تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
زندگی در نوستالژی گذشته نویسنده: - شنبه ۱۳٩٥/۱٢/۱٤
زندگی در نوستالژی گذشته
برخی معمولاً و مدام به مرور اتفاقات تلخ و خاطرات غم‌انگیز گذشته و شکست هاو ناکامی هایشان در گذشته توجه و تفکر می‌کنند.فکر کردن به اتفاقات، اشتباهات و شکست‌های گذشته و به تیع آن زندگی در زمان گذشته انسان را از زمان حال باز می دارد و آینده را نیز نابود خواهد کرد.
اما برخی وقت‌شان را صرف فکر کردن به گذشته و آرزوی متفاوت بودن آن و یادآوری مدام تجربه‌های بد و یا دائما درباره‌ی عذم موفقیت‌های گذشته خیال‌بافی نمی‌کنند و در عوض از گذشته یاد می گیرند. که چطور در زمان حال زندگی کرده و آینده را بهتر بسازند. زیرا انسان توانایی تغییر دیدگاه‌هایش را دارد ولی قدرت تغییر گذشته را ندارد
آدمی که اوقات خود را صرف فکر کردن در مورد ناکامی ها و بد بختی های گذشته خود کند، بسیاری از فرصت های زندگی در حال و اینده را از دست می‌دهد. هیچ کس نمی‌تواند زمان را به عقب برگرداند و تغییرش دهید. تنها باید آن را پذبرفت ، تجربه گرفت و رهایش کرده به مسیر زندگی ادامه داد.
زمانیکه به اتفاقات گذشته می اندیشید، فرصت‌ها برای شما خوشایند و مثبت نیستند. یاد آوری مکرر خاطرات منفی گذشته به مرور سلامتی را به خطر می اندازند. طبق تحقیقات زندگی در گذشته به استرس مزمن، افسردگی، بی خوابی، اضطراب و نگرانی، چاقی یا کم اشتهایی احساس خستگی و ضعف ، عدم فعالیت و عدم لذت از زندگی منجر می شود.
منصوره اشرافی
  نظرات ()
تامل نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧
هر وقت می خواهم یک سوسک را بکُشم، با خودم می گویم نکند "گره گوار سامسا "باشد.
  نظرات ()
دالان ها نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/۳/۳

 

وارسی"
زن همان‌طور که کنار خیابان نشسته بود با عجله یک یک کیسه‌های پلاستیک را که درون آنها پر از لباس‌های درهم و برهم بود، وارسی می‌کرد. پسربچه و دختربچه‌ای بالای سرش ایستاده و نظاره می‌کردند.زن نسبتا پیر بود و بچه‌هایش لباس‌های کثیف و ژنده‌ای در برداشتند. زن هر پلاستیک را واژگون کرده روی آسفالت‌ها و لباس‌ها را با دقت ورانداز می‌کرد؛ آنهایی که به نظرش خوب بودند، دوباره درون پلاستیک می‌گذاشت. بعد که همه‌ی پلاستیک‌ها را زیر و رو کرد و لباس‌های به‌درد بخور را درون آنها جای داد، یک دسته لباس اضافی و به‌درد نخور را کنار جوی آب گذاشت.
همین‌طور داشتم تماشایش می‌کردم و او اصلا به اطرافش توجهی نداشت.
بعد بچه‌ها را دیدم پلاستیک‌ها را بر دوش گرفته و به سرعت دور شدند. زن را هم نفهمیدم به کدام طرف رفت. با خود گفتم لابد بچه‌ها از این که لباس تقریبا درست و حسابی‌تری گیرشان آمده خوشحال شده‌اند. بعد به ذهنم رسید که شاید یکی از آنها به دیگری خواهد گفت: ببین، این لباس‌ها را دیگر نمی‌فروشیم، اونارو تنمون می‌کنیم. خیلی قشنگن، نه؟
فردای آن روز دوباره دیدمشان. همان لباس‌های ژنده و کثیف دیروز تنشان بود و داشتند کارتون‌های خالی را از جلوی مغازه‌ها جمع می‌کردند.
------
منصوره اشرافی- از کتاب " دالان ها"
نشر شورآفرین 1395
  نظرات ()
بهار... نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٥

اینگونه که اینجا و آنجا می بینم، گویا بهار در راه است. اما « بهار جان ها» ، کی می رسد؟

پانوشت - «بهار جان ها» وام گرفته شده از مولانا: آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ

  نظرات ()
  نویسنده: - جمعه ۱۳٩۳/٩/۱٤

 

بیا ای محبوب من! به صحرا بیرون برویم و در دهات ساکن شویم و صبح زود به تاکستان‌ها برویم و ببینیم که آیا انگور گل کرده و گل‌هایش گشوده و انارها گل داده باشد. در آن‌جا محبت خود را به تو خواهم داد.

غزل غزل های سلیمان باب هفتم

  نظرات ()
... نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/۱۳

 

 

آیا می شود در تاریخ بشریت به آنجا رسید که شعور جایگزین شعار شود ?

  نظرات ()
... نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/۱۳

 

یاد "برشت" گرامی که زمانی نوشته بود: در برابر حوادث روزمره نگویید طبیعی است... در دورانی که آدمیان نا آدم می شوند هرگز نگویید این طبیعی است...

 

  نظرات ()
من فکر می کنم... نویسنده: - جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸

...

من فکر می کنم یکی از دلایل گرایش بیش از حد زنان به زیبا سازی ظاهری در جوامع " عقب افتاده" ( منظور از عقب افتاده همان فقر فرهنگی ست) ، این است که علاوه بر فقر فرهنگی و تهی بودن از اندیشه، در نزد زنان، نگاه و نگرش و تفکر مردان این چنین جوامعی نیز زنان را به انجام چنین رفتاری تشویق و یا حتی می توان گفت وامی دارد . یعنی برای اکثریت قریب به اتفاق مردان( حتی در قشر روشنفکر و متفکر ) این جوامع زیبایی ظاهر و فیزیکی یک زن " ارزش" محسوب می شود و به یقین می توان گفت که حتی تبدیل به بالاترین ارزش هم شده است . در چنین جوامعی که زنان تابعی از خواست مردان هستند و رفتار و افکارشان به شکل و گونه ای است که همواره مورد پسند مردان قرار گیرند، به ناگزیر و به طور اجتناب ناپذیر سوق داده می شوند به سوی ظاهر سازی و زیبایی ظاهری....

منصوره اشرافی

  نظرات ()
تنها مرده ها، عزیزند نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳

اندر بابِ خودکشتن  "سمانه مرادیانی"  ها  و امثال او

و نیز همه سمانه مرادیانی هایی که هنوز زنده اند

 

 

ما که بودیم، نبودیم کسی،

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم، همه یار شدند،

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا

تا رفت به عزت ببرندش سر دست

 

شاعر - ناشناس

  نظرات ()
زندگی، کشاندن خویشتن رنج آلود نویسنده: - شنبه ۱۳٩۱/٢/٩

...چگونه می توان در جهانی زندگی کرد که با آن سازگاری نداری؟

چگونه می شود با مردمی زندگی کرد که نه در رنجهایشان سهیم هستی و نه در شادی هایشان؟

و بدانی که تو جزوشان نیستی؟

... در روزگاران قدیم آدمهایی که با دنیا سازگار نبودند و شادیها و رنجهای آن را ازآن خویش نمی دانستند به صومعه ای پناه می بردند. اما قرن ما حق نا سازگاری با دنیا را برای هیچ کس قائل نیست و بنا براین صومعه ای نیست. دیگر مکانی جدای از مردم و دنیا وجود ندارد. تنها چیزی که از چنین مکانی بر جا مانده خاطره و آر مان یک صومعه است. او به صومعه پارم پناه برد ؛خیال یک صومعه.اگنس به خیال باز یافتن صومعه هفت سال است که به سویس می رود. صومعه راههای متروک دنیا

...جادهای که از شاهراه منشعب شده بود و آگنس در آن حرکت می کرد آرام بود؛ و ستارگان دور دست : ستارگان بینهایت دور دست بر فراز آن می درخشیدند. اگنس می راند و فکر می کند:

زندگی؛هیچ شادییی در آن نیست. زندگی:کشاندن خویشتن رنج آلود است در دنیا.

اما هستی؛ هستی شادی است. هستی :چشمه شدن است؛چشمه ای که جهان چون باران گرمی بر آن می بارد.

                                         بر گرفته از :  کتاب "جاودانگی-" میلان کوندرا

  نظرات ()
در حاشیه های زندگی نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧

 

مسلم است که " نیاز به دیگری" آدمها را به هم نزدیک می کند . اما دوام و ثبات این نزدیک شدن، نسبت کاملا مستقیمی دارد به نوع و شکل و عمیق یا مقطعی و سطحی بودن این نیاز.

تنها انسانهایی می توانند به هم نزدیک شوند و در این نزدیک بودن دوام بیاورند که نیازهایشان به دیگری، عمیق و گسترده و درونی و همه جانبه باشد. در غیر این صورت، هر گسستنی، حکایت از این دارد که نیاز به دیگری، تحت تاثیر شرایطی مقطعی بوده که با بر طرف شدن آن شرایط، آن نیاز هم بر طرف شده است.

  نظرات ()
یک شعر از سالهای گذشته نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳

این روزها که دفترهای گذشته های دور را ورق می زدم  شعری قدیمی را دیدم که درست سی و پنج سال پیش  نوشته بودمش .

 گفتم بد نیست اینجا هم بیاورمش:

 

 

حرفی بگو

 

 

 

 حرفی بگو.

 

بگذار بهار،

از پرچین باغ

پا فراتر گذارد.

بی پروازی،

 در حوصله ی آسمان نمی گنجد.

 

بگذار پرنده

پرواز را تکرار کند.

 

حرفی بگو.

 

بگذار،

آخرین برگ پاییزی

تردید را،

 همراه بهار

فراموش کند.

 

برای گفتن، همواره رخصتی نیست.

حرفی بگو

با من،

 از بهار،

از پرنده،

 از اندوه برگ.

 

منصوره اشرافی -  1356 مشهد

  نظرات ()
زیر هر سنگ نویسنده: - جمعه ۱۳٩۱/٢/۱

 

 لینک  نوشته من  با عنوان-" خروج"  نقبی به ساحت تفکر -درشماره 126 ماهنامه گذرگاه

 

 

زیر هر سنگ، روی هر برگ و پشت هر درخت، در میان ابر ها و بادها نا کجا آبادهایی نهفته است

 

همه جا سر شار از حس. 

 

 وا رهان آنان را از نا شناختگی، با یقینی نا زدودنی، به جهانی آرمانی.

  نظرات ()
... نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠

 

در کشوری که ما زندگی می کنیم اسف باری وضعیتِ نشر،  باند بازی ها و رفاقت بازی ها و بده بستان های مرسوم و متداول چیزی فراتر از این حرفهاست و اگر با این شرایط  سرخورده نشوی و بخواهی و بتوانی به کارت همچنان ادامه دهی، معلوم است که پوست کرگدن داری و دل شیر و جانی سخت.

  نظرات ()
فعلا... نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

 ...

حکایت همچنان باقی ست...

  نظرات ()
تاملی در باب ارتباط زن و مرد نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٢

 

یکی از نمودهای بارز مردسالارانه بودن جهان، این است که مردان همیشه به خود و موقعیتهای خود و آمال و آرزوها و رویاهای خود فکر می کنند و زنان در ارتباط با مردان به خاطر نشان دادن  خلوص دوستی و محبت و  کمال تفاهم و هم سویی  ناچارند به همان چیزهایی فکر کنند که مردشان فکر می کند و در همان راستا و جهت گام بردارند  و حرکت کنند و زندگی شان را بر همان مبنا پی ریزی و در واقع خودشان را وقف زندگی مرد به همراه همه اهداف و آمالش کنند. این چنین زنی مسلما محبوب و مورد دوست داشتن واقع می شود .

در واقع مردان در جهان مردسالارانه زنی را می پسندند و دوست دارند که در وجود مردش  به تمام و کمال استحاله شده باشد و هویتش در هویت او گم شده باشد.

 اما اگر به تدریج مردانی را دیدیم که از آمال و آرزوها و اهدافشان به خاطر آمال و آرزوها و اهداف زن مورد علاقه شان چشم پوشی کنند و  در جهت خواسته ها و تمایلات زن مورد علاقه شان حرکت کنند، باید بدانیم که دنیا دارد به سوی تساوی میان زن و مرد حرکت می کند.

  نظرات ()
خورشید می نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٢

  نظرات ()
بازیگران سیاست و قربانیان سیاست نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/۸/۱۳

سیاست همیشه از دو گروه تشکیل می شود، بازیگران و تماشاچیان.

بازیگران سیاست ایفا کننده نقش های برنده و بازنده هستند و تماشاگران گاهی به ناچار مجبورند که نقش واقعی مرگ را به ناخواسته بازی کنند.

 در دنیای سیاست حق انتخاب کردن، حق زیستن و آزادی در فکر و زندگی برای تماشاگران مفهومی ندارد .

مرگ و زندگی تماشاچیان بدست بازیگران است و برای بازیگران آنچه که مهم است  در ظاهر منافع تماشاگران ولی در باطن بازیهای قدرت مدارانه خودشان است.

در صفحه بازی سیاست مردم مهره ای هستند که گاهی باید بمیرند و گاهی باید زنده بمانند .

اجساد کشته شدگان برای بازیگران سیاست به مانند سنگری است که بتوانند در پشت آن برای قتل عام و یورش بعدی پناه بگیرند.

چه کسی تا به حال در طول تاریخ توانسته تاوان این بیگناهان کشته شده را بدهد؟

 منصوره اشرافی

  نظرات ()
حواسمان باشد... نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۳

 

حواسمان باشد  نویسنده ای را که نود سالگی اش را جشن می گیریم، بت نکنیم. منظورم ابراهیم گلستان است.

چه خوب است اگر به سبک و سیاق خود گلستان و "گلستان وار"  به او  و آثار او و سخنان او نگاه کنیم.

نویسنده ای که  سالها  ننوشته، فرقی با نویسنده ای که در قید حیات نیست، ندارد. بنا براین هر چند که ابراهیم گلستان از نظر فیزیکی زنده است اما  هنر او در پشت سرش قرار دارد و هرگاه بخواهیم از او صحبت کنیم باید به پشت سر و گذشته اش نگاه بیندازیم اما این نباید باعث شود که همیشه و همواره نگاهمان  سراسر پر از تعریف و تمجید و بزرگ نمائی و مدح و ثنا  باشد.

 ابراهیم گلستان هم هنرمندی است مثل دیگر هنرمندان با تمام نقاط قوت و ضعفی که دارند با تمام محاست و کمی و کاستی ها  با تمام امتیازها و نقاط مثبت و منفی..

  حواسمان باشد که گلستان   درنامه ای به پرویز جاهد از   روحیه فرهنگی محتاط و محافظه کار  جاری در جامعه کنونی ایران  شکایت کرده است و اعتقاد داشته که این روحیه هرگونه اظهار نظر صریح و انتقادی را توهین فرض می کند. و از پوچ بودن لقب " جاودانه ابر مردها"! گفته است و...

  نظرات ()
شادی مردم! نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٩

 

به دار آویختن دو سیاهپوست متهم به جنایت توسط سفید پوستان

امریکا 1930

  نظرات ()
صدای دیدار نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤

این موقع ها، یعنی پاییز که می شود هر وقت گذارم به سمت و سوی میوه فروشان می افتد و انارهای سرخ و رسیده را در کنار به های معطر می بینم، همواره این شعر سهراب(سپهری) در  ذهنم مرور می شود:

 

 

 

صدای دیدار

 

 

با سبد رفتم به میدان ، صبحگاهی بود .

میوه ها آواز می خواندند .

میوه ها در آفتاب آواز می خواندند .

در طبق ها ، زندگی روی کمال پوستها خواب سطوح جاودان می دید.

اضطراب باغ ها در سایه هر میوه روشن بود .

گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد .

هر اناری  رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد .

بینش هم شهریان ، افسوس ،

بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود .

 

من به خانه باز گشتم ، مادرم پرسید :

میوه از میدان خریدی هیچ ؟

- میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟

- گفتم از میدان بخر یک مَن انار خوب .

- امتحان کردم اناری را

انبساطش از کنار این سبد سر رفت .

- بِه چه شد ، آخر خوراک ظهر ...

- ...

 

ظهر از آیینه ها تصویر بِه  تا دور دست زندگی می رفت .

  نظرات ()
تسلیت نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۳

 

دوست و هنرمند عزیز آقای علیرضا سیف الدینی در گذشت پدر گرامی تان را تسلیت می گویم.

 

 ______________

در آستانه

 

باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد،

 

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظار توست و
اگر بیگاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

 

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.

 

آئینه‌ئی نیک‌پرداخته توانی بود
آن‌جا
تا آراسته‌گی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی

 

هرچند که غلغله‌ی آن سوی در، زاده‌ی توهم توست نه انبوهی‌ی مهمانان،

 

که آن‌جا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آن‌جا
جنبش شاید،
اما جنبنده‌ئی در کار نیست:

 

نه ارواح،  نه اشباح، نه قدیسان کافورینه به کف
نه عفریتان آتشین‌گاوسر
نه شیطان بهتان‌خورده با کلاه ِ بوقی‌ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانون ِ مطلق‌های ِ مُتنافی.

 

تنها تو
آنجا موجودیت مطلقی،

 

موجودیت محض،
چرا که در غیاب ِ خود ادامه می‌یابی و غیاب‌ات
حضور قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن ِ قطره‌ی قطرانی‌ست در نامتناهی‌ی ظلمات:

 

« دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار»

 

شاید اگرت توان شنفتن بود
پژواک آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار خاموش ِ کهکشان‌های بی‌خورشید

 

چون هُرَّست ِ آوار ِ دریغ
می‌شنیدی

 

«کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار»

 

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ‌ردای شوم ِ قاضیان.
ذات‌اش درایت و انصاف
هیأت‌اش زمان.
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاویدان در تکرار ِ ادوار داوری خواهد شد.

