تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
سیمون دوبوار- جنس دوم نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/۱٢/۱
 
این گفته ی « سوفی تولستوی» که: « من از طریق او زندگی می کنم، و همین را برای خودم هم می خواهم»، قطعا ایجاد آشفتگی می کند؛ اما تولستوی براستی توقع داشت که سوفی جز برای او و از طریق او زندگی نکند، و این رفتاری ست که فقط در صورت متقابل بودن قابل توجیه است...مرد از زن می خواهد که در روی زمین به او دلبستگی شدید داشته باشد و ضمنا او را آزاد هم بگذارد، تکرار یکنواخت روزها را تضمین کند و در عین حال ملالی هم برایش فراهم نیاورد، همواره حاضر باشد ولی مزاحم او نشود، می خواهد که زن به طور کامل به او تعلق داشته باشد ولی خودش کاملا متعلق به زن نباشد، مرد می خواهد زوج داشته باشد و ضمنا تنها هم باشد...
--------
نقل از کتاب جنس دوم- اثر سیمون دوبوار
  نظرات ()
مصاحبه آلیس شواتزر با ژان پل سارتر و سیمون دوبوار نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳

مصاحبه‌ آلیس شواتزر (Alice Schwarzer) روزنامه‌نگار  آلمانی با ژان پل سارتر و سیمون دوبوار

 

 

 


آلیس شوارتزر: ابتدا دو نقل قول از شما می‌آورم، سیمون. شما نوشته‌اید: «مهم‌ترین اثر من زندگی من است» و «برجسته‌ترین خاطره زندگی من برخورد با سارتر است». شما اینک چهل سال است که تشکیل زوجی را داده‌اید اما در عین حال سعی کرده‌اید به معنی و مفهوم زوج با تردید نگاه کنید و آن‌طور که دیگران زندگی می‌کنند، نکنید و به چیزهایی مانند تملک، حسادت، وفاداری و یک همسری (Monogamie) بی‌اعتنا باشید.
بسیاری از مردم شما را به سبب نحوه زندگی‌تان مورد انتقاد قرار می‌دهند اما بسیاری دیگر می‌کوشند تا از شما تقلید کنند. خواسته یا ناخواسته، به هر حال شما به صورت یک ایده‌آل درآمده‌اید، سرمشقی برای بسیاری از زوج‌ها و به‌خصوص برای زنان شده‌اید؛ آنها از تئوری‌ها، اعمال و زندگی شما پیروی می‌کنند. از این دیدگاه اینک مایلم سؤالاتی درباره روابط خصوصی‌تان نسبت به یکدیگر مطرح کنم. قبل از همه مایلم از شما، ژان پل سارتر، و شما، سیمون، سؤال کنم: آیا این واقعیت که شما هرگز با یکدیگر در یک خانه زندگی نکرده‌اید مهم‌تر از این واقعیت نیست که شما هرگز با هم ازدواج نکرده‌اید؟

سیمون دوبووار: حتماً، زیرا اگر آنچه را که رابطه آزاد می‌نامند برخوردار از همان شرایطی باشد که یک ازدواج هست ـ اگر یک زوج دارای یک زندگی مشترک باشند و به طور مدام در آنجا با هم غذا صرف کنند ـ باز هم یک زن نقش خود را به عنوان زن ایفا خواهد کرد. چنین وضعیتی با ازدواج تفاوت ندارد. اما ما برعکس دارای نحوه زندگی بسیار قابل انعطافی هستیم که گاه به ما امکان می‌دهد که زیر یک سقف زندگی کنیم بی‌آنکه کاملاً با همدیگر باشیم.
به عنوان مثال، زمانی که ما خیلی جوان بودیم در هتل زندگی می‌کردیم، در رستوران غذا می‌خوردیم، گاهی با هم، گاهی با دوستان، اوقات تعطیل را هم اکثراً با هم می‌گذراندیم ولی البته نه همیشه؛ مثلاً من دوست داشتم پیاده‌روی کنم، سارتر نه؛ خوب، پس خودم به تنهایی می‌رفتم و او در آن مدت با دوستانش بود. این نوع آزادی که ما آن را در زندگی برای خود حفظ کرده بودیم عامل بسیار مؤثری بوده است که آن جنبه فلج کننده زندگی زناشویی نتواند بین ما رخ بنمایاند.
فکر می‌کنم که این خود عامل بسیار مهم‌تری از این واقعیت بوده است که ما با همدیگر ازدواج نکرده‌ایم.
آلیس شوارتزر: بر اساس نوشته‌های شما در کتاب خاطرات‌تان از خودم می‌پرسم که آیا شما می‌خواستید یک همسری را نفی کنید یا اینکه بیشتر مایل بوده‌اید به رابطه بین خودتان حق تقدم مطلقی بدهید که هر شخص سومی در این رابطه نقشی ثانوی داشته باشد؟
سیمون دوبووار: چرا، همین طور است!
ژان پل سارتر: چرا، ولی جای بحث دارد. این همان چیزی است که مرا دچار تناقض‌گویی نسبت به زنان دیگر می‌کند؛ زیرا آنها می‌خواهند که نقش اصلی را داشته باشند.
سیمون دوبووار: معنی‌اش این است که شخص‌های سوم در زندگی سارتر و زندگی من از همان ابتدا می‌دانستند که در این مورد آن‌چنان رابطه‌ای وجود دارد که همه کسانی را که در رابطه با آنها باشند تحت فشار خواهد گذاشت. و این مطلب اکثراً برای آنها چندان مطبوع نبوده است.
رابطه ما واقعاً تا اندازه‌ای بر این شخص سوم‌ها تحمیل می‌شد. بنابراین می‌توان این رابطه را مورد انتقاد قرار داد؛ زیرا همین رابطه گاه ایجاب می‌کرد که آدم در مقابل دیگران نتواند چندان دقیق و درست باشد.
آلیس شوارتزر: بنابراین رابطه‌تان بر پشت دیگران سنگینی می‌کرد؟
سیمون دوبووار: بله، دقیقاً.
آلیس شوارتزر: و این تصمیم ـ اگر چنین تصمیمی گرفته شده ـ که صاحب اولاد نشوید؟ یا اینکه شاید برای هر دو شما امری کاملاً بدیهی بوده؟
سیمون دوبووار: برای من که کاملاً بدیهی بود. البته نه سبب اینکه من از بچه‌ها خوشم نمی‌آید… موقعی که من هنوز خیلی جوان بودم و تصمیم داشتم با پسرعمویم «ژاک» یک زندگی عادی زناشویی آغاز کنم، طبیعی است که فکر بچه را هم کرده بودم. اما رابطه من با سارتر به شکلی بود ـ بر شالوده‌ای روشنفکرانه بود نه قراردادی، خانواده‌ای یا چیزی دیگر ـ که من هرگز آرزوی داشتن فرزندی را نکردم. من علاقه چندانی نداشتم که کپیه‌ای از سارتر داشته باشم؛ خود او برایم کافی بود! ـ و علاقه‌ای هم نداشتم که کپیه‌ای از خودم داشته باشم ـ من برای خودم کافی بودم. نمی‌دانم، آیا پاسخ سؤال شما داده شد یا نه؟
ژان پل سارتر: موقعی که جوان بودم اصلاً فکرش را هم نکرده بودم که صاحب فرزند شوم.

آلیس شوارتزر: اکثراً گفته می‌شود که آدم بعدها، وقتی که خیلی دیر شده است، از گرفتن چنین تصمیم‌هایی پشیمان می‌شود. البته این مطلب را بیشتر در مورد زن‌ها می‌گویند. آیا در زندگی شما چنین لحظاتی وجود داشته است، سیمون؟
سیمون دوبووار: به هیچ وجه! هرگز از اینکه صاحب فرزندی نشده‌ام افسوس نخورده‌ام، چراکه من نه‌تنها در رابطه‌ام با سارتر، بلکه حتی با دیگر دوستان شانس زیادی آورده‌ام.
کاملاً برعکس، وقتی من رابطه زنان دیگری را که می‌شناسم با فرزندان‌شان و بیش از همه با دختران مشاهده می‌کنم می‌بینم که واقعاً چیز زشتی است و من از اینکه توانسته‌ام از آن برهم، خوشحالم.
آلیس شوارتزر: من از اینکه شما به همدیگر «شما» خطاب می‌کنیم متعجبم. شما هر دو ـ پنج سال پس از ماه مه ۱۹۶۸ ـ کم و بیش وابسته به جنبش انقلابی هستید و آن‌طور که در این جنبش مرسوم است در آن همه هم‌دیگر را «تو» خطاب می‌کنند. چرا شما یکدیگر را «شما» خطاب می‌کنید و اهمیت این کار برای شما در چیست، ژان پل سار
تر؟

ژان پل سارتر: خوب، این من نبوده‌ام که این کار را آغاز کرده است، این سیمون دوبووار است که به من «شما» می‌گوید، من هم ایرادی نگرفته‌ام و امروزه کاملاً به آن عادت کرده‌ام. من دیگر اصلاً نمی‌توانم به او «تو» بگویم ـ او بالاخره در این کار موفق شده است.
سیمون دوبووار: بله، برای من همیشه مشکل بوده است که به دیگران «تو» بگویم، نمی‌دانم چرا. با وجود این به پدر و مادرم «تو» می‌گویم و این خودش می‌توانسته امکان «تو» گفتن به دیگران را به من بدهد. بهترین دوست من «زازا» به همه دوستانش «تو» می‌گفت اما به من «شما»، چون من به او «شما» می‌گفتم.
امروزه به بهترین دوستم «سیلوی»، «شما» می‌گویم. من تقریباً به همه «شما» می‌گویم، غیر از یکی دو نفری که «تو» گفتن را به من تحمیل کرده‌اند.
و من به «سارتر» شما می‌گویم. البته بدیهی است که ما پس از ۱۹۶۸، پس از آن همه سال‌ها که عادت کرده بودیم، با گفتن «تو» به همدیگر، نمی‌توانستیم نقش یک انقلابی را بازی کنیم… .
آلیس شوارتزر: خط‌مشی زندگی شما چگونه است؟ برای مثال، آیا شما همیشه حقیقت را به همدیگر می‌گویید؟
ژان پل سارتر: احساس می‌کنم که من همیشه حقیقت را گفته‌ام، اما من این کار را خود به خود انجام داده‌ام. لازم نبوده است که از من در این مورد سؤالی شود.
البته آدم همیشه بلافاصله آن را نمی‌گوید، شاید هشت یا چهارده روز دیرتر بگوید، اما آدم بالاخره همه چیز را می‌گوید، لااقل من می‌گویم! و شما… .
سیمون دوبووار: من هم همین طور. اما فکر می‌کنم از این مطلب نمی‌شود قاعده‌ای درست کرد. برای ما عملاً این مسئله روشن بود، ما روشنفکریم و کاملاً دقیق می‌دانیم ـ همان‌طور که سارتر گفته است ـ که فرقی نمی‌کند اگر آدم حقیقت را امروز یا هشت روز دیرتر بگوید، یا اینکه در ابرازش پیش‌قدم باشد و از این قبیل… اما نمی‌شود به همه زوج‌ها توصیه کرد که همیشه حقیقت را با خشونت به همدیگر ابراز کنند.
گاهی اوقات حتی نوعی کاربرد حقیقت وجود دارد که به صورت اسلحه‌ای خشن در می‌آید ـ مردها اکثراً از آن استفاده می‌کنند. آنها نه‌تنها همسرشان را فریب می‌دهند، بلکه حتی از اینکه این مطلب را به آنها بگویند نیز لذت می‌برند، بیشتر از این برای آنکه از خودشان به سبب رابطه روشن‌شان با دیگران راضی باشند. من خیال ندارم برای کلمه «حقیقت» ارزش خاصی بتراشم، اگر آدم بتواند همه چیز را به خودش بگوید، سعادتی است اما این مسئله به تنهایی دارای ارزشی نیست.

