تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٦/۱/۱٠
بهار،
از تو می شکفد
از نگاهت
از کلامت،
به سوی سپیده
به سوی نور،
تا قله های بلند تمنا
تا شکفتن تن ها
در بارش بی امان مهر
بهار از ما می شکفد
در یکی شدن.
منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"
Marc Chagall
  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٦/۱/٧

آنها عشق را کشته اند
و مردانی را که عشق می باختند.
آنها ترانه را کشته اند
 و کسانی را که ترانه می خواندند.

آری، آنها هر چه را که در زمین محبوب
لازم بوده است کشته اند
اما نه گل کوچکی را
که هنوز نشکفته است.
-
 خسوس لوپس پاچه کو _ ترجمه قاسم صنعوی

  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٦/۱/٧
از پرواز پرنده
شکفتن گل
ابر سیاه
آفتاب
کینه
عشق
دریا
جنگل
ستاره
آدم ها،
از هر چه می گویی
اما،
آزادی را از یاد مبر.
-
 منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"
  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
"رخنه"
از هر شکاف و روزنی
می‌آیی
بی‌در
بی‌پنجره
بی‌قفل
بی‌حصار
بی‌بارو
و می‌تواند
تاریکِ پلک‌های بسته‌ام
دریابد گرما و روشنی‌ات را.
منصوره اشرافی - کتاب " دریغا از عشق" نشر شور آفرین 1391
  نظرات ()
شعز نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٥/۱٢/۱٩

زن بودن
ضمیمه بودن.
نبود نش مهم است
بودنش،
        زیاد مهم نیست.

زن بودن
یعنی،
    فرو خوردن
    دم بر نیاوردن
    در خود شکستن
    فدا شدن
    فدا کردن
    حمایت کردن
    دریغ نورزیدن
    عشق ورزیدن
با مرگ ،
           زنده بودن
با زندگی،
           مردن
 هیچ بودن 
        برای همه 
همه چیز بودن
         برای هیچ ...؟

زن بودن
یعنی چه؟
--
 منصوره اشرافی- از کتاب " این تاج خار"

 

  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/۱٢/۱٦
فروختنش
به سکه ای
و لبخند رضایتی
 
ستایش، چندان دوام نیافت
و دست های نازکش
زمخت و پینه بسته شد
 
 
فرصت نکرد
دیدن ِ آسمان پرستاره ی شب را
و آرمیدن برِ خنکای چمن
و درنگ بر تماشای آب
 
فرصت نکرد
نگاه در آینه را
زایید و پیر شد
تا بازار برده فروشان،
هم چنان پر رونق بماند
 
شاید
مادر من،
او بود.
منصوره اشرافی
بازار برده فروشی در قسطنطنیه - اثر ویلیام الن
  نظرات ()
شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٥/۱٢/۱٤
آسمان
از تو
و زمین
قسمت من از آب‌ها،
موج
 
ماه
از تو
و خورشید
قسمت من از نور،
هول و هراس
 
قسمت من،
حکایت رازها
و گسستن و غبار
تا اوج
و جوانه‌های سبزی،
در تاریکی
شاید.
منصوره اشرافی- کتاب" دریغا از عشق"
  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٢/۱٠

بر تن ِ مرده ی خاک

آیا،

صاعقه ای

         می روید؟

--

منصوره اشرافی

  نظرات ()
شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٥/۱٢/٧

ای بغض های بارانی

و ای جوانه های روشن ِ شعر،

یاری ام کنید،

که وامانده ام

 

پای خسته

و دل آتشفشان

اما،

    آرام و صبور

 

به یاری ام بیایید

ای دانه های پنهان ِ خاک

می خواهم برویم،

اکنون،

        حالا.

 

منصوره اشرافی - از کتاب " سکوت ِ سپری شده"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱۱/۱٥

 

جنگل خاموش

 و انبوه ِبرف

سرد و ساکت و مرموز

 

نه هیچ ردپایی برآن

نه هیچ جنبش برگی درآن

گویی خفته ی سالیان دور و درازند

 

ساقه­ های بلند درختان سنگین و ستبر

 انبوه و درهم

 

در گوشه­ ای

در پناه تخته سنگی

چند ساقه برهم نهاده دستی

 آتشی گرم و سرخ از آن زبانه کشیده است.

---

منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده "

  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳

این روزها
من مجبورم با امید زندگی کنم
 نه با اخبار.

دلم نمی خواهد هیچ کاری بکنم.
 ناشکیبا و دلتنگم.

در انتظار چیزهایی هستم
اما نمی دانم که چیست.
به نظرم می آید
همین حالاست که
در خانه خود به خود باز شود
و آن چیز ناگهان وارد شود.
یا این که
اگر از جای بر خیزم
و پاورچین پاورچین بروم
لای پرده را باز کنم
- با آنکه پنجره اتاقم در طبقه دوم است-
دستهای او را پشت شیشه خواهم دید
 - اگردست داشته باشد-

یا اینکه
گرچه خودم نیز نمی دانم چگونه
اما در آستانه سفری هستم
مرا به جاهایی فرا خواهند خواند.
---
بخشی از شعری بلند از ناظم حکمت 
 ترجمه ایرج نوبخت از کتاب "مناظر انسانی سرزمین من"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳
ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضای چشمانت...
گسترده تر از فضای آزادی...
تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم...
و از اشعاری که آمده اند...
و اشعاری که خواهند آمد...
نمی توانم زیست بی تنفس هوایی که تو تنفس می کنی.
و خواندن کتاب هایی که تو می خوانی...
و سفارش قهوه ای که تو سفارش می دهی...
و شنیدن آهنگی که تو دوست داری...
و دوست داشتن گل هایی که تو می خری...
نمی توانم... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم
هرچه هم ساده باشند
هرچه هم کودکانه... و ناممکن باشند
عشق یعنی همه چیز را با تو قسمت کنم
از سنجاق مو...
تا کلینکس!
عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد...
یعنی تو با صدای من سخن گویی...
با چشمان من ببینی...
و جهان را با انگشتان من کشف کنی...
پیش از تو
زنی استثنائی را می جستم
که مرا به عصر روشنگری ببرد.
و آنگاه که ترا شناختم... آئینم به تمامت خویش رسید
و دانشم به کمال دست یافت!
مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند...
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده... و دانه ی گندم!
نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم...
و ترکیب خونم دگرگون نشود...
و کتاب ها
و تابلوها
و گلدان ها
و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند...
و توازن کره ی زمین به اختلال نیفتد...
شعر را با تو قسمت می کنم.
همان سان که روزنامه ی بامدادی را.
و فنجان قهوه را
و قطعه ی کرواسان را.
کلام را با تو دو نیم می کنم...
بوسه را دو نیم می کنم...
و عمر را دو نیم می کنم...
و در شب های شعرم احساس می کنم
که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید...
---
بخشی از شعری بلند از نزار قبانی
 ترجمه تراب حق شناس
  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳

بیدی از بلور، سپیداری از آب،
فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می‌کند،
درختی رقصان اما ریشه در اعماق،
بستر رودی که می‌پیچد، پیش می‌رود،
روی خویش خم می‌شود، دور می‌زند
و همیشه در راه است:
کوره راهِ خاموشِ ستارگان
یا بهارانی که بی شتاب گذشتند،
آبی در پشت جفتی پلک بسته
که تمام شب رسالت را می‌جوشد،
حضوری یگانه در توالی موج‌ها،
موجی از پس موج دیگر همه چیز را می‌پوشاند،
قلمرویی از سبز که پایانش نیست
چون برق رخشان بال‌ها
آنگاه که در دل آسمان باز می‌شوند
.....
اکتاویو پاز
بخشی از شعر بلند سنگِ آفتاب
 از کتاب «سنگِ آفتاب»، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳

" آب"

کفى آب بر صخره،

کفى آب

صافى شده از سکوت و

از مراقبه ى پرندگان

در سایه ى درخت غار.

جنگاوران

در نهان از آن سیراب مى شوند

همچون پرندگان سر بلند مى کنند اینجا، نور…

زنگار

با سنگ مرمر

چه تواند کرد؟

یا غُل و زنجیر

با توفان

یا غُل و زنجیر

با یونان؟
 ---

یانیس ریتسوس
 ترجمه احمد شاملو

  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳
اکتاویو پاز- ترجمه احمد شاملو
"آزادی"
کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می‌پروراند رویاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و
نوری که در زمان می‌زید.
قافیه‌یی که با هر واژه می‌آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می‌خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

آزادی به بال‌ها می‌ماند
به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
و بر گلی ساده آرام می‌گیرد.
به خوابی می‌ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و
دست‌های زندانی.
آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگ‌ها به پرنده‌گان.
انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
 همه چیزی به پرواز درمی‌آید.
  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/۱۳
زانو زده بر خاک زمین را نگاه مى کنم
علف را نگاه مى کنم
حشره را نگاه مى کنم
لحظه را نگاه مى کنم شکفته آبى ِ آبى
به زمین بهاران مانى تو، نازنین من
تو را نگاه مى کنم.
خفته بر پشت، آسمان را می بینم
شاخه هاى درخت را مى بینم
لک لک ها را مى بینم بال زنان
به آسمان بهاران مانى تو، نازنین من
تو را مى بینم.
آتشى افروخته ام به صحرا شب هنگام
آتش را لمس مى کنم
آب را لمس مىکنم
پارچه را لمس مى کنم
سکه را لمس مى کنم
به آتش ِ اردوگاهى زیر ستاره ها مانى تو
تو را لمس مى کنم.
میان آدمیانم و آدمیان را دوست مى دارم
عمل را دوست مى دارم
اندیشه را دوست مى دارم
نبردم را دوست مى دارم
در نبرد من موجودى انسانى یى تو
تو را دوست مى دارم.
---
ناظم حکمت
ترجمه احمد شاملو
  نظرات ()
شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۳٠


هستی ام
تکرار مکرر حکایت اسبی ست تیز پا
که اما، همیشه
نوشدارو
 به فصلش، نمی رساند

سهرابی ام
همواره زنده
تا باز همچنان
دشنه ها،
پهلو را شکافند
بی هیچ مرگی .
---
 
منصوره اشرافی- از کتاب" دریغا از عشق"

 

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
برفروزان
هیمه ی هستی را
در بسیط جان
با جرقه ای
تا عشق
شعله کشد در رگ ها
و نور 
بتابد، 
در این سرد و سیاه.
---
منصوره اشرافی- از کتاب " سکوت ِ سپری شده"
  نظرات ()
شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱۸

می خزم از دروازه ی تاریکی
رو به آن ذره های روشنِ ذهن،
که فرو می ریزند آرام آرام

و سرخ ِسرخ،
جامه ام را
باد،
 چون گرده های گل، می پراکند

یک هیچ ام،
یک تردید
 زنی بی نام و بی نشان

وخورشید
ازمن، طلوع می کند.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱٤

زندگی،
دیدن است
و بودن ِ حسی گمنام
در تن گیاه.

