تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

بخشی از مرثیه برای;ایگناسیو سانچز مخیاس;فدریکو گارسیا لورکا

پیشانی ِ سختی‌ست سنگ که رویاها در آن می‌نالند
بی‌آب موّاج و بی‌سرو ِ یخ زده.
گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.
باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌هاکه بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودندتا به سنگپاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.سنگپاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به
خون‌شان آغشته کند.
........
ترجمه احمد شاملو

+   ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱

بگذار آفتاب من پیراهنم باشد

     غروب ماه_ انسل آدامز

          

 

  بگذار 
                           آفتاب من 
                                   پیرهن ام باشد 
              و آسمان من 
                                         آن کهنه کرباس بی رنگ. 

              بگذار
                بر زمین خود بایستم
                     بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد.

                بگذار سرزمین ام را 
                     زیر پای خود احساس کنم 
                                     و صدای رویش خود را بشنوم:

           رپ رپه ی طبل های خون را 
                                              در چیتگر 
                 و نعره ی ببرهای عاشق را 
                                              در دیلمان. 

                وگرنه چه هنگام می زیسته ام؟
                          کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها و شبان را من؟

 

احمد شاملو

+   ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٦

یک شعر از احمد شاملو

 

نفسِ خشم آگین مرا

                           تند و بریده

                                        در آغوش می فشاری

و من احساس می کنم که رها می شوم

و عشق

مرگ رهایی بخشِ مرا

از تمامی تلخی ها

                        می آکند .

بهشت من جنگل شوکران هاست

و شهادت مرا پایانی نیست .

 

احمد شاملو

+   ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/٢/٩

"تصویر ایده آل فرشته ای در خانه " در شماره جدید رندان

 

شماره جدید رندان - رندان ماه آوریل- منتشر شد.

مطلبی  با عنوان " تصویر ایده آل فرشته ای در خانه" که نگاهی به شعری از احمد شاملو  است، در این  رندان می توانید بخوانید.

قابل ذکر است که این نوشته بخشی از مطالب افزوده شده بر  کتاب " معشوق بی صدا " در چاپ دوم آن خواهد بود.

+   ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۱/۱۳

یک شعر _ قصیده اشکها

قصیده اشکها

پنجره‌ی مهتابی را بسته‌ام
چرا که نمی‌خواهم زاری‌ها را بشنوم.
با این همه، از پس دیوارهای خاکستر
هیچ به جز زاری نمی‌توان شنید.

فرشته‌گانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من می‌گنجد.

اما زاری سگی سترگ است
اما زاری فرشته‌یی سترگ است
زاری سازی سترگ است.
زاری باد را به سر نیزه زخم می‌زند
و به جز زاری هیچ نمی‌توان شنید.

لورکا _ ترجمه احمد شاملو

+   ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٠

یک شعر از پابلو نرودا

 

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...


اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .

 

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.

 

پابلو نرودا _ ترجمه احمد شاملو

+   ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸

سیاوش شاملو در خاطره های من _ یادداشتی به خاطر درگذشت سیاوش شاملو

از لابلای خاطره­ها _ سیاوش شاملو

 

سیاوش شاملو هیچ ادعایی نداشت در زمینه هنر و ادبیات و هیچ وقت هم نخواست در این مورد ادعایی بکند، خودش می گفت من که اهل هنر و ادبیات نیستم ولی  می دانستم که شعرهایی می نویسد و چند تایی از شعرهایش را با تاثیر واضح از کلام پدر  در دفتر کارش  در میان کاغذهایی که در همه جایش پراکنده بود با خط خودش که عجیب شبیه خط شاملو بود دیده بودم.

پارسال همین موقع­ها بود، که یک روز تلفن زنگ زد و صدایی درست شبیه صدای شاملو، با همان طنین و با همان لحن گفت ، سلام من سیاوش شاملو هستم و مرا برای دیدن به دفترش دعوت کرد . شماره­ام را از ناشرم گرفته بود بواسطه کتابم" معشوق بی صدا" که در مورد شعرهای عاشقانه شاملو منتشر شده بود و گفت که آن را خوانده و دوست دارد در موردش با با هم صحبت کنیم.

 برای منهم آشنا شدن با پسر شاملو جالب بود و برای همین با اشتیاق و در عین حال کنجکاوی به سراغش رفتم.

در که باز شد و از پله­ها که بالا رفتم سیاوش را دیدم که بالای پله­ها ایستاده و گرم و مهربانانه احوالپرسی کرد لحظه­ای جا خوردم از شباهت فوق العاده و عجیب او با پدرش، منتها شاملویی جوانتر اما اندکی لاغرتر با جثه­ای کوچکتر، اما همان صورت و همان صدا و همان لحن و همان حرکات و رفتارها با موهایی پرپشت و سفید یکدست که حالا بر اثر بیماری اندکی ریخته بود . خودش بعدها می گفت خدا را شکر که موهایم هنوز هست و کاملن نریخته. آن روز با همسر مهربانش که دایم مراقب و مواظب حالش بود و با آقای"بهروز صاحب اختیاری"  نویسنده کتاب شاملو شاعر عاشقانه-ها و شبانه-ها نیز آشنا شدم .

آن طور که آن روز فهمیدم سیاوش با دقت تمام اخبار مربوط به شاملو را پی گیری می­کند و به همین خاطر هم از کتاب من مطلع شده بود با شوخی به من گفت که آقای صاحب اختیاری که کتاب شما را خوانده اند گفته اند که  حواستان باشد ایشان یک فمنیست دوآتشه هستند و بعد اضافه کرد که الان که می بینمتان نه صدای خشن دارید و نه آنطورها فمنیست هستید و بعد  خندید. ...چقدر شوخ طبع بود و از هر حرفی نکته­ای بیرون می­کشید. روحیه شاد و سرسختش انسان را ناخودآگاه شاد می­کرد.

 چقدر صادقانه  حرفش را می­زد از من خواست که در مدیریت  دفتر حفظ و نظارت بر آثار شاملو با او همکاری کنم همان روز  هم  کلید دفتر را به داد و گفت که تمام اختیاراتش را به من می­سپارد اما من به علت گرفتاری و مشغله قادر به انجام این کار نبودم ولی به او قول دادم که  گاه گاهی به آنجا بروم .

تمام درودیوار وفضاو سطوح دفترش پر از شاملو بود، عکس، شعر، نوشته، صدا و تصویر. روی دیوارها، روی میزها، توی قفسه کتابها و هر جایی که بشود چیزی گذاشت فقط شاملو بود که وجود داشت. وقتی که بر گشتم از آنجا حس کردم تمام وجودم در محاصره شاملو در آمده وشاملو احاطه­ام کرده با عکس و کلام و نوشته و حسی ترسناک مرا فرا گرفت. حس تسخیر شدگی، حس احاطه شدن. احساس کردم دوباره نیروی شاملو فکر و ذهنم را به محاصره در آورده و آنچه که در مغزم همواره تکرار می­شود فقط کلام شاملو است. می خواستم  از قدرت نفوذ شاملو درذهن و روح  بگریزم و گفتم اگر باز به آنجا بروم این فضای آکنده از شاملو مرا در خود غرق خواهد کرد و اجازه بیرون آمدن به من نخواهد داد . با خود گفتم دیگر نمی روم آنجا ...

 اما باز هم برای دیدن سیاوش شاملو و همسر مهربانش  رفتم و هر باری که می رفتم سیاوش کوهی از خاطرات برای گفتن داشت و بعد هم به پرحرفی خودش شادمانه می خندید از همه چیز و همه جا و همه کس خاطره برای گفتن داشت از کودکی و جوانی اش از جوانی پدر  از روزهای با پدر بودن از روزهای سختی که پدر نبود  از تنهایی خودشان با مادر از تلاش مادر برای بزرگ کردن چهار فرزند  عکسها را نشانم داده بود عکسهایی از مادرش اشرف که آموزگار بود از طوسی حائری برایم می گفت و از خاطراتی خوشی که از او داشت و از مهربانی­های او  در زمان کودکی شان از نیما و پسرش شراگیم می گفت از فروغ و پسر فروغ کامیار و از آیدا ... از فرزندانش می گفت و از پسرانش  پیمان و ماهان که هر دو هنرمندندو هنر را از پدر بزرگشان به ارث بردهاند... و همواره من، اشتیاق شنیدن آن چیزهایی را داشتم که تا به حال نشنیده بودم .

