنیم که هیچ روشنفکری وجود ندارد که به نحوی درگیر سیاست نباشد. البته در بعضی از دورانها کوشش شده که پایگاه روشنفکری را از دیدگاه نظری و تئوریکی محض تعریف کنند و روشنفکران را کسانی بدانند که گویی هیچ کاری به مسایل و مشکلات جوامع خویش ندارند. ولی عملن چنین دورانهایی به نظر من در تاریخ کم بوده و خیلی کم از روشنفکران هم بوده اند که این نوع پایگاه روشنفکری را پذیرفته اند.

 با در نظر گیری جوامع غربی از زمان فیلسوفان یونانی تاکنون روشنفکران همگی به نحوی با سیاست پیوند داشته اند. و فعالیتهاشان تا آنجا معنا پیدا می کرده که تاثیرهای عملی در جوامعی که آنان در آن زندگی می کرده اند داشته است.

مسله دخالت روشنفکر در سیاست مسله توانستن و بایستن نیست ، روشنفکر ضرورتن چنین می کند  بنا براین مسله بر سر حضور یا عدم حضور وی در زندگی سیاسی نیست بلکه مسله این است که که حضور او در حیات سیاسی در شرایط کنونی جهان به چه نحوی باید باشد تا موثر ترین و مشروع ترین و درست ترین نتایج ممکن را به بار آورد.

 در فرانسه  و به طور کلی در اروپا روشنفکر به مثابه پیشگوی آینده جامعه است و وظیفه اش پرداختن به چیزی که می توان آن را ارزشهای کلی و عام بشریت نامید. به عقیده من در روزگار کنونی او باید داخل گود باشد .

  نظرات ()
زن فقط سوژه نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٠

 برای قرنها ورود زنان برای آموزش و فعالیت در هنر ممنوع، اما ورود تصاویرشان آزاد!

 

جامعه مردسالار و هنر تحت تسلط فرهنگ مردسالارانه قرنها  امکان حضور زن  در عرصه هنر  نقاشی در آکادمی ها و گالری ها و موزه ها را ممنوع و محدود کرده بود و بندرت زنی یافت می شد که آثارش توانسته باشد در این سلطه مردانه جایی در دنیای هنر برای خود بیابد.

 اما در عوض موزه ها پر بود از آثار نقاشی شده و تصاویر زنان برهنه ای که برای صاحبان آثار شهرت، محبوبیت و گاه ثروت به همراه داشت.

 

  نظرات ()
چند نگاه نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۸

 اول اینکه بیچاره زنهایی که ادعای برابری با مردها را میکنند.چرا؟چون این زنها علاوه بر اینکه باید وظایف مختص زنان را در خانه و خانواده  انجام بدهند به خاطر اینکه ادعای برابری با مردها را کرده اند پس باید از عهده انجام وظایف مردانه و بیرون از خانه هم نیز بر ایند ؛یعنی هم کار مردها (تامبن معاش) را انجام بدهند و هم کار زنان(خانه داری بچه داری و وظایف مربوط به خانه) را .تازه در صورتی که مورد تایید وتشویق قرار بگیرند به آنها گفته میشود :(خانمه عین یک مرد می مونه .)یعنی در نهایت ارتقا درجه پیدا کرده و شده یک زن مردنما!

اصلن به مردان متصف شدن  خودش یک نوع بالندگی است و به زنان متصف شدن یک نوع خوار شدن و صد دریغ وافسوس که یک زن در جامعه وقتی قدر و منزلت می یابد که دیگر زن نباشد بلکه  شبیه مرد باشد.

بنا بر این تعدادی از دختر ها در جامعه وقتی ادعای برابری با پسران را میکنند سعی می کنند که به نوعی از آنان تقلید نمایند وبا انجام یک سری کارها ورفتار و حرکات پسر مابانه سعی در القای این نوع برابری دارند ؛در صورتی که باید ماهیت وجودی خود را فراموش نکنند ؛می توانند برابری را در قالب شخصیت خودشان ارائه دهند همان گونه که پسران با انجام حرکات دختر گونه برای خودشان شخصیت بیشتری بوجود نمی آاورند دختران نیز باید این گونه رفتار نمایند.

دوم اینکه می خواهم بگویم که  از زنهای توسری خور مظلوم ستم کشیده اشک ریز خوشم نمی آید.چون حس ترحم را در انسان بر می انگیزند و من از تمام رفتار های که بر مبنای حس ترحم ایجاد می شود گریزانم.این زنهایی که گفتم می خواهند با ایجاد حس تر حم در مردها حق و حقوق خود را بگیرند؛اما چه حقی که وقتی راه بدست آوردنش با گدایی پهلو بزند.

سوم اینکه مفاهیمی چون فدا کاری و عشق و محبت و صبر و تحمل و وفاداری و بسیاری دیگر در قاموس زنان و  مردان معانی ویژه و جدا گانه و منحصر به فرد خود را دارند .در آینده در این مقو له کنکاش خواهم نمود .

 

 چهارم اینکه اصطلاح سوختن و ساختن رااغلب خانمها به کار می برند و همیشه در مورد زنان به کار میرود.واقعن شما شنیده اید که این حرف در مورد آقایان نیز به کار رود؟من که تا کنون نشینده ام.این اصطلاح حکایت یک واقعیت تلخ  است و تاکیدی بر این گفته که برای فرار از شرایط موجود هیچ راه گریزی وجود ندارد.واقعن چرا برای مردان همیشه راه گریز وجود داشته و آنان  هرگز در طول تاریخ مجبور به سوختن و ساختن نبوده اند؟جواب بسیار ساده است؛چون مرد سالاری این اجازه را به آنها نمی دهد که قوانین و آداب و رسوم و فرهنگی به ضرر خود ایجاد کنند.

اینجاست که باز مفاهیمی هم چون فدا کاری و عشق و محبت و صبر و تحمل و وفاداری و غیره در مورد زنان و مردان مصداق های متفاوت پیدا می کنند. 

 

 

  نظرات ()
چالش کنونی زنان نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٤

 

"...یکی از دلایل رشد کم جمعیت در اروپا چالش مربوط به انتخاب شغل یا خانواده است. در حال حاضر کار و پیشرفت برای بسیاری از زنان اروپایی به قدری از حساسیت بر خوردار است که نگرانند تشکیل خانواده  یا بچه دار شدن مانع پیشرفت کاری آنان شود...چالشی که زنان در انتخاب بین مادری یا موقعیت اجتماعی با آن مواجه اند؛ ریشه در بسیاری  باور ها و سیاست های خانوادگی آلمان دارد .

 محافظه کاران آلمانی طی سالها بر دگم زن/ مادر که بر اصل سه گانه فرزند؛ آشپزی و کلیسا نهاده شده ؛ تا کید کرده اند و این باور هنوز توسط جنبش زنان در هم شکسته نشده است .همواره از مادران انتظار می رود که زندگی خویش را وقف آموزش و رسیدگی کودکان کنند...طبق آمار ۶۱ در صد خانواده های مزدوج  رضایت خود را از این اصل مقدس اعلام کرده اند:( مرد کار می کند؛زن به خانواده می رسد.) به این دلیل است که بسیاری از زنان که به استقلال خود اهمیت می دهند از خیر بچه دار شدن می گذرند. زنی که مادر می شود ؛ نمی تواند تحصیلات خود را با تمرکز ادامه دهد و از بدتر نمی تواند خود را برای ساخت یک سابقه کار درخشان ؛ آماده نگه دارد..."

 

 این بخشی از مطلبی با عنوان نرخ منفی رشد در آلمان به نقل از دویچ وله  بود.

خب این از شرایط زنان در یک کشور اروپایی با وجود قوانین و تسهیلاتی که در این زمینه به نفع آنان وجود دارد .حالا  به آسانی می توان  شرایط زنان را در کشورهای جهان سوم در نظر گرفت و با مقایسه ای در این زمینه میزان محرویت زنان  را سنجید.

  نظرات ()
چه گوارا زیستن از نوع اول نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٥

چه گوارا زیستن از نوع اول

 

چه گوارا

چه گوارا !
لابلای استخوان های پوسیده ات
گیا هان
         ریشه دوانده اند .

تو اینک
اسطوره ی خاک و گیاه
تو اینک
اسطوره ی هستی.


بر گیاهان وجودت
گنجشکان ظهر تابستان
در پر گویی بی انتهای خود
آیا می دانند
چه گوارا
که بود؟*

زیستن از نوع اول

برای ما آدمها 2 نوع زندگی وجود دارد.
یکی زندگی بر پایه اعتقاد و اندیشه و دیگری زندگی بر پایه نفع طلبی. زندگی نوع اول اغلب و چه بسا همیشه با ضرر و زیان همراه است و رنج و ناکامی و گاه حسرت بدنبال دارد. اما زندگی نوع دوم با خوشی و لذت همراه است ولی لذتی متفاوت با لذت نهفته در زندگی نوع اول. چرا که در این دو نوع زندگی اساسن مفاهیم متفاوت و دگرگون هستند.
میان این دو زیستن دیواریست که انسان را از حیوان جدا می کند.
البته این حرفها در جهت تقدیر از رنج و سختی و ناکامی نیست.اما اینها واقعیت های اجتناب ناپذیری هستند. مرگ و نیستی در طرفی و عشق و زندگی در سویی دیگر .نومیدی و یاس در طرفی و امید و آرزو در سویی دیگر .همه اینها در کنار زیستن در جهانی که ارزشها مدام در حال ویران شدن هستد و رابطه های انسانی به طرز وحشتناکی در حال عوض شدن...
زیستن از نوع اول یعنی نگاه کردن به تمام این چیزها و زیستن از نوع دوم یعنی بی تفاوت گذشتن از کنار اینها.

می خواهم بگویم که انسان نه تنها در ارائه آنچه که نوشته، بلکه در خود اندیشیدن، در نوع زندگی کردن، در نوع انتخاب کردن و در نوع انجام هر کاری بر مبنای اعتقادش نباید خود سانسوری کند؛ زیرا اگر بخواهد در تمام این جنبه ها محتاطانه و خود سرکوبگرانه حرکت کند آنگاه نمی توان معتقد بود که انسان آزاد و آزاداندیشی هست .( البته اینجا جنبه بی گدار به آب زدن نباید متصور باشد. )
برای خوش بخت بودن و خوش بخت زندگی کردن فکر می کنم همین فاکتور، مهمترین است زیرا احساس رضایت درونی بالاترین پاداش آزادانه حرکت کردن است. بدیهی است که در خودسانسوری نکردن در نوع و روش زیستن و در اندیشه و افکار و پیاده کردن آنها، احتمال شکست و طرد شدن و منزوی گشتن نیز وجود دارد. اما این ها نابودی نیست بلکه نومیدی و قطع تلاش، نابودی محسوب می شود.
خود سانسوری نکردن در تمام ابعاد زندگی (به جز بعد اقتصادی آن) هر چند که ممکن است بهایی سنگین داشته باشد ، اما ما برای این زندگی نمی کنیم که آن را گران یا ارزان بفروشیم؛ بلکه برای این زندگی می کنیم که از خویشتن راضی و خشنود باشیم.
تنها احساس رضایت از خویش است که به انسان قدرت و توان مضاعفی می دهد که بتواند در برابرطوفان مشکلات و سختی ها تاب بیاورد. رضایت از خود و ایمان به درستی آنچه که عمل می کند.

بعضی وقتها ، یک انسان گرسنه بسی خوشبختر و رضایتمند تر است از انسان سیری که سیر بودنش را به بهای از دست دادن آنچه که دوست داشته ، بدست آورده است .
به خود ، به آنچه که انجام می دهی، به اندیشه ات و به درستی آن ایمان بیاور.
آن وقت از هیچ حرف و سخنی دلگیر نخواهی شد .هر چند که بار سنگینی است بار اعتقاد خویشتن را بر دوش بردن.
وقتی که انسانی فکر می کنی و در زندگی انسانیت را پاس داری ، (به خاطر اینکه این والاترین صفت است )بدان که نیرویی درتو وجود دارد که هرگز اجازه جایگزینی یاس و نومیدی را نخواهد داد.

چه خوب است اگر زندگی ما آدمها به مثابه رودخانه ای باشد که از هر کجای آن تشنه ای بتواند سیراب گردد، نه به مانند چاه عمیفی محصور و دور از دست.

چیزی که بدیهی است این است که چه گوارا یک اسطوره است. آن هم اسطوره قرن ما. ما آدمها همیشه نیازمند قهرمانان و اسطوره ها هستیم و «چه» ملموس ترین و واقعی ترین آنهاست. اینها آبروی ما آدمیان هستند و شالوده فرهنگ و روشی را پی ریزی کرده اند که تا ابد می تواند پایدار و خدشه ناپذیر باقی بماند.
چه گوارا نزدیکترین اسطوره و شاید آخرین آنها باشد.مرگ و زندگی او همانند دیگر قهرمانان تاریخ سرشار از راستکاری و درست پنداری بود، که نیز ناجوانمردانه کشته شدن مهر تاییدی شد بر ماندگار شدن نام و روش زیستنش.
براستی چه کسی می تواند انکار کند که چه گوارا مظهر عدالت جوئی و پیکار و از خود گذشتگی و فرانگری نیست.او در زمان حیات خود شوری بی نظیر در میان نسل جوان و مبارزان و انقلابیون تمام جهان بوجود اورد. او پزشکی بود که به جای درمان تن بیماران به درمان ریشه های فقر و غارت و ستم روی آورده بود و این روش را نه از کتاب بلکه از همزیستی با محرومان از نزدیک لمس کرده بود.**

منصوره اشرافی
________

*شعر چه گوارا بر گرفته از کتاب این تاج خار _ منصوره اشرافی

** این مطلب به مناسبت ۱۴ ژوئن سالروز تولد چه گوارا درنشریه اینترنتی فریاد نیز درج شده بود.

  نظرات ()
بازیگران سیاست و قربانیان سیاست نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/۱٠/۱۳

 

 

سیاست همیشه از دو گروه تشکیل می شود، بازیگران و تماشاچیان.

بازیگران سیاست ایفا کننده نقش های برنده و بازنده هستند و تماشاگران گاهی به ناچار مجبورند که نقش واقعی مرگ را به ناخواسته بازی کنند.

 در دنیای سیاست حق انتخاب کردن، حق زیستن و آزادی در فکر و زندگی برای تماشاگران مفهومی ندارد .

مرگ و زندگی تماشاچیان بدست بازیگران است و برای بازیگران آنچه که مهم است  در ظاهر منافع تماشاگران ولی در باطن بازیهای قدرت مدارانه خودشان است.

در صفحه بازی سیاست مردم مهره ای هستند که گاهی باید بمیرند و گاهی باید زنده بمانند .

اجساد کشته شدگان برای بازیگران سیاست به مانند سنگری است که بتوانند در پشت آن برای قتل عام و یورش بعدی پناه بگیرند.

چه کسی تا به حال در طول تاریخ توانسته تاوان این بیگناهان کشته شده را بدهد؟

 منصوره اشرافی

  نظرات ()
پوست کرگدن و دل شیر و جانی سخت نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/٩/۱٧

پوست کرگدن و دل شیر و جانی سخت

این یک واقعیته و البته هر واقعیتی الزامن تلخ نیست ولی این یکی کمی تلخه !  نمی دانم چرا می گویم "کمی تلخه"...

 تلخ بودنش هم به این خاطر است که در کشور خودت زندگی کنی و چیز بنویسی و برخی از آنها را به شکل کتاب منتشر کنی، ولی هیچ چیزی عایدت نشود. در اینجا منظورم از چیز دقیقن به معنای یک ریال است .

هزار کرون سوئد تقریبن میشود معادل صد و سی هزار تومان. مبلغ زیادی نیست . اصلن هم زیاد نیست ولی برای من خیلی ارزشمنده   چون...

برایم خیلی خیلی خوشحال کننده و همچنین تاسف باره که شصت عدد کتاب (از هر عنوان بیست عدد) را بفرستی به یک کشور دیگر و بعد از چند ماه  اولین پولی  را دریافت کنی  که فقط از فروش کتاب و از راه  قلم بدست آوردی، در حالی که در کشور خودت حتا یک ریال هم بابت کتابهایت به تو، کسی نداده است.

 در کشوری که ما زندگی می کنیم اسف باری وضعیت نشر، پخش و توزیع و باند بازی ها مرسوم و متداول در همه این ارگانها چیزی فراتر از این حرفاست و اگر با این شرایط  سرخورده نشوی و بخواهی و بتوانی به کارت همچنان ادامه دهی معلوم است که پوست کرگدن داری و دل شیر و جانی سخت.

  نظرات ()
هنگامی که استثنا قاعده می شود نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/٩/۱

 

 هنگامی که استثنا قاعده می شود

یادبرشت گرامی که زمانی نوشته بود: در برابر حوادث روزمره نگویید طبیعی است... در دورانی که آدمیان نا آدم می شوندهرگز نگویید این طبیعی است...

وضعیت جامعه و شرایط نابهنجار آن چیزیست که کم و بیش همه شنیده و آگاهیم ، اما گاهی با خودم می گفتم که ممکن به این بدی هم که گفته می شود نباشد و یا اینکه اغراق می شود و یا اینکه ، اینطورهایی که می گویند نیست. هر چند که تمام دلایل و شواهد در آن گفته ها نشان دهنده زشتی واقعیت جاری بود اما بهر حال انسان تا جایی که بتواند از واقعیت می گریزد به خاطر آنکه در خیال خود زشتی را قابل تحمل تر کند...

 اما این بار به چشم خود دیدم که در زیر این پرده به ظاهر زیبا چه فاجعه عمیق و زشتی در جریان است...

مسیری را که بین دو میدان  تقریبن پر تردد شهر باید طی می کردم راه چندان درازی نبود  و پیاده هم قابل طی کردن بود علاوه بر آن احساس نیاز به پیاده روی نیز گاهی انگیزه ای می شود برای اجتناب از سوار شدن در وسیله نقلیه . بهر حال ساعت حدود دو یا سه بعدازظهر بود و هوای نسبتن خوب و خلوتی پیاده رو و خیابان همه انسان را تشویق می کرد که این ده پانزده دقیقه راه را پیاده طی کند.

در طول مسیر چندین بار متوجه اتوموبیلهایی شدم که در حال عبور از خیابان بوده و بعد از آنکه به نزدیکیهای محل عبور م  می رسیدند  کمی جلوتر متوقف شده و با حرکاتی مثل بوق کوتاه و یا اشاره دست و یا نگاه معنا دار ، انگار می خواهند چیزی بگویند! و بعد با عبور من از مقابلشان  دوباره براه می افتند و می رفتند . 

بار اول گمان کردم که احتمالن راننده به دنبال آدرسی قصد پرسش را دارد . اما وقتی دیدم که با نزدیک شدن من و عبور من واکنشی منبی بر سوال کردن از او دیده نشد به اشتباه خود پی بردم و فهمیدم که این نگاه و این حرکت های معنا دار چیز دیگری را بیان می کنند. چیزی که در جامعه اکنون ما قاعده است نه استثنا.

بله . دردناک و تاسف بار است که انسان در جامعه ای زندگی کند که فقط برای طی کردم مسیری کوتاه به خاطر روبرو نشدن با واکنش های آقایان اتومبیل سواری مجبور شود از پیاده رفتن صرف نظر کند.

دردناک و تاسف بار است زندگی کردن در جامعه ای که  منکر وجود فحشا است اما مردان آن جامعه در کوچه و خیابان و هر مکان دیگری که در آن بتواند زنی یافت شود بدنبال  کالای مورد نظرشان می گردند.

دردناک و تاسف بار است که پیاده روی زنی تنها در پیاده رو خیابان  از دیدگاه مردان جامعه نشانه ی استثنا قاعده شده ای  باشد .

دردناک و تاسف بار است که  فرهنگ و طرز فکر مردان جامعه ایجاب می کند به زنان (همه زنان) در درجه اول به دیده  خودفروش نگاه می کنند، مگر انکه خلاف آن ثابت شود.

انحطاط اخلاقی زن و مرد نمی شناسد. مردان فاحشه صفتی که با شیوه نگرش و تفکر و رفتار خود مایلند که زنان فقط کالایی باشند برای عرضه و تقاضا  که حتا به کوچکترین حق او یعنی پیاده روی ، نیز تجاوز می کنند.

 و تاسف بار و دردناک است جامعه ای که با این طرز رفتار و کنش مردانش سعی در راندن زنان  به خانه و یا الزامی بودن همراهی و نگهبانی مردانه را دارد.

 اگر استثنا ها را نادیده بگیریم که گرفته ایم و یا انکارشان بکنیم که کرده ایم ، چندان دور از انتظار نیست که همین استثناها  اصل و قاعده تلقی شوند و قاعده ها استثنا .

وقتی ما وجود  زنان خود فروش را نادیده بگیریم و یا تکذیب کنیم  و هیچ گونه اقدامی  در جهت ساماندهی وضعیت آنها به عنوان یک واقعیت تلخ اجتماعی که وجود دارد انجام ندهیم ، نتیجه آن میشود که مردان ما (متقاضیان )  در همه جا، کوچه و خیابان و بازار و محل کار و... به دنبال آنچه که می جویند باشند!

  نظرات ()
ارتباط بین شعر و مواد مخدر و بین رمان و پول! نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/٢٩

بنا بر گزارش ایسنا :

رییس اداره فرهنگی - هنری سازمان زندان‌ها گفت: در زندان‌ها افراد به چند دسته تقسیم می‌شوند؛ مواد مخدری‌ها بیش‌تر شعر می‌خوانند، مالی‌ها رمان و داستان‌های بلند.

______________

کندو کاو ی خبر!

١_پیدا کنید ارتباط بین شعر و مواد مخدر و  بین داستان و رمان و پول را

٢_نتیجه گیری های احتمالی

 مواد مخدری ها حساسند. شاید هم شاعرند.  یاتمایل به شاعر شدن دارندو یا ذوق و استعداد شاعری دارند. درک شعری دارند. و در نهایت وجه تشابه در بر باد دادن است  مواد مخدر یعنی بر باد دادن عمر و زندگی و  پول شاعری و شعر گفتن هم یعنی همین!

در نهایت پیوند ازلی میان شعر و مواد مخدر با این خبر به اثبات میرسد !

مالی ها داستان و رمان می خوانند. چون واقع گرا هستند. چون استعداد و ذهن دروغ بافتن و قصه پردازی  دارند. چون داستان و رمان هم پول توش است و هم می توان باهاش پولدار شد . باعث تقویت حس ماجرا جوی و  داستان سر هم کردن برای طلبکاران می شود!

در نهایت پیوند ازلی میان داستان و پول با این خبر به اثبات میرسد!

  نظرات ()
چرا دوست دارند با نقاب باشند؟ نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٩

چرا دوست دارند با نقاب باشند؟

زمانی در سیاست و در میان گروههای مخالف مخفی که در حال مبارزه با دیکتاتور­های سرکوبگر بودند، داشتن نام مستعار امری عادی، طبیعی و الزامی بود چرا که مصونیت و امنیتی را ایجاد می کرد که در پناه آن ، فرد قادر به ادامه زندگی بود و می توانست با استفاده ازنام مستعار و پنهان کردن نام واقعی خود بهترین و بیشترین  بازده در کار تبادل اطلاعات و نفوذ کردن به منابع اطلاعاتی  را داشته باشد و در عین حال از وارد شدن آسیب به زندگی عادی و روزمره خود و اطرافیانش بکاهد. تمام اینها و موارد دیگری از این قبیل مجموعه محاسنی را برای استفاده از نام مستعار و الزام به آن را در مبارزات سیاسی بوجود می آورد.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
کند و کاوی در حواشی خبرها نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/٥

کند و کاوی در حواشی خبرها

خبری که این روزها در تمام خبر گزاریها و اکثر روزنامه­ها منعکس شد و یا به آن اشاره شد، پیرامون فروش اموال شخصی احمد شاملو؛ شاعر معاصر بود. متعاقب انتشار این خبر واکنشهای مثبت ومنفی پیرامون آن نیز، و قضاوتهایی اکثرن عجولانه و از سراحساس در آن مورد انجام گرفت. چرا که ما بیشتر عادت کرده ایم که نسبت به هر قضیه­ای دروهله اول از بعد عاطفی و احساسی نگاه کنیم و زاویه نگاهمان و قضاوتمان از دریچه احساس باشد نه از بعد منطق.

 

 

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
استفاده بهینه از اینترنت نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٩

بنده خدایی  سرچ کرده است: تلفن زنان خیابانی! و بعد رسیده به این وبلگ...

از این نکته خنده ام گرفت که این بنده خدا دقت نکرده که  زنان خیابانی را در خیابان ها می توان یافت و نیازی نیست بهشون تلفن کرد و از اونها آدرس خیابان  محل استقرارشان را گرفت!

به این کار می گویند استفاده بهینه ( اما ناشیانه)از تکنولوژی برای رفاه بیشتر و دسترسی آسانتر!

  نظرات ()
در باب روانکاوی کامنتهای بی نام و نشان ! نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٧

کامنت بی نام و نشان طیف گسترده ای را در بر می گیرد  از کامنتهای انتقادی مودبانه و غیر مودبانه گرفته تا کامنتهایی با فحش ها و دشنامهای ادبی و غیر ادبی.

شجاعت در دادن هر نوع دشنام و صراحتی که در بر خی از کامنتهای نوع دوم وجود دارد فقط زاییده سنگر گرفتن در پشت یک کیبورد است و از هیچ دلیل و منطق خاصی پیروی نمیکند. کامنتهای دشنام و ناسزا که اصلن قابل بررسی و کنکاش نیستندچرا که بدیهی است از یک ذهن بیمار نشات می گیرند .ولی کامنتهایی را که جنبه انتقاد آمیز دارند(البته با ادبانه و یا بی ادبانه) را می توان تا حدی بررسی رفتاری کرد. 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
تعدد زوجات نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/۳/۱٤
 

یک قرن مبارزه علیه «تعدد زوجات»

 نوشته و مروری است در مورد استدلالها و نحوه دفاع زنان از تک همسری را در طول تاریخ جنبش زنان  و اشنایی با نوع نگاه زنان در دوره های مختلف تاریخی . ..

اینجا

_________

سایت ادبی رندان به روز شد.

  نظرات ()
حق و قدرت و رابطه آنها با خوراک فکری جامعه نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/۳/۳

اینکه تبعات چاپ کتاب برای ناشر و نویسنده چیست بحثی مفصل است که بماند برای بعد ...

اینکه  کتاب و کتابخوان و کتابفروش و نویسنده و ناشر چه می گویند و چه می خواهند و چه می کنند و چه باید بکنند و چه نباید بکنند بحثی مفصل است که بماند برای بعد...

اینکه چه کسانی از اینهایی که در بالا نام بردم حمایت می کنند و یا باید حمایت کنند و چه حق و حقوقی دارند و  چه کسی و یا کسانی باید این حق و حقوق را به آنها بدهند و یا خودشان به زور مطالبه کنند  بحثی مفصل است که بماند برای بعد...

اما اینکه چه کسانی به جای حمایت از کسانی که ازشان نام بردم  فقط کاری که کرده اند این بوده که سنگی جلوی پا بیندازند ... دررابطه  با سنگ اندازان و رفتارهای غیر قانونی برخی سودجویان و غیر سودج.یان که مثلن می خواهند به نحوی اشاعه فرهنگ کنند! بد نیست  هشدار یک ناشر جوان را هم بخوانیم. هشداری در این رابطه که واقعن این ره که میرویم به ترکستان است یا به ...؟

اما سوالی که برای من مطرح شده این است که در شرایط و وضعیت فرهنگی جامعه ما آیا حق تامین کننده خوراک فکری است یا قدرت؟ ایا قدرت در اینجا نباید راه های اجرایی درست و صحیح و قانونی برای دست یابی به این خوراک را تسهیل کند و یا جدا از این لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان بردارد و پاسخی به نیاز های مردم در جهت فکری و فرهنگی دهد؟


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
در برزخ تساوی نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/٢/۱۳

  در برزخ تساوی

 حتمن لازم نیست که یک فیمنیست بود تا معتقد به برابری انسان در مقام زن و مرد باشیم. چرا که فیمنیسم در اذهان عامه مردم بیشتر به غلط تداعی کننده زن سالاری است، در حالی که همانقدر که مرد سالاری پدیده­ای زشت و ستمکارانه است زن سالاری نیز به نوبه خود می تواند چهره­­ای زشت و به دور از انسانیت داشته باشد .