نبودن،
رسیدن به شب
و رها کردن ِ واژه ی عشق
و نشستن کنار ِ پنجره،
بی انتظار.

زندگی،
رفتن است
به افق
و جُستن آبی
در تن ِ آب.
---
منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱٢

خورشید
بر درگاه مغرب،
در آستانه ی رسیدن اش
فریاد بر آورد
تا آدمیان را، 
مددی گیرد

خورشید
بر درگاه مغرب
درآستانه ی شکفتن و جوانه زدن
در جدالی مهیب،
فریادی بر کشید
تا آدمیان را،
شاید،
مددی

خورشید، درخون غلتان
و آدمیان
هر یک به گوشه ای
گویی،
گویی انگار خورشیدی نبوده است به کار.
---
منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧

غروب
سنگینی غربت من است,
برخاک
و عشق
مفهومی خاکستری
پنهان و غریب
در خاطره ها.
----
 منصوره اشرافی - از کتاب دریغا از عشق

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧

گوش می خوابانم بر زمین

صدای کودکی ام را
 از آن دورترها

دارد می رود

رفته است

اما,
صدای پایش 
هنوز می آید.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب نفس های پنهان

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧
تو،
رخوتِ گل سرخی وحشی
در کوچه های صبحی
و بوی تازه ی نان
در سفره ی آفتاب.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب " سکوت ِ سپری شده"
  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧

پرندگان خسته از چه می خوانند
با آوایی بلند،
کدام خاطره را بازمی گویند؟

سحرگاه،
صفیر کدام گلوله
سینه ی پرنده را گلگون کرد
کدام پیام آور، بر زمین افتاد
 کدام خاک، رنگین شد

سحرگاه،
سرخی کدام خون
پرشتاب بر خاک،
شیارها رسم کرد
 باز، کدام فریاد، گفت: نه!

سحرگاه، از چه می نالند عندلیبان
درعصیان کلام قبله گاه
کدام آرش مرد؟
---
 منصوره اشرافی- از کتاب " سکوت ِ سپری شده "

خوانش شعر در اینجا

  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧
"من"
تکه ای از من
در درخت
تکه ای در سنگ
تکه ای در علف،
خوابیده
تکه ای از خورشید
تکه ای از آبها
تکه ای از فریاد
در من،
خوابیده
لکه ای خون
کنار خاطره ها
تازه و بیدارست
تکه ای از من
گوشه ای از این کهکشانها
شاید
خواهد تابید،
روزی.
---
 منصوره اشرافی- از کتابم " نفس های پنهان "
  نظرات ()
شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧
چوپانان 
رهایمان کرده اند
همه چیز
مبهوت و گنگ
همچون ابتدای آفرینش
ماه
چون یتیمی
با دل ملتهب
در سیاهی 
رها شده
پرندگانیم
در برهوت کویر
بی شاخه ای حتی
و حدیث مکررِ زیستن
فانوسی ست
در باد.
---
 منصوره اشرافی-از کتاب" این تاج خار"
  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٦

آفتاب،
شرمگینانه می روید
و کبوتران
بال از خاکستر
می تکانند

دلها،
وامانده در دستها
می گریند
و چشم ها،
در چشم خانه های تاریک
سراب می بینند

پنجره ی بازِ کوچه
تمامی خاطرات دنیا را
مرور می کند.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب" سکوت ِ سپری شده"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٥

 

Robert Frost reads The Road Not Taken

https://www.youtube.com/watch?v=ie2Mspukx14&feature=share 

  نظرات ()
شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٥

کندوهای سکوت
 در هر سو.

بی گفتار 
جهان 
ایستاده
همچون نیلوفری
لرزان
 در دره ی کبود ِ مرگ.

و من 
سرشار ِ گفتگو.
---
 منصوره اشرافی- از کتاب " خورشید من کجاست؟"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/٤

« رویش»

 

چون انسانِ اولیه
تن سپرده به موجی آغازین،
که تویی
و پرتابم کرده‌ای
 به شناساییِ هستی

تجسمِ رازی
تراویده از غارهایی
 که پناهشان جسته‌ام

در دل هر سنگ
رویاهایی خفته‌اند
تو،
همان رویایی
که از من
می‌رویی.

منصوره اشرافی

  نظرات ()
منتشر شد نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/۸/٢٤

 

 

 

 

مجموعه شعر " سکوت ِ سپری شده"  توسط نشر شور آفرین منتشر شد.

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/٦/٥

چون انار
می فشارمش در مشت
و هر قطره که بر خاک می افتد
از شکاف انگشتان
گوش می خوابانم بر زمین,
تا صدای رویش را بشنوم

گوش می خوابانم
بر نبض تاریک دانه ها
تا صدای زندگی را
بشنوم.

 

منصوره اشرافی

 از کتاب " مرگ خلاصه شد"

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/٦/٥

 من

پنجره

ماه,
هر سه با هم
هر شب قرار داریم
به تماشا

نگاهش می کنم
چه نزدیک است بامن

نگاهم می کند
چه دورم از او.

منصوره اشرافی- از کتاب "مرگ خلاصه شد"

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/٥/٢٦

صبح،
پاورچین پاورچین
می آید

شب،
قامت ترک خورده اش را
به ناباوری
دست می ساید

قطره ای نور
در پی آویختن از شاخه ای

می ربایدم خواب از چشم
و می آویزم چنگ،
گوشه ی پیراهن آفتاب را.
----
منصوره اشرافی
نقاشی از کلود مونه

  نظرات ()
خوانش سه شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/٥/۱۳

 

خوانش سه شعر

  نظرات ()
شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/٤/٢٧

دستم پر از تاول زخم
وپیکرم آماج تیر های زهر آگین کینه
و بر گونه ام ،
سیلی سخت بی اعتمادی.

و من ،
این چنین 
سر سخت و استوار 
گام بر می دارم.
و من، 
این چنین باید 
زاده شوم.
این چنین سخت و پر درد
و پر آزمون.

بر مهر شان بوسه می زنم
و بر درد شان 
اشک می ریزم
و بر دوستی کجشان
مغموم می شوم
چرا که ،
دوستشان دارم
چرا که ،
زخمم،
از بهر آنانست.

و من ،
چه شاد و سر فراز 
چه عظیم 
خویشتن را می بینم. 
----
منصوره اشرافی - از کتاب " خورشید من کجاست؟" منتشر شده در 1384

  نظرات ()
بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/٤/۱
پیشانی ِ سختی‌ست سنگ که رویاها در آن می‌نالند
بی‌آب موّاج و بی‌سرو ِ یخ زده.
گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.

باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌ها
که بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودند
تا به سنگپاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.
سنگپاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به
خون‌شان آغشته کند.

........

بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه احمد شاملو
  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/٢/٦

فکر می کنم لازم باشد که توضیح داده شود، "قاصدک" (قبل از پیدایش موبایل و اینترنت و مسنجرها و شبکه های اجتماعی)، نقش پیام رسانی داشته!
------
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما 
گرد بام و در من 
بی ثمر می گردی 
انتظار خبری نیست مرا 
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 
برو آنجا که تو را منتظرند 
قاصدک 
در دل من همه کورند و کرند 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب 
قاصد تجربه های همه تلخ 
با دلم می گوید 
که دروغی تو ، دروغ 
که فریبی تو. ، فریب 
قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای 
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای 
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک 
ابرهای همه عالم شب و روز 
در دلم می گریند .
------
مهدی اخوان ثالث

  نظرات ()
تی اس الیوت نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٥

 

 

آوریل ستمگر ترین ماه هاست
گل های یاس را از زمین مرده می رویاند ،
خواست و خاطره را به هم می آمیزد ،
و ریشه های کرخت را با باران بهاری برمی انگیزد .
زمستان گرممان می داشت ،
خاک را از برفی نسیان بار می پوشاند ،
و اندک حیاتی را
به آوندهای خشکیده توشه می داد .
تابستان غافل‌گیرمان می‌ ساخت
از فراز اشتارن برگرسه
با رگباری از باران فرا می‌ رسید
ما در شبستان توقف می‌ کردیم
و آفتاب که می‌ شد
به راهمان می‌‌ رفتیم ؛
به هوفگارتن
و قهوه می‌ نوشیدیم
و ساعتی گفت‌ و گو می‌ کردیم.
------
تی اس الیوت - سرزمین‌هرز‌‌‌‌‌‌‌
ترجمه‌بهمن‌شعله‌ور
 
  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٢

به من نشان دهید
دور دستها را

جایی 
دور
دور
دور
تا بگریزم

جایی برای زیستن
برای اشک 
برای خنده 
برای سکوت
و ابدیت.

نشان دهید
جایی 
که پنهان کنم
آتش هستی را.
---------
منصوره اشرافی- کتاب" این تاح خار"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٥/۱/۱٤

"علف"
اجساد را در" اوسترلیتز" و "واترلو" تلنبار کنید.
رویشان خاک بریزید و بگذارید کارم را بکنم-
من علفم. همه را می پوشانم.