وقتی به قسمتهایی از خاطراتش میرسد که رجعت داده شده بود به سختی های دوران بی پدر بودن اندوهی کهنه را در چهره­اش به وضوح می دیدم و احساس می­کردم که در عین معترف بودن به بزرگی شخصیت پدر  نمی تواند این تضاد را نیز در خودش حل کند که بهر حال پدر نیز بنا بر شرایط پدر بودنش  وظایفی نسبت به فرزندانش دارد...  بعد به اینجا ها که می­رسید می­گفت، خب دیگر پدر ما این طوری بود و این اخلاقش بود و  گویی اگر پدر معایبی نیز داشت او مجبور بود از کنار این معایب به نفع محاسن او بگذرد و عبور کند.

 یک روز گفتم آقای شاملو شما چرا این خاطرات خود از پدر را نمی نویسید که البته در آن روزها سخت در حال مبارزه با بیماریش بود و انتظاری که من از او داشتم انتظاری بعید می نمود. به من گفت شما اگر کمکم کنید آنها را می نویسم و من قول کمک به او دادم.

 سیاوش رک بود و بی پروا سخن می­گفت، صراحت لهجه­اش مخاطبی را که عادت به مقدمه چینی و حرف در لفافه گفتن و شنیدن داشت میآزرد اما در عین حال در گفته هایش صادق و زبان و دلش هماهنگ بود به همین خاطر هم در جامعه ادبی  ما که خصوصن تملق و چاپلوسی و نان قرض دادن  و بده وبستان و تعریف و تمجید کردنهای بیخودی  قاعده است رفتار و برخورد اومقبول نمی­افتاد و جایی برای او در محافل و مجامع ادبی  و هنری وجود نداشت در حالی که او  خود را روشنفکر و هنرمند و انسان فرهیخته نمی دانست اما چندان هم با ادبیات بیگانه نبود..  چون ما عادت کرده­ایم که همیشه چیزهای خوشایند را در جلوی رو بگوییم و بد گویی ها را پشت سر کنیم ولی سیاوش همه چیز را می گفت  بدون اینکه در نظر بگیرد که این واقعیتها خوشایند است یا نا خوشایند . بدیهی بود که این صراحت لهجه و این تندی کلام و این نیش سخن میراث پدر بود و اگر غیر از این بود عجیب می نمود.

 هر بار که آنجا میرفتم از کارهایش از برنامه اش برای تشکیل موزه شاملو  از اشتیاقش برای ساختن فیلم شاملو می­گفت.  می خواست فیلمی از شاملو ساخته شود که تا به حال ساخته نشده فیلمی که بتواند ارزش و اعتبار و اهمیت شاملو را  نه در ایران بلکه در کل جهان نمایانگر کند. به او قول داده بودم که در جهت ساختن فیلم و فراهم کردن مقدماتش کمکش کنم و در همین راستا  فیلمساز جوان و خوش ذوق و آگاهی  که یقین داشتم از عهده ساختن چنین فیلمی مطمئنن بر خواهد آمد  به او معرفی کردم  که تازه داشت مقدمات کار و توافق در این راستا به تدریج پیش می رفت که که متاسفانه مرگ او زودتر  از همه چیز اتفاق افتاد . وقتی که این قدر مشتاقانه و عجولانه در مورد همه چیز صحبت می­کرد  حس کردم، حس کردم که علت این همه تلاش و عجله برای چیست. یک روز وقتی با دوستی که قرار بود فیلم را بسازد ازآنجا بر می گشتیم گفتم  می دانی شاملو  برای چی این قدر برای ساختن فیلم و برای تشکیل موزه و  دیگر کارها عجول است ، چون من فکر می کنم که خودش هم می داند که ممکن  است زیاد زنده نباشد.

 متنی نوشته بودم در مورد شاملو که خیلی خوشش آمده بود و از من خواست که برایش در کامپیوترش تایپ کنم بعد دست نوشته مرا نیز برداشت و گفت که می خواهم خطتتان را یادگاری داشته باشم گفته بود که می­خواهد در مراسم درگذشت شاملو آن را بخواند و گفته بود این زبان حال من است ... که متاسفانه   در آن روزها ی سالگشت سخت بیمار بود.

چیزی که همیشه در او می دیدم شور و اشتیاق و انرژی بی پایانش در عین بیماری بود  و تنها گاهی  تاسف این را می خورد که موهایش کم پشت شده و دارد می ریزد .روحیه او در عین بیماری واقعن روحیه قوی ای بود و همه چیز را با شوخی و خنده برگزار می کرد حتا بیماریش را ...دکتر سیگار  را برایش حیره بندی کرده بود و او هر وقت هوس سیگارش می-کرد از همسرش می­پرسید خانم اجازه هست یک سیگار بکشم.

 بعضی از شعرهای شاملو را در قابی بزرگ و با خطی بسیار زیبا بر دیوار نصب کرده بود:

از عموهایت _ برای سیاوشِ کوچک
¤
نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه ی بام کوچکش
به خاطرِ ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطرِ جنگل ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره روشن تر از چشم های تو.

...

 بار اول که آنجا رفتم  ضمن صحبتهایش با انگشت شعر را نشان داد و گفت برای من گفته است و من گفتم می دانم.  با وجود نداشتن هیچ ادعایی و باوجودی که خودش را اصلن در زمره­ی اهالی ادبیات نمی دانست خیلی خوب شعر های پدرش را تفسیر می­کرد و درباره ی آنها صحبت می­کرد.   از کتاب جنس دوم، سیمون دوبوار خیلی خوشش آمده بود و گاهی وقتها نیز به شوخی به همسرش میگفت ولی من مردسالارم . رمانهای زیادی خوانده بود و خیلی خوب در مورد داستانها و ترجمههای پدرش حرف میزد . از خواهر و برادرانش گاهی خاطراتی می گفت و گه گاه قلم تند و تیز و بی پروای برادرش سیروس را می ستود و او را دارای استعداد بیشتری از خودش در زمینه هنر می دانست.

 گاهی وقتها فکر می کردم انگار متعهد شده است که تمام باری را که متعلق به حفظ  نام و اعتبار و شهرت  پدر است به تنهایی بر دوش بکشد و خودش را در این مورد مسول می دانست . دوست داشت نام و اسم پدرش را فراگیر تری از این که هست بکند . 

پدر از وقف کردن خود برای فرزندان گریخته بود و حالا سالها بود که سیاوش خودش را وقف پدر کرده بود. به قول خودش دیگر همه زندگیش شاملو شده بود و تمام جان و مالش را در این راه گذاشته بود. کتابهای پدر برایش انگار چیزهای گرانبها و مقدسی بودند که همه باید به ابن اذرزش پی می بردند.  به وضوح حس کرده بود م که تاب تحمل انتقاد از پدر را از جانب هیچ کس ندارد و در اینگونه مواقع در مقابل نوشته و یا گفته ای جبهه گیری می­کرد و به دفاع از پدر برمی­خاست. به وضوح احساسش را درک می­کردم، حسی آمیخته از تمجید و انتقاد  و می فهمیدم که هر گاه از پدر سخن می­گوید سخت مراقب بود که مبادا با بیان گوشه­هایی از گذشته  چیزی بگوید که از عظمت و اعتبار و شکوه پدر کاسته شود.

 شیوه نگارشش همان شیوه شاملو بود با همان خط و  با همان انشا.

 شباهت سیاوش به پدرش بی نهایت بود. انگار شاملو بود در ابعادی کوچکتر  و نحیف تر ، خصوصن که سرطان دایم وجودش را تحلیل می­برد..