آلیس شوارتزر: می‌خواهم از شما سؤالی بکنم که سطحی است اما به نظر من مهم می‌آید و آن هم درباره آن جنبه عملی زندگی شماست. اغلب بین زوج‌ها، مسئله پول نقش بزرگی بازی می‌کند. مسائل مادی نقش بسیار مهمی دارند. آیا پول بین شما نقشی داشته است؟
ژان پل سارتر: بین ما نه. منظور این است که برای هر یک از ما پول بسیار اهمیت داشته، برای هر دو ما، اغلب حتی برای هر دو ما با هم؛ زیرا آدم باید زندگی کند. اما برای ما هرگز مسئله‌ای نبوده و هیچ‌گاه بر رابطه‌مان تأثیری از خود بر جای نگذاشته. ما پول داشتیم، یا هر یک از ما که پول داشت آن را تقسیم می‌کرد. یا پول را قسمت می‌کردیم و یا جدا از هم بودیم.
سیمون دوبووار: زمانی که ما جوان بودیم، سارتر ارثیه بسیار کوچکی از مادربزرگش به ارث برده بود و من اصلاً دچار ناراحتی وجدان نبودم از اینکه آن را خرج کنم که هر دو ما بتوانیم سفر کنیم. ما هرگز قاعده به‌خصوص و سختی برای این کار نداشتیم. اوقاتی پیش می‌آمد که من مجبور بودم مستقیماً با پول سارتر زندگی کنم و این دوران دو سه سالی پس از جنگ بود؛ زیرا می‌خواستم نویسندگی کنم ـ فکر می‌کنم کتاب «جنس دیگر» بود. اگر در آن زمان شغلی هم برای خودم پیدا می‌کردم ـ زیرا از تدریس کناره‌گیری کرده بودم ـ قادر نبودم انجامش دهم و در آن زمان سارتر پول فراوانی داشت. این مسئله مرا ناراحت نمی‌کرد.
همین چند سال پیش بود که وضع مالی‌اش خراب شد و این بار من بودم که به دادش رسیدم. در این مورد ما مسئله‌ای نداریم. پول یکی مال دیگری هم هست، حتی اگر حساب و کتاب مالی ما جدا از هم باشد و نیازی هم به حساب پس دادن نباشد. من با پولم هر کاری مایل باشم می‌کنم و او هم همین طور اما به یک معنی هر دو پول یکی است.
آلیس شوارتزر: مایلم بار دیگر به اختصار به مسئله سکونت با هم اشاره کنم. شما تصمیم گرفته‌اید که با یکدیگر در محل مشترکی زندگی نکنید. آیا این نوع زندگی کردن فقط مختص کسانی نیست که برخوردار از امتیازات مادی هستند؟
ژان پل سارتر: فکر می‌کنم چرا.
سیمون دوبووار: البته ما خیلی ثروتمند نبودیم و هر کدام از ما حقوق معلمی می‌گرفت و می‌توانست مخارج یک محل سکونت در هتل را تأمین کند. اما اگر درآمد آدم خوب نباشد، بسیار مشکل است که آدم بتواند این همه مخارج را جبران کند. فکر جدا از هم زندگی کردن از آنجا به وجود آمد که ما هر دو نمی‌خواستیم خودمان را گرفتار یک خانه کرده باشیم. ما در هتل زندگی می‌کردیم.
من اصلاً نمی‌توانستم تصور داشتن یک آپارتمان را داشته باشم. در آن زمان ما نه‌تنها مایل نبودیم با هم زندگی کنیم بلکه اصولاً نمی‌خواستیم در جایی ساکن باشیم.
آلیس شوارتزر: اما زمانی بود که شما در یک هتل با هم زندگی می‌کردید؟
سیمون دوبووار: اوه، بله.
ژان پل سارتر: اوه، بله.
سیمون دوبووار: بله خیلی زیاد و تقریباً همیشه در همان هتل، گاهی در طبقات مختلف و گاه در دوانت‌های یک راهرو در همان هتل؛ اما با وجود این برخوردار از استقلال کامل بودیم.
آلیس شوارتزر: وقتی آدم چنین رابطه نزدیکی با کسی داشته باشد، متقابلاً یکدیگر را تحت تأثیر قرار می‌دهد. آیا می‌توانید، ژان پل سارتر، یا شما، سیمون، به من بگویید در چه مواردی بر یکدیگر تأثیر گذاشته‌اید؟
ژان پل سارتر: من می‌گویم که ما به طور کامل همدیگر را تحت تأثیر گرفته‌ایم.
سیمون دوبووار: برعکس، فکر می‌کنم اسمش را تأثیر نمی‌شود گذاشت بلکه باید به آن «اوسمز» (Osmose) گفت.
ژان پل سارتر: هر طور میل شماست. در مورد بعضی از سؤال‌ها مثلاً نه‌تنها در مورد سؤال‌های ادبی بلکه حتی در مورد مسائل زندگی نیز همیشه تصمیمی که ما با هم می‌گیریم شرط اصلی است و هر یک دیگری را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
سیمون دوبووار: بله، درست همین را من «اسمز» می‌نامم. تصمیم‌ها مشترکاً گرفته می‌شوند و فکرها تقریباً با هم توسعه و گسترش پیدا می‌کنند. به این ترتیب مواردی پیش می‌آید که سارتر مرا تحت تأثیر خود می‌گیرد. مثلاً او بیش از همه به فلسفه پرداخته و افکار فلسفی او را من پذیرفته‌ام. این تأثیرات از جانب او آمده است. چیزهای دیگر مربوط به خودم است. مثلاً نحوه خاص این‌گونه زندگی کردن و نحوه سفر کرد‌ن‌مان در این موارد پافشاری من مؤثر بوده است. مثلاً زمانی که ما پول نداشتیم و سفر برای‌مان مشکلاتی فراهم می‌کرد، تحت چنین شرایطی، سارتر با علاقه به سفر می‌رفت اما آن از خودگذشتگی‌ای که من از او انتظار داشتم ـ در هوای آزاد خوابیدن، پیاده رفتن و… ـ بر نمی‌آورد.
آلیس شوارتزر: معمولاً در چنین مواردی چگونه از خود عکس‌العمل نشان می‌دادید؟ به مقابله برمی‌خاستید؟
ژان پل سارتر: نه، من کاری را انجام می‌دادم که باید می‌کردم.
سیمون دوبووار: اوه، او روش کاملاً مخصوصی برای دفاع از خود داشت. او یا شیشه‌های کوچک و قرص‌هایش را همراه می‌برد و یا غیرقابل تحمل می‌شد… اما به طور کلی کاری را می‌کرد که باید بکند. و یک چیز دیگری هم بود که نباید آن را با نفوذ اشتباه گرفت. منظورم این عادت ما بود که هرچه را می‌نوشتیم به همدیگر نشان می‌دادیم. هرچه را که نوشته‌ام مورد انتقاد سارتر قرار گرفته است و تقریباً هرچه را که او نوشته است من با نظر انتقادی به آن نگاه کرده‌ام. و گاهی عقایدمان یکی نبوده است. در مورد بعضی از کتاب‌ها به من گفته است: فکر می‌کنم در این باره موفق نشوید. بهتر است کنارش بگذارید… اما من ادامه داده‌ام. و گاهی به او می‌گفتم معتقدم که شما بهتر است به ادبیات بپردازید تا به فلسفه ـ و این زمانی بود که من خیلی جوان بودم اما او به کار خودش ادامه داد. خدا را شکر! با وجود این اتحاد، هر یک از ما مستقل است.
آلیس شوارتزر: آیا امروز، پس از این تجربیات طولانی معتقدید که توانسته‌اید تا اندازه‌ای ـ و نمی‌گویم به طور کامل ـ خود را از چنگ روابط عادی بین مردم و زن و ایفای نقش متناسب با آن برهانید؟
سیمون دوبووار: فکر می‌کنم با این نحوه زندگی که ما انتخاب کرده‌ایم نیازی به آن نباشد که اغلب نقش مؤنث را بازی کنم. به خاطر می‌آورم که تنها یک بار من این نقش را بازی کردم؛ زمان جنگ بود و کسی بایستی دنبال خواروبار و بلیت مسافرت و غیره می‌رفت و کسی به پخت و پز می‌رسید. البته بدیهی است که این کار را من انجام می‌دادم نه سارتر؛ چراکه او به سبب مرد بودنش در این مورد به هیچ وجه قادر به کاری نبود. اما من اغلب با مردان بسیاری سروکار داشته‌ام، به‌خصوص با یکی از دوستان خیلی خوب، در این موارد این کارها را او انجام می‌داد؛ زیرا به طرز دیگری تربیت شده بود. کم و بیش پیش‌آهنگ بود و اغلب کارهای مالی را خودش انجام می‌داد. خانه‌داری را خودش می‌کرد و من اکثراً با او لوبیا پاک می‌کردم و به خرید می‌رفتم و از این قبیل کارها.
فکر نمی‌کنم که این حالت به رابطه من با سارتر بستگی داشت ـ چراکه او همین طور بود ـ بلکه بیشتر به سبب ناتوانی سارتر بود. اما این موضوع به سبب تربیت مردانه او بود که وی را از تمامی کارهای منزل دور نگه می‌داشت. فکر می‌کنم او فقط بلد است نیمرو درست کند.
ژان پل سارتر: بله، از همین قبیل.