و در" گتیزبورگ " تلنبارشان کنید
و در" ایپرس" و "وردن" تلنبارشان کنید.
رویشان خاک بریزید و بگذارید کارم را بکنم.
دو سال، ده سال، و مسافران از راهنما می پرسند:
اینجا کجاست؟
ما حالا کجاییم؟

من علفم.
بگذارید کارم را بکنم.
--------------------
کارل سندبرگ

اسامی خاص مربوط به جنگ‌های ناپلئون، جنگ داخلی آمریکا، و جنگ جهانی اول.
ترجمه بهروز حاجی‌ محمدی

 

  نظرات ()
اکتاویو پاز نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦

 

در ایوان بق بقو می کند مرغکی
سکه ای فرو غلتیده در قلکی
پرهایش نسیمی کوتاه
که در قیقاژی محو می شود ناگاه
شاید هم نه مرغکی ست در کار، نه مردی
که منم نشسته در ایوان .
--------
اکتاویو پاز- ترجمه سعید سعیدپور
متن اصلی شعر:
In the patio a bird squawks,
A penny in a money box.
Its feathers are a little air, 
And vanish in a sudden flare.
Perhaps there's no bird, and no man
That one in the patio where I am.
  نظرات ()
اکتاویو پاز نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦

اینک ساعت موعود
فرو می ریزد بر روی میز
گیسوی افشان چراغ
که پایانی ش نیست
شب پنجره را بی کرانه می کند
اینجا کسی نیست
حضور بی نام فراگرد من .
-----------
اکتاویو پاز ترجمه سعید سعید پور

  نظرات ()
آدونیس(علی احمد سعید) نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦

 

 

 

چه قدر لذت بخش است
تماشای درهم ریختگی غنچه های گل سرخی
در روشنایی سحرگاه
هنگامی که به زحمت از خواب بیدار می شود!
---------
آدونیس(علی احمد سعید) ترجمه ، حمید کریم خانی

 

  نظرات ()
فروغ فرخزاد نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦
 

میان تاریکی

میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیاله شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چون دود می لغزید

به روی پنجره ها

 

تمام شب آنجا

میان سینه من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خاست

کسی ترا می خواست

دو دست سر د او را

دوباره پس می زد

 

تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی تورا می خواند

 

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه باد؟

کجاست خانه باد؟

فروغ فرخزاد

  نظرات ()
اکتاویو پاز نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦



کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگ ها می اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
 
به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشیدم
که خاطره ام را زنده نگه می دارد،
به آن چیزهای بی ربط که هیچ کسشان فرا نمی خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه هنگام
که زمان از ورای آنها به ما می گوید
که مارا موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که باز می آفریند خاطره ها را
و در سر می پروراند رویاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش :
خاک و
نوری که در زمان می زید.
 
قافیه یی که با هر واژه می آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
 
آزادی به بال ها می ماند
به نسیمی که در میان برگها می وزد
و بر گلی ساده آرام می گیرد.
به خوابی می ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی
به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و
دست های زندانی .
 
آن سنگ به تکه نانی می ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگ ها به پرنده گان.
 
انگشتانت پرنده گان را ماند:
همه چیزی به پرواز درمی آید.
 
 
اکتاویو پاز
ترجمه احمد شاملو
http://diddgah.blogspot.com/
  نظرات ()
نزار قبانی نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦
مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان می خیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم می آمیزد.
نزار قبانی (ترجمه: موسی بیدج)
  نظرات ()
ویلیام شکسپیر نویسنده: - جمعه ۱۳٩٥/۱/٦

بارها
بر سپیده ی رخشان بامداد نگریسته ام
که با دیده ی شاهوار خویش، چکاد کوهساران را روشنی می بخشید.
گاه با چهره ی زرین خویش بر چمن های سر سبز بوسه می زد،
گاه با جادوی آسمانی خویش،جویباران پریده رنگ را به رنگ زر می آراست.
به ناگاهان
ابرهای بی بها با توده های بادآورد ونازیبا
در چهر آسمانی آن سپیده دم به جنبش در آمدند
و آن چهر زیبا را ازین باژگونه کیهان ستردند
و بی شرمانه او را در انتهای باختر از دیده ها دزدیدند.
خورشید من نیز، با پرتو شکوهمند خویش در سپیده دمی گذرا بر پیشانی ام درخشید
افسوس اما، این درخشش لختی نپایید
چه اکنون، ابری سیاه او را از من گرفت.
با این همه در عشق خویش چندان سست نبودم
زیرا می دانستم
که تابندگی خورشیدهای جهان نیز،چو خورشید این آسمان پاینده نیست.
------------------------
ویلیام شکسپیر- غزل ۳۳
ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور
  نظرات ()
یک شعر از ازرا پاوند نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/۱/٢
" جاودانگی "
بیا آواز سر دهیم عشق را و بیهودگی را
و دیگر هیچ
جهان و کار جهان!
در سرزمین های گونه گون زیسته ام
جایی نمانده دیگر
برای زنده ماندن
هر چند گلیرگ های گل سرخ
ار اندوه جان می دهند
آن به که خوش باشم
در برابر کرده های نیک
در گذار باور همگان.
------
ازرا پاوند- ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور


  نظرات ()
یهار هزار و سیصد و نود و پنج نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٥/۱/۱
بهار بر تمام جانهای بیداری که تمنای رویش و شکفتن و جوانه زدن را در انزوای روح احساس می کنند  خجسته باد.
 
 
طبیعت نو می شود و ما  کهنه تر. آیا می توانیم هم چون طبیعت نو شویم، نویی در افکار و اندیشه و عمل، نویی در نگاه کردن؟
همیشه بر این گمانیم با بهار دگرگونی رخ می دهد برای همین از بهار و آمدنش احساس شادی و احساس تازگی می کنیم  شاید این حس ناشی از تاثیر طبیعت و هماهنگ پنداری با آن است، اما دریغ، اغلب حسی زودگذر است و دوامش به اندازه همان شکوفه های بهاری ...
ولی، می توان بهار را دلیلی برای نو شدن کرد به شرطی که در زمستانش، آن دگرگونی عمیق و پنهان در تاریکی و سیاهی و ژرفای خاکش در حال شکل گرفتن بوده باشد.
هم چون دانه ای زیر خاک با تلاش زنده ماندنش، آنگاه که جان و تن اش دستخوش ضربات سهمگین و هولناک سردی و ظلمت است، آنگاه که ناتوان و عاجز به نظر می رسد آنگاه، که زمستان و عجز و بیزاری جانش را می فرساید...
 از این همه، باید، توان در گذشتن را داشت تا بتوان به بهار واقعی رسید.
 بهاری که با بارانهایش، زمین ترک خورده از زمهریر زمستان را سیراب می کند
 نخواهیم  بهار و دگرگونی روزها را بهانه کرد برای نوشدن، ولی باز هم چنان کهنه ماند.
باید به خاطر سپرد که هر بهار آن بهار پار و پارینه نیست. هر بهار، زندگی تازه ای را خاک تجربه می کند. در دشتها گل می شکفد و جوانه هایی که می رویند همان جوانه های گذشته نیستند.
آری. می توان با بهار تازه شد با جانی هر دم زاییده شونده و با فکری، مکرر جوانه زده...
منصوره اشرافی
  نظرات ()
8 مارس چه روزی است؟- یک شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٢/۱٢

 8 مارس چه روزی است؟-  یک شعر

تاریخچه ۸ مارس

 در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس دوزی در نیویورک آمریکا به خیابان‌ها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتک‌زدن زنان برهم خورد.

سال ۱۹۰۷ در دوره‌ای که مبارزات زنان برای تأمین حقوق سیاسی و اجتماعی اوج گرفته بود، بمناسبت پنجاهمین سالگشت تظاهرات نیویورک در هشتم مارس، زنان دست به تظاهرات زدند. ایده انتخاب روزی از سال به‌عنوان «روز زن» نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار "حق رای برای زنان" مطرح شد. دو هزار زن تظاهر کننده در ۲۳ فوریه ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند که هر سال در روز یکشنبه آخر فوریه، یک تظاهرات سراسری در آمریکا بمناسبت «روز زن» برگزار شود.

 در سال ۱۹۱۰، "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" که کلارا زتکین از رهبران آن بود، به مسئله تعیین "روز بین المللی زن" پرداخت. زنان سوسیالیست اتریشی قبلا روز "اول ماه مه" را پیشنهاد کرده بودند. اما اول ماه مه، جایگاه و مفهومی داشت که می‌‌توانست اهمیت و جایگاه مبارزه مشخص بر سر مسئله زن را تحت الشعاع قرار دهد. زنان سوسیالیست آلمان، روز ۱۹ مارس را پیشنهاد کردند. مناسبت این روز، مبارزات انقلابی در سال ۱۸۴۸ علیه رژیم پادشاهی پروس بود که به عقب نشینی لفظی حکومت در نوزدهم مارس همان سال، منجمله در مورد مطالبات زنان، انجامید.

 "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" تاریخ برگزاری نخستین مراسم «روز زن» را ۱۹ مارس ۱۹۱۱ تعیین کرد. تصمیم گیری قطعی برای تعیین «روز جهانی زن» به بعد موکول شد. بعد از انتشار قطعنامه کنفرانس در مورد تعیین «روز جهانی زن»، انترناسیونال دوم از این تصمیم حمایت کرد، و نخستین تشکیلاتی بود که این روز را برسمیت شناخت.

۱۹ مارس ۱۹۱۱ خیابانهای آلمان، اتریش، سوئیس و دانمارک با مارش زنان به لرزه در آمد. شمار زنان تظاهر کننده در اتریش به ۳۰ هزار نفر می‌‌رسید. نیروهای پلیس به تظاهرات حمله بردند و به زدن زنان پرداختند و گروهی را دستگیر کردند.

 سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارس را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، به‌عنوان «روز جهانی زن» انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم «۸ مارس» را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند.

در سال ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول درگرفت. در اروپا که مرکز جنگ بود، زنان انقلابی تلاش کردند تظاهرات ۸ مارس ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ را تحت شعار مرکزی "علیه جنگ امپریالیستی" برگزار کنند. در کشورهای درگیر جنگ، طبقات مختلف به موافقان و مخالفان جنگ تقسیم شده بودند و انشعاب در صفوف جنبش زنان، مانع از برگزاری سراسری و گسترده «روز جهانی زن» شد.

 در سال ۱۹۱۷ تظاهرات زنان کارگر در پتروگراد علیه گرسنگی و جنگ و تزاریسم، بانگ آغازین انقلاب روسیه بود. کارگران شهر در پشتیبانی از این تظاهرات، اعلام اعتصاب عمومی کردند. ۸ مارس ۱۹۱۷ به یک روز فراموش نشدنی در تاریخ انقلاب روسیه تبدیل شد.

 سال ۱۹۲۱، "کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی" در مسکو برگزار شد. در آن کنفرانس، روز ۸ مارس به‌عنوان «روز جهانی زن» بتصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواسته هایشان فرا خواند. از اواسط دهه ۱۹۳۰، دنیا یک بار دیگر بسوی جنگ جهانی جدید روان شد. برگزاری تظاهرات «روز جهانی زن» در کشورهایی که تحت سلطه فاشیسم بودند، غیر قانونی اعلام شد. علیرغم این ممنوعیت، در هشتم مارس ۱۹۳۶، زنان در برلین تظاهرات کردند. در همان روز، اسپانیای فاشیست شاهد تظاهرات هشتم مارس در مادرید بود. ۳۰ هزار زن کمونیست و جمهوریخواه، شعار "آزادی و صلح" سر دادند. در پی جنگ جهانی دوم، انقلابات و جنبشهای رهایی‌بخش در کشورهای چندی درگرفت. چین با شمار عظیم زنان و مردانش در زمانی کوتاه گامهای بزرگی در جهت رهایی زنان به پیش برداشت. در آن سال‌ها، عمدتاً دولت‌ها و تشکیلات مترقی و انقلابی در بر پایی «روز جهانی زن» می‌کوشیدند.