 

بعدها مدتی به خاطر مشغله و گرفتاری و نیز فراهم نشدن مقدمات ساخت فیلم نتوانستم به سیاوش شاملو سر بزنم و احوالش را بپرسم . می دانستم که مریض اش عود کرده و چند بار بیمارستان بستری شده از همسرش آخرین بار که حالش را جویا شدم گفت در بیمارستان است  می­خواستم به عیادتش بروم، نشد و نرفتم  بعد باز دوباره گرفتاری ... اما همواره در ذهنم  با خود می گفتم که زنگ بزنم و احوال سیاوش را بپرسم ... هنوز در این فکر بودم این روزها که گویا مرگ مجال نداد.   همیشه مرگ زودتر از آنچه که فکر کنی سر می رسد ... باورم نمی­شود که سیاوش با آن همه شور و انرژی و سرسختی و آن روحیه قوی و مقاوم مرده باشد.

 او ادیب و هنرمند و روشنفکر نما نبود و شاید هم هنری اگر داشت که من مطمئنم داشت آنرا ابراز نمی­کرد و ادعایی هم در این باره نداشت اما  جدا از درگیریها و اختلافات خانوادگی که اسم او را همیشه تحت شعاع قرار می داد بهر حال هر چه بود  انسان و فرزندی بود که در مبارزه با تضادهای عاطفی و درونی با پدر، باز  بسیارعاشقانه به او عشق می­ورزید به گونه_ای که در زیر سایه­ی نام و ابهت و بزرگی پدر گم شده بود.

 

مطالب مرتبط

شاملو

سیاوش شاملو رفت تا آن معما

پرونده عجیب سیاوش شاملو

در سوگ سیاوش

 یادداشت روزنامه اعتماد ملی _ مرگ پایان کبوتر نیست

بعد التحریر _  در خاکسپاری سیاوش شاملو نکته ای بسیار جالب و سمبلیک اتفااق افتاد. او درست در همان مزاری به خاک سپرده شد که سی  و دو سال پیش مادرش "اشرف" اولین همسر شاملو به خاک سپرده شده بود و اکنون بعد از سی  و دو سال خاکهای آن مزار به گوشه ای ریخته شد و فرزند در همان گودال قرار گرفت و دوباره  همان خاکها به روی او ریخته شد. گویی فرزند بعد از مرگ دوباره به آغوش مادر بازگشت ...و مادر و فرزند در یک گور خفتند.

 این اتفاق،تنها می تواند  تمثیلی زیبا و شاعرانه و تامل بر انگیز، از مرگ فرزند یک شاعر ( احمدشاملو) باشد ...

__________

شصت و سومین شماره ماهنامه اینترنتی فرهنگی، ادبی، هنری ماندگار ویژه خرداد ماه منتشر شد.

در این شماره ی ماندگار نوشته من تحت عنوان"یادداشتی به مناسبت درگذشت فرزند ارشد شاملو، سیاوش شاملو" را می توانید بخوانید.

+   ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٩

درگذشت سیاوش شاملو

 درگذشت سیاوش شاملو

 

 

 

 با حیرت  به خبر رادیو زمانه نگاه می کنم . جدا از همه درگیریها و اختلافات خانوادگی در درون خانواده شاملو، سیاوش شاملو برای من تجسم عینی شاملو بود با همان شکل و قیافه و شمایل و با همان ژست و لحن  و با همان شوخ طبعی و رک گویی.

 چند باری دیده بودمش. اولین بار که زنگ زده بود و مرا به دفترش(دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار شاملو) دعوت کرده بود با اشتیاق برای دیدن پسر شاملو رفتم و در یک لحظه که در را گشود شاملو را کمی کوتاهتر و لاغر تر در برابرم دیدم . تمام در و دیوار وفضای آنجا پر از شاملو بود، عکس، شعر، نوشته، صدا و تصویر و وقتی که بر گشتم از آنجا حس کردم تمام وجودم در محاصره شاملو در آمده وشاملو احاطه­ام کرده و حسی ترسناک مرا فرا گرفت. حس تسخیر شدگی، حس احاطه شدن و می خواستم  از قدرت نفوذ شاملو درذهن و روح انسان  بگریزم و گفتم اگر باز به آنجا بروم این فضای آکنده از شاملو مرا در خود غرق خواهد کرد و اجازه بیرون آمدن به من نخواهد داد . با خود گفتم دیگر نمی روم آنجا ...

شعر شاملو را در قابی بزرگ بر دیوار نصب کرده بود:

از عموهایت
برای سیاوشِ کوچک
¤
نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه ی بام کوچکش
به خاطرِ ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطرِ جنگل ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره روشن تر از چشم های تو

...

اما باز هم برای دیدن سیاوش شاملو و همسر مهربانش  رفتم و هر باری که می رفتم سیاوش کوهی از خاطراتش را بر سرم می ریخت و من اشتیاق شنیدن آن چیزهایی را داشتم که تا به حال نشنیده بودم . یک روز گفتم آقای شاملو شما چرا این خاطرات خود از پدر را نمی نویسید که البته در آن روزها سخت در حال مبارزه با بیماریش بود و انتظاری که من از او داشتم انتظاری بعید می نمود .

 چیزی که همیشه در او می دیدم شور و اشتیاق و انرژی بی پایانش در عین بیماری بود  و تنها گاهی  تاسف این را می خورد که موهایش کم پشت شده و دارد می ریزد .روحیه او در عین بیماری واقعن روحیه قوی ای بود و همه چیز را با شوخی و خنده برگزار می کرد حتا بیماریش را ...

بعدها مدتی به خاطر مشغله و گرفتاری نتوانستم به سیاوش شاملو سر بزنم و احوالش را بپرسم . داشتم در ذهنم این روزها با خود می گفتم که بعد از مدتها بی خبری بهتر است زنگ بزنم و احوال پسر شاملو را بپرسم ... هنوز در این فکر بودم این روزها که ...  همیشه مرگ زودتر از آنچه که فکر کنی سر میرسد ...

درگذشت سیاوش شاملو را به همسر و فرزندان و خانواده شاملو تسلیت می گویم.

+   ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۸

دل آرا رفت...

بیتوته کوتاهی است جهان

 در فاصله گناه و دوزخ

 خورشید

 همچون دشنامی برمی آید

 و روز

شرم ساری جبران ناپذیری ست*
...

 

دل آرا  رفت اما با رفتنش می توانیم بگویم که دل آرا های دیگری هرگز مرتکب جرم نخواهند شد؟

درست است که دل آرا دارابی در مرگ انسانی  که گناهی را مرتکب نشده مقصر بوده است.

درست است که عمل دل آرا عملی زشت و غیر انسانی بوده و او هرگز این حق را نداشته است که جان انسانی را بدون آنکه گناهی داشته باشد بگیرد .

 درست است که دل آرا هنگامی که دست به این عمل زده تحت تاثیر  شرایط خاص واحساسات و  عدم بلوغ فکری و عقلی ویا جنون آنی و کج عقلی بوده است .

 درست است که هیچ کاری و هیچ عملی قادر نیست که انسان کشته شده را به زندگی باز گرداند و  فقدان او را در نزد اشنایان و نزدیکانش جبران کند.

 اما،

می توانیم به این چیزها هم فکر کنیم که مجرم در درجه اول انسانی بیمار و خطا کار است است . بیماری که بیماری او خطای اوست و نیاز به درمان دارد و این شدت یافتن بیماری اوست که منجر به ارتکاب جرم میشود.

اگر جامعه به مجرمانش به چشم بیماران جامعه نگاه کند شاید بتواند درد و درمان را بهتر بیابد و به جای آنکه بیمار را سزای مرگ دهد  در صدد مداوای او بر اید.

مجرم وقتی دست به اعمال جرم می زند به این فکر نمی کند که ممکن است در سزای اعمالش محکوم به مرگ شود پس بنا براین سزای مرگ برای مجرم نه می تواند عاملی در جهت ترس وعدم ارتکاب جرم نزد دیگران و نه انگیزه ای برای عدم وقوع جرم و جنایتهای آتی باشد.

آنچه که مهم است این است که باید انگیزه های واقعی اعمال مجرمانه را بیابیم و آنها را درمان و چاره کنیم همان‌گونه که تجربه بشری حکایت دارد انجام مجازاتهای سنگین هیچ‌گاه ثمربخش نبوده است، بلکه نوع تفکر در برخورد با مجرم و جرم دارای اهمیت است چرا که  در وقوع جرم عواملی اثرگذار مانند چگونگی گذران دوران طفولیت، نوجوانی، بزرگسالی، عوامل ارثی، اقتصادی، فرهنگی و اعتیاد تاثر دارند. طبق  تحلیل برخی از مکتب های دفاع اجتماعی، اجتماع برای زجرکش کردن، تنبیه صرف ویا انتقام مجرم را مجازات نمی‌‌کند.

