تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

در گلستانه - شعری از سهراب سپهری

 

 

در گلستانه- شعری از سهراب سپهری

+   ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۸/٧

صدای دیدار

این موقع ها، یعنی پاییز که می شود هر وقت گذارم به سمت و سوی میوه فروشان می افتد و انارهای سرخ و رسیده را در کنار به های معطر می بینم، همواره این شعر سهراب(سپهری) در  ذهنم مرور می شود:

 

 

 

صدای دیدار

 

 

با سبد رفتم به میدان ، صبحگاهی بود .

میوه ها آواز می خواندند .

میوه ها در آفتاب آواز می خواندند .

در طبق ها ، زندگی روی کمال پوستها خواب سطوح جاودان می دید.

اضطراب باغ ها در سایه هر میوه روشن بود .

گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد .

هر اناری  رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد .

بینش هم شهریان ، افسوس ،

بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود .

 

من به خانه باز گشتم ، مادرم پرسید :

میوه از میدان خریدی هیچ ؟

- میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟

- گفتم از میدان بخر یک مَن انار خوب .

- امتحان کردم اناری را

انبساطش از کنار این سبد سر رفت .

- بِه چه شد ، آخر خوراک ظهر ...

- ...

 

ظهر از آیینه ها تصویر بِه  تا دور دست زندگی می رفت .

+   ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤

بالش من

 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه  سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید :

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

 

سهراب سپهری

+   ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٢

سهراب، تولد در پاییز مرگ در بهار


سهراب، تولد در پاییز مرگ در بهار


سهراب سپهری شاعری زاده ی پاییز که در زیباترین روزهای سال، در زیباترین روزهای بهاری، در ا غاز اردیبهشت خاموشی گزید.

 

 

نیایش 


دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی 

            باشد که به صد سوزن نور، شب‌ما را بکند روزن روزن.

ما بی تاب، و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما،

                          باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.

ما هسته پنهان تماشاییم.

ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما

     باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم.

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، بر هم پیچ:

                                              شلاقی کن، و بزن بر تن ما
              باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت.

نم زن بر چهره ما

             باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب از تابش تو، و فرو افتد.

بینایی ره گم کرد.

یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم

       باشد که تراود در ما همه تو.

ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز.

      باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا «نت» خاموشی.

آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن.

باشد که فرا گیرد هستی ما را، و دگر نقشی نشیند در ما.

هر سو مرز، هر سو نام.

رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان باشد که بهم پیوندد همه چیز، باشد که نماند مرز، که نماند نام.

ای دور از دست! پر تنهایی خسته است.

گه‌گاه ، شوری بوزان

      باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.


 

+   ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۳۱

نهمین شماره مارال

 

نهمین شماره ماهنامه مارال  _ آذر ماه ٨٨ منتشر شد.

____________

 

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

سهراب سپهری

+   ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢

یک نقاشی

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت،

که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود.

 سهراب سپهری

 

 

 

تابلوی نقاشی با عنوان ( )

 رنگ و روغن بر روی بوم 

اندازه _ ۶٠ در ٨٠ سانت

+   ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٧

او که نمی خواست بمیرد، اما...

شورم را 


من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم، برتارم زخمه ی «لا» می‌زن راه فنا می‌زن

من دودم: می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم.

می‌سوزم، می‌سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و درآ.

آیینه شدم، از روشن و سایه بری بودم. دیو و پری آمد ،

دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.

قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات، وزبرپوشم اوستا، می‌بینم خواب: بودایی در نیلوفر آب.

هر جا گل‌های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم، محراب تودور از دست : او بالا، من در پست.

خوشبو سخنم، نی؟ باد «بیا» می‌بردم، بی توشه شدم در کوه «کجا» گل چیدم، گل خوردم.

در رگها همهمه‌ای دارم، از چشمه خود آبم زن، آبم زن. و به من یک قطره گوارا کن، شورم را زیبا کن.

باد انگیز، درهای سخن بشکن، جا پای صدا می‌روب. هم دود «چرا» می‌بر، هم موج «من» و «ما» و «شما» می‌بر.

ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان ، زین رؤیا در چشمم گل بنشان، گل بنشان.

                                                                                                                             سهراب سپهری 

  او که نمی خواست بمیرد، اما...

 

چقدر شعر "سهراب" را دوست داشت . تا مدتها  با هشت کتاب اش زندگی کرده بود و چقدر شعرهای سهراب را  با خودش بلند بلند خوانده بود . سالهای دهه شصت بود که گزیده ای از شعرهای سهراب را جمع آوری کرده بود تا در یک کاست ارایه دهد ، ولی مگر آن سالها کسی به سهراب هم اعتنایی می کرد؟ سهرابی که در تنهایی و انزاو رخت بربسته بود...

 

همه اش مارکز به یادم می آمد که ده سال دارد با وجود بیماری اش زندگی می کند و باز دوباره سهراب به یادم می آمد که درست در همین سن، پنجاه و سه سالگی از این بیماری  رفت...

 

خب همیشه عادت کرده ایم که در بر خورد با واقعیتها و روند تطبیق دادن خودمان با آنها و البته، پذیرفتنشان همواره نه قاعده، بلکه استثناها را در نظر آوریم و سپس با این وسیله خودمان را قانع کنیم  تا قادر شویم که با مثبت ترین نگاه به قضایای پیش آمده بنگریم تا بتوانیم در ذهن و فکرمان هموارش کنیم. چرا که مجبوریم و جز این چاره ای نیست برای  جنگیدن و دوام آوردن...