 در دهه ۱۹۶۰، در کشورهای آسیا و افریقا و آمریکای لاتین جنبشهای رهایی‌بخش بپا خاسته بود. در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته نیز جنبشها و مبارزات انقلابی و ترقیخواهانه بالا گرفته بود و جنبش رهایی زن نیز اوج و گسترشی چشمگیر یافت. در آمریکا و اروپا، زنان علیه سنن و قیود و قوانین مردسالارانه و احکام اسارت بار کلیسایی بپا خواستند. در جنبش زنان موضوعاتی نظیر حق طلاق، حق سقط جنین، تامین شغلی، منع آزار جنسی، ضدیت با هرزه‌نگاری، کاهش ساعات کار روزانه و غیره مطرح شد. این جنبش موفق شد در برخی از این زمینه‌ها پیشروی کند.

 در تظاهرات هشتم مارس ۱۹۶۹ زنان در دانشگاه برکلی در آمریکا گرد آمدند و علیه جنگ در ویتنام تظاهرات کردند.

 در سال ۱۹۷۵   سازمان ملل  هشتم مارس را به‌عنوان «روز جهانی زن» برسمیت شناخت. بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم و بالاخص از اواخر دهه ۱۹۷۰، با توسعه سرمایه‌داری به کشورهای عقب مانده، بخش‌های بزرگ‌تری از زنان درگیر کار و تحصیل گشتند. در عین حال، زنان همچنان در جامعه موقعیتی درجه دوم داشته و اسیر نظام مردسالار بودند. این تناقض، مسئله زن را حادتر و انفجاری تر کرد.

 

گردآوری و خلاصه شده از ویکی پدیا

_____________________________

خورشید من کجاست؟

 --------

تمام تاریخ را دویده ام

آفتاب من کجاست؟

خورشید من کو؟

من خسته ام

 

برده ای

 تحسین شده ام

من زنم!

کار خانه متحرک

محصور زندانی به نام

                 خوشبختی

 

خوشختی من میان روزهای هفته

                        تقسیم می شود

                                 به تساوی

و در  آ مد و شد

                میان مکعب های همشکل

                          (میان خانه و گور)

                                      گم می شود

 

خوشبختی من

در از دحام ظر فهای کثیف

در انبوه لباسهای چرک

در زادن و بزر گ کردن

                گم می شود

 

 

من خسته ام

 

ستایشی نمی خواهم

در یاوه های شاعران مذکر

و نوشته های خاک اندود

( الواح دور از دسترس)

  

تمام تاریخ را دویدم

با چشم ،اما کور

با دهان ، اما گنگ

با گوش ،اما کر

و آنها ،

به جای من

               گفتند

                    و نوشتند

 

 

برده ای هستم

که دوستم دارند

و مهربانند

آنگاه که رام تر باشم

 

دوستم دارند

چرا که زیر حبابی نهادنم

وگفتند :

گلی!

      شکننده و ترد

مبادا

     از شاخه ات بچینند

 

مهربان و با گذشت

پر احساس و لطیف

             شمرد نم

 

گلی هستم

که پیوسته سنگ اش می زنند.

 ----------

منصوره اشرافی

1383 - ار گتاب خورشید من کجاست؟

                            

  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱٢/۳
چه قدر لذت بخش است
تماشای درهم ریختگی  غنچه های گل سرخی
در روشنایی سحرگاه
هنگامی که به زحمت از خواب بیدار می شود!
---------
آدونیس(علی احمد سعید) ترجمه ، حمید کریم خانی
  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢۸
در ایوان بق بقو می کند مرغکی
سکه ای فرو غلتیده در قلکی
پرهایش نسیمی کوتاه
که در قیقاژی محو می شود ناگاه
شاید هم نه مرغکی ست در کار
نه مردی که منم نشسته در ایوان .
--------
 اکتاویو پاز- ترجمه سعید سعیدپور
  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٦
«حریق»

آسمان،
گو همه ابر
ابرها،
گو همه باران، باران.
چه توانند کنند؟
با حریقی که بر افروخته
       از سینه ی من ؟
----------
نعمت میرزازاده(م.آزرم)
از کتاب «سحوری»
  نظرات ()
شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٥
عشق
_ برای من _
بار سنگین دلبستگی هاست
                    به رنج های آدمی
مفهوم عظیم فرا رفتن 
از کنار دردها
عشق
- برای من -
غاری ست
در دل بزرگترین و ستبرترین
                          کوه های رنج
می خواهم
در این غار
هم چون انسانهای
                       دور، دور
بدوی و گنگ
              پناه گیرم.
----------
منصوره اشرافی
از کتاب « خورشید من کجاست؟» -۱۳۸۴
  نظرات ()
شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٢
چه کسی گفت
زنده ایم

سر به سنگ 
نهاده ایم
و سنگ بر ما نهاده اند

تارهای سکوت را می تنیم
عنکبوت وار
در حنجره هامان
بی آنکه
سر برآوریم.
-------
منصوره اشرافی - ار کتاب این تاح خار
  نظرات ()
از فروغ فرخزاد نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٠
...
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرأت نکرده‌ام که در آینه بنگرم
و آنقدر مرده‌ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی‌کند

آه...
آیا صدای زنجره‌ای را
که در پناه شب، به سوی ماه می‌گریخت
از انتهای باغ شنیدید؟

«من فکر می‌کنم که تمام ستاره‌ها
به آسمان گم‌شده‌ای کوچ کرده‌اند
و شهر - شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمه‌های پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون می‌دادند
و گشتیان خسته‌ی خواب‌آلود
با هیچ چیز روبرو نشدم

افسوس
من مرده‌ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه‌ی همان شب بیهوده است
...
---------------
فروغ فرخزاد
  نظرات ()
از فروغ فرخزاد نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٩

....

 تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی ز خود می ماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد ِ بی سامان

کجاست خانه ی باد ؟

کجاست خانه ی باد ؟

----------

فروغ فرخزاد

  نظرات ()
شعری ار فروغ فرخزاد نویسنده: - جمعه ۱۳٩٤/۱۱/۱٦
در تمام طول تاریکی
سیرسیرکها فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ
در تمام طول تاریکی
شاخه ها با آن دستان دراز
که از آنها آهی شهوتناک
سوی بالا می رفت
و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک
و در آن دایره سیار نورانی شبتاب
دغدغه در سقف چوبین
لیلی در پرده
غوکها در مرداب
همه با هم ‌ ‚ همه با هم یکریز
تا سپیده دم فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ ...
در
تمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید.
--------------
 فروغ فرخزاد
  نظرات ()
غزل غزلهای سلیمان نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱۳
غزل غزلهای سلیمان
ترجمه احمد شاملو 
------------------

مرا نیاز مباد! که محبت ِ دلدار ِ من، مرا خود حفاظى استوار است.
محبت ِ دلدار ِ من مرا به باروئى مبدل کرده تسخیرناپذیر.
از براى او، فواره ى شادى هایم من.
«- تو سخت استوارى، آرى اى نگارین ِ من!
همچون حصارى با کنگره هاى سیمین
تزلزل ناپذیرى
و چونان دروازه ئى از چوب ِ سدر که به سیم و زر اندوده باشند پاى در جائى.
از براى دلدار ِ خویش سرچشمه ى همه لذتهائى، فواره ى همه شادى هایى.
آه، در باغستانى که شب به نشاط مى گذرد
آوازت را آهسته کن
تا همراهان ِ من بنشنوند!»
«- اکنون بگریز اى محبوب ِ من!
لیکن تیز باز آى!
از بلندى هاى عطرآگین به چالاکى ِ آهوان و غزالان ِ تند رفتار
شتابان به سوى من باز آى!»
  نظرات ()
ناظم حکمت نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٢
ناظم حکمت
ترجمه احمد شاملو
---------------------------

زانو زده بر خاک زمین را نگاه مى کنم
علف را نگاه مى کنم
حشره را نگاه مى کنم
لحظه را نگاه مى کنم شکفته آبى ِ آبى
به زمین بهاران مانى تو، نازنین من
تو را نگاه مى کنم.
خفته بر پشت، آسمان را می بینم
شاخه هاى درخت را مى بینم
لک لک ها را مى بینم بال زنان
به آسمان بهاران مانى تو، نازنین من
تو را مى بینم.
آتشى افروخته ام به صحرا شب هنگام
آتش را لمس مى کنم
آب را لمس مىکنم
پارچه را لمس مى کنم
سکه را لمس مى کنم
به آتش ِ اردوگاهى زیر ستاره ها مانى تو
تو را لمس مى کنم.
میان آدمیانم و آدمیان را دوست مى دارم
عمل را دوست مى دارم
اندیشه را دوست مى دارم
نبردم را دوست مى دارم
در نبرد من موجودى انسانى یى تو
تو را دوست مى دارم.
  نظرات ()
تیما یوشیج نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦

خانه ابریست

یکسره روی زمین ابریست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

ای نی زن که ترا اوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

 

خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال رو زهای روشنم کز دست رفتندم؛

من به روی افتابم

میبرم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

وبه ره ؛نی زن که دایم می نوازد نی؛در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

 

نیما یوشیج

 

  نظرات ()
سه شعر و یک نقاشی از من در رندان نویسنده: - جمعه ۱۳٩٤/۱٠/٢٥

 

سه شعر   و یک نقاشی ار من در "رندان"

 

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٩

پشتِ این همه پلک
این همه چشم
این همه خواب

پشتِ دریاها، کوهها
گستره ِ نوازنده ِگندمزار
فراسوی سبزها
لابلای کتاب ها، خط ها
و تراویدن کلام ها
تنها، 
تویی

در یادهای بی پناهی و پناه
در زمزمه ی روشن ِ تاریکی
در آوازهای رها شده
در جام های نیم نوشیده

پشتِ این همه یاد،
تنها
تو.
--------
منصوره اشرافی

 
 
 
  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/٩/۳٠

 

در رگ‌هایم

رنگی نیست

قلبم،

لبه‌ی تاریکی‌ست

 

کجاست خواب‌های نیلی،

آوازهای ناگهان،

سبزهای من 

و رویاهایی،

که در پی‌شان می‌گردم؟

------------------

منصوره اشرافی

  نظرات ()
شعری بی عنوان نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/٩/٢٤

.