و در نهایت این را هم  نمی توان فراموش کرد که آرامشی واقعی ناشی از بازگرداندن زندگی دوباره به یک انسان خطا کار و فرصت دوباره دادن به کسی که مرتکب اشتباه شده  نمی تواند هرگز با آرامش کاذب ناشی از انتقام برابر باشد.

اگر در قانون مجازات قصاص وجود دارد اما به صراحت بارها نیز تاکید شده است که:

   «  اگر  قصاص نکنید و جانی را مورد عفو و بخشش قرار دهید ، بهتر است »سوره بقره ، آیه۱۷۸

«  پس هر گاه کسی به جای قصاص به صدقه راضی شود ( عفو نماید ) نیکی کرده و این کفاره گناهانش خواهد شد» آیه۴۵ سوره مائده

* شعر از احمد شاملو

+   ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٢/۱۳

آیدا سخن بگو!

آیدا سخن بگو!

 (در حاشیه سخنان آیدا)

چیزی که مسلم است با توجه به غلبه فرهنگ  مرد سالارانه و پدر سالارانه در طول تاریخ در جوامع، این زنان هستند که همواره به نفع مردان کناره گیری کرده یا مجبور به کنار گرفتن شده اند. در فرهنگهای مختلف به شیوه ها و شکلهای گوناگون و با تعریف و تمجید از زن و ستایش او، همواره این نکات را یادآوری کرده و آنها را همچون قوانینی تغییر ناپذیر عنوان کرده اند . اینکه شخصیت زن را یاور زندگی و پشتوانه‌ی روحی برای مرد تعریف کرده و او را داروی دردها و غم‌ها و شریک زندگی و مایه‌ی خوشبختی مردان دانسته اند.

او  را موجودی عاطفی و احساسی دانسته که بر همین مبنا تمایل دارد فعالیت‌هایش بیشتر بر محور خانه و فرزند و شوهر متمرکز ‌شود. زن را منبع الهام و عشق و امید مردو مایه‌ی آرامش و آسایش زندگی دانسته اند.

در شیوه تفکر ها و در قالب فرهنگها این گونه القا کرده اند که ویژگی اصلی روح زن همین حس دیگرخواهی و دلبستگی در مورد همسر به حد کمال خود است و به همین دلیل زن مشوق و پشتیبان خوبی برای همسر خود باید باشد .اتکا روحی و شخصیتی و هویتی زن به مرد را پدیده ای دانسته اند که بر طبق آفرینش در وجود زنان است.

 جای هیچگونه تعجبی نیست که اغلب زنان از نظر فکری و فرهنگی موجودی وابسته به مرد و یا تابع او تعریف شده باشند و همواره در زیر نفوذ فکری و سلطه فرهنگی و شخصیتی مردان ، خویشتن را گم کرده و دنباله رو و موجودی وابسته شوند.

 

در مصاحبه ای با عنوان( خاطره‌های ناگفته احمد شاملو از زبان آیدا)  در قسمتی از سخنان خود آیدا چنین گفته است:

(آیدا_پی خودم می گردم. شاید نوعی رهایی است، معلق، بی انتها.

پرسش_چرا؟

 آیدا_دریچه یی در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان می برد. ارتباطم با همه چیز قطع شده اما سعی دارم دوباره برقرار شود.

پرسش_شاملو را چگونه دوست داشتید؟،

آیدا _(می خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمی داد. فرصت نفس کشیدن... 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.

پر از انرژی بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش می گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع می کرد. گاه احساس می کردم مقابل این همه انرژی و حرارت دارم می سوزم. گاه ازش دور می شدم. انرژی اش را به اطرافیان نیز منتقل می کرد. هنوز که هنوز است این انرژی در سرتاسر خانه سیلان دارد.)

آیدا می گوید که، پی خودم می گردم... او اصلاً به آدم فرصت نمی داد. فرصت نفس کشیدن... مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده...

 یکی دیگر از این نمونه ها سوفیا همسر تولستوی، است که پی می برد گرچه همسر نویسنده بزرگ روس است، اما چیزی را که همان ماهیت وجودی و شخصیت خویش است  را گم کرده است او در دفتر خاطرات خویش نوشته است:( "خود" واقعی ام کجاست؟ ... "خود" من فارغ از مکان و زمان بود، آزاد، بیکران و توانا) و ادامه می دهد: «از زمانی که ازدواج کرده ام، رؤیاهایم چون توهّمی هستند که باید از آنها چشم بپوشم و من این را نمی توانم».

سوفیا تولستوی  هم احساس ضعف ، گم بودگی، معلق بودن، نا توانی و پوچ بودن می کند. اعتراض او از فقط در اعتراض و سپس پذیرفتن نقشش به عنوان همسر یک هنرمند است او می گوید: «مثل یک ماشین زندگی می کنم، می روم و می آیم، می خورم، می خوابم، حمام می کنم، بازنویسی می کنم... زندگی خصوصی ندارم، نمی توانم بخوانم، نمی توانم به موسیقی بپردازم، نمی توانم فکر کنم و همیشه همینطور بوده... هرگز وقت نداشته ام مستقلاً به چیزی بپردازم، هرگز وقت نداشته ام به خود بپردازم...». و نتوانست به دوران زندگی از دست رفته اش بازگردد و نه توانست تغییری در زندگی اش دهد .

 در اغلب موارد همسران مردان هنرمند چنان در زیر سایه شخصیت او قرار می گیرند که وجودشان نه به عنوان شخصیتی مستقل بلکه به عنوان ضمیمه ای از وجود آن مردان می گردد . ضمیمه ای که با زنده بودن آنها دوام داشته و با مرگشان از بین می رود.

در این میان نیز می توان در طول تاریخ سراغ گرفت از زنانی هنرمند و با هوش و با استعداد  که حتا هویت شان در سایه نام همسرانشان گم شده و یا تحقیر  و یا قربانی شده است.

در عوض کدام مردی را در طول تاریخ می توان یافت که زندگی خودش را سراسر وقف هنر و یا دانش همسرش کرده باشد و به فرض انجام چنین کاری ابراز خشنودی و خرسندی و رضایت داشته باشد. کدام مردی بوده است که در مصاحبه و گفتگو بگوید که ماهیت وجودی و فکری او نشات گرفته از زنش بوده  است؟

در مورد هیچ مرد هنرمندی ادعا نشده است که آثارش را همسرش برای او نوشته و یا خلق کرده است . در حالی که به روشنی بسیاری از آثار مردان هنرمند با کمک و یاری همسرانشان بوجود آمده و گاه حتا آثار همسران و خواهران شان به نام آنها به ثبت رسیده است.

سیمون دوبوار در کتاب خاطرات خود نوشته است که ،( افرادی گفته اند که کتابهای مرا سارتر می نویسد. شخصی آشنا پس از دریافت جایزه ی گنکور به من توصیه کرد که ای کاش در مصاحبه هایتان تصریح کنید که " ماندران ها" را خودتان نوشته اید، حتمن می دانید که در این مورد گفته اند که سارتر کمکتان کرده است.)

 در مورد سیمین دانشور نویسنده ایرانی هم گفته شده بود که رمان او" سووشون" با کمک و همیاری شوهرش جلال آل احمد نوشته شده است و نمونه های دیگری از این جمله در میان هنرمندان زن بسیارند که ادعا شده آثار آنها نشات گرفته از فکر و مغز خود انها نبوده و حتمن در خلق این آثار پای مردی و یا مردانی در میان بوده است.