 

بدرود!
بدرود!

چنین گوید بامداد ِ شاعر:
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

 

از بیرون به درون آمدم

 

از منظر
به نظّاره به ناظر.

 

نه به هیأت گیاهی، نه به هیأت پروانه‌ئی، نه به هیأت سنگی، نه به هیأت اقیانوسی،

 

من به هیأت «ما» زاده شدم
به هیأت پرشکوه انسان

 

تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگین‌کمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم

 

که کارستانی ازین ‌دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

 

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندُه‌گین و شادمان‌شدن
توان خندیدن به وسعت دل،
توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن، در ارتفاع شُکوه‌ناک ِ فروتنی
توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی‌ی عریان.

 

انسان
دشواری‌ی وظیفه است.

 

دستان بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر کامل و هر پَگاه دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان دیگر را.

 

رخصت زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم

 

و منظر جهان را

 

تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ی حصار ِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک در ِ کوتاه ِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!

 

دالان ِ تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
فراپُشت می‌نگرم:

 

فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

 

به جان منت پذیرم و حق گزارم!
چنین گفت بامداد خسته.

احمد شاملو

  نظرات ()
دنیای بی در و پیکر اینترنت و بوی پاییز نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٩

دنیای بی در و پیکر اینترنت

 

در صفحه فیس بوک به طور کاملا اتفاقی به مطلبی از نوشته های وبلاگم  با عنوان "بوی پاییز"که چندین بار آن را در وبلاگم طی سالهای مختلف نوشته بودم برخوردم که بر روی دیوار  شخصی نوشته شده بود بدون ذکر منبع و حتی نام نویسنده  که البته این نوع درج نوشته از دیگران بدون نام و نشانی برایم تازگی هم نداشت. با کامنتی این نکته را به آن فرد متذکر شدم و ایشان در پاسخ نوشتند که این نوشته را از طریق ایمیلی که به دستشان رسیده دریافت کرده اند.

کنجکاو شدم که قسمتی از این نوشته کوتاه را در گوگل سرچ کنم.

" پاییز را به خاطر بادهایش" را در گوگل جستجو کردم و  با حیرت تعداد زیادی صفحه سرچ گوگل یافت شد که حاوی آدرس هایی بود که  کل نوشته مذکور را  درج کرده بودند و دریغ از یک لینک و یا رعایت اصول امانتداری در کپی کردن.   علاوه بر اینها  مقداری هم به متن مذکور اضافه کرده بودند!

 عجب دنیایی داریم ما!

مشت نمونه خروار است.

  نظرات ()
صرف فعل مضارع از مصدر " نوشتن" نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤

 

صرف فعل مضارع از مصدر نوشتن

 

رمان دارم می نویسم

رمان داری می نویسی

رمان دارد می نویسد

 

رمان داریم می نویسیم

رمان دارید می نویسید

رمان دارند می نویسند

 

نتیجه گیری اخلاقی:  رمان ننویسیم، نیستیم. (؟)

  نظرات ()
پیوستن به آبشار نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢

 

رودخانه زندگی همه ما را با خود می برد.

فقط باید آرزو کنیم این رود خانه به مرداب نریزد. مردابی که سکون و آرامشش فریب مان دهد و گمان کنیم که...

بگذاریم حتی به آبشارهای بلند بپیوندد

چه باک !


 روزمرگی چیزی ست که همه ما را احاطه کرده .

منتها آن چه مهم است این ست بدانیم چه می خواهیم و به دنبال چه هستیم

همین ها هستند که زندگی را برایمان تحمل پذیر می کنند.

 

 

  نظرات ()
بهار 1390 نویسنده: - جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٧

 

نقاشی رنگ و روغن بر بوم_ منصوره اشرافی







طبیعت نو می شود و ما  کهنه تر. آیا می توانیم هم چون طبیعت نو شویم، نویی در افکار و اندیشه و عمل، نویی در نگاه کردن؟

همیشه بر این گمانیم با بهار دگرگونی رخ می دهد برای همین از بهار و آمدنش احساس شادی و احساس تازگی می کنیم  شاید این حس ناشی از تاثیر طبیعت و هماهنگ پنداری با آن است، اما دریغ، اغلب حسی زودگذر است و دوامش به اندازه همان شکوفه های بهاری ...

ولی، می توان بهار را دلیلی برای نو شدن کرد به شرطی که در زمستانش، آن دگرگونی عمیق و پنهان در تاریکی و سیاهی و ژرفای خاکش در حال شکل گرفتن بوده باشد.
هم چون دانه ای زیر خاک با تلاش زنده ماندنش، آنگاه که جان و تن اش دستخوش ضربات سهمگین و هولناک سردی و ظلمت است، آنگاه که ناتوان و عاجز به نظر می رسد آنگاه، که زمستان و عجز و بیزاری جانش را می فرساید...

 از این همه، باید، توان در گذشتن را داشت تا بتوان به بهار واقعی رسید.

 بهاری که با بارانهایش، زمین ترک خورده از زمهریر زمستان را سیراب می کند
 نخواهیم  بهار و دگرگونی روزها را بهانه کرد برای نوشدن، ولی باز هم چنان کهنه ماند.

باید به خاطر سپرد که هر بهار آن بهار پار و پارینه نیست. هر بهار، زندگی تازه ای را خاک تجربه می کند. در دشتها گل می شکفد و جوانه هایی که می رویند همان جوانه های گذشته نیستند.

آری. می توان با بهار تازه شد با جانی هر دم زاییده شونده و با فکری، مکرر جوانه زده...

                                        دیدگاه هنری ادبی
  نظرات ()
یک نقاشی- یک نوشته نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳

83251603465962199695.jpg

عنوان - انتظار

رنگ و روغن بر بوم-  منصوره اشرافی

 

عشق فریب بزرگی است که انسان در برابر تنهایی و مرگ و ناتوانی به آن پناه می برد. اما این پناه افسونی بیش نیست. عشق هیچ کاری برای انسان نمی تواند بکند. تنها رویایی است که واقعی می نماید و دلپذیر، و تو می توانی به آن دلخوش کنی و در پناهش تصور کنی، خوش بختی.

خوش بختی ای، که آسان به دست آمده...

 

پ.ن   محمد مسافر، نویسنده وبلاگ " آهی از نهایت شب"  در این رابطه مطلبی نگاشته است.

  نظرات ()
شکل نویسنده: - شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٤

 

هر زندگی شکلی دارد.

شکل های زندگی مختلف است. بعضی زندگی ها یک خط راست افقی است بعضی ها اریب رو به بالا یا پایین بعضی ها خط عمودی بعضی ها خط شکسته بعضی ها خطوط زیگزاک بعضی ها خط منحنی  و بعضی زندگی ها دو سر خط شان به هم می رسند مثل یک دایره.

  نظرات ()
یک نقاشی - یک نوشته نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧

 

نقاشی رنگ و روغن بر بوم_ منصوره اشرافی

 تابلوی رنگ و روغن بر بوم_ منصوره اشرافی

با ابرها بیامیز

به آب و نور جهت ببخش

تماشا کن آواز سبز گونه ی پرنده

و مسیر نامرئی پروازش

 

پ .ن _ از مطلبی که مسافر عزیز نوشته ممنونم.

  نظرات ()
یک احساس کاملا شخصی نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٩

 

نه تنها اکنون بلکه در گذشته هم بارها و بارها به این موضوع اندیشیده ام اما هیچگاه جوابی نیافته ام چرا که دریافته ام  برای انسانها بسیار سخت و دشوار است  این مقوله را درک و هضم کنند که خوبی و یاری به انسانها فقط به خاطر نفس خوبی و به خاطر خصلت انسان بودن اعمال می شود نه به خاطر چیز دیگری . چرا که انسانها عادت کرده اند برای هر کار انجام شده از جانب دیگران دلیلی بیابند دال بر اینکه این کار چه مقدار و میزان برای فاعل منفعت حاصل کرده . چرا که انسانها سخت می توانند بپذیرند این را، که کاری انجام شده باشد بدون انکه به صاحبش نفعی رسانده باشد. کاری انجام شده باشد فقط به خاطر انسان دوستی و به خاطر نیکی کردن و به خاطر دوستی و دوست داشتن و پاس داشتن خصائل انسانی. کاری انجام دادن فقط به خاطر دیگران...

از خود گذشتگی، از خود مایه گذاشتن، از نفع خود در مقابل نفع دیگری چشم پوشیدن،  به دیگران و مشکلاتشان فکر کردن و درک آن ،مفاهیم کهنه و پوسیده ای هستند که برای انسانهای جامعه کنونی قابل درک و هضم نیست.چرا که هر نسلی خصائل ذاتی خود را دارد . یک نسل نسل "از خود گذشته" بوده و نسلی دیگر نسل  "از خود متشکر" و ...

زیرا آنچه که اکنون در جامعه ها ونسل کنونی مشاهده می شود ؛ توجه به خویشتن و اهداف و منافع فردی است . برای نسل کنونی مفاهیمی همچون از خود گذشتگی ؛ فدا کاری ؛ و ...فقط تا زمانی کاربرد دارند که خدشه ای به منافع فردی وارد نکنند. نسل کنونی آرمانگرایی را رد می کند چرا که در پشت ان توجه نداشتن به فرد یت و ترجیح دادن منافع دیگری بر خود خوابیده است . چگونه می توان برای انسانهای فرد گرا قابل درک باشد که انسان می تواند از خود برای دیگری مایه بگذارد بدون آنکه درانتظار پاداش باشد.

هر ادمی در مقابل مشکلات دوستان خود دو موضع می تواند اتخاذ کند . موضع اول این است که یا نسبت به مشکلات آنها بی توجه باشد ویا کاری در جهت رفع انها انجام ندهد و هیچ قدمی  بر ندارد و از خودش هیچگونه مایه ای نگذارد   چه به عمد و چه از روی ناتوانی. در چنین مواقعی  فورا  و خیلی زود متهم می شود به غیر صادق بودن در دوستی، به منفعت طلبی به خست، به خودخواهی و به غیر انسانی رفتار کردن و اینکه درک درستی از دوستی صادقانه ندارد چرا که دوست آن است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و...

اما موضع دوم این است که به مشکلات دوستت توجه کنی و در جهت رفع انها صادقانه بکوشی و حتا از احتیاجات خودت در قبال رفع مشکلات او بگذری و صاقانه و خالصانه هر کاری از دستت بر می اید انجام دهی. در این جور مواقع فورا نه، اما به تدریج و با گذشت زمان متهم می شوی به اینکه در انجام این گونه رفتار دوستانه و از خود گذشتگی دارای غرض بوده ای و بر مبنای اهداف خاصی این کار را انجام داده ای ، بعد فراتر از اینها متهم خواهی شد که تو می خواستی با این کار بر او سلطه یابی و حتا شاید خواسته بودی او را بخری!

 براستی در چنین مواقعی چه باید کار ؟ در قبال دوستان چه موضعی را باید بر گزید تا از هر گونه اتهام احتمالی مبرا بود؟

من فکر می کنم بهترین راه، آسوده بودن وجدان انسانی است که انسانی رفتار کرده است . بگذار دیگرانی که چنین رفتاری نسبت به انها داشته ای ، رفتارت را مغرضانه و منفعت جویانه و یا هر نوع دیگری تفسیر کنند  چرا که  به طور حتم در قاموس آنها غیر از این ،تعبیر و تفسیر دیگری برای رفتار های انسانی وجود نداشته و ندارد.

 

  نظرات ()
شاید وقتی دیگر... نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱

 

 

kathe kollwitz

 

وقتی در یک سوی دنیا، کودکی شاد و سرحال و خشنود در صفحه تلویزیون با علاقه تمام پدر یا مادر خود را تماشا می کند که دریک سفینه فضائی، آماده پرتاب به سوی دیگر کرات  می شود، برای کودکی که از گرسنگی و فقر در همان لحظه در جدال مرگ و زندگی به سر می برد و نظاره گر پدر یا مادر خویش است که به خاطر بدست آوردن کاسه  ای غذا چگونه تلاش می کند، چه تفاوتی دارد این مسله.

برای کودکی که نه حتی خانه ای دارد و نه حتی سر پناهی، چه اهمیتی دارد این مسایل. آیا برای تمام انسانها در سرتاسر جهان پرتا ب شدن یک سفینه فضایی به سوی کرات ناشناخته به یکسان دارای اهمیت است و آیا همه آنها مشتاقانه توجه و تفکر خود را به این مسله معطوف می کنند.

دنیایی که ما در آن به سر می بریم، هنوز دنیایی بسیار دورتر از آن چه هست، که می خواهیم و یا تصورش را کرده ایم و یا ایده آلش ساخته ایم. هنوز در این دنیا آن قدر میان تفاوت ها مرزهای فاحشی وجود دارد  که قابل تصور نیست. هنوز در حالی که در سویی از دنیا کودکانی وسایل سرگرمی شان پیشرفته ترین و مدرن ترین وسایل الکترونیکی است، کودکانی هم در سویی دیگر با چند تشتک نوشابه و چند قرقره خالی نخ و چند قوطی حلبی خودشان را سرگرم می کنند.

هنوز هم در کنار چهره های شاداب و سرحال و تندرست کودکان یک سوی دنیا، چهره های تکیده و معصوم و شکمهای به پشت چسبیده ی این سوی دنیا قرار دارد.

هنوز هم نان، گرسنگی، بی خانمانی، آوارگی عمده ترین و بزرگترین مسله جمعی از انسانهاست که بشریت امروزه با تمام پیشرفتهای درخشانش، موفق به حل آن نشده است.

هنوز هم حق زندگی کردن به تساوی میان انسانها تقسیم نشده است و معلوم نیست که به راستی چه کسی این حق را به آنها می دهد و یا از آنها سلب می کند و چرا؟

ضرب المثل معروفی است که می گوید، مرگ حق است اما برای همسایه، و مصداق بارز آن در حال حاضر نگرش دنیای پیشرفته و مدرن به جهان توسعه نیافته و فقیر است. بشر به همان اندازه که در علم و صنعت پیشرفت کرده به همان نسبت رویاها و آرمانهایش محدود و کوچکتر شده  است. اگر در یونان باستان فلاسفه جامعه ای آرمانی را مد نظر داشتند که در آن همه انسانها با هم در تصاحب مطلوبترین ها  سهیم باشند، بشر امروزی به نظر نمی رسد که به جهانی امید داشته باشد که در آن هر کودکی بدون استثنا از کمترین حق خود یعنی داشتن یک زندگی کودکانه به دور از استثمار کاری برخوردار باشد، به اینکه هر زنی در خانه خود استثمار مضاعف نشود و هر کارگری بعد از هشت ساعت کار بداند و مطمئن باشد که خانواده اش روزی بر اثر فقر از هم نخواهد پاشید.

علم و تکنولوژی در حال پیشرفت مداوم است اما هنوز ساده ترین مسایل انسانها که عبارتند از فقر و گرسنگی و بی خانمانی را، نتوانسته نابود کند. فقر به عنوان واقعیت اساسی و اولیه اکثریت ساکنان کره زمین، هم چنان پابر جاست. میلیونها انسانی که فقر در آنها وحشت، عقده حقارت و حس فرومایه بودن و یاس را ایجاد کرده است.

چرا با تمام پیشرفتهای علمی و مدرن امروزی، بازگرداندن انسانها به موقعیت و منزلت طبیعی شان فراموش شده است.

دورکیهام می گوید، برای اینکه نظام اجتماعی پابر جا بماند، حتما لازم نیست که توده های مردم از وضع خود راضی باشند بلکه لازم است متقاعد شوند که حق ندارند، بیش از آن، چیزی بخواهند.

انسان شناس امریکایی، اسکار لوییز عقیده دارد که فرهنگ فقر، هم تطبیق و هم عکس العمل تهیدیستان نسبت به وضع تحقیر آمیز و بدشان است. این امر در جامعه ای مبتنی بر طبقات، فردیت و سرمایه گذاری، نمایانگر کوششی است برای مبارزه با احساس بیچارگی و ناامیدی ناشی از این واقعیت که تحصیل موفقیتبر حسب ارزش ها و هدف های جامعه به طور کلی برای انها غیر ممکن است. این فرهنگ می تواند از نسلی به نسل دیگر دوام بیاوردو این به علت تاثیری است که بر کودکان می گذارد.

وقتی کودکان محلات فقیر نشین 6 یا 7 ساله می شوند دیگر معمولا نظرات و ارزش های اساسی فرهنگ فرعی خود را جذب کرده اند و از لحاظ روانی آمادگی ندارند از اوضاع در حال تغییر یا شانس های فوق العاده ای که ممکن است در دوران زندگی به آنها رو کند استفاده کنند.

در جهان فعلی به ساختن هواپیماهایی فکر می شود که سریعترین سرعت ممکن را داشته باشند، به ساختن روباتهایی فکر می شود که جایگزین انسان شوند، به صنعت و تکنولوژی هایی فکر می شود که انسان را به حیرت بیندازد، اما آیا به فقر و گرسنگی عده ای  از انسانها هم بدین سان فکر می شود؟ آیا ضرب المثل مرگ حق است اما برای همسایه ، از نظر اخلاقی قابل دفاع است؟

در کنار کشورهای فقیر که دارای پایین ترین سطح زندگی ممکن  هستند، وجود کشورهای ثروتمند که دچار بیماری مصرف بیش از حد هستند، از لحاظ اخلاقی قابل دفاع است؟

آیا می توان به حکومت  آرمانی واحد جهانی اندیشید که  در آن تمام افراد بشر یک ملت به حساب آیند و نسبت به تمام آنها احساس مسولیت یکسان وجود داشته باشد؟ اما سوال این است که این حکومت واحد بر چه پایه هایی می تواند استوار باشد .