آلیس شوارتزر: زنانی که دوست دارند زن را حداقل رهایی یافته ببینند، در کتاب خاطرات شما جملاتی یافته‌اند که باعث سرخوردگی‌شان شده است… مثلاً جایی که شما درباره رابطه‌تان با «اولگا» صحبت می‌کنید، چنین می‌نویسید: «من دلگیر شده بودم» یا «عصبی شده بودم» یا چیزهایی از این قبیل «اما سارتر او را خیلی دوست داشت و به این جهت سعی کردم مسائل را از دید او نگاه کنم؛ چراکه برایم سازش با سارتر در هر شرایطی بسیار مهم بود».
من خاطره دیگری هم درباره شما، ژان پل سارتر، موقعی که از جنگ باز می‌گشتید دارم که گفتید سیمون، حالا وقت سیاست بازی است. و شما نوشتید: «پس ما دست به سیاست بازی زدیم
سیمون دوبووار: فکر نمی‌کنم چنین چیزی گفته باشم چون من یک زنم. بسیاری از دوستان من که خیلی نگران و آشفته بودند و نمی‌دانستند چه کار باید بکنند، درست همان عکس العملی را داشتند که من داشتم و اجازه دادند که قانع‌شان کنند. این درست یکی از امتیازات اوست او همیشه متوجه امکانات است ـ که گاه غیرممکن می‌شوند، اما او همیشه امکاناتی دست و پا می‌کند. علاوه بر این نه‌تنها من بلکه تقریباً تمام دوستان جوان‌مان یا دوستان هم سن و سال ما دنباله‌رو او بودند.
قدرت تسلط و برتری او همانند کسی بود که در بازداشتگاه زندان باشد. بنابراین رابطه او چندان هم رابطه بین زن و مرد نبود. درباره جمله نخست من همیشه نیاز داشتم که در تمام موارد با سارتر دارای تفاهم باشم. آری؛ در مهم‌ترین مسائل، این برای من همیشه الزامی بود. نمی‌دانم آیا برای شما… .
ژان پل سارتر: برای من هم مطمئناً همین طور.
سیمون دوبووار: فکر نمی‌کنم که شما فاصله زیادی از ما گرفته بودید.
آلیس شوارتزر: آیا شما هم چنین جمله‌ای را می­گفتید؟
ژان پل سارتر: بله، مطمئناً.
آلیس شوارتزر: از دو سال پیش به این طرف شما، سیمون، کم و بیش با جنبش زنان پیوند داشته‌اید. بعداً درباره‌اش صحبت خواهیم کرد. الان می‌خواهم فرصت را مغتنم بشمارم و از شما، ژان پل سارتر، سؤال کنم: نظرتان درباره مبارزات مستقل آزادیخواهی زنان چیست؟
ژان پل سارتر: منظورتان از «مستقل» چیست؟
آلیس شوارتزر: مبارزه تشکیلات یا گروه‌های زنان بدون وجود مردان.
ژان پل سارتر: آنچه مربوط به رابطه بین زن و مرد می‌شود، با نظر سیمون دوبووار کاملاً موافقم. اما آنچه مربوط به تشکیلات بدون وجود مردان می‌شود اغلب از خودم سؤال کرده‌ام که آیا چنین چیزی ضروری است؟ در این لحظه نمی‌توانم درباره‌اش تصمیم بگیرم؛ زیرا می‌بینم که چنین مبارزه‌ای برای زنان ضروری است اما از خودم می‌پرسم آیا این روش مبارزه درست است، آیا شکل دیگری از مبارزه که مردان نیز در آن شرکت داشته باشند وجود ندارد؟
سیمون دوبووار: اما مردان هیچ‌گاه مانند زنان فکر نمی‌کنند.
ژان پل سارتر: شما همیشه این مطلب را به من گفته‌اید.
سیمون دوبووار: بله، دقیقاً.
ژان پل سارتر: شما باید اقرار کنید که در این مورد اعتمادی به من ندارید.
سیمون دوبووار: حتی شما که از نظر تئوری و ایدئولوژی کاملاً پیشرو رهایش Emanzipation زنان هستید؛ مع الوصف آنچه را که زنان ـ و من هم با آنها ـ تجربیات زنان می‌نامیم تأیید نمی‌کنید. مسائلی وجود دارد که شما نمی‌توانید درک کنید. «سیلوی» و من اکثراً به این سبب به شما اعتراض می‌کنیم؛ زیرا مسائلی وجود دارد که شما به سادگی نمی‌توانید درک کنید. مثلاً آنچه «آلیس» اخیراً در این مورد که دیگر به سبب مزاحمت‌های بسیار نمی‌تواند در خیابان‌های رم گردش کند گفته جزو تجربیات شما به عنوان یک مرد قرار ندارد. و موقعی که من این مطلب را برایتان تعریف کردم گفتید: «حرف‌هایی که شما برایم تعریف می‌کنید چندان به من ربط پیدا نمی‌کند؛ زیرا در مقابل زنان هرگز حالت تهاجمی نداشته‌ام.»
آلیس شوارتزر: ولی پاسخ شما مرتجعانه است. آیا ممکن است بگویید «وجود طبقه چندان هم بد نیست؛ زیرا من، ژان پل سارتر، هرگز به یک کارگر ستم روا نداشته‌ام؟»، شما هرگز جرئت ابراز چنین نظری را ندارید.
ژان پل سارتر: اما مثال شما درست با مسئله نمی‌خواند.
سیمون دوبووار: با وجود این چندان هم از مسئله دور نیست. حتی برای حسن‌نیت‌دارترین مرد هم مشکل است، به‌خصوص از نسل سارتر؛ زیرا من آدم‌های جوان‌تری را هم می‌شناسم، سی و پنج ساله‌هایی که در برابر حملات تهاجمی به طرزی حساس عکس‌العمل از خود نشان می‌دادند ـ که به زنان هم سن و سال خود رنج و ستمی روا شود.
اما فکر می‌کنم مطلب دیگری هم وجود دارد: زمانی که جوان بودم، هرگز مورد چنین حملاتی قرار نگرفتم. ظاهراً مردان تا اندازه‌ای تغییر کرده‌اند. فکر می‌کنم مسئله «رهایش» زنان باعث شده که مردان بیش از گذشته حالت خصمانه‌ای نسبت به زنان پیدا کنند و نسبت به زمان ما، تجاوزکارتر، مزاحم‌تر، طعنه‌زن‌تر و نفرت‌انگیزتر شده‌اند.
آلیس شوارتزر: ژان پل سارتر، شما گفته‌اید که در مورد مسائل زنان از نظر تئوری با سیمون دوبووار توافق دارید. بنابراین شما قبول دارید که نوعی استثمار خاص وجود دارد که از سوی نظام اجتماعی و مردان نسبت به زنان روا می‌شود. و اگر اشتباه نکنم، تئوری سیاسی و اعمال شما به استثمارکنندگان حق می‌دهد؛ منظور این است که شما هرگز به خودتان حق نمی‌دهید که برای یک کارگر تکلیف معین کنید که چگونه رفتاری داشته باشد یا چگونه باید به خود سازمان دهد. پس چطور ممکن است که مسئله زنان تا این اندازه برای شما بدیهی نیست.
ژان پل سارتر: ابتدا باید بگویم که سیمون در این مورد که من اصلاً فاقد این تجربه هستم که بدانم معنی تحقیر زن چیست؛ زیرا من مرد هستم، اغراق می‌کند. اما هر بار که زنان دور و بر من برایم تعریف می‌کنند که طی روز قربانی چنین تعقیب‌هایی شده‌اند، خلع سلاح می‌شوم. در این باره تجربه‌ای کسب کرده‌ام که برایم امکان داشته، تجربه شما را نمی‌توانم دقیقاً داشته باشم.
اما من تجربه انسانی را دارم که انسان‌های دیگر را دوست دارد و معتقد است که با آنها به طرز ناشایستی رفتار می‌شود. در این مورد کافی است. شما اصلاً چه می‌خواهید؟


آلیس شوارتزر: از پنج سال پیش به این طرف در امریکا و در دیگر کشورهای غربی زنانی هستند که در جنبش‌های انقلابی شرکت دارند و از تجربیات خود نتیجه‌گیری‌هایی می‌کنند؛ به عبارت دیگر زنانی هستند که در حضور مردان، حتی با حسن نیت‌ترین آنان (زیرا چنین مردانی وجود دارند) شجاعت خود را از دست می‌دهند: ساخت‌های (Structur) بسیار ظریفی از سیادت وجود دارد که باعث می‌شود زنان در حضور مردان نتوانند خود را از چنگ آنان برهانند. به این علت، بار دیگر تکرار می‌کنم، از اینکه شما تصور و پاسخ روشنی از این خواسته‌ها و حقوق زنان برای ایجاد یک گروه سیاسی ندارید، تعجب می‌کنم. این فقط یک دوره عبور از یک مرحله به مرحله دیگر است نه هدف نهایی.
ژان پل سارتر:
من بر این عقیده‌ام که زنان در عمل مورد تعقیب قرار می‌گیرند و مردها بزرگ‌ترین زحمت را به خود می‌دهند تا با آنان، همان‌طور که سیمون دوبووار توصیف کرده است، به عنوان جنس دیگر رفتار کنند. من تصدیق می‌کنم که چنین گروه‌هایی باید وجود داشته باشد. من فقط گفته‌ام به عقیده من این گروه‌ها که همیشه به تنهایی دور هم جمع می‌شوند، حق مطلب را درباره تنهایی زنان ادا نمی‌کنند. بایستی جلساتی تشکیل می‌شد که در آنها مردان نیز می‌توانستند شرکت داشته باشند. این یک مسئله خاصی است که به تمامی آنچه گفته شد بستگی ندارد.