 جامعه دوست دارد و علاقه مند است که زن را در وضعیت تابع و بازتاب  جنس نر نگاه دارد. آنچه  به غلط نام عشق ، فداکاری، محبت و از خود گذشتگی زنان نسبت به مردان را به خود گرفته است آیا جلوه ها و نمودهایش  در نزد زنان و مردان باید ناهمگون و غیر مساوی و نا عادلانه باشد؟

________

 مطلب مرتبط

از لابلای گفتگوها(نگاهی به گفتگو با همسران شاملو _ شریعتی و آتشی)

تصویر ایده آل فرشته­ای در خانه

شاملو و بت زدایی

+   ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۳

شاملو و بت‌پرستی هنری

شاملو و بت‌پرستی هنری

نوشته اخیر مجتبا پور محسن در رادیو زمانه در مورد احمد شاملو، واکنشهای سخت هواداران شاملو را طبق روال اکثر مواقع در مقابل انتقاد از وی بر انگیخت. در اینجا نمی خواهم کاری به این نوشته و درستی و یا غلطی این انتقادات داشته باشم و قصد ندارم که به نقاط قوت و یا ضعفهای این نوشته اشاره بکنم، بلکه می خواهم به این بعد از قضیه نگاه کنم که فردی صاحب تفکر واهل قلم برداشت و تفسیر خاص خود را در مورد موضوعی خاص عنوان کرده است و این موضوع خاص اتفاقن از موضوعات حساسیت بر انگیز است. حساسیت بر انگیز بدین خاطر که در مورد چهره ای  نظر خود را بیان کرده که این چهره را گویی هاله ای از تقدس و قهرمانیت در بر گرفته است.

+   ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٥/۱۱

کند و کاوی در حواشی خبرها

کند و کاوی در حواشی خبرها

خبری که این روزها در تمام خبر گزاریها و اکثر روزنامه­ها منعکس شد و یا به آن اشاره شد، پیرامون فروش اموال شخصی احمد شاملو؛ شاعر معاصر بود. متعاقب انتشار این خبر واکنشهای مثبت ومنفی پیرامون آن نیز، و قضاوتهایی اکثرن عجولانه و از سراحساس در آن مورد انجام گرفت. چرا که ما بیشتر عادت کرده ایم که نسبت به هر قضیه­ای دروهله اول از بعد عاطفی و احساسی نگاه کنیم و زاویه نگاهمان و قضاوتمان از دریچه احساس باشد نه از بعد منطق.

 

 

 

+   ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/٥

شعری از آیدا همسر شاملو

در سایت دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار احمد شاملو  گزینه ای وجود دارد به نام وبلاگ.

با مرور نوشته های این وبلاگ به  شعری از آیدا بر خوردم. ..برایم جالب بود...

دیدم بد نیست که این  شعر را  به نقل از این سایت اینجا  بیاورم و نقد و نظر در

مورد ش را به خواننده ها واگذارم.

+   ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/۳/۱۱

دفاعیه مدیر سایت رسمی شاملو: شاملو اینجا زن بوده نه مرد!


مدیر سایت رسمی احمد شاملو آقای محسن عمادی  نقدی بر نوشته  اخیر من در  سایت وازنانوشته اند .
آنچه که در این نقد توجه مرا از همه بیشتر به خود جلب کرد خوانش و تفسیر  جدید و بدیع  و خاص ایشان از شعر سرود آن کس که از کوچه به خانه باز می­گردد ـشاملو در این قسمت از نوشته ایشان است!
 ایشان در قسمتی از نوشته خودگفته اند:
 راوی شعر کیست؟ اگر شاعر شعر احمد شاملو است که مردی است با تعین تاریخی مشخص، راوی شعر به نص صریح شعر، یک زن است که شاعر هم هست. راوی شعر، آبستن است،  قرار است مادر شود، انتظار نوزاد می‌کشد... حالا به نوشته‌ی خانم اشرافی بر می‌گردم و پرسش‌های خود را بیان می‌کنم. نوشته‌اند: «آیا مطلوب‌تر از این شرایط نیز چیز دیگری وجود دارد؟ به راستی که این می‌تواند ایده‌آل‌ترین شرایطی باشد که هر مرد هنرمندی (و حتی غیر هنرمند) برای انجام کارها و فعالیت‌های خودخواهانه‌ی آن باشد» راوی شعر مرد نیست. چگونه می‌توان مصرانه راوی شعری را که خود شعر، آن را زن می‌داند، تغییر جنسیت داد؟ کدام بند از بندهای تئوری متن اجازه ‌داده‌ است که رأسا ً بدون ارجاع به متن شعر جنسیت‌های شعر را به رای خود تغییر دهیم؟... 

مطلب مرتبط با این موضوع

 شاملو و بت زدایی

از لابلای گفتگوها

 

+   ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۳

نقد یک عاشقانه ی شاملو

در مجله وازنا و ماندگار منتشر شد
نقد و نگاهی به شعر (سرود آنکس که از کوچه به خانه باز می گردد) ـ احمد شاملو

پ.ن
این نقد قرار بود در شماره بهمن و اسفند ماه وازنا منتشر شود . ولی بنا بر عللی  چون در این شماره منتشر نشد  آن را برای مجله ماندگار ارسال نمودم . که قرار شد در شماره اردیبهشت ماه منتشر شود . امروز که شماره جدید ماندگار بیرون آمد مشاهده کردم که بر حسب اتفاق نوشته در وازنا هم منتشر شده   البته به همراه توضیحاتی که در وازنا بابت تاخیر در چاپ این نوشته آمده بود . بهر حال از این که این نوشته هم زمان در دو جا منتشر گردیده  متاسفم .

ـ

ــــــــــــــــــــــــــ

 

قسمتی از نظرات کاتارینا گریپن برگ شاعر و درام نویس فنلاندی – سوئدی  در گفتگویی با رباب محب
 
 سوال
ـمردم ترجیحأ رمان می خوانند، اما گرایشی به شعرخواندن نشان نمی دهند. به نظرتو چرا اینطور است؟ چگونه می توان مردم را به خواندن شعر ترغیب کرد؟ آیا اساسأ می شود این کار را کرد؟
شعر همیشه با ترس همراه است:ترس ِ دشوار بودن و فهمیده نشدن. وترس از حکمی که میان ما هست: که شعرچگونه باید خوانده و تعبیر و تفسیر شود.
شاید مردم از متنی که با قوانین خاص خودش روی کاغذ سفید می آید می ترسند، زیراکه این متن با هیچ منطقی سازگار نیست. اما به نظر من خواندن شعر بسیار آسان تر از متون "معمولی" است. متون"معمولی" جائی برای امکانات وظرفیت های زبانی « سوء برداشت» نمی گذارند.
در نگاه من شعر یک قطعه موسیقی است: چیزی را در سطح تخیل یا احساس و یا فقط یک حالت فرموله می کند. شاید بتوان مردم را تشویق کردکه با شعربا همان نگاهی برخورد کنند که با موسیقی می کنند.


نظرت در باره « نقد شعر » چیست؟ آیا یک نقد مثبت در موفقیت شاعر و کیفیت کار او تأثیر می گذارد؟
- نقد کیفیت کار را تعین نمی کند. هرروزه انبوهی از نقدهای بی مایه با سلیقه های ان چنانی در روزنامه ها چاپ می شود.
البته اگر در باره ی کتابی خوب نوشته شود توجه عام را جلب می کندو کتاب خوانده می شود. اما این اهمیت چندانی ندارد. طبیعی است که خواننده داشتن و مورد توجه مردم قرار گرفتن خواسته ی هرنویسنده ای است. اما نویسنده نبایستی اساس کارش رابرپایه ی نظرات و نقدها بنا کند. بهتراست نویسنده از خودش حرکت کند، به متن ِخودش گوش فرادهدوتا جائی که ممکن است به قلمش صادق باشد. و اگر ممکن است نقد را فراموش کند...

شعری از کاتارینا گریپن بر گرفته از سایت اثر

حرف می زنی زبانت می سوزاند. مردم که حرف زدند ، خانه سوخت. از پیش هشدار دادی "شما باید ساکت باشید، حرف آتش می افروزد". تو درون خاکستر رفتی و دهانت بوی ِ دود گرفت. در اتاقی که آدمها حرف می زنند انگشت ِ روی میز سیاه می شود.