آیا رویای جهان برابر همانگونه که در ذهن میلیونها انسان که در رگهای آنها وحشت و ترس و حس یاس و مبارزه با مرگ ریشه دوانده است، در ذهن میلیونها انسان دیگر که در دنیایی دیگر به دور از آنان به سر می برند، نیز رسوخ کرده است.

شاید اگر این رویا در ذهن هر دوی آنها به یک اندازه پدیدار شده باشد، آن گاه می توانیم به جهانی نو امیدوارتر باشیم.

 

  نظرات ()
بوی پاییز نویسنده: - شنبه ۱۳۸٩/٦/٦

عکس از مهرسان جوان

 عکس از مهرسان جوان

 

 

 

 

 

بوی پاییز

 

 

 

امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را از دور دستها احساس کردم...

پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .

پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور  می دهد.

پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم.

 ...

پاییز را وقتی خوب درک می کنی که بر برگهای زرد و نارنجی ریخته بر زمینش، پا بگذاری و به صدایشان زیر گامهایت گوش بسپاری...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
کدام نویسنده ای دوست دارد که..._ قسمت دوم نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٧

 نشر و معضلاتش

 اینکه وقتی جامعه ای بیمار باشد وضعیت فرهنگی هم در آنجا بیمار است. ناشران ما با وجودی که مدعی هستند کاری فرهنگی دارند، اما در واقع به طور عمده نوعی کاسبان فرهنگی نما هستند. این مسله ای عام در مورد تمام آنها نیست ولی در بر گیرنده طیف وسیعی از آنهاست. ناشرانی که اغلب در مواجه با نویسنده آنقدر از اوضاع بد اقتصادیشان و گرانی و غیره، گله و آه و ناله می کنند که نویسنده فکر می کند اینها فرهنگی­ترین و در عین حال مورد ظلم قرار گرفته ترین قشر جامعه هستند و اگر پولی هم بابت کتابت به تو نمی دهند، در واقع  حقشان است.  در حالی که اگر در مقام مقایسه بر آییم می بینیم که تنها نویسندگان هستند که صدها بار وضعیتشان از ناشران بدتر و غیر مطلوب تر است. آنوقت در این شرایط کسانی مثل ناشر، از همین نویسندگان انتظار چشم پوشی از حق و حقوق اندکشان را دارند.

در اینجا همه چیز جایش عوض شده و تغییر کرده است.  ناشر انتظار دارد حتی از جانب نویسنده هم حمایت شود و بدبخت کسانی هستند که در اینجا نویسنده اند و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کجا از آنها هیچگونه حمایتی نمی کند تا بداند لااقل از طریق نوشتن و قلمش بتواند یک زندگی متوسط و معمولی را داشته باشد.

مشکلات ناشران به جای خود، اما مشکلات نویسندگان  را نیز نمی توان نادیده گرفت. ناشر  انتظار دارد که نویسنده مشکلات حرفه ای اش را درک کند و تا جای ممکن  در جهت منافع او حرکت کند . بهر حال ناشر غیر از اینکه حرفه ای با ظاهر فرهنگی دارد جنبه اقتصادی قضیه هم برایش  بسیار مهم و عمده تر است. اما در این میان آیا نویسندگان هم چنین انتظاری از ناشران دارند؟ من فکر می کنم هیچ دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده وجود ندارد چون تنها  اوست که هیچگاه نمی تواند به ندای وجدان تجاری خویش گوش بسپارد.

 

حقوق نویسندگان در ایران

در کشور ما نویسندگی به عنوان یک شغل جا نیفتاده است. نویسنده با تعدا د 1000  تایی کتاب چقدر می‌خواهد حق‌التالیف بگیرد که بتواند در این جامعه زندگی کند؟ شاید اگر نویسنده‌ای مجبور است کارهایی را منتشر کند که ارزش هنری بالایی ندارد و یا سفارش نویسی می‌کند به همین مشکل برمی‌گردد.

در بیشتر کشورهای دنیا شغلی به نام نویسندگی دارد، اما در کشور ما نه تنها هیچگونه حمایت آنچنانی از نویسندگان نشده بلکه بندرت حتی شغلی به نام نویسندگی هم برسمیت شناخته شده است. نویسنده به خاطر  داشتن عایدی کمی از جانب  کتابهایش و شناخته نشدن  شغلش  همواره در زندگی دچار مشکلاتی خاص بوده و مجبور است کارهای نه چندان ارزشمندی را به خاطر گذران زندگیش انجام دهد. باز به ناچار دوباره همان سوال قدیمی و تکراری به ذهن خطور می کند که چرا ادبیات ما جهانی نمی شود.

 

این مطلب ادامه دارد

  نظرات ()
سایه ماندم... نویسنده: - شنبه ۱۳۸٩/٦/٦

 

 

محو گشتم، گم شدم، هیچم نماند

سایه ماندم ذره‌ی پیچم نماند

 

قطره بودم، گم شدم در بحر راز

می‌نیابم این زمان آن قطره باز

 

در فنا گم گشتم و چون من بسی ست

گرچه گم گشتن نه کار هر کسی ست

عطار نیشابوری

  نظرات ()
کدام نویسنده ای دوست دارد که ..._‌قسمت اول نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳

کدام نویسنده ای دوست دارد چندین سال صبر کند و انتظار بکشد تا سخنش، حرفش،افکارش و نوشته امروزی اش، سالها بعد به دست مخاطبش برسد و همیشه ارتباط خودش را با جامعه و مخاطبانش به چند سال عقب تر موکول کند و به جای اینکه از نظر فرهنگی جمعیت کتابخوان با افکار روز و اکنونی یک نویسنده روبرو باشند ناچارند همیشه افکار و نگرش و نوشته های سالهای پیش او را در مقابل داشته باشند، و این براستی وضعیتی اسفناک و حرکتی رو به عقب است.

وضعیت چاپ و نشر کتاب برای نویسنده ای که ازنوشتن کتابش تا ورود آن به بازار و رسیدن به دست مخاطب( البته رسیدن فرضی چون با وضعیت نا بسامان و نابهنجار پخش کتاب فکر می کنم بر زمان پروسه رسیدن به دست مخاطب  افزوده می شود) حداقل چیزی بین دو تا چهار سال به طول می انجامد براستی مایوس کننده، دلسرد کننده و نومیدانه است و دقیقا می تواند به این معنا باشد که کتاب نقشی در زنده  نشان دادن فرهنگ ادبی روز جامعه ندارد.

مادر کجای جهان ایستاده ایم و کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟

آیا ما از فرهنگ روز دنیا و کشورمان از طریق کتاب می توانیم با خبر شویم، وقتی پروسه چاپ و انتشار کتاب چیزی بین چندین سال است . واقعا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟

در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟ فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 در طول سال نویسندگان و هنرمندان ما چقدر اثر ادبی بوجود میآورند و چقدر از آنها  در همان سال و به موقع منتشر می شوند؟

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند اما آیا دنیای ادبیات ما ، دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام هایی خلاصه شده است که ترجمه شده و در نهایت توانسته پشت  ویترین کتاب فروشی ها قرار بگیرد. دنیایی که ما از ادبیات امروزمان خودمان می شناسیم همینهایی هستند که بعد از سالها انتظار و گاه در پشت ویترین کتابفروشی و یا بعضا در انبارها ی ناشران قرار گرفته اند؟

 در کشوری که گفته شده سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود دارد(چیزی در حدود نه هزار ناشر ) نه هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد،ضمن آنکه هر سال بر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک کار فرهنگی مفید و پر ثمر. اما این تعداد ناشر تامین کننده خوراک فکری جامعه هستند؟ آیا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک فکری را آسانتر کرد و یا لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان برداشت و پاسخی به نیاز های جامعه در جهت فکری و فرهنگی داد؟

وقتی برخی از ناشران و نویسندگان از ممیزی کتاب ، از روندلاک پشتی مجوز دادن به آثار و از کتابسازی گلایه می کنندباید گفت که این مشکلات اولین ضربه اش به خود آنها و نویسندگان و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست و در ذات خود معضلی کاملا اجتماعی و فر هنگی و عمومی است.

البته غیر از مسله ممیزی کتاب ما چندین نوع سانسور دیگر هم داریم. اول سانسوری که نویسنده بر نوشته خود اعمال می کند تا کتابش  بتواند از فیلتر سانسور حاکم فرار کند. دوم سانسوری که ناشران بر نوع کتاب اعمال می کنند. چگونه؟ ناشر ترجیح می دهد فقط قصه و رمان و نمایشنامه چاپ کند. چرا که به تنها چیزی که فکر می کند فروش و نتیجه آن که سود دهی خوب باشد است. آیا این همان یک بعدی کردن ادبیات نیست و با این روند انتظار هم داریم که ادبیاتمان رشد کند؟ آیا ادبیات فقط قصه و داستان است؟ ...

در این موارد و موضوعات آن قدر می توان مطلب نوشت که طومار ها شود از رفتار سودجویانه ناشران از عدم مطلق حمایت از نویسندگان  از وضعیت چاپ و نشر و غیره و غیره...

 

اگر حوصله ای باشد...

 این مطلب ادامه دارد

  نظرات ()
بی عنوان نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱

 

 

شعر بعضی از شاعرها شباهت دارد به تف سر بالا

  نظرات ()
روزی که انالحق به زبان می‌آورد نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۸

 

روزی که انالحق به زبان می‌آورد 

 منصور کجا بود خدا بود خدا

  نظرات ()
عین القضات نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٧

 

جهان عشق فراخست و تنگ سینه تو

حدیث  عشق درازست و دست تو کوتاه

 

عین القضات

  نظرات ()
بیست و یکم مرداد ماه 1388 نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۱

حسین جوان

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست به هرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست

پندار که هرچه نیست در عالم هست

خیام

بیست و یکم مرداد ماه سال ١٣٨٨ از همان ساعتهای آغازینش، نمود روزی تلخ بود. روزی که مرگ، به ظاهر آرام، اما چون طوفانی در دل تابستان گرم پیچید...

نمی خواهم از آن روز بگویم ...

______

 شعر ی از کتاب "وخنیاگران ..."

                                

    ناگزیر

 

 

ناگزیر،

چون دو پاره ی ابری

 که در عشق باروری خاک

                   ــ پر ایثار ــ

می بارند و می میرند

 اما به غارت ویرانگی

 

نا گزیر،

چون آن پرنده یی

که در التهاب نمود پربازی

در آسمان تیره پر شمشیر

تا آخرین ذره ذره ی جانش

                   پرواز می کند

اما دریغ، به قتل هزاران پرنده ی خفته

 

نا گزیر

چون انسانی

که در التهاب رویش یکسان خاک

جان سختانه

در نیزه زار سرمایه

                   زخم می خورد و پاک می ایستد

 

فریاد برکشید باید

که زخم نخوردگان

با آ ن همه های و هوی شان

جز یاوه در زبان ما نیستند.

 

ناگزیر

چونان پرنده

 چونان خورشید

 و چنان ابر پر باران

 باید زیست و

باید مرد

          در جاودانه هستی خاک

که سپاهیان رنج را

          پیش بانی نیست

                   مگر از خویش.

 

نا گزیر

چون آ ن دهان دوخته،

                   باید سرود

فریاد پر توان آ زادی

باید

         چون آ ن کوره گر حداد

 سوخت

             بر مشعل زبان کشیده ی آ زادی.

حسین جوان

________

مطالب مرتبط

شاعر کتاب "و خنیاگران..." به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

  او که نمی خواست بمیرد، اما...

 RENDAN To:Hossein Javan

 

  نظرات ()
آلبر کامو می نویسد: نویسنده: - شنبه ۱۳۸٩/٥/٩

 

آلبر کامو می نویسد:

وقتی جنایت به دلیل وضع شگرف و واژگونه زمانه ما جامه بی گناهی می پوشد؛ بی گناهی باید ثابت شود.

  نظرات ()
اندر ره عشق... نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧

 

 

 اندر ره عشق حاصلی باید و نیست

 در کوی امید ساحلی باید و نیست 

 

 

مقصود آن است که ذات آفتاب نوازنده است و شعاعش سوزنده

این آن مقام دان که عاشق بی معشوق نتواند زیستن.

که بی جمال او طاقت و حیات ندارد و بار وصال معشوق کشیدن نتواند

 نه طاقت هجران دارد و نه سامان وصال.

نه او را تواند به جمال دیدن که جمال معشوق دیده عاشق بسوزاند

تا به رنگ جمال معشوق کند...

 

دریغا ازعشق چه توان گفت

و از عشق چه نشان شاید دادن

و چه عبارت توان کردن

و بر عشق قدم نهادن کسی را مسلم باشد که با خود نباشد و ترک خود کند.

عین القضات

 

 

  نظرات ()
حیوانات و آدمها نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧

 

هر چه بیشتر به آدمها کاری نداشته باشی،  بیشتر با تو کار دارند. هر چه بیشتر سعی کنی از آنها دوری کنی،  بیشتر تلاش می کنند به تو نزدیکتر شوند. هر چه بیشتر به رفتار و گفتارشان بی توجه باشی، بیشتر به تو توجه دارند...

در این دنیای وحش که ما اسمش را دنیای متمدن و با فرهنگ گذاشته ایم آدمها فقط می خواهند بیشتر نیش خود فرو برند تا احساسات پست و فرومایه شان ارضا شود.

فکر می کنید اگر طبیعت به انسان برتری نمی داد ؛ یعنی عدم عقل بهتر نبود؟ اگر انسان عقل نداشت مثل حیوانات زندگی می کرد و تمام اعمال و رفتارش طبق غریزه و برای بقایش بود....آنوقت وضع از اینکه اکنونست خیلی بهتر بود . چون دیگر تمام خصلتها و صفات منفی ای کنونی اش را نداشت و می توانست خوشبخت تر زندگی کند! نمی توانست کلک بزند ؛دروغ بگوید ؛حسد بورزد و...

 مدتی است که می بینم شغال ها خیلی زیاد شده اند . قبلا این مسله برایم جالب  توجه بود اما الان عادی شده.  بس که دیدمشان و با آنها برخورد داشتم. در میان این همه شغال فکر می کنید حیوانات دیگر هم بتوانند خودی نشان بدهند؟ البته اگر آن حیوانات دیگر شیر و ببر و پلنگ باشند  بدیهی است  شغال ها پا به فرار می گذارند اما متاسفانه تعداد  شیر ها و ببر ها و پلنگها خیلی کم است . تک و توک پیدا می شوند اما گویی نسلشان رو به انقراض است.

لابد فکر کردید که دارم از یک محدوده حیات وحش سخن می گویم؟ درست است . این محدوده حیات وحش در کوچه و خیابان و شهر گسترده است چون بعضی اوقات شباهت انسان ها به حیوانات خیلی نزدیک می شود.

نمی دانم تشبیه  رفتارانسانها به حیوانات کار درستی است یا نه؟

به نظرم این کار درست نیست و  درباره اینکه مجازم  به این تشبیه سازی تامل و تردید کردم . آخر مگر حیوانات چه گناهی مرتکب شده اند که ما وقتی می خواهیم نهایت  زشتی هر رفتاری را نشان دهیم به آنان متوسل می شویم ؛ در صورتی که رفتار حیوانات و خصائلشان مقوله ای معین و معلوم و شناخته شده است که آن حیوان برای بقای خود بر طبق آن رفتار می کند در صورتی که رفتار و خصوصیات ما آدمها بسیار کم برطبق خصائل انسانی که با آین نام شناخته شده ایم است. اگر یک حیوان بر طبق قانون شناخته شده ی رفتاری اش عمل نکند بعید و دور از ذهن است ؛ ولی اگر آدمی بر طبق قانون انسانیت عمل کند...این هم چه بسا بعید به نظر آید.

تصور می کنم حیوانات هم  در میان خود موجود چند رنگی را که گاه به لباس هر کدام از آنها و گاه به لباس انسان ظاهر شود  نپذیرند.

ایکاش وقتی انسانی را حتی به شغال بودن تشبیه می کنیم لااقل در همان لباس شغالیت  به صورت تما م و کمال باشد نه اینکه شغالی که حتی به قوانین شغالان نیز به سود خود پشت پا زند.

هیچ گروه حیوانی حاضر نیست موجودی را در خود بپذیرد که حتی به حیوانییتش هم پایبند نباشد. زیرا حیوانات زیاده خواه نیستند وقوانین خود را نقض نمی کنند و الگوی زندگیشان بر طبق آن چیزی است که مورد قبول همه آنها ست.اما حیوان ناطقی به نام انسان هیچ گاه زندگیش بر طبق الگویی که "انسانیت" نام گرفته نیست بلکه مشی زندگیش بر اساس اغراض و امیال شخصی اش شکل گرفته و کمتر نمونه هایی یافت می شوند که هم نوعان خود را نیز مد نظر قرار دهند.

فجایعی را که این حیوان نا طق بوجود آورده است و شکم هایی را که از گرسنگی به پشت چسبیده کدام حیوان غیر ناطق در مورد هم نوعانش انجام داده است؟ جمع حیوانات لا اقل به هم دیگر خیانت نمی کنند و گاه رفتارشان از انسانها هم انسانی تر است.