 

 

ساعت چند است؟

 

فاصله ی میان مرگ و عشق

یک عقربه است

 

و قلب هایی

که بر خاک

رها شده اند

می تپند

هنوز

 پر التهاب.

-----------------

منصوره اشرافی

  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/٩/۱۱

 

این همه فریاد زدن

مشت گره کردن

این همه،

سینه سپر کردن

مرگ خریدن

این همه،

شورش

طغیان

سر به سنگ کوفتن

آمدن، رفتن

این همه،

حرف، حرف، حرف

عاقبت،

خاک خواهد شد

 

و در این خاک

آیا،

گلی

جوانه ای

دانه ای

خواهد رُست؟

________________

منصوره اشرافی- کتاب" مرگ خلاصه شد"

  نظرات ()
شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٥

دیواری فرو پاشیده
ویرانه ای, بر جا

بوم ، خوش آواز
بر بام

ماه بر آسمان
مهتابی سرد, می پاشد

باغ, سوخته
و درختان عطشان

پرنده ای تنها
سر در بال خویش
با زخمی در آواز فرو خورده اش.
---------------------------------------
منصوره اشرافی

  نظرات ()
هر دم ارین یاغ بری می رسد نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٦
به طور کاملا اتفاقی به چند سایت بر خوردم که در آن دانلود کتابهایم را می فروختند! 
 آیا نباید اینگونه کارها ( ارایه نسخه اینترنتی و فروش آن ) با رضایت و اطلا ع نویسنده انجام بشود؟ واقعا من نمی دونم " کپی رایت" و حق نویسنده و این جور چیزها، معنی اش چیست و به چه درد می خورد؟ 
اینهم چند تا آدرس همان سایت های کذایی:
http://ejatekok.com/content/rtf-book-receive-ashrafi-mansoureh-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86
---------------------------------------------------------------
http://ejatekok.com/content/rtf-ebook-enjoy-ashrafi-mansoureh-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86
-----------------------------------------------------------------
http://bulgaria-holiday-accommodation.com/content/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-free-get-ashrafi-mansoureh-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-ebook
---------------------------------------------------------------------
http://flourshur.com/content/ashrafi-mansoureh-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-easy-unbelievable-electronic-book
------------------------------------------------------------------
http://flourshur.com/content/ashrafi-mansoureh-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%B4%D8%AF-free
  نظرات ()
  نویسنده: - جمعه ۱۳٩٤/۸/۱٥

"ستیز"

سُر می‌خورم
اعماق آب‌های تاریک را
در گذرگاهی 
از صدای تو
و خون تازه می‌دود رگ‌ها را
آن‌گاه که قلب،
می‌داند که پیوسته باید در ستیز باشد
برای ماندن.
-------------
منصوره اشرافی

  نظرات ()
  نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۸/۱۱

 

ومن روئینه تنم
نه چو نان اسفندیار 
و آن دیگر
که به پاشنه بمرد

من روئینه تنم
اینک،
زیرا که به درگاه دوستی 
ایستاده ام
و تمامی پیکرمرا 
عشق انباشته است

سرفراز و قامت افراشته
بر درگاه مهر
در آماج تیرهای زهر آگین.
_____
منصوره اشرافی- تاریخ سرودن شعر، 1360
چاپ شده در کتاب " خورشید من کجاست؟" 1384

  نظرات ()
  نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٤/۸/۱٠

یادی از " حسین جوان" شاعر کتاب" و خنیاگران..."
-------------------------------------

خروش، 
کف به لب آ ورده
و نعره های کشنده ی بی جواب
به ناگزیر،
رگ و پی و جگر را
آماده می کند
به کار سازی.

چرخ، به آرامی می پروراند
و خاک می کند
و خنیا گران چه غمین
پرده می کشند
بر اسرار این فریب.
__________________
حسین جوان
کتاب " و خنیاگران..." منتشر شده در سال 1384

                                     http://www.rendaan.com/search/label/Hossein%20Javan
                                    ماهنامه " رندان" و یادی از شاعر

 

  نظرات ()
  نویسنده: - جمعه ۱۳٩٤/۸/۸

.

آهو،
به حسرت
آهی کشید.
گل آبزی زشت
در برکه نگریست.

باریکه ی نوری
لرزان از شکاف در
به درون خزید.

چه کسی خواند
ترانه ای از عشق؟
چه کسی؟

____________
منصوره اشرافی

  نظرات ()
  نویسنده: - جمعه ۱۳٩٤/۸/۸

وقتی به شعر فکر می‌کنم
شب و تیغ و سرخی می‌آید

وقتی به زندگی فکر می‌کنم
گستاخی سروها می‌آید
و زخم تبر

وقتی به شب فکر می‌کنم
بیداد و ظلمت و زمستان می‌آید

این روزگار من است.
_______________
منصوره اشرافی

 
 
 
  نظرات ()
  نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٤


در جنگلی متروک
کپه ای خاکستر
از خاطرات من.

از یادها رفته ام.
عشق،
خاکستر شده
کودکی،
خاکستر شده
شور،
خاکستر شده
سامان،
خاکستر شده.

جنگل متروک
و از یاد رفته ی
هستی ام.

منصوره اشرافی
از کتاب " این تاج خار"- نشر مینا 1386

 
 
 
  نظرات ()
  نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۸

مغرب سیاه

کمی آبی، مشرق

خانه ها

ایستاده در خواب

کاجستان سبز ِتیره

و چراغ ها آفتابی نارنجی

شب،

تجزیه شده

در کورسوهای دور و نزدیک

در پیکرم

که در خواب،

بیدار می ماند

وشهر

شهر،

چانه بر مشت نهاده

در فکر،

در فکر،

تا صبح.

.......
منصوره اشرافی

 
 
 
  نظرات ()
شعری بی عنوان نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤
*
پله
  پله
    پله،
نردبام شب
چه بلند است.
ماه در دستم
لحظه
    لحظه
آب می شود.
پله
  پله
   پله ،
چه دور
چه سنگین...
مبادا 
از دستم بیفتی
              ماه .
----------------------------
منصوره اشرافی- از کتاب «این تاج خار»
  نظرات ()
  نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٧
پرنده،
شتابان به آشیانه بازگشت
و برگ های  ابریشم،
به انزوای تاریک خود،
                چشم بستند
عابران کوچه،
با خاطرات خوش روز
کنار بهار نشستند
شب در راه بود
منصوره اشرافی، کتاب ِ « خورشید من کجاست؟»
  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٢۱
★★★
پشت این همه پلک
این همه چشم
این همه خواب
پشت دریاها، کوهها
گستره ی نوازنده ی گندمزار
فراسوی سبزها
لابلای کتابها، خط ها
و تراویدن کلام ها
تنها،
     تویی
در یادهای بی پناهی و پناه
در زمزمه ی روشن تاریکی
در آوازهای رها شدن
در جام های نیم نوشیده
پشت این همه یاد
تنها،
      تو.
___________
منصوره اشرافی
  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٠
★ رخنه★
از هر شکاف و روزنی
می آیی
بی در
بی پنجره
بی قفل
بی حصار
بی بارو
و می تواند
تاریک ِ پلک های بسته ام
دریابد گرما و روشنی ات را.
منصوره اشرافی
  نظرات ()
  نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩
دیواری فرو پاشیده
ویرانه ای ، بر جا
بوم،  خوش آواز
           بر بام
ماه بر آسمان
مهتابی سرد، می پاشد
باغ، سوخته
 و درختان عطشان
پرنده ای تنها
سر در بال خویش
با زخمی در آواز فرو خورده اش.
منصوره اشرافی
  نظرات ()
  نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩
دیواری فرو پاشیده
ویرانه ای ، بر جا
بوم،  خوش آواز
           بر بام
ماه بر آسمان
مهتابی سرد، می پاشد
باغ، سوخته
 و درختان عطشان
پرنده ای تنها
سر در بال خویش
با زخمی در آواز فرو خورده اش.
منصوره اشرافی
  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۸
کودکی ام دوید
از سرازیری کوچه
بعد،
آن پایین
آب شد.
جوانی ام دوید
از سر بالایی کوچه
بعد،
آن بالا
سنگ شد.
سنگ 
فرو غلتید 
در آب.
و من چشمهایم بسته شد.
منصوره اشرافی - از کتاب این تاج خار
  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧
....
بر بستر شب
ستاره ها پیمودیم
و انتهایش طلوع کردیم
در باغ ِ شاخه های در هم تنیده،
خواب آلوده و برهنه
خورشید
جوانه می زند
روز
بیدار می شود
...‌‌
منصوره اشرافی- بخشی از شعری بلند
  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦

★رنگ★

 

سیاه،
شب
بنفش،
درد
خاکستری،
اندوه
و سفید
شعر

زرد بی تو بودن
نارنجی با تو بودن
سبز، دیدار
و آبی درنگ ِ آغوش.

____________
منصوره اشرافی

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦

★رنگ★

 

سرخ، اسطوره ست
فراتر از گل و گیاه و خاطره

آبی،
تبار شگفت انگیز ترین کلام ها،
واژه های نهفته

سفید، هزار پاره ی تن
با هزار قلب
که دوست داشتن را تجربه می کند.

_____________________
منصوره اشرافی

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٩
از  میدان های  جاذبه
پرتاب شده ام 
به جایی نایافت شدنی
گم شده ام، در هیچستان
و نخواهم چرخید با آهنگ زمان
من،
مخالف تمام دایره هایم.
منصوره اشرافی- کتاب ِ مرگ خلاصه شد

  نظرات ()
شعری از تی اس الیوت نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱

آوریل ستمگر ترین ماه هاست

گل های یاس را از زمین مرده می رویاند ،

خواست و خاطره را به هم می آمیزد ،

و ریشه های کرخت را با باران بهاری برمی انگیزد .

زمستان گرممان می داشت ،

خاک را از برفی نسیان بار می پوشاند ،

و اندک حیاتی را

به آوندهای خشکیده توشه می داد .