ما اگر معتقد به این باشیم که زنان و مردان انسانهایی هستند برابر، و خواهان تساوی حقوق آنها باشیم می توانیم ادعا کنیم که عدالت و مساوات در برابر نوع انسان قابل رعایت است و و می توانیم خواهان این تساوی در فرهنگ جامعه بوده و جایگزینی خصلتهای انسانی و یکسان به جای خصلتهای مردسالارانه باشیم.  

چرا راه دور برویم ؟ برای یافتن نمادهای مردسالاری و رعایت مساوات می توانیم جستجو را از زندگی شخصی خود شروع کنیم. از خود بپرسیم اگر یک مرد در جامعه بنا به اجبار های خاصی تساوی حقوق اجتماعی زن و مرد را قبول می­کند، آیا در خانه و زندگی شخصی نیز خود را ملزم به این قبول کرده است؟تخطی افراد در جامعه از قوانین موجود و حاکم ، دردسرآفرین و مشکل ساز است و چه بسا مجازات نیز در پی داشته باشد . به همین خاطر افراد در مواجه با جامعه خصلتهای شخصی و فردی خود را غالبن به کنار نهاده و سعی در تطابق سازی خود می­کنند، و تنها در محیط شخص و خصوصی خود است که خصلتها و فرهنگ خاص خود را پیاده می-کنند .

مردان غالبن در محیط زندگی شخصی و خصوصی و خانوادگی خود می توانند ته مایه­های فرهنگ مردسالاری را بیشتر یدک بکشند. در جامعه­هایی مثل جامعه ما که تساوی زن و مرد در قانون به نحو کامل وجود ندارد وضعیت زن بسیار اسفناک است، چرا که هر گاه زنی در پی اعاده حق و حقوق خود برآید جامعه و قوانین آن را به عنوان حامی در پشت سر خود نخواهد داشت.آنچه که مسلم است اینست که رسوباتی که در مغز مردسالاران جای گرفته به آسانی قابل زدودن نخواهد بود. در واقع زنانی که در پی به دست آوردن حقوق مساوی هستند همچنان در خانه­هایشان احتمال اینکه باز هم در حکم برده­ای بیش نباشند، وجود دارد.

اگر زنان توانایی آنجام کارهایی را که مردان می­کنند ،دارند (به استثنای کارهایی که لازمه آن صرفن قدرت بدنی است) پس بنا براین مردان نیر باید توانایی انجام تمام کارهایی را که زنان بر دوش می­کشند داشته باشند.در اینجا دو حالت متصور است یا توانایی ندارند و یا اینکه توانایی دارند ولی طفره می­روند. اگر توانایی ندارند پس چگونه ادعای برتری دارند و اگر توانایی دارند و طفره می­روند پس سواستفاده گر و فرصت طلبند.می­توان به چشم خود ببینیم زنانی را که پا به پای مردان و چه بسا بیشتر از آنها کار و فعالیت انجام می­دهند. در روستاها حتی کارهایی که لازمه انجام آن قدرت بدنی است را نیز زنان انجام می­دهندو در کنارآن وظایف و کارهای خانه و نگهداری از فرزندان و پخت و پز و شستشو و رسیدگی به امور درسی و غیر درسی فرزندان غالبن و اکثرن در بیشتر موارد بر دوش زنان است.علاوه بر اینکه به مرور زمان قدرت بدنی و جسمی آنها در رابطه با بارداری های مکرر و شیر دادن به فرزندان تضعیف می­شود.

آیاچه تعداد مردانی را می­شناسیم و سراغ داریم که کارها و وظایف زندگی را تمامن با زن خود به تساوی تقسیم کرده باشد؟ البته یقینن مردانی را می­شناسیم که انتظار دارند که زن آنها در تمام مراحل زندگی همکار و یاریگرشان باشد و حمایت فیزیک و روحی و معنوی از آنان بکند .از نظر مردان کارهای زن در خانه و انجام امور روزمره زندگی در زمره کارهای بی اهمیت است و در ارزش گذاری بر این نوع کارها امتیاز چندان زیادی به آنها تعلق نمی گیرد.بسیاری از مردان در شعار و حرف  از تساوی زن و مرد سخن می­گویند،ولی در عمل این شیوه به سنگین تر شدن وظایف و مسولیت زنان انجامیده و امتیازات اندکی را هم که بنا بر زن بودن خود می توانستند از آن بهره ببرند عملن از دست داده­اند. چون وقتی فقط صرفن زن باشند و بر تری مردان را پذیرفته باشند هر چند که دخالت درتصمیم گیری های زندگی از انها سلب می شود و نقششان فقط به یک خدمتکار خانگی تنزل پیدا می­کند ولی مسولیتشان هم فقط در همان حد انجام وظایف خانه داری و بچه داری باقی می­ماند .

 اما زنانی که دم از تساوی می­زنند باید در کنار وظایف زنانه شان ، کارهایی را هم که مختص مردان است نیز انجام دهند و این به سنگین تر شدن بار آنان افزوده است.معیارها و فرهنگ جامعه ما سالیان درازی را باید بپیماید تا بتواند به این رعایت تساوی پی برده و برسد. زنی که مردانه کار کند و مردانه رفتار کند قابل ستایش است ولی مردی که زنانه کار کند و رفتار کند برخلاف شان خود رفتار کرده است. هنوز در جامعه ما صدای زنانی بیشتر مورد پسند است که دارای ابهت و طنین مردانه باشد نه ظرافت  زنانه .

 وجود زن خالی از شخصیت و هویت است و هر آنچه که رفتار و کردارش را به مردان نزدیکتر و شبیه تر کند بر شخصیتش افزوده می­شود.شستن لباسهای زیر شوهر و جورابهای او معمولن  کار زن اوست هر چند که این زن در جامعه دارای مقام و عنوان و شخصیت خاص خود هم باشد ، اما مردان بی مقام و بی عنوان  و بیکار در جامعه هم حتی حاضر به انجام این کار در مورد همسر خویش نیستند.زنانی که به خاطر ایجاد تساوی در حقوق اجتماعی پا به پای مردان کار می­کنند خسته تر و فرسوده­تر از زنانی می­شوند که بر تری مردانه را پذیرفته­اند، چرا که در بیشتر موارد این مرد است که فرمانروای خانه است و تعیین کننده خط مشی زندگی.در جامعه همیشه مردانی که بیشتر از حد نهادینه شده در فرهنگ مرد سالاری، به زن خود کمک می­کند با صفت زن ذلیل شناخته می­شود.در محیط زندگی شخصی و خانوادگی این مردان هستند که انجام و یا عدم انجام کارهایی را باید بپسندند و آنها را مجاز یا غیر مجاز بدانند، آنها خودشان حق دارند هر گونه که می­خواهند معاشرت کنند و دوستانی را برای خود انتخاب کنند و تفریحاتی را برای خود داشته باشند اما زن آنها در انجام این امور باید فقط آنچه را که شوهر می­پسندد انجام دهد نه آنچه را که خود دوست دارد.

مردان در حالی که زنان خود را در تلاشند که به شدت حفظ کنند و آنها را در پستوی خانه پنهان کنند، خود به راحتی و آزادی کامل در جامعه در حال گشتن هستند و بندرت پیش می­آید که همان چیزی باشند که از خود به زن شان ارایه داده­اند.آنها این طور وانمود می­کنند که جامعه کثیف است و هر لحظه و هرآن خطر هایی در گوشه و کنار جامعه در کمین زن آنها نشسته است پس بهتر است برای حفاظت از زن خویش رفت و آمدهای او محدود و زیر نظر و کنترل شوهر خویش باشد در حالی که خود آزادانه در جامعه می­گردند، صرفن بنا بر این دلیل که مرد هستند و کسی نمی توند فریبشان دهد. و به تبع این امر چون مرد هستند و چون می­توانند آزادانه در جامعه بگردند و محدودیتی از نظر معاشرت و برخورد با افراد گوناگون برای آنها وجود ندارد، پس دارای تجربه و نگرش بر تری نسبت به زن خود خواهند بود. پس حق دارند که تصمیم گیرهای نهایی بنا بر صلاح دید آنان باشد و چه بسا که لزومی به مشورت با زنان در میان نباشد.بسیار دیده شده است زنان بدون شوهری که خود به تنهایی بار زندگی خود و فرزندان را بر دوش کشیده اند. آنها علاوه بر انجام وظایف خانه داری و نگهداری از فرزند مسولیت اجتماعی را هم پذیرا بوده­اند.

اما مردان اندکی یافت شده­اند که بتوانند این دو وظیفه را در کنار هم انجام دهند.معمولن این گونه گفته شده که کار های خانه مخصوص زنان است و خانه داری و مراقبت از بچه کاری است که مردان قادر به انجام آن نیستند . البته که این یک حرف کهنه و قدیمی شده است . چرا که اکنون ثابت شده است همان طوری که زنان قادر به انجام همه نوع کارها هستند مردان نیز قادر به انجام هر کاری هستند و به خوبی هم از عهده انجام بر خواهند آمد ، تنها آنچه که باعث عدم انجام بعضی کارها در نزد مردان است ، نبود اجبارو احتیاج است  چرا که انسان در اجبار و احتیاج می­تواند قابلیتهای خود را بشناسد .

در جوامعی مثل جوامع جهان سوم ادعای برابری با مردان،در ابتدای راه و در مقطی خاص تنها بر بار وظایف زنان افزوده و اسایش و رفاه فیزیکی را برای آنها کمتر کرده، هر چند که دستاوردهای مثبت اجتماعی و حقوقی آن را نمی توان در دراز مدت نادیده گرفت.بعضی وقتها انسان برای گریز موقتی از واقعیت دوست دارد به دامن فانتزی پناه ببرد . با خودم فکر می­کنم ایکاش می­شد برای مدتی طولانی وظایف زنان به مردان و وظایف مردان به زنان محول میشد یعنی جای اینها با هم عوض میشد . بعد که دوباره هر کدام به سر جای اول خود بر می­گشتند شاید درک درستی از شرایط و وضعیت همدیگر بدست می­اوردند و منصفانه تر فکر و رفتار می­کردند! 

منصوره اشرافی

 این مطلب در سایت سپنج نیز درج شده است.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
زن در قانون نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/۳/۱٩

زن در قانون:

در کشور ما همیشه نگاه قانونگزاران یک نگاه مردانه بوده و برابری جنسیتی هیچگاه در تصویب قوانین در نظر گرفته نشده است. این نابرابری ها که از قانون اساسی گرفته تا قوانین عادی به چشم می خورد بر زندگی روزمره تک تک ما زنان تاثیر مستقیم دارد و به صورت های مختلف ما را در بن بست قرار داده و از حقوق انسانی بدیهی مان محروم می کند. از همین رو است که تلاش برای کسب حقوق برابر و بهبود وضعیت زنان، از زمان مشروطه تا کنون جزو یکی از خواسته های اساسی زنان بوده است. خواسته ای که همواره در کشاکش تغییر و تحولات سیاسی نادیده گرفته شده و گاه به گاه با یک دستور حکومتی اعطا و با دستوری دیگر لغو شده است و خواسته های زنان نه به عنوان یک اولویت بلکه با یک نگاه ابزاری مورد توجه حکومت ها قرار گرفته است

.

 

 

 

 

 

 

 

.ازدواج:
زن با ازدواج یکسری از حقوق خود همچون: تعیین اقامتگاه، اجازه سفر و خروج از کشور را از دست می دهد و اشتغال او مشروط به اذن همسر می شود. زن همچنین با ازدواج مکلف به تمکین از مرد می شود به گونه ای که بر اساس قانون هرگاه مرد اراده کند زن باید آماده برقراری رابطه جنسی باشد. نابرابری در سن ازدواج نیز یکی دیگر از موارد تبعیض در حقوق ازدواج است. سن ازدواج مقرر شده در قانون برای دختر 13 سالگی است و پدر می تواند با اجازه دادگاه دختر را قبل از این سن نیز شوهر دهد و علاوه بر این دختران باکره برای ازدواج حتما باید اجازه پدر و جد پدری را داشته باشند وگرنه آنها می توانند بعد از ازدواج عقد نکاح را از طریق دادگاه ابطال کند.ریاست خانواده نیز بر اساس قانون مدنی به طور مطلق در اختیار مرد است. ضمنا زنان ایرانی نمی توانند بدون اجازه وزارت کشور با فرد خارجی ازدواج کنند ولی این محدودیت برای مردها وجود ندارد.

 

 

 

 

2.طلاق:
طبق قانون طلاق حق مرد است و مرد می تواند هر وقت که بخواهد زنش را طلاق بدهد.اما در صورتیکه تقاضای طلاق از سوی زن مطرح شود او باید مواردی همچون : سو رفتار همسر، ندادن نفقه، اعتیاد و حبس بودن همسر و .... را اثبات کند، که اثبات این موارد در دادگاه بسیار مشکل است و در اغلب اوقات زن پس از گذراندن یک زمان چند ساله موفق به اثبات آن می شود.البته در این موارد نیز زنان برای رهایی خود از قید ازدواج باید مهریه خود را ببخشند.

 

 

 

 

3. ولایت و حضانت فرزندان:
در قانون ما حضانت و ولایت فرزندان دو مفهوم جداگانه دارد.حضانت به معنای نگهداری فرزند است و ولایت به معنای سرپرستی و اداره امور مالی، تصمیم در مورد تحصیل، محل زندگی، اجازه خروج از کشور،اظهار نظر و اجازه در مورد مسائل درمانی بچه و موارد دیگر .... است. بر اساس قانون مدنی مادر هیچ وقت نمی تواند سرپرست فرزندش باشد و حتی در صورت نبودن پدر و جد پدری نیز سرپرستی فرزندان به او تعلق نمی گیرد و تنها می تواند قیم فرزند خود باشد که در آن صورت هم اداره سرپرستی زیر نظر دادستانی کشور بر کارهای مادر نظارت دارد و حتی حق فروش اموال فرزندان نیز به عهده اداره سرپرستی است.
در رابطه با حضانت نیز: مادر پس از طلاق، حضانت فرزندان را از دست می دهد و فرزندان مشترک فقط تا سن 7 سالگی تحت حضانت مادر هستند و البته در همین زمان نیز اگر زن ازدواج کند، حق حضانت فرزندانش را از دست می دهد.

 

 

 

4.ارث:
بر اساس قانون مدنی ایران زمانی که پدر و مادر فوت کنند و فرزند دختر و پسر داشته باشند. پسران دو برابر دختران ارث می برند.
در صورت فوت زن یا شوهر نیز ارث بردن آنها از همدیگر نابرابر است چون در صورت فوت شوهر اگر مرد فرزند داشته باشد زن یک هشتم از اموال وی را و در صورتیکه فرزند نداشته باشد یک چهارم اموال او را می برد و آنهم فقط از اموال منقول و اعیانی غیر منقول (قیمت خانه، درخت بدون در نظر گرفتن زمین آنها) اما شوهر در صورت فوت زنش اگر زن فرزند داشته باشد یک چهارم از کل اموال و در صورت نداشتن فرزند نصف اموال را به ارث می برد. اگر زن ورثه دیگری نداشته باشد کلیه اموال به شوهر می رسد در صورتیکه اگر شوهر ورثه ای نداشته باشد یک چهارم اموال را زن ارث می برد و بقیه به دولت می رسد.بدبختی آنجا است که مردی بمیرد و چند زن داشته باشد. همان سهم یک هشتمی یا یک چهارمی بین تمامی زنانش تقسیم می شود.

 

 

 

5. تابعیت:
طبق قانون مدنی در صورت ازدواج زنان تابعیت شوهر خود را کسب می کنند و تا زمانی که متاهل هستند نمی توانند ترک تابعیت کنند. متاسفانه در کشور ایران تابعیت پدر به فرزندان داده می شود و حتی اگر زنی ایرانی در ایران با مرد خارجی ازدواج کند و فرزندش در ایران متولد شود باز ایرانی به حساب نمی آید و فرزند او بیگانه ای بیش نیست.زنان ایرانی که با افغانی ها ازدواج کرده اند و هم اکنون مجبور به ترک کشور هستند نمونه بارز این مسئله هستند.

 

 

 

6. سن مسئولیت کیفری:
سن مسئولیت کیفری برای دختران 9 سال قمری(8 سال و 9 ماه شمسی) و برای پسران 15 سال قمری(14 سال و 6 ماه شمسی) است. به گونه ای که اگر دختر 8 ساله که بچه ای بیش نیست مرتکب خطایی شود با او مثل یک انسان بزرگسال رفتار می کنند و تمامی مجازاتی را که قانون در نظر گرفته است(حتی اگر اعدام باشد) برای او نیز صادر می شود. تنها استثنا هم این است که حکم پس از رسیدن به 18 سالگی اجرا می شود و کودک مجرم این مدت را باید در زندان بگذراند.

 

 

 

7. دیه:
در قتل غیر عمد و یا شبه عمد دیه زن، نصف دیه مرد است و در صدمه دیدن اعضا نیز دیه ای که به زن تعلق می گیرد نصف دیه مرد است.

 

8. تعددد زوجات
از دیگر موارد نابرابری در ازدواج نیز بحث تعدد زوجات است. به گونه ای که مرد می تواند 4 زن عقدی و بی نهایت زن صیغه ای داشته باشد.

 


9.شهادت:

 

در بعضی موارد زنان حق شهادت دادن ندارند، مثل زنای محصنه،عفو از قصاص، وصیت و .... در مواردی هم که شهادت زن پذیرفته می شود، شهادت زن نصف مرد به حساب می آید و معمولا در مورد واقعه ای که زنان شهادت می دهند باید یک مرد نیز در آن مورد شهادت دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

10.قضاوت

 

بر اساس قوانین فعلی زنان حق قضاوت ندارند، یعنی یک زن قاضی نمی تواند در دادگاه های ایران رای صادر کند و یا یک تصمیم قضایی بگیرد.زنان با پایه قضایی در قوه قضائیه استخدام می شوند اما به عنوان مشاور در دادگاه ها خدمت کرده و قضات مرد در دادگاه های خانواده در پرونده ها جاری نظر آنان را می پرسند اما مکلف به تبعیت از این مشاوره نیستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
نگاهی به رابطه حق – دانش _ قدرت 2 نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٦/۳/۳

 

حال بر گردیم به مسله قدرت و حق _ دانش و خوراک فکری جامعه: (قسمت دوم)

 

در اینجا ایا حق تامین کننده خوراک فکری است یا قدرت؟ ایا قدرت در اینجا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک را تسهیل کند و یا جدا از این لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان بردارد و پاسخی به نیاز های مردم در جهت فکری و فرهنگی دهد؟

 

ایا توان فکری عده ای انگشت شمار در اعمال نظر در مورد خوراک فکری جامعه از توان و صلاحیت شمار بسیاری از افراد جامعه که برای پاسخگویی به نیازهای خود و امثال خود دست به کار فرهنگی می زنند بیشتر است؟

پرسش های بی جواب:

 

 

 

 

به راستی ما در کجای جهان ایستاده ایم؟آیا وضعیت چاپ و نشر کتاب در جامعه ما یاد آور رابطه چوپان و رمه نیست؟

 

 

 

 

 

 

مردم ما با کتاب قهرند. مردم ما انگیزه برای کتاب خواندن ندارند . چرا دراوایل  انقلاب کتابهایی با تیراژ 100 هزار نسخه به چاپ رسیده اند؟

 

اینها هم سوال بر انگیز است و قابل تامل . چرا که این مسایل با تمام مسایل اجتماعی در رابطه مستقیم قرار دارد. ایا پاسخ روشنی در این خصوص وجود دارد؟

 

می توانیم یک مقایسه ساده ای بکنیم بین تعداد بازدیدکنندگان از نمایشکاه های هر ساله کتاب و میزان کتب خریداری شده .ایا ما از فرهنگ روز اروپا و امریکا با خبریم؟  ایا این کتابها ترجمه و چاپ می شوند؟

 

 

 

 

 

 

ایا دولت حمایت خاصی از کتابفروشی ها و کتابخانه ها و ناشران می کند؟

 

 

به راستی کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟( فکر می کنم کانال ترجمه تنها راه ممکن است.)نگاهی به اثار ترجمه شده در سالهای اخیر بیندازیم و نگاهی به ویترین کتاب فروشی ها .آیا دنیای ادبیات ما . دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام ها خلاصه شده است؟

 

 

به راستی کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟( فکر می کنم کانال ترجمه تنها راه ممکن است.)نگاهی به اثار ترجمه شده در سالهای اخیر بیندازیم و نگاهی به ویترین کتاب فروشی ها .آیا دنیای ادبیات ما . دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام ها خلاصه شده است؟

 

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند.یعنی خوانندگان ما  ترجیح می‌دهند هنوز اثار کافکا  _ برشت_ همینگوی_ مایا کوفسکی  را  به جای آثار  مثلا برنهارد ، بخوانند. زندگی نامه گابریل گارسیا مارکز یکی از معروف ترین کتاب هایی است که به فارسی ترجمه کرده اید. کتاب به تیراژ بیست هزار نسخه رسیده و یادداشت های زیادی هم

درباره آن نوشته شده است.

 

 

 

ایا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟ایا باید حتما نویسنده ای نوبل بگیرد تا ما او را بشناسم و کتابهایش را ترجمه و چاپ کنیم؟  و یا اینکه خبری در مورد نویسنده ای منتشر شود که با سیل استقبال مترجمان ایرانی مواجه شود.که انهم نه یک ترجمه بلکه ده ها ترجمه عجولانه وشتابزده از ان کتاب به بازار عرضه می شود.در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 

 

 

 

 

 

وضعیت کتاب و کتابخوانی در کشورمان بسیار آشفته است. ما تابع مد هستیم. هر از گاهی یک نویسنده یا یک گونه ادبی مطرح می شود و بعد هم از یادها می رود. مثلا  پائولو کوئیلو که از "کیمیاگر" او دو ترجمه فارسی است که هرکدام بیشتر از بیست بار تجدید چاپ شده اند. در حالی که آن نویسندگانی در ادبیات آمریکای لاتین صاحب اعتبار هستند  که هیچ غرابت و سنخیتی با پائولو کوئیلو و آثار او ندارند. و از نظر ارزش ادبی بین اثار آنها فرسنگها  فاصله است. اینجا مقوله ای مطرح می شود که در آ ن پای  رسانه های گروهی تا مجریان آن و متصدیان فرهنگ گرفته تا مترجم و ناشر و کتاب خوان همه به میان کشیده می شود

 

 

 

 

 

 

مولف چه عرضه می کند؟

 

مترجم به سراغ چه کتابهایی می رود؟و فاکتورهایش برای ترجمه چیست؟

 

ناشر به سراغ چه کتابهایی می رود و فاکتورهایش برای نشر چیست؟

 

ارشاد بر چه کتابهایی خط بطلان می کشد و فاکتورهایش برای مجوز دادن چیست؟

 

پخش کنندگان و کتابفروشی ها رویکردشان به چه کتابها و مقوله هایی است؟

 

کتاب خوان به سراغ چه کتابهایی می اید و از چه کتابهایی رویگردان است و انتظارش از بازار اشفته کتاب چیست؟

 

اینها همه مقوله هایی است که نه همه انها در یک راستا حرکت می کنند بلکه ، چه بسا و اغلب حرکت آنها در جهت خلاف دیگری است.

 

علاقه شخصی – سلیقه شخصی_ فروش بیشتر و ... چیزهایی است که به  می توان گفت وجه اشتراک همه این موارد بالاست.

 

مترجم به عنوان یک واسطه فرهنگی بسیار مهم در ارتباط ما با دنیای اطرافمان است . اما  چه کسی فکری برای جیب او هم می کند؟

 

مترجم هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

مولف هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

ناشر هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

پخش کننده و کتابفروش هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

اما مسولان و متصدیان فرهنگ در جامعه نان دارند  قدرت هم دارند. اما  دغدغه فر هنگی چطور؟

 

وقتی ناشری از ممیزی کتاب ، از کتابسازی گلایه می کند و ایرادت یاد شده را در رده مشکلات صنفی بر می شمارد باید گفت: دقیقا مشکلات صنفی ناشران اولین ضربه اش به خود آنها و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست.درست است که ممیزی کتاب از نظر ضربه های اقتصادی به ناشر صنفی است اما در ذات خود یک مسله کاملا اجتماعی و فر هنگی و عمومی است .ناشر علاوه بر در نظر داشتن ابعاد اقتصادی در کارش  باید جنبه مهم تر قضیه یعنی ابعاد اجتماعی و فرهنگی قضیه را نیز مد نظر داشته باشید به عبارت دیگر اگر ممیزی کتاب به فرض محال به سود جیب ناشر اعمال میشد  کار خوبی بود؟ از طرف دیگر اثرات ممیزی  چقدر از نظر فرهنگی مخرب تر از اثرت صنفی آن است که نمونه اش همین کتابسازی هست و و و

 

 

 

 

 

 

و در نهایت و کلا اعتراض به ممیزی کتاب حتی اگر درقالب مسایل صنفی هم مطرح شود  بعد اجتماعی و فرهنگی  این قضیه مسله صنفی را تحت شعاع قرار می دهد و نمی توان از آن گریخت. چه بخواهیم و چه نخواهیم اعتراض به ممیزی یک اعتراض به قدرت محسوب خواهد شد حتی اگر در لفافه اعتراض صنفی باشدپس اینجا مسله صنفی نشر با بقیه اصناف فرق می کند . چون ناشران عرضه کننده خوراک فکری جامعه هستند و هر مسله ای در رابطه با کار آنها ولو صد در صد صنفی رابطه مستقیم با فرهنگ و مردم دارد. چرا که رابطه نویسنده و هنرمند با مخاطب پیش و بیش از هر چیز از طریق ادبیات و هنر شکل می گیرد، به بیان دیگر واسطه ی اصلی کارفرهنگی و هنری ای است که به شکل کالای فرهنگی هنری ارایه می شود. هر چند که این رابطه مستلزم مسایل جانبی بسیاری است.مسایل جانبی ای که  رشته ای است از حق شروع شده به قدرت منتهی می گردد.تولید اثر هنری کاری فرهنگی و فردی است، اما عرضه آن به دیگران کاری اقتصادی و جمعی است و تابع قواعد خاص بازار است.کتابی که برای آن تبلیغ نشود، چگونه می شود به دست خواننده اش برسد و پاسخگوی هزینه تولید مادی اش باشد؟

 

 

 

 

 

 

آنچه که از یک نظام اقتصادی _ فرهنگی سالم بر می اید رساندن صحیح  خوراک فکری جامعه به دست مصرف کننده است.در اینجا مهمترین مسله  سرمایه‌گذاری و تبلیغ است که اهرم های آن در دست قدرت است. کتاب هم کالایی مثل سایر کالاهاست که باید برای آن تبلیغ شود اما  ناشران کوچک نمی توانند برای تبلیغات سرمایه‌گذاری کنند.در نتیجه کتابشان به فروش نمی رسد و در نتیجه خود به خود بر اثر فشار اقتصادی محکوم به حذف می گردند.و این یکی از موضوعاتی که آسیب‌ بزرگ  به فضای نشر و جامعه ادبی وارد کرده است .و این در حالی  است که ناشرانی که دغدغه فرهنگی دارند علاقه بسیاری به نشرآثار نوقلمان دارند ولی در شرایط فعلی که ازتالیفهای نویسندگان باتجربه نیز استقبال نمی شود ناچار به انصراف ازنشراولین اثر نویسندگان و شاعران جوان می شوند . درصورتی که اگر از سوی دولت_ حمایت خاصی از تالیف و تحقیق داخلی صورت بگیرد می توانیم به آینده نشرخود شدن امیدوار شویم .