 

  نظرات ()
هنرمند و جامعه نویسنده: - جمعه ۱۳۸٩/٤/٢٥

...چند اسم از هنرمندانی  که به خاطر شرایط نامساعد اقتصادی خود و یا هنرشان  نابود شدند؛ به یاد داریم؟ متاسفانه در کشورهای جهان سوم از این اسمها زیاد یافت می شود و به گونه ای دیگر می توان گفت که این جوامع نابودگر هنر و به تبع آن هنرمندان خویش است. اقتصاد در زندگی انسانها نقش بسیار مهم و تعیین کننده ای را داراست و بالتبع در زندگی یک هنرمند این نقش چشمگیر تر می شود. چرا که غم نان و غیره  مجالی برای اندیشه باقی نمی گذارد.....البته همیشه استثنا وجود داشته و دارد و ما به آن کاری نداریم اینجا منظور قاعده کلی است. چه بسیار هنرمندانی که به خاطر تامین معاش و گذران زندگی خود به کارهایی روی آورده اند که با هنرشان هیچگونه سنخیتی نداشته و به این جهت از حرفه اصلی خود فاصله گرفته و دور شده اند.

جوامعی که نتوانند زندگی هنر مندان خود را تامین کند تا آنان بتوانند با آسودگی خیال به خلق اثر بپردازند ؛ جوامع هنرمند کش هستند و جوامعی که در آن غم نان مسله ای حل شده است جوامعی هنر مند پرورند... در این مورد جای بحث بسیار است...

  نظرات ()
یک حکایت قدیمی نویسنده: - جمعه ۱۳۸٩/٤/٢٥

 

 بعد از گذشت  بیش از دو سال به ناشر محترم برای بار چندم زنگ می زند . یک بار مسافرت است باردیگر  باید حساب و کتابهایش را بکند بار دیگر خودش تماس می گیرد و این بار مریض است. ناشر محترم  همیشه به ندای وجدان تجاری اش گوش می دهد و با این وجود چقدر منصف است که می داند که مبلغ اندکی را به نویسنده متمول و پولدار بدهکار است و البته دور از انصاف است که نویسنده ما  به این قشر محترمی که با وجود داشتن  زن و بچه و همه مشکلات اقتصادی زندگی، به این شغل شرافتمندانه مشغولند و کار فرهنگی و ترویج فرهنگ  می کنند به خاطر چندر غاز ناقابل و بی مقدار که حتا ارزش گفتن هم ندارد، فشار بیاورد. بنابراین بهتر است از عمل ننگین خود که همانا مطالبه پول کتابهای فروش رفته اش است پشیمان شود و این اخلاق تاجر مابانه را با این قشر محترم که تظاهر به معصومیت می کنند، نکند!

واقعا مثل اینکه نویسنده ما جزو ملایک و فرشته ها است که نه خورد و خوراک نیاز دارد و نه مشکلات اقتصادی دارد، فقط باید قلبی مهربان داشته باشد  با دو تا بال و یک قلم، که روی ابرها بنشیند و بنویسد و بدهد به ناشر بدبخت، تا چاپ کند و پولش را خرج زن و بچه و گردش و مسافرتش کند!

 

  نظرات ()
سنگ نویسنده: - شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٢

 

 

حقیقت دور ریختنی نیست . حقیقت کمیاب است . حقیقت نایاب است . حقیقت گرانبهاست . حقیقت همیشه زیبا نیست گاهی هم ممکن است زشت باشد . حقیقت را باید جستجو کرد . حقیقت همیشه عریان است حقیقت در میان غیر حقیقی ها پنهان است . یافتن حقیقت ملاک و معیار می خواهد . شناختن حقیقت دانش و آگاهی می خواهد. حقیقت مثل همین سنگهاست.

  نظرات ()
یک احساس کاملا شخصی نویسنده: - جمعه ۱۳۸٩/٤/٤

 

در تقسیم بندی  میان زنان و مردان و قرار دادن مردان به عنوان جنس اول و برتر  و قوی تر و زنان به عنوان جنس دوم و فروتر و ضعیف تر، یکی از دلایل، وجود صفات متفاوت در آنهاست. صفاتی را که به زنها نسبت داده اند، عموما صفات منفی و ناشی از ضعف فردی مانند مکر، ترس، حسادت، دروغگویی... و دیگر صفات ناشی از احساسات زنانه دانسته شده است.

برابری زن و مرد به عنوان انسان، امری بدیهی است. اما من تصور می کنم که برقراری واقعی این مساوات انسانی، تنها زمانی امکان پذیر است که زنها بتوانند به عنوان یک انسان،  این صفات  را در خویش جستجو کنند و در صورت یافتن حذفش کنند.

 بسیار متاسف می شوم وقتی می بینم که هنوز هم خانمهایی برای پیشبرد مقاصدشان و بدست آوری اهداف شخصی  و ارضای احساسات شان، متوسل به تزویر و فریب و دروغ می شوند، باور کنید که این خصلت و خصوصیت مختص انسانهای ضعیف است و  در این صورت نباید به جنس دوم بودن تان، معترض باشید.

آقایانی که با این صفات بیگانه نیستید، هم به این مقوله بالا توجه کنند.

  نظرات ()
سو نامی جهان بورژوازی کی فرا می رسد؟ نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٢۳

 

 

در جهان بورژواها مرگ  به مانند پدیده ای است نادر، بزرگ و عظیم...

در جهان فقرا مرگ پدیده ای است عادی، روز مره، پیش پا افتاده و اغلب مبتذل.

در جهان فقیر زلزله، سیل، جنگ، قحطی،...مرگبار و فاجعه آمیز است.

فقرا آسیب پذیرند و در مقابل بورژواها در مقابل پدیده های طبیعی پوست کلفت ترند...

بورژوازی نمرده است . مرده است؟

بورژوازی پوست کلفت تر از این حرفهاست که به آسانی بمیرد. بورژوازی تمام امکانات، تمام قدرت و تمام ثروت را دارد که بتواند نمیرد !

بورژوازی نابود نمی شود، آن هم به وسیله  شکم های گرسنه...

  نظرات ()
کهربای تو را، شوم کاهی نویسنده: - جمعه ۱۳۸٩/٢/۳۱

 

در وصالت، چرا بیاموزم                    در فراقت، چرا بیاموزم
یا، تو با درد من بیامیزی                   یا من از تو، دوا بیاموزم
می گریزی ز من، که نادانم               یا بیامیزی، یا بیاموزم
پیش از این، ناز و خشم می کردم       تا من از تو، جدا بیاموزم

در فراقت، سزای خود دیدم              چون بدیدم سزا، بیاموزم
خاک پای تو را، به دست آرم             تا از او، کیمیا بیاموزم
آفتاب تو را، شوم ذره                      معنی والضحی، بیاموزم
کهربای تو را، شوم کاهی                جذبه کهربا بیاموزم

در هوایش، طواف سازم      تا چون فلک              در هوا بیاموزم
بند هستی، فروگشادم      تا همچو مه              بی قبا بیاموزم
همچو ماهی، زره ز خود سازم                تا به بحر، آشنا بیاموزم
همچو دل، خون خورم، که تا چون دل       سیر بی دست و پا بیاموزم
در وفا نیست کس تمام استاد                پس وفا، از وفا بیاموزم
ختمش این شد، که خوش لقای منی      از تو خوش، خوش لقا بیاموزم

 

 

  نظرات ()
زندگی نویسنده: - شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۸

ROAD_ photo by Mehrsan_ Javan

عکس از مهرسان جوان_ بر گرفته شده از فتوبلاگ saturated darkness

 

در روزگاران قدیم آدمهایی که با دنیا سازگار نبودند و شادیها و رنجهای آن را از آن خویش نمی دانستند به صومعه ای پناه می بردند. اما قرن ما حق نا سازگاری با دنیا را برای هیچ کس قائل نیست و بنابراین صومعه ای نیست. دیگر مکانی جدای از مردم و دنیا وجود ندارد...

زندگی؛ هیچ شادییی در آن نیست. زندگی، کشاندن خویشتن رنج آلود است در دنیا.

میلان کوندرا‌_ جاودانگی

  نظرات ()
بهار دلیلی برای نو شدن نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٥

                                                                                                  

نقاشی رنگ و روغن بر بوم_ منصوره اشرافی

بهار بر تمام جانهای بیداری که تمنای رویش و شکفتن و جوانه زدن را در انزوای روح خود احساس می کنند  خجسته باد.

 

طبیعت نو می شود و ما  کهنه تر. آیا می توانیم هم چون طبیعت نو شویم، نویی در افکار و اندیشه و عمل، نویی در نگاه کردن؟

 

همیشه بر این گمان ایم که با بهار دگرگونی رخ می دهد برای همین هم از بهار و آمدنش احساس شادی و احساس تازگی می کنیم  شاید هم این حس ناشی از تاثیر طبیعت و هماهنگ پنداری با آن است، اما دریغ که اغلب حسی زودگذر است و دوامش به اندازه همان شکوفه های بهاری ...

 

ولی می توان بهار را دلیلی برای نو شدن کرد به شرطی که در زمستانش، آن دگرگونی عمیق و پنهان در تاریکی و سیاهی و ژرفای خاکش در حال شکل گرفتن بوده باشد. همچون دانه ای زیر خاک با تلاش زنده ماندنش آنگاه که جان و تن اش دستخوش ضربات سهمگین و هولناک سردی و ظلمت است آنگاه که ناتوان و عاجز به نظر می رسد آنگاه که زمستان و عجز و بیزاری جانش را می فرساید...

 

 از این همه باید، توان در گذشتن را داشت تا بتوان به بهار واقعی رسید.

 

 بهاری که با بارانهایش، زمین ترک خورده از زمهریر زمستان را سیراب می کند

 نخواهیم  که بهار و دگرگونی روزها را بهانه کرد برای نوشدن، ولی باز همچنان کهنه ماند.

 

باید به خاطر سپرد که هر بهاری آن بهار پار و پارینه نیست هر بهار زندگی تازه ای را خاک تجربه می کند در دشتها گل می شکفد و جوانه هایی که می رویند همان جوانه های سال گذشته نیستند.

 

آری می توان با بهار تازه شد اما با جانی هر دم زاییده شونده و با فکری، مکرر جوانه زده...

بهار بر تمام جانهای بیداری که تمنای رویش و شکفتن و جوانه زدن را در انزوای روح خود احساس می کنند  خجسته باد.


  نظرات ()
چه گوارا و فرزندانش نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٧

 

چه گوارا و فرزندانش

 

  نظرات ()
یادداشتهای ادبی خدا ! نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٤

 

چند روز پیش در کنتر وبلاگم دیدم که بنده خدایی، سرچ کرده، " یادداشتهای ادبی خدا" ! و منتهی به وبلاگ من شده بود.

آنچه برای من قابل توجه بوده، این است که از کی تا حالا، خدا، یادداشت ادبی می نوشته آنهم در وبلاگش؟

 

 

  نظرات ()
می خواهم شاعر فرا پست مدرن شوم! نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٩

می خواهم شاعر  فرا پست مدرن شوم! 

 وقتی به راحتی در مملکتی، با ارایه هر اراجیفی می توان ادعای هنرمند بودن کرد با ابزاری که گفته خواهد شد، نیز می توان در کسو ت یک "شاعر پست مدرن" در آمد، خصوصا که در مملکت ما شاعری هنریست بالفطره و مادر زاد و  ضرب المثل هنر نزد ایرانیان است و بس  به گمانم اشاره تلویحی به همین موضوع است که تمام ایرانیان شاعرند و  فقط شرایط مساعد دلیل بروز این استعداد فطری است.

 برای خیلی از افراد این فکر بوجود  آمده که شعر گفتن کار سخت ومشکلی است و هر کسی قادر به انجامش نیست و وجود ذوق و استعداد هنری و شعور فرهنگی لازم است. ولی من در اینجا می خواهم ثابت کنم که شعر گفتن، نه تنها کار چندان سختی نیست بلکه بسیار آسان هم است حتی آسان تر از غذا پختن ! البته این مسله را زمانی دریافتم که دیدم دست پخت این گونه شاعران به راحتی با ذائقه خوانندگانشان جور در می آمد و حس کنجکاوی باعث دقت در شگرد و روش کارشان شد تا دریابم که این گونه شعر گفتن به مانند کار هر بز در خرمن کوفتن! است .  البته مقوله دیگری هم در عرصه هنر ما  هست به نام سرقت ادبی که در مورد شعر ،فراگیری اش گویی بی انتهاست . از مقوله  امانت گرفتن سطرها ی شاعران غیرایرانی و چینش آنها کنار هم،  و ارایه ترکیب تازه ای از آنها به عنوان شعر،  نیز بهتر است بگذریم.

 اما حال که دوره، دوره پست مدرنیزم  و شعرهایی در این باب مد روز است،دریافتم که بروز استعداد در این ژانر شعری به ابزاری  بسیار ساده، معمولی و ابتدایی، نیاز دارد.

چسب_ کاغذ_ قیچی

 1-  چسب _مقدار تقریبی لزوما، یک من (سه کیلو )  و حتی بیشتر  و نوع آن هم حتی المقدور سریش باشد. چرا که در غیر این صورت و رعایت نکردن این دو مورد احتمال نچسبیدن بسیار زیاد است.

2 - کاغذ_ در اینجا کاغذ متشکل شده است از دو نوع :  یک  - کاغذ برای نوشتن نتیجه کار .  دو - کاغذ به معنای ابزار کار.

توضیح  - کاغذی که برای نوشتن انتخاب می شود باید سفید باشد و بدون نوشته  ، ولی کاغذی که برای ساختن یک شعر پست مدرن به کار می رود باید حتما حاوی یک سری مطالب  باشد. 

طرز تهیه کاغذ به معنای ابزار کار:

انواع و اقسام ورق های نشریات و مجلات مختلف خصوصا از نوع زرد.

 قبل از شروع کار باید در نظر گرفت که می خواهید شاعر پست مدرن در چه ژانری باشید.در نظر گرفتن این موضوع باعث یک دست بودن شعر ها و مشخص بودن سبک کار است و برای تحلیل گران شعر شما کار را راحتر می کند و لی می توانید این کار را هم نکنید و سبک و موضوع شعری شما متنوع و نامشخص باشد و یک سری جملات بی ربط در زیر هم بعنوان شعر ،در نهایت ارایه  شود که عدم ارتباطشان  و درک نکردنشان معمولا به  عدم شعور و درک و فهم خواننده  ربط داده خواهد شد!

 حالا مطابق میل و سلیقه خود ورق هایی را از  مجلات و غیره، جدا کرده و باز هم مطابق سلیقه خود نوشته هایی از آن را انتخاب کنید. نوع مطالب این صفحه بستگی به نوع شعری دارد که می خواهید بگویید .مثلا برای یک شعر سیاسی به نظر من مناسبترین صفحه بخش سیاسی اجتماعی است.  می تواند نو شته فلسفی - عشقی _ اروتیکی _  پورنویی و ووو باشد  . می توانید انتخاب خاصی هم از نوشته نکنید و همه نوشته را انتخاب شده فرض کنید ...

حالا قیچی را برداشته و تک تک کلمات نوشته ها را از هم دیگر جدا می کنید و  آنها را در یک کیسه می ریزید. چیزی حدود صد کلمه .البته این کار را می توانید یک بار در طول زندگیتان انجام دهید و بعد از ان کیسه ای داشته باشید پر از کلمه برای تمام فصول!!

خب دیگر احساس می کنید انگشتان به درد امد و کیسه تان تقریبا پر شده ...کافیست !

حالا می توانید محتوایات درون کیسه را خوب به هم بزنید و بعد  ان صفحه کاغذ سفیدی را که قبلا تهیه کرده بودید جلوی خود بگذارید و بعد یک یک کلمات را _ به مقدار مورد نیاز _ با چشم بسته  از کیسه بیرون اورده و بر صفحه کاغذ یادداشت کنید

شکل یادداشت کردن انها _ مثلا دایره ای _ عمودی _ افقی  ...و نحوه ترتیب بندی و ترکیب بندی کلمات بر روی کاغذ بسته به  ذوق و سلیقه فردی شماست و البته چسبی! که در بالا به ان اشاره شد

این کلمات باید طوری به کاغذ و در کنار هم چسبانده شوند که  هیچ سیلابی نتواند انها را از بین ببرد .

بعد از اتمام کار می توانید  کیسه تان را به همراه ابزار کارتان در جای  مطمئنی قرار دهید تا هر وقت باز دوباره احساس نیاز به شعر گفتن داشتید به خوبی از ان استفاده کنید

توصیه  یا  یک ابتکار شخصی:می توانید شعرهایی را که نوشته اید یک بار از اول به اخر و بار دیگر از اخر به اول بخوانید مفهوم در هر کدام از موارد که عمیق تر بود توصیه می شود همان را در دید اذهان عمومی قرار دهید.

قوت قلب : مایا کوفسکی در بدو امر شعر نوشتن ؛از هجویات فراموش شده ساشا چرنی ـشاعر قرن ۱۸ـ بسیار سود برد...

 پس اصلا نومید نشده و به درستی و حقانیت راه و روشتان ایمان داشته باشید. اگر خودتان مایاکوفسکی نشدید لااقل حتم داشته باشید که مایاکوفسکی های آینده از نوشته های شما بسیار سود خواهند برد.

  نمونه : من یک نمونه شعر برایتان با کلماتی  که با روش بالا بدست اوردم  می نویسم. یاد آور می شوم که این شعر را می توان از پایین به بالا هم خواند.هر دو مدل آن را می نویسم:

خوانش از بالا به پایین:

 

در رازهای تازه سنگ

شبها پر می شود

برای صورتهای  فردا

یافته باغ

قصه ها را

سحر می شکفت

من خریده ام

تقدیر بهار را

به فصل

گمانم ،اما بریده.

 

خوانش از پایین به بالا:

 

اما بریده گمانم.

به فصل

تقدیر بهار را

من خریده ام .

سحر می شکفت

قصه ها را .

یافته باغ

برای صورتهای فردا

شبها پر می شود

در رازهای تازه سنگ.

 

البته این گونه شعر ها در ژانر خاص خودشان قرار دارند و من به خاطر اینکه به دیگر شاعران توهین نشود فقط این ژانر را مد نظر دارم . این گونه شعرها را  می توان در نظر من  یا ــ فرا پست مدرن ــ و یاـ ـ فرو پست مدرن  - نامید.