تابستان غافل‌گیرمان می‌ ساخت

از فراز اشتارن برگرسه

با رگباری از باران فرا می‌ رسید

ما در شبستان توقف می‌ کردیم

و آفتاب که می‌ شد

به راهمان می‌‌ رفتیم ؛

به هوفگارتن

و قهوه می‌ نوشیدیم

و ساعتی گفت‌ و گو می‌ کردی

سرزمین‌هرز‌‌‌‌‌‌‌

‌تی‌اس‌الیوت‌‌ترجمه‌بهمن‌شعله‌ور

  نظرات ()
ئک شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

«رویش»

 

چون انسانِ اولیه

تن سپرده به موجی آغازین،

که تویی

و پرتابم کرده‌ای

به شناساییِ هستی

 

تجسمِ رازی

تراویده از غارهایی

که پناهشان جسته‌ام

در دل هر سنگ

رویاهایی خفته‌اند

تو، همان رویایی

که از من

می‌رویی.

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٢


.

تنها
ماهی می‌داند
از حسرتِ آب مردن،
چیست


ماهی نیستم

انسانی‌ام
که هوایی که سر می‌کشم
کفافم نمی‌دهد.

منصوره اشرافی

  نظرات ()
گفتگو با روزنامه شهرگان کانادا، به بهانه برگزاری نمایشگاه نقاشی اخیرم نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٦

 

تأثیر متقابل دو هنر در آثار یک هنرمند؛

 گفتگوی شهرگان با منصوره اشرافی شاعر و نقاش

Eshrafi3
شهرگان: به‌تازگی نمایشگاه نقاشی تحت عنوان نفس‌های پنهان در گالری روز در تهران برگزارشده که برخی آثار منصوره اشرافی، شاعر و نویسنده به نمایش گذاشته شد. مصاحبه‌ی زیر به بهانه‌ی این نمایشگاه و آثار هنری منصوره اشرافی است.

خانم اشرافی اگر می‌شود لطفاً کمی در مورد این نمایشگاه و محتوای آثار هنری ارائه‌شده توضیحی بدهید.

در فاصله زمانی ده سال گذشته که دو نمایشگاه نقاشی با عنوان ” سکوت سپری‌شده” و” تا گیاه تازه‌ای بروید” را در سال‌های پیش داشتم، این سومین نمایشگاهی ست که برگزار کرده‌ام. با توجه به محتوای آثارم عنوان «نفس‌های پنهان» را بر آن نهادم که نیز نام یکی از مجموعه‌های شعرم است، چراکه می‌خواستم بر این تأکید کنم که در نزد من نقاشی و شعر به‌مثابه دو عنصر پیوسته و جدایی‌ناپذیر هستند. بیست‌ودو تابلو را در این نمایشگاه به معرض دید گذاشتم که برخی از آن‌ها کارهای تازه و برخی از آن‌ها کارهای سال‌های پیش بودند، اما سعی کرده بودم که با در نظر گرفتن هماهنگی‌هایی در تابلوها از نظر مضمون و محتوا و رنگ باشد.


آیا در نقاشی‌هایتان تم خاص و یا موضوع خاصی را مدنظر داشته‌اید؟

بین کارهای به نمایش گذاشته‌شده، سعی کردم مضمون‌ها و موضوع‌های مشابه را در کنار هم قرار دهم. اما برخی از کارها هم کاملاً مستقل و موضوع و تم خاص خود را داشتند که بااین‌حال بین آن‌ها هم یک هماهنگی درونی وجود داشت. به‌طورکلی در تمام نقاشی‌هایی که در این نمایشگاه در معرض دید گذاشتم، با بهره‌گیری از طبیعت سعی کرده بودم به ارتباطش با انسان و درمجموع با کل هستی، نقبی بزنم و اضطراب‌ها و رنج‌ها و درونیات انسان را با رنگ و نشانه، تصویر کنم. به نظر من، هنر، یکی از بهترین و مؤثرترین شکل‌ها و ابزارهای بیان ادراکات و احساسات ما از جهان هستی است. نقاشی برای من آفرینش دوباره طبیعت است. هنگامی‌که با نقاشی به آنچه در ذهنم بوده دست پیدا می‌کنم و تصورات و درک خود از نمادها را روی بوم می‌آورم به‌نوعی آزادی دست پیدا می‌کنم که می‌تواند احساسم را بیان کند یا به ادراکاتم تحقق بخشد. گستره بوم به‌مثابه موجود زنده‌ای است که می‌توان در آن فریادهای ساکت و خاموش را دید. از کپی کردن پرهیزکرده‌ام در میان سبک‌های نقاشی، اکسپرسیونیسم را دوست دارم چراکه برای واکنش‌های عاطفی هنرمند اولویت قائل ست و بیشتر بر مبنای تفکرات و تخیلات درونی هنرمند شکل‌گرفته و کمتر به مفاهیم قراردادی زیبایی توجه دارد و بیشترین غلبه، با دنیای ذهنی است. دنیایی که حتی گاهی سخت غم‌انگیز می‌شود

با توجه به سابقه‌ی ادبی شما در حوزه‌ی شعر و داستان، فکر می‌کنید چه قدر آثار نقاشی و نوشتاری مثل شعر و داستان می‌توانند روی‌هم تأثیر بگذارند؟ به‌عبارت‌دیگر بااینکه نقاشی یک هنر دیداری و شعر یک هنر خلاقانه و نوشتاری است فکر می‌کنید چه ارتباطی میان این دو وجود دارد؟

در تأثیر هنرها بر همدیگر هیچ‌گونه شکی وجود ندارد و کاملاً مسلم است که همه هنرها بر همدیگر اثر می‌گذارند و از یکدیگر بهره می‌برند و نمی‌توان هنرمندی را پیدا کرد که فقط و فقط به یک هنر خاص پرداخته باشد و با دیگر هنرها بیگانه باشد و یا رابطه‌ای نداشته باشد تأثیر متقابل هنرها بر یکدیگر امری بدیهی است.

البته در این شکی نیست که وقتی یک نفر شعر بگوید و نقاشی هم بکند طبیعتاً ممکن است که تأثیر متقابلی در کارهایش از این دو جنبه هنری مشاهده شود.

نوشتن شعر، یک شیوه از این بیان می‌تواند باشد و وقتی کسی شعر می‌نویسد، مسلماً در ابتدا بر مبنای هدف خاص و از روی عمد و قصد نبوده که مبادرت به این کارکرده، بلکه نیازی درونی به بازگو کردن، او را به سمت و سویی که دوست داشته و علاقه‌مند بوده، کشانده است. نیازی به ” بهتر” بازگو کردن. در نقاشی هم به همین‌گونه.

همه انسان‌ها از زندگی و جهان هستی ادراکی متفاوت دارند و همین‌طور درجه‌ی نیاز آدمیان به بیان این ادراکات متفاوت است و نیز شیوه‌ای را که برای بیان و ابراز می‌پسندند و یا به کار می‌برند نیز مختلف و گوناگون و سلیقه‌ای است. بنابراین اینکه چرا شعر می‌نویسم، یا چرا نقاشی می‌کنیم و یا چرا هردوی این‌ها را به‌موازات هم ادامه می‌دهیم، برمی‌گردد به کشش و تمایلی درونی به این نوع از بیان. فشردگی تصویر ذهنی در نقاشی و شعر خیلی به هم نزدیک است.

نقاشی چیزی غیر از رنگ و طرح نیست که این‌ها تصویر را فشرده می‌کنند. درست مانند شعر که واژه‌ها خیلی باید با ایجاز در کنار هم قرار گیرند. همان‌طور که شاعر، حس، تخیل و درکش و کلاً آنچه را که می‌خواهد به خواننده بگوید با کلمه انتقال می‌دهد نقاش نیز با استفاده از رنگ و طرح و تصویر، آنچه را باید، به بیننده منتقل می‌کند. به عبارتی در همه هنرها این بحث انتقال ایده و درک به مخاطب وجود دارد؛ فقط ابزار است که فرق می‌کند.

پرواضح است دو هنر که سرچشمه هردوی آن‌ها تخیل است و عنصر تصویر در آن‌ها مهم است، بر یکدیگر تأثیر متقابل داشته باشند. در مورد خودم، باید عنوان کنم که نقاشی و شعرم بر هم تأثیر داشته‌اند و این تأثیر به‌گونه‌ای بوده که حتی نمی‌توانم آن‌ها را از هم تفکیک کنم. نمی‌توانم بگویم کدام‌یک اولویت یا ارجحیت دارد و بر دیگری اثر گذاشته است؛ زیرا به‌موازات هم برای من اهمیت داشته‌اند. گاهی اوقات شعر و گاهی نقاشی به من در کشف و دریافت حس‌ها و ادراکات کمک کرده‌اند اما برای من این دو هنر لاینفک و مکمل هم‌اند چراکه سرچشمه‌ی هر دو از هستی ست.


با توجه تمایز میان شعر و نقاشی به‌عنوان دو اثر هنری متفاوت فکر می‌کنید تمایز این دو بر تأثیر بر مخاطب چیست؟

مسلماً هرکدام از این شاخه‌های تأثیر مختص به خود را بر مخاطب خود خواهند داشت چون هرکدام کاملاً مستقل هستند و مخاطبان خاص خود را دارند. مگر اینکه به‌نوعی و به شکلی در هم ادغام‌شده باشند که در آن صورت قضیه متفاوت است.

شعر نمی‌تواند همان تأثیری را که نقاشی و یا موسیقی بر مخاطب می‌گذارد، داشته باشد هرچند که از این‌ها بهره جسته است. چراکه مصالح کار شاعر با مصالح کار نقاش متفاوت است. از این نظر، ابزاری که نقاش به کار می‌برد محدود به جغرافیای خاصی نیست و مانند شعر که ابزارش زبان است و نیازمند ترجمه، نقاشی به سهولت و به‌آسانی می‌تواند پیام خود را بدون محدودیت زبان به مخاطبش، برساند.

فکر می‌کنید در بافتی مثل جامعه‌ی ایران چه قدر آثار هنری می‌توانند متفاوت ظاهر شوند؟ به نظر شما هر دو اثر هنری قابلیت تأثیرگذاری بر جامعه را یکسان دارند؟ کدام بیشتر و یا کمتر است؟

پیوند فرهنگ ایران با شعر، از دیرباز وجود داشته ولی نقاشی به دلایلی، در برخی از دوران در رکود بوده اما در حال حاضر من فکر می‌کنم همه شاخه‌های هنری، ازجمله نقاشی و شعر توانسته‌اند جایگاه خود را در جامعه پیدا کنند اما اینکه تأثیر کدام بیشتر است و کدام کمتر، قابل‌اندازه‌گیری نیست. طبیعتاً این‌طور به نظر می‌رسد که شعر با توجه به دیرینه خود در جامعه ایران، تأثیرگذارترین هنر باشد اما در حال حاضر با توجه به پدیده ارتباطات در دنیا، هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند از تأثیر دیگر فرهنگ‌ها مصون باشد و طبیعتاً فرهنگ‌های دیگر، بستر جریانات فرهنگی و هنری هستند و تأثیر خاص خودشان را خواهند داشت.