منظورم این است که زنان در عمل ـ هر طور که میل شما باشد ـ استثمارشدگانی از نوع به‌خصوص هستند. این مسئله ربطی به کارگران ندارد و استثمار آنان هم شبیه استثمار کارگران نیست. کارگر به طرز خاصی استثمار می‌شود و زن به طریقه دیگری؛ حتی اگر آنها زن کارگر هم نباشند! نه شکل این استثمار با آن دیگری شبیه است و نه حد و مرز آن.
به این ترتیب است که من معتقدم رابطه بین زن و مرد و یا مرد و زن ـ هر طور که میل شماست ـ در عمل یک رابطه استثماری است. ولی من نمی‌دانم غیر از آنکه مسئله را به این شکل برملا کنم چه کاری ممکن است از دستم برآید.
سیمون دوبووار:
من ناچارم اضافه کنم که او تبلیغات خوبی نزد دوستانش در “Liberation” کرده است تا مثلاً آنها را قانع کند که زنان را در روزنامه‌های‌شان به کار بگمارند و نسبت به مسائل آنها دل‌سوزی کنند؛ به عنوان مثال این روزنامه‌ها درباره سقط جنین مطالب بسیار مفیدی چاپ کرده‌اند و او حتی تلاش کرده است که آنها را از تعصبات‌شان برهاند. او علیه تعصبات رفقای جوانش دست به مبارزه زد؛ زیرا قسمت اعظم آنها کم و بیش با تمام رادیکال بودن‌شان آدم‌های متعصبی هستند.
آلیس شوارتزر: بسیاری از مردم شما را به عنوان یار و همراه سارتر می‌شناسند اما از سارتر هرگز به عنوان یار و همراه سیمون نام برده نشده است. آیا این تبعیض در رابطه شما تأثیر نیافته است؟ آیا این مسئله دلگیرتان نکرده، آشفته‌تان نساخته، بر شما گران نیامده؟
سیمون دوبووار:
این مسئله به هیچ وجه بر رابطه من با سارتر تأثیری از خود بر جای نگذاشته است. این که تقصیر سارتر نیست. علاوه بر این مرا هم زیاد از کار باز نداشته است؛ زیرا با آنچه من نوشته‌ام توانسته‌ام تا اندازه‌ای توجه دیگران را به خودم جلب کنم و رابطه شخصی با زنان و یا خوانندگان برقرار نمایم.

بدیهی است گاهی اوقات وقتی در نقدی می‌خواندم که اگر من با سارتر روبه‌رو نمی‌شدم هرگز حتی یک سطر هم چیز نمی‌نوشتم؛ یا اینکه این سارتر بوده است که مسیر زندگی ادبی مرا تعیین کرده است؛ یا حتی ـ آن طور که معدودی گفته‌اند ـ سارتر تمامی کتاب‌های مرا نوشته است، البته ناراحت می‌شدم.
آلیس شوارتزر: شما، ژان پل سارتر، در مقابل این اتهامات چه عکس‌العملی داشته‌اید؟
ژان پل سارتر:
به نظرم مسخره می‌آمد. من هرگز به این گونه مطالب اعتراض نکرده‌ام؛ زیرا آنچه گفته شده شایعه‌ای بیش نبوده و واقعاً مقاله‌ای جدی در این باره ننوشته‌اند.

برای من شخصاً فرقی نمی‌کرد ـ نه به این سبب چون من مرد هستم و بر مردیت خود آگاه، بلکه به این علت چون آنچه گفته می‌شد شایعه بود و فاقد هر گونه اهمیت. این شایعه هرگز به عنوان یک دلهره یا تهدید بر رابطه ما سایه نینداخته است.

 

ترجمه: هوشنگ طاهری
منبع: ماهنامه ی سخن (به سردبیری پرویز خانلری)، دوره ی ۲۳، شماره ی ۱۲، صص۲۲-۶۰۹

  نظرات ()
وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱

 

این مطلب از جلد سوم کتاب خاطرات سیمون دوبوار  انتخاب و  مطابق سلیقه شخصی خلاصه  و باز نویسی شده است_ منصوره اشرافی

وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید!

قرار بود بعد از ظهر روز بعد، سارتر در جلسه ای که تحت نظارت یونسکو در سوربن برگزار می­شد درباره " مسولیت نویسنده" سخنرانی کند و هنوز هم متن  را آماده نکرده بود، به حساب خود قرار بود شب زود بخوابیم. اما الکل و موسیقی کولیها و مخصوصا تب و تاب بحثها موجب شد که در آن کافه به طور کامل وقت را از دست بدهیم.

کامو به موضوع مورد علاقه اش  یعنی" کاش انسان می توانست حقیقت را بنویسد" بر گشته بود. کوستلر با شنیدن آهنگ" چشمان سیاه" به اندوه فرو رفت و با لحنی اتهام آمیز به ما گفت: " وقتی از نظر سیاسی توافق وجود نداشته باشد، نمی توان دوست بود." و کینه هایش را نسبت به روسیه استالینی تکرار کرده و سارتر و کامو را متهم به هم پیمانی با آنها  می­کرد. کج خلق اش را جدی  نگرفتیم  در حالی که همچنان به تک گویی هایش مشغول بود. کامو، کوستلر، سارتر و من هر کدام با هیجانی ناشی از الکل  ساعتها  را صرف بحث و گفتگو کردیم.

 در ساعت چهار صبح، برای خوردن و نوشیدن به کافه دیگری رفتیم. کوستلر دیگر عصبی بود و سارتر با ظاهری خندان مرتب می­گفت، " فکرش را بکنید که چند ساعت دیگر درباره مسولیت نویسنده صحبت خواهم کرد."  کامو و من می خندیدیم.

 اما الکل همیشه مرا به گریه می انداخت و هنگامی که در سپیده دم خودم را با سارتر در خیابانهای پاریس دیدم، بر وضع غم انگیز بشری زار زار گریه کردم . آن هنگام که از روی رود خانه سن عبور می کردیم  آرنجها را روی نرده ها گذاشتم و گفتم، "  نمی فهم چرا نباید خودمان را به آب بیندازیم!" سارتر که  نیز به خاطر گریه من چند قطره ای اشک ریخته بود گفت، " بسیار خب . خودمان را بیندازیم!"

 حدود ساعت هشت صبح به خانه باز گشتیم . ساعت چهار بعد ازظهر بود که سارتر را دوباره دیدم. صورتش به طور کامل اشفته بود. دو ساعت  خوابیده بود و قرص های زیادی خورده بود تا بتواند خودش را برای سخنرانی اش آماده کند وقتی به آمفی تاتر مملو از جمعیت وارد شدیم به خود  می گفتم، " اگر اینها سارتر را در ساعت شش صبح دیده بودند، چه می گفتند."

 

  نظرات ()
شما دیگه چرا؟! نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٢۱

شما دیگه چرا؟!

بگذریم از اینکه مدتهاست می خواهم راجع بی انصافی ناشران عزیز مملکتمان بنویسم که دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده پیدا نکرده­اند و جبران وضعیت بد اقتصادیشان را سر نویسنده تلافی می کنند...  (حوصله بکنم حتما خواهم نوشت.)

 حوصله نوشتن این مطلب را هم نداشتم چرا که چندان با اهیمت نبود و نیست. اما جنبه خنده دار این قضیه، بالاخره به نوشتنش وادارم کرد و البته به همراهش تاسفی  از نحوه کار و تلاش آدمها در این مملکت گل و بلبل...

 اینکه در دنیای اینترنت به راحتی هر مطلبی را می توان از جایی بر داشت و در جایی دیگر گذاشت شکی نیست. سایتهای ادبی هم بهر حال از اینجا و آنجا برای سایتشان مطلب تهیه می کنند تا بتوانند خوانندگانشان را راضی نگه دارند. اما چیزی که در اینجا هست دقت و توجه لازم و کافی نسبت به  چگونگی تهیه خوراک لازم برای خواننده است.

اخیرا در سایت دیباچه مطلبی را خواندم با عنوان " روزی که کامو هم رفت" و بعد خنده ام گرفت از شیوه کار مسول محترمی که وظیفه تهیه این مطلب را بر عهده داشته . چرا که در زیر مطلب درج شده در سایت مربوطه نوشته: از کتاب خاطرات سیمون دوبوار . ولی بدون هیچ شک و شبهه ای زحمت این کار را به خود نداده و خیلی راحت و بی دغدغه  این نوشته را از   مطلبی که  سال گذشته در وبلاگم  قرار داده بودم با عنوان" روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار " عینا کپی کرده و در سایت مربوطه قرار داده  است و به تنها چیزی که توجه نداشته   این بوده که من این مطلب بر گرفته شده از کناب خاطرات سیمون دوبوار  ترجمه  قاسم صنعوی را، بنا بر سلیقه شخصی برخی از کلماتش  را  تغییر داده و حذف یا اضافه کرده  و نیز  به شیوه  دیگری نگاشتم. همچنین  املای برخی از حروف را نیز  بنا بر عادت همیشگی  غلط نوشته ! و  متاسفانه دقت کافی نداشتم تا  هنگام درج در وبلاگ تصحیحشان کنم.

 بنا براین از مسولان محترم برخی از صقحات ادبی سایتها تقاضا مندم وقتی مطلبی را از وبلاگی کپی پیست می کنند و در سایتشان می گذارند به این نکات ریز و دقیق  توجه داشته باشند تا خدای نکرده این امر مشتبه نشود که ایشان هیچگونه زحمتی بابت تهیه این مطلب و حتا تایپ مجددش نکشیده اند! تا مجبور نشویم بگوییم: شما دیگه چرا؟!

  نظرات ()
سیمون دوبوار، زنی که نمی خواست در سایه ی سارتر زندگی کند نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۱

سیمون دوبوار، زنی که نمی خواست در سایه ی سارتر زندگی کند

 

 امروز نهم ژانویه*  روزی که در آن سیمون دوبوار بدنیا آمد، است او  اینک صد و یک ساله شده .سیمون دوبوار مظهر روشن فکر ترین و آزاد اندیش ترین زن قرن بیستم بشمار می آید و نظراتی که در زمینه زنان و حقوق آنها ارایه داده  هنوز هم پس از گذشت نیم قرن از شاخص ترین و مترقی ترین و ارزشمند ترین نظریات محسوب می شود.

اگر از من پرسیده شود که ، دوست دارم به جای چه کسی باشم؟ پاسخ خواهم داد هیچکس . چرا که دوست دارم ، خودم باشم . اما اگر ناگزیر و مجبور به دادن پاسخ و انتخاب باشم، بی ترید خواهم گفت : سیمون دوبوار.

سیمون دو بوار می گوید « امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم

 

این  فیلسوف، نویسنده، و فمنیست  فرانسوی در یک خانواده ی  کاتولیک  بورژاوی فرانسوی به دنیا آمد از  کودکی تحت تعلیم دینی  و بورژوایی خانواده خود قرار گرفت. اما این تعلیم مانع از آن نمی شد که سیمون به کتابخانه پدرش برود و به طور پنهانی کتابهای ممنوع شده از خواندن  را بخواند.