____________

ممکن است برخی از خوانندگان این مطلب در ذهنشان، تصور شباهتهایی میان این نوشته با سبک کار  شاعران دادئیسم بوجود آمده باشد .

لازم به توضیح می دانم که گر چه  این روش کار شبیه به روش کار دادائیست ها است، اما این تنها شباهتی صوری بوده و اهداف  به کلی دور از هم و متفاوتند.

 برای آشنایی بیشتر با دادائیسم می توانید به این آدرسها رجوع کنید:

 تعریف دادائیسم

دادائیسم_ معرفی و یک شعر

دو نمونه گرافیک شعر دادا

 

  نظرات ()
من در بهار نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

 

من و شکوفه های گیلاس و حیاط کودکی

رندان ماه فوریه ٢٠١٠

 

  نظرات ()
جناب سعدی فرمودند که نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۸

 

جناب سعدی فرمودند که

زن خوب فرمانبر پارسا

کند مرد درویش را پادشاه

نتیجه گیری اخلاقی _ درویشی که از دار دنیا به زور ممکنه حتی یک زن داشته باشد  وقتی پادشاه شود صاحب حرمسرا خواهد شد بی تردید... پس بنا براین آن زن خوب فرمانبر پارسا  زنی است که برای شوهرش امکان ایجاد حرمسرا را فراهم کند. 

 نتیجه گیری ادبی  _ این شعر نقض کننده ضرب المثل معروفی است که حکایت از دو تا شدن شلوار دارد و باقی قضایا ...

  نظرات ()
ناتور دشت نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٧

سالینجر به فردی که از او پرسیده بود :آیا مایل است که از (ناتور دشت)فیلمی ساخته

شود ؟جواب داده است که:می ترسم (هولدن) ناراحت شود.

هولدن کالفید قهرمان داستان ناتور دشت اثر سالینجر است .

او پسری است که با همه چیز و همه کس رو راست است و احساساتش را بی کم و کاست باز گو می کند .شهامت خاص او در بیان همین احساسات است و اینکه به خود دروغ نمی گوید و خودش را گول نمی زند . او از کسانی  بدش می آید و از کسانی  خوشش می آید  که به درستی علتش را می داند.

هولدن پیامبری است بدون ابهت و شکوه و جلال . هر یک از ما در درونمان هولدنی داریم که سر کوبش می کنیم.تحقیرش می کنیم .ازش ایراد می گیریم .مسخره اش می کنیم و سپس در نهایت بدور می افکنیمش.

هولدن سمبل و نماد راستی و درستی در جامعه ای است که سراسرش را دغلبازی وپشت هم اندازی و دوز و کلک فرا گرفته و او کسی است که نمی خواهد نابود شود.

 

 

باید هولدن کالفید بود و یا یکی از آنها که در برابر اویند؟

  نظرات ()
خط سوم نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳

خط سوم*

 

هثخحنقثمنتئصشثثهخصعبیسدیئدلمزنطنکتلبکلتیبنای

تیسهتبیسهخلبایدسبایاتعاسشعباگکنت

تعبگبتحگخشسیتعص .......؟

ردبتثهتنقهبن

ئنقنتان

دئرنز

ئزن

رئز

ف

 

____

 

* آن خطاط سه گونه خط نبشتی

اول خط آنکه اوخود خواند ولا غیر

دوم خط آنکه هم او خواند و هم غیر

سوم خط آنکه نه خود خواندو نه غیر

آن خط سوم منم

شمس تبریزی

  نظرات ()
چه گوارا، زیستن از نوع اول نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱

چه گوارا، زیستن از نوع اول

 

 

 

چه گوارا

چه گوارا !
لابلای استخوان های پوسیده ات
گیا هان
         ریشه دوانده اند .

تو اینک
اسطوره ی خاک و گیاه
تو اینک
اسطوره ی هستی.


بر گیاهان وجودت
گنجشکان ظهر تابستان
در پر گویی بی انتهای خود
آیا می دانند
چه گوارا
که بود؟*

زیستن از نوع اول

برای ما آدمها  دو نوع زندگی وجود دارد.
یکی زندگی بر پایه اعتقاد و اندیشه و دیگری زندگی بر پایه نفع طلبی. زندگی نوع اول اغلب و چه بسا همیشه با ضرر و زیان همراه است و رنج و ناکامی و گاه حسرت بدنبال دارد. اما زندگی نوع دوم با خوشی و لذت همراه است ولی لذتی متفاوت با لذت نهفته در زندگی نوع اول. چرا که در این دو نوع زندگی اساسن مفاهیم متفاوت و دگرگون هستند.
میان این دو زیستن دیواریست که انسان را از حیوان جدا می کند.
البته این حرفها در جهت تقدیر از رنج و سختی و ناکامی نیست.اما اینها واقعیت های اجتناب ناپذیری هستند. مرگ و نیستی در طرفی و عشق و زندگی در سویی دیگر .نومیدی و یاس در طرفی و امید و آرزو در سویی دیگر .همه اینها در کنار زیستن در جهانی که ارزشها مدام در حال ویران شدن هستد و رابطه های انسانی به طرز وحشتناکی در حال عوض شدن...
زیستن از نوع اول یعنی نگاه کردن به تمام این چیزها و زیستن از نوع دوم یعنی بی تفاوت گذشتن از کنار اینها.

می خواهم بگویم که انسان نه تنها در ارایه آنچه که نوشته، بلکه در خود اندیشیدن، در نوع زندگی کردن، در نوع انتخاب کردن و در نوع انجام هر کاری بر مبنای اعتقادش نباید خود سانسوری کند؛ زیرا اگر بخواهد در تمام این جنبه ها محتاطانه و خود سرکوبگرانه حرکت کند آنگاه نمی توان معتقد بود که انسان آزاد و آزاداندیشی هست .( البته اینجا جنبه بی گدار به آب زدن نباید متصور باشد. )
برای خوش بخت بودن و خوش بخت زندگی کردن فکر می کنم همین فاکتور، مهمترین است زیرا احساس رضایت درونی بالاترین پاداش آزادانه حرکت کردن است. بدیهی است که در خودسانسوری نکردن در نوع و روش زیستن و در اندیشه و افکار و پیاده کردن آنها، احتمال شکست و طرد شدن و منزوی گشتن نیز وجود دارد. اما این ها نابودی نیست بلکه نومیدی و قطع تلاش، نابودی محسوب می شود.
خود سانسوری نکردن در تمام ابعاد زندگی (به جز بعد اقتصادی آن) هر چند که ممکن است بهایی سنگین داشته باشد ، اما ما برای این زندگی نمی کنیم که آن را گران یا ارزان بفروشیم؛ بلکه برای این زندگی می کنیم که از خویشتن راضی و خشنود باشیم.
تنها احساس رضایت از خویش است که به انسان قدرت و توان مضاعفی می دهد که بتواند در برابرطوفان مشکلات و سختی ها تاب بیاورد. رضایت از خود و ایمان به درستی آنچه که عمل می کند.

بعضی وقتها ، یک انسان گرسنه بسی خوشبختر و رضایتمند تر است از انسان سیری که سیر بودنش را به بهای از دست دادن آنچه که دوست داشته ، بدست آورده است .
به خود ، به آنچه که انجام می دهی، به اندیشه ات و به درستی آن ایمان بیاور.
آن وقت از هیچ حرف و سخنی دلگیر نخواهی شد .هر چند که بار سنگینی است بار اعتقاد خویشتن را بر دوش بردن.
وقتی که انسانی فکر می کنی و در زندگی انسانیت را پاس داری ، (به خاطر اینکه این والاترین صفت است )بدان که نیرویی درتو وجود دارد که هرگز اجازه جایگزینی یاس و نومیدی را نخواهد داد.

چه خوب است اگر زندگی ما آدمها به مثابه رودخانه ای باشد که از هر کجای آن تشنه ای بتواند سیراب گردد، نه به مانند چاه عمیفی محصور و دور از دست.

چیزی که بدیهیست اینست که چه گوارا یک اسطوره است. آن هم اسطوره قرن ما. ما آدمها همیشه نیازمند قهرمانان و اسطوره ها هستیم و «چه» ملموس ترین و واقعی ترین آنهاست. اینها آبروی ما آدمیان هستند و شالوده فرهنگ و روشی را پی ریزی کرده اند که تا ابد می تواند پایدار و خدشه ناپذیر باقی بماند.
چه گوارا نزدیکترین اسطوره و شاید آخرین آنها باشد.مرگ و زندگی او همانند دیگر قهرمانان تاریخ سرشار از راستکاری و درست پنداری بود، که نیز ناجوانمردانه کشته شدن مهر تاییدی شد بر ماندگار شدن نام و روش زیستنش.
براستی چه کسی می تواند انکار کند که چه گوارا مظهر عدالت جوئی و پیکار و از خود گذشتگی و فرانگری نیست.او در زمان حیات خود شوری بی نظیر در میان نسل جوان و مبارزان و انقلابیون تمام جهان بوجود اورد. او پزشکی بود که به جای درمان تن بیماران به درمان ریشه های فقر و غارت و ستم روی آورده بود و این روش را نه از کتاب بلکه از همزیستی با محرومان از نزدیک لمس کرده بود.

 

منصوره اشرافی

*شعر چه گوارا بر گرفته از کتاب این تاج خار

  نظرات ()
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٢

 

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را، ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می، ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی، ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار، کاسه سر ما پرشراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده، صافی خطاب کن

کار صواب، باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم، به کار صواب کن

حافظ

  نظرات ()
یک شعر از اسماعیل خویی نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٩

 

 

.

از ماهیا ن کوچک این جویبار

هر گز نهنگ زاده نخواهد شد.



من خُردی عظیم خود را می دانم

و می پذیرم .

اما

وقتی پنجه فتادن ریگی

خون هزار ساله ی مردابی را می آشوبد،


این مشت خشم

بر جدار دلم

بی گمان

بیهوده نیست که می کوبد .

 

اسماعیل خویی

  نظرات ()
خانه ام ابریست نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

 

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

  نظرات ()
داروگ ! نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠

 

 

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

  نظرات ()
من عاشق شمع رخ یارم، چه غم از نار نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۱

 

 

مشتاق گل، از سرزنش خار نترسد

جویان رخ یار، ز اغیار نترسد

عیار دلاور که کند ترک سر خویش

از خنجر خونریز و سر دار نترسد

آنکس که چو منصور زند لاف انالحق

از طعنه نامحرم اسرار نترسد

ای طالب گنج و گهر از مار میندیش

گنج و گهر، آن برد که از مار نترسد

گر بی بصری می کند انکار من از عشق

سهل ست، چه غم، عاشق از انکار نترسد

در کار غم عشق تو دانی که کند سر؟

آن عاشق سر گشته که از کار نترسد

در عشق تو بیم سرو جانست ولیکن

ای دلبر، از اینها، دل عیار نترسد

من عاشق شمع رخ یارم، چه غم از نار

پروانه دلسوخته از نار، نترسد

اندیشه ندارم ز رقیبان بد اندیش

از خار جفا، عاشق گلزار نترسد

در سایه عشق، ایمن از آنست نسیمی

کان شیر دل از عشق جگر خوار نترسد

عمادالدین نسیمی

_______________

پ. ن   عمادالدین نسیمی شاعر و یکی از مهمترین رهبران جنبش "حروفیه" در قرن هشتم بود.

  نظرات ()
مکالمه نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢

 

 

مکالمه

 

_‌: چه خبر؟

از خودت و روزگارت؟

 

_ : هیچ

 ...  فقط پوست کرگدنی مان را ، هی وصله می زنیم...

 

  نظرات ()
حکایت سیمین و سینه ی کفتری! نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۸/٢۳

سیمین دانشور بعضی وقتها  اینجا و آنجا حرفهای جالب و خواندنی می زند. به تازگی هم مصاحبه ای او در اینجا منتشر شده و آنطوری که از عنوان مصاحبه بر می آید و نیز از اولین پرسش مصاحبه گر از ایشان ، گویا محور گفتگو بر نیما  می چرخیده که گویا پاسخهای خانم دانشور مانع این چرخش شده!

 در مقابل هر پرسش و سوالی، خانم دانشور تنها به جوابهایی سطحی اکتفا کرده است. وقتی از او پرسیده می شود که بعنوان همسایه و دوست نیما از نیما  و خاطراتش بگوید  تنها چیزی که می شنویم این است که او مردی صاف و مهربان بود . همین و دوباره تکرار همان حکایت هزاران بار تکرار شده ی آمدن جلال بر بالای سرش.

 در مورد نیما گفته است که، (،بله، می اومد اینجا می نشست. صبح  می اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یک تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یک زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب وروزمون با نیما بود. صبح می آمد دنبال من، با هم می رفتیم راهپیمایی.می رفتیم، سیب زمینی ها رو کنار آتش می چید . خاک روش می ریخت. بعد سوراخ سوراخ می کرد و می رفتیم.  راه می رفتیم. شعر می گفت. بعد می گفت سیب زمینی هام پخته.)

 در تعجبم از سیمین دانشو که به گفته خودش شب و روزش با نیما بوده و فقط از نیما آنچه که برای گفتن دارد همین ها است.

مابقی این گفتگو هم خواندنی است آنجا که گفته است:

نیما به موسی صدر حسودی اش شد.(! ؟) موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. .

غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی...

 خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.

  این هم گوشه هایی از مصاحبه دیگری از دانشور  درج شده در روزنامه شرق ۵مهر ماه ١٣٨۴

 (...من در کوه سر گردان بیشتر درباره موعود نوشته ام ...امید وارم حضرت مهدی ظهور کنند و دنیای ما را نجات دهند . ظهور ایشان لازم است تا بوش دیوانه را سر جای خودش بنشاند. من خیلی در انتظار امام زمان و ظهور ایشان هستم و تنها راه حل را در این دنیای وانفسا ظهور ایشان می دانم...)

(...من از هدایت خیلی استفاده کردم و تا وقتی ایران بود هر چه می نوشتم می دادم تا بخواند . در تهران هم همسایه بودیم . می رفتیم روی یشت بام و او هم می آمد روی بام خانه اش و با هم حرف می زدیم...)

خسته نباشید خانم دانشور  با این همه چیزهایی که گفتید بخصوص از "راندوو" هایتان با نیما و هدایت و حکایت سینه کفتری و چشمهای درشت و زیبا !

خوشتر  آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران

  نظرات ()
جوانه های من نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢

واقعا فکر می کنید درختان در زمستان خشک شده اند ؟

 هر وقت به شاخه های لخت و عریان درختان می نگرم ؛جوانه هایی را می بینم  در کار سر برون آوردن.

 این جوانه ها را نمی بینید؟

 

در ختان در زمستان با آن شاخه هایشان کشیده و عریانشان، برایم سر شار از زندگی اند.

 

  نظرات ()
حکایت کتاب من ! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٧

١ -حمایت قانونی از مستمندان به روایت والتر بنیامین

ناشر: همه ی امیدم به نا منتظر ترین شکل ممکن ناامید شده است. اثر شما تاثیر چندانی بر مردم نگذاشته است شما بر انگیزنده ی کوچکترین واکنشی در خوانندگان نبوده اید و من از هیچ خرجی فرو گذار نکرده ام. همه ی پولم را صرف تبلیغ کتابتان کرده ام.به رغم همه ی اینها شما می دانید چقدر برایتان ارزش قایلم اما به من حق خواهید داد اگر دیگر به ندای وجدان تجاری ام گوش بسپارم.

اگر تنها یک نفر باشد که هر چه از دستش بر آمده برای مولف انجام داده است او منم. اما گذشته از همه چیز من نیز زن و بچه ای دارم که باید زندگی شان را اداره کنم . البته منظورم این نیست که شما مسئول ضررهای سال های اخیر هستید اما همیشه احساس تلخی از ناکامی باقی می ماند. متاسفم که در حال حاضر بیشتر از این نمی توانم از شما پشتیبانی کنم.

مولف: حضرت آقا شما چرا ناشر شدید؟ لابد پاسخ این پرسش را دریافت خواهیم کرد  اما اول به من اجازه بدهید چیزی را پیشاپیش خدمتتان عرض کنم : من در فهرست نویسندگان شما در رده ۲۷ قرار دارم. شما تا کنون پنج تا از کتاب های مرا چاپ کرده اید . به عبارت دیگر شما پول خود را ۵ بار روی شماره ۲۷ بازی کرده اید .

 متاسفم که شما ره ۲۷ نتوانسته برنده شود. ضمنا شما تنها به صورتی دو جانبه شر ط بندی کرده اید  تنها به خاطر این که من پهلوی شماره شانس شما  یعنی ۲۸ قرار گرفته ام. حالا دیگر می دانید چرا ناشر شده اید . شما هم می توانستید مثل پدر بزرگوارتان به یک شغل شرافتمندانه مشغول شوید. منتها معلوم است که خواسته اید وقت تان را تا کنون باری به هر جهت بگذرانید ـ جوانی است دیگر. همچنان عادت های خود را حفظ کنید اما دیگر نخواهید خود را مثل تاجری شرافتمند نشان دهید. دیگر تظاهر به معصومیت نکنید وقتی در قمار همه چیزتان را باخته اید. در باره ی این که روزی هشت ساعت کار می کنید یا این که شبها حتا وقت سر خاراندن ندارید چیزی نگویید. 

 فرزندم پیش از هر چیز حقیقت را بگو و درست باش! در ضمن با شماره هایتان الم شگنه درست نکنید ! در غیر این صورت از بازی اخراج می شویید.*

  

٢_ پاییز دوسال پیش بود که با شوق و شوری وصف ناپذیر ، "در جستجوی هویت فراموش شده "کتابی که دوست داشتم هر چه زودتر چاپ شود، را به ناشر سپردم  با این گمان و فرض که تا نمایشگاه کتاب در بیاید...  یکماه دیگر  دو سال کامل می شود .

