تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

بیست و یکم مرداد ماه 1388

حسین جوان

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست به هرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست

پندار که هرچه نیست در عالم هست

خیام

بیست و یکم مرداد ماه سال ١٣٨٨ از همان ساعتهای آغازینش، نمود روزی تلخ بود. روزی که مرگ، به ظاهر آرام، اما چون طوفانی در دل تابستان گرم پیچید...

نمی خواهم از آن روز بگویم ...

______

 شعر ی از کتاب "وخنیاگران ..."

                                

    ناگزیر

 

 

ناگزیر،

چون دو پاره ی ابری

 که در عشق باروری خاک

                   ــ پر ایثار ــ

می بارند و می میرند

 اما به غارت ویرانگی

 

نا گزیر،

چون آن پرنده یی

که در التهاب نمود پربازی

در آسمان تیره پر شمشیر

تا آخرین ذره ذره ی جانش

                   پرواز می کند

اما دریغ، به قتل هزاران پرنده ی خفته

 

نا گزیر

چون انسانی

که در التهاب رویش یکسان خاک

جان سختانه

در نیزه زار سرمایه

                   زخم می خورد و پاک می ایستد

 

فریاد برکشید باید

که زخم نخوردگان

با آ ن همه های و هوی شان

جز یاوه در زبان ما نیستند.

 

ناگزیر

چونان پرنده

 چونان خورشید

 و چنان ابر پر باران

 باید زیست و

باید مرد

          در جاودانه هستی خاک

که سپاهیان رنج را

          پیش بانی نیست

                   مگر از خویش.

 

نا گزیر

چون آ ن دهان دوخته،

                   باید سرود

فریاد پر توان آ زادی

باید

         چون آ ن کوره گر حداد

 سوخت

             بر مشعل زبان کشیده ی آ زادی.

حسین جوان

________

مطالب مرتبط

شاعر کتاب "و خنیاگران..." به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

  او که نمی خواست بمیرد، اما...

 RENDAN To:Hossein Javan

 

+   ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۱

یک شعر - در هجران...

Green Life_ photo by Mehrsan  Javan

عکس از مهرسان جوان 

در هجرانِ...     

 

 

ساز می خواند

          هم چون باد

                  یا رعد

                 یا باران.

جهان اندوه مرا

       چگونه دستمایه بخواهد کرد

که پریشان نگردد و سرگشته.

 

ای مهمیز حیات

و ای قداره خون بار

ای حضورت

         به قتل برادر

             دوام آورده

و بودنت

         ـــ با دست های خون آلود ــ

به توجیه این گناه عظیم

مسیح را باز آورده است.

 

انسان شکلک خوبیهاست

و معبدیست تهی و فریب ناک

که صد هزار هزار خوب خوب هم چهره اش را

بدین قربانگاه

سر بریده است.

 

این بیداد نیست،

و این آیا کجای نادانی نیست

که این اندککِ در خور خویش را

فرو نهی

 و به آ رامگاهش

             زار زار بگریی.

 

گفته ام و باز می گویم

ساز می خواند

آب می خواند

باد می گوید

رعد می غرد

و بید پریشان سربزیر

تفسیر می کند.

سپیده

    از اندوهی دور

سخن می گوید.

خورشید از بخشش بزرگ

به خشمی فرو خورنده

و ماه

با گل میخ های ستاره اش

از غربتی عظیم

              سخن می گوید.

 

ای جهان

اندوه مرا

چگونه تفسیر می کنی

که پریشان نگردی و سرگشته.

    

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب)

+   ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/٢۱

او که نمی خواست بمیرد، اما...

شورم را 


من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم، برتارم زخمه ی «لا» می‌زن راه فنا می‌زن

من دودم: می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم.

می‌سوزم، می‌سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و درآ.

آیینه شدم، از روشن و سایه بری بودم. دیو و پری آمد ،

دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.

قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات، وزبرپوشم اوستا، می‌بینم خواب: بودایی در نیلوفر آب.

هر جا گل‌های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم، محراب تودور از دست : او بالا، من در پست.

خوشبو سخنم، نی؟ باد «بیا» می‌بردم، بی توشه شدم در کوه «کجا» گل چیدم، گل خوردم.

در رگها همهمه‌ای دارم، از چشمه خود آبم زن، آبم زن. و به من یک قطره گوارا کن، شورم را زیبا کن.

باد انگیز، درهای سخن بشکن، جا پای صدا می‌روب. هم دود «چرا» می‌بر، هم موج «من» و «ما» و «شما» می‌بر.

ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان ، زین رؤیا در چشمم گل بنشان، گل بنشان.

                                                                                                                             سهراب سپهری 

  او که نمی خواست بمیرد، اما...

 

چقدر شعر "سهراب" را دوست داشت . تا مدتها  با هشت کتاب اش زندگی کرده بود و چقدر شعرهای سهراب را  با خودش بلند بلند خوانده بود . سالهای دهه شصت بود که گزیده ای از شعرهای سهراب را جمع آوری کرده بود تا در یک کاست ارایه دهد ، ولی مگر آن سالها کسی به سهراب هم اعتنایی می کرد؟ سهرابی که در تنهایی و انزاو رخت بربسته بود...

 

همه اش مارکز به یادم می آمد که ده سال دارد با وجود بیماری اش زندگی می کند و باز دوباره سهراب به یادم می آمد که درست در همین سن، پنجاه و سه سالگی از این بیماری  رفت...

 

خب همیشه عادت کرده ایم که در بر خورد با واقعیتها و روند تطبیق دادن خودمان با آنها و البته، پذیرفتنشان همواره نه قاعده، بلکه استثناها را در نظر آوریم و سپس با این وسیله خودمان را قانع کنیم  تا قادر شویم که با مثبت ترین نگاه به قضایای پیش آمده بنگریم تا بتوانیم در ذهن و فکرمان هموارش کنیم. چرا که مجبوریم و جز این چاره ای نیست برای  جنگیدن و دوام آوردن...

 

"او" تصمیم گرفت با تمام قوا و نیرویش با این بیماری بجنگد و به قول خودش سعی کرد به تمام سلولهای بدنش فرمان بدهد. با روحیه ترین و با انرژی ترین مریض  بود ...سعی کرد "لارنس آرمسترانگ" را الگوی مبارزه اش قرار دهد. اما، افسوس که این قسمتی از قضیه است و نیمه دیگر آن چیزهایی ست  که در دست تو نیست و شرایط و عوامل بیرونی سازنده آنها هستند...

او تصمیم گرفته بود که خوب شود و تمام سعی و تلاشش را هم کرد. به همین دلیل هم بهترین واکنش را به درمان خود نشان داد، اما در مقابل کمبود امکانات دیگر چه کاری از دستش ساخته بود؟

او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از سه روز از اینکه دایمن از سردرد شکایت داشت، تازه گمان پزشکان بر این می رود که نکند مویرگهایی پاره شده اند، او چه کاری می توانست بکند وقتی خون به اندازه کافی فراهم نبود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستانی دانشگاهی با قدمتی سی ساله هنوز فاقد برخی از امکانات پزشکی است، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستان آمبولانسش خراب است و آمبولانس خصوصی هم در آن گرمای چهل درجه مردادماه و ترافیک فاقد کولر است،  او چه کاری می توانست بکند وقتی با آمبولانس در آن گرمای ظهر مرداد ماه به بیمارستانی دیگری فرستاده می شود تا از مغزش عکسبرداری شود و گفته میشود دستگاه عکسبردارشان خراب است و دوباره به بیمارستانی دیگر فرستاده می شود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از این همه آمد و رفت  برگردانده می شود به بیمارستان، بیمارستان به این بزرگی آنهم در پایتختی با جمعیت میلیونی فقط سیزده تخت مخصوص بیماران بد حال دارد که هیچکدام از آنها هم خالی نیست*...

او می خواست زنده بماند و تلاشش را هم کرد، با وجود همه چیزهایی که حتم دارم به آنها معترض می شد ولی عوامل  دیگری که در این تلاش می توانستند او را یاری کنند، خیلی راحت و ساده  با نبودشان و یا کمبودشان ، از پایش در آوردند...

وضعیت  تامین دارو  و درمان و بوجود آوردن امکانات مناسب چیزی است که حق مسلم هر فرد شمرده می شود ولی حقی که با نا بسامانی و کمبود  نیمه کاره مانده...

و بعد آدم مجبور است که به همین راحتی و سادگی بمیرد  حتا اگر مرگ را با تمام قوا پس زده باشد... 

 

_* پ . ن

بگذریم از اینکه سرطانهایی چون سرطان خون در ایران به طور چشمگیری زیاد است و حتمن و صد البته علل آن را در عواملی چون آلودگی هوا و استفاده نادرست از سیستمهای مخابراتی(پارازیت) و غیره جستجو کرد که این خود حدیپ مفصلی دارد...