 

 

 

 

 

 

پخش و توزیع نیز در کشور ما با مشکلات بسیاری روبرو است و آشفتگی در این حوزه مانع رسیدن کتاب های باارزش ناشران به مخاطبان می شود . نویسنده و ناشر برای تهیه و چاپ یک کتاب سختی زیادی را متحمل می شوند ولی نابسامانی در بازار توزیع تمام زحمات آنان را به هدر می دهد .

از گزینش اثر و لزوم ترجمه و نیاز جامعه ادبی به آن گرفته تا ویرایش و حتی پخش کتاب. در چنین شرایطی وقتی عرضه از تقاضا زیادتر می‌شود کتاب هم به دست مخاطب نمی‌رسد.

 

 امروز اکثر کتاب‌هایی که چاپ می‌شود، پخش نمی‌شوند و مراکز پخش به سختی کتاب از ناشران قبول می‌کنند. این واقعیتی است که در حال حاضر فقط کتاب هایی در سیستم های پخش مورد استقبال قرار می‌گیرد که فروش آن تضمین شده باشد و این.مشکلات پیچیده مقوله ای به نام نشر فراتر از آن است که در این اندک شمرده شود.بخش دیگری از مشکلات حوزه نشر به پایین بودن فرهنگ کتابخوانی در ایران مربوط می شود که دلیل اصلی این امر را باید در مشکلات اقتصادی و معیشتی اقشار متوسط و ضعیف جامعه جستجو کرد . در چنین شرایطی ناشران رغبتی به استقبال از کتابهای تالیفی از خود نشان نمی دهند. و این در حالی است که در کشور ما سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود داردتعداد هشت هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد چیزی در حد فاجعه است. ضمن آنکه هر سالبر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک دغدغه فرهنگی.از آن طرف چون تعداد ناشر زیاد شده تمام این آثار چاپ می‌شوند بدون اینکه روال عادی  خود را  در جهت رسیدن به دست مخاطب طی کنند.

 

 

 

 

 

 

مشکل دیگری که وجود دارد این است که اکثر مترجمان ما کتاب نمی‌خوانند. کتاب هم به ایران نمی‌آید. مترجم باید دائم مطالعه کند چون در واقع نقش رهبری جامعه ادبی را دارد و اگر درست ترجمه نکند ضربه زننده  خواهد بود. اکثر مترجمان نسبتا خوب ما امروز فقط شهرت کتاب را معیار انتخاب خود قرار می‌دهند بعضی مترجمان ه فقط چند فصل اول کتاب را می‌خوانند و بعد بدون انکه تمام کتاب را خوانده باشند به ترجمه آن روی می اورند .. ما هنوز بسیاری از نویسندگان خوب جهان را نمی‌شناسیم در  حالی که اسم بعضی از نویسندگان مدام بر سر زبان هاست چرا که ترجمه ها و گزینش اغلب سلیقه ای و تابع بازار و تابع شهرت نویسنده  است.

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
نمایشگاه کتاب چی شد؟ نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/۱/۱۸

 

بالاخره جریان نمایشگاه کتاب به کجا انجامید؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

چندی پیش در وب لاگ چهار دیواری مطالبی در مورد کیا رستمی نوشته شده بود که بسیار بحث انگیز شده بود . من کاری به درستی و یا غلط بودن این مطالب ندارم . چیزی که باعث شد مرا به فکر فرو ببرد این بود که :

 

 

ما ایرا نیها (مردم دیگر دنیا را نمی دانم)یک عادت خیلی بدی داریم و ان این است که وقتی از کسی خوشمان بیاید و یا بخواهیم از او تعریف و تمجید کنیم ؛او را به عرش می برییم و بر عکس وقتی از همان ادم بد مان بیاید ویابخواهیم او را سزرنش کنیم از عرش به زیر آورد ه و با خاک یک سانش می کنیم.بدا به حال چنین مرد مانی که تابع احساس خویشند و عقل و منطق و خرد را به فراموشی می سپارد...

شاید و به گمانم به همین خاطر است که ما از همان دیر باز پاد شا هانمان را خدا فرض می کردییم...

مرد مان تابع احساس  به ان کس که قدرت می دهند بی نهایت است و وقتی که کنارش می نهند نیز تا بی نهایت است.... همیشه در بی نهایت هستند ؛میانه ای وجود ندارد.......

افراط کاری و تفریط دو صفت خاص انسان هایی است که تابع احساس خویشند.

 

چرا این قدر ما شخص پرستیم؟

چرا وقتی در مورد یک شخصیت مشهور کنکاش می کنیم نقاط منفی شخصیت و زندگی او را سانسور می کنیم ؟

چرا سعی می کنیم همیشه از انها بت هایی دست نیافتنی بسازیم؟

کمی هم با خودمان و با دیگران رو راست باشیم.وقتی از نکات منفی در زندگی یک شخصیت یاد می کنیم دلیل بر این نیست که نکات مثبت را نا دیده گرفته ایم و یا قصد سرکوب و انتقاد مغرضانه را داریم بلکه دلیل ان است که با دیدی منطقی و بی طرفانه قضاوت می کنیم و اینکه هر انسانی نمی تواند کمال مطلق باشد ...و عیب بزرگ ما این است که مطلق گرا هستیم وا ینکه شخص یا خوب است یا بد ؛اگر خوب است بی عیب و نقص است و عیو بش را ندید ه می گیریم و اگر بد است بد مطلق است و سر کوبش می کنیم..............باید نسل امروز و فردا بداند که صادق هدایت، سهراب سپهری ، فروغ  فرخزاد ، احمد شاملو ووو  تمام هنرمندان و مشاهیر و حتی سیاستمداران بت نیستند . آنها هم انسانهایی هستند که مصون از خطا و اشتباه و نقص و ایراد نیستند . آنان هم می توانند گاهی درست بگویند و گاهی غلط .

 

 

 

  نظرات ()
صدام مرد نویسنده: - جمعه ۱۳۸٥/۱٠/۱٥

صدام مرد . مردی که نماد ؛ خود محوری و خود خواهی بود . کسی که لزومی در توجیه کردن دیگران در برابر اعمال و گفتارش نمی دید. کسی که فقط برای خود ارزش قایل بود و برای ارامش خود حتی به قیمت به هم زدن ارامش دیگران .

 کسی که همه را به بازی گرفت ...

صدام مرد . اما صدام های درون ما  هنوز زنده هستند . هر کدام از ما  در درون خود صدامی داریم که به او خو گرفته ایم .

با او راه می رویم . غذا می خوریم . می خوابیم . بیدار می شویم . گفتگو می کنیم . عشق می ورزیم...

صدام درون ما هنوز طعم چوبه دار را نچشیده است . او در لا بلای هزار توی افکارمان  ؛ در کنج سلو لهای خاکستری مغزمان جا خوش کرده است . او توجیه کننده تمام احساس هایی است که در آن نمودی از ( من ) یافت می شود.

صدام درون ما ؛ همان کسی است که بیرحمانه هر انچه را که دوست دارد ؛ انجام می دهد.بدون آنکه (دیگری) برای او وجود داشته باشد . صدام درون ما ؛ هیچ وقت لزومی نمی بیند که خود را در مقابل کسی توجیه کند. او حتی کسی را نمی بیند ...

صدام درون ما بیرحم تر از ان است که حتی تصورش را بکنی.

او چه بسا شعر هم بگوید قصه هم بنویسد و گاه گاهی نقاشی هم بکند.

او انسان ظاهرا کوچکی است با فکر های بزرگ ؛ ارزوهای بزرگ؛ ارمانهای بزرگ؛ که کم کم به او خو گرفته ایم.

اگر فرصتی یافتیم می توانیم از او بپرسیم که تا کنون چند نفر را شایسته نابود شدن دانسته و چند نفر را بخ خاطر اینکه ادم های حقیری بودند فراموش کرده . ..

صدام مرد . ولی صدام ها هنوز زنده اند . .. باور کنید.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

گر به تو افتدم نظر ، چهره به چهره ، رو به رو

 

شرح دهم غم ترا ، نکته به نکته ، مو به مو

 

از پی دیدن رخت ، همچو صبا فتاده ام

 

کوچه به کوچه ، در به در ، خانه به خانه ، کو به کو

 

دور دهان تنگ تو ، عارض عنبرین خطت

 

غنچه به غنچه ، گل به گل ، لاله به لاله ، بو به بو

 

می رود از فراق تو ، خون دل از دو دیده ام

 

دجله به دجله ، یم به یم ، چشمه به چشمه ، جو به جو

 

مهر ترا دل حزین ، بافته بر قماش جان

 

رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار ، پو به پو

 

در ل خویش طاهره ، گشت و مجست جز ترا

 

صفحه به صفحه ، لا به لا ، پرده به پرده ، تو به تو.

 

 

قره العین در سال ۱۲۳۳ ه .ق  در قزوین به دنیا امد .نزد پدر  فقه و اصول و کلام و ادبیات عرب را فرا گرفت و اثار شیخ احسانی و سید رشتی را مطالعه کرد و به عقاید شیخیه  گرایش یافت.   تا حدی که زندگیش دگر گون شد و در پی مکاتباتی که با او داشت دو پسر و یک دختر ش را به شوهر سپرد و به قصد دیدن سید رشتی به کربلا رفت . اما با رسیدن او سید در گذشته بود  . قره العین در ان هنگام ۲۹ ساله بود . او در خانه سید اقامت کرد و به تدریس پرداخت…پس از پیدا شدن سید باب در شیراز ، قره العین  از یاران نخستین او گشت… در سال ۱۲۶۳ ه .ق به ایران باز گشت …او بدون حجاب در برابر مردم سخن می گفت . بعد از کشته شدن باب او را از قزوین به تهران اوردند و در سال ۱۲۶۸ ه. ق. در سن ۳۶ سالگی به دستور ناصر الدین شاه و وزیرش ، میرزا آقا خان نوری ، در باغ ایلخان( محل کنونی بانک ملی) کشته شد.

 

آثار نظم و نثر قره العین گویا از میان رفته است و تنها برخی از انها به جای مانده است.

 

 

 

  نظرات ()
سو نامی جهان بورژوازی کی فرا می رسد؟ نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٥/٦/٢٠

سو نامی جهان بورژوازی کی فرا می رسد؟

 

در جهان بورژواها مرگ پدیده ای است نادر ؛ بزرگ و عظیم...

در جهان فقرا مرگ پدیده ای است عادی ؛ روز مره ؛ پیش پا افتاده و گاها مبتذل.

در جهان فقیر زلزله ؛ سیل ؛جنگ؛ قحطی؛...مرگبار و فاجعه آمیز است.

فقرا آسیب پذیرند و در مقابل بورژواها در مقابل پدیده های طبیعی پوست کلفت ترند...

بوژوازی نمرده است . مرده است؟

بورژوازی پوست کلفت تر از این حرفهاست که به اسانی بمیرد. بورژوازی تمام امکانات ؛ تمام قدرت و تمام ثروت را دارد که بتواند نمیرد !

بورژوازی نابود نمی شود ؛ آن هم به وسیله کارگر شکم گرسنه.

  نظرات ()
یک شعر _. نویسنده: - جمعه ۱۳۸٥/٤/۳٠

***

 

 

 

سرانجام من چیست؟ 

 

 

 

فرشته ای بی بال 

 

خسته ای آواره 

 

رهرویی بی راهوار.

 

 

 

در کناره روشن جنگل

صیادی نیست.

 

 

 

سرانجام من این جاست 

 

روی بام خاکستری دنیا 

 

چقدر باد می وزد

 

چقدر پرنده

 

بیصدا می خواند 

 

چقدر اتش 

 

فسرده است.

 

 

 

جایی هست ،آیا بی غم.

 

 

 

 

 

 

از کتاب در دست انتشار : این تاج خار 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

در کشور ما همیشه نگاه قانونگزاران یک نگاه مردانه بوده و برابری جنسیتی هیچگاه در تصویب قوانین در نظر گرفته نشده است. این نابرابری ها که از قانون اساسی گرفته تا قوانین عادی به چشم می خورد بر زندگی روزمره تک تک ما زنان تاثیر مستقیم دارد و به صورت های مختلف ما را در بن بست قرار داده و از حقوق انسانی بدیهی مان محروم می کند. از همین رو است که تلاش برای کسب حقوق برابر و بهبود وضعیت زنان، از زمان مشروطه تا کنون جزو یکی از خواسته های اساسی زنان بوده است. خواسته ای که همواره در کشاکش تغییر و تحولات سیاسی نادیده گرفته شده و گاه به گاه با یک دستور حکومتی اعطا و با دستوری دیگر لغو شده است و خواسته های زنان نه به عنوان یک اولویت بلکه با یک نگاه ابزاری مورد توجه حکومت ها قرار گرفته است.

 

1.ازدواج:
زن با ازدواج یکسری از حقوق خود همچون: تعیین اقامتگاه، اجازه سفر و خروج از کشور را از دست می دهد و اشتغال او مشروط به اذن همسر می شود. زن همچنین با ازدواج مکلف به تمکین از مرد می شود به گونه ای که بر اساس قانون هرگاه مرد اراده کند زن باید آماده برقراری رابطه جنسی باشد. نابرابری در سن ازدواج نیز یکی دیگر از موارد تبعیض در حقوق ازدواج است. سن ازدواج مقرر شده در قانون برای دختر 13 سالگی است و پدر می تواند با اجازه دادگاه دختر را قبل از این سن نیز شوهر دهد و علاوه بر این دختران باکره برای ازدواج حتما باید اجازه پدر و جد پدری را داشته باشند وگرنه آنها می توانند بعد از ازدواج عقد نکاح را از طریق دادگاه ابطال کند.ریاست خانواده نیز بر اساس قانون مدنی به طور مطلق در اختیار مرد است. ضمنا زنان ایرانی نمی توانند بدون اجازه وزارت کشور با فرد خارجی ازدواج کنند ولی این محدودیت برای مردها وجود ندارد.

 

2.طلاق:
طبق قانون طلاق حق مرد است و مرد می تواند هر وقت که بخواهد زنش را طلاق بدهد.اما در صورتیکه تقاضای طلاق از سوی زن مطرح شود او باید مواردی همچون : سو رفتار همسر، ندادن نفقه، اعتیاد و حبس بودن همسر و .... را اثبات کند، که اثبات این موارد در دادگاه بسیار مشکل است و در اغلب اوقات زن پس از گذراندن یک زمان چند ساله موفق به اثبات آن می شود.البته در این موارد نیز زنان برای رهایی خود از قید ازدواج باید مهریه خود را ببخشند.

 

3. ولایت و حضانت فرزندان:
در قانون ما حضانت و ولایت فرزندان دو مفهوم جداگانه دارد.حضانت به معنای نگهداری فرزند است و ولایت به معنای سرپرستی و اداره امور مالی، تصمیم در مورد تحصیل، محل زندگی، اجازه خروج از کشور،اظهار نظر و اجازه در مورد مسائل درمانی بچه و موارد دیگر .... است. بر اساس قانون مدنی مادر هیچ وقت نمی تواند سرپرست فرزندش باشد و حتی در صورت نبودن پدر و جد پدری نیز سرپرستی فرزندان به او تعلق نمی گیرد و تنها می تواند قیم فرزند خود باشد که در آن صورت هم اداره سرپرستی زیر نظر دادستانی کشور بر کارهای مادر نظارت دارد و حتی حق فروش اموال فرزندان نیز به عهده اداره سرپرستی است.
در رابطه با حضانت نیز: مادر پس از طلاق، حضانت فرزندان را از دست می دهد و فرزندان مشترک فقط تا سن 7 سالگی تحت حضانت مادر هستند و البته در همین زمان نیز اگر زن ازدواج کند، حق حضانت فرزندانش را از دست می دهد.

 

4.ارث:
بر اساس قانون مدنی ایران زمانی که پدر و مادر فوت کنند و فرزند دختر و پسر داشته باشند. پسران دو برابر دختران ارث می برند.
در صورت فوت زن یا شوهر نیز ارث بردن آنها از همدیگر نابرابر است چون در صورت فوت شوهر اگر مرد فرزند داشته باشد زن یک هشتم از اموال وی را و در صورتیکه فرزند نداشته باشد یک چهارم اموال او را می برد و آنهم فقط از اموال منقول و اعیانی غیر منقول (قیمت خانه، درخت بدون در نظر گرفتن زمین آنها) اما شوهر در صورت فوت زنش اگر زن فرزند داشته باشد یک چهارم از کل اموال و در صورت نداشتن فرزند نصف اموال را به ارث می برد. اگر زن ورثه دیگری نداشته باشد کلیه اموال به شوهر می رسد در صورتیکه اگر شوهر ورثه ای نداشته باشد یک چهارم اموال را زن ارث می برد و بقیه به دولت می رسد.بدبختی آنجا است که مردی بمیرد و چند زن داشته باشد. همان سهم یک هشتمی یا یک چهارمی بین تمامی زنانش تقسیم می شود.

 

5. تابعیت:
طبق قانون مدنی در صورت ازدواج زنان تابعیت شوهر خود را کسب می کنند و تا زمانی که متاهل هستند نمی توانند ترک تابعیت کنند. متاسفانه در کشور ایران تابعیت پدر به فرزندان داده می شود و حتی اگر زنی ایرانی در ایران با مرد خارجی ازدواج کند و فرزندش در ایران متولد شود باز ایرانی به حساب نمی آید و فرزند او بیگانه ای بیش نیست.زنان ایرانی که با افغانی ها ازدواج کرده اند و هم اکنون مجبور به ترک کشور هستند نمونه بارز این مسئله هستند.

 

6. سن مسئولیت کیفری:
سن مسئولیت کیفری برای دختران 9 سال قمری(8 سال و 9 ماه شمسی) و برای پسران 15 سال قمری(14 سال و 6 ماه شمسی) است. به گونه ای که اگر دختر 8 ساله که بچه ای بیش نیست مرتکب خطایی شود با او مثل یک انسان بزرگسال رفتار می کنند و تمامی مجازاتی را که قانون در نظر گرفته است(حتی اگر اعدام باشد) برای او نیز صادر می شود. تنها استثنا هم این است که حکم پس از رسیدن به 18 سالگی اجرا می شود و کودک مجرم این مدت را باید در زندان بگذراند.

 

7. دیه:
در قتل غیر عمد و یا شبه عمد دیه زن، نصف دیه مرد است و در صدمه دیدن اعضا نیز دیه ای که به زن تعلق می گیرد نصف دیه مرد است.

8. تعددد زوجات
از دیگر موارد نابرابری در ازدواج نیز بحث تعدد زوجات است. به گونه ای که مرد می تواند 4 زن عقدی و بی نهایت زن صیغه ای داشته باشد.


9.شهادت:

در بعضی موارد زنان حق شهادت دادن ندارند، مثل زنای محصنه،عفو از قصاص، وصیت و .... در مواردی هم که شهادت زن پذیرفته می شود، شهادت زن نصف مرد به حساب می آید و معمولا در مورد واقعه ای که زنان شهادت می دهند باید یک مرد نیز در آن مورد شهادت دهد.

 

10.قضاوت

بر اساس قوانین فعلی زنان حق قضاوت ندارند، یعنی یک زن قاضی نمی تواند در دادگاه های ایران رای صادر کند و یا یک تصمیم قضایی بگیرد.زنان با پایه قضایی در قوه قضائیه استخدام می شوند اما به عنوان مشاور در دادگاه ها خدمت کرده و قضات مرد در دادگاه های خانواده در پرونده ها جاری نظر آنان را می پرسند اما مکلف به تبعیت از این مشاوره نیستند.

  نظرات ()
زن و نگاه جامعه2 نویسنده: - شنبه ۱۳۸٥/٤/۱٧

من نه معتقد به مرد سالاریم ونه معتقد به زن سالاری بلکه به انسان سالاری معتقدم.خواه این انسان زن باشد خواه مرد .اگر برای بدست اوردن برابری با مردها صرفا مرد ستیزی را پیشه کنیم راه درستی را در پیش نگرفته ایم زیرا اگر به واقعیت امر توجه کنیم می بینیم که مردان نیز خود قربانیانی از نوع دیگرند.انان نیز در اجتماع قربانی گاه جهل خود و گاه قربانی ستم و نابزابزی میشوند.البته اینجا قصد دل سوزاندن بر انها را ندارم همین طور نیز قصد اشک ریختن بر مظلومیت زنان را نیز ندارم .اصلا در مورد هیچ کدام با دیده ترحم نگاه کردن خایز نیست .هر دو نوع این انسانها باید برای بدست اوردن انچه که سزاوار انند به دست به تلاش و تکاپو بزنند.زنانی می توانند به حقوق حقه خود لااقل در چهار دیواری خانه دست یابندکه طرز تلقی شان را نسبت به جنس زن دگرگون کرده باشند.زن باید اول از هر چیز صفاتی را که در طول تاریخ باعث جنس فروتر برای او شده دور بریزد

چرا مردهایی که ادعای فهم دارند  باز هم در چهار چوب خانه خود مر تکب اشتباهاتی از نوع مرد سالارانه می شوند.اری زمانی دراز لازم است که اقایان چشمایشان را بشویند و جور دیگری نگاه کنند.کدام مرد تاب تحمل برخوردی مشابه انچه که خود در خانه دارد متقابلا از سوی همسرش دارد.من از مردهای روشنفکر گاه رفتار هایی دیدهام که برایم سخت تاسف انگیز بوده است .

 

***

 

 

زنان ایرانی در فرهنگ و جامعه‌ای رشد می‌کنند که می‌توان، با استفاده از عبارت اخلاق بردگی نیچه، گفت که بینش و رویکرد بندگی و پذیرش بندگی را به آنها انتقال می‌دهد. زن ایرانی فرامی‌گیرد که به خود همچون تابعی از متغیر خانواده، همسر و جامعه بنگرد. بدو کمتر اجازه داده می‌شود تا فردیت و هویت مستقل خویش را بپروراند. احساسات و تمایلات او باید انعکاسی از علایق و منافع نیروهای خارج از وجود او و «مافوق» او باشند. این امر کم و بیش در مورد سایر اعضای جوامع سنتی هم صدق می‌کند،

 

. آنچه بیش از هر چیز دیگر ضروری است تأکید بر حقوق مساوی زنان با مردان و تنوع هویت زنانه یا، به‌طور کلی‌تر، تنوع هویت انسان است.

اما آنچه در میان این وظایف مهم‌تر از همه است طرح وجود و ارزش انسانی زن است. در مقابل باور و ایدئولوژی حاکم که بر ارزش زنانة زن بسان همسر و مادر تأکید می‌نهد، باید وجود انسانی برابر، متنوع و انعطاف‌پذیر زن را تصریح کرد. فمینیسم ایرانی باید به زنان نشان دهد که آنها می‌توانند بسان شهروندان و اعضای فعال جامعه در تمامی ارکان آن ـ و نه در حوزه‌های مختص زنانگی خود ـ فعال و نقش‌آفرین باشند.

 ***

 

 

 

من معتقدم که مردان روشنفکر هر قدر هم که داعیه برابری زن ومرد را داشته باشندو ان را حتی ترویج هم بدهند ودر این باب حتی ساعتها انرژی به خرج داده و صحبت کنند؛باز هم ان طور که باید و شاید نمی توانندخود سمبل به وجود اوردن این تساوی باشند چرا که چیزی از همان ابتدای زندگیشان در وجود انها نهادینه شده است که ان همانا حس برتری است واین حس هم از طریق خانواده و هم از طریق جامعه به انان همیشه القا شده بگذریم که این حس طی قرنها ژن به ژن انتقال یافته.به هر حال جامعه و خانواده از همان کودکی با انان به عنوان جنس برتر برخورد نموده است و این برخورد به انان اعتماد به نفس بخشیده وانان از این برتری نه تنها احساس بدی داشتند بلکه غرور و خود خواهیشان را به نحو احسن ارضا میکرد.براستی چه کسی است که از این که احساس برتری نمایید ناراضی باشد؟حال اگر مردان روشنفکربعدها به طی مرحله جوانی به ان درک میرسند که بر زنان برتری ندارند ولی درعمل ۵۰٪قادر به انجام این تساوی هستند چرا که شخصیت انان به گونه ای خلاف این شکل گرفته است و دیگر این که جو غالب جوی است که همیشه به سود انان است و این که اینان در مسیر خلاف بخواهند شنا کنند گاه از نفس میافتند .تا انجا که من میدانم دادن امتیاز به حریف همیشه کار اسانی نیست و به نیز به زیر امدن از تخت سالاری.اینجا که گفتم حریف نه به مفهوم که این دو رو در روی یگدیگرند بلکه حریف به مفهوم این است که در میدان کاکش تقسیم حق و حقوق وایجاد برابری این دو خواه نا خواه گاهی مجبورند رو در روی یگدیگر قرار گیرند ان هم بدین خاطر که امتیاز گرفتنی است نه دادنی.

****

حتما بار ها عبارت (زن ذلیل )را شنیده اید اما فکر نمی کنم (مرد ذلیل )را هم شنیده باشید.چون اصولا مر د ذلیل بودن قاعده است و زن ذلیل بودن استثنا ؛پس اگر زنی مرد ذلیل باشد نه چندان جای تعجب است و نه چندان خلاف قاعده رفته است تازه زن خوب و فرمانبر و پارسا است اما مرد زن ذلیل :اول از همه می پرسم شما میدانید چرا اقایان از انجام دادن امور خانه داری اخساس حقارت بهشان دست می دهد؟

دوم اینکه معانی مترادف مرد ذلیل در جامعه عبارتست از :مرد بی دست و پا و احمق و تو سری خور و چلفتی و بی عرضه .

واما مردان چه کنند که زن ذلیل نباشند:۱-تصمیمات مهم را در نهایت خودشان بگیرند حتی تصمیمات غیر مهم را نیز خودشان بگیرند البته مشورت با همسر را فراموش نکنند ولی این مشورت همیشه فرمالیته و بعد از گرفتن تصمیم باشد.

۲-کارهای بسیار پست خانه که انجام دادن ان در شان یک مرد نیست راهرگز انجام ندهند حتی اگر زنشان از انها بخواهد چون اصولا انجام این کارها مردان را از مردی و مردانگی دور میکند و برای انجام ندادن این کارها مثل ظرف شستن و حمام کردن بچه وجارو و نظافت منزل بهانه بسیار منطقی ای که عبارتست از (دوست نداشتن این کارها )را بیاورند.

۳- هیچ اقتداری بالاتر از این نیست که اقا جورابش را بگذارد زنش بشورد اخر چون برای شستن ان هیچ گونه وقتی ندارد وگرنه خودش می شست و خودشان در طول زندگیشان هرگز یک تکه از لباس زنشان را نشویند؛چه برسد به جوراب زنشان.

۴-ساعات خواب و بیداری تمام اهل خانه باید با ایشان تنظیم شود چون بالاخره شاخص ایشانند.

۵-چون مهمترین کار یعنی در اوردن پول به عهده ایشان است اگر خودشان خر جهای اضافی داشته باشند اصلا مهم نیست.

راستی شما نکته دیگری به نظر تان نمی اید؟

 

***

 

بیچاره زنهایی که ادعای برابری با مردها را میکنند.چرا؟چون این زنها علاوه بر اینکه وظایف خود را باید انجام بدهند چون ادعای برابری با مردها را کرده اند پس باید از عهده انجام وظایف انان نیز بر ایند ؛یعنی هم کار مردها را انجام بدهند و هم کار زنان را .تازه در صورتی که مورد تایید وتشویق قرار بگیرند به انها گفته میشود :خانمه عین یک مرد می مونه .یعنی در نهایت ارتقا درجه پیدا کرده و شده یک مرد .

اصلا به مردان متصف شدن  خودش یک نوع بالندگی است و به زنان متصف شدن یک نوع خوار شدن و صد دریغ وافسوس که یک زن در جامعه وقتی قدر و منزلت می یابد که دیگر زن نباشد بلکه مرد باشد.

نمی دانم ایا در تمام فرهنگها این گونه است یا نه؟

بنا بر این تعدادی از دختر ها در جامعه وقتی ادعادی برابری با پسران را میکنند سعی می کنند که به نوعی از انان تقلید نمایند وبا انجام یک سری کارها ورفتار و حرکات پسر مابانه سعی در القای این نوع برابری دارند ؛در صورتی که باید ماهیت وجودی خود را فراموش نکنند ؛می توانند برابری را در قالب شخصیت خودشان ارائه دهند همان گونه که پسران با انجام حرکات دختر گونه برای خودشان شخصیت بیشتری بوجود نمی اورند دختران نیز باید این گونه رفتار نمایند.