 بعد  هی انتظار کشیدم و انتظار کشیدم ...کتاب پس از فهرست نویسی رفت به ارشاد برای مجوز گرفتن و همانجا ماند و ماند و ماند**_ نمی دانم به چه دلایلی _ تا اینکه  پس از گذشت یک سال و نیم  بعد دریافتم که فعالیت حرفه ای ناشر مذکور بنا بر دلایلی دچار توقف شده و  کتابم تیدیل شده به چیزی پا در هوا که وضعیتش نامعلوم و نا مشخص است.

 

٣_ این روزها  تصمیم گرفته ام کتاب را برای بار دوم به دست ناشری دیگر بسپارم ، هر چند که نه آن شور و شوق دوسال پیش است و نه آن اشتیاق ، بلکه دلسردی و نومید ست جای آنها. اما چگونه می توان کتابی را که سه سال پیش نوشته شده بدون نگاه مجدد و بدون دستکاری و تغییر دوباره به ناشر داد؟ به همین دلیل خیلی از مطالب در آن تغییر یافت و کم و زیاد شد و اسمش هم به ناگزیر عوض شد...

 

۴_ با خودم می گویم  به فرض که کتابت را دادی به ناشر و بعد از گذشت چندین و چند ماه انتظار و یا حتا چند سال  اگر این بار به جای توقف فعالیت ناشر ،خود کتاب توسط ارشاد متوقف شود آنوقت باید برای بار سوم آن را بنویسم؟

 

۵ _ ناشری  را می شناسم که تا زمانی که قرار است هزینه چاپ کتاب را از نویسنده بگیرد ماهی چند بار به او زنگ می زند تا احوالش  را بپرسد اما اگر سه سال از چاپ  کتابهای آن نویسنده بگذرد  بندرت زنگی زده برای احوالپرسی زده می شود، چه برسد به اینکه بگوید چند تا از کتابها به فروش رفته ...دریغ از...

 

۶_ مشکلات ناشران به جای خود، اما مشکلات نویسندگان  را نیز نمی توان نادیده گرفت. ناشر  انتظار دارد که نویسنده مشکلات حرفه ای اش را درک کند و تا جای ممکن  در جهت منافع او حرکت کند  . بهر حال ناشر غیر از اینکه حرفه ای با بعد فرهنگی است جنبه اقتصادی قضیه هم برایش مهم است . اما در این میان آیا نویسندگان هم چنین انتظاری از ناشران دارند؟ من فکر می کنم هیچ دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده وجود ندارد چون تنها  اوست که هیچگاه نمی تواند به ندای وجدان تجاری خویش گوش بسپارد.

 

٧_ و سرانجام اینکه  مدتی ست دارم به نشر اینترنتی کتاب فکر می کنم. شاید این راه نجاتی باشد برای نویسندگانی که سالهای سال منتظر چاپ کتابشان می مانند. 

_________

پ.ن

در جستجوی هویت فراموش شده

** مطلب مرتبط

* نقل از کتاب خیابان یک طرفه ـ والتر بنیامین  ترجمه حمید فرازنده

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۸/٩

 

.

 

وادی کور

میان

       دشتهای رنگ

پرنده

گلوی شبنم اندودش

افسوس پر پر شدن

و حکایت

       ارغوانی هاست.

 

ای کاش

راهی می داشتم

در رهگذار

       اندیشه

              مردگان.

 

اینجا سوت و کور

اینجا

       فصل پر پر شدن

              در دشتهای ار غوانی هاست.

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
گرسنگی نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٦

 

گرسنگی.

 گرسنگی نان ، گرسنگی عشق...

و دستان تهی انسان ها در تمامی قرون ، و عطش سیال خواستن  ، در حجم های بهت و حیرت و خشم و حضور همیشه مدوام مرگ ، در بر هوت همیشه تشنه آرزوها...

گرسنگی چشم ها در طلب باران و شوق باریدن و روییدن...

 

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٥

 

 

.

 

چه دور

            دور

و چه نزدیک

            نزدیک

                        می نمایید

ای یادهای من!

 

در خاکستر فسرده تان

آیا نسیمی

            خواهد دمید

تا جرقه ای شعله کشد.

 

 

 منصوره اشرافی

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۳

 

 

 

 

.

 

به من نشان دهید

روزنی

 رو به سوی افق.

 

مرا که ،

چشم

بر این در بسته  گشوده ام.

 

نشانم دهید

باریکه ی راهی

به سوی بیداری.

مرا که،

در شب نشانده اند.

 

 

 

افسوس

که دریغ

با من

            زاده گشته.

 

 

باد بی خیال

            در مه می دود

ومن

زنجیر خویش

            نمی بینم.

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۸/٢

 

.

 

 

اینان

که در هر کوی و برزن

گرده نانی

طلب می کنند

انبوه خدایانی هستند

که مغضوب و رانده شده

هم پیاله شیطان گشته اند.

منصوره اشرافی

 

 

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸

 

.

 

 

هرگز نشناختیم

هرگز نکاشتیم

هرگز نخندیدیم

هرگز نرفتیم،

جز با تزویر

جز علفهای هرز

جز رو به سوی مرگ

پشت به روشنی .

 

 

ماندیم

گریاندیم

ویران کردیم

در سیاهی و تباهی

 

ما

 قابیلیان!

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
او که نمی خواست بمیرد، اما... نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/٧/٢٤

شورم را 


من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم، برتارم زخمه ی «لا» می‌زن راه فنا می‌زن

من دودم: می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم.

می‌سوزم، می‌سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و درآ.

آیینه شدم، از روشن و سایه بری بودم. دیو و پری آمد ،

دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.

قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات، وزبرپوشم اوستا، می‌بینم خواب: بودایی در نیلوفر آب.

هر جا گل‌های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم، محراب تودور از دست : او بالا، من در پست.

خوشبو سخنم، نی؟ باد «بیا» می‌بردم، بی توشه شدم در کوه «کجا» گل چیدم، گل خوردم.

در رگها همهمه‌ای دارم، از چشمه خود آبم زن، آبم زن. و به من یک قطره گوارا کن، شورم را زیبا کن.

باد انگیز، درهای سخن بشکن، جا پای صدا می‌روب. هم دود «چرا» می‌بر، هم موج «من» و «ما» و «شما» می‌بر.

ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان ، زین رؤیا در چشمم گل بنشان، گل بنشان.

                                                                                                                             سهراب سپهری 

  او که نمی خواست بمیرد، اما...

 

چقدر شعر "سهراب" را دوست داشت . تا مدتها  با هشت کتاب اش زندگی کرده بود و چقدر شعرهای سهراب را  با خودش بلند بلند خوانده بود . سالهای دهه شصت بود که گزیده ای از شعرهای سهراب را جمع آوری کرده بود تا در یک کاست ارایه دهد ، ولی مگر آن سالها کسی به سهراب هم اعتنایی می کرد؟ سهرابی که در تنهایی و انزاو رخت بربسته بود...

 

همه اش مارکز به یادم می آمد که ده سال دارد با وجود بیماری اش زندگی می کند و باز دوباره سهراب به یادم می آمد که درست در همین سن، پنجاه و سه سالگی از این بیماری  رفت...

 

خب همیشه عادت کرده ایم که در بر خورد با واقعیتها و روند تطبیق دادن خودمان با آنها و البته، پذیرفتنشان همواره نه قاعده، بلکه استثناها را در نظر آوریم و سپس با این وسیله خودمان را قانع کنیم  تا قادر شویم که با مثبت ترین نگاه به قضایای پیش آمده بنگریم تا بتوانیم در ذهن و فکرمان هموارش کنیم. چرا که مجبوریم و جز این چاره ای نیست برای  جنگیدن و دوام آوردن...

 

"او" تصمیم گرفت با تمام قوا و نیرویش با این بیماری بجنگد و به قول خودش سعی کرد به تمام سلولهای بدنش فرمان بدهد. با روحیه ترین و با انرژی ترین مریض  بود ...سعی کرد "لارنس آرمسترانگ" را الگوی مبارزه اش قرار دهد. اما، افسوس که این قسمتی از قضیه است و نیمه دیگر آن چیزهایی ست  که در دست تو نیست و شرایط و عوامل بیرونی سازنده آنها هستند...

او تصمیم گرفته بود که خوب شود و تمام سعی و تلاشش را هم کرد. به همین دلیل هم بهترین واکنش را به درمان خود نشان داد، اما در مقابل کمبود امکانات دیگر چه کاری از دستش ساخته بود؟

او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از سه روز از اینکه دایمن از سردرد شکایت داشت، تازه گمان پزشکان بر این می رود که نکند مویرگهایی پاره شده اند، او چه کاری می توانست بکند وقتی خون به اندازه کافی فراهم نبود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستانی دانشگاهی با قدمتی سی ساله هنوز فاقد برخی از امکانات پزشکی است، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستان آمبولانسش خراب است و آمبولانس خصوصی هم در آن گرمای چهل درجه مردادماه و ترافیک فاقد کولر است،  او چه کاری می توانست بکند وقتی با آمبولانس در آن گرمای ظهر مرداد ماه به بیمارستانی دیگری فرستاده می شود تا از مغزش عکسبرداری شود و گفته میشود دستگاه عکسبردارشان خراب است و دوباره به بیمارستانی دیگر فرستاده می شود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از این همه آمد و رفت  برگردانده می شود به بیمارستان، بیمارستان به این بزرگی آنهم در پایتختی با جمعیت میلیونی فقط سیزده تخت مخصوص بیماران بد حال دارد که هیچکدام از آنها هم خالی نیست*...

او می خواست زنده بماند و تلاشش را هم کرد، با وجود همه چیزهایی که حتم دارم به آنها معترض می شد ولی عوامل  دیگری که در این تلاش می توانستند او را یاری کنند، خیلی راحت و ساده  با نبودشان و یا کمبودشان ، از پایش در آوردند...

وضعیت  تامین دارو  و درمان و بوجود آوردن امکانات مناسب چیزی است که حق مسلم هر فرد شمرده می شود ولی حقی که با نا بسامانی و کمبود  نیمه کاره مانده...

و بعد آدم مجبور است که به همین راحتی و سادگی بمیرد  حتا اگر مرگ را با تمام قوا پس زده باشد... 

 

_* پ . ن

بگذریم از اینکه سرطانهایی چون سرطان خون در ایران به طور چشمگیری زیاد است و حتمن و صد البته علل آن را در عواملی چون آلودگی هوا و استفاده نادرست از سیستمهای مخابراتی(پارازیت) و غیره جستجو کرد که این خود حدیپ مفصلی دارد...

___________ 

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

  نظرات ()
یادبود شاعر نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/٥/٢۳

  نظرات ()
شاعر کتاب (و خنیاگران ...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٢

حسین جوان  (همسرم) در گذشت.

 در سرزمینی که مرگ ارزان و فراوان است

 

خروش،                        

            کف به لب آ ورده

و نعره های کشنده ی بی جواب

به ناگزیر،

رگ و پی و جگر را

                        آماده می کند

                        به کار سازی.

 

چرخ، به آرامی می پروراند

            و خاک می کند

و خنیا گران چه غمین

پرده می کشند

            بر اسرار این فریب.

                                            حسین جوان

  نظرات ()
بی عنوان نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/٢٦

  نظرات ()
خانه ام ابریست... نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٥

 

 

 

 

خانه ام ابریست

یکسره روی زمین ابریست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

 

خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال رو زهای روشنم کز دست رفتندم؛

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

وبه ره ؛نی زن که دایم می نوازد نی؛در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

  نظرات ()
این روزها ی انتخاباتی نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۳/٢۳

این روزها این حرفها از نیما باز هم خواندنی ست!

 

_______

 

چرکین چراست صورت مهتاب؟

کی مانده چشمش بیدار

خواب آشنا  که هست و چرا خواب؟

کی ساخته است ؟

کی برده است؟

کی باخته است؟

...

 

دوست من!

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. ...

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و آفتاب کافی و آسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانی بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای آن منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که آفتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

در دایره امکان همه ما را به مثابه ی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

آنچه دائمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.از نوشتن دست بر می دارم. رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

                                 خدا حافظ شما

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج

  نظرات ()
از میان این چهار تن _ یک گام فرهنگی به جلو نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٤

از میان این چهار تن _ قسمت دوم

 

اتفاقن مهمترین حسن  " مهدی کروبی" در این است  که معتقد به استفاده از متخصصین و کارشناسان در هر امریست  و اینکه خودش را دانای کل نمی داند که همین مقوله دانای کل دانستن  در جوامعی نظیر جامعه ما در نهایت منجر به خود کامگی و استبداد تک نفره می شود . اگر ایرانی جماعت بپذیرد که این خرد جمعی است که باعث پیشرفت جامعه می شود نه خرد فردی و این جمع بندی نظرات و تصمیم گیری های جمعی است که بهترین  و مطلوب ترین نتیجه را عاید مردم می کند، این خودش  موفقیت مطلوبی وگام فرهنگی بزرگی رو  به جلو  است.

مطلب مرتبط:

ازمیان این چهار تن

  نظرات ()
از میان این چهار تن... نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۳

از میان این چهار تن...

به نظر من الزامی به انتخاب  از میان گزینه های اجباری وجود ندارد،...

 اما اگر فکر می کنیم که مجبوریم بهترین را از میان آنها انتخاب کنیم، کسی را انتخاب باید کرد که برنامه هایش روشن و شفاف و در جهت تغییر است و من فکر می کنم کروبی در مقایسه با آن سه نفر دیگر بیشتر از حقیقت و واقعیت صحبت می کند تا شعار و تهییج احساسات.

مهمترین کاری که کروبی انجام داد  این بود که سطح و میزان توقع و انتظار و خواست عمومی جامعه و مردم را بالا برد و در مورد مطرح کردن خیلی از خواسته ها و انتظارات تابو شکنی کرد و دیوارهای ترس را در اذهان جامعه در بیان احقاق این خواسته­­ها، تا حدی ویران کرد.

 دنباله:

از میان این چهار تن _٢

 

  نظرات ()
آلبر کامو می نویسد... نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٠

 

 

 

آلبر کامو می نویسد:

وقتی جنایت به دلیل وضع شگرف و واژگونه زمانه ما جامه بی گناهی می پوشد؛ بی گناهی باید ثابت شود.

___________

رندان، (ماهنامه ادبیات حاضر ایران) با شماره ماه ژوئن خود به روز شد.

 

  نظرات ()
کامنتی وسوسه انگیز یا به عبارت دیگر نان و آبدار نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۳/۸

 کامنتی وسوسه انگیز یا به عبارت دیگر نان و آبدار (! ؟)

متن کامنت مزبور:

با سلام خدمت شما دوست عزیز
برای حمایت از میرحسین موسوی لطفا لینک امید ملت را با عنوان میرحسین موسوی در وب سایت خود قرار دهید و برای اینکه نام شما در فهرست حامیان موسوی ثبت گردد و از مزایای آن در آینده بهره مند شوید به وسیله همین سایت و در قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهید تا در صورت لزوم با شما تماس گرفته شود. امید است که با حمایت شما هموطنان گرامی شایسته ترین و اصلح ترین فرد پیروز این انتخابات گردد، دوست عزیز به حمایت شما نیاز داریم و متقابلا حمایتتان خواهیم کرد.

با تشکر: امید ملت / از طرف میرحسین موسوی
نویسنده: امید ملت / میرحسین موسوی [irantej@gmail.com][http://www.omidemellat.com]

قسمتهایی از کامنت توسط من برجسته شده است .

_______

دارم به بهره مند شدن از مزایای احتمالی آینده فکر می کنم. مزایایی که نمی دانم چه می تواند باشد .  اما خیلی بد است که انسان با انگیزه دستیافتن به مزایای احتمالی و یا حتمی آینده، طرفدار عقیده و عملکرد یک کاندیدا شود.

بهتر است به جای وعدهای سر خرمنی از نوع نقد و نسیه به مردم در شفافیت برنامه های کاری بکوشند آنهم برنامه هایی با قابلیت اجرا نه عملیات محیر العقول.

کاندیداهای محترم بهتر است حقوق حقه هر شهروندی را به او اعطا کنن، مزایای آینده پیشکشان. همین که در طی این سالها با اعمال سیستم گزینش عده ای از تحصیل و کار محروم شد اگر حرفی هم از دادن مزایایی در میان باشد گمان نکنم که این پس دادن حقوق انسانی مزیتی ایجاد کند.

 

  نظرات ()
درگذشت سیاوش شاملو نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۸

 درگذشت سیاوش شاملو

 

 

 

 به خبر رادیو زمانه نگاه می کنم . جدا از همه درگیریها و اختلافات خانوادگی در درون خانواده شاملو، سیاوش شاملو برای من تجسم عینی شاملو بود با همان شکل و قیافه و شمایل و با همان ژست و لحن  و با همان شوخ طبعی و رک گویی.

 چند باری دیده بودمش. اولین بار که زنگ زده بود و مرا به دفترش(دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار شاملو) دعوت کرده بود با اشتیاق برای دیدن پسر شاملو رفتم و در یک لحظه که در را گشود شاملو را کمی کوتاهتر و لاغر تر در برابرم دیدم . تمام در و دیوار وفضای آنجا پر از شاملو بود، عکس، شعر، نوشته، صدا و تصویر و وقتی که بر گشتم از آنجا حس کردم تمام وجودم در محاصره شاملو در آمده وشاملو احاطه­ام کرده و حسی ترسناک مرا فرا گرفت. حس تسخیر شدگی، حس احاطه شدن و می خواستم  از قدرت نفوذ شاملو درذهن و روح انسان  بگریزم و گفتم اگر باز به آنجا بروم این فضای آکنده از شاملو مرا در خود غرق خواهد کرد و اجازه بیرون آمدن به من نخواهد داد . با خود گفتم دیگر نمی روم آنجا ...