___________ 

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

+   ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٧/٢٤

یک شعر _ زمهریر

 

زمهریر

 

 

 آن­گاه که حس می­کنم

از دستت داده­ام

سراپا تهی می­شوم

از تمام حس­های زنده بودن

از تماشای درخت

از نگاه به آفتاب

از تراوش ماه

از نسیم

از شکوفه، از بهار.

 

سرد می­شوم

یخ می­زنم

سنگین.

 

میل لغزیدن

            از شاخه جدایم می­کند

 

منجمد می­شوم

تا باز دوباره بتابی

بر من.

 

تا باز

  دوباره...

 

                             منصوره اشرافی

 

این شعر  در شماره جدید رندان به همراه اشعاری چند از شاعران، و نیز شعر منتشر نشده ای از حسین جوان ( همسرم) منتشر شد .

____________ 

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

+   ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٦

RENDAN To:Hossein Javan


from 36 Great haikai poets
_______________________
To:Hossein Javan

 

رندان

 

سپتامبر 2009

 

شماره جدید ماهنامه رندان به روز شد.

 

رندان ماه سپتامبر با اشعاری چند از شاعران، به همراه شعر منتشر نشده ای از حسین جوان ( همسرم) به روز شد .

 

 

زیستن ، به شادمانی یک گل

 

 

می زییم، بر خاک بی بنیاد

به شادمانی یک گل

به بی هراسی یک اختر.

می زییم، بر خاک تهمت و دشنام

به بی قراری یک رود پر شتاب

به لطف یک لبخند

به قلب پر محبت یک دوست

                                    در ایثار.

می زییم،  بر خاک تسمه و خنجر

به شور یک گنجشک،

به لطف جوشش یک چشمه،

به گاه بر قراری یک پیوند.

به لذت یک دست در بخشش.

می زییم، در جهان،

به جهد رها شدن یک پرنده

                                    ز تخم.

به پایداری یک برگ در مسیر باد خزان

به کوشش بی خستگی آهویی

_ در رهگذار پلنگان _

به طنین یک فریاد

در دقیقه آخر.

به رنج یک انسان

در حمایت از صبح

به فقر یک انسان

                        در دفاع از انسان.

 

 

1363

 از اشعار منتشر نشده  حسین جوان

________

 

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

+   ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٤

یک شعر _ از کتاب( و خنیاگران...

شادمانه مردن

 

خواند دو ترانه:

              یکی سپید و یکی سبز

پروانه ها رقصیدند

              ماه خندید،

و عاشق

            در بامداد بهاری مرد.

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...

 

_______

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

+   ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱

یک شعر _ از کتاب ( و خنیاگران...)

 وقتی

 

 

و قتی که یاس و سنبل و نارنج

دهان زندگی را

                        این چنین

                                    سرشار می کنند

و در صفای دمدمه صبح

آواز سبکبارانه گنجشکان

بر جان زندگانی

            این چنین

                        غوغا می افکنند،

هستی ستودنیست

امید بر بهیش

ارزیدنی ست

حرفی ز عشق

زیبا شنیدنی ست.

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...

 

_______

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

+   ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٥/۳۱

یک شعر _ از کتاب ( و خنیاگران...)

 

                                         حیات

 

 

چون شفق خندید

                        ستاره پریشان شد،

و گل، به تواضع

                        قامت کشید.

 

 حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( و خنیاگران ...

 

____________

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

         

+   ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٥/۳٠

یادبود شاعر

+   ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٥/٢۳

شاعر کتاب (و خنیاگران ...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست

حسین جوان  (همسرم) در گذشت.

 در سرزمینی که مرگ ارزان و فراوان است

 

خروش،                        

            کف به لب آ ورده

و نعره های کشنده ی بی جواب

به ناگزیر،

رگ و پی و جگر را

                        آماده می کند

                        به کار سازی.

 

چرخ، به آرامی می پروراند

            و خاک می کند

و خنیا گران چه غمین

پرده می کشند

            بر اسرار این فریب.

                                            حسین جوان

+   ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٢

یک شعر

تما شا

 

 

 

دو گل به گفتگو بر آ مدند

پس از هجری چند

از قندیل دی و غارت بهمن

از  باغ و از بهار نیز،

         گفتند.

 

بادی بر آ مد و

         پرپر شدند خندان .

 

من ماندم و تبسمی تلخ،

         بر لب.

 

 

بر گرفته از کتاب:      و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب.

                                         

 

                                                      حسین جوان

 

+   ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٤/۳/۱