شعر از تمام هنرها بهره برده است. یعنی در یک شعر می‌توان موسیقی را یافت می‌توان تصویر را یافت اما تأثیرات متقابل هنرها بر یکدیگر به ازخودبیگانگی آن‌ها منجر نمی‌شود. یک نقاشی ازنظر من یک نقاشی است هرچقدر هم که عناصر شاعرانه‌اش زیاد باشد و یک شعر هم ازنظر من شعر است هرچقدر که عناصر تصویری در آن زیاد باشد. ازنظر من شکل ارائه هنر زیاد مهم نیست. مهم این است که چی ارائه می‌دهیم. اینکه هنر رها کننده انسان از تمام سلطه‌ها و قیدوبندها است؟ هنر درواقع پاسخ‌دهنده نیست بلکه پرسشگر است

در ایران متأسفانه آمار کتاب‌خوانی بالا نیست و عموماً شاعران برای چاپ کتاب مشکلات زیادی را متحمل می‌شوند و با محدودیت‌های زیادی هم روبه‌رو می‌شوند برای شما که هر دو فضا را تجربه کرده‌اید مشکلاتتان یکسان بوده است منظورم برای برگزاری نمایشگاه هست؟

مشکل مهم در فقر فرهنگی ست که باعث شده در همه شاخه‌های هنری، مخاطبان کمی وجود داشته باشند. وقتی جامعه‌ای نیاز به کتاب خواندن، نیاز به نمایشگاه نقاشی رفتن، نیاز به کنسرت رفتن جزو برنامه‌های زندگی‌اش نیست، طبیعتاً هنرمند در چنین جامعه‌ای برای ارائه هنرش با مشکلات و سختی مواجه خواهد شد. مشکلات و سختی هم ازنظر چگونگی پروسه‌ی ارائه و هم ازنظر شکل ارائه که بخشی از آن شامل خودسانسوری هم می‌شود.

البته چاپ کتاب با برگزاری نمایشگاه نقاشی تفاوت‌های زیادی دارد چون شکل ارائه کاملاً متفاوت است. در چاپ کتاب شاعر هنر خود را عرضه کرده و مخاطب فقط از طریق خریداری کتاب، از آن بهره‌مند می‌شود. اما برگزاری نمایشگاه کاملاً متفاوت است. هنرمند آثارش را به نمایش می‌گذارد و مخاطب به تماشایشان می‌رود، بدون اینکه الزامی به خریدن داشته باشد. به نظر من راه، میان ایجاد ارتباط بین هنرمند و مخاطب در این شیوه کوتاه‌تر و آسان‌تر است.

اما کل ماجرا، که در فضای هنری و ادبی، مخاطبان اندک‌اند و آمار کتاب‌خوانی پایین است، هیچ جای شکی وجود ندارد و در اینکه در جهان سوم، هنرمند بودن مستلزم تاوان دادن بیشتری ست، هیچ جای شکی وجود ندارد. هرچقدر که سطح فکری و آگاهی هنری در جامعه پایین‌تر باشد به همان نسبت هنرمند باید سخت‌جان‌تر شده تا بتواند دوام بیاورد و به کارش بتواند همچنان ادامه دهد چراکه همه راه‌های نومیدکننده و سخت و پر از دست‌انداز در جلوی راهش قرار دارند و هیچ حمایتی هم، از او و از کارش در میان نیست.

  

میزان استقبال از نمایشگاه چگونه بود؟

باوجودآنکه تبلیغات خوب و مناسب از جانب گالری، انجام‌نشده بود و نودونه درصد کسانی که به دیدن آمده بودند از طریق فیس‌بوک خودم و یا دوستان، بودند، بااین‌حال، خیلی راضی بودم. از این بابت که با مخاطبانی پیر و میان‌سال و جوان و علاقه‌مند روبرو شدم که هیچ‌گونه آشنایی قبلی با آن‌ها نداشتم و این بسیار امیدوارکننده است وقتی‌که دیده می‌شود افرادی با تمام مشکلات مختلف که زندگی در شهری چون تهران، برایشان ایجاد کرده، بازهم حاضرشده‌اند از رنج دوری مسیر و ترافیک و غیره را به جان بخرند تا به یک نمایشگاه نقاشی بیایند. این حقیقتاً برای من خیلی ارزشمند و بسیار خوشحال‌کننده و مایه دلگرمی است.

فکر می‌کنید شاعرانی که نقاشی هم می‌کنند در اجرای شعر و نقاشی از هنرمندانی که فقط یک کار را انجام می‌دهد می‌توانند متفاوت‌تر عمل کنند یا نه؟

هر انسانی دارای ابعاد گوناگونی و وجه‌های مختلفی است. هنر بیان احساس و عواطف انسان است و هم‌چنین بیان رؤیاها و تأثیرات زندگی بیرونی و خلق اثر هنری هم از طرف یک انسان بستگی دارد به اینکه این بیان در چه کانال و مجرایی قرار بگیرد بعضی وقت‌ها پدیده‌ها و بیان آن‌ها در قالب کلمات شکل می‌گیرند و بعضی‌اوقات در قالب خطوط و رنگ‌ها و این بستگی به این دارد که چه جور به آن پدیده نگریسته شده و آن پدیده خودش را در چه قالبی به هنرمند تحمیل کرده است. بهره‌گیری از یک یا چند ابزار، بهر حال، بازهم درنهایت بیان خویشتن ست در شکل‌های متفاوت.

رؤیاها و اندیشه‌ها و تصاویر ذهنی یک شاعر قابلیت زیادی دارند که به تصویر و نماد تبدیل شوند و درواقع شکلی را از خود ارائه دهند که در آن نیروی شعری مشاهده شود. معمولاً هم نقاشی‌هایی که شکلی از رؤیا را القا می‌کنند به شعر نزدیک می‌شوند. به‌طور مثال درهم‌آمیزی رؤیا و وهم در بسیاری از کارهای ” دالی” تصویرهای شعری را القا می‌کنند.

 درنهایت، در درجه اول، فضیلت یک انسان، در انسانی فکر کردن اوست که در این شکل توانسته متفاوت‌تر عمل کند و اینکه قادر باشد که درست‌تر زندگی کند. بنابراین هنرمند بودن، نشانه‌ی فضیلت و یا برتری بر دیگران نیست. به‌شخصه برای آدم‌هایی که هیچ ادعایی ندارند، اما درک و شعور درستی از انسان بودن و روابط انسانی دارند و می‌توانند خوب ” فکر” کنند، ارزش بیشتری قائلم تا هنرمندان پرمدعایی که هر نوع رفتار غیرانسانی‌شان را با برچسب روشنفکری و پست‌مدرن بودن، توجیه می‌کنند.

در تاریخ حتماً شنیده‌ایم که نرون هم چنگ می‌نواخته و روح حساس و هنرمندانه‌ای داشته، هیتلر هم نقاشی می‌کرده و صدام هم داستان و شعر می‌نوشته… پس داشتن هنر، به‌تنهایی، هیچ فضیلتی نیست.

 

منصوره اشرافی

 فعالیت‌های هنری و ادبی:

  • «نفس‌های پنهان»، نمایشگاه نقاشی انفرادی، گالری روز ۱۳۹۳
  • «تا گیاه تازه‌ای بروید»، نمایشگاه نقاشی انفرادی، گالری ثالث ۱۳۸۵
  • «سکوت سپری‌شده»، نمایشگاه نقاشی انفرادی، گالری سرمه ۱۳۸۴
  • نمایشگاه مجازی، «مروری بر نقاشی‌های منصوره اشرافی»، وب‌سایت هنری کارگاه
  • شرکت در نمایشگاه بین‌المللی «افسردگی عمیق‌تر – deeper depression»، گالری تهران، ۱۳۸۵
  • انتشار کتاب «در جست‌وجوی هویت»، مجموعه نقد و بررسی آثار مارکز، بکت، کوندرا و…، نشر شورآفرین ۱۳۹۳
  • انتشار کتاب «فرشته‌ای در خانه»، پژوهشی، نقد و بررسی شعر شاملو، نشر شورآفرین ۱۳۹۳
  • انتشار کتاب «فریاد بلند عصیان»، پژوهشی، نقد و بررسی اندیشه و شعر فروغ، نشر شورآفرین ۱۳۹۲
  • انتشار کتاب «در برزخ تساوی»، پژوهشی، نگاهی به روند و تأثیرهای جنبش اجتماعی، نشر آرست –۲۰۱۲
  • انتشار کتاب «دریغا از عشق»، مجموعه شعر، نشر شورآفرین ۱۳۹۱
  • انتشار کتاب «نفس‌های پنهان»، مجموعه شعر، نشر شورآفرین ۱۳۹۱
  • انتشار کتاب «مرگ خلاصه شد»، مجموعه شعر، نشر شورآفرین ۱۳۹۰
  • انتشار کتاب «این تاج خار»، مجموعه شعر، نشر مینا، ۱۳۸۶
  • انتشار کتاب «معشوق بی‌صدا»، پژوهشی در عاشقانه‌های شاملو، نشر مینا، ۱۳۸۶
  • انتشار کتاب «خورشید من کجاست؟»، کتاب شعر، نشر ماکان، ۱۳۸۵
  • شعرخوانی و سخنرانی با موضوع «نگاهی به وضعیت کنونی ادبیات» کتابخانه و بنیاد فرهنگی نیما، مونترال کانادا،۲۰۱۴

 

  نظرات ()
یک شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٩

 

چه دور،
              دور
و چه نزدیک،
            نزدیک
               می نمایید
ای یادهای من !

در خاکستر فسرده تان
آیا نسیمی
خواهد دمید
تا جرقه ای شعله کشد


منصوره اشرافی

از کتاب " این تاج خار"

 

  نظرات ()
شعر نویسنده: - جمعه ۱۳٩۳/۱٠/۱٩

«کدام؟ »

ای عشق،

اگر برفی

ببار

تا سپید شویم و بباریم

 

اگر آفتابی

بتاب

تا نور شویم و بتابیم.