***

مردانی که بار اقتصادی خانواده را به تنهایی بر دوش دارند برای کارهایی که همسزشان در خانه انجام می دهد هیچ ارزش اقتصادی قایل نیستند.اگر تمام کارهایی را که یک خانم در خانه انجام میدهد به علاوه مدیریتی که در اقتصاد خانه دارد؛ارزشگذاری اقتصادی شود می بینیم که رقم قابل توجهی میشود اما چون به طور مستقیم پولی رد وبدل نمشود فاقد ارزش تلقی میشود و متاسفانه من گاهی شنیده ام  که بعضی کوته فکران همسر خود را فقط یک موجود مصرف کننده و بخور وبخواب تلقی می کنند.اگرافراد جامعه در جایی زندگی میکردند که در قبال کار به انان نه دستمزد بلکه خوراک و پوشاک و ....می دادند آنوقت وضعیت مردان چگونه بود؟

اگر زنی از عهده انجام کارهای خانه و امور مربوط به آن و نیز پزستاری و مراقبت ورسیدگی به امور مربوط به فرزندان بر نیاید و همسرش مجبور باشد که در قبال تمام این کارها پول پرداخت نماید انوقت میبیند که چه رقم بزرگی را از دست می دهد.ممکن است گفته شود خوب خانمی که کاری بیرون از خانه ندارد طبیعتا باید کارهای درون خانه را انجام بدهد ؛حرف من این است که همان طوری که مرد در جامعه به خاطر همسر و فرزندانش کار میکند زن نیز در خانه به خاطر همان ها کار میکند وبرای کار هر دو باید ارزش اقتصادی متصور بود؛این دلیل نمی شود که مردان چون به طور غیر مستقیم برای خانواده خود و زنان به طور مستقیم برای خانواده خود کار انجام میدهند برای یکی ارزش بیشتری قایل شد چون وقتی میبینیم که زنانی که در اجتماع کار می کنند و پول حاصل از کار خود را به خانه می آورنددر موقعیت مطلوب تری قرار دارند .هر چند که در مورد آنان نیز این مسله صادق است که بار اضافه تری که عبارت از انجام امور خانه است را بر دوش میکشند

  

  نظرات ()
ما ایرانی ها نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٥/٤/٥

ما ایرا نیها (مردم دیگر دنیا را نمی دانم)یک عادت خیلی بدی داریم و ان این است که وقتی از کسی خوشمان بیاید و یا بخواهیم از او تعریف و تمجید کنیم ؛او را به عرش می برییم و بر عکس وقتی از همان ادم بد مان بیاید و یا بخواهیم او را سرزنش کنیم از عرش به زیر آورد ه و با خاک یکسانش می کنیم.

بدا به حال چنین مرد مانی که تابع احساس خویشند و عقل و منطق و خرد را به فراموشی می سپارد.............

شاید و به گمانم به همین خاطز است که ما از همان دیر باز پاد شا هانمان را خدا فرض می کردییم.............

مرد مان تابع احساس  به ان کس که قدرت می دهند بی نهایت است و وقتی که کنارش می نهند نیز تا بی نهایت است............

همیشه در بی نهایت هستند ؛میانه ای وجود ندارد.

افراط کاری و تفریط دو صفت خاص انسان هایی است که تابع احساس خویشند.

 

چرا این قدر ما شخص پرستیم؟چرا وقتی در مورد یک شخصیت مشهور کنکاش می کنیم نقاط منفی شخصیت و زندگی او را سانسور می کنیم ؟چرا سعی می کنیم همیشه از انها بت هایی دست نیافتنی بسازیم؟کمی هم با خودمان و با دیگران رو راست باشیم.وقتی از نکات منفی در زندگی یک شخصیت یاد می کنیم دلیل بر این نیست که نکات مثبت را نا دیده گرفته ایم و یا قصد سرکوب و انتقاد را داریم بلکه دلیل ان است که با دیدی منطقی و بی طرفانه قضاوت می کنیم و اینکه هر انسانی نمی تواند کمال مطلق باشد ...و عیب بزرگ ما این است که مطلق گرا هستیم و یک شخص یا خوب است یا بد ؛اگر خوب است بی عیب و نقص است و عیو بش را ندید ه می گیریم و اگر بد است بد مطلق است و سر کوبش می کنیم.

باید نسل امروز  بداند که بزرگان در کنار بزرگ بودنشان دارای نقاط ضعفی هم هستند .

  نظرات ()
قابل توجه فعالان اقتصادی نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٥/۳/۱٦

 

 

در پی مطلبی که در وب لاگ چهار دیواری نوشته شده  استhttp://manib.blogfa.com این مطلب به ذهنم خطور کرد :

قابل توجه فعالان اقتصادی

از آنجایی که ایرانی ها  قرنها است به این نتیجه درخشان رسیده اند که می توانند در مکانی به عنوان توالت تفکر و تفحص در تمام امور نمایند و هر مشکل لاینحلی را حل نمایند ؛ بهتر است سازندگان کاغذهای توالت جدیدی به خرج داده و کاغذهایی با تنوعهای مختلف درست کنند .

این تنوع باعث می شود که خریداران به گرایشهای خاص خود روی اورند. مثلا دانش اموزان به خریدن کاغذهای توالتی روی خواهند اورد که در آن تستهای کنکور درج شده  .هنرمندان به کاغذهای هنری . بورس بازان به آخرین اخبار بورس .عشاق به فال حافظ ؛ و  و و

مثلا می توان کاغذهای توالتی تاریخ دار زد که در تاریخ هر روز فال  همان روز فرد نوشته شده باشد .

 

  نظرات ()
زن و نگاه جامعه3 نویسنده: - شنبه ۱۳۸٥/۳/٦

آقایون خوشگلش و خانمها زشتش را بفرستند:

 

 

چندی پیش یک سایت هنری  خواست تا برایشان عکسی از خود ارسال دارم تا در سایتشان قرار دهند. منهم عکسی که در کنار همین وب لاگ ملاحضه می فرمایید (البته  بدون آن تکه روسری که گوشه  کوچکی از صورت را پوشانده )برایشان ارسال کردم ... دیدم خبری نشد ...

سوال کردم . جواب رسید که لطفا عکس با حجاب بفرستید !

 من هم برای آن  عکسی که اگر حتی حجاب هم داشت در عکس قابل رویت نبود ؛حجاب گذاشتم و برایشان  ارسال کردم ...دیدم خبری نشد...

سوال کردم ! مجددا گفتند عکس با حجاب بفرستید!

پرسیدم :مگر این عکس حجاب ندارد . این روسری که خیلی واضح و مشخص قابل رویت می باشد ...

پاسخ دادند که : البته ...ولی عکس شما کمی اشکال دارد... و وقتی که توضیح بیشتری در مورد اشکال عکس از آنان خواستم  جواب دادند که بهتر است عکسی بفرستید که جلب توجه نکند و من چون بازتوضیح بیشتری خواستم  صراحتا گفتند یک عکس زشت بفرستید...

یادم رفت ازشون بپرسم که به اقایون هم همین را می گویند؟

----------------------------------

 

 

 

 

کتاب های در دست چاپ انتشارات ماکان:

عرفان در بودیسم و مسیحیت / د.ت . سوزوکی / عذرا اسماعیلی
نقد و تحلیل میزانسن سینمایی / بیل نیکولز / دکتر محمد شهبا
معشوق بی صدا (تحلیل جامعه شناختی اشعار احمد شاملو) / منصوره اشرافی
خاطرم هست، خاطرم نیست/ ناهید حسام
خلوت بهانه ای است / ناهید حسام
از مرگ و عشق / منصوره اشرافی
مهندی / هومن بابک

(نقل از بررسی کتاب ماکان)

  نظرات ()
کاسبان روشنفکر نما ! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٤/۱۱/۳٠

کاسبان روشنفکر نما !

 

قبل تر ها فکر میکردم که کاسبی کردن و کاسبکارانه بر خورد کردن فقط مختص انهای است که این شغل را دارند و یا دست کم خصلت های این شغل را!

تازه صد رحمت به کسبه محترم چون در قبال کالایی مشخص از فرد پول می گیرند و الزاما هرکاسبی سر مشتری را کلاه نمی گذارد !

اما الان تازگیها به این نتیجه رسیده ام که می توان هر شغلی با کلی ادعای روشنفکری داشت و از هر کاسبی هم کاسب تر بود!

مثلا می توان گالری دار بود می توان ناشر بود می توان صاحب امتیاز یک نشریه بود و ...

قبل تر ها فکر می کردم که وقتی کسی مثلا گالری دارد بیشتر به هنر متعهد است تا به جیب خودش!

اما الان تازگیها به این نتیجه رسیده ام که جیب داشتن از همه چیز مهم تر است انهم از نوع بسیار گشادش...تصور بکنید یک کاسبی را  ؛ ببخشید یک گالری داری را که به محض پا گذاشتن در گالری اش  و در کمتر از ده دقیقه بدون اینکه نظر فرد را در موردپسند کردن یا نکردن فضای گالری جویا شود فورا دفتر و دستک اش را بیاورد تا قرادادبنویسد.

نمی دانم چطور  از دستش خودم را خلاص کردم!!

یاد اون گالری قبلی افتادم که پول ۶ روز را گرفت برای ۵ روز !

یاد اون  مغازه هایی افتادم که یک نفر دم درش ایستاده و به زور می خواهد آدمها را وادار کند که بروند داخل...

 

  نظرات ()
مقایسه نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٤/٩/٢٧

 

 نمی دانم تشبیه کردن رفتارانسانها به حیوانات کار درستی است یا نه؟

من فکر می کنم که این کار درست نیست و مدتی در باره اینکه تشبیه سازی بکنم یا نه تردید داشتم.آخر مگر حیوانات چه گناهی مرتکب شده اند که ما وقتی می خواهیم نهایت هر رفتاری را نشان بدهیم به آنان متوسل می شویم ؛در صورتی که رفتار حیوانات و خصائلشان یک چیز معین و معلوم و شناخته شده است که آن حیوان برای بقای خود بر طبق آن رفتار می کند در صورتی که رفتار و خصوصیات ما آدمها بسیار کم برطبق خصائل انسانی که بر آن نام شناخته شده ایم ؛می باشد.اگر یک حیوان بر طبق قانون شناخته شده بر رفتارش عمل نکند بعید و دور از ذهن است ؛ولی اگر آدمی بر طبق قانون انسانیت عمل کند...................این هم چه بسا بعید به نظر آید.

تصور می کنم حیوانات هم موجود چند رنگی را که گاه به لباس هر کدام از آنها و گاه به لباس انسان ظاهر شود در خود نپذیرند.

ایکاش وقتی انسانی را حتی به شغال بودن تشبیه میکنیم لااقل در همان لباس شغالیت تما م و کمال باشد نه اینکه شغالی که حتی به قوانین شغالان نیز به سود خود پشت پا زند.

هیچ گروه حیوانی حاضر نیست موجودی را در خود بپذیرد که حتی به حیوانییتش هم پای بند نباشد.زیرا حیوانات زیاده خواه نیستند وقوانین خود را نقض نمی کنندو الگوی زندگیشان بر طبق آن چیزی است که مورد قبول همه آنها ست.اما حیوان ناطقی به نام انسان هیچ گاه زندگیش بر طبق الگویی که انسانیت نام گرفته نیست بلکه مشی زندگیش بر اساس خواسته ها و امیال شخص ی اش شکل گرفته و کم نمونه هایی یافت می شوند که هم نوعان خود را نیز مد نظر قرار دهند.

فجایعی را که این حیوان نا طق بوجود آورده است و شکم هایی را که از گرسنگی به پشت چسبیده کدام حیوان غیر ناطق در مورد هم نوعانش انجام داده است.جمع حیوانات لا اقل به هم دیگر خیانت نمی کنند.و گاه رفتارشان از انسانها هم انسانی تر است.

  نظرات ()
زندگی ما نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٤/۸/۱٥

داشتم فکر می کردم که نکندزندگی ما انسان بر پایه و اساس خود فریبی استوار است ؛چرا که انسانها زندگیشان آمیزه ای است از اعمال نکرده ای و حرفهای نگفته ای که در درونشان وجود دارد ...شاید تنها کودکان و دیوانگان از این قاعده مستثنی باشند .چرا که انها در انجام هر عملی و گفتن هر حرف ازادند...پس ایا می توان نتیجه گرفت که آشکار نکردن جزو عقل است یا فریب دادن خود؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در داستانهای عامیانه داستانی هست به نام (قصه پسر پادشاه که نفس نداشت)که به مردم کرمان تعلق دارد . این داستان را اینجا می نویسم البته به لهجه کرمانی است .هدف از نوشتن این داستان فرم بسیار خاص آن است که به نظرم خیلی جالب است .دوست دارم بدانم که هر کسی از این داستان چه استنباطی می کند...

 

یه پادشایی بود سه تا پسر داشت .دوتاش مرده بودن؛ یه تاش نفس نداشت . سه تا خزونه داشت؛ دوتاش خالی بود یه تاش در نداشت . سه تا تیر و کمون داشت دو تاش  شکسته بود یه تاش زه نداشت . سه تا کارد بود دوتاش شکسته بود یه تاش تیغ نداشت . سه تا اسب سر طویله داشت دو تاش مرده یه تاش رمق نداشت . سه تا زین و برگ داشت دو تاش پو سیده بود یه تاش اثر نداشت.همو پسر پادشاه که نفس نداشت رف تو همو خزونه که در نداشت و همو تیر  کمونی را که زه نداشت با همو کاردی که تیغ نداشت ور داشت . رفت تو طویله همو زین و برگی که اثر نداشت گذاشت رو همو اسبی که رمق نداشت سوار شد رف به شکار رسید. به سه تا آهو دو تاش مرده بود یه تاش جون نداشت . خود همو تیر و کمونی که زه نداشت و خود همو کاردی که تیغ نداشت زد ور همو اهو که جون نداشت و باخود همو کاردی که تیغ نداشت سرش برید و بست ور ترک همو اسبی که رمق نداشت . رفت تا رسید به یه خرابی که سه اتاق توش بود دوتاش خراب بود یه تاش سقف نداشت .رفت تو همو اتاق که سقف نداشت. دید سه تا دیگ گذاشته یه ؛ دو تاش بی دیواره بود یه تاش ته نداشت آهو را گذاشت توی همو دیگی که ته نداشت . آتش ور زیرش زو تا استخوناش سوخت و گوشتاش خبر نداشت . از همو گوشتایی که خبر نداشت خورد تا تشنه شد . سوار شد ور همو اسبی که رمق نداشت رفت تا رسید به سه تا جوی آب که دوتاش خشک بود یه تاش نم نداشت . سرش گذاشت تو همو جویی که نم نداشت ایقدر خورد خورد تا کله ور نداشت.

به نظر من این یک نمونه کامل داستان پوچی است .نه؟ 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کامنتهای جالب:

نویسنده: غلامحسین

ساعت نه صبح بود. فاکسی از دفتر انجمن ادبی افاغنه مهاجر ..   بدستم رسید..با خواندن ان اشک از چشمانم جاری شد بطوریکه تا ساعتها نتوانستم بقیه نامه را بخوانم کوتاه و غمناک.....نوگل باغ ادب در هرات بدست باصطلاح... شوهرش کشته شد.او در اخرین شعرش این رویذاد را پیش بینی کرده بود....نادیا لت (کتک) خورد، نادیا شعر نگفت، نادیا رفت... و ما همچنان دوره می کنیم، شب را و روز را، هنوز را...

ــــــــــــ

نویسنده: رس تا

هنوز هم میشه وقتی به انسانها نگاه میکنی تمامی درونیاتشون رو ببینی ولی اینو به شما بگم که شاید هیچ چیز قشنگی نباشه . وقتی که افکار دوستان و نزدیکانت رو ببینی و همه چیز رو در موردش بدونی ولی رفتار ظاهریشون رو فقط یه نمایش و بازی ببینی چه حالی میشی . فکر میکنن می تونن پنهان کنند ولی تو می بینی صدات در نمیاد . فکر میکنی چه حسی باید به آدم درست بده . باید اونقدر قوی باشه که بتونه تحمل کنه سخته ولی میشه . پایدار باشید . 

ـــــــــــــ

نویسنده: غلامحسین

به راحتی می توان نتیجه گفت که ناخدای کشتی این نسل نهیلیسم کوری است که خود نمی داند به کدامین سو می راند و همچنان بر روی دریای مواج سرگردان مانده و ساحلی نمی یابد. آن هم نه از نوع »کافکا« یی، »کامو« یی و »صادق هدایت« ی اش که برآمده از یک فلسفه آرمانی است و »پوچ« را برای رسیدن به حقیقت برگزیده است. بلکه از نوع »کردار پوچ« »آندره ژید« ی اش یعنی برای ارضاء خواسته های نامتعارف و غیر معقول. »کردار پوچ« برای نخستین بار در کتاب »دخمه های واتیکان« آندره ژید عنوان شد. فلسفه زیر بنایی ژید در عنوان کردن اندیشه ی فوق، این بود که انسان طبیعتا موجودی است فعال، ولی بحث این است که انسان چگونه و برای چه منظوری میخواهد فعالیت کند. آزاد گذاشتن انسان ها در اعمال و کردارشان، هر چند که آن اعمال نامعقول و غیرمنطقی باشد، و رها کردن قیود اخلاقی، راهی بود که آندره ژید مطرح کرد. »و سخن آخر اینکه، به قول نیچه، امروز بنیان دین و اخلاق و انسانیت »مین گذاری« شده است. خیل آدمیان به خیابان ها ریخته اند و فریاد »خدا مُرد« سر داده اند و صدای »گورکن«هایی که در حال دفن خدا هستند از در و دیوار به گوش می رسد.

ـــــــــــــ

نویسنده: توبا

سلام بر سبزپرستان: دقت کرده اید بعضی از این حضرات محترم هنگامی که جهت دعا دست نیاز به مبارک عرش دراز می کنند می گویند:خداوند تمام مریضهای اسلام را شفا عنایت فرماید.خداوند شر جمیع اعداء را از سر مسلمین کم کند.خداوند رفتگان مسلمین را ببخشاید.خداوند حاجات همه مسلمین را برآورده سازد.خداوند مسلمین را.....خداوند به مسلمین.... و..... آنقدر از این برچسب گذاریها بیزارم که مپرس!یکی نیست به این جماعت بگوید آخر تا کجا این همه صف بندی؟!این مرزبندیها را تا خدا هم رسانده اند.اگر جمیع ابنای بشر را با هر مرام و مسلکی که دارند را در دعاهایتان به جای مسلمین بنشانید به خدا آب از آب تکان نمی خورد.باور کنید سهممان از بیکران خدا کم نمی شود.چقدر این شکل از پان اسلامیسم را می خواهند ادامه دهند خدا می داند؟! کاش کسی بگویدشان خواهشاً دیگر مهرورزی خدا را اختصاصی خود نخواهید!

  نظرات ()
آرمانگرایی نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٤/۸/٤

 

امروز خانم شاعری گفت :... ما در دنیای مدرنی زندگی می کنیم و مشکلات هر کس برای خودش است ؛ تنها کار ی که از دستمان بر می آید این است که دوستانه  خدا حافظی کنیم !...

برای نسل امروز و برای دنیای امروز ارمانگرایی و آرمانی فکر و عمل کردن ؛ نسخه منسوخی است که تاریخش مدتهاست  سر آمده است. زیرا آنچه که اکنون در جامعه ها ونسل کنونی مشاهده می شود ؛ توجه به خویشتن و اهداف و منافع فردی است . برای نسل کنونی مفاهیمی همچون از خود گذشتگی ؛ فدا کاری ؛ و ...فقط تا زمانی کاربرد دارند که خدشه ای به منافع فردی وارد نکنند. نسل کنونی آرمانگرایی را رد می کند چرا که در پشت ان توجه نداشتن به فرد یت و ترجیح دادن منافع دیگری بر خود خوابیده است . چگونه می توان برای انسانهای فرد گرا قابل درک باشد که انسان می تواند از خود برای دیگری مایه بگذارد بدون آنکه درانتظار پاداش باشد.

بدون اینکه وعده وعید های بهشتی را در انتظار باشد  ؛ بدون انکه انتظار چشم داشت  را نه در این دنیا و نه در آن دنیا و نه در آخرت  از هر گونه ایدئولوژی یا مسلکی داشته باشد .

بله درزمان اکنون آرمانگرایی اندیشیدن و عمل کردن مردود است . چرا که نوعی از اندیشیدن است که با منطق کنونی در تضاد است و به واقع احساسات بر ان غلبه دارد .اما با این وجود در درستی اعمال ارمانگراها نمی توان شک کرد ؛ هر چند که رنج بیشتری بر خود هموار می کند  هر چند که غالبا در نهایت جز باد هیچ به کف اندر نیست. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

از کامنتها:

به نظر می آید که هنر، موسیقی، ادبیات، مذهب یا فلسفه و اخلاق، یعنی درست چیزهایی که از ما انسان و زندگی را جالب می سازند، هدفهای جسمی ندارند. با این وجود در طی سالهای گذشته متخصصین بیولوژی تکامل در آمریکا، سعی کرده اند از این مرز عبور کنند و برای این پدیده ها دلایل بیولوژیک پیدا کنند. یکی از جدیدترین این تلاشها از سوی روانشناس تکامل، جفری میلر (Geoffrey Miller ) انجام گرفته است که اصل به وجود آمدن آثار فرهنگی انسان را در تلاش برای جلب جفت می بیند و امیدوار است نتیجه بهتری از همکاران خود بگیرد که سعی کرده اند دلیل آنها را در تلاش برای زنده ماندن طبق اصل انتخاب طبیعی* (داروین ) جستجو کنند.

 

 


در ژاپن تا 100 سال پیش ، خانواده های فقیر بچه های خودشون رو میکشتند. در عربستان تا 1400 سال پیش دختران زنده بگور میشدند. ایرانی ها 2500 سال پیش روزی بنام زن داشتند. کدوم یکی از این جوامع تا امروز بیشترین تغییر رو داشته؟

  نظرات ()
سوال درباره مهرورزی نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٤/٥/۱۳

گفته شده چهار اصل دولت احمدی نژاد این است:

۱- عدالت گستری

۲-مهر ورزی

۳-خدمتگزاری

۴-پیشرفت مادی و معنوی

در مورد سه اصل سوالی نیست اما در مورد اصل (مهر ورزی) می تواند کسی توضیح بدهد؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک شعر

                                      لوح گور     (ویلیام فاکنر)

 

اگر غمی هست بگذار باران باشد

و این باران را

بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری.

و این جنگل های سرسبز

                            در این جای

 در آرزوی آن باشند

که مگر من ناگزیر به بر خاستن شوم

تا در درون من بیدار شوند.

 

من اما جاودانه بخواهم خفت

زیرا اکنون که من این چنین

در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند

بسان درختی

ریشه ها باز گسترده ام؛

دیگر مرگ 

            در کجاست؟

  نظرات ()
هندوانه خریدن! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٤/٥/٢

وبلاگ سرور هم متولد شد:(یادداشتهای مهتاب)soroorj.persianblog.ir

 

_______________________________________

درمیان مردم جامعه سخن معروفی وجود دارد که شنیدنش برای من تازگی داشت و آن این است که:( ازدواج کردن مانند خریدن یک هندوانه است .یعنی همه چیز آن یا بخت و یا اقبال است...)

جالب است نه؟ و در عین حال بازگو کننده خیلی از واقعیت های موجود در جامعه می باشد.

مهمتر از همه بیانگر این نکته است که ازدواج یک نوع خرید و فروش است و در واقع معامله ای است که هم می توان در آن سود برد و هم می توان ضرر کرد!! (صد رحمت به معامله خود هندوانه ...چون بعضی ها آن را به شرط چاقو می فروشند!! )

در معاملات چون اصولا قصد و نیت بردن سود بیشتر است پس در قضیه ازدواج هم چون به دید معامله در آن نگریسته می شود هدف سود بسیار است.حالا این سود چگونه حاصل می شود ؟ از طریق میزان مهریه و میزان جهیزیه و غیره...

تنها فاکتوری که در معاملات وجود ندارد و نباید نیز وجود داشته باشد فاکتور احساس و عاطفه است .( اصولا این فاکتور اگر در معاملات دخیل باشد به قول معروف سر طرف کلاه می رود.)

دیدگاه های غلطی بر مساله ازدواج هنوز حاکم است.دید گاه هایی که  ازد واج را یک معامله می پندارد که در آ ن یک طرف سود و یک طرف زیان می برند.معامله ای که از همان ابتدا هر دو طرف نگران اینند که مبادا کلاه سزش برود و خلاصه اینکه دید گاه های سنتی با دید گاه های مدرن مخلوط شده و اش شله قلم کاری ارائه داده اندکه توصیف نا شدنی است..............

 

این یک جنبه قضیه بود و اما جنبه دیگر آن اینکه وقتی در جامعه ای ازدواج ها هنوز بر مبنای مصلحت و سود جویی باشد و کور کورانه و خرافی در این زمینه حرکت شود  نتیجه اش آمار بسیار زیاد طلاق و همسر کشی است.

در روز نامه ای خواندم که آمار طلاق نسبت به ازدواج۴ به یک است.برایم این سوال پیش آمد که اگر جامعه ما و جوانان آن دیدگاه باز تری نسبت به مسایل پیدا کرده اند و به طور کلی سطح فرهنگ جامعه نسبت به گذشته بالاتر رفته است ؛پس چرا سطح ازدواج های نادرست و نسنجیده که به طلاق منجر می شود این قدر بالا رفته است؟

 وقتی در جامعه ای حقوق زنان در خانواده از طریق قانونی به طور کامل ادا نشود در قضیه ازدواج این شبهه بو جود آمده است که بالا بودن میزان مهریه تضمین کننده بقای و دوام زندگی و تضمین کننده آینده زن می تواند باشد .

تجمل خواهی و تجمل پرستی متاسفانه بیماری ای است که در تمام ابعاد زندگی  و از جمله در مسله ازدواج رسوخ کرده است . خود را با دیگران مقایسه کردن و خود را به رخ هم کشاندن چیزی است که سر تا پای زندگی را آلوده کرده است.

 

سوال و جواب بی ربط

نگاهی به فرهنگ رایج در جامعه اگر داشته باشیم نکات جالب و قابل توجهی در آن می بینیم.منظور از فرهنگ رایج در جامعه آداب و رسوم و گفته هایی است که اکثریت جامعه آن را به کار می برند بدون آنکه در آن تعمق و یا تفکری کرده باشند و بسیاری از اوقات این رفتار و گفتار حاکم بر اقلیت جامعه که همان روشنفکران و آگاهان هستند نیز تاثیر دارد...البته این مسائل مسائل مهمی نیستند ولی به عنوان نکاتی که ذهن انسان را برای لحظاتی به خود مشغول می کند قابل ذکر است.زیرا وبلاگ به گفته ای بایگانی افکار است هرچند که این افکار گذرا و کوتاه باشند...

لابد شما هم مثل من بارها و بارها کلماتی را به صورتهای گوناگون از دهان آقایان شنیده اید که مفهوم کلی آن این است که:ازدواج کردن یک حماقت بزرگ است. برای من چند سوال بوجود امده است که :

۱ـچرا آقایان بعد از ازدواج به این تز می رسند؟

۲ـچرا از تجربه دیگران استفاده نمی کنند و یک عمل حماقت آمیز را در طول تاریخ بارها و بارها تکرار می کنند؟

۳- در شرایط زندگی آقایان قبل و بعد از ازدواج چه تغییراتی بوجود می اید که از آن ناراضی می شوند.

۴ـچرا خانمها هیچ گاه چنین حرفی نمی زنند.

 

 

ـ آیا این تغییر شرایطی که قبلا گفتم در جهت نفع خانمهاست که آنها از وضع موجود خود راضی هستند و پشیمان نیستند ؟

۶ـ شاید هم خانمها این پشیمانی را ابراز نمی کنند ۱-به این دلیل که ابراز ان سودی ندارد و۲- شاید نیز ترس ازابراز به خاطر وجود جامعه مردسالارانه باشد.

