تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

شعر

از والت ویتمن  ترجمه سیروس پرهام
______
سرودها بپراکنید
اینجا همه انزوا و خاموشی است, سرودهای شب
سرودهای عشق مهجور. سرودهای مرگ.
سرودهایی که در پرتوی وامانده ی زرد میرنده طنین افکن است
در پرتو آن ماه که چیزی نمانده به دریا فرو افتد.
ای سرودهای بی پروای نومید.

+   ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٦/٥/٢٦

 

مغرب سیاه

کمی آبی، مشرق

خانه ها

ایستاده در خواب

کاجستان سبز ِتیره

و چراغ ها آفتابی نارنجی

شب،

تجزیه شده

در کورسوهای دور و نزدیک

در پیکرم

که در خواب،

بیدار می ماند

وشهر

شهر،

چانه بر مشت نهاده

در فکر،

در فکر،

تا صبح.

.......
منصوره اشرافی

 
 
 

+   ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۸

شعر

*
پله
  پله
    پله،
نردبام شب
چه بلند است.
ماه در دستم
لحظه
    لحظه
آب می شود.
پله
  پله
   پله ،
چه دور
چه سنگین...
مبادا 
از دستم بیفتی
              ماه .
----------------------------
منصوره اشرافی- از کتاب «این تاج خار»

+   ; ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤

 

پرنده،
شتابان به آشیانه بازگشت
و برگ های  ابریشم،
به انزوای تاریک خود،
                چشم بستند
عابران کوچه،
با خاطرات خوش روز
کنار بهار نشستند
شب در راه بود
منصوره اشرافی، کتاب ِ « خورشید من کجاست؟»

+   ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٧

یک شعر

★★★
پشت این همه پلک
این همه چشم
این همه خواب
پشت دریاها، کوهها
گستره ی نوازنده ی گندمزار
فراسوی سبزها
لابلای کتابها، خط ها
و تراویدن کلام ها
تنها،
     تویی
در یادهای بی پناهی و پناه
در زمزمه ی روشن تاریکی
در آوازهای رها شدن
در جام های نیم نوشیده
پشت این همه یاد
تنها،
      تو.
___________
منصوره اشرافی

+   ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٢۱

یک شعر

★ رخنه★
از هر شکاف و روزنی
می آیی
بی در
بی پنجره
بی قفل
بی حصار
بی بارو
و می تواند
تاریک ِ پلک های بسته ام
دریابد گرما و روشنی ات را.
منصوره اشرافی

+   ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٠

 

دیواری فرو پاشیده
ویرانه ای ، بر جا
بوم،  خوش آواز
           بر بام
ماه بر آسمان
مهتابی سرد، می پاشد
باغ، سوخته
 و درختان عطشان
پرنده ای تنها
سر در بال خویش
با زخمی در آواز فرو خورده اش.
منصوره اشرافی

+   ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩

 

دیواری فرو پاشیده
ویرانه ای ، بر جا
بوم،  خوش آواز
           بر بام
ماه بر آسمان
مهتابی سرد، می پاشد
باغ، سوخته
 و درختان عطشان
پرنده ای تنها
سر در بال خویش
با زخمی در آواز فرو خورده اش.
منصوره اشرافی

+   ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩

یک شعر

کودکی ام دوید
از سرازیری کوچه
بعد،
آن پایین
آب شد.
جوانی ام دوید
از سر بالایی کوچه
بعد،
آن بالا
سنگ شد.
سنگ 
فرو غلتید 
در آب.
و من چشمهایم بسته شد.
منصوره اشرافی - از کتاب این تاج خار

+   ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۸

یک شعر

....
بر بستر شب
ستاره ها پیمودیم
و انتهایش طلوع کردیم
در باغ ِ شاخه های در هم تنیده،
خواب آلوده و برهنه
خورشید
جوانه می زند
روز
بیدار می شود
...‌‌
منصوره اشرافی- بخشی از شعری بلند

+   ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧

یک شعر

★رنگ★

 

سیاه،
شب
بنفش،
درد
خاکستری،
اندوه
و سفید
شعر

زرد بی تو بودن
نارنجی با تو بودن
سبز، دیدار
و آبی درنگ ِ آغوش.

____________
منصوره اشرافی

+   ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦

یک شعر

★رنگ★

 

سرخ، اسطوره ست
فراتر از گل و گیاه و خاطره

آبی،
تبار شگفت انگیز ترین کلام ها،
واژه های نهفته

سفید، هزار پاره ی تن
با هزار قلب
که دوست داشتن را تجربه می کند.