ـ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

برشت می گوید: انسان  سرنوشت انسان است

آنکس که بتواند در این جهان وحشت زا زندگی کند  باید پوستی چون کر گدن داشته باشد

اگر جاودانه می ماندیم همه چیز می توانست تغییر کند ولی چون میرا هستیم بسیار ی چیز ها دست نخورده می مانند.    

+   ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/۱/۳۱

از لابلای گفتگوها...

به تازگی به همسر سابق منوچهر آتشی مصاحبه ای انجام گرفته بود که متن این مصاحبه در اینترنت موجود است .
نکته هایی در صحبت های وی وجود داشت که به نظر قابل توجه و تامل  بود .  به همین واسطه   بدون هیچ انتخاب خاصی در گزینش افراد به قسمتهایی از گفتگو هایی با همسر شاملو و همسر علی شریعتی رجوع کردم.

آنچه را که در این میان مشترک یافتم ایثار و فداکاری و از خود گذشتگی زنان در قبال مردان در زندگی مشترکشان بود .که به غلط نام عشق را به خود گرفته است.آیا جلوه های عشق و نمودهای آن در نزد زنان و مردان باید ناهمگون و غیر مساوی و نا عادلانه باشد؟

با خود فکر کردم آیا عکس این قضیه هم می تواند و یا توانسته است صادق باشد ؟

یعنی این سخنان از زبان یک مرد در قبال همسرش تاکنون شنیده شده است؟

یعنی این زنان هستند که باید همیشه ماهیت وجودی خویش و هویتشان را قربانی شرایط و موقعیت های خاص شوهرانشان کنند؟

در ضمن کسی می تواند معنای کلمه قدر شناس را که در این صحبتها به کار رفته تعریف کند؟

 

 

 (قسمتهایی از این گفتگوها که با حروف برجسته کرده ام به خاطر تاکید بر این قسمتها است. )

+   ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/۱/٢٢

نگاهی به شعر (سرود آن کس که از کوچه به خانه باز می گردد) احمد شاملو

تصویر ایده آل فرشته­ای در خانه*

 نگاهی به شعر (سرود آن کس که از کوچه به خانه باز می گردد) احمد شاملو

 نه در خیال، که رویاروی می­بینم / سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد

نوید بخش ترین کلمات که از آینده ای روشن و در خشان سخن می­گویند، آغازگر شعر هستند . این نوید بخشی و نگریستن به آینده­ی بارور نه تنها خیالی نیست بلکه آنقدر واقعی و زنده است که می­توان آن را به عینه  و اکنون به چشم مشاهده کرد.

شاعر خبر از آغازی دلنشین ولذت بخش  و مطلوب را به خواننده اعلام می­کند. سالیان بارآوری که او به کرات کیف مادرشدن و زادن و تولد های پیاپی را تجربه خواهد کرد . تولد شعر­های تازه و مکرر.

خانه­ای آرام و/ اشتیاق پر صداقت تو/ تا نخستین خواننده­ی هر سرود تازه باشی/ چنان چون پدری که چشم به راه میلاد نخستین فرزند خویش است،/ چرا که هر ترانه/ فرزندی­ست که از نوازش دست­های گرم تو/ نطفه بسته است./ میزی و چراغی./ کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و ازپیش آماده./ و بوسه یی / صله ی هر سروده ی نو./... تو و اشتیاق پر صداقت تو / من و خانه مان / میزی و چراغی.

حد نهایی و مطلوب و ایده آل شاعر چنین  تصویری است . خانه­ای آرام که این آرام بودن نشانه­ای از آسایش و فراغت است وآنچه که در این خانه ی آرام واجد اهمیت بسیار و مهم ترین و حیاتی ترین رکن آن برای شاعر است ، میزی ست که برای شاعر مهیا شده با چراغی نهاده شده بر گوشه­ای از آن و دسته های کاغذ مرتب شده آماده نوشتن و مداد­های از پیش تراشیده شده  و در کنار همه این عناصر حیاتی که به یقین به دست همخانه(معشوق) شاعر فراهم شده، انتظار و اشتیاق معشوق که با فراهم کردن زمینه مساعد، همواره منتظر این خواهد ماند که شاعر شعری تازه بسراید تا او نخستین خواننده آن باشد.

غیر از فراهم نمودن عناصر مادی برای تولد هر شعر، شاعر  بر این باور است که هر شعری که می­سراید حاصل  زیبایی و نوازش­های معشوق است که پیامدش باروری ذهن شاعر و سرایش را خواهد داشت. در کنار همه اینها و پس طی همه این مراحل زمانی که شاعر شعر و سرودی تازه و نو را عرضه می کند، معشوق بوسه­ای به عنوان پاداش به او خواهد داد.

در اینجا یک پروسه کامل و مطلوب و ایده آل آفرینش هنری، از نظر مرد هنرمند برای ایجاد و خلق هنرش ارایه می­شود.

پروسه­ای شامل مهیا سازی و آماده سازی مادی مکان  و مهیا سازی و آماده سازی روحی و روانی ذهن، روح و جسم شاعر. سپس انتظار و اشتیاق برای خلق اثر و بعد از آن دادن پاداش به هنرمند جهت بوجود آوردن اثری تازه.

آیا مطلوب تر از این شرایط نیز چیز دیگری وجود دارد؟ به راستی که این می تواند ایده آل ترین شرایطی باشد که هر مرد هنرمندی ( و حتی غیر هنرمند) می تواند برای انجام کارها و فعالیت های خود خواهان آن باشد.

در کنار ارایه این تصاویر زیبا و دوست داشتنی بدیهی و بسیار متحمل و حتی قابل یقین است که معشوق علاوه بر نوازش­های پیاپی شاعر باید در قبال کج خلقی ها و کج روی های او نیز صبور باشد و تمام نکات منفی را در وی نادیده بگیرد و همه چیز را به جان بخرد تا بتواند همیشه با ایمان و یقینی  سرشار به او و به هنرش ، بتواند همیشه زمینه ساز خلق تازه باشد . به عبارتی دیگر معشوق باید به شاعر ایمانی کامل و تمام داشته باشد و کوچکترین خدشه در این ایمان و اعتقاد مانع و سدی خواهد شد در برابر خلق سرود تازه .

شاعر در اینجا معشوق خود را به تمامی درقالب زن_ مادر ی می بیند که خلق شده است برای اینکه تمام وسایل و امکانات رفاه  و اسایش او را فراهم کرده و به معنای واقعی کلمه خود و همیت و ماهیت وجودی اش در این خلاصه شده باشد که شاعر بتواند و قادر باشد همیشه شعرش را بسراید. و بدین ترتیب است که خانه تبدیل می شود به خانه ای که در آن سعدات بر قرار است و این چنین است که از گزند اهرمنان در امان خواهد ماند .

با زیبایی ات_ باکره تر ازفریب_ که اندیشه ­ی مرا/ از تمامی آفرینش­ها بارور می کند!/ در کنار تو خود را/ من/کودکانه در جامه­ی نودوز نوروزی خویش می یابم.

خانه ای که در آن/سعادت/ پاداش اعتماد است/ و چشمه ها و نسیم / در آن می رویند/ بام اش بوسه و سایه است

معشوق شاعر در اینجا پناه دهنده – حامی_ ستایشگر و از خود گذشته و بدون هویت  و استحاله شده در دیگری خواهد بود .و اینها مطلوب ترین صفاتی است که شاعر _ مرد در زن جستجو می کند و یا می خواهد و یا از داشتنتش بر خود می بالد.خانه برای شاعر جایی است که در آن امنیت و آسایش و فراغت برای سرودن شعر به واسطه وجود معشوق ستایشگری که پناه دهنده در مقابل تمامی آسیب هاست ، حکمفرماست

کدام زن هنرمندی تاکنون این چنین تصویری را حتی در خیال خود توانسته است تجسم بخشد؟

آ ن چه که در سر تاسر این شعر جاری ست یقین ها و باور های خودستایانه ی ناشی از فرهنگ پدر سالاری حاکم بر اندیشه های مردانه است و می توان تمام انتظاراتی را که یک مرد (شاعر) از زن(معشوق) خود دارد را در این مقوله باز یافت.  و باز همان حکایت زن خوب و فرمانبر پارسا  رابه طور اجتناب ناپذیری به  ذهن  متبادر می کند.