 شیوه زتدگی سیمون دوبوار و دوستانش بیان گر سرگشتگی و عصیان نسل آگاهی در اروپا بود که او و سارتراز جمله نمایندگان آن محسوب می شوند. نسل عصیانگری که بسیاری از معادلات  و قواعداجتماعی را بر هم می زنندو برای آنها آزادی انسان مهم ترین وجه زندگی و تفکرشان بوده است .آنها از مفاهیم دیگری از قبیل عشق و اجبار و اختیار و مذهب تعبیر های متفاوتی ارایه می و این را از نظر نباید دور داشته باشیم که سیمون دوبوار در زمان خود پرچمدار در هم شکستن قوانین دست و پا گیر اجتماعی بود .

علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش برای خود زندگی مستقلی ترتیب داد و  تحصیلات خود را در دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه به پایان رساند و پس از آن به مدت زیادی در مدارس تدریس نمود. او همچنین  به تحصیل و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنت‌مارین و پس از آن فلسفه در سوربن پرداخت.  پس آزآن  در زمره گروه فلسفی  سارترو دوستانش قرار گرفت و نیز دوست نزدیک سارتر به شمار آمد .

اما ارتباط آن‌ها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، منجر به  ازدواج و گام نهادن  در مسیر اخلاق بورژوایی مرسوم نبود. آنها با مردود شمردن اخلاق و روال زندگی طبقه بورژوا  با یکدیگر روابطی آزاد را بر قرار کردند که در عین حفظ صداقت  نسبت به یکدیگر، می توانستن  با افراد دیگر نیز روابط جنسی یا احساسی عمیق و پایدار یا سست و ناپایدار داشته باشد.آنها بر خلاف این تصور غلط و مرسوم را که ازدواج و عشق را مترادف و هم معنی می دانست رد کردند.

انگلس در کتاب معروف خود در مورد خانواده نشان می دهد که خانواده به این شکل وجود نداشته است و خود خانواده تابعی از گذاره ای مستقل به نام "شیوه تولید" می باشد. خانواده زاده سرمایه داری است!

از نظر مارکسیست ها"خانواده اولین سلول جامعه بورژوازی است". خانواده تولید انسان را در جامعه بورژوایی بر عهده گرفته، و به انسانهایی که تولید می کند می آموزد که باید در خدمت سرمایه داری باشند. باید هویت انسانی خود را کنار بگذراند و در روزمرگی "مدرسه- کار- ازدواج- والد شدن" غرق شوند. کسی که بخواهد این روند را بشکند و مقابل خانواده و به تبع آن جامعه سرمایه مدار بایستد، پذیرفتنی نیست

 سیمون در کتاب خاطرات خود از روابط عاشقانه و عاطفی اش  با"نلسون آلگرن" و " کلودلانزمن"  می نویسد .

نلسون آلگرن نویسنده امریکایی از دوستان دوبوار بود که ارتباط با او منجر به ادوستی و عشق میان آنها گردید. مسافرت سیمون به امریکا و مدتی که در آنجا اقامت داشت از تاثیرگزارترین دوره های زندگیش  و بدست آوردن شناخت فراوانش از جامعه امریکا محسوب می شود . آلگرن از سیمون می خواهد که در امریکا بماند ولی او وطن خود فرانسه را ترجیح داده و به فرانسه باز می گردد.آشنایی با نلسون آلگرن یکی از مهم ترین انگیزه های نوشتن « جنس دوم» محسوب می شود. 

 بعدها نیز آشنایی سیمون دوبوار چهل و چهار ساله با لانزمن نویسنده و روزنامه نگار جوان یهودی ای فرانسوی بود که در شمار دوستان سارتر و سیمون دوبوار به شمار می آمد . او هجده سال از سیمون کوچکتر بود، ولی با این تفاصیل دوستی و ارتباط عمیق و عاشقانه ای بین آنها بوجود آمده بود که سالهای زیادی دوام یافت و پس از آن نیز تا آخر عمر همچنان صمیمت این ارتباط حفظ شد. او از طریق لانزمن با افکار و آرمان های یهودیان مترقی  آشنایی نزدیکی پیدا می کند.

   بووار را مادر فمنیسمِ  می شناسند. او معتقد است که یک انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود.  مهم ترین  اثر او  در  ارتباط  با مسایل مربوط به زنان با عنوان " جنس دوم"(Le Deuxième Sexe) نوشته شده در سال ١٩۴٩است .

  این کتاب به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده است می‌پردازد. تاریخ انتشار جنس دوم تقریباً بین موج اول و دوم فمینیسم است. جنس دوم کتابی جنجال برانگیز بود و انتشار آن موجی از اعتراض ها، مخالفت ها و تهمت ها را به دنبال داشت و به طرز وحشیانه‌ای مورد حمله مطبوعات قرار گرفت و تا مدت‌ها در لیست کتاب‌های ممنوع بود. انتشار "جنس دوم" خشم  و واکنش های منفی گروهی از مردان را نیز در پی داشت سیمون دوبوار می گوید: " شدت این عکس العملها و کوته بینی ها مرا شگفت زده کرد."  کتاب مشتمل بر دو بخش است؛ بخش اول به تشریح و تحلیل پدرسالاری می‌پردازد و بخش دوم به بررسی تجارب ویژه زندگی زنان.

  در دورانی که فیلسوف بزرگ قرن ۱۹ (نیچه ) این چنین در مورد زنان نوشته است: 

(...زنان این همه دلیل برای سر افکندگی دارند؛به خاطر این همه خرده بینی بی معنا؛این همه سطحی گری  و خانم معلم بازی و گستاخی حقیر و ولنگاری حقیر وجسارت حقیر که در وجودشان نهفته است ـ فقط بررسی رفتار او با کودکان کافی است!ـ و تا کنون ترس از مرد اینها همه را از ریشه بخوبی خفه و مهار کرده بوده است

امان از روزی که دراز نفسی جاودانه در زن ــ که از آن بهره ها داردــ رخصت یابد که پا به میان معرکه بگذاردروزی که او از بیخ و بن آغاز به از یاد بردن زیرکی و هنر خویش کند ــیعنی دلبری و بازیگری و سهل انگاری و سبک کردن و سبک گرفتن کارها؛روزی که از بیخ وبن آغاز به از یاد بردن استعداد ظریف خویش برای هوسبازیهای لذتبخش کند!...

زن را با حقیت چه کار!از ازل چیزی غریبتر و دل آزار تر و دشمن خو تر از حقیقت برای زن نبوده است ــ هنر بزرگ او دروغگویی است ؛و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی. بیایید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین  هنر و همین غریزه را در زن دوست می داریم و ارج می نهیم ــمایی که کار و بار دشواری داریم و برای سبک کردن خویش نیاز به آمیزش با موجوداتی داریم که در زیر دستان و نگاهها و حماقتهای ظریفشان ؛جدیت و گرانی و ژرفی ما جنون آسا به نظرمان آید...)

 بووار دلیل می‌آورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شده‌اند. در کتاب جنس دوم بووار می‌گوید که این طرز فکر با ادعای این‌که زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیش‌روی زنان را گرفته است. به‌عقیدهٔ وی برای آن‌که فمینیسم بتواند به‌جلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در این‌صورت زنان درست به‌اندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.

 سیمون دوبوار از سال ۱۹۶۸ علاوه بر نوشتن به عرصه مبارزات اجتماعی برای حقوق زنان نیز وارد شد.  او در فعالیتهایی برای بدست آوردن حق سقط جنین و به وجود آمدن امکانات و شرایط مناسب  در این راستا ، ایجاد امکانات و حمایت از مادران مجرد، افشای تجاوز،  مبارزه با ختنه زنان،وجلو گیری ازخشونت علیه زنان حضور داشت.

.سیمون دوبووار، در 14 آوریل سال 1986 ، در سن هفتاد و هشت سالگی درگذشت.در آخر عمر گفت اگر امروز بخواهم خود را توصیف می کنم می گویم: « سیمون دوبووار هستم؛ یک زن، فمینیست، فیلسوف، رمان نویس و فعال سیاسی

 منصوره اشرافی

* این مطلب در تاریخ ٢٠ دیماه ١٣٨٧ نوشته شده است.

  نظرات ()
وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٤

 

وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید!

قرار بود بعد از ظهر روز بعد، سارتر در جلسه ای که تحت نظارت یونسکو در سوربن برگزار می­شد درباره " مسولیت نویسنده" سخنرانی کند و هنوز هم متن  را آماده نکرده بود، به حساب خود قرار بود شب زود بخوابیم. اما الکل و موسیقی کولیها و مخصوصا تب و تاب بحثها موجب شد که در آن کافه به طور کامل وقت را از دست بدهیم.

کامو به موضوع مورد علاقه اش  یعنی" کاش انسان می توانست حقیقت را بنویسد" بر گشته بود. کوستلر با شنیدن آهنگ" چشمان سیاه" به اندوه فرو رفت و با لحنی اتهام آمیز به ما گفت: " وقتی از نظر سیاسی توافق وجود نداشته باشد، نمی توان دوست بود." و کینه هایش را نسبت به روسیه استالینی تکرار کرده و سارتر و کامو را متهم به هم پیمانی با آنها  می­کرد. کج خلق اش را جدی  نگرفتیم  در حالی که همچنان به تک گویی هایش مشغول بود. کامو، کوستلر، سارتر و من هر کدام با هیجانی ناشی از الکل  ساعتها  را صرف بحث و گفتگو کردیم.

 در ساعت چهار صبح، برای خوردن و نوشیدن به کافه دیگری رفتیم. کوستلر دیگر عصبی بود و سارتر با ظاهری خندان مرتب می­گفت، " فکرش را بکنید که چند ساعت دیگر درباره مسولیت نویسنده صحبت خواهم کرد."  کامو و من می خندیدیم.

 اما الکل همیشه مرا به گریه می انداخت و هنگامی که در سپیده دم خودم را با سارتر در خیابانهای پاریس دیدم، بر وضع غم انگیز بشری زار زار گریه کردم . آن هنگام که از روی رود خانه سن عبور می کردیم  آرنجها را روی نرده ها گذاشتم و گفتم، "  نمی فهم چرا نباید خودمان را به آب بیندازیم!" سارتر که  نیز به خاطر گریه من چند قطره ای اشک ریخته بود گفت، " بسیار خب . خودمان را بیندازیم!"

 حدود ساعت هشت صبح به خانه باز گشتیم . ساعت چهار بعد ازظهر بود که سارتر را دوباره دیدم. صورتش به طور کامل اشفته بود. دو ساعت  خوابیده بود و قرص های زیادی خورده بود تا بتواند خودش را برای سخنرانی اش آماده کند وقتی به آمفی تاتر مملو از جمعیت وارد شدیم به خود  می گفتم، " اگر اینها سارتر را در ساعت شش صبح دیده بودند، چه می گفتند."