_____________________
منصوره اشرافی

+   ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦

یک شعر

از  میدان های  جاذبه
پرتاب شده ام 
به جایی نایافت شدنی
گم شده ام، در هیچستان
و نخواهم چرخید با آهنگ زمان
من،
مخالف تمام دایره هایم.
منصوره اشرافی- کتاب ِ مرگ خلاصه شد

+   ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٩

شعری از تی اس الیوت

آوریل ستمگر ترین ماه هاست

گل های یاس را از زمین مرده می رویاند ،

خواست و خاطره را به هم می آمیزد ،

و ریشه های کرخت را با باران بهاری برمی انگیزد .

زمستان گرممان می داشت ،

خاک را از برفی نسیان بار می پوشاند ،

و اندک حیاتی را

به آوندهای خشکیده توشه می داد .

تابستان غافل‌گیرمان می‌ ساخت

از فراز اشتارن برگرسه

با رگباری از باران فرا می‌ رسید

ما در شبستان توقف می‌ کردیم

و آفتاب که می‌ شد

به راهمان می‌‌ رفتیم ؛

به هوفگارتن

و قهوه می‌ نوشیدیم

و ساعتی گفت‌ و گو می‌ کردی

سرزمین‌هرز‌‌‌‌‌‌‌

‌تی‌اس‌الیوت‌‌ترجمه‌بهمن‌شعله‌ور

+   ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱

ئک شعر

«رویش»

 

چون انسانِ اولیه

تن سپرده به موجی آغازین،

که تویی

و پرتابم کرده‌ای

به شناساییِ هستی

 

تجسمِ رازی

تراویده از غارهایی

که پناهشان جسته‌ام

در دل هر سنگ

رویاهایی خفته‌اند

تو، همان رویایی

که از من

می‌رویی.

 

منصوره اشرافی

+   ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

یک شعر


.

تنها
ماهی می‌داند
از حسرتِ آب مردن،
چیست


ماهی نیستم

انسانی‌ام
که هوایی که سر می‌کشم
کفافم نمی‌دهد.

منصوره اشرافی

+   ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٢

گفتگو با روزنامه شهرگان کانادا، به بهانه برگزاری نمایشگاه نقاشی اخیرم

 

تأثیر متقابل دو هنر در آثار یک هنرمند؛

 گفتگوی شهرگان با منصوره اشرافی شاعر و نقاش

Eshrafi3
شهرگان: به‌تازگی نمایشگاه نقاشی تحت عنوان نفس‌های پنهان در گالری روز در تهران برگزارشده که برخی آثار منصوره اشرافی، شاعر و نویسنده به نمایش گذاشته شد. مصاحبه‌ی زیر به بهانه‌ی این نمایشگاه و آثار هنری منصوره اشرافی است.

خانم اشرافی اگر می‌شود لطفاً کمی در مورد این نمایشگاه و محتوای آثار هنری ارائه‌شده توضیحی بدهید.

در فاصله زمانی ده سال گذشته که دو نمایشگاه نقاشی با عنوان ” سکوت سپری‌شده” و” تا گیاه تازه‌ای بروید” را در سال‌های پیش داشتم، این سومین نمایشگاهی ست که برگزار کرده‌ام. با توجه به محتوای آثارم عنوان «نفس‌های پنهان» را بر آن نهادم که نیز نام یکی از مجموعه‌های شعرم است، چراکه می‌خواستم بر این تأکید کنم که در نزد من نقاشی و شعر به‌مثابه دو عنصر پیوسته و جدایی‌ناپذیر هستند. بیست‌ودو تابلو را در این نمایشگاه به معرض دید گذاشتم که برخی از آن‌ها کارهای تازه و برخی از آن‌ها کارهای سال‌های پیش بودند، اما سعی کرده بودم که با در نظر گرفتن هماهنگی‌هایی در تابلوها از نظر مضمون و محتوا و رنگ باشد.