بی هیچ شکی ویرجینا وولف و مقوله داشتن اتاقی از آن خود و مقایسه این دو نوع خواسته  به میان کشیده می شود  و آنچه که برجسته خواهد شد این است که زنان در قبال آنچه که مردان دارند و یا خواهان آنند، محرومیت هایشان بسیار چشمگیر است.

آنچه که زن هنرمند خواهان است با آنچه که مرد هنرمند خواهان آن است وشرایطی که زن هنرمند در موقعیت اکنونی خود دارد با شرایطی که مرد هنرمند دارد اصلن عادلانه و منصفانه و یکسان و قابل مقایسه نمی تواند باشد . تصورش را بکنید زن هنرمندی که بخواهد برای خلق اثار هنری خویش از مرد_ معشوق و هم خانه خود انتظارهایی مشابه انتظارات را شاعر را داشته باشد . کما اینکه فراموش نکنیم که بیان شاعر بیان انتظارات خود بوده که اکنون برایش به یقین نیز پیوسته است .

آیا مردی هست که این خواسته و انتظار را از زن هنرمند خویش تاب بیاورد  و به او صفت خود خواه و خود بین و خود محور را ندهد؟ اگر شرایط خلق اثر هنری مستلزم فاکتور های خاصی باید باشد  پس چرا نباید توقع این شرایط در برابر مردان و زنان یکسان گذاشته شود. به نظر من این شرایطی که شاعر برای خلق اثر هنری برای خودش ایجاد  کرده است تنها  مختص هنرمند نیست بلکه این شرایطی است که هر مردی اعم از هنرمند و بی هنر از زن_ معشوق خود انتظار دارد و این تفکر عام و مردشمولی است که جنبه بر تری خود را هنوز هم حفظ کرده است .

برادر زاده جین استین در کتاب خاطرات خود می نویسد:  شگفت آور است که چگونه می توانست همه این کار ها را انجام دهد، زیرا اتاق کار جداگانه ای نداشت که به آن پناه ببرد، و بیشتر کارش می بایستدر اتاق نشیمن عمومی، با انواع و اقسام مزاجمت های غیر منتظره انجام می شد  مراقب بود که خدمتکاران یا میهمانان یا عی شخص دیگری جز اعضای خانواده خودش بو نبرند که مشغول نوشتن است. ۱

تصویر ایده آل  داشتن فرشته ای در خانه( فرشته نگهبان و فرشته الهام) تصویری است که جنس بر تر ایجا دکرده و با مدد شرایط و بهره گیری از امکانات و قدرت و نیز پذیرش زنان آن را حقیقی واجتناب ناپذیر و ثابت و پایدار کرده اند و این واقعیتی است که ادبیات ایجاد شده به وسیله مردان به دشواری می تواند از تفکر حاکم بر جامعه در مورد زنان دوری جوید و به ندرت و به سختی بیان و نگرشی  فراتر از کلیشه های ثابت را ارایه دهد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

۱ نقل قول از ویر جینا وولف _ اتاقی از آن خود _ترجمه صفورا نوربخش

* بخشی از مطالبی افزودنی چاپ دوم کتاب  <معشوق بی صدا>

سرود آن کس که از کوچه به خانه باز می­گردد_ احمد شاملو_ آیدا در آینه

 

  این مطلب در سایتهای وازنا _ ماندگار _ فرهنگ گفتگو به چاپ رسیده است.

+   ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٦

شاملو و بت زدایی

 

شاملو و بت زدایی

نوشته اخیر یدالله رویایی در مورد شاملو و واکنش های هواداران شاملو نسبت به فکر واداشت که مطلبی در این مورد بنویسم . چرا  که در این کامنت ها چیزی که  توجه مرا جلب کرد این بود که بعضی از دوستداران شاملو نسبت به این نوشته واکنش نشان داده و جبهه گیری کرده اند و برخی دیگر نیز این نوشته را به خواب و رویا تعبیر کرده اند .

 

به هر حال جدا از تمام این چیز ها ما باید عادت کنیم که برخی از واقعیت ها را هم در مورد زندگی افراد مشهور و معروف بدانیم . این مسله نه به معنای کنکاش در نوع و شیوه زندگی خصوصی انهاست بلکه فرو ریختن تابو هایی هست که ما نمی خواهیم به آنها نزدیک شویم . از جمله اینکه خب بدانیم که شاملو به هر حال زمانی اعتیاد شدیدی داشته و این را دوستانش هم در جاهای مختلف بیان کرده اند . البته این مسله هیچ تاثیری در شعر و هنر او و خدشه دار کردن آن ندارد ولی از نظر اینکه شخصیت ها ی مشهور همیشه زندگیشان در هاله ای از ابهام نباشد و اینکه قبول کنیم و بدانیم که انها هم خدا نبوده اند و بدون عیب و نقص بد نیست که زندگی انها برایمان شفاف تر باشد نه در هاله ای از تقدس کاذب. شاملو هم یک ادم بود مثل همه ما  با تمام خصوصیات و ضعف ها و قوت های یک انسان معاصر و همچنین با تمام دغدغه های یک انسان معاصر و همچنین با تمام کاستی ها و کمیت هایی که یک انسان می تواند داشته باشد .

 

 

این که بپذیرم که شاملو  کلام اسطوره ای داشت ولی خودش اسطوره نبود . اینکه شاملو شعر حماسی می سرود  ولی خودش حماسه نبود . اینکه شاملو در شعرش قهرمان را دست نیافتنی و بی خدشه ترسیم می کرد ولی خودش  قهرمان  خدشه ناپذیر  نبود . درست است که زبان و کلام او و شعر او در بسیاری از موارد فاخر و والا و بر تر جلوه می کند . اما اینها دلیل بر برتری شخص او  نمی تواند باشد .

ما شرقی ها به پنهان داشتن و پنهان کردن و پنهان کاری علاقه بخصوصی داریم . اصلن دوست داریم همه چیز را در قالب رمز و استعاره بیان کنیم . هنر ما دو پهلو صحبت کردن است . برای همین هم هیچ گاه از یک هنرمند ایرانی زندگی نامه معتبری در دست نیست . حتی خود هنرمندان هم مایل نیستند که بیو گرافی خود را بنویسند . این در هاله ابهام بودن همون تقدسی هست که مشاهیر ایرانی را در بر گرفته ...
حالا نگاه کنید به زندگی هنرمندان غربی  هیچ ابهامی در زندگیشان نیست . همه چیز را رک و راست و سر راست بیان کرده اند . خودشان نقاط ضعف خودشان را با صراحت تمام بیان کرده اند .
دو رویی صفت بارزی و متاسفانه بسیار بدی است که ما باید آن را کم کم به دست فراموشی بسپاریم .این دورویی نه در ظاهر بلکه در باطن ما هم نقش بسته . چرا که اگر دو رو نباشیم لااقل هر هنرمندی از خودش بیوگرافی ای ارایه خواهد داد که در آن نقاط منفی وجودی اش هم اشکار باشد نه پنهان.

 

دیدم در اینجا بد نیست قسمت هایی از کتاب ( معشوق بی صدا *)را که بی ربط به این مقوله و موضوع نیست را بیاورم: 

 

شاخص ترین چهره معاصر در سرودن عاشقانه ها ، بی تردید شاملو است . اما سخن گفتن از وی و پیرامون شعر وی بی اندازه دشوار می نماید. چرا که شاملو از چهر ه هایی در ادبیات معاصر است که گر داگردش را تقدس های فراوانی فرا گرفته است  و به همان صورت نیز تکفیر های بسیار.سخن گفتن از شعر او بدون در غلطیدن به این دو وادی افراط و تفریط کاری سخت و دشوار است . چر اکه در تقدس ها از او بتی بی بدیل ساخته اند و در تکفیر ها او را به حضیض کشاند ه اند.

اصو لا این شیوه و اخلاق و روش در نزد ما ایرانی ها (شاید) کاری چندان عجیب نیست. چرا که ما ایرانی ها( مردم دیگر دنیا را نمی دانم) یک عادت خیلی بدی داریم  و آن این است که وقتی بخواهیم از کسی تعریف و تمجید کنیم او را به عرش می بریم و بر عکس وقتی از کسی خوشمان نیاید او را تماما سرزنش کرده و با خاک یک سانش می کنیم .