این مطلب از جلد سوم کتاب خاطرات سیمون دوبوار  انتخاب و  مطابق سلیقه شخصی خلاصه  و باز نویسی شده است

  نظرات ()
روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٠

صبحگاهی که آلبر کامو آن را ندید

 روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار

ژانویه 1960

در یکی از بعدازظهرهای ژانویه در خانه سارتر تنها بودم که تلفن زنگ زد."لانزمن" به من خبر داد، "کامو" بر اثر تصادف اتومبیل کشته شده است. به همراه دوستی از جنوب بر می گشته به درخت چناری خورده و کامو در دم جان سپرده است.

گوشی را گذاشتم. راه گلویم بند آمده بود، لبهایم می لرزید به خود گفتم، گریه نخواهم کرد او دیگر برایم چیزی نبود.

سراپا کنار پنجره ماندم و شب را که به روی"سن زرمن دپره" فرو می افتاد تماشا کردم. ناتوان تر از ان بودم که خود را آرام کنم و نیز ناتوانتر از ان بودم که در اندوهی عمیق فرو روم. سارتر نیز متاثر شد و تمام شب به اتفاق " بوست" از کامو صحبت کردیم. پیش از خواب قرص"بلادنال" خوردم. از  وقتی که سارتر معالجه شده بود دیگر از این دارو استفاده نمی کردم.

 باید به خواب می رفتم اما چشمهایم به روی هم نمی رفت. بر خاستم . سرسری لباس پوشیدم  بیرون رفتم و در دل شب به قدم زدن پرداختم. تاسف مرد پنجاه ساله را نمی خوردم، تاسف این درستکار بی عدالت دارای تکبر آمیخته به بد گمانی و به شدت پنهان شده  در پس نقاب را که رضایتش به جنایت های فرانسه او را از قلبم زدوده بود، نداشتم.

تاسف یار و همراه سالهای امید را داشتم که چهره بی نقابش آنقدر خوب می خندید و لبخند می زد. تاسف نویسنده جوان جاه طلبی را داشتم که دیوانه زندگی، لذتهایش، پیروزی هایش، رفاقت، دوستی، عشق و سعادت بود. دیروز برایش بیش از پریروز حقیقت نداشت. کامو به صورتی که دوستش داشتم در دل شب آشکار می شد. در یک لحظه باز یافته و باز به نحوی دردناک نابود می شد. همواره هنگامی که مردی می میرد،  کودکی، نوجوانی، و جوانی نیز همراه با او جان می سپارند . هر کس بر انکه عزیز ش بوده می گرید.

بارانی سرد و ریز می بارید. در پناه درها ، ولگردهایی افسرده از سرما خود را جمع کرده بودند و خوابیده بودند. همه چیز قلبم را پاره می کرد. این بی نوایی این بدبختی این شهر  دنیا زندگی و مرگ.

وقتی بیدار شدم فکر کردم، دیگر این صبح را نمی بیند. نخستین بار نبود که این را با خود می گفتم، ولی هر بار نخستین بار بود." کایات" آمد به خاطر می آورم درباره سناریو بحث کردیم . این گفتگو فقط شبیه گفتگو بود. کامو به جای آنکه دنیا را ترک کند، بر اثر شدت حادثه ای که بر او فرود آمده بود مرکز دنیا شده بودو من دیگر جز با دیدگان خاموش او نمی دیدم. به جانب او شتافته بودم جایی که در آن چیزی وجود ندارد و من ابلهانه و اندوهگین چیزهایی را که همچنان وجود داشتند در حالی که خودم در آنها دیگر چیزی نبودم، تصدیق می کردم. تمام روز در کنار تجربه غیر ممکن تلو تلو خوردم. آن سوی نیستی خودم را لمس می کردم.

آن شب برنامه ام این بود که به تماشای " همشهری کین" بروم. پیش از وقت به سینما رسیدم و در کافه مجاور در خیابان اپرا نشستم. مردم بی اعتنا به عنوان درشت صفحه اول و عکسی که کورم می کرد روزنامه می خواندند. به زنی می اندیشیدم که کامو را دوست داشت  و به عذابی ناشی از دیدار این چهره همگانی نقش بسته در هر گوشه خیابان. چهره ای که به نظر می رسید همان قدر به همه تعلق دارد که به این زن. ولی دیگر دهانی ندارد که عکس این مطلب را به او بگوید.

شیپورهایی که نومیدی نهان انسان را در ددل  باد می گسترانند به نظرم بی نهایت تصنعی بودند." میشل گالیمار" به شدت زخمی شده بود . او در جشن های 1944 و 1945 ما حضور داشت . میشل هم در گذشت. " ویان" ، " کامو"، "میشل" . سلسله مرگها آغاز شده بودند و تا مرگ خودمن هم که دیر یا زود به اجبار فرا می رسد ادامه می یابد.*

 ____________

 توضیح _ آلبر کامو نویسنده نامدار فرانسوی که از دوستان نزدیک ژان پل سارتر و سیمون دوبوار بشمار می رفت بعدها بر اثر اختلاف عقیده در برخی از مسایل  از آنها کناره گرفت و به تدریج ارتباطش با آنها کمرنگ شد. کامو ایده آلیست اخلاق گراو ضد کمونیست بود .

 

*گرفته شده از کتاب خاطرات سیمون دوبوار  ترجمه قاسم صنعوی به همراه اندکی تغییرات در کلمات و شیوه نگارششان بنا بر سلیقه شخصی

  نظرات ()
سارتر روی بیست و شش میلیون فرانک تف می اندازد نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢۳

 متن زیر   از  کتاب  خاطرات سیمون دوبوار است  که در آن پاره ای حذف  و ویرایش  انجام داده ام   . منصوره اشرافی

 

-----------------

سارتر روی بیست و شش میلیون فرانک تف می اندازد

در اوایل پاییز 1964 یک فیلسوف ایتالیایی  به نام "پچه" که سارتر اغلب با او به بحث پرداخته بود نامه ای برای سارتر فرستاد و از او خواست که متن سخنرانی  اش را که به مناسبت جایزه نوبل خواهد بود در اختیارش بگذارد. بنا براین صحبت از این بود که در این سال جایزه به سارتر داده شود؟ با خبر شدیم که بله.

او تمایل به رد کردن آن جایزه داشت و من هم تشویقش کردم. دوستانی مسن تر او را ملزم به قبول آن می کردند ولی دانشجویانی که من موضوع را با آنها در میان گذاشتم از جا پریدند. اگر سارتر اجازه می داد این تاج بر سرش گذاشته شود جوانها دچار سر خوردگی شدیدی می شدند.

 سارتر تصمیم خود را گرفته بود. او از افتخارها هراسی غرور آلود داشت . او در نظر نداشت که به استکهلم برود و دلقک بازی  در بیاورد. این اعضای فرهنگستان که به خود اجازه می دادند او را بر گزینند چه کسانمی بودند؟ انتخابهای آنها رنگی سیاسی داشت. هرگز به یک نفر کمونیست جایزه داده نشده بود. سارتر اگر کمونیست بود احتمالن آن را می پذیرفت برای اینکه فرهنگستان سوئد با تصمیم خود بی طرفی اش را ثابت می کرد. اما سارتر کمونیست نبود. و دادن جایزه به او به معنای آن نبود که موضع گیری سیاسی او را پذیرفته اند بلکه آن مواضع را نادیده گرفته اند.

او قصد نداشت بگذارد که او را در اختیار بگیرند و نامه ای فرستاد که در آند خیلی مودبانه از اعضای فرهنگستان خواهش کرد جایزه ای را که او خود را  ناگزیر به رد کردن ان می داند به او ندهند.

 فرهنگستان اعتنایی نکرد . روزی در رستورانی نزدیک محل زندگی من نهار می خوردیم که  روزنامه نگاری که احتمالن در کمین ما بود ما را از برنده شدن سارتر برای جایزه نوبل با خبر کرد. سارتر تصمیم گرفت که در مورد خودداری اش از گرفت جایزه به روزنامه نگاری سوئدی که به وساطت " کلود گالیمار" با او در مرکور دو فرانس ملاقات کرد توضیح بدهد . در این بیانیه که در استکهلم بوسیله نماینده ناشرش خوانده شد و در روزنامه های بسیاری به چاپ رسید سارتر یادآوری کرد که پیوسته تشخص های رسمی را رد کرده است زیرا اعتقاد دارد که نویسنده نباید بگذارد که به یک نهاد تبدیل شود.

 از طرفی او اظهار تاسف می کرد که جایزه نوبل به نویسندگان غربی یا متمردین بلوک شرق اختصاص یافته است.( سارتر تصریح می کرد که نوبل را به پاسترناک داده اند نه به شولوخوف.)

سارتر می خواست تا وقتی که متن اش به فرهنگستان سوئد نرسیده با مطبوعات صحبت نکند. او 5 ساعت به ناچار در خانه من ماند و مادرش خبر داد که انبوهی از روزنامه نگاران جلوی در خانه سارتر منتظر او هستند. بعضی از روزنامه نگاران حدس زده بو.دند که سارتر به خانه من پناه آورده استو تا ساعت دو نیمه شب زنگ خانه ام را می زدند. سارتر برای اینکه راحت شود از خانه ام بیرون رفت و اجازه داد که از او عکس بگیرند ولی جز چند کلمه بر زبان نیاورد.

 صبح به محض بیدار شدن در خیابان عکاس ها و یک اتوموبیل تلویزیون را دیدم. سارتر به محض بیرون آمدن از خانه ام گرفتار شد. و افراد جمع شده او را تا خانه اش بدرقه کردند .وقتی جلوی در خانه اش رسید بالاخره گفت : " میل ندارم مدفون شوم"

بعد از ظهر کالباس فروشی نزدیک خانه ام با رقت گفت: بیچاره آقای سارتر! دوسال پیش سازمان ارتش سری بود! حالا هم نوبل! هیچوقت او را راحت نمی گذارند.

طبعن مطبوعات سارتر را متهم کردند که همه ماجرا را به خاطر علاقه به تبلیغات سر هم کرده است. آنها این فکر را القا کردند که سارتر از این جهت جایزه را رد کرده است که به کامو قبل از او داده شده بود، یا اینکه به خاطر حسادت من بوده . بایستی او خیلی پولدار باشد که روی بیست و شش میلیون فرانک تف بیندازد.