شعر شاملو را در قابی بزرگ بر دیوار نصب کرده بود:

از عموهایت
برای سیاوشِ کوچک
¤
نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه ی بام کوچکش
به خاطرِ ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطرِ جنگل ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره روشن تر از چشم های تو

...

اما باز هم برای دیدن سیاوش شاملو و همسر مهربانش  رفتم و هر باری که می رفتم سیاوش کوهی از خاطراتش را بر سرم می ریخت و من اشتیاق شنیدن آن چیزهایی را داشتم که تا به حال نشنیده بودم . یک روز گفتم آقای شاملو شما چرا این خاطرات خود از پدر را نمی نویسید که البته در آن روزها سخت در حال مبارزه با بیماریش بود و انتظاری که من از او داشتم انتظاری بعید می نمود .

 چیزی که همیشه در او می دیدم شور و اشتیاق و انرژی بی پایانش در عین بیماری بود  و تنها گاهی  تاسف این را می خورد که موهایش کم پشت شده و دارد می ریزد .روحیه او در عین بیماری واقعن روحیه قوی ای بود و همه چیز را با شوخی و خنده برگزار می کرد حتا بیماریش را ...

بعدها مدتی به خاطر مشغله و گرفتاری نتوانستم به سیاوش شاملو سر بزنم و احوالش را بپرسم . داشتم در ذهنم این روزها با خود می گفتم که بعد از مدتها بی خبری بهتر است زنگ بزنم و احوال پسر شاملو را بپرسم ... هنوز در این فکر بودم این روزها که ...  همیشه مرگ زودتر از آنچه که فکر کنی سر میرسد ...

درگذشت سیاوش شاملو را به همسر و فرزندان و خانواده شاملو تسلیت می گویم.

  نظرات ()
چشم همچشمی زنانه البته از نوع مثبت! یا آگاهی مستقل؟ نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/٢/٢٧

چشم همچشمی زنانه البته از نوع مثبت! یا آگاهی مستقل؟

چشم همچشمی زنان  و پیامدهای ناشی از آن همیشه از مواردی بوده که جامعه و خصوصن جامعه مردسالارانه آن را یکی از معایب و نقاط ضعف زنان دانسته و هر وقت خواسته اند که زنان را با مردان مقایسه کنند و برتری مردانه را اثبات کنند  بر این نکته بعنوان یکی از معضلات زنان انگشت گذاشته اند .

 اما در شرایط اکنون مثل اینکه این مسله  و پیامدهایش نه تنها یک معضل  و مشکل بلکه  کاری خوب و  مثبت و مورد تایید  و البته بهره برداری آقایان است! کاندیداهای ریاست جمهوری این بار ترجیح دادند که همسران خود را نیز در کنار خود داشته باشند و به جای عکسهای تک نفره از عکسهای دو نفره برای تبلیغ استفاده کنند  که البته در  مثبت بودن این حضور زنان (حتا اگر هم کاملن ظاهری باشد) شکی وجود ندارد چون بهر حال نشانگر این است که آقایان کاندیدا گویا به این نتیجه رسیده اند که نمی توان حضور زنانشان را و نیز بدست اوردن آرای نیمی از افراد جامعه(زنان) را  در کنارش فراموش کنند.

جالب بودن این مسله اما در اینجاست که به یک باره همه آنها پی بردند که زنان خود را  به صحنه انتخاباتی آورده و در عکسها در کنار خود قرار دهند .

آنچه که برای من سوال است این است که آیا پیام حضور این زنان، دست یابی به ضرورت حضور زن در جامعه و داشتن نقش یکسان با مردان  و تلاشی در جهت رفع تبعیضات اعمال شده بر زنان از طرف اجتماع است و یا اینکه حرکتی بر طبق تمایل و خواست همسران آنها بوده و  آقایان کاندیدا به خاطر بدست آوردن موفقیت در انتخابات متوسل به استفاده ابزاری از زنان خود برای جلب آرا و ایجاد نمادهای روشنفکرانه از خود شده اند؟

چه دلیلی برای این حضور یک باره و گسترده و همه گیر همسران کاندیداها در کنار شوهرانشان و چه دلیلی برای عدم حضورمطلق آنها در قبل وجود داشته است؟

امیدوارم که حضور تنها نمایشی ازحضور نمادین زن در عرصه جامعه  و فقط با انگیزه کسب پیروزی برای شوهرانشان نباشد، چرا که  اگر آنها تنها به صرف عقب نماندن مسابقه انتخاباتی و تنها به صرف جلب کردن رای مثبت زنان دست به این حرکت زده باشند و این حرکت نه خواست همسران آنها بلکه بنا بر خواست شوهرانشان به خاطر بدست آوردن پیروزی در انتخابات انجام شده باشد، در نهایت چیزی جز تقلیدی ظاهری نخواهد بود و بعد از انتخابات دوباره این همسران به همان جایگاه های قبلی خود رجعت داده خواهند شد. 

  نظرات ()
فقط می خواستم بگویم نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٧

فقط می خواستم بگویم:

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار

... ،بودن به از نبود شدن ، خاصه دربهار    

... ،

بودن

به از 

 نبود

 شدن

 خاصه

دربهار

...

  نظرات ()
نامه ای از نیما یوشیج به عالیه نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/۱۸

عالیه
به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبن چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید
روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « آیدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرین مقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر ...
به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم
پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت.

نیما

شب 2 خرداد 1305

  نظرات ()
بهار دلیلی برای نو شدن نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢۸

بهار دلیلی برای نو شدن

 

طبیعت نو می شود و ما  کهنه تر. آیا می توانیم هم چون طبیعت نو شویم، نویی در افکار و اندیشه و عمل، نویی در نگاه کردن...

 

همیشه بر این گمان ایم که با بهار دگرگونی رخ می دهد برای همین هم از بهار و آمدنش احساس شادی و احساس تازگی می کنیم  شاید هم این حس ناشی از تاثیر طبیعت و هماهنگ پنداری با آن است، اما دریغ که اغلب حسی زودگذر است و دوامش به اندازه همان شکوفه های بهاری ...

 

ولی می توان بهار را دلیلی برای نو شدن کرد به شرطی که در زمستانش، آن دگرگونی عمیق و پنهان در تاریکی و سیاهی و زرفای خاکش در حال شکل گرفتن بوده باشد. همچون دانه ای زیر خاک با تلاش زنده ماندنش آنگاه که جان و تن اش دستخوش ضربات سهمگین و هولناک سردی و ظلمت است آنگاه که ناتوان و عاجز به نظر می رسد آنگاه که زمستان و عجز و بیزاری جانش را می فرساید...

 

 از این همه باید، توان در گذشتن را داشت تا بتوان به بهار واقعی رسید

 بهاری که با بارانهایش، زمین ترک خورده از زمهریر زمستان را سیراب می کند

 

  نخواهیم  که بهار و نو شدن روزها را بهانه کرد برای نوشدن ولی باز همچنان کهنه ماند.

 

باید به خاطر سپرد که هر بهاری آن بهار پار و پارینه نیست هر بهار زندگی تازه ای را خاک تجربه می کند در دشتها گل می شکفد و جوانه هایی که می رویند همان جوانه های سال گذشته نیستند .

آری می توان با بهار تازه شد اما با جانی که هر دم زاییده شود و با فکری، نو جوانه زده...

بهار بر تمام جانهای بیداری که تمنای رویش و شکفتن و جوانه زدن را در انزوای روح خود احساس می کنند  خجسته باد.

  نظرات ()
زن فقط سوژه نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٠

 برای قرنها ورود زنان برای آموزش و فعالیت در هنر ممنوع، اما ورود تصاویرشان آزاد!

 

جامعه مردسالار و هنر تحت تسلط فرهنگ مردسالارانه قرنها  امکان حضور زن  در عرصه هنر  نقاشی در آکادمی ها و گالری ها و موزه ها را ممنوع و محدود کرده بود و بندرت زنی یافت می شد که آثارش توانسته باشد در این سلطه مردانه جایی در دنیای هنر برای خود بیابد.

 اما در عوض موزه ها پر بود از آثار نقاشی شده و تصاویر زنان برهنه ای که برای صاحبان آثار شهرت، محبوبیت و گاه ثروت به همراه داشت.

 

  نظرات ()
یک تابلو _ چهارصدمین مطلب نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱۱

 

 

 

 

 نقاشی رنگ و روغن  روی بوم_ منصوره اشرافی

 

 

 

 این چهار صدمین پست این وبلاگ است.

 پنج و سال و نیم(مهرماه ١٣٨٢)  از اولین پستی که در این وبلاگ نوشتم می گذرد . در این مدت خیلی چیزها از بین رفته ، چیزهایی تغییر کرده، چیزهایی کهنه شده، چیزهایی نو شده و چیزهایی  متولد شده ... پنج سال و نیم  زمان زیادی به نظر نمی آید، اما هر چه هست فکر می کنم راهی ست که نمیشود ادامه اش نداد و در آن متوقف شد.

 

  نظرات ()
چند نگاه نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۸

 اول اینکه بیچاره زنهایی که ادعای برابری با مردها را میکنند.چرا؟چون این زنها علاوه بر اینکه باید وظایف مختص زنان را در خانه و خانواده  انجام بدهند به خاطر اینکه ادعای برابری با مردها را کرده اند پس باید از عهده انجام وظایف مردانه و بیرون از خانه هم نیز بر ایند ؛یعنی هم کار مردها (تامبن معاش) را انجام بدهند و هم کار زنان(خانه داری بچه داری و وظایف مربوط به خانه) را .تازه در صورتی که مورد تایید وتشویق قرار بگیرند به آنها گفته میشود :(خانمه عین یک مرد می مونه .)یعنی در نهایت ارتقا درجه پیدا کرده و شده یک زن مردنما!

اصلن به مردان متصف شدن  خودش یک نوع بالندگی است و به زنان متصف شدن یک نوع خوار شدن و صد دریغ وافسوس که یک زن در جامعه وقتی قدر و منزلت می یابد که دیگر زن نباشد بلکه  شبیه مرد باشد.

بنا بر این تعدادی از دختر ها در جامعه وقتی ادعای برابری با پسران را میکنند سعی می کنند که به نوعی از آنان تقلید نمایند وبا انجام یک سری کارها ورفتار و حرکات پسر مابانه سعی در القای این نوع برابری دارند ؛در صورتی که باید ماهیت وجودی خود را فراموش نکنند ؛می توانند برابری را در قالب شخصیت خودشان ارائه دهند همان گونه که پسران با انجام حرکات دختر گونه برای خودشان شخصیت بیشتری بوجود نمی آاورند دختران نیز باید این گونه رفتار نمایند.

دوم اینکه می خواهم بگویم که  از زنهای توسری خور مظلوم ستم کشیده اشک ریز خوشم نمی آید.چون حس ترحم را در انسان بر می انگیزند و من از تمام رفتار های که بر مبنای حس ترحم ایجاد می شود گریزانم.این زنهایی که گفتم می خواهند با ایجاد حس تر حم در مردها حق و حقوق خود را بگیرند؛اما چه حقی که وقتی راه بدست آوردنش با گدایی پهلو بزند.

سوم اینکه مفاهیمی چون فدا کاری و عشق و محبت و صبر و تحمل و وفاداری و بسیاری دیگر در قاموس زنان و  مردان معانی ویژه و جدا گانه و منحصر به فرد خود را دارند .در آینده در این مقو له کنکاش خواهم نمود .

 

 چهارم اینکه اصطلاح سوختن و ساختن رااغلب خانمها به کار می برند و همیشه در مورد زنان به کار میرود.واقعن شما شنیده اید که این حرف در مورد آقایان نیز به کار رود؟من که تا کنون نشینده ام.این اصطلاح حکایت یک واقعیت تلخ  است و تاکیدی بر این گفته که برای فرار از شرایط موجود هیچ راه گریزی وجود ندارد.واقعن چرا برای مردان همیشه راه گریز وجود داشته و آنان  هرگز در طول تاریخ مجبور به سوختن و ساختن نبوده اند؟جواب بسیار ساده است؛چون مرد سالاری این اجازه را به آنها نمی دهد که قوانین و آداب و رسوم و فرهنگی به ضرر خود ایجاد کنند.

اینجاست که باز مفاهیمی هم چون فدا کاری و عشق و محبت و صبر و تحمل و وفاداری و غیره در مورد زنان و مردان مصداق های متفاوت پیدا می کنند. 

 

 

  نظرات ()
چالش کنونی زنان نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٤

 

"...یکی از دلایل رشد کم جمعیت در اروپا چالش مربوط به انتخاب شغل یا خانواده است. در حال حاضر کار و پیشرفت برای بسیاری از زنان اروپایی به قدری از حساسیت بر خوردار است که نگرانند تشکیل خانواده  یا بچه دار شدن مانع پیشرفت کاری آنان شود...چالشی که زنان در انتخاب بین مادری یا موقعیت اجتماعی با آن مواجه اند؛ ریشه در بسیاری  باور ها و سیاست های خانوادگی آلمان دارد .

 محافظه کاران آلمانی طی سالها بر دگم زن/ مادر که بر اصل سه گانه فرزند؛ آشپزی و کلیسا نهاده شده ؛ تا کید کرده اند و این باور هنوز توسط جنبش زنان در هم شکسته نشده است .همواره از مادران انتظار می رود که زندگی خویش را وقف آموزش و رسیدگی کودکان کنند...طبق آمار ۶۱ در صد خانواده های مزدوج  رضایت خود را از این اصل مقدس اعلام کرده اند:( مرد کار می کند؛زن به خانواده می رسد.) به این دلیل است که بسیاری از زنان که به استقلال خود اهمیت می دهند از خیر بچه دار شدن می گذرند. زنی که مادر می شود ؛ نمی تواند تحصیلات خود را با تمرکز ادامه دهد و از بدتر نمی تواند خود را برای ساخت یک سابقه کار درخشان ؛ آماده نگه دارد..."

 

 این بخشی از مطلبی با عنوان نرخ منفی رشد در آلمان به نقل از دویچ وله  بود.

خب این از شرایط زنان در یک کشور اروپایی با وجود قوانین و تسهیلاتی که در این زمینه به نفع آنان وجود دارد .حالا  به آسانی می توان  شرایط زنان را در کشورهای جهان سوم در نظر گرفت و با مقایسه ای در این زمینه میزان محرویت زنان  را سنجید.

  نظرات ()
کالا نویسنده: - شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٩

 

کالا

در وهله اول فقط چهار تا چشم، آنهم به سختی دیدم و بعد دو موجود سر تا  پا سیاه پوش.

البته روی دستهایشان هم پوشیده بود و فقط نوک انگشانشان بدون پوشش سیاه بود...

 با خود گفتم چقدر بد است که انسان خودش به کالا بودن خودش ایمان داشته باشد .حالا می خواهد پشت ویترین باشد و یا توی قفسه ها یا بدون جلد و زرق و برق و یا توی جعبه و قوطی ودرون هفت بسته تو در تو ...بهر حال  در کالا بودن آن فرقی ایجاد نمی شود.

 __________

در جستجوی دختران فراری!

در کنتر وبلاگم دیدم که بنده خدایی جستجو کرده، <شماره تلفن دختران فراری> را و بعد هم رسیده به وبلاگ من. مدتها فکر لازم است تا بتوانیم بفهیم که با چه منطقی می توان تصور کرد که دختران فراری! شماره تلفن داشته باشند؟ و علاوه بر آن شماره تلفن شان را هم از طریق اینترنت بشود پیدا کرد و با آنها تماس گرفت؟ اگر این طور بود که دیگه آن بنده خداها دختر فراری نامیده نمی شدند!

  نظرات ()
گفتگوی خبر گزاری فارس با نخستین استاد فیزیک زن ایران در آسایشگاه سالمندان نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

گفتگویی از خبر گزاری فارس با او که در هشتم آذرماه ١٣٨۶ انجام گرفته است.متن این مصاحبه را در اینجا می گذارم.

 

گفتگوی فارس با نخستین استاد فیزیک زن ایران در آسایشگاه سالمندان

کرسی استادی «سوربن» را برای خدمت به کشورم رد کردم

خبرگزاری فارس: نخستین بانوی استاد فیزیک ایران بعد از بنیانگذاری نخستین رصدخانه و تلسکوپ خورشیدی تاریخ نجوم ایران، فارغ التحصیلی از دانشگاه سوربن پاریس و 30 سال تدریس در دانشگاه هم اکنون با خیالی آسوده و خاطراتی خوش بر روی تخت آسایشگاه سالمندان، تنها افتخار خود را تربیت دانشجویان موفق (استادان امروز) می‌داند

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
بازیگران سیاست و قربانیان سیاست نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/۱٠/۱۳

 

 

سیاست همیشه از دو گروه تشکیل می شود، بازیگران و تماشاچیان.

بازیگران سیاست ایفا کننده نقش های برنده و بازنده هستند و تماشاگران گاهی به ناچار مجبورند که نقش واقعی مرگ را به ناخواسته بازی کنند.

 در دنیای سیاست حق انتخاب کردن، حق زیستن و آزادی در فکر و زندگی برای تماشاگران مفهومی ندارد .

مرگ و زندگی تماشاچیان بدست بازیگران است و برای بازیگران آنچه که مهم است  در ظاهر منافع تماشاگران ولی در باطن بازیهای قدرت مدارانه خودشان است.

در صفحه بازی سیاست مردم مهره ای هستند که گاهی باید بمیرند و گاهی باید زنده بمانند .

اجساد کشته شدگان برای بازیگران سیاست به مانند سنگری است که بتوانند در پشت آن برای قتل عام و یورش بعدی پناه بگیرند.