چرا که مطلق گرایی  را سر لوحه قرار داده و می خواهیم یا بی عیب و نقص و یا سراپا عیب و نقص ببینیم . روحیه افراط گرایی و تفریط گرایی در فرهنگ ما جایگاه ویژه ای دارد که در تمام ابعاد زندگی ما جا خوش کرده و به فراوان به چشم می خورد.

 

هنگامی که زبان به ستایش می گشاییم به یک باره تمام صفات بد او را به فراموشی سپرده و حذف می کنیم  و تنها چیزی را که مدام به زبان می آوریییم تحسین ها و تعریفهای بی شمار است .

نگاهی بیندازیم به اکثر زندگی نامه هایی که در مورد بزرگان و مشاهیرو هنر مندان ایرانی نوشته شده است  . در این بیو گرافی ها آ نچه که از قلم انداخته شده است این بوده است که این افراد در تمانم دوران زندگی خود هیچ گونه خطا ، عیب ، کاستی ، تقصیر  و یا اشتباهی نداشته اند. زندگی نامه آنها تنها دو حالت دارد : اگر قلم در دست دوست باشد شرح بیان نکات مثبت و برجسته انهاست و یا اگر قلم در دست دشمن باشد بیان تمام نقص ها و عیوب است.

تنها چیزی که در این میان وجود ندارد تعادل و بیان واقعیت به همان صورت که بوده است ، می باشد. در چنین محیط و با چنین زمینه ای مشخص است که نقد واقعی نمی تواند وجود و معنا داشته باشد.

شخص پرستی و در مقابل آن تخریب شخصیت دو آفت مهم هستند که زمینه رشد و نمو نقد سالم را از بین می برند . با وجود این دو عامل تمام نظرات  به گونه ای بیمار گونه می نماید . سانسور کردن نقاط ضعف زندگی و شخصیتی یک هنرمند نشانه گریز از واقعیت  است و تمایل داشتن به بت ساختن ، بت هایی دست نیافتنی و با ابهت.

اگر می خواهیم با دیدی منطقی و بی طرفانه در هر موردی قضاوت کنیم باید کفه های ترازو را از هر انچه که وجود دارد پر کنیم ، نه از چیزهایی که فقط خودمان دوست داریم و آنچه را که نمی پسندیم با بر روی هم گذاشتن چشمها به دور افکنیم.

در نقدهای بی طرفانه نه قصد سرکوب وجود دارد و نه تایید وجود دارد. برای نگاه کرد ن منصفانه و دوباره باید تمام پیش داوری های گذشته را از ذهن پاک نمود و با دیدگاه های تازه و نو حلقه های در هم تنیده افراط گرایی و تفریط گرایی را به کنار نهیم. ...

 

...هنرمندان خصوصا دارای تیپ و شخصیتی هستند که مایلند مورد دوست داشتن واقع شوند  ، آنان به خاطر روح حساس خود می خواهند کانون توجه معشوق واقع شوند . به دیگر سخن این خصوصیت که شاید نام دیگر آن را بتوان خودپسندی گذاشت در هنرمندان مرد بویژه بارز تر و آشکار تر و نهادینه تر است. قلب هنرمند همیشه پذیرای این است که محبت ابراز شده را در خود ذخیره سازد ، او می خواهد همواره دوستش بدارند ، صمیمانه و فدا کارانه ، تا در سایه این عشق بتواند به خلا قیت و آفرینش بپردازد.

 

اشتیاق پر صداقت تو

 خانه ئی ارام و

 

تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی

چنان چون پدری که چشم به راه میلاد نخستین فرزند خویش است ،

چرا که هر ترانه

فرزندی ست که از نوازش دست های گرم تو

نطفه بسته است

...

خانه ئی ارام و

انتظار پر اشتیاق تو تا نخستین خواننده ی هر سرود نو باشی

...

تو را و مرا

بی من و تو

بن بست خلوتی بس.

...

تو و اشتیاق پر صداقت تو

من و خانه مان

میزی و چراغی

 

اگر روح هنر مندان چنین اقتضایی را می طلبد ، آیا این خصوصیات در بر گیرنده زنان و مردان هنر مند به یک سان است؟

اگر یک سانی هم در کار باشد فرهنگ غالب جامعه مرد سالار اجازه بروز چنین احساساتی را به آنان نمی دهد.چرا که در بر خورد با نوع انسان و نیاز های او ، همه دوست دارند که تماشا شوند ، کسی کنارشان بنشیند  ، به حرفهایش گوش سپارد ، غمگسارش باشد ، دلداریش دهد ، تسلا بخشش باشد ، سنگ صبورش باشد و نیز عاشقش باشد ، او را بپرستد ، بستاید ، تیمارش کند و غذایش و خوابش و همه مراقبت ها ی دیگر را از او بکند .

اما در قاموس مرد سالاری تمام این وظایف بر دوش زن ها نهاده شده است . اگر این وظایف را زن به نحو تمام وکمال در حق مردش ادا کند ، مرد نیز اور ا شایسته و سزاوار دوست داشتن خواه دانست.

زنی که مرد خود را بستاید و او را صاحب تفکر و اندیشه بر تر بداند مسلما زن خوبی برای مردش خواهد بود . اما کدام مرد است که این دید گاه را نسبت به زن خود داشته باشد . مرد می خواهد برتری اثبات شده اش را زن بستاید و قبول داشته باشد .تنها ستایشی که از جانب مردان نسبت به زنی ابراز می شود در نهایت رنگ و صبغه زیبا پسندی به خود می گیرد.

به ندرت پیش آمده است که مردی زنش را از نظر افکار عالی بر تر بداند و او را شایسته ستایش بداند و خود را وقف وی نماید.

 ایدا در قسمت هایی از گفتگویی که با او انجام شده چنین گفته است :" ... مهم این است که شاملو احساس خستگی و کسالت نکند و رنج یکنواختی ازا رش ندهد ، این تلاش همیشگی من است و خودم را مسئول می دانم....قبول دارم که همه افکار من تحت تاثیر فکر و شخصیت غول اسای شاملوست ...... صا دقانه می گویم که همیشه سعی کرده ام همان باشم که شاملو در شعر هایش توصیف کرده است . آیدایی که شاملو در شعرش تصویر کرده است الگویی است برای من و کوشش می کنم همان باشم که او می خواهد(۱)"

آیا در این سخنان فراموش کردن فردیت به چشم نمی خورد ؟

براستی آیدا کیست ؟ فرشته نگهبان  ؟ فرشته که نیست ، پس انسان است  انسانی با هویت و شخصیت مستقل که این هویت و شخصیت در دیگری حل شده ومضمحل گردیده است ، چرا که این استقلال دائما نابود گشته است بدین خاطر که فرد کوشش می کرده است که همانی باشد که دیگری ، یعنی "او" می خواهد .

سیمون دوبوار می نویسد :" امتیاز اقتصادی که مردان در اختیار دارند، ارزش اجتماعی آنان ، اعتبار ازدواج ، فایده وجود تکیه گاهی مردانه ، همه اینها زن را نا گزیر می سازد که به شدت بخواهد مورد خوشایند مرد قرار گیرد . در مجموع زنان هنوز در شرایط بردگی به سر می برند  ، نتیجه آنکه زن خود را نه آن چنان که برای خود وجود دارد بلکه به گونه ای که مرد توصیفش می کند ، می شناسد(۲)

 

البته وجه غالب عشق در جامعه مرد سالار ، عشق پدرانه است و در این گونه از عشق مرد زن را آنطور می خواهد ،که دوست دارد باشد . کدام مردی است که به دنبال جلب نظر معشوق و یا همسر خود ، خود را آنگونه که زن می خواهد بنمایا ند؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* معشوق بی صدا ـ رویکردی جامعه شناختی بر عاشقانه های احمد شاملو ـ نشر مینا ـ ۱۳۸۶

 

١_ کتاب ادیسه شاملو – گفت و گو با آیدا 

 

٢_کتاب جنس دوم – سیمون دوبوار _جلد اول 

+   ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۳