 موضوعی که او را بیشتر عصبانی می کرد وجود افرادی بود که از او می خواستند پول را بگیرد وقسمتی یا همه و یا حتا کمی بیش از آن را به آنها بده دتا آنها از آن برای حمایت از حیوانات، برای نجات نوعی درختان ، برای تعمیر یک مزرعه، برای رفتن به یک سفر استفاده کنند. آنها تمام اصول سرمایه داری را می پذیرفتند، نه دارایی های بزگ مستقر آنها را می آزرد و نه اینکه " موریاک" پول جایزه را صرف ساختن حمامی برای خودش بکند. اما اینکه سارتر چنین مبلغی را خوار بشمارد سبب سر خوردگی آنها شد.

نقل مطلب به صورت آزاد  و ویرایش شده  از کتاب خاطرات سیمون دوبوار جلد  چهارم

  نظرات ()
سیمون دوبوار، زنی که نمی خواست در سایه ی سارتر زندگی کند نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٠

 

سیمون دوبوار، زنی که نمی خواست در سایه ی سارتر زندگی کند

 

 امروز نهم ژانویه  روزی که در آن سیمون دوبوار بدنیا آمد است او  اینک صد و یک ساله شده .سیمون دوبوار مظهر روشن فکر ترین و آزاد اندیش ترین زن قرن بیستم بشمار می آید و نظراتی که در زمینه زنان و حقوق آنها ارایه داده  هنوز هم پس از گذشت نیم قرن از شاخص ترین و مترقی ترین و ارزشمند ترین نظریات محسوب می شود.

اگر از من پرسیده شود که ، دوست دارم به جای چه کسی باشم؟ پاسخ خواهم داد هیچکس . چرا که دوست دارم ، خودم باشم . اما اگر ناگزیر و مجبور به دادن پاسخ و انتخاب باشم، بی ترید خواهم گفت : سیمون دوبوار.

سیمون دو بوار می گوید « امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم

 

این  فیلسوف، نویسنده، و فمنیست  فرانسوی در یک خانواده ی  کاتولیک  بورژاوی فرانسوی به دنیا آمد از  کودکی تحت تعلیم دینی  و بورژوایی خانواده خود قرار گرفت. اما این تعلیم مانع از آن نمی شد که سیمون به کتابخانه پدرش برود و به طور پنهانی کتابهای ممنوع شده از خواندن  را بخواند.

 شیوه زتدگی سیمون دوبوار و دوستانش بیان گر سرگشتگی و عصیان نسل آگاهی در اروپا بود که او و سارتراز جمله نمایندگان آن محسوب می شوند. نسل عصیانگری که بسیاری از معادلات  و قواعداجتماعی را بر هم می زنندو برای آنها آزادی انسان مهم ترین وجه زندگی و تفکرشان بوده است .آنها از مفاهیم دیگری از قبیل عشق و اجبار و اختیار و مذهب تعبیر های متفاوتی ارایه می و این را از نظر نباید دور داشته باشیم که سیمون دوبوار در زمان خود پرچمدار در هم شکستن قوانین دست و پا گیر اجتماعی بود .

علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش برای خود زندگی مستقلی ترتیب داد و  تحصیلات خود را در دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه به پایان رساند و پس از آن به مدت زیادی در مدارس تدریس نمود. او همچنین  به تحصیل و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنت‌مارین و پس از آن فلسفه در سوربن پرداخت.  پس آزآن  در زمره گروه فلسفی  سارترو دوستانش قرار گرفت و نیز دوست نزدیک سارتر به شمار آمد .

اما ارتباط آن‌ها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، منجر به  ازدواج و گام نهادن  در مسیر اخلاق بورژوایی مرسوم نبود. آنها با مردود شمردن اخلاق و روال زندگی طبقه بورژوا  با یکدیگر روابطی آزاد را بر قرار کردند که در عین حفظ صداقت  نسبت به یکدیگر، می توانستن  با افراد دیگر نیز روابط جنسی یا احساسی عمیق و پایدار یا سست و ناپایدار داشته باشد.آنها بر خلاف این تصور غلط و مرسوم را که ازدواج و عشق را مترادف و هم معنی می دانست رد کردند.

انگلس در کتاب معروف خود در مورد خانواده نشان می دهد که خانواده به این شکل وجود نداشته است و خود خانواده تابعی از گذاره ای مستقل به نام "شیوه تولید" می باشد. خانواده زاده سرمایه داری است!

از نظر مارکسیست ها"خانواده اولین سلول جامعه بورژوازی است". خانواده تولید انسان را در جامعه بورژوایی بر عهده گرفته، و به انسانهایی که تولید می کند می آموزد که باید در خدمت سرمایه داری باشند. باید هویت انسانی خود را کنار بگذراند و در روزمرگی "مدرسه- کار- ازدواج- والد شدن" غرق شوند. کسی که بخواهد این روند را بشکند و مقابل خانواده و به تبع آن جامعه سرمایه مدار بایستد، پذیرفتنی نیست

 سیمون در کتاب خاطرات خود از روابط عاشقانه و عاطفی اش  با"نلسون آلگرن" و " کلودلانزمن"  می نویسد .

نلسون آلگرن نویسنده امریکایی از دوستان دوبوار بود که ارتباط با او منجر به ادوستی و عشق میان آنها گردید. مسافرت سیمون به امریکا و مدتی که در آنجا اقامت داشت از تاثیرگزارترین دوره های زندگیش  و بدست آوردن شناخت فراوانش از جامعه امریکا محسوب می شود . آلگرن از سیمون می خواهد که در امریکا بماند ولی او وطن خود فرانسه را ترجیح داده و به فرانسه باز می گردد.آشنایی با نلسون آلگرن یکی از مهم ترین انگیزه های نوشتن « جنس دوم» محسوب می شود. 

 بعدها نیز آشنایی سیمون دوبوار چهل و چهار ساله با لانزمن نویسنده و روزنامه نگار جوان یهودی ای فرانسوی بود که در شمار دوستان سارتر و سیمون دوبوار به شمار می آمد . او هجده سال از سیمون کوچکتر بود، ولی با این تفاصیل دوستی و ارتباط عمیق و عاشقانه ای بین آنها بوجود آمده بود که سالهای زیادی دوام یافت و پس از آن نیز تا آخر عمر همچنان صمیمت این ارتباط حفظ شد. او از طریق لانزمن با افکار و آرمان های یهودیان مترقی  آشنایی نزدیکی پیدا می کند.

   بووار را مادر فمنیسمِ  می شناسند. او معتقد است که یک انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود.  مهم ترین  اثر او  در  ارتباط  با مسایل مربوط به زنان با عنوان " جنس دوم"(Le Deuxième Sexe) نوشته شده در سال ١٩۴٩است .

  این کتاب به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده است می‌پردازد. تاریخ انتشار جنس دوم تقریباً بین موج اول و دوم فمینیسم است. جنس دوم کتابی جنجال برانگیز بود و انتشار آن موجی از اعتراض ها، مخالفت ها و تهمت ها را به دنبال داشت و به طرز وحشیانه‌ای مورد حمله مطبوعات قرار گرفت و تا مدت‌ها در لیست کتاب‌های ممنوع بود. انتشار "جنس دوم" خشم  و واکنش های منفی گروهی از مردان را نیز در پی داشت سیمون دوبوار می گوید: " شدت این عکس العملها و کوته بینی ها مرا شگفت زده کرد."  کتاب مشتمل بر دو بخش است؛ بخش اول به تشریح و تحلیل پدرسالاری می‌پردازد و بخش دوم به بررسی تجارب ویژه زندگی زنان.

  در دورانی که فیلسوف بزرگ قرن ۱۹ (نیچه ) این چنین در مورد زنان نوشته است: 

(...زنان این همه دلیل برای سر افکندگی دارند؛به خاطر این همه خرده بینی بی معنا؛این همه سطحی گری  و خانم معلم بازی و گستاخی حقیر و ولنگاری حقیر وجسارت حقیر که در وجودشان نهفته است ـ فقط بررسی رفتار او با کودکان کافی است!ـ و تا کنون ترس از مرد اینها همه را از ریشه بخوبی خفه و مهار کرده بوده است

امان از روزی که دراز نفسی جاودانه در زن ــ که از آن بهره ها داردــ رخصت یابد که پا به میان معرکه بگذاردروزی که او از بیخ و بن آغاز به از یاد بردن زیرکی و هنر خویش کند ــیعنی دلبری و بازیگری و سهل انگاری و سبک کردن و سبک گرفتن کارها؛روزی که از بیخ وبن آغاز به از یاد بردن استعداد ظریف خویش برای هوسبازیهای لذتبخش کند!...

زن را با حقیت چه کار!از ازل چیزی غریبتر و دل آزار تر و دشمن خو تر از حقیقت برای زن نبوده است ــ هنر بزرگ او دروغگویی است ؛و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی. بیایید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین  هنر و همین غریزه را در زن دوست می داریم و ارج می نهیم ــمایی که کار و بار دشواری داریم و برای سبک کردن خویش نیاز به آمیزش با موجوداتی داریم که در زیر دستان و نگاهها و حماقتهای ظریفشان ؛جدیت و گرانی و ژرفی ما جنون آسا به نظرمان آید...)

 بووار دلیل می‌آورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شده‌اند. در کتاب جنس دوم بووار می‌گوید که این طرز فکر با ادعای این‌که زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیش‌روی زنان را گرفته است. به‌عقیدهٔ وی برای آن‌که فمینیسم بتواند به‌جلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در این‌صورت زنان درست به‌اندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.

 سیمون دوبوار از سال ۱۹۶۸ علاوه بر نوشتن به عرصه مبارزات اجتماعی برای حقوق زنان نیز وارد شد.  او در فعالیتهایی برای بدست آوردن حق سقط جنین و به وجود آمدن امکانات و شرایط مناسب  در این راستا ، ایجاد امکانات و حمایت از مادران مجرد، افشای تجاوز،  مبارزه با ختنه زنان،وجلو گیری ازخشونت علیه زنان حضور داشت.

.سیمون دوبووار، در 14 آوریل سال 1986 ، در سن هفتاد و هشت سالگی درگذشت.در آخر عمر گفت اگر امروز بخواهم خود را توصیف می کنم می گویم: « سیمون دوبووار هستم؛ یک زن، فمینیست، فیلسوف، رمان نویس و فعال سیاسی

 منصوره اشرافی

  نظرات ()
یاداشتی بر یک صد سالگی سیمون دوبوار نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٩

یاداشتی بریک صد سالگی سیمون دوبوار

                       19 دیماه 1386

 

 

اگر از من پرسیده شود که ، دوست دارم به جای چه کسی باشم؟ پاسخ خواهم داد هیچکس . چرا که دوست دارم ، خودم باشم . اما اگر ناگزیر و مجبور به دادن پاسخی باشم، بی ترید خواهم گفت : سیمون دوبوار.