و اما جوابهایی که به نظرم آمده :

۱- چون معمولا جوجه را آخر پاییز می شمارند.

۲-برای اینکه می خواهند شخصا تجربه کنند تا درک بهتری از شرایط دیگران داشته باشند و نیز اینکه بر طبق ضرب المثل :رطب خورده کی منع رطب کند؟حرف دیگران را قبول ندارند.

۳-تنها تغیری که در شرایط زندگیشان ایجاد می شود این است که: اولا یک نون خور اضافه !!دوما یک مزاحم دست و پا گیر!!سوما یک آدمی دائم همیشه و همه جا همراهشونه که هی سین جیم میکنه و هی باید بهش باز خواست پس بدهند و تازه بدتر از اینها اینکه برای هر کاری و هر چیزی باید مشورتی عمل کرد و این از همه چیز بدتر است.خلاصه کلام از بین رفتن حاکمیت مطلق و بلا منازع.که البته همه آقایان این حاکمیت را سعی می کنند حفظ کنند و چون این قدرت مطلقشان کمی به خطر افتاده می گویند عجب حماقتی کردیم ها!!

۴-خانمها باید هم از خدا بخواهند که یک شوهر و سایه بالای سر پیدا کردند .اصلا شوهر کردن بزرگترین آرزوی هر خانمی است .آنوقت بگویند که مر تکب حماقت شده؟؟می ماندند توی خانه بهتر بود؟؟!!

۵-مسلما ازدواج کردن به نفع خانمهاست .یکی خرجشون را مفت مفتی بدهد بد است ؟؟...زندگی بخور و بخوابی که این خانمها دارند بد است؟؟

۶-تازه پشمان هم که باشند و بگویند چه می شود.اقای همسر با اردنگی پرتابشان می کند خونه بابا. دوباره همان آقا بالا سر قبلی ...در آمدن از توی چاه و افتادن توی چاله...

 

 

  نظرات ()
نمایشگاه کتاب1384 نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٤/٢/٢٥

نمایشگاه کتاب با تمام ایرادات و نقص هایش به پایان رسید و جالبترین نکته ای که در مورد این نمایشگاه باید گفت این است که رـ اعتمادی همچنان پیشتاز  است !زیرا پر فروش ترین کتاب  به او تعلق داشته است .البته در این هیچ گونه شکی نیست که همیشه هنرهای عامه پسند بیشترین مخاطب ها را دارند و همیشه استقبال بیشتری از آنها می شود.اما در این میان جای تاسف هم بسیار است.

 

اما نمایشگاه امسال هم هیچ فرقی با سال گذشته نداشت از نظر تبعیض قائل شدن در بین ناشران .این چه نوع برنامه ریزی است که مکان و نوع غرفه ها بر طبق حروف الفبا باید انتخاب شوند ؛ در صورتی که همه غرفه ها از نظر موقعیت یکسان نیستند. ناشرانی که در ردیف های بالای الفبا قرار دارند همیشه دارای غرفه های مطلوب می گردند و انهایی که بعد  قرار می گیرند به تدریج دور افتاده تر و کساد تر . اگر ملاک حروف الفبا است هر سال شیوه خاصی را در نظر بگیرند مثلا یک بار هم از انتهای الفبا شروع کنند ...

 اهور ۲۵/۲/۸۴

  نظرات ()
آدمها نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۳/۱۱/۱٩

 

 گاهی حقایق آن چنان تلخی وجود دارد که واقعا نمی توان با آن فقط از دریچه احساس نگاه کرد.

 

 

------------------

 

 

 

 

ما ایرانیها دو نوع زندگی داریم و طبیعتا دو نوع شخصیت . نوع اول بیرونی است و نوع دوم درونی.شخصیت بیرونیمان در رابطه ما با دیگر افراد جامعه بروز می کند و شخصیت درونیمان وقتی که در خلوت هستیم و با افراد اندرونی!

 

توی تاکسی که هستند خانم و آقای نا محرم کنار هم می نشینند و مریم دی جی گوش می کنند .اما توی اتوبوس  محرم و نا محرم دارد و باید از هم جدا شوند...

 

با این بامها و هواهای گوناگون واقعا چطور می شود متظاهر نبود ...

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

نه ، این برف را سر باز ایستادن نیست...

 

 

-------------------

 

زیر هر سنگ ، روی هر برگ و پشت هر درخت ، در میان ابر ها و بادها چه نا کجا آبادهایی نهفته است.همه جا سر شار از حس است .

 

آنان را از نا شناختگی وارهان .با ایمانی نا زدودنی به جهان آرمانی .

 

 

  نظرات ()
کارتن بخواب های عزیز نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۳/٩/٢٩

کارتن بخواب های عزیز !لطفا نمیرید .چند روز دیگر هم طاقت بیاورید و صبر کنید!!

مثل اینکه می خواهند فکری به حالتان کنند.

حتماشما جزء ان دسته خوش شانس هستید!

  نظرات ()
پیدا کنید پرتقال فروش را ! نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۳/٩/٢٤

روزنامه شرق دوشنبه ۲۳ آذر ماه به نقل از خبر گزاری ایلنا نوشته است:

بر اساس آمارها بیش از۱۲  میلیون نفر در کشور در فقر مطلق به سر می برند.

 

با این تفاصیل  میزان جرائمی (اعم از سرقت و فحشا و ...) که ناشی از فقر  در جامعه بوقوع می پیوندد را حساب کنید.

  نظرات ()
آرمانگرایی؟ نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۳/٩/۱٢

واقعا کلماتی مثل این که :من زنده هستم پس تلاش می کنم می تواند بیانگر امید واهی باشد؟

زنده بودن یک واقعیت است ما چه بخواهیم چه نخواهیم زنده ایم و محکوم به زیستن .البته بودنمان به اختیار خودمان نبوده است اما زیستن و چگونه زیستنمان به اختیار است .می توانیم باشیم و نفس بکشیم ولی مرده . نیز می توانیم نفس بکشیم و زنده باشیم و زندگی را لمس کنیم .با هر دم و باز دمی اگاهی یابیم و چیز نویی.

امید داشتن بزرگترین نشانه زنده بودن است و کسانی که زنده اند و دم از نومیدی می زنند اگر واقعا به سخن خود واقف باشند به نظر من یک لحظه ادامه دادن به زندگی را نباید جایز بشمارند . اگر زنده اند و به زندگی خود ادامه می دهند باید بدانند که هنوز روزنه های امید را به روی خود کاملا مسدود نکرده اند.

امید نمی تواند ساختگی و یا صرفا ژست باشد زیرا اگر واقعا وجود نداشته باشد یعنی نومیدی مطلق و آن مساوی است با نفی هر گونه تلاش و حرکت و نو جویی. انسانی میتواند ادامه دهد که با تمام شرایط نومید کننده و منفعل کننده باز هم مقاومت کند و ریشه این مقاومت در چیست؟ در امید حتی اگر به اندازه سر سوزنی باشد.

ولی  امید داشتن  آرمانی یا آرمانگرایانه است؟ 

امید داشتن یک واقعیت است یعنی خود آرمان هم یک واقعیتی است که وجود دارد و باید وجود داشته باشد چون اگر ارمان نباشد اساس زندگی کردن بی معناست .  و واهی نیست به این دلیل که ایجاد فعلیت می کندو نمود آن همان  تلاش و تکاپو و ....است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

آیا نسل امروز نسبت به نسل گذشته آگاه تر است ؟

  نظرات ()
آقای متاسف! نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۳/۸/۱۱

 

 

 

 نوشته زیر به نظرم خواندنی!! و جالب !!آمد .

(این مطلب را یکی از دوستان از دیدگاه انتقادی در وب لاگ خود آورده است به نقل از سایت زنان.)

 

 

                          زن‌ها کم‌هوش، مبتذل، منفعت‌طلب و حقیرند

 

 

 

 

 

 

 

 

سیامک رحمانی

متأسفم. اما واقعیت همان چیزی نیست که باید باشد، همان چیزی که گاهی خوش‌خیالانه در رویا تصور می‌کنیم و همان چیزی که عده‌ای سعی می‌کنند به‌زور ـ و حتی اغلب نه با کرشمه(!) ـ به ما تحمیل کنند

 

 

.
زن‌ها، بخصوص آن‌ دسته از زن‌ها که می‌کوشند با تأکید بر جنسیت متفاوتشان خود را موجوداتی لایق و برتر جا بزنند، راه به‌ جایی نمی‌برند. اکثر زن‌ها موجوداتی کم‌هوش، مبتذل، منفعت‌طلب و حقیرند. از بیان این حقیقت متأسفم، اما تا کی باید این حرف‌های واقعی را در لعاب دروغین احترام به زنان و با تعارف‌های بیهوده نسبت به «خواهران و مادران»مان پنهان کنیم. اینها واقعیاتی است که مردها در خلوت به‌راحتی آن را بر زبان می‌آورند. حتی روشنفکرترین مردها و کسانی که پز فمینیست بودن هم می‌دهند، اگر پایش بیفتد ابایی از واگویی حقیقت ندارند. پس من چرا این ‌کار را بکنم؟ آن هم اینجا. هرچند که می‌دانم برای پیشبرد کارها و برقراری ارتباطی مثمرثمر(!) اغلب مردها مجبور می‌شوند چه ماسک پرلبخند و مضحکی به چهره بزنند؛ اما مگر این همان کاری نیست که زن‌ها هم می‌کنند؟ تفاوتش این است که معمولاً مردها می‌دانند چه می‌کنند. دیگر به خودشان دروغ نمی‌گویند و وقتی از صحنه پایین آمدند ـ شما بگویید وقتی خرشان از پل گذشت ـ ماسک را برمی‌دارند. اما زن‌ها چه؟ با همین ماسک به رختخواب می‌روند. با همین دروغ‌ها می‌روند و می‌آیند و دنیا را تبدیل به ‌جایی نفرین‌شده می‌کنند

.

متأسفم. راستش من هم خیلی دلم می‌خواست یکی از آن مدافعان آتشین‌مزاجی باشم که برای دفاع از حقوق زنان حاضر می‌شوند همة حقوق طبیعی مردانه و همة حقایق را زیر پا بگذارند. می‌دانم که چنین نمایش‌هایی در کوتاه‌مدت و در ظاهر قضیه چقدر به نفع یک مرد تمام می‌شود

 

 

.
راستش در دوره‌ای از زندگی‌ام خیلی تلاش کردم تا انسانی به‌ظاهر آزاده باشم و به‌خاطر ارزش گذاشتن به جایگاه نیمة دیگر بشر از هر حقی بگذرم، اما همین‌ها باعث شد که بیشتر به کنه وجود آن نیمه پی ببرم: خودخواه و بی‌رحم.
واقعاً چند زن سراغ دارید که در برابر تواضع و انعطاف‌پذیری مردان قدرشناس باشند و حاضر باشند کمی در ترک‌تازی‌شان کوتاه بیایند؟ برعکس، این زن‌ها هستند که با باز شدن هر منفذی و گشایش هر دری سیلی از امیال فروخفته‌شان را آوار می‌کنند و کسی را که چنین اشتباهی کرده به چنان عقوبتی دچار می‌کنند که فکرش را هم نکرده باشد

.

مردان زن‌ذلیل آیا در بطن خود همان کسانی نیستند که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند همان زنجیری را به زنان بزنند که همیشة خدا بر دست و پایشان بوده است؟ اما در ازای تولد این آزادی چه سپاسی نصیبشان می‌شود؟ هیچ. زنان دروغ می‌گویند؛ زنانی که ادعا می‌کنند حقوقشان در جامعة بشری پایمال می‌شود و در پی احقاق آن‌اند؛ زنانی که در پی برابری و شرایط یکسان‌اند. کدام زن را دیده‌اید که اگر کمترین امکانی برای استفاده از امتیازات زنانه‌اش داشته باشد از آن چشم‌پوشی کند و به برابری بیندیشد؟ زن‌ها هر جا که می‌توانند با خصوصیات و توانایی‌هایشان به هر چه که حق دارند یا ندارند چنگ می‌اندازند. آنها همیشه از زنانگی‌شان برای پیشبرد کارها استفاده می‌کنند و انتظار دارند همین زنانگی‌ای که این‌طور چون ابزار پیشرفت به‌کار می‌آید و به وسط معرکه آورده می‌شود از سوی مردان کاملاً با احترام نگریسته شود. آن ‌وقت، وقتی که فریاد «وا انصافا» و «وا برابریا(!)»ی زنان به هوا بلند می‌شود دقیقاً همان وقتی است که با لطایف‌الحیل و با به‌کارگیری رموز و برجستگی‌های زنانه نمی‌توان به اهداف مورد نظر رسید. اینجاست که زنان به‌یاد عدالت‌خواهی و برخورد متمدنانه می‌افتند

 

 

.

همة این کلی‌گویی‌ها برای این است که وارد مصادیق نشوم. امیدوارم دوستانی که از این برملا کردن رنجیده‌خاطر شده‌اند انتظار نداشته باشند که من برای اثبات این مدعاها مستند ارائه کنم و دلایل عینی بیاورم. بی‌فایده است. زندگی جلو چشم همة ماست و اینکه من با صد هزار مثال بگویم که زنان چگونه فقط به دنبال بهره‌کشی از مردان و استفاده از موقعیت خودشان‌اند فقط آتش کینه‌تان را شعله‌ورتر می‌کند. گفتن اینکه این فمینیسم‌بازی تا چه حد کار لوس و بیهوده‌ای است و اینکه چطور تنها برای سوء‌استفاده به‌کار می‌آید چه فایده‌ای دارد؟ در پشت همة این سروصداها، آیا فمینیست‌ها کسانی نیستند که فکر می‌کنند برای درآوردن چشم حریف ناخن‌هایی به‌اندازة کافی تیز و بلند ندارند؟

 

 


فمینیست‌ها معمولاً ـ با عرض پوزش ـ زنانی‌اند که از جذابیت‌های زنانه کمتر بهره‌ برده‌اند، حیله‌گری‌های رایج در میان زنان را چندان نیاموخته‌اند، یا از نظر اجتماعی آن درجه از اهمیت را نداشته‌اند که بتوانند خود را به‌‌خوبی مطرح کنند و این را یک شیوة مطرح شدن یافته‌اند. زنان زیبارو، مغرور، زنانی که به هر طریق توانسته‌اند گلیمشان را از آب بکشند و زنانی که همیشه با فریبکاری، با نقش بازی کردن و با دلربایی توانسته‌اند به خواسته‌هایشان برسند چه نیازی می‌بینند که این‌گونه تظاهر به مظلومیت کنند. آنها ـ که بیشتر زنان جهان‌اند ـ برای دستیابی به خواسته‌هایشان روش‌های بهتری سراغ دارند یا از امکانات بهتری بهره می‌برند. همین هم هست که فمینیست‌ها اغلب زنانی نازیبا، ازکارافتاده، خارج از فرم، مورد توجه واقع‌نشده و بی‌دست و پا هستند

.

این ادعاهای آزادی‌خواهی و حق‌طلبی برایم کاملاً شناخته‌شده است و می‌دانم که تا چه حد رذیلانه‌ است. زنان بی‌شماری را می‌شناسم که در طول زندگی، برای رسیدن به راحتی بیشتر و زندگی آزادتر، از مردان خواسته‌اند تا محدودیت‌های کمتری بر آنها اعمال کنند؛ اما همیشه نتیجه همان بوده است. آنها به محض اینکه امکانش را پیدا کرده‌اند مردی را که به آزادی‌شان احترام گذاشته خفه کرده‌اند! برای شادی و لذت بی‌حد و حصر زیر همه‌چیز زده‌اند یا حتی چه‌بسا وضعیتی اسفناک‌تر و خفت‌بارتر برگزیده‌اند

 

 

.
دست زنان برایم رو شده است. من که خودم در قسمت عمده‌ای از زندگی تلاش کرده‌ام تا به عظمت این وجود انسانی احترام بگذارم و زنان را جز با لطافت، ظرافت، مناعت طبع، آرامش و بازیگوشی تعبیر نکنم، به‌مرور دریافته‌ام که همة اینها جز پوسته‌ای نیست و نباید از این حرف‌ها جز برای ایفای همان نقش کذایی و رام کردن زنان سود جست

.

زنان بسیاری را دیده‌ام که مدام شعارهای دلفریب سر می‌داده‌اند و حتی آزاد‌اندیش‌ترین مردان را به لمپن بودن، امل بودن، ستمگر بودن و بی‌فرهنگ بودن متهم کرده‌اند؛ اما همین زنان وقتش که برسد می‌دانید چه می‌کنند، برای چند ریال بیشتر یا برای امتیازهای مادی و رفاهی بسیار کوچک همة آن شعارها را فراموش می‌کنند و به بی‌سوادترین و وحشی‌ترین مردان لبخند می‌زنند

 

 

!
عشق از نظر زنان لفظی پرمصرف و بی‌معناست. جز جایی که به نفعشان باشد رُل عاشق را بازی نمی‌کنند، از اینکه بگویند در آتش عشق می‌سوزند لذت می‌برند و معمولاً از بازی کردن در چنین نقشی استقبال می‌کنند، هر وقت هم گمان کنند که این کار برایشان منفعتی ندارد مثل آب خوردن به آن پایان می‌دهند. مرد خوب یا بهتر است بگویم همسر یا همراه خوب از نظر یک زن یعنی کسی که بتوان در سایه‌اش پناه گرفت و بعد بی‌هیچ اعتراضی هر کار دل‌به‌خواهی را کرد

.

متأسفم که واقعیت بدین‌‌گونه است و کسانی که الان شمشیرهایشان را برای حمله کردن به من تیز می‌کنند باید بدانند که من از قلب واقعیت هیچ نفعی نمی‌برم و چه بسیار دوست‌تر داشتم که دنیا این‌گونه که می‌بینیم نبود و همان‌طور بود که دوستان ادعایش را دارند. برایم هیچ هم عجیب نیست که مرا به داشتن عقدة حقارت یا حسرت یا حس انتقام‌جویی در اثر شکست‌های زندگی متهم کنند. اهمیتی هم ندارد

 

 

.
با سابقه‌ای که برشمردم اینکه کسی با زنان محترمانه و انسانی برخورد کرده باشد ولی هزینه‌هایش را پرداخت نکرده باشد عجیب است. حالا می‌شود داد و فریاد دوباره‌ای راه انداخت و به‌خاطر اینکه مردی جرئت کرده به ساحت مقدس زنان توهین کند آسمان را به زمین دوخت. اما همة اینها هم که بشود چه چیزی تغییر می‌کند. زن‌ها همین‌اند که بودند و هستند و خواهند بود

.

ما خودمان را هم بکُشیم چیزی عوض نمی‌شود. هنوز هم همه‌شان دنبال مردی می‌گردند که راحت‌تر بتوانند سرش کلاه بگذارند. به‌راحتی به خود اجازه می‌دهند شش نفر را توی آب‌نمک بخوابانند برای روز مبادا تا بهترینشان را انتخاب کنند. اگر از یارو واقعاً خوششان بیاید که هیچی، ولی اگر چندان خوششان نیاید ـ که معمولاً هم نمی‌آید ـ چند وقتی با سیاست گل و لبخند و عسل طرف را خام می‌کنند تا همه‌چیز همان‌طور که باید پیش برود. آن‌وقت

 

 

...
باور کنید خیلی ترجیح می‌دادم همة این حرف‌ها ساختگی باشد که فکر کنم اوضاع خیلی خوب است و جماعت نسوان همان‌طور که برای خودشان تبلیغ می‌کنند حساس و احساساتی و عاطفی و مهربان و صبور و عمیق و باهوش و همه‌چیزاند. اما اینها همه تبلیغات است و واقعیت بسی دردناک

.

فقط می‌ماند اینکه متذکر شویم؛ البته هر قانون و هر قاعده‌ای استثناهایی هم دارد. بالاخره در میان هرچند صد نفر یک آدم متفاوت هم ممکن است پیدا شود. ممکن است، ولی این چیزی را تغییر نمی‌دهد. قاعده و قانون همان است که گفتم. کمتر و بیشتر در همه ‌جای دنیا همان است. فیلم‌های هندی و هالیوودی چیز دیگری می‌گویند. سریال‌های آبکی چیز دیگری می‌گویند. فمینیست‌ها و فعالان اجتماعی هم سعی می‌کنند واقعیت را به شکل دیگری بزک کنند و به خورد افکار عمومی بدهند. اما همین است. کاری نمی‌شود کرد. کاش می‌شد که این‌طور نباشد. کاش همة آن چیزهایی که من فکر می‌کردم از بیخ و بن اشتباه بود. اما دنیا را نمی‌شود زیر فرش پنهان کرد. بی‌آنکه بخواهم مردها را تبرئه کنم باید عرض کنم که زن‌ها با عرض شرمندگی همان‌قدر خودشیفته، همان‌قدر بی‌رحم و همان‌قدر کوچک‌اند که می‌شود دید

 

 

.
متأسفم. نمی‌توانم از نقل این کلام نیچه خودداری کنم، اگرچه آن را به‌تمامی باور ندارم؛ کلامی که زیرکانه آن را از زبان پیرزنی به زرتشت بیان می‌کند. نیچه یا همان پیرزنک می‌گوید: «به‌سراغ زنان می‌روی، تازیانه را فراموش مکن
و من همچنان متأسفم.


  نظرات ()
کالا نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۳/٦/۱٩

در وهله اول فقط چهار تا چشم دیده شدو بعد دو موجود سر تا به پا سیاه پوش.البته روی دستهایشان هم پوشیده بودو فقط نوک انگشانشان بدون پوشش سیاه بود...

چقدر بد است که انسان خودش به کالا بودن خودش ایمان بیاورد .حال می خواهد پشت ویترین باشد و یا توی قفسه ها یا بدون جلد و زرورق و جعبه و قوطی باشد یا درون هفت بسته تو در تو ...بهر حال  در کالا بودن آن فرقی ایجاد نمی شود.

---------------------------------------------------------------------------------------------

یک جمله ای از نیچه توی ذهنم هست اما نه دقیقا با همان عبارت و مفهوم آن این است که:انسانها زمانی عقیده دیگران را قبول می کنند که با خود خواهیشان در تضاد نباشد.

---------------------------------------------------------------------------------------------

کمی از نظرات فروید ...کمی از نظرات نیچه...دارم به این نتیجه ها می رسم.

  نظرات ()
زن و نگاه جامعه نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۳/٦/۱۱

نگاهی به فرهنگ رایج در جامعه اگر داشته باشیم نکات جالب و قابل توجهی در آن می بینیم.منظور از فرهنگ رایج در جامعه آداب و رسوم و گفته هایی است که اکثریت جامعه آن را به کار می برند بدون آنکه در آن تعمق و یا تفکری کرده باشند و بسیاری از اوقات این رفتار و گفتار حاکم بر اقلیت جامعه که همان روشنفکران و آگاهان هستند نیز تاثیر دارد...البته این مسائل مسائل مهمی نیستند ولی به عنوان نکاتی که ذهن انسان را برای لحظاتی به خود مشغول می کند قابل ذکر است.زیرا وبلاگ به گفته ای بایگانی افکار است هرچند که این افکار گذرا و کوتاه باشند...

لابد شما هم مثل من بارها و بارها کلماتی را به صورتهای گوناگون از دهان آقایان شنیده اید که مفهوم کلی آن این است که:ازدواج کردن یک حماقت بزرگ است. برای من چند سوال بوجود امده است که :

۱ـچرا آقایان بعد از ازدواج به این تز می رسند؟

۲ـچرا از تجربه دیگران استفاده نمی کنند و یک عمل حماقت آمیز را در طول تاریخ بارها و بارها تکرار می کنند؟

۳- در شرایط زندگی آقایان قبل و بعد از ازدواج چه تغییراتی بوجود می اید که از آن ناراضی می شوند.

۴ـچرا خانمها هیچ گاه چنین حرفی نمی زنند.

۵ـ آیا این تغییر شرایطی که قبلا گفتم در جهت نفع خانمهاست که آنها از وضع موجود خود راضی هستند و پشیمان نیستند ؟

۶ـ شاید هم خانمها این پشیمانی را ابراز نمی کنند ۱-به این دلیل که ابراز ان سودی ندارد و۲- شاید نیز ترس ازابراز به خاطر وجود جامعه مردسالارانه باشد.

و اما جوابهایی که به نظرم آمده :

۱- چون معمولا جوجه را آخر پاییز می شمارند.

۲-برای اینکه می خواهند شخصا تجربه کنند تا درک بهتری از شرایط دیگران داشته باشند و نیز اینکه بر طبق ضرب المثل :رطب خورده کی منع رطب کند؟حرف دیگران را قبول ندارند.

۳-تنها تغیری که در شرایط زندگیشان ایجاد می شود این است که: اولا یک نون خور اضافه !!دوما یک مزاحم دست و پا گیر!!سوما یک آدمی دائم همیشه و همه جا همراهشونه که هی سین جیم میکنه و هی باید بهش باز خواست پس بدهند و تازه بدتر از اینها اینکه برای هر کاری و هر چیزی باید مشورتی عمل کرد و این از همه چیز بدتر است.خلاصه کلام از بین رفتن حاکمیت مطلق و بلا منازع.که البته همه آقایان این حاکمیت را سعی می کنند حفظ کنند و چون این قدرت مطلقشان کمی به خطر افتاده می گویند عجب حماقتی کردیم ها!!

۴-خانمها باید هم از خدا بخواهند که یک شوهر و سایه بالای سر پیدا کردند .اصلا شوهر کردن بزرگترین آرزوی هر خانمی است .آنوقت بگویند که مر تکب حماقت شده؟؟می مانند توی خانه و ترشیده می شدند بهتر بود؟؟!!

۵-مسلما ازدواج کردن به نفع خانمهاست .یکی خرجشون را مفت مفتی بدهد بد است ؟؟...زندگی بخور و بخوابی که این خانمها دارند بد است؟؟

۶-تازه پشمان هم که باشند و بگویند چه می شود.اقای همسر با اردنگی پرتابشان می کند خونه بابا. دوباره همان آقا بالا سر قبلی ...در آمدن از توی چاه و افتادن توی چاله...

 

 

تازه اصلا این سوالها همه بی ربط و جوابها هم بی ربط تر از آن .بود...مثل اینکه باز دچار مالیخولیا شدم!!!

  نظرات ()
نگاه به جامعه نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۳/٥/٢٧

نگاهی به یک ماجرای رخ داده نه چندان تازه ولی قابل تامل:

همه ما لابد از جریان قتل همسر آن فوتبالیست معروف و محاکمه طولانی متهم به قتل خبر داریم.اما مسله ای که مدتی است ذهن من با آن درگیر است این است که :چرا این طوریست؟چرا یک مرد که ادعا کرده است که همسر و فرزندانش را دوست دارد دست به عملی زده ات که منجر به مرگ ان کسی شده است که ادعا کرده دوستش دارد ؟لابد گفته می شود که عمل وی(رابطه با زن دیگر)منافاتی با دوست داشتن خانواده اش نداردو یا اینکه جامعه این اجازه را به وی داده است که با داشتن همسر زن دیگری هم اختیار نماید....در صورتی که این چه اختیاری است که جامعه به وی داده است که با احساسات و زندگی دو انسان بیگناه بازی کند و هر دوی آنها را در مقابل عمل ناخواستهای قرار دهد.هردوی این زنها قربانی وی شدند و در دادگاه این شخص او بود که مجازات نشد .چرا یک مردی که زن و فرزند دارد و ادعا می کند آنها را دوست دارد با زن دیگری پنهانی رابطه بر قرار می کند .آیا این عمل وی مجازاتی در حد یک جریمه ناچیز و یا چند ضربه شلاق است  آنهم بدین خاطر که احتمال رابطه نامشروع بوده و گرنه اگر زن قانونیش می شد که فکر نمی کنم همین مجازات نیز برای وی اعمال میشد ...حالا اگر جریان را عکس کنیم و زنی با داشتن شوهر و فرزند و با ادعای اینکه انها راهم دوست دارد با مرد دیگری رابطه داشته باشد چه مجازاتی برای وی در نظر گرفته می شود؟در جامعه امروز ما مردان هیچ ابایی ندارند از اینکه با داشتن همسر زنان دیگری را نیز صیغه نمایند !!چرا که قانون در این مورد هیچ مجازاتی برای انان در نظر نگرفته و اگر هم هست اندک است.برای من این سوال مطرح است که این فرد مذکور در جریان مرگ همسرش هیچ نقشی نداشته است ؟آیا قاتل فقط کسی است که مستقیما یک فرد را به قتل می رساند ؟به فرض هم که قاتل همان شخصی باشد که حدس زده شده است آیا این قاتل خود قربانی خودخواهی و زیاده خواهی و فریب نشده است؟جالب است...قربانی ای که یک قربانی دیگر را نابود می کند زیرا در این ماجرا این دو زن بودند که قربانی شدند و این مرد بود که بی گناه قلمداد گردید. 