 

"او" تصمیم گرفت با تمام قوا و نیرویش با این بیماری بجنگد و به قول خودش سعی کرد به تمام سلولهای بدنش فرمان بدهد. با روحیه ترین و با انرژی ترین مریض  بود ...سعی کرد "لارنس آرمسترانگ" را الگوی مبارزه اش قرار دهد. اما، افسوس که این قسمتی از قضیه است و نیمه دیگر آن چیزهایی ست  که در دست تو نیست و شرایط و عوامل بیرونی سازنده آنها هستند...

او تصمیم گرفته بود که خوب شود و تمام سعی و تلاشش را هم کرد. به همین دلیل هم بهترین واکنش را به درمان خود نشان داد، اما در مقابل کمبود امکانات دیگر چه کاری از دستش ساخته بود؟

او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از سه روز از اینکه دایمن از سردرد شکایت داشت، تازه گمان پزشکان بر این می رود که نکند مویرگهایی پاره شده اند، او چه کاری می توانست بکند وقتی خون به اندازه کافی فراهم نبود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستانی دانشگاهی با قدمتی سی ساله هنوز فاقد برخی از امکانات پزشکی است، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستان آمبولانسش خراب است و آمبولانس خصوصی هم در آن گرمای چهل درجه مردادماه و ترافیک فاقد کولر است،  او چه کاری می توانست بکند وقتی با آمبولانس در آن گرمای ظهر مرداد ماه به بیمارستانی دیگری فرستاده می شود تا از مغزش عکسبرداری شود و گفته میشود دستگاه عکسبردارشان خراب است و دوباره به بیمارستانی دیگر فرستاده می شود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از این همه آمد و رفت  برگردانده می شود به بیمارستان، بیمارستان به این بزرگی آنهم در پایتختی با جمعیت میلیونی فقط سیزده تخت مخصوص بیماران بد حال دارد که هیچکدام از آنها هم خالی نیست*...

او می خواست زنده بماند و تلاشش را هم کرد، با وجود همه چیزهایی که حتم دارم به آنها معترض می شد ولی عوامل  دیگری که در این تلاش می توانستند او را یاری کنند، خیلی راحت و ساده  با نبودشان و یا کمبودشان ، از پایش در آوردند...

وضعیت  تامین دارو  و درمان و بوجود آوردن امکانات مناسب چیزی است که حق مسلم هر فرد شمرده می شود ولی حقی که با نا بسامانی و کمبود  نیمه کاره مانده...

و بعد آدم مجبور است که به همین راحتی و سادگی بمیرد  حتا اگر مرگ را با تمام قوا پس زده باشد... 

 

_* پ . ن

بگذریم از اینکه سرطانهایی چون سرطان خون در ایران به طور چشمگیری زیاد است و حتمن و صد البته علل آن را در عواملی چون آلودگی هوا و استفاده نادرست از سیستمهای مخابراتی(پارازیت) و غیره جستجو کرد که این خود حدیپ مفصلی دارد...

___________ 

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

+   ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/٧/٢٤

سهراب تولد در پاییز مرگ در بهار

.

سهراب سپهری شاعری که در زیباترین روزهای سال در زیباترین روزهای بهاری در ا غاز اردیبهشت خاموشی گزید.

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا  پر قاصدهایی است

که خبر می آ ورند از گل وا شده دور ترین بوته خاک

روی شن ها هم نقش های سم اسبان سوار ان ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا در می آ ید

آ دم اینجا تنهاست

و در این تنهایی

سایه نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می ایید

نرم و اهسته بیایید

مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من.

***********************************************

ایرانی ها خیلی اعتماد به نفسشان ظاهرا زیاد ولی در واقع کم است .چرا؟دلایل آ نهم واضح و مشخص است...اما یکی از جالبترین آن دلایل به نظر من این است که اغلب آنها برای خودشان فعل جمع به کار می برند و به جای کلمه من از کلمه ـ ماـاستفاده می کنند .علت این امر هم می تواند این باشد که یا خودشان را چند نفر میبینند و یا برای خودشان ارزش و احترام زیادی قائل هستند ...اما در اینجا یک سوال برای من پیش امده است و جواب آن را هم پیدا نکردم .و آن این است که چه رابطه ای میان این افراد خود پسند و  شاگردان کلاس اول دبستان وجود دارد؟چون اگر دقت کرده باشید تمام آنها از کلمه ما به جای من استفاده می کنند...همین نکته باعث می شود که آدم شک کند که واقعا زیادی اعتماد به نفس یا کمی آن . من که فکر می کنم کمی آ ن است

**********************************

حالا که حرف از ایرانی جما عت شد نکته دیگری به ذهنم آمد که برایم سوال شده است .(ماها)یعنی ما ایرانی ها به شهر دوستی معروفیم و بدین خاطر همه سر سوزن ذوقی داریم و کلا شاعر بالفطره هستیم.ولی با وجود که همه ذاتا شاعریم نمی دونم چرا در این جا یک کتاب شعر درست و حسابی بندرت چاپ و عرضه می شود و دیگر آ نکه بازار شعر بی رونق و کساد و خالی از مشتری است؟شاید یک علت آن این باشد که همه فروشنده اند!

******************************

بعد از این می خواهم کمی هم حرفهای تخصصی بزنم در پیرامون مسایلی که به عنوان جرم در جامعه رخ می دهد و چگونگی برخورد قانون با آن و ...

+   ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۳/٢/٤