سیمون دوبوار مظهر روشن فکر ترین و آزاد اندیش ترین زن قرن بیستم بشمار می آید و نظراتی که در زمینه زنان و حقوق آنها ارایه داده است هنوز هم پس از گذشت نیم قرن از شاخص ترین و مترقی ترین و ارزشمند ترین نظریات محسوب می شود.

او می گوید: « امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم.»

 

سیمون دوبووار (Simone De Beauvoir) فیلسوف، نویسنده، و فمینیست فرانسوی در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانواده‌ای بورژوا و کاتولیک  به دنیا آمد او و خواهرش از همان کودکی تحت تعالیم مذهبی و بورژوایی خانواده خود قرار گرفتند. اما این تعالیم مانع از آن نمی شد که سیمون به کتابخانه پدرش برود و مخفیانه کتابهایی را که خواندنش برایش ممنوع شده بود را بخواند.

 

شیوه زتدگی سیمون دوبوار و دوستانش بیان گر سرگشتگی و عصیان نسل آگاهی در اروپا بود که او و سارتراز جمله نمایندگان آن محسوب می شوند. نسل عصیانگری که بسیاری از معادلات  و قواعداجتماعی را بر هم می زنندو برای آنها آزادی انسان مهم ترین وجه زندگی و تفکرشان بوده است .آنها از مفاهیم دیگری از قبیل عشق و اجبار و اختیار و مذهب تعبیر های متفاوتی ارایه می و این را از نظر نباید دور داشته باشیم که سیمون دوبوار در زمان خود پرچمدار در هم شکستن قوانین دست و پا گیر اجتماعی بود .

 

او علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش برای خود زندگی مستقلی ترتیب داد و  تحصیلات خود را در دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه به پایان رساند و پس آزآن به مدت زیادی در مدارس تدریس نمود. او همچنین  به تحصیل و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنت‌مارین و پس از آن فلسفه در سوربن پرداخت.  پس آزآن او در زمره حلقهٔ فلسفی ژان پل سارتر  و دوستانش قرار گرفت و همچنین دوست نزدیک سارتر به شمار آمد .

اما ارتباط آن‌ها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، منجر به  ازدواج و گام نهادن  در مسیر اخلاق بورژوایی مرسوم نبود. آنها با مردود شمردن اخلاق و روال زندگی طبقه بورژوا  با یکدیگر روابطی آزاد را بر قرار کردند که در عین حفظ صداقت کامل نسبت به یکدیگر، می توانستن  با افراد دیگر نیز روابط جنسی یا احساسی عمیق و پایدار یا سست و ناپایدار داشته باشد.آنها بر خلاف این تصور غلط و مرسوم را که ازدواج و عشق را مترادف و هم معنی می دانست رد کردند.

انگلس در کتاب معروف خود در مورد خانواده نشان می دهد که خانواده به این شکل وجود نداشته است و خود خانواده تابعی از گذاره ای مستقل به نام "شیوه تولید" می باشد. خانواده زاده سرمایه داری است!

از نظر مارکسیست ها"خانواده اولین سلول جامعه بورژوازی است". خانواده تولید انسان را در جامعه بورژوایی بر عهده گرفته، و به انسانهایی که تولید می کند می آموزد که باید در خدمت سرمایه داری باشند. باید هویت انسانی خود را کنار بگذراند و در روزمرگی "مدرسه- کار- ازدواج- والد شدن" غرق شوند. کسی که بخواهد این روند را بشکند و مقابل خانواده و به تبع آن جامعه سرمایه مدار بایستد، پذیرفتنی نیست

 

سیمون در کتاب خاطرات خود از روابط احساسی و عاطفی خود با "لانزمن" و "آلگرن" می نویسد . لانزمن نویسنده و روزنامه نگار جوان یهودی ای فرانسوی بود که در شمار دوستان سارتر و سیمون دوبوار به شمار می آمد . او هجده سال از سیمون کوچکتر بود، ولی با این تفاصیل دوستی و ارتباط عمیق و عاشقانه ای بین آنها بوجود آمده بود که چندین سال دوام داشت . او از طریق لانزمن با افکار و آرمان های یهودیان مترقی  آشنایی نزدیکی پیدا می کند.

 بعدها نیز آشنایی سیمون دوبوار با نلسون آلگرن نویسنده امریکایی منجر به ارتباط دوستی و عاطفی میان آنها گردید. مسافرت سیمون به امریکا و مدتی که در آنجا اقامت داشت از تاثیرگزارترین دوره های زندگیش محسوب می شود . آلگرن از سیمون می خواهد که در امریکا بماند ولی او وطن خود فرانسه را ترجیح داده و به فرانسه باز می گردد.

آشنایی با نلسون الگرن یکی از مهم ترین عوامل نوشتن « جنس دوم» محسوب می شود. 

 

 بووار به عنوان مادر فمینیسم ِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته می‌شود. او معتقد است که یک انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود. یکی از مهم ترین و اصلی ترین و معروف‌ترین اثروی که به عنوان مانیفست فمینیسم شناخته شده جنس دوم (Le Deuxième Sexe) نام دارد که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است.   این کتاب به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده است می‌پردازد. تاریخ انتشار جنس دوم تقریباً بین موج اول و دوم فمینیسم است. جنس دوم کتابی جنجال برانگیز بود و انتشار آن موجی از اعتراض ها، مخالفت ها و تهمت ها را به دنبال داشت و به طرز وحشیانه‌ای مورد حمله مطبوعات قرار گرفت و تا مدت‌ها در لیست کتاب‌های ممنوع بود. انتشار "جنس دوم" خشم گروهی از مردان را نیز برانگیخت. سیمون دوبوار می گوید: " شدت این عکس العملها و کوته بینی ها مرا شگفت زده کرد."  کتاب مشتمل بر دو بخش است؛ بخش اول به تشریح و تحلیل پدرسالاری می‌پردازد و بخش دوم به بررسی تجارب ویژه زندگی زنان.

  در دورانی که فیلسوف بزرگ قرن ۱۹ (نیچه ) این چنین در مورد زنان نوشته است،  (...زنان این همه دلیل برای سر افکندگی دارند؛به خاطر این همه خرده بینی بی معنا؛این همه سطحی گری  و خانم معلم بازی و گستاخی حقیر و ولنگاری حقیر وجسارت حقیر که در وجودشان نهفته است ـفقط بررسی رفتار او با کودکان کافی است!ـ و تا کنون ترس از مرد اینها همه را از ریشه بخوبی خفه و مهار کرده بوده است

 

امان از روزی که((دراز نفسی جاودانه در زن))ــ که از آن بهره ها داردــ رخصت یابد که پا به میان معرکه بگذاردروزی که او از بیخ و بن آغاز به از یاد بردن زیرکی و هنر خویش کند ــیعنی دلبری و بازیگری و سهل انگاری و سبک کردن و سبک گرفتن کارها؛روزی که از بیخ وبن آغاز به از یاد بردن استعداد ظریف خویش برای هوسبازیهای لذتبخش کند!......زن را با حقیت چه کار!از ازل چیزی غریبتر و دل آزار تر و دشمن خو تر از حقیقت برای زن نبودهاست ــهنر بزرگ ائو دروغگویی است ؛و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی. بیایید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین  هنر و همین غریزه را در زن دوست می داریم و ارج می نهیم ــمایی که کار و بار دشواری داریم و برای سبک کردن خویش نیاز به آمیزش با موجوداتی داریم که در زیر دستان و نگاهها و حماقتهای ظریفشان ؛جدیت و گرانی و ژرفی ما جنون آسا به نظرمان آید...)

 

بووار دلیل می‌آورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شده‌اند. در کتاب جنس دوم بووار می‌گوید که این طرز فکر با ادعای این‌که زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیش‌روی زنان را گرفته است. به‌عقیدهٔ وی برای آن‌که فمینیسم بتواند به‌جلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در این‌صورت زنان درست به‌اندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.

 

سیمون دوبوار از سال ۱۹۶۸ علاوه بر نوشتن به عرصه مبارزات اجتماعی برای حقوق زنان نیز وارد شد.  او در فعالیتهایی برای بدست آوردن حق سقط جنین و به وجود آمدن امکانات و شرایط مناسب  در این راستا ، ایجاد امکانات و حمایت از مادران مجرد، افشای تجاوز،  مبارزه با ختنه زنان،وجلو گیری ازخشونت علیه زنان حضور داشت.

او در سال1981در کنار وزیرحقوق زنانکشور فرانسه در جهت اصلاح قوانین مربوط به زنان فعالیت داشت.

 

اولین داستان سیمون دوبوار مهمان  (1943) تحقیق و مطالعه‌ی تلخ و نیشداری بود درباره حالات روحی یک زن.

 

دو رمان نیمه فلسفی خون دیگران (1945) ـ که در آن مسأله­ای اخلاقی را از جنگ الهام گرفته بود ـ

 

همه میمیرند (1947)

 

امریکای روزمره (1948)

 

 تحقیقی دو جلد ی جنس دوم (1949) که درباره وضع زنان است. از نظر سیمون دوبوار مسأله زیردستی زن چیزی است که بر حسب قراردادها و سنتها در ذهن مردم جای گرفته و کم و بیش از روی اراده بر آنان تحمیل شده است.

 

 ماندارنها (1954) به اخذ جایزه گونکور Goncourt نایل آمد. در این کتاب زندگی نویسندگان و روشنفکران دست چپ که نویسنده خود مدتی در میان آنان بسر برده است، نشان داده شده و موجبات انتخاب راه سیاسی آنان بیان گردیده است.

 

خاطرات دختری منظم (1958)

 

سومین جلد خاطرات او به نام نیروی اشیا، (1963)مربوط به دوران آزادی پاریس و برقراری صلح در الجزایر

 

مرگی بسیار آرام (1964)

 

 تصاویر زیبا (1966)

 

 زن وانهاده (1967)

 

پیری (1969)

 

مراسم وداع (۱۹۸۴)

 

.سیمون دوبووار، در 14 آوریل سال 1986 ، در سن هفتاد و هشت سالگی درگذشت.در آخر عمر گفت اگر امروز بخواهم خود را توصیف می کنم می گویم: « سیمون دوبووار هستم؛ یک زن، فمینیست، فیلسوف، رمان نویس و فعال سیاسی.»

 

 

 

 

استفاده شده از ویکی پدیا _ جنس دوم _ خاطرات

 

  نظرات ()