آیا در نقاشی‌هایتان تم خاص و یا موضوع خاصی را مدنظر داشته‌اید؟

بین کارهای به نمایش گذاشته‌شده، سعی کردم مضمون‌ها و موضوع‌های مشابه را در کنار هم قرار دهم. اما برخی از کارها هم کاملاً مستقل و موضوع و تم خاص خود را داشتند که بااین‌حال بین آن‌ها هم یک هماهنگی درونی وجود داشت. به‌طورکلی در تمام نقاشی‌هایی که در این نمایشگاه در معرض دید گذاشتم، با بهره‌گیری از طبیعت سعی کرده بودم به ارتباطش با انسان و درمجموع با کل هستی، نقبی بزنم و اضطراب‌ها و رنج‌ها و درونیات انسان را با رنگ و نشانه، تصویر کنم. به نظر من، هنر، یکی از بهترین و مؤثرترین شکل‌ها و ابزارهای بیان ادراکات و احساسات ما از جهان هستی است. نقاشی برای من آفرینش دوباره طبیعت است. هنگامی‌که با نقاشی به آنچه در ذهنم بوده دست پیدا می‌کنم و تصورات و درک خود از نمادها را روی بوم می‌آورم به‌نوعی آزادی دست پیدا می‌کنم که می‌تواند احساسم را بیان کند یا به ادراکاتم تحقق بخشد. گستره بوم به‌مثابه موجود زنده‌ای است که می‌توان در آن فریادهای ساکت و خاموش را دید. از کپی کردن پرهیزکرده‌ام در میان سبک‌های نقاشی، اکسپرسیونیسم را دوست دارم چراکه برای واکنش‌های عاطفی هنرمند اولویت قائل ست و بیشتر بر مبنای تفکرات و تخیلات درونی هنرمند شکل‌گرفته و کمتر به مفاهیم قراردادی زیبایی توجه دارد و بیشترین غلبه، با دنیای ذهنی است. دنیایی که حتی گاهی سخت غم‌انگیز می‌شود

با توجه به سابقه‌ی ادبی شما در حوزه‌ی شعر و داستان، فکر می‌کنید چه قدر آثار نقاشی و نوشتاری مثل شعر و داستان می‌توانند روی‌هم تأثیر بگذارند؟ به‌عبارت‌دیگر بااینکه نقاشی یک هنر دیداری و شعر یک هنر خلاقانه و نوشتاری است فکر می‌کنید چه ارتباطی میان این دو وجود دارد؟

در تأثیر هنرها بر همدیگر هیچ‌گونه شکی وجود ندارد و کاملاً مسلم است که همه هنرها بر همدیگر اثر می‌گذارند و از یکدیگر بهره می‌برند و نمی‌توان هنرمندی را پیدا کرد که فقط و فقط به یک هنر خاص پرداخته باشد و با دیگر هنرها بیگانه باشد و یا رابطه‌ای نداشته باشد تأثیر متقابل هنرها بر یکدیگر امری بدیهی است.

البته در این شکی نیست که وقتی یک نفر شعر بگوید و نقاشی هم بکند طبیعتاً ممکن است که تأثیر متقابلی در کارهایش از این دو جنبه هنری مشاهده شود.

نوشتن شعر، یک شیوه از این بیان می‌تواند باشد و وقتی کسی شعر می‌نویسد، مسلماً در ابتدا بر مبنای هدف خاص و از روی عمد و قصد نبوده که مبادرت به این کارکرده، بلکه نیازی درونی به بازگو کردن، او را به سمت و سویی که دوست داشته و علاقه‌مند بوده، کشانده است. نیازی به ” بهتر” بازگو کردن. در نقاشی هم به همین‌گونه.

همه انسان‌ها از زندگی و جهان هستی ادراکی متفاوت دارند و همین‌طور درجه‌ی نیاز آدمیان به بیان این ادراکات متفاوت است و نیز شیوه‌ای را که برای بیان و ابراز می‌پسندند و یا به کار می‌برند نیز مختلف و گوناگون و سلیقه‌ای است. بنابراین اینکه چرا شعر می‌نویسم، یا چرا نقاشی می‌کنیم و یا چرا هردوی این‌ها را به‌موازات هم ادامه می‌دهیم، برمی‌گردد به کشش و تمایلی درونی به این نوع از بیان. فشردگی تصویر ذهنی در نقاشی و شعر خیلی به هم نزدیک است.

نقاشی چیزی غیر از رنگ و طرح نیست که این‌ها تصویر را فشرده می‌کنند. درست مانند شعر که واژه‌ها خیلی باید با ایجاز در کنار هم قرار گیرند. همان‌طور که شاعر، حس، تخیل و درکش و کلاً آنچه را که می‌خواهد به خواننده بگوید با کلمه انتقال می‌دهد نقاش نیز با استفاده از رنگ و طرح و تصویر، آنچه را باید، به بیننده منتقل می‌کند. به عبارتی در همه هنرها این بحث انتقال ایده و درک به مخاطب وجود دارد؛ فقط ابزار است که فرق می‌کند.