  نظرات ()
زیاد جدی نگیرید! نویسنده: - جمعه ۱۳۸۳/٥/۱٦

***یک استاد دانشگاه شریف گفته است که:از بین فارغ التحصیلان این دانشگاه تاکنون علی دایی بیشترین استفاده را از سر خود کرده است !!!

البته شوخی یا جدی بودن این حرف و تشخیص نوع استفاده به عهده خواننده است.

 

***کارشناسان و زیست شناسان و دانشمندان با مطالعه و استناد به شواهد و مدارک مورد تحیق خود به این تنیجه رسیدند که :(بینی اکثر ایرانیان  از نوع عقابی و تا حدودی شبیه نوک طوطی است.)

پس مشخص شد که چرا اینهمه بینی چسب خورده زیاد است .و مشخص شد که اینها هیچ گناهی ندارند چون زشتی بینی اشان اثبات شد.

حال با توجه به این موضوع می توان به وجوه مشترک دیگر ماها  با طوطی پی بردو آن اینکه: علاقه زیاد به خوردن تخمه ــپر گویی و پر حرفی کردن ــبه سخن طرف مقابل اصلا گوش ندادن و فقط حرف خود را تکرار کردن ـــ داد و هوار کشیدن و راه انداختن جار و جنجال بیخود ــ تقلید کور کورانه و طوطی صفتانه ــ هوچی گری ــناز ک نارنجی بودن!! و خود را مدام برای این و آن لوس کردن.

 

***فردی می گفت :این آدمهای احمق و نفهم را که تعدادشان هم کم نیست باید به حال خود رها کرد تا بپوسند!!آنوقت تبدیل به کود می شوند و شاید نسل بهتری جوانه بزند و رشد کند!!

 

  نظرات ()
نگاهی کوتاه در مورد زن وهنر نویسنده: - شنبه ۱۳۸۳/٢/٢٦

مدتی پیش یکی از دوستان پرسشی را مطرح کرده بود که در عین جالب توجه بودن تامل بر انگیز نیز بود و آن این بود:(که چرا در مقایسه با تعداد نقاشان مردی که تا به حال وجود داشته اند نقاشان زن اینقدر کم هستند؟)این مسله ای بود که همیشه ذهن مرا به خود مشغول کرده بود و  نه تنها در هنری مثل نقاشی بلکه در تمام رشته های دیگر هنری اگر نگاه کنیم این نکته فراوان به چشم می خورد.و این امر مختص به مکان جغرافیا یی خاصی نمی باشد و در کل شامل تمام جوامع است فقط کم و زیادی آن مقداری متفاوت است البته این نکته هم نباید از نظر پنهان بماند که در حل حاضر شرایط به نحو خوشایندی در حال دگرگونی است و یکی از مهمترین دلایل این دگرگونی رشد فکری و تلاش زنان برای بدست آوردن حقوق مساوی با مردان در جامعه می باشد.  

اما این مسله که چرا در قبل از زمان حال این تفاوت عددی بین زنان و مردان در عرصه هنر بیشتر بوده است و حتی گاه اصلا در  هنری مثل نقاشی حضور هیچ زنی به چشم نمی خورد  دارای  چندین علل مختلف می باشد که بررسی آن شاید دهها صفحه شوداما به طور مختصر می توان گفت که:

۱ـمحدودیت زنان در ابراز عقیده و نظر (و بویژه در عرصه هنر که با احساس سرو کار دارد ) و بیان احساسات .این محدودیت از طرف جانعه مرد سالار بر زنان تحمیل شده است و البته خود زنان نیز آن را پذیرفته و به عنوان ارزش آن را بشمار می آورند ...زیرا ارزش زنان در این مسله خلاصه می شود که زن باید حجب و حیا داشته باشد به عبارتی دیگر شرم و در پرده نهان بودن و با غریبه حشر و نشر نداشتن و خلاصه تمام آن چیز هایی که در ادبیات و فرهنگ در مورد صفات زن خوب گفته اند و من الان حوصله بر شمردن آنها را ندارم حاکی از این نکته است که به طور کلی نظر زن و عقیده او تابع نظر مرد است حالا خواه شوهر باشد خواه پدر و خواه برادر و حتی در بعضی مواقع  در نبود اینها تابع پسر خود می گردد. بهر حال زن باید معشوق باشد نه عاشق  پس حق بیان احساس خود را ندارد بلکه تابعی از بیان احساس دیگری می گردد...در ادبیات چه در زمان گذشته و چه در سالهای پیش هر گاه زنی به بیان احساسات خود پرداخته است آماج حملات گشته است و هزاران انگ و نسبت به وی داده شده و به طور کلی فردی عاری از اخلاق بر شمرده شده . در حالی که وی فقط احساساتی را بیان کرده است که مردان در عرصه هنر آن را به راحتی بیان کرده اند . شاعران مرد به هزاران گونه معشوق خود را توصیف و یا ستایش نموده اند و از وصف هیچ گونه چیزی دریغ نکرده اند حتی این ستایش و عشق ورزی را به افراد هم جنس خود نیز تسری داده اند و ما گویی که این امری عادی است با آ ن بر خورد داشته و داریم .اما اگر زنی در عرصه هنر بخواهد از معشوق خود یاد بکند  یا دچار خود سانسوری می گردد و یا اینکه با عکس المعلی منفی مواجه خواهد شد . من در اینجا نمی خواهم مثال و نمونه ارا ئه دهم ولی آنچه که مسلم است این است که زن در جامعه مرد سالار در عرصه هنر باید احساس و عواطف خود را سانسور نماید و‌آنچه که مورد پسند آن جامعه است را بازگو نماید پس نه مجال عرض اندام دارد و نه جایی برای وی باقی می ماند. به ناچار به آن عرصه روی نخواهد آورد و اگر نیز روی بیاورد باید بشود پروین اعتصامی .زنی که با وجودی که برایش ارزش قائلم . اما گویی که شاعری مرد است آنهم از آن گونه مردانی که هیچ گونه احساسی در زندگی ندارند خشک و منطقی و آ داب دان و بسیار متفاوت تر از دیگر مردان هنرمند...

از ادبیات که گذشته و نگاهی به هنری مثل نقاشی بیندازیم وضعیت دشوار تر و بغرنج تر می شود زیرا آنچه که در ادیات به وسیله کلمات بیان شده است دراینجا باید به تصویر کشیده شود .آنچه که از نظر شاعر و نویسنده توصیف می شود و بیان احساس می شود در اینجا باید صورت بصری یابد ...خوب معشوق همیشه زن بوده است و همیشه توصیف وی بوده پس در نقاشی هم تصویر وی است  یک چیز مسلم وبدیهی زن مدل می شود و مرد نقاش . زن می شود جزئی از ابزار کار هنرمند ...(البته این نکته هم باید گفته شود که همیشه بوده اندهنرمندانی که  این ابزار را به کار نبسته اند.)

۲ـدرکنار این مسله خود سانسوری و مذموم شمردن بیان احساس در نزد زنان مسله دیگر فرهنگ و شرایط فرهنگی جوامع مختلف است و اینکه درجه اخلاق گرایی در آن جوامع تا چه میزان و اندازه ای است.

۳ـخود پایین بودن سطح فرهنگ زنان نیز یکی از علل عمده روی نیاوردن زن به عرصه هنر می باشد که خود این مسله نیز معلول وجود فرهنگ سلطه خواه مرد سالارانه است و خوب طبیعی است که آنکه مسلط است هیچ گاه دوست ندارد فرد تحت سلطه وی رشد فکری و شخصیتی کند و همتراز خودش شود . پس زن بهتر است که فقط در عرصه بچه داری و خانه داری و در آمد و شد بین اتاق و آشپز خانه و مهیا کردن آسایش مرد عمر را سپری نماید و دلخوشیش در حد اعلا این باشد که ستایشش می کنند ستایش شونده باشد نه ستایش گر.پس چون ستایش شونده است نیازی به جستجو و کنکاش ندارد باید به خود بپردازد و جنبه های ستایش شونده اش!! را حفظ نماید ...همیشه دلربا باشد .در عرصه هنر اگر پا بگذارد یا باید خود را ستایش کند یا هم جنسان خود را و یا اینکه اگر بخواهد به نوعی دیگر به بیان واقیعت های اجتماعی بپردازد روح حساس و لطیفش اجازه نمی دهد که زشتی ها را ببیند!!فقر و بی عدالتی و نابرابری را ببیند . چرا ؟چون او همیشه یک حامی دارد و انسانی که حمایت شونده دارد نمی تواند سختی و سنگینی بار هستی را آن چنان که باید لمس کند.کدام زنی بود  در آن دوران  که بخواهد (سیب زمینی خورها)وان گوگ  را بر پرده نقاشی بیاورد . و یا از زیبایی هایی که (مانه)و (رنوار)بر پرده می آفریدند .

این شهامت در نزد آنان نبود زیرا که ابراز وجود را از آنان دریغ کرده بودند.

 

۴ـ در کنار تمام این عوامل بوده اند زنانی که خواسته اند در عرصه هنر پای بگذارند اما بار مسولیتی که بر دوش آنان نهاده شده بود مجالی برای پرداختن به خود را برای آنان باقی نمی گذاشت .هنرمندان مرد اغلب مدیون همسران خود هستند که فرزندانشان را بزرگ کرده اند و امور روزمره زندگیشان را رتق و فتق داده اند . این همسران آنان بود ه اند که از وظایف همسر خود  در زندگی خصوصی کاسته اند و بر وظایف خود افزو ده اند تا شوهرانشان با فراق بال و با آرامش و آسودگی خیال به خلق آثار هنری بپردازد .چه بسا در این را گرسنگی و سختی های بسیار متحمل شده اند و فقط با فدا کاری خود توانسته اند کج خلقی ها و احساس گرایی های شوهران خود را تاب بیاوردند ...اما کدام مرد بوده است که متقابلا برای همسر خود این گونه رفتار نماید ؟کدام زن هنرمندی بوده است که شوهرش او را  در راهی که برگزیده یاری گر باشد (همانند مواردی که در سطور پیشین گفتم)؟

البته الان وضع با گذشته خیلی تفاوت کرده است و این بدین خاطر است که کم کم در تمام جوامع دارند این مسله را درک می کنند که بین زن و مرد از نظر انسانی و رعایت حقوق مستقل فردی هیچ تفاوتی وجود ندارد.

  نظرات ()
حرفهای... نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۳/٢/۱٧

شعور اجتماعی و فرهنگ یک جامعه باعث حل خیلی از مسائلو مشکلات آن جامعه می شود و مهمترین ملاک برای این شعور و فرهنگ رعایت کردن حق و حقوق خود و دیگران است .  اگر مردم یک جامعه یاد بگیرند که چگونه حق و حقوق دیگران را رعایت کنند در نتیجه حق و حقوق خودشان نیز هرگز پایمال نخواهد شد.عیب کار بعضی وقتها در این نهفته است که ما از دیگران انتظار داریم  ولی از خودمان نه!!

توی تاکسی بودیم و راننده غیر از ما مسافر دیگری نداشت و مسافت هم طولانی بود طبق معمول برای سر نرفتن حوصله صحبت از هر دری شده بود...آقای راننده با اجازه سیگاری خواست بکشد و حرف سیگار شد و اینکه خانمها و آقایان چه نظری دارند و غیره و ایشان فرمودند که من با خانمم سر سیگار حتی دعوا هم کردیم و بعد از توضیحات و برای حسن ختام فرمودند که :(من به خانمم گفتم که ایا همان روز اول که آمدم خواستگاری ندید ی که سیگار می کشیدم ؟می خواستی زنم نشی!!)...بعد از این حرف دیگر نتواستم طبق معمول چیزی نگویم و به ایشان گفتم که حتما خانم شما نمی دونسته که این قدر به سیگار وابسته هستید و شما هم وابستگی خود را حتما انکار می کردید .آیا شما هم به ایشان گفتید که من هیچ وقت از این سیگار جدا نمی شوم یا اینکه اگر حرف سیگار کشیدن شد گفته اید که این که مسله مهمی نیست هر وقت بخواهم نمی کشم!!...بهر حال بعد از این قضایا با خودم فکر کردم که چقدر فرهنگ مرد سالاری است که یک آقا با شهامت تمام عیب و ایراد خود را انکار نمی کند ...هر چقدر هم که بخواهیم در مورد این مسائل حرف نزنیم باز هم نمی شود چون اینها چیز هایی است که به طور روزمره با آن مواجه هستیم .

و اما  در اینکه هنوز هم اکثریت آقایان( به جز افراد زن ذلیل )در روابط و حرکات و سکنات خود آزاد هستند و درمورد خانمها عکس این قضیه صادق است هیچ گونه شکی وجود ندارد . به طور واقعی باید گفت هنوز که هنوز است یک سایه مرئی و گاه نامرئی از مردها بر سر زنها افکنده است و بی خود نیست که به قول عوام مردها سایه سر خانمها هستند .حتما این اصطلاح را که شنیده اید.

باز هم در این مورد خواهم گفت در مورد این که چرا و چگونه این عوامل مانع و سر پوشی برای بروز استعدادها می شود .

****************************

بیچاره زنهایی که ادعای برابری با مردها را میکنند.چرا؟چون این زنها علاوه بر اینکه وظایف خود را باید انجام بدهند چون ادعای برابری با مردها را کرده اند پس باید از عهده انجام وظایف انان نیز بر ایند ؛یعنی هم کار مردها را انجام بدهند و هم کار زنان را .تازه در صورتی که مورد تایید وتشویق قرار بگیرند به انها گفته میشود :خانمه عین یک مرد می مونه .یعنی در نهایت ارتقا درجه پیدا کرده و شده یک مرد .

اصلا به مردان متصف شدن  خودش یک نوع بالندگی است و به زنان متصف شدن یک نوع خوار شدن و صد دریغ وافسوس که یک زن در جامعه وقتی قدر و منزلت می یابد که دیگر زن نباشد بلکه مرد باشد.

نمی دانم ایا در تمام فرهنگها این گونه است یا نه؟

بنا بر این تعدادی از دختر ها در جامعه وقتی ادعای برابری با پسران را میکنند سعی می کنند که به نوعی از انان تقلید نمایند وبا انجام یک سری کارها ورفتار و حرکات پسر مابانه سعی در القای این نوع برابری دارند ؛در صورتی که باید ماهیت وجودی خود را فراموش نکنند ؛می توانند برابری را در قالب شخصیت خودشان ارائه دهند همان گونه که پسران با انجام حرکات دختر گونه برای خودشان شخصیت بیشتری بوجود نمی اورند دختران نیز باید این گونه رفتار نمایند.

 

 

 

  نظرات ()
بی حرف !ی ا حرفهای مجانی؟ نویسنده: - شنبه ۱۳۸۳/٢/۱٢

***گاهی نوشتنی آنقدر زیاد است که نمی دانی از کجا و از چه بنویسی ...و بعد اصلا تصمیم می گیری که فعلا هیچی ننویسی تا فرصتی دیگر ...تو مپندار که خاموشی من /هست برهان فراموشی من...

*****************

***وقتی که از دریاچه تار بر میگشتیم ؛به بچه ها گفتم که ۲۰ سال دیگر نوبت شماست که برای تجدید خاطزه به اینجاسز بزنید و وقتی که به اندازه یک کاسه بزرگ اب را ببینید حتما مثل امروز من خواهید گفت :این دریاچه ۲۰ سال پیش بزرگتر از الان بود

 

 

 

 

 **************************

 

 **چه کسی میگوید که ادمی آزاد و مختار است؟؟

 ** من اجبار را در تک تک چهره ادمها بخوبی حس میکنم.آیا کسی هست که زندگی خود آنگونه که می خواهد و دوست دارد به پیش برد؟؟

 **** *******************

*** استنباط من از شخصیت های گو ناگون افراد نه در ظاهر رفتار آنان ؛بلکه در نهاد آنان است.البته کسی که در نهاد خود تضاد کمتری داشته باشد این در رفتار ظاهری وی نیز نمود خواهد داشت.

 در یک مغازه فروشنده خاضر نبود که حتی یک ریال هم به مشتری تخفیف بدهد ولی هنگامی که مشتری میخواست پول را پرداخت نماید کلمه(قابل ندارد)را میشنود .

واقعا ما خیلی از کلمات را بدون دقت در معنی آن به کار میبریم وخیلی از کلمات را بر خلاف میلمان.همین تعارفها که اکثرا بر خلاف میل باطنی و قلبی مان است.

شاید در وهله اول این تعارفها بد به نظر نیایند ولی من فکر میکنم این هم خودش یک نوع دو رنگی و دروغ بافی استکه فقط شخص برای خوشامد دیگران و نیز خوب جلوه دادن خودش به کار میبرد.مثلا چه توجیهی دارد این نمونه که از شخصی که خوشتان نمی آید ولی به خانه اتان دعوتش میکنید وبا وجودی که دوست دارید هر چه زودتر برود او رابرای شام نیز نگه میدارید وهمان طور که در ذهنتان طناب دار ش را می بافید کلی خوش و بش میکنید.و با همین خصایل چه بسا به میهمان نوازی هم شهره شویم .(که اغلب هم شهره ایم)

چرا وقتی من (من نوعی)به خون یک نفر

 

 

 

 

تشنه ام وقتی در مقابلش قرار می گیرم قربان صدقه اش میروم؟؟

چرا وقتی از دیدن یک نفر بیزاریم با اصرار تمام او را به خانه امان دعوت میکنیم؟؟

چرا در پشت سر دیگری یک جور و در مقابلش جور دیگری صحبت می کنیم؟؟

وقتی این چراها و هزاران چرای دیگر را کنکاش کنیم در پشت آن چهره های زیادی

می بینیم که در انسان های واحدی جم شده اند.

به نظر من انسان هایی دارای شخصیت ثابت و واحد هستند که:

ریا کار نباشند .

مزور نباشند.

چاپلوس نباشند.

دروغگو نباشند.

و همیشه و همه جا ودر هر کاری صداقت و راستی و درستی را سر لوحه خود قرار دهند.

سخن زرتشت را به یاد اوردم چه نیکو گفته بود:گفتار نیک     کردار نیک        پندار نیک

 *************************

***لابد حتما همه برای یک بار هم که شده با پدیده آقا کوچولو برخورد داشته اید و از نزدیک این پدیده بی همتا را دیده اید ویا شاید نوع بزرگ شده آن را دیده اید.این آقا کوچولو هایامروز همان بچه های لوس و ننر فعلی  و افراد رشد نیافته و غیر متعارف اجتماع هستندو مطمئنا مردسالاران و پدر سالاران فردا.

در جامعه مرد سالار ما البته این پدیده که پسران به گونه ای متفاوت از دختران تربیت می شوند چیز چندان عجیبی نیست.اما گاهی افراط در این طرز تربیت باعث بروز پدیده های خاصی می شود.

اما  آقا کوچولوها به دو صورت بروز میکنند:یکی در  خانواده ها یی که بعداز چند فرزند(مخصوصا دختر) صاحب فرزند پسری می شوند .دیگری وقتیکوچکترین فرزند خانواده پسر باشد احتمال ظهور پدیده آقا کوچولویی بسیار زیاد است خصوصا وقتی طرز تفکر حاکم بر آن خانواده از ابشخور مرد سالاری باشد.

این آقا کوچولو ها معمولا از همان کودکی کت وشلوار می پوشند(حتما به همراه جلیقه)و همیشه جلوتر از بقیه افراد خانواده راه میروند در نبودن پدر مرد خانواده میشود وباید از مادر و خواهر هایش مواظبت کند .هیچوقت نباید گریه کند چون اخر مرد که گریه نمی کند (بد است و زشت).وقتی به مهمانی ویا مسافرت بروند تصمیمات نهایی به آقا کوچولو محول میشود .غذاها باب میل وی باید باشد و صد البته قسمتهای خوشمزه تر مخصوص کوچولو است و.....................................

اینکه با فرزندان در یک خانه برخورد ها متفاوت است جای شکی نیست و اینکه بین پسر و دختر هنوز که هنوز است در خانواده قوانین یک سانی حکمفرما نیست باز هم جای شک ندارد. وقتی پسر است برخورد متفاوت تری میشود و به قول معروف همه اش لی لی به لالاش می گذارند ولی وقتی دختر باشد بر خورد ها  عادی تر است

***********

  نظرات ()
فرزند کشی نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۳/٢/٩

لابد شده است که  تابحال نگاهی به صفحه حوادث روزنامه هاانداخته باشید.ولابد حتما از ماجرای زنده به گور شدن یک دختر ۷ ساله به دست نامادریش خبر دارید که بماند از اینکه وحشیانه ترین و وحشتاکترین نوع بود.ازماجراهای کشته شدن چندین فرزند توسط پدرانشان نیز آگاه شده اید که تازه ترین آن کشته شدن یک دختر نه ساله به دست پدرش بود...و می دانیم که در قانون فعلی ما برای این گونه پدران مجازات خاصی را پیش بینی نکرده است و ماده صریحی در این مورد وجود ندارد و اگر هم مجازاتی در نظر گرفته شودبا کمک از دیگر مواد قانون خواهد بود...این سوال برای من پیش آمده است که به چه دلیلی برای پدر در صورت حتی قتل فرزند مجازاتی وجود ندارد ولی برای مادر قانون مجازات در نظر گرفته است؟آیا حق حیات در دستان پدران قرار دارد؟و آیا این پدران هستند که قادرند تشخیص دهند برای فرزندان خود چه مجازاتی را در نظر بگیرند؟حق حیات و زندگی و زنده بودن تنها حقی است که هیچکس قادر به سلب آن نیست مگر خداوند...که خود در مسند قضاوت بسی عادل است و مصون از هر گونه خطایی . آنگاه چگونه است که این حق (یعنی حق حیات و مرگ فرزند)را به عهده پدران نهاده ایم.

در کدام دادگاه و در پیشگاه کدام قاضی عادل حکم مرگ برای این فرزندان نگاشته شده است؟و آیا پس تفاوتی بین پدر و مادر وجود ندارد؟چرا حقی بدین عظمت را به پدران تفویض نموده و برای مادران کمترین آم را قائل شده؟

آیا نبودن ماده ای در قانون دال بر مجازات این گونه پدران  راه  را برای ارتکاب هر چه بیشتر این گونه جرائم باز نمی گذارد ؟؟

**************************************

در روز نامه شرق روز دوشنبه یک گفتگوی خیلی پیش پا افتاده و سطحی و غیر جذاب با عنوان دهان پر کن گفتگو با (آیدا)چاپ شده بود...از روز نامه شرق دیگر توقع نداشتیم!

  نظرات ()
سهراب تولد در پاییز مرگ در بهار نویسنده: - جمعه ۱۳۸۳/٢/٤

.

سهراب سپهری شاعری که در زیباترین روزهای سال در زیباترین روزهای بهاری در ا غاز اردیبهشت خاموشی گزید.

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا  پر قاصدهایی است

که خبر می آ ورند از گل وا شده دور ترین بوته خاک

روی شن ها هم نقش های سم اسبان سوار ان ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا در می آ ید

آ دم اینجا تنهاست

و در این تنهایی

سایه نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می ایید

نرم و اهسته بیایید

مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من.

***********************************************

ایرانی ها خیلی اعتماد به نفسشان ظاهرا زیاد ولی در واقع کم است .چرا؟دلایل آ نهم واضح و مشخص است...اما یکی از جالبترین آن دلایل به نظر من این است که اغلب آنها برای خودشان فعل جمع به کار می برند و به جای کلمه من از کلمه ـ ماـاستفاده می کنند .علت این امر هم می تواند این باشد که یا خودشان را چند نفر میبینند و یا برای خودشان ارزش و احترام زیادی قائل هستند ...اما در اینجا یک سوال برای من پیش امده است و جواب آن را هم پیدا نکردم .و آن این است که چه رابطه ای میان این افراد خود پسند و  شاگردان کلاس اول دبستان وجود دارد؟چون اگر دقت کرده باشید تمام آنها از کلمه ما به جای من استفاده می کنند...همین نکته باعث می شود که آدم شک کند که واقعا زیادی اعتماد به نفس یا کمی آن . من که فکر می کنم کمی آ ن است

**********************************

حالا که حرف از ایرانی جما عت شد نکته دیگری به ذهنم آمد که برایم سوال شده است .(ماها)یعنی ما ایرانی ها به شهر دوستی معروفیم و بدین خاطر همه سر سوزن ذوقی داریم و کلا شاعر بالفطره هستیم.ولی با وجود که همه ذاتا شاعریم نمی دونم چرا در این جا یک کتاب شعر درست و حسابی بندرت چاپ و عرضه می شود و دیگر آ نکه بازار شعر بی رونق و کساد و خالی از مشتری است؟شاید یک علت آن این باشد که همه فروشنده اند!

******************************

بعد از این می خواهم کمی هم حرفهای تخصصی بزنم در پیرامون مسایلی که به عنوان جرم در جامعه رخ می دهد و چگونگی برخورد قانون با آن و ...

  نظرات ()
حرف های خاله زنک۲ نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/۱٢/۱٦

ما هم ملکه داشتیم مردم کشورهای دیگه هم ملکه داشتند!!

چندی پیش جدیدترین عکسهای فرح پهلویرا دیدم ..نمی دانم سنش چقدر است ولی این را می دانم که هیچ اثر و رد پایی از مسن بودن در وی وجود نداشت!این سوال به ذهنم خطور کرد که چرا ملکه سابق یک کشور این قدر اعتماد به نفس کمی داشته باشد..شاید هم این کم بودن اعتماد به نفس در ما ای رانی ها زیاد است .چرا؟اخر اگر انسان اعتماد به نفس داشته باشد هیچ لزومی ندارد که سعی کند همیشه خود را جوانتر و زیباتر از ان چیزی که هست نشان بدهد....امار جراحی های پلاستی برای زیبایی در ایران رکورد شکن است ...و ملکه سابق یک کشور به جای انکه از سیاست و مسائل مربوط به ان سر در بیاورد ..خودش را مانند ارتیستها ارایش میکند و ...........پادشاه انگلستان هم یک زن است خیلی هم زشت است ولی با تمام زشتی سعی نکرده که بینی اش را جراحی کند و چین و چروک های صورتش را حذف کند..چرا چون اعتماد به نفس دارد .مثال اگر بخواهم بزنم خیلی زیاد است ......اگر یک خارجی بیاید در بازار میوه و تره بار و بخواهد خرید کند از این که در همان روز تعداد زیادی ارتیست و هنر پیشه ایرانی برای خرید امده اند شگفت زده خواهد شد !چرا؟چون اکثر خانمهای ایرانی از نظر ارایش و مد دست هنر پیشه های خارجی را از پشت بسته اند.به همین  می گویند :فقر فرهنگی!!

********************************

حیوانات خوش بخت داریم و حیوانات بد بخت .مثلا بعضی از انها از خوش شانسی در کشوری بد نیا می ایند که حقوق حمایت از انها وجود دارد و بعضی از انها این قدر بد بختند که مجبورند تمام عمرشان را به جای انکه در یک خانه گرم و نرم با غذاهای خوشمزه سپزی منند؛در کنا ر خیابان در سرما و گرما بمانند..............درست مثل ادمها!