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
شعر نویسنده: - جمعه ۱۳٩۳/٩/٢۸



رنگ

 

سیاه،

          شب

بنفش،

          درد

خاکستری،

             اندوه

و سفید

            شعر

 

زرد بی تو بودن

نارنجی با تو بودن

سبز دیدار

و آبی درنگ آغوشت.

 

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
  نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٩
جایی میان شب
جایی میان سنگ ها
جایی میان شوره زار،
ریشه می دوانم
باران خیال می باردم
و میان دردها
بیدار می شوم
تا زمان را به چنگ آورم
وقتی خارهای صحرایی
سرمست می شوند
عشق و آتش را
جایی
همین نزدیکی ،
خیال می کنم
جایی میان سکوتِ خواب
خورشید می شوم
منصوره اشرافی
  نظرات ()
شعر نویسنده: - جمعه ۱۳٩۳/٩/۱٤

 

شعری از کتاب " مرگ خلاصه شد"
_______________________________


چون انار
می فشارمش در مشت
و هر قطره که بر خاک می افتد
از شکاف انگشتان
گوش می خوابانم بر زمین,
تا صدای رویش را بشنوم


گوش می خوابانم
بر نبض تاریک دانه ها
تا صدای زندگی را
بشنوم.


منصوره اشرافی
  نظرات ()
شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/۱۳



 

آفتابگردانی و نمی‌دانی

مشرق

به انتظار طلوعت

می‌نشیند

                هر بامداد.

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
جنگ زمان فصل نامه فرهنگ و ادبیات و هنر شماره 19 نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٢


پنج شعر  و یک مقاله در « جنگ زمان  » فصل نامه فرهنگ و ادبیات و هنرشماره 19

 

 

 

 

 


  نظرات ()
شعر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٢

 

 دو شعر در «وستا»

 

 

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر شعر شعر شعر بهار شعر شعز شعر شعر زندگی در نوستالژی گذشته شعر
کلمات کلیدی وبلاگ شعر (۳۳٠) حاشیه زندگی (۱٦۱) یادداشت ادبی (۱۳۳) اجتماع (٧٩) خبر (٦٩) نقاشی (٤٦) نیما یوشیج (۳٠) زن (٢٩) ماهنامه رندان (٢٩) نشر (٢۳) وبلاگ نویسی (٢٢) دیدگاه هنری ادبی (٢٢) احمد شاملو (٢۱) این تاج خار (۱٥) ماهنامه مارال (۱٥) نشر شورآفرین (۱۳) حسین جوان (۱٢) فمنیسم (۱٢) علیرضا ذیحق (۱٢) نمایشگاه کتاب (۱۱) غزاله علیزاده (۱۱) ماهنامه ماندگار (۱۱) مهرسان جوان (۱٠) و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب (۱٠) مرگ خلاصه شد (۱٠) نفس های پنهان (۱٠) سیمون دوبوار (۱٠) خورشید من کجاست؟ (٩) فروغ فرخزاد (٩) دریغا از عشق (٩) میلان کوندرا (۸) وازنا (۸) سهراب سپهری (۸) اکتاویو پاز (٧) انتخابات ریاست جمهوری (٧) سارتر (٧) معشوق بی صدا (٧) دالان ها (٧) سینما (٦) آنسل آدامز (٦) سکوت سپری شده (٦) سرور جوان (٥) نرودا (٥) موسیقی (٥) فلسفه (٥) عکاسی (٥) نیچه (٥) نقد و بررسی (٥) آتی بان (٥) آلبر کامو (٥) چه گوارا (٥) ماهنامه فریاد (٥) خبرگزاری ایبنا (٤) ماهنامه گذرگاه (٤) منصوره اشرافی (٤) فرشته ای در خانه (٤) در جست و جوی هویت (٤) فریاد بلند عصیان (٤) سیمین دانشور (٤) عطار (٤) داستان (٤) در جستجوی هویت فراموش شده (٤) در تاریکی سوزان (٤) در برزخ تساوی (۳) روسپییان سودا زده من (۳) سالینجر (۳) آلبا دسس پدس (۳) مهدی اخوان ثالث (۳) مارکز (۳) سینمای مستند (۳) گفتگو (۳) بهار (۳) ناظم حکمت (۳) نوبل (۳) آیدا (۳) رضا قاسمی (۳) عباس معروفی (۳) 8 مارس (۳) شور آفرین (۳) عمادالدین نسیمی (۳) سایت والس (۳) مهراوه جوان (۳) saturated darkness (۳) خبرگزاری ایسنا (۳) آنتونیو بوئرو بایخو (۳) چراغها را من خاموش می کنم (۳) زیستن از نوع اول (۳) سپنج (۳) فالکنر (۳) سیاوش شاملو (٢) میشل فوکو (٢) مهرهرمز (٢) فرانسیسکو گویا (٢) سرگی یسنین (٢) مایاکوفسکی (٢) حسین منصوری (٢) خبرگزاری ایانا (٢) در انتظار گودو (٢) سایت ادبی دیباچه (٢) سایت مرور (٢) پاییز را به خاطر بادهایش (٢) غزلیات شمس (٢) غلامحسین ساعدی (٢) نزار قبانی (٢) برتولت برشت (٢) ساموئل بکت (٢) حلاج (٢) ریلکه (٢) لورکا (٢) نوروز (٢) مولانا (٢) شریعتی (٢) ایلنا (٢) منوچهر آتشی (٢) سال بلوا (٢) من ری (٢) عین القضات (٢) یاشار احد صارمی (٢) ژاک پره ور (٢) کیان وش شمس اسحاق (٢) ناتور دشت (٢) یانیس ریتسوس (٢) لنگستون هیوز (٢) گالری ثالث (٢) شبهای تهران (٢) والتر بنیامین (٢) جایزه شعر زنان (٢) حرفهای همسایه (٢) سایت کارگاه (٢) علیرضا بهنام (٢) اسماعیل خویی (۱) طاهر صفار زاده (۱) انقلاب فرهنگی (۱) نیکول فریدنی (۱) هومن بابک نیا (۱) آنتونیونی (۱) تعزیه در نقاشی (۱) تی اس الیوت (۱) وردی که بره ها می خوانند (۱) فرد زینه مان (۱) اروفه (۱) ژان کوکتو (۱) رومن پولانسکی (۱) مکرمه قنبری (۱) اکسپرسیونیسم (۱) خوزه کراویرینها (۱) ژان کریستف (۱) مسیح باز مصلوب (۱) نیکوس کازانتاکیس (۱) سعید سلطانپور (۱) نازنین نظام شهیدی (۱) قیصر امین پور (۱) هیوا مسیح (۱) محمود دولت آبادی (۱) رادیو زمانه (۱) پروست (۱) آلن دوباتن (۱) پینک فلوید (۱) عشق و ازدواج (۱) لوح (۱) ابراهیم گلستان (۱) ویتگنشتاین (۱) پیانیست (۱) خبر گزاری فارس (۱) کلود لانزمن (۱) تفکیک ارزشگذاری ادبی (۱) man ray (۱) پل نیومن (۱) فریدا کالو (۱) بوی پاییز (۱) هنری مور (۱) شهرنوش پارسی پور (۱) خلیل پاک نیا (۱) صالح نجفی (۱) تیرداد نصری (۱) رسانه (۱) کلیدر (۱) زرتشت (۱) اصغر فرهادی (۱) فقر (۱) صادق هدایت (۱) حافظ (۱) سعدی (۱) مشهد (۱) یداله رویایی (۱) اسکار (۱) خبرگزاری مهر (۱) رومن گاری (۱) آرمانگرایی (۱) دادائیسم (۱) رومن رولان (۱) مارسل پروست (۱) اوباما (۱) شطرنج (۱) برگمن (۱) شیرین عبادی (۱) اورهان پاموک (۱) تکثیر غیر قانونی (۱) obama (۱) یوش (۱) ایسنا (۱) روسو (۱) روزنامه شرق (۱) شفیعی کدکنی (۱) جایزه صلح نوبل (۱) هشت مارس (۱) اکبر رادی (۱) صدام (۱) آدونیس(علی احمد سعید) (۱) دیدگاه هنری ادبی نهم (۱) دیدگاه هنری ادبی دهم (۱) شهرگان (۱) ناظم حکمت (۱) بهار 1390 (۱) نعمت آزرم(میرزازاده) (۱) روزنامه شهرآرا (۱) شهریار گلوانی (۱) قاسم صنعوی (۱) سمانه مرادیانی (۱) علیرضا اجلی (۱) سایت کافه داستان (۱) سالمرگی (۱) mansourehgallery (۱) محمد مسافر (۱) ذر برزخ تساوی (۱) in the purgatory of equatliy (۱) نشر آرست (۱) جدایی نادر از سیمین (۱) سایت صحنه ها (۱) سهراب رحیمی (۱) sohrab rahimi (۱) موسسه نقد حرفه ای (۱) کارل سندبرگ (۱) کته کولویتز (۱) kathe kollwitz (۱) کتابناک (۱) روسپیان سودازده من (۱) فرانس مارک (۱) اسبهای آبی (۱) مسعود حاجی حسن (۱) باقر پرهام (۱) holding on to myself (۱) peter callesen (۱) نلسون آلگرن (۱) ده شب شعر (۱) انیستیتو گوته (۱) مهر 1356 (۱) ماهنامه کارنامه (۱) محمد تهرانی (۱) دکتر بهار و خواستگار مرده (۱) معصومه سیحون (۱) ماهنامه پل ادبی (۱) سایت هنری نقش آوا (۱) سایت ادبی خزه (۱) سایت فرهنگی هفتان (۱) فلا هرتی (۱) آلینوش طریان (۱) دل آرا دارابی (۱) کلاوس اشتریگل (۱) فلسفه و عرفان (۱) اصغر الهی (۱) م ـ آزاد (۱) رضا سعیدی (۱) مارگو ت بیکل (۱) اورهان ولی (۱) مهران صدرالسادات (۱) سعید کاشانی (۱) سایت فل سفه (۱) ویکتور خارا (۱) ایولین رید (۱) افسردگی عمیق تر (۱) روزنا (۱) گلستانه (۱) مجتباپورمحسن (۱) مجله دنیای سخن (۱) قره العین (۱) نادر مشایخی (۱) شب موتسارت (۱) روزنامه همبستگی (۱) ژیژک (۱)
دوستان من دیدگاه - Diddgah Mansoureh Ashrafi Gallery مهرسان جوان سرور حوان خسین حوان خسین حوان پرتال زیگور طراح قالب