چه کسی تا به حال در طول تاریخ توانسته تاوان این بیگناهان کشته شده را بدهد؟

 منصوره اشرافی

  نظرات ()
نگاری که به مکتب نرفت و خط ننوشت نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/٩/٢۸

 

نگاری که به مکتب نرفت و خط ننوشت

مکرمه قنبری سال 1307 در روستای دریکنده استان مازندران به دنیا آمد. جوشش درونی او برای خلق تصاویر از همان زمان کودکی، به صورت بازی با گل و خاک خود را آشکار می‌ساخت اما او تا سن 67 سالگی برای بیان احساسات خود از طریق نقاشی فعالیتی نکرد. میل هنری او از طریق دیگر کارهای هنری به ویژه آرایش عروس‌های دهکده بروز می‌یافت.رو آوردن مکرمه به نقاشی از بیماری گاو مورد علاقه‌اش آغاز شد. او گاو محبوبی داشت که برای چراندن آن مجبور بود روزانه مسافت طولانی‌ای را بپیماید. پس از چندی مکرمه بیمار شد و فرزندانش که نگران سلامتی مادر بودند بدون اطلاع قبلی او حیوان را فروختند. پس از آن زمان مکرمه بسیار غمگین شد و برای غلبه بر احساساتش به نقاشی پناه برد. او که حتی قادر به خواندن و نوشتن نبود، بدون هیچ گونه آموزش رسمی دست به نقاشی زد.

اولین کارش را که پرتره‌ای از یک گاو بود، با گل و خاک روی سنگ نقاشی کرد. سپس تمام دیوارهای خانه، درها، کدوهای حلوایی و هر آنچه را می‌توانست به عنوان بوم نقاشی عمل کند، انباشته از طرح و رنگ کرد تا اینکه یکی از پسرانش در یکی از سفرهای ماهانه برای ملاقات مادر، از تهران برایش رنگ و کاغذ خرید.

اکنون تمام خانه‌اش مملو از نقاشی‌هایی است که هر کدام راوی داستان تلخ و شیرین زندگی او به ویژه ماجرای ازدواجش به شمار می آیند. مکرمه همیشه به اینکه که چرا او را مجبور کردند در سن پایین همسر چهارم مردی میانسال شود، اعتراض می‌کرد.

نخستین نمایشگاه مکرمه در سال 1374 در گالری سیحون بر پا شد و پس از آن هر ساله نمایشگاه‌هایی را در همان گالری برگزار ‌کرد. هم چنین در سال 1384 نمایشگاهی از آثارش در لس انجلس بر پا شد. قنبری در سال 2001 میلادی برای برپایی نمایشگاهی از آثارش به سوئد رفت و همان سال به عنوان زن سال سوئد برگزیده شد.

کارشناسان هنری اروپا آثار قنبری را با نقاشی‌های شاگال مقایسه می‌کنند.مکرمه قنبری دوم آبان 1384 از دنیا رفت.

بخشی از مطلب درج شده در خبر گزاری میراث فرهنگی

 

 درباره مکرمه قنبری:

عصیان از پی شش دهه جور زمانه

سایت مکرمه قنبری

مکرمه

برخی از آثار او

بانوی خاطرات و رویاها

تصویر در خانه مکرمه

 و اینجا و اینجا و اینجا

  نظرات ()
هنگامی که استثنا قاعده می شود نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/٩/۱

 

 هنگامی که استثنا قاعده می شود

یادبرشت گرامی که زمانی نوشته بود: در برابر حوادث روزمره نگویید طبیعی است... در دورانی که آدمیان نا آدم می شوندهرگز نگویید این طبیعی است...

وضعیت جامعه و شرایط نابهنجار آن چیزیست که کم و بیش همه شنیده و آگاهیم ، اما گاهی با خودم می گفتم که ممکن به این بدی هم که گفته می شود نباشد و یا اینکه اغراق می شود و یا اینکه ، اینطورهایی که می گویند نیست. هر چند که تمام دلایل و شواهد در آن گفته ها نشان دهنده زشتی واقعیت جاری بود اما بهر حال انسان تا جایی که بتواند از واقعیت می گریزد به خاطر آنکه در خیال خود زشتی را قابل تحمل تر کند...

 اما این بار به چشم خود دیدم که در زیر این پرده به ظاهر زیبا چه فاجعه عمیق و زشتی در جریان است...

مسیری را که بین دو میدان  تقریبن پر تردد شهر باید طی می کردم راه چندان درازی نبود  و پیاده هم قابل طی کردن بود علاوه بر آن احساس نیاز به پیاده روی نیز گاهی انگیزه ای می شود برای اجتناب از سوار شدن در وسیله نقلیه . بهر حال ساعت حدود دو یا سه بعدازظهر بود و هوای نسبتن خوب و خلوتی پیاده رو و خیابان همه انسان را تشویق می کرد که این ده پانزده دقیقه راه را پیاده طی کند.

در طول مسیر چندین بار متوجه اتوموبیلهایی شدم که در حال عبور از خیابان بوده و بعد از آنکه به نزدیکیهای محل عبور م  می رسیدند  کمی جلوتر متوقف شده و با حرکاتی مثل بوق کوتاه و یا اشاره دست و یا نگاه معنا دار ، انگار می خواهند چیزی بگویند! و بعد با عبور من از مقابلشان  دوباره براه می افتند و می رفتند . 

بار اول گمان کردم که احتمالن راننده به دنبال آدرسی قصد پرسش را دارد . اما وقتی دیدم که با نزدیک شدن من و عبور من واکنشی منبی بر سوال کردن از او دیده نشد به اشتباه خود پی بردم و فهمیدم که این نگاه و این حرکت های معنا دار چیز دیگری را بیان می کنند. چیزی که در جامعه اکنون ما قاعده است نه استثنا.

بله . دردناک و تاسف بار است که انسان در جامعه ای زندگی کند که فقط برای طی کردم مسیری کوتاه به خاطر روبرو نشدن با واکنش های آقایان اتومبیل سواری مجبور شود از پیاده رفتن صرف نظر کند.

دردناک و تاسف بار است زندگی کردن در جامعه ای که  منکر وجود فحشا است اما مردان آن جامعه در کوچه و خیابان و هر مکان دیگری که در آن بتواند زنی یافت شود بدنبال  کالای مورد نظرشان می گردند.

دردناک و تاسف بار است که پیاده روی زنی تنها در پیاده رو خیابان  از دیدگاه مردان جامعه نشانه ی استثنا قاعده شده ای  باشد .

دردناک و تاسف بار است که  فرهنگ و طرز فکر مردان جامعه ایجاب می کند به زنان (همه زنان) در درجه اول به دیده  خودفروش نگاه می کنند، مگر انکه خلاف آن ثابت شود.

انحطاط اخلاقی زن و مرد نمی شناسد. مردان فاحشه صفتی که با شیوه نگرش و تفکر و رفتار خود مایلند که زنان فقط کالایی باشند برای عرضه و تقاضا  که حتا به کوچکترین حق او یعنی پیاده روی ، نیز تجاوز می کنند.

 و تاسف بار و دردناک است جامعه ای که با این طرز رفتار و کنش مردانش سعی در راندن زنان  به خانه و یا الزامی بودن همراهی و نگهبانی مردانه را دارد.

 اگر استثنا ها را نادیده بگیریم که گرفته ایم و یا انکارشان بکنیم که کرده ایم ، چندان دور از انتظار نیست که همین استثناها  اصل و قاعده تلقی شوند و قاعده ها استثنا .

وقتی ما وجود  زنان خود فروش را نادیده بگیریم و یا تکذیب کنیم  و هیچ گونه اقدامی  در جهت ساماندهی وضعیت آنها به عنوان یک واقعیت تلخ اجتماعی که وجود دارد انجام ندهیم ، نتیجه آن میشود که مردان ما (متقاضیان )  در همه جا، کوچه و خیابان و بازار و محل کار و... به دنبال آنچه که می جویند باشند!

  نظرات ()
چهار اصل دولت احمدی نژاد نویسنده: - شنبه ۱۳۸٧/٧/٢٠

یادمون باشه که

چهار اصل دولت احمدی نژاد این بود:

۱- عدالت گستری

۲-مهر ورزی

۳-خدمتگزاری

۴-پیشرفت مادی و معنوی

  نظرات ()
تغییر نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/٦/۳۱

گفته اند که ژاپنی های صد سال پیش، به خاطر فقر بچه های خودشان  را  می کشتند. در عربستان در هزار و چهار صد سال پیش  دختران را زنده به گور می کردند و در ایران دو هزار و پانصد سال پیش روزی به نام روز زن وجود داشته است.

  نظرات ()
پیوستن به آبشار نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/٢۸

 

 

رودخانه زندگی همه ما را با خود می برد.

فقط باید آرزو کنیم که این رود خانه به مرداب نریزد. مردابی که سکون و آرامشش فریب مان دهد و گمان کنیم که...

بگذاریم حتا به آبشارهای بلند بپیوندد

چه باک !

 

------------------

 روزمرگی چیزی است که همه ما را احاطه کرده .

منتها چیزی که مهم است این است که بدانیم چه می خواهیم و به دنبال چه هستیم

همین ها هستند که زندگی را برایمان تحمل پذیر می کنند.

  نظرات ()
مطالب اخیر شعر شعر بهار شعر شعز شعر شعر زندگی در نوستالژی گذشته شعر شعر
کلمات کلیدی وبلاگ شعر (۳٢٩) حاشیه زندگی (۱٦۱) یادداشت ادبی (۱۳۳) اجتماع (٧٩) خبر (٦٩) نقاشی (٤٦) نیما یوشیج (۳٠) زن (٢٩) ماهنامه رندان (٢٩) نشر (٢۳) وبلاگ نویسی (٢٢) دیدگاه هنری ادبی (٢٢) احمد شاملو (٢۱) این تاج خار (۱٥) ماهنامه مارال (۱٥) نشر شورآفرین (۱۳) حسین جوان (۱٢) فمنیسم (۱٢) علیرضا ذیحق (۱٢) نمایشگاه کتاب (۱۱) غزاله علیزاده (۱۱) ماهنامه ماندگار (۱۱) مهرسان جوان (۱٠) و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب (۱٠) مرگ خلاصه شد (۱٠) نفس های پنهان (۱٠) سیمون دوبوار (۱٠) خورشید من کجاست؟ (٩) فروغ فرخزاد (٩) دریغا از عشق (٩) میلان کوندرا (۸) وازنا (۸) سهراب سپهری (۸) اکتاویو پاز (٧) انتخابات ریاست جمهوری (٧) سارتر (٧) معشوق بی صدا (٧) دالان ها (٧) سینما (٦) آنسل آدامز (٦) سکوت سپری شده (٦) سرور جوان (٥) نرودا (٥) موسیقی (٥) فلسفه (٥) عکاسی (٥) نیچه (٥) نقد و بررسی (٥) آتی بان (٥) آلبر کامو (٥) چه گوارا (٥) ماهنامه فریاد (٥) خبرگزاری ایبنا (٤) ماهنامه گذرگاه (٤) منصوره اشرافی (٤) فرشته ای در خانه (٤) در جست و جوی هویت (٤) فریاد بلند عصیان (٤) سیمین دانشور (٤) عطار (٤) داستان (٤) در جستجوی هویت فراموش شده (٤) در تاریکی سوزان (٤) در برزخ تساوی (۳) روسپییان سودا زده من (۳) سالینجر (۳) آلبا دسس پدس (۳) مهدی اخوان ثالث (۳) مارکز (۳) سینمای مستند (۳) گفتگو (۳) بهار (۳) ناظم حکمت (۳) نوبل (۳) آیدا (۳) رضا قاسمی (۳) عباس معروفی (۳) 8 مارس (۳) شور آفرین (۳) عمادالدین نسیمی (۳) سایت والس (۳) مهراوه جوان (۳) saturated darkness (۳) خبرگزاری ایسنا (۳) آنتونیو بوئرو بایخو (۳) چراغها را من خاموش می کنم (۳) زیستن از نوع اول (۳) سپنج (۳) فالکنر (۳) سیاوش شاملو (٢) میشل فوکو (٢) مهرهرمز (٢) فرانسیسکو گویا (٢) سرگی یسنین (٢) مایاکوفسکی (٢) حسین منصوری (٢) خبرگزاری ایانا (٢) در انتظار گودو (٢) سایت ادبی دیباچه (٢) سایت مرور (٢) پاییز را به خاطر بادهایش (٢) غزلیات شمس (٢) غلامحسین ساعدی (٢) نزار قبانی (٢) برتولت برشت (٢) ساموئل بکت (٢) حلاج (٢) ریلکه (٢) لورکا (٢) نوروز (٢) مولانا (٢) شریعتی (٢) ایلنا (٢) منوچهر آتشی (٢) سال بلوا (٢) من ری (٢) عین القضات (٢) یاشار احد صارمی (٢) ژاک پره ور (٢) کیان وش شمس اسحاق (٢) ناتور دشت (٢) یانیس ریتسوس (٢) لنگستون هیوز (٢) گالری ثالث (٢) شبهای تهران (٢) والتر بنیامین (٢) جایزه شعر زنان (٢) حرفهای همسایه (٢) سایت کارگاه (٢) علیرضا بهنام (٢) اسماعیل خویی (۱) طاهر صفار زاده (۱) انقلاب فرهنگی (۱) نیکول فریدنی (۱) هومن بابک نیا (۱) آنتونیونی (۱) تعزیه در نقاشی (۱) تی اس الیوت (۱) وردی که بره ها می خوانند (۱) فرد زینه مان (۱) اروفه (۱) ژان کوکتو (۱) رومن پولانسکی (۱) مکرمه قنبری (۱) اکسپرسیونیسم (۱) خوزه کراویرینها (۱) ژان کریستف (۱) مسیح باز مصلوب (۱) نیکوس کازانتاکیس (۱) سعید سلطانپور (۱) نازنین نظام شهیدی (۱) قیصر امین پور (۱) هیوا مسیح (۱) محمود دولت آبادی (۱) رادیو زمانه (۱) پروست (۱) آلن دوباتن (۱) پینک فلوید (۱) عشق و ازدواج (۱) لوح (۱) ابراهیم گلستان (۱) ویتگنشتاین (۱) پیانیست (۱) خبر گزاری فارس (۱) کلود لانزمن (۱) تفکیک ارزشگذاری ادبی (۱) man ray (۱) پل نیومن (۱) فریدا کالو (۱) بوی پاییز (۱) هنری مور (۱) شهرنوش پارسی پور (۱) خلیل پاک نیا (۱) صالح نجفی (۱) تیرداد نصری (۱) رسانه (۱) کلیدر (۱) زرتشت (۱) اصغر فرهادی (۱) فقر (۱) صادق هدایت (۱) حافظ (۱) سعدی (۱) مشهد (۱) یداله رویایی (۱) اسکار (۱) خبرگزاری مهر (۱) رومن گاری (۱) آرمانگرایی (۱) دادائیسم (۱) رومن رولان (۱) مارسل پروست (۱) اوباما (۱) شطرنج (۱) برگمن (۱) شیرین عبادی (۱) اورهان پاموک (۱) تکثیر غیر قانونی (۱) obama (۱) یوش (۱) ایسنا (۱) روسو (۱) روزنامه شرق (۱) شفیعی کدکنی (۱) جایزه صلح نوبل (۱) هشت مارس (۱) اکبر رادی (۱) صدام (۱) آدونیس(علی احمد سعید) (۱) دیدگاه هنری ادبی نهم (۱) دیدگاه هنری ادبی دهم (۱) شهرگان (۱) ناظم حکمت (۱) بهار 1390 (۱) نعمت آزرم(میرزازاده) (۱) روزنامه شهرآرا (۱) شهریار گلوانی (۱) قاسم صنعوی (۱) سمانه مرادیانی (۱) علیرضا اجلی (۱) سایت کافه داستان (۱) سالمرگی (۱) mansourehgallery (۱) محمد مسافر (۱) ذر برزخ تساوی (۱) in the purgatory of equatliy (۱) نشر آرست (۱) جدایی نادر از سیمین (۱) سایت صحنه ها (۱) سهراب رحیمی (۱) sohrab rahimi (۱) موسسه نقد حرفه ای (۱) کارل سندبرگ (۱) کته کولویتز (۱) kathe kollwitz (۱) کتابناک (۱) روسپیان سودازده من (۱) فرانس مارک (۱) اسبهای آبی (۱) مسعود حاجی حسن (۱) باقر پرهام (۱) holding on to myself (۱) peter callesen (۱) نلسون آلگرن (۱) ده شب شعر (۱) انیستیتو گوته (۱) مهر 1356 (۱) ماهنامه کارنامه (۱) محمد تهرانی (۱) دکتر بهار و خواستگار مرده (۱) معصومه سیحون (۱) ماهنامه پل ادبی (۱) سایت هنری نقش آوا (۱) سایت ادبی خزه (۱) سایت فرهنگی هفتان (۱) فلا هرتی (۱) آلینوش طریان (۱) دل آرا دارابی (۱) کلاوس اشتریگل (۱) فلسفه و عرفان (۱) اصغر الهی (۱) م ـ آزاد (۱) رضا سعیدی (۱) مارگو ت بیکل (۱) اورهان ولی (۱) مهران صدرالسادات (۱) سعید کاشانی (۱) سایت فل سفه (۱) ویکتور خارا (۱) ایولین رید (۱) افسردگی عمیق تر (۱) روزنا (۱) گلستانه (۱) مجتباپورمحسن (۱) مجله دنیای سخن (۱) قره العین (۱) نادر مشایخی (۱) شب موتسارت (۱) روزنامه همبستگی (۱) ژیژک (۱)
دوستان من دیدگاه - Diddgah Mansoureh Ashrafi Gallery مهرسان جوان سرور حوان خسین حوان خسین حوان پرتال زیگور طراح قالب