***************************

فکر می کنید اگر خدا به انسان برتری نمی داد ؛یعنی همین عقل را به او نمی داد؛بهتر نبود؟اگر انسان عقل نداشت مثل حیوانات زندگی می کرد و تمام اعمال و رفتارش طبق غریزه و برای بقای خودش بود....انوقت وضع از این که حالا هست خیلی بهتر بود .چرا؟چون دیگر ان موقع تمام خصلتها و صفات منفی ای که الان دارد را نداشت و می توانست خوشبخت تر زندگی کند! نمی توانست کلک بزند ؛دروغ بگوید ؛حسد بورزد و.....................................................

هیچ گروه حیوانی حاضر نیست موجودی را در خود بپذیرد که حتی به حیوانییتش هم پای بند نباشد.زیرا حیوانات زیاده خواه نیستند وقوانین خود را نقض نمی کنندو الکوی زندگیشان بز طبق آن چیزی است که مورد قبول همه آنها ست.اما حیوان ناطقی به نام انسان هیچ گاه زندگیش بر طبق الگویی که انسانیت نام گرفته نیست بلکه مشی زندگیش بر اساس خواسته ها و امیال شخص ی اش شکل گرفته و کم نمونه هایی یافت می شوند که هم نوعان خود را نیز مد نظر قرار دهند.

فجایعی را که این حیوان نا طق بوجود آورده است و شکم هایی را که از گرسنگی به پشت چسبیده کدام حیوان غیر ناطق در مورد هم نوعانش انجام داده است.جمع حیوانات لا اقل به هم دیگر خیانت نمی کنند.و گاه رفتارشان از انسانها هم انسانی تر است.

*******************************

هیچ دقت کرده اید که تا قرن ۲۰ در میان نقاشان بزرگ نقاش زنی وجود نداشته.چرا؟شاید به خاطر استفاده ابزاری کردن از زنان در نقاشی باشد........شاید هم علل دیگری داشته باشد ...باز هم در این مورد مفصل تر خواهم نوشت

***********************************

دوباره دسته ها و هیت ها در روز های عزا داری مرا به یاد کتاب (مسیح باز مصلوب )اثر(نیکوس کازانتاکیس)انداخت .......براستی که این ایین ها چقدر شبیه هم می تواند باشد...و این جاست که می توانیم به این معتقد شوییم که ریشه تمام ایین ها و اسطور ها یکی می تواند باشد.....................

************************************

ما ایرا نیها (مردم دیگر دنیا را نمی دانم)یک عادت خیلی بدی داریم و ان این است که وقتی از کسی خوشمان بیاید و یا بخواهیم از او تعریف و تمجید کنیم ؛او را به عرش می برییم و بر عکس وقتی از همان ادم بد مان بیاید و یا بخواهیم او را سزرنش کنیم از عرش به زیر آورد ه و با خاک یک سانش می کنیم.

بدا به حال چنین مرد مانی که تابع احساس خویشند و عقل و منطق و خرد را به فراموشی می سپارد.............

شاید و به گمانم به همین خاطز است که ما از همان دیر باز پاد شا هانمان را خدا فرض می کردییم.............

مرد مان تابع احساس  به ان کس که قدرت می دهند بی نهایت است و وقتی که کنارش می نهند نیز تا بی نهایت است............همیشه در بی نهایت هستند ؛میانه ای وجود ندارد.......

افراط کاری و تفریط دو صفت خاص انسان هایی است که تابع احساس خویشند.

دیگه خسته شدم از بس از همه تعریف می کنند.

چرا این قدر ما شخص پرستیم؟چرا وقتی در مورد یک شخصیت مشهور کنکاش می کنیم نقاط منفی شخصیت و زندگی او را سانسور می کنیم ؟چرا سعی می کنیم همیشه از انها بت هایی دست نیافتنی بسازیم؟کمی هم با خودمان و با دیگران رو راست باشیم.وقتی از نکات منفی در زندگی یک شخصیت یاد می کنیم دلیل بر این نیست که نکات مثبت را نا دیده گرفته ایم و یا قصد سرکوب و انتقاد را داریم بلکه دلیل ان است که با دیدی منطقی و بی طرفانه قضاوت می کنیم و اینکه هر انسانینمی تواند کمال مطلق باشد ...و عیب بزرگ ما این است که مطلق گرا هستیم و یکه شخص یا خوب است یا بد ؛اگر خوب است بی عیب و نقص است و عیو بش را ندید ه می گیریم و اگر بد است بد مطلق است و سر کوبش می کنیم..............

باید نسل امروز  بداند که صادق هدایت در کنار خلق اثار ارزش مند نقاط ضعفی چون گرایش به مواد اعتیاد اور را داشت ...همین طور سهراب سپهری و........و یا اینکه که فروغ در زندگی خود چه کاستی ها و غفلتی هایی انجام داده و .......

  نظرات ()
پرنده و بچه ها نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٢/۱٢/٤

هر  روز صبح آن پرنده کوچک و اواز خوان می آید و روی سیمهای برق جلوی پنجره می نشیند و آوازش را سر می دهد ...مثل اینکه می داند که ما از آوازش خیلی خوشمان می اید .در این هوای کثیف و آلوده تهران نمی دانم این پرنده از کجا می اید و بعد به کجا می رود؟باید یادم باشد برایش کمی دانه روی ایوان بپآشم...شاید هم بخاطر دانه هایی که قبلا ریخته بودم می اید..

 

****************************************************************

 

زن همان طور که کنار خیابان نشته بود با عجله یک یک پلاستیک هایی را که درون انها لباس بود ؛وارسی می کرد . یک پسر بچه و یک دختر بچه بالای سرش ایستاده بودند و بر کارش نظاره می کردند.زن نسبتا مسن بود و بچه ها لباسهای خیلی کثیف و ژنده ای در بر داشتند.زن هر پلاستیک را وازگون می کرد روی آسفالتها و سپس لباسها را وارسی می کرد ؛آنهایی را که به نظرش خوب می امدند درون پلاستیک می گذاشت .بعد که تمام پلاستیک ها را وارسی کرد و لباسهای بدرد بخور را درون اتها جای داد ؛یک دسته لباس اضافی را کنار جوی آب گذاشت.من همین طور داشتم تماشایش می کردم و او اصلا به اطرافش توجهی نداشت.......بعد بچه ها را دیدم که پلاستیکها را بر دوش گرفته و به سرعت دور شدند .زن را هم نفهمیدم که به کدام طرف رفت.با خود گفتم که بچه ها از این که لباس تقریبا درست و حسابی تری گیرشان آمده خوشحال شدند .بعد به ذهنم رسید که یکی از آنها به دیگری خواهد گفت:(ببین اگر لباسها را بتوانیم بفروشیم خیلی بهتر است تا اینکه تنمان کنیم .)

 

فردای ان روز دوباره دیدمشان .همان لباسهای ژنده و کثیف دیروز تنشان بود و داشتند کارتون های خالی را از جلوی مغازه ها جمع می کردند.

 

***************************************

 

دقت کرده اید توی وب لاگها و کامنتهای انها؟به نظرم امد که وب لاگها یک شباهتهایی با مغازه ها دارند!شباهت های انها عبارت است از اینکه وقتی یک فردی یک وبلاگ جدید راه می اندازد حالات روحی اش عین فردی است که مغازه تازه ای باز می کند ؛چون دو نفر آ نها از این که مشتری بیاید سراغشان بی نهایت خوشحال می شوندو تازه هر چه مشتری بیشتر بهتر.اول با مشتریها خوب تا می کنند ولی بعد ها که سرشان شلوغ می شود دیگر حوصله جواب دادن ندارند و وقتی بقدر کافی مشتری داشته باشند تازه وارد ها را که از قیمت سوال می کنند و احیانا چانه می زنند را رد می کنند.   دقت کرده اید وب لاگ ها اکثرا مشتریان مخصوصی دارند و وقتی من به اسامی دقت مییکنم می بینم که همیشه در کامنتها همان اسامی تکرار می شود.......و اغلب شخص تازه وارد به سختی می تواند وارد آن جماعت تکرار شونده ؛شود!بهر حال بعضی ها هم مغازه خود را باز می کنند و جنس توی ان می ریزند ولی می گویند ما برای خودمان مغازه باز کرده ایم و اصلا هم دنبال مشتری نیستیم ...یکی باید به اینها بگوید :پس چرا متاع خود را به بازار اورده اید ؛ان را در پستوی خانه تان می گذاشتید بهتر بود!

شاید هم بشود گفت وب لاگ نویسی نوعی درد دل مدرن است!برای همین هم شماره انها این قدر زیاد است !

*********************************************

افرادی که دست به ارتکاب جرم میزنند ؛خصوصا وقتی که انگیزه آنان مسائلی غیر از اقتصادی ویا سیاسی باشد؛(یعنی انگیزه های درونی داشته باشند)آیا می توان گفت این افراد از نظر روانی سالم هستند؟البته دست به جنایت زدن با هر انگیزه ای هم که باشد قابل قبول نیست و افرادی که مرتکب جنایت می شوند مطمئنا از نظر روانی دارای اشکال هستندزیرا از بین بردن یک انسان قابل مقایسه با جرائم دیکر مثل سرقت و غیره......نمی باشد .برای من این سوال وجود دارد که یک بیمار روانی را باید به خاطز عملی که از روی بیماری انجام داده از بین برد یا او را معالجه کرد؟معمولا بیمار روانی به آن کسی اطلاق می شود که بیماریش مشهود باشد اما من می گویم بسیاری از بیماران روانی از نظر ظاهر سالم هستند و به زندگی خود به روال عادی ادامه می دهند تنها وقتی بیماری آنان به شکلی خود را نشان می دهد که در مقابل مشکلات تاب تحمل نداشته و به روش های غیر طبیعی ؛مانند نابود کردن فرد مقابل دست می زنند.اگر ملاک دیوانگی را تشخیص ندادن خوب از بد بگیریم افراد به ظاهر عاقل هم که در مواقعی قادر به تشخیص این مرز نمی باشند؛در آن زمان در زمره دیوانگان قرار می گیرند .

 

  نظرات ()
حرف های خاله زنک! نویسنده: - جمعه ۱۳۸٢/۱۱/۱٧

چندی پیش داشتم پیچ رادیو را می چرخاندم که مکالمه ای توجهم را جلب کرد ؛دقت که کردم دیدهم که مکالمه ای تلفنی است بین پسر همسایه امان بادوست دخترش  ...چند روز بعد هم دوباره همین اتفاق پیش امد....حس کنجکاوییم باعث شد که با دقت بیشتری به این مکالمات گوش دهم و چیزی که عایدم شد بسیار جالب بود و آ ن این بود که این اقا پسز وقتی صحبت ش با دوست اولی تمام می شد به دومی زنگ می زد و بعد به سومی و چهارمی و از جالبتر طیف گسترده دو ستانش بود از دانشجو گرفته تا منشی مطب و باز جالب تر ازهمه نوع مکالمات بود که با هر طیفی به نوعی خاص مکالمه رد و بدل میشد .....جدا که این  شخصیت های گوناگون را این فرداز کجا اورده بود ؟آفرین به این هوش و استعداد!

اما حالا که حرف از این جور چیزها شد بد نیست این را هم بگویم که در محله ما آقایی زندگی می کند با شخصیت ؛آبرومند ؛متمول ؛دیندار و خلاصه خیلی اسم و رسم دار  . اما همین آ قا با داشتن همسر و چندین فرزند بزرگ و کوچک و با داشتن سنی بالای ۵۰ سال  پنهانی دارای چندین همسر صیغه ای می باشد؛که کسی از انها خبر نداردبه جز دوست نزدیکش که همیشه برایش درد دل می کند ......جدا که ادم هیچ وقت نمی تواند از ظاهر افراد در موردشان قضاوت کند و جدا که چقدر شیر تو شیر است و جدا که اینها تازه مشتی است از خروار اگر بخواهم در مورد این افراد و مشابه اشان که در همین دور و برهاکم نیستند؛بگویم فکر کنم که صفحات بسیاری پر میشود...چقدر دوست داشتم به زن همین اقای متشخص بگویم کجای کاری ؟البته اگر به من نگوید به شما چه زبطی دارد و اگر نگوید از کجا معلوم که شما راست بگویید و نگوید که خوب به فرض هم که این طور باشد چه کاری ازدستم بر می اید.

  نظرات ()
چرا؟ نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٢/۱۱/۱۳

 

*چرا تعدادوب لاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟گاه در این وب لاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد ار جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده......ایا وب لاگ نویس هیچ ارزشی برای نوشته خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟

 در نوشتن وب لاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟ شخصی که در وب لاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته  و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقد ه های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.

ما اد مها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچیی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضز جواب و.....شمرده شویم.

اکثر وب لاگ نویشان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد. گاه بعضی وب لاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه  درد دل کردن................

اگر از نظر آ ماری نگاهی به تعداد باز دید کنند گان و پیا م دهندگان وب لاگ های مبتذل و وب لاگ هایی که در آ ن مسائل سطحی (مثل قهر و آشتی )با دوست دختر و پسرشان مطرح می شود؛بیندازیم ؛آ نوقت می بینیم که اینها چقدر خواننده و چه قدر طرفدار دارند!

باید نوشتن در وب لا گ را چیزی فراتر از سزگرمی بشمار آوریم و چیزی فراتر از نوشته هایی پوچ و بی معنی . وب لاگ تنها ابزار بیان آه و ناله و تو کجایی و چرا  بی وفایی و.........نیست . وب لاگ عرصه همگانی بیان اندیشه است ؛پس برای اندیشیدن ارزش قائل شویم و نیز برای خواننده اندیشه مان .

***********************************************

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صدا های نیم زنده ز دور.

همعنان گشته همزبان هستم.

            *

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم.

نیما..........نیما این صدف خفته در دل مروارید

به گمانم امد که این صدف مهجور مانده............

*******************************************************

ما ایرا نیها (مردم دیگر دنیا را نمی دانم)یک عادت خیلی بدی داریم و ان این است که وقتی از کسی خوشمان بیاید و یا بخواهیم از او تعریف و تمجید کنیم ؛او را به عرش می برییم و بر عکس وقتی از همان ادم بد مان بیاید و یا بخواهیم او را سزرنش کنیم از عرش به زیر آورد ه و با خاک یک سانش می کنیم.مثلا هیچ دقت کرده اید که اغلب آدمها وقتی از یک شخصیت معروف خوششان می اید چگونه سعی می کنند نقاط منفی آ ن فرد را نادیده شمارند و یا اینکه حتی منکر آ ن نقاط منفی شوند....چرا ما این قدر شخص پرستیم ؟؟حتی اگر به زندگی نامه افراد معروف و مشهودر هم نگاهی بیندازید آ ن چنان درباره او نوشته اند که هیچ نقطه تاریک و منفی در زندگی او وجود نداشته و آ ن فرد معمولا هم از کودکی تا مرگ همیشه درست ترین و بهترین کارها را انجام می داده و خطایی در زندگی از او سر نزده است......بر عکس این قضیه هم صادق است یعنی وقتی می خواهیم شخصی را مورد انتقاد و نکوهش قرار دهیم ؛نمام اعمال و رفتار خطای او را می بینیم و هیچ گونه عمل درستی گویا در زندگی از او سر نزده است. 

بدا به حال چنین مرد مانی که تابع احساس خویشند و عقل و منطق و خرد را به فراموشی می سپارد.............

شاید و به گمانم به همین خاطز است که ما از همان دیر باز پاد شا هانمان را خدا فرض می کردییم.............

مرد مان تابع احساس  به ان کس که قدرت و شهرت و محبوبیت می دهند بی نهایت است و وقتی که کنارش می نهند نیز تا بی نهایت است............همیشه در بی نهایت هستند ؛میانه ای وجود ندارد.......

  نظرات ()
تولد نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٢/۱٠/۳٠

 

بعضی انسانها از فرا رسیدن روز تولدشان خوشحال می شوند بعضی  ناراحت بعضی

هم بی تفاوت...

من که فکر می کنم روز تولد هر کسی می تواند تنها روز تامل انگیز زندگیش باشد.؛منتهی اگر فرصت این تامل را داشته باشد.

روز تولد من هم یک روزی هست مثل همه ان روزهایی که گذشت و خواهد امد.......

جدا چه فرقی برای ما دارد؟

*******************

هیچ تا به حال به این مسله دقت کرده اید که فقر نا بود کننده خصائل و صفات انسانی است.زیراانسانی که دچار فقر می شودبرای ماندن و بقای خویش؛ باید خیلی از صفات را زیر پا بگذارد  .چون فقط در این صورت شانس بقا و بهتر زیستنش میسر می شود...یک نگاهی به همین جریان زلزله و هجوم افراد فقیری از دهات اطراف برای بدست اوردن ما یحتاج و غیره بیندازید ....نه اینکه اینها انسان نیستند و رحم و مروت ندارند بلکه اجبار انها را وادار به انجام این اعمال نموده است.ما اگر از یک انسان گرسنه و یک انسان سیر درس اخلاق را سوال کنیم جواب های یک سانی نمی شنویم.ما اگر در مورد رحم و مروت و دلسوزی و کمک به دیگری از دو انسان با دو طبقه متفاوت سوال کنیم جواب را نیز متفاوت می بینیم. یک انسان فاقد نیاز مادی با دیدن یک مرده و پول های همراه او تاثر خود را از مردن ان فرد نشان می دهد و توجهی به ان پول چه بسا ندارد؛اما یک انسان نیازمند در عین انکه از مردن همان فرد متاثر می شود به پول های همراه او نیز توجه نشان می دهد ؛چرا چون اینها می تواند نیاز او را بر اورده سازدو  چنین است که بیننده این تصور را می کندکه ان یکی پر احساس و این یکی فاقد ان است..........

**********************************

 

  نظرات ()
حیوانات و آدمیان نویسنده: - جمعه ۱۳۸٢/۱٠/٢٦

*مدتی است که می بینم شغال ها خیلی زیاد شدن .قبلا این مسله برایم جالب  توجه بود اما الان عادی شده.از بس که آ نها را دیدم و باهاشون برخورد داشتم.در میان این همه شغال ایا فکر میکنید حیوانات دیگر هم بتوانند خودی نشان بدهند؟البته اگر آن حیوانات دیگر شیر و ببر و پلنگ باشند که دیگر مسلما این شغال ها پا به فرار می گذارند اما متاسفانه تعداد این شیر ها و ببر ها و پلنگها خیلی کم است . تک و توک پیدا می شن ؛شاید هم نسلشون زو به انقراضه .

لابد فکر کر دید که من از یک محدوده حیات وحش دارم سخن می گویم؟درست است .این محدوده حیات وحش که از آ ن گفتم در کوچه و خیابان و شهر گسترده است.بعضی وقت ها شباهت انسان ها به حیوانات خیلی نز دیک می شود

 

*نمی دانم تشبیه کردن رفتارانسانها به حیوانات کار درستی است یا نه؟

من فکر می کنم که این کار درست نیست و مدتی در باره اینکه در مطلب قبلی ام این تشبیه سازی را کردم؛کنکاش نمودم.آخر مگر حیوانات چه گناهی مرتکب شده اند که ما وقتی می خواهیم نهایت هر رفتاری را نشان بدهیم به آنان متوسل می شویم ؛در صورتی که رفتاز حیوانات و خصائلشان یک چیز معین و معلوم و شناخته شده است که آن حیوان برای بقای خود بر طبق آن رفتار می کند در صورتی که رفتار و خصوصیات ما آدمها بسیار کم برطبق خصائل انسانی که بر آن نام شناخته شده ایم ؛می باشد.اگر یک حیوان بر طبق قانون شناخته شده بر رفتارش عمل نکند بعید و دور از ذهن است ؛ولی اکر آدمی بر طبق قانون انسانیت عمل کند...................این هم چه بسا بعید به نظر آید.

تصور می کنم حیوانات هم موجود چند رنگی را که گاه به لباس هر کدام از آنها و گاه به لباس انسان ظاهر شود در خود نپذیرند.

ایکاش وقتی انسانی را حتی به شغال بودن تشبیه میکنیم لااقل در همان لباس شغالیت تما م و کمال باشد نه اینکه شغالی که حتی به قوانین شغالان نیز به سود خود پشت پا زند.

هیچ گروه حیوانی حاضر نیست موجودی را در خود بپذیرد که حتی به حیوانییتش هم پای بند نباشد.زیرا حیوانات زیاده خواه نیستند وقوانین خود را نقض نمی کنندو الکوی زندگیشان بز طبق آن چیزی است که مورد قبول همه آنها ست.اما حیوان ناطقی به نام انسان هیچ گاه زندگیش بر طبق الگویی که انسانیت نام گرفته نیست بلکه مشی زندگیش بر اساس خواسته ها و امیال شخص ی اش شکل گرفته و کم نمونه هایی یافت می شوند که هم نوعان خود را نیز مد نظر قرار دهند.

فجایعی را که این حیوان نا طق بوجود آورده است و شکم هایی را که از گرسنگی به پشت چسبیده کدام حیوان غیر ناطق در مورد هم نوعانش انجام داده است.جمع حیوانات لا اقل به هم دیگر خیانت نمی کنند.و گاه رفتارشان از انسانها هم انسانی تر است.

  نظرات ()
چند تا حرف نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/٩/٢٢

                      در این بن بست       

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم.

دلت را می بویند

                 روز گار غریبیست ؛نازنین

و عشق را

کنارتیرک راهبند

تازیانه می زنند.

                عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن نست کج و پیچ سرما

آتش را

     به سو خت بار سرود و شعر

                فروزان می دارند.

 

به اندیشیدن خطر مکن؛

              روزگار غریبی ست؛ نازنین

آ ن که بر در می کوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ امده است.

            نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

...............................................................

                                          احمد شاملو

 

****در یک مغازه فروشنده خاضر نبود که حتی یک ریال هم به مشتری تخفیف بدهد ولی هنگامی که مشتری میخواست پول را پرداخت نماید کلمه(قابل ندارد)را میشنود .

 

واقعا ما خیلی از کلمات را بدون دقت در معنی آن به کار میبریم وخیلی از کلمات را بر خلاف میلمان.همین تعارفها که اکثرا بر خلاف میل باطنی و قلبی مان است.

شاید در وهله اول این تعارفها بد به نظر نیایند ولی من فکر میکنم این هم خودش یک نوع دو رنگی و دروغ بافی استکه فقط شخص برای خوشامد دیگران و نیز خوب جلوه دادن خودش به کار میبرد.مثلا چه توجیهی دارد این نمونه که از شخصی که خوشتان نمی آید ولی به خانه اتان دعوتش میکنید وبا وجودی که دوست دارید هر چه زودتر برود او رابرای شام نیز نگه میدارید وهمان طور که در ذهنتان طناب دار ش را می بافید کلی خوش و بش میکنید.و با همین خصایل چه بسا به میهمان نوازی هم شهره شویم .(که اغلب هم شهره ایم)

 

 ****

 

میان کتاب ها گشتم

میان روز نا مه های پوسیده ی پر غبار

در خا طرات خویش

در حا فظه ئی که دیگر مدد نمی کند

خود را جستم و فردا را.

عجبا!

      جست و جو گرم من

                                نه جست و جو شو نده.

من این جای ام و آ ینده

در مشت های من.

                                       احمد شاملو

  نظرات ()
اندوه نویسنده: - جمعه ۱۳۸٢/٩/۱٤

 

اندوه در او خانه کرده بود....

 

گفتم :چرا این چنین؟

گفت:از دست نا آدمیان..از دورویی ...دروغ ...تظاهر ...چند رنگی و حیله گری...

اما زیاد نمی پا ید...بزودی می بینی که چونان همیشه لباس رزم پوشیده و به میان در آمده و دوباره ستیز خود را از سر خواهم گرفت.

گفتم :همیشه چونین بوده.....

گفت :تو چگونه فهمیدی اندوه مرا؟

گفتم:آدم به خودش هم یک بار که شده راستش را می گویدو برای یک بار خودش را گول نمیزند.......

*****            *******             ******

یادم باشد دسته گلی بخرم ...دسته گلی بزرگ و شایسته ....و آن را بر مزار شعر امروز بگذارم.

کجاست دیگر آن صلابت وآمیختگی زیبای احساس و شعور و آگاهی؟

کجایند آن شاعران بزرگی که چونان غولی بر آسمان هنر سایه می گسترانیدند؟

چراغ پر نور شعر گویی پت پتی کرد و به خاموشی گرایید.دیگر بزرگی پا به عرصه نگذاشت..آنان که مردند و رفتند گویی تمام شعر و شعور را نیز با خود بردند.و کودک شاعرانی ماندندکه یا  به تقیلد راه پیمودند و یا خزعبلاتی بی سر و ته سرودند به نام

 شعر که جز بازی با کلمات چیز دیگری نبود.

و جامعه با بی رحمی تمام اجازه رشد به کو کان مشروع و بر حق نداد......

 

***ملاک ما برای اینکه وقتی می گوییم فلانی  آدم خوبی و یا بدی است؛ چیست؟

براستی ملاک های خوبی و بدی چه می تواند باشد؟بعضی ها فقط خوب و بد بو دن افراد را در رابطه با خود شان می سنجند و در قبال رفتاری که آ ن فرد با انان داشته است؛در حالی که این ملاک نیست بلکه خوبی و بدی افراد باید نسبت به میزان بدی و خوبیی که به تمام افراد اجتماع روا داشته سنجیده شود.........

                                          *******

 

بعضی ها معتقدند که زندگی خصوصی افراد هنرمند و مشهور به خودشان مربوط است و ما فقط باید در مورد هنر آنان قضاوت کنیم .

ولی من معتقدم که زندگی خصوصی افرا دهنرمندی که از شهرت بر خور دارند در هنر شان تاثیر به سزایی دارد.همان گونه که برای آفرینش یک کار خوب مورد تحسین و تمجید قرار می گیرند برای آفرینش یک کار ناپسند نیز باید مورد تقبیح واقع شوند ولو این کار ناپسند عملکردش  در حوزه زندگی شخصی آنان باشد و اثرات و مورد الگو قرار گرفتن آن بعد اجتماعی دارد.

من به شخصه زمانی می توانم فلان خواننده را قبول داشته باشم که از نظر شخصیتی نیز برایم قابل قبول باشد و فکر می کنم این در مورد بیشتر افراد صادق باشد.اتفاقااین شخصیت هنر مند است که ارزش هنر ش را دو چندان می کندهمیشه هنر مندان بزرگ و قابل ستایش در تمام دوران هاهنرمند انی بوده اند که دارای ثبات و استحکام شخصیتی بوده اند.

هنر هنرمندی که کار نا متعارفی انجام میدهد در نظر خیلی از طرفدارانشان رنگ می بازد.صزاحتا بگویم من خود بشخصه از زمانی که فهمیدم یک هنرمند در سنین پیری همسر خود را که سال ها با او زندگی کرده طلا ق می دهد(تا اینجای مسله عادی است)همسری که در زمان نداشتن شهرت و ثروت با او همراه بوده و به طور حتم در بوجود آمدن این شهرت و پیش رفتن این هنر مند نقش  داشته؛و سپس با کسی که کمتر از دخترش سن دارد ازدواج می نماید و این فرد کسی است که  بنا به گفته خودش هیچ شناختی هم از هنر این هنر مند تا قبل از ازدواج نداشته است.

به نظر من جامعه حق دارد در مورد رفتار هنر مندان خود داوری نماید و بر آن ارزش گذاری کند.ما همان طور که یک خانم اوازه خوان در غرب که با جوانی نصف سن خودش ازدواج میکند؛را تقبیح می کنیم هنر مندان خود را نیز به داوری بنشینم و ملاک ارزش گذاریمان را تنها به آن چه که عرضه می شود محدود نکنیم .

  نظرات ()
اجتماع نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/٩/۸

 

***من معتقدم که مردان روشنفکر هر قدر هم که داعیه برابری زن ومرد را داشته باشندو ان را حتی ترویج هم بدهند ودر این باب حتی ساعتها انرژی به خرج داده و صحبت کنند؛باز هم ان طور که باید و شاید نمی توانندخود سمبل به وجود اوردن این تساوی باشند چرا که چیزی از همان ابتدای زندگیشان در وجود انها نهادینه شده است که ان همانا حس برتری است واین حس هم از طریق خانواده و هم از طریق جامعه به انان همیشه القا شده بگذریم که این حس طی قرنها ژن به ژن انتقال یافته.به هر حال جامعه و خانواده از همان کودکی با انان به عنوان جنس برتر برخورد نموده است و این برخورد به انان اعتماد به نفس بخشیده وانان از این برتری نه تنها احساس بدی داشتند بلکه غرور و خود خواهیشان را به نحو احسن ارضا میکرد.براستی چه کسی است که از این که احساس برتری نمایید ناراضی باشد؟حال اگر مردان روشنفکربعدها به طی مرحله جوانی به ان درک میرسند که بر زنان برتری ندارند ولی درعمل ۵۰٪قادر به انجام این تساوی هستند چرا که شخصیت انان به گونه ای خلاف این شکل گرفته است و دیگر این که جو غالب جوی است که همیشه به سود انان است و این که اینان در مسیر خلاف بخواهند شنا کنند گاه از نفس میافتند .تا انجا که من میدانم دادن امتیاز به حریف همیشه کار اسانی نیست و به نیز به زیر امدن از تخت سالاری.اینجا که گفتم حریف نه به مفهوم که این دو رو در روی یگدیگرند بلکه حریف به مفهوم این است که در میدان کاکش تقسیم حق و حقوق وایجاد برابری این دو خواه نا خواه گاهی مجبورند رو در روی یگدیگر قرار گیرند ان هم بدین خاطر که امتیاز گرفتنی است نه دادنی.

**********************************

حتما بار ها عبارت (زن ذلیل )را شنیده اید اما فکر نمی کنم (مرد ذلیل )را هم شنیده باشید.چون اصولا مر د ذلیل بودن قاعده است و زن ذلیل بودن استثنا ؛پس اگر زنی مرد ذلیل باشد نه چندان جای تعجب است و نه چندان خلاف قاعده رفته است تازه زن خوب و فرمانبر و پارسا است اما مرد زن ذلیل :اول از همه می پرسم شما میدانید چرا اقایان از انجام دادن امور خانه داری اخساس حقارت بهشان دست می دهد؟

دوم اینکه معانی مترادف مرد ذلیل در جامعه عبارتست از :مرد بی دست و پا و احمق و تو سری خور و چلفتی و بی عرضه .

واما مردان چه کنند که زن ذلیل نباشند:۱-تصمیمات مهم را در نهایت خودشان بگیرند حتی تصمیمات غیر مهم را نیز خودشان بگیرند البته مشورت با همسر را فراموش نکنند ولی این مشورت همیشه فرمالیته و بعد از گرفتن تصمیم باشد.

۲-کارهای بسیار پست خانه که انجام دادن ان در شان یک مرد نیست راهرگز انجام ندهند حتی اگر زنشان از انها بخواهد چون اصولا انجام این کارها مردان را از مردی و مردانگی دور میکند و برای انجام ندادن این کارها مثل ظرف شستن و حمام کردن بچه وجارو و نظافت منزل بهانه بسیار منطقی ای که عبارتست از (دوست نداشتن این کارها )را بیاورند.

۳- هیچ اقتداری بالاتر از این نیست که اقا جورابش را بگذارد زنش بشورد اخر چون برای شستن ان هیچ گونه وقتی ندارد وگرنه خودش می شست و خودشان در طول زندگیشان هرگز یک تکه از لباس زنشان را نشویند؛چه برسد به جوراب زنشان.

۴-ساعات خواب و بیداری تمام اهل خانه باید با ایشان تنظیم شود چون بالاخره شاخص ایشانند.

۵-چون مهمترین کار یعنی در اوردن پول به عهده ایشان است اگر خودشان خر جهای اضافی داشته باشند اصلا مهم نیست.

راستی شما نکته دیگری به نظر تان نمی اید؟

 

***بیچاره زنهایی که ادعای برابری با مردها را میکنند.چرا؟چون این زنها علاوه بر اینکه وظایف خود را باید انجام بدهند چون ادعای برابری با مردها را کرده اند پس باید از عهده انجام وظایف انان نیز بر ایند ؛یعنی هم کار مردها را انجام بدهند و هم کار زنان را .تازه در صورتی که مورد تایید وتشویق قرار بگیرند به انها گفته میشود :خانمه عین یک مرد می مونه .یعنی در نهایت ارتقا درجه پیدا کرده و شده یک مرد .

اصلا به مردان متصف شدن  خودش یک نوع بالندگی است و به زنان متصف شدن یک نوع خوار شدن و صد دریغ وافسوس که یک زن در جامعه وقتی قدر و منزلت می یابد که دیگر زن نباشد بلکه مرد باشد.

نمی دانم ایا در تمام فرهنگها این گونه است یا نه؟

بنا بر این تعدادی از دختر ها در جامعه وقتی ادعادی برابری با پسران را میکنند سعی می کنند که به نوعی از انان تقلید نمایند وبا انجام یک سری کارها ورفتار و حرکات پسر مابانه سعی در القای این نوع برابری دارند ؛در صورتی که باید ماهیت وجودی خود را فراموش نکنند ؛می توانند برابری را در قالب شخصیت خودشان ارائه دهند همان گونه که پسران با انجام حرکات دختر گونه برای خودشان شخصیت بیشتری بوجود نمی اورند دختران نیز باید این گونه رفتار نمایند.

*****************************

***اغلب مواقع و شاید خیلی هم زیاد از آقایان این حرف را میشنویم که میگویند مثلا فلان چیز بخصوصی را که خریده اند به نام خانمشان کرده اند.و این را برای خود یک ارزش و  عمل خودرا به عنوان یک عمل ارزش مند تلقی می نمایند و البته دیدگاه جامعه نیز نسبت به گونه افراد یک مساعد تر می گردد.البته من نمی خواهم بگویم که این کادر فاقد هیچ گونه ارزشی است بلکه می خواهم بگویم که این کار انجام وظفیه ای است که در بیشترر  اوقات در مورد آ ن کوتاهی شده و وقتی تعداد معدودی این وظفیه خود زا انجام میدهند خودشان برای خودشان کف میزنند و انتظار دارند که دیگران هم آنان را تحسین نمایند.البته این مسله از اینجا نشات میگیرد که مردانی که بار اقتصادی خانواده را به تنهایی بر دوش دارند برای کارهایی که همسزشان در خانه انجام می دهد هیچ ارزش اقتصادی قایل نیستند.اگر تمام کارهایی را که یک خانم در خانه انجام میدهد به علاوه مدیریتی که در اقتصاد خانه دارد؛ارزشگذاری اقتصادی شود می بینیم که رقم قابل توجهی میشود اما چون به طور مستقیم پولی رد وبدل نمشود فاقد ارزش تلقی میشود و متاسفانه من گاهی شنیده ام  که بعضی کوته فکران همسر خود را فقط یک موجود مصرف کننده و بخور وبخواب تلقی می کنند.اگرافراد جامعه در جایی زندگی میکردند که در قبال کار به انان نه دستمزد بلکه خوراک و پوشاک و ....می دادند آنوقت وضعیت مردان چگونه بود؟

اگر زنی از عهده انجام کارهای خانه و امور مربوط به آن و نیز پزستاری و مراقبت ورسیدگی به امور مربوط به فرزندان بر نیاید و همسرش مجبور باشد که در قبال تمام این کارها پول پرداخت نماید انوقت میبیند که چه رقم بزرگی را از دست می دهد.ممکن است گفته شود خوب خانمی که کاری بیرون از خانه ندارد طبیعتا باید کارهای درون خانه را انجام بدهد ؛حرف من این است که همان طوری که مرد در جامعه به خاطر همسر و فرزندانش کار میکند زن نیز در خانه به خاطر همان ها کار میکند وبرای کار هر دو باید ارزش اقتصادی متصور بود؛این دلیل نمی شود که مردان چون به طور غیر مستقیم برای خانواده خود و زنان به طور مستقیم برای خانواده خود کار انجام میدهند برای یکی ارزش بیشتری قایل شد چون وقتی میبینیم که زنانی که در اجتماع کار می کنند و پول حاصل از کار خود را به خانه می آورنددر موقعیت مطلوب تری قرار دارند .هر چند که در مورد آنان نیز این مسله صادق است که بار اضافه تری که عبارت از انجام امور خانه است را بر دوش میکشند. 

 
 ************************

 

من نه معتقد به مرد سالاریم ونه معتقد به زن سالاری بلکه به انسان سالاری معتقدم.خواه این انسان زن باشد خواه مرد .اگر برای بدست اوردن برابری با مردها صرفا مرد ستیزی را پیشه کنیم راه درستی را در پیش نگرفته ایم زیرا اگر به واقعیت امر توجه کنیم می بینیم که مردان نیز خود قربانیانی از نوع دیگرند.انان نیز در اجتماع قربانی گاه جهل خود و گاه قربانی ستم و نابزابزی میشوند.البته اینجا قصد دل سوزاندن بر انها را ندارم همین طور نیز قصد اشک ریختن بر مظلومیت زنان را نیز ندارم .اصلا در مورد هیچ کدام با دیده ترحم نگاه کردن خایز نیست .هر دو نوع این انسانها باید برای بدست اوردن انچه که سزاوار انند به دست به تلاش و تکاپو بزنند.زناننی می توانند به حقوق حقه خود لااقل در چهار دیواری خانه دست یابندکه طرز تلقی شان را نسبت به جنس زن دگرگون کرده باشند.زن باید اول از هر چیز صفاتی را که در طول تاریخ باعث جنس فروتر برای او شده دور بریزد.به نظر شما زنان طناز و دلربا با صورت های به غایت بزک کرده که فقط به درد عشوه گری و دل ربایی می خورند و فقط برای تماشا کردن خود را در معرض دید قرار می دهند وقتی حرف از مبارزه برای برابری زن و مرد میشود چگونه میتواند فریاد بزند وقتی که حرف زندنشان باید با ناز و اطوار همچون زمزمه جویبار باشد؟

چرا مردهایی به غایت فهیم باز هم در چهار چوب خانه خود مر تکب اشتباهاتی از نوع مرد سالارانه می شوند.اری زمانی دراز لازم است که اقایان چشمایشان را بشویند و جور دیگری نگاه کنند.کدام مرد تاب تحمل برخوردی مشابه انچه که خود در خانه دارد متقابلا از سوی همسرش دارد.من از مردهای روشنفکر گاه رفتار هایی دیدهام که برایم سخت تاسف انگیز بوده است .

  نظرات ()
وبلاگ نویسی نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٢/۸/٢٧

*چرا تعدادوب لاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟گاه در این وب لاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد ار جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده......ایا وب لاگ نویس هیچ ارزشی برای نوشته خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟

 در نوشتن وب لاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟ شخصی که در وب لاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته  و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقد ه های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.

ما اد مها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچیی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضز جواب و.....شمرده شویم.

اکثر وب لاگ نویشان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد. گاه بعضی وب لاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه  درد دل کردن................

اگر در نوشتن وب لاگ در قبال تمام آ نچه که می نویسیم تفکر و اندیشه کنیم و به فهم و شعور خواننده خود ایمان داشته باشیم ؛آ نگاه از ابتذال دوری جسته ایم.

  نظرات ()
آدمها نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/۸/۱٧

* چه کسی میگوید که ادمی آزاد و مختار است؟؟

 

** من اجبار را در تک تک چهره ادمها بخوبی حس میکنم.آیا کسی هست که زندگی خود آنگونه که می خواهد و دوست دارد به پیش برد؟؟

 

 

*** استنباط من از شخصیت های گو ناگون افراد نه در ظاهر رفتار آنان ؛بلکه در نهاد آنان است.البته کسی که در نهاد خود تضاد کمتری داشته باشد این در رفتار ظاهری وی نیز نمود خواهد داشت.

من از شما می پرسم چرا باید یک انسان  رفتار متضاد داشته باشد؟

چرا وقتی من (من نوعی)به خون یک نفر تشنه ام وقتی در مقابلش قرار می گیرم قربان صدقه اش میروم؟؟

چرا وقتی از دیدن یک نفر بیزاریم با اصرار تمام او را به خانه امان دعوت میکنیم؟؟

چرا در پشت سر دیگری یک جور و در مقابلش جور دیگری صحبت می کنیم؟؟

وقتی این چراها و هزاران چرای دیگر را کنکاش کنیم در پشت آن چهره های زیادی

می بینیم که در انسان های واحدی جم شده اند.

به نظر من انسان هایی دارای شخصیت ثابت و واحد هستند که:

ریا کار نباشند .

مزور نباشند.

چاپلوس نباشند.

دروغگو نباشند.

و همیشه و همه جا ودر هر کاری صداقت و راستی و درستی را سر لوحه خود قرار دهند.

سخن زرتشت را به یاد اوردم چه نیکو گفته بود:

گفتار نیک            کردار نیک        پندار نیک

 

  نظرات ()
آدمها نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٢/۸/۱٢

خودرایی و خود خواهی ان سرش حماقت است و نادانی .هر چقدر که آدمها فقط بخواهند نظر خودشان را اعمال نمایند به همان درجه حماقت خودشان را نمایان کردهاند .هیچ دقت کرده اید که اغلب آدمها فکر میکنند و نیز همیشه آن را بازگو میکنند که هر تصمیمی که میگیرند و هر فکری که میکنند درست ترین بوده است . مثلا فکر میکنند فقط بچه انها است که نابغه است فقط درست ترین انتخاب را آنها میکنند در تمام موارد حتی در خرید لباس و کفش و کلاه و وسایل خانه و پوشاک و غیره .

حتی فکر میکنند عقیده و طرز فکرشان درست ترین است برای همین هم هست که نمی توانند به دمکراسی معتقد باشند.همیشه و همه جا منم منم میکنند.به قول معروف مرغشان فقط یک پا دارد

البته این خصیصه یعنی خود رایی وخود خواهی در یک جامعه مرد سالار نمود بیشتری دارد وزنان این جامعه نیز به تبعیت از مردان این خصیصه را یدک میکشند و در مواجهه با دیگر افراد جامعه آن را بروز میدهند.

  نظرات ()
آدمها نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٢/۸/۱۱

آدم ها اغلب چند شخصیتی هستند .حتی آن هایی هم که فکر می کنند شخصیت ثابتی دارند باز هم می توان گه گاهی آن شخصیت پنهانشان را نیز دید.

حال این دو شخصیتی بودن را اسمهای متفاوتی می گذارند .مثلا «مصلحت» و یا «شرایط» و غیره.

اصلا بعضی آ دمها شخصیت خودشان را نمی شناسند چه برسد به اینکه بتوانند آ ن را تجزیه و تحلیل کنند.

تازه بیشتر آ دمها کار هایی که انجام می دهند و حر فهایی که میزنند؛نه با فکر خودشان است و نه از خودشان.بلکه کپی برداری از رفتار و گفتار و کردار دیگران است .آن هم چه کپی برداری!کاش چیزهای خوب را یاد می گرفتند.خلق را تقلید شان بر باد داد.........................

حتما می دانید حکایت کلاغی را که می خواست راه رفتن کبک را تقلید کند.......

شخصیت مستقل  و پابر جا داشتن چیزی است که افراد جامعه را به سوی خوشبختی خواهد برد و این خصیصه فرهنگی طلب می کند که در آن انسان ها هویت خویش را بشناسند .

  نظرات ()
آدمها نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/٧/٢٦

افرادی که دست به ارتکاب جرم میزنند ؛خصوصا وقتی که انگیزه آنان مسائلی غیر از اقتصادی ویا سیاسی باشد؛(یعنی انگیزه های درونی داشته باشند)آیا می توان گفت این افراد از نظر روانی سالم هستند؟البته دست به جنایت زدن با هر انگیزه ای هم که باشد قابل قبول نیست و افرادی که مرتکب جنایت می شوند مطمئنا از نظر روانی دارای اشکال هستندزیرا از بین بردن یک انسان قابل مقایسه با جرائم دیکر مثل سرقت و غیره......نمی باشد .برای من این سوال وجود دارد که یک بیمار روانی را باید به خاطز عملی که از روی بیماری انجام داده از بین برد یا او را معالجه کرد؟معمولا بیمار روانی به آن کسی اطلاق می شود که بیماریش مشهود باشد اما من می گویم بسیاری از بیماران روانی از نظر ظاهر سالم هستند و به زندگی خود به روال عادی ادامه می دهند تنها وقتی بیماری آنان به شکلی خود را نشان می دهد که در مقابل مشکلات تاب تحمل نداشته و به روش های غیر طبیعی ؛مانند نابود کردن فرد مقابل دست می زنند.اگر ملاک دیوانگی را تشخیص ندادن خوب از بد بگیریم افراد به ظاهر عاقل هم که در مواقعی قادر به تشخیص این مرز نمی باشند؛در آن زمان در زمره دیوانگان قرار می گیرند .

 

 

 

 

 

  نظرات ()
مهریه نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/٧/۱٢

چندی پیش خورشید خانم در وب لاگش از ازدواجش گفته بود و اینکه مهریه را..........در این مورد نکاتی به ذهنم رسید که بد نیست ان را بنویسم تا ازنظراتی که در این مورد اگر باشد ؛آگاه شوم.

اول از همه بگویم که من خانمی را از نزدیک میشناسم که ۲۲سال پیش بدون درخواست هیچ گونه مهریه ای ازدواج نمود ودر قبال این کار خود هیچ امتیازی به نفع خود از طرف مقابل نگرفت.

.اما اصل مطلب :اینکه اکنون نیز دختر خانم هایی با این طرز تفکر که آ ن خلنم در ۲۲ سال پیش داشت ؛پیدا میشوند جای خوشحالی دارد  اما این نکته برای من کمی هضمش مشکل است که در مقابل این کاری که از روی آگاهی و اعتقاد  انجام می دهند  و نیز از روی اختیار کامل در مقابل انجام این کار متقابلا از طرف مقابل خود می خواهند که او  از حق طلاق خود صرف نظر کرده و این حق را به طرف مقابل واگذار نماید .خب اینجا این سوال پیش می اید که ایا این یک معامله و بده بستان است که فردی به خاطر یک مسله اعتقادی از چیزی صرف نظر می کند و در قبال آن فردی را از حق مسلمی که دارد محروم نماید (طلاق حق مسلم هر دو طرف باید باشد ).آیا بهتر نیست اکه این حق را به طور مساوی برای هر دو نفر قایل شد تا اینکه برای بدست اوردن آن دیگری را از آن محروم کرد؟

همان طوری که ازدواج بر طبق توافق دو نفر میباشد طلاق نیز باید این گونه باشد  و نیز کل چیز هایی که به زندگی مشترک مربو ط می شود.

  نظرات ()
درس خواندن تزیینی نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٢/٧/۱

یک شروع تازه_ وبلا گ نویسی

ببینم تا کی و کجا ادامه می یابد...

_________________ 

نمی دونم چرا بیشتر دخترها به طور تزیینی درس می خونن.چون من خیلی از دختر خانم های دانشجو را دیدم که  قصد دارند بعد از ازدواج به شوهر داری و بچه داری بپردازند.البته نیمی خود خواسته و نیمی دیگر بالاجبار.

نمیدونم چرا این دختر خانم های باسواد که تحصیلات عالیه میکنند هنوز از انجام بسیاری از کارها عاجز هستند مثلا شما چند تا استاد حل تمرین خانم دیدید؟چند تا مسول سایت خانم دیدید؟برابری و مساوات چیزی نیست که توی یک ظرف خوشگل با تزیینات کامل بگذارند وتعارف کنند .برای بدست آوردنش باید مرد میدان بود و عمل.

  نظرات ()
مطالب اخیر شعر شعر بهار شعر شعز شعر شعر زندگی در نوستالژی گذشته شعر شعر
کلمات کلیدی وبلاگ شعر (۳٢٩) حاشیه زندگی (۱٦۱) یادداشت ادبی (۱۳۳) اجتماع (٧٩) خبر (٦٩) نقاشی (٤٦) نیما یوشیج (۳٠) زن (٢٩) ماهنامه رندان (٢٩) نشر (٢۳) وبلاگ نویسی (٢٢) دیدگاه هنری ادبی (٢٢) احمد شاملو (٢۱) این تاج خار (۱٥) ماهنامه مارال (۱٥) نشر شورآفرین (۱۳) حسین جوان (۱٢) فمنیسم (۱٢) علیرضا ذیحق (۱٢) نمایشگاه کتاب (۱۱) غزاله علیزاده (۱۱) ماهنامه ماندگار (۱۱) مهرسان جوان (۱٠) و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب (۱٠) مرگ خلاصه شد (۱٠) نفس های پنهان (۱٠) سیمون دوبوار (۱٠) خورشید من کجاست؟ (٩) فروغ فرخزاد (٩) دریغا از عشق (٩) میلان کوندرا (۸) وازنا (۸) سهراب سپهری (۸) اکتاویو پاز (٧) انتخابات ریاست جمهوری (٧) سارتر (٧) معشوق بی صدا (٧) دالان ها (٧) سینما (٦) آنسل آدامز (٦) سکوت سپری شده (٦) سرور جوان (٥) نرودا (٥) موسیقی (٥) فلسفه (٥) عکاسی (٥) نیچه (٥) نقد و بررسی (٥) آتی بان (٥) آلبر کامو (٥) چه گوارا (٥) ماهنامه فریاد (٥) خبرگزاری ایبنا (٤) ماهنامه گذرگاه (٤) منصوره اشرافی (٤) فرشته ای در خانه (٤) در جست و جوی هویت (٤) فریاد بلند عصیان (٤) سیمین دانشور (٤) عطار (٤) داستان (٤) در جستجوی هویت فراموش شده (٤) در تاریکی سوزان (٤) در برزخ تساوی (۳) روسپییان سودا زده من (۳) سالینجر (۳) آلبا دسس پدس (۳) مهدی اخوان ثالث (۳) مارکز (۳) سینمای مستند (۳) گفتگو (۳) بهار (۳) ناظم حکمت (۳) نوبل (۳) آیدا (۳) رضا قاسمی (۳) عباس معروفی (۳) 8 مارس (۳) شور آفرین (۳) عمادالدین نسیمی (۳) سایت والس (۳) مهراوه جوان (۳) saturated darkness (۳) خبرگزاری ایسنا (۳) آنتونیو بوئرو بایخو (۳) چراغها را من خاموش می کنم (۳) زیستن از نوع اول (۳) سپنج (۳) فالکنر (۳) سیاوش شاملو (٢) میشل فوکو (٢) مهرهرمز (٢) فرانسیسکو گویا (٢) سرگی یسنین (٢) مایاکوفسکی (٢) حسین منصوری (٢) خبرگزاری ایانا (٢) در انتظار گودو (٢) سایت ادبی دیباچه (٢) سایت مرور (٢) پاییز را به خاطر بادهایش (٢) غزلیات شمس (٢) غلامحسین ساعدی (٢) نزار قبانی (٢) برتولت برشت (٢) ساموئل بکت (٢) حلاج (٢) ریلکه (٢) لورکا (٢) نوروز (٢) مولانا (٢) شریعتی (٢) ایلنا (٢) منوچهر آتشی (٢) سال بلوا (٢) من ری (٢) عین القضات (٢) یاشار احد صارمی (٢) ژاک پره ور (٢) کیان وش شمس اسحاق (٢) ناتور دشت (٢) یانیس ریتسوس (٢) لنگستون هیوز (٢) گالری ثالث (٢) شبهای تهران (٢) والتر بنیامین (٢) جایزه شعر زنان (٢) حرفهای همسایه (٢) سایت کارگاه (٢) علیرضا بهنام (٢) اسماعیل خویی (۱) طاهر صفار زاده (۱) انقلاب فرهنگی (۱) نیکول فریدنی (۱) هومن بابک نیا (۱) آنتونیونی (۱) تعزیه در نقاشی (۱) تی اس الیوت (۱) وردی که بره ها می خوانند (۱) فرد زینه مان (۱) اروفه (۱) ژان کوکتو (۱) رومن پولانسکی (۱) مکرمه قنبری (۱) اکسپرسیونیسم (۱) خوزه کراویرینها (۱) ژان کریستف (۱) مسیح باز مصلوب (۱) نیکوس کازانتاکیس (۱) سعید سلطانپور (۱) نازنین نظام شهیدی (۱) قیصر امین پور (۱) هیوا مسیح (۱) محمود دولت آبادی (۱) رادیو زمانه (۱) پروست (۱) آلن دوباتن (۱) پینک فلوید (۱) عشق و ازدواج (۱) لوح (۱) ابراهیم گلستان (۱) ویتگنشتاین (۱) پیانیست (۱) خبر گزاری فارس (۱) کلود لانزمن (۱) تفکیک ارزشگذاری ادبی (۱) man ray (۱) پل نیومن (۱) فریدا کالو (۱) بوی پاییز (۱) هنری مور (۱) شهرنوش پارسی پور (۱) خلیل پاک نیا (۱) صالح نجفی (۱) تیرداد نصری (۱) رسانه (۱) کلیدر (۱) زرتشت (۱) اصغر فرهادی (۱) فقر (۱) صادق هدایت (۱) حافظ (۱) سعدی (۱) مشهد (۱) یداله رویایی (۱) اسکار (۱) خبرگزاری مهر (۱) رومن گاری (۱) آرمانگرایی (۱) دادائیسم (۱) رومن رولان (۱) مارسل پروست (۱) اوباما (۱) شطرنج (۱) برگمن (۱) شیرین عبادی (۱) اورهان پاموک (۱) تکثیر غیر قانونی (۱) obama (۱) یوش (۱) ایسنا (۱) روسو (۱) روزنامه شرق (۱) شفیعی کدکنی (۱) جایزه صلح نوبل (۱) هشت مارس (۱) اکبر رادی (۱) صدام (۱) آدونیس(علی احمد سعید) (۱) دیدگاه هنری ادبی نهم (۱) دیدگاه هنری ادبی دهم (۱) شهرگان (۱) ناظم حکمت (۱) بهار 1390 (۱) نعمت آزرم(میرزازاده) (۱) روزنامه شهرآرا (۱) شهریار گلوانی (۱) قاسم صنعوی (۱) سمانه مرادیانی (۱) علیرضا اجلی (۱) سایت کافه داستان (۱) سالمرگی (۱) mansourehgallery (۱) محمد مسافر (۱) ذر برزخ تساوی (۱) in the purgatory of equatliy (۱) نشر آرست (۱) جدایی نادر از سیمین (۱) سایت صحنه ها (۱) سهراب رحیمی (۱) sohrab rahimi (۱) موسسه نقد حرفه ای (۱) کارل سندبرگ (۱) کته کولویتز (۱) kathe kollwitz (۱) کتابناک (۱) روسپیان سودازده من (۱) فرانس مارک (۱) اسبهای آبی (۱) مسعود حاجی حسن (۱) باقر پرهام (۱) holding on to myself (۱) peter callesen (۱) نلسون آلگرن (۱) ده شب شعر (۱) انیستیتو گوته (۱) مهر 1356 (۱) ماهنامه کارنامه (۱) محمد تهرانی (۱) دکتر بهار و خواستگار مرده (۱) معصومه سیحون (۱) ماهنامه پل ادبی (۱) سایت هنری نقش آوا (۱) سایت ادبی خزه (۱) سایت فرهنگی هفتان (۱) فلا هرتی (۱) آلینوش طریان (۱) دل آرا دارابی (۱) کلاوس اشتریگل (۱) فلسفه و عرفان (۱) اصغر الهی (۱) م ـ آزاد (۱) رضا سعیدی (۱) مارگو ت بیکل (۱) اورهان ولی (۱) مهران صدرالسادات (۱) سعید کاشانی (۱) سایت فل سفه (۱) ویکتور خارا (۱) ایولین رید (۱) افسردگی عمیق تر (۱) روزنا (۱) گلستانه (۱) مجتباپورمحسن (۱) مجله دنیای سخن (۱) قره العین (۱) نادر مشایخی (۱) شب موتسارت (۱) روزنامه همبستگی (۱) ژیژک (۱)
دوستان من دیدگاه - Diddgah Mansoureh Ashrafi Gallery مهرسان جوان سرور حوان خسین حوان خسین حوان پرتال زیگور طراح قالب