پرواضح است دو هنر که سرچشمه هردوی آن‌ها تخیل است و عنصر تصویر در آن‌ها مهم است، بر یکدیگر تأثیر متقابل داشته باشند. در مورد خودم، باید عنوان کنم که نقاشی و شعرم بر هم تأثیر داشته‌اند و این تأثیر به‌گونه‌ای بوده که حتی نمی‌توانم آن‌ها را از هم تفکیک کنم. نمی‌توانم بگویم کدام‌یک اولویت یا ارجحیت دارد و بر دیگری اثر گذاشته است؛ زیرا به‌موازات هم برای من اهمیت داشته‌اند. گاهی اوقات شعر و گاهی نقاشی به من در کشف و دریافت حس‌ها و ادراکات کمک کرده‌اند اما برای من این دو هنر لاینفک و مکمل هم‌اند چراکه سرچشمه‌ی هر دو از هستی ست.


با توجه تمایز میان شعر و نقاشی به‌عنوان دو اثر هنری متفاوت فکر می‌کنید تمایز این دو بر تأثیر بر مخاطب چیست؟

مسلماً هرکدام از این شاخه‌های تأثیر مختص به خود را بر مخاطب خود خواهند داشت چون هرکدام کاملاً مستقل هستند و مخاطبان خاص خود را دارند. مگر اینکه به‌نوعی و به شکلی در هم ادغام‌شده باشند که در آن صورت قضیه متفاوت است.

شعر نمی‌تواند همان تأثیری را که نقاشی و یا موسیقی بر مخاطب می‌گذارد، داشته باشد هرچند که از این‌ها بهره جسته است. چراکه مصالح کار شاعر با مصالح کار نقاش متفاوت است. از این نظر، ابزاری که نقاش به کار می‌برد محدود به جغرافیای خاصی نیست و مانند شعر که ابزارش زبان است و نیازمند ترجمه، نقاشی به سهولت و به‌آسانی می‌تواند پیام خود را بدون محدودیت زبان به مخاطبش، برساند.

فکر می‌کنید در بافتی مثل جامعه‌ی ایران چه قدر آثار هنری می‌توانند متفاوت ظاهر شوند؟ به نظر شما هر دو اثر هنری قابلیت تأثیرگذاری بر جامعه را یکسان دارند؟ کدام بیشتر و یا کمتر است؟

پیوند فرهنگ ایران با شعر، از دیرباز وجود داشته ولی نقاشی به دلایلی، در برخی از دوران در رکود بوده اما در حال حاضر من فکر می‌کنم همه شاخه‌های هنری، ازجمله نقاشی و شعر توانسته‌اند جایگاه خود را در جامعه پیدا کنند اما اینکه تأثیر کدام بیشتر است و کدام کمتر، قابل‌اندازه‌گیری نیست. طبیعتاً این‌طور به نظر می‌رسد که شعر با توجه به دیرینه خود در جامعه ایران، تأثیرگذارترین هنر باشد اما در حال حاضر با توجه به پدیده ارتباطات در دنیا، هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند از تأثیر دیگر فرهنگ‌ها مصون باشد و طبیعتاً فرهنگ‌های دیگر، بستر جریانات فرهنگی و هنری هستند و تأثیر خاص خودشان را خواهند داشت.

شعر از تمام هنرها بهره برده است. یعنی در یک شعر می‌توان موسیقی را یافت می‌توان تصویر را یافت اما تأثیرات متقابل هنرها بر یکدیگر به ازخودبیگانگی آن‌ها منجر نمی‌شود. یک نقاشی ازنظر من یک نقاشی است هرچقدر هم که عناصر شاعرانه‌اش زیاد باشد و یک شعر هم ازنظر من شعر است هرچقدر که عناصر تصویری در آن زیاد باشد. ازنظر من شکل ارائه هنر زیاد مهم نیست. مهم این است که چی ارائه می‌دهیم. اینکه هنر رها کننده انسان از تمام سلطه‌ها و قیدوبندها است؟ هنر درواقع پاسخ‌دهنده نیست بلکه پرسشگر است

در ایران متأسفانه آمار کتاب‌خوانی بالا نیست و عموماً شاعران برای چاپ کتاب مشکلات زیادی را متحمل می‌شوند و با محدودیت‌های زیادی هم روبه‌رو می‌شوند برای شما که هر دو فضا را تجربه کرده‌اید مشکلاتتان یکسان بوده است منظورم برای برگزاری نمایشگاه هست؟

مشکل مهم در فقر فرهنگی ست که باعث شده در همه شاخه‌های هنری، مخاطبان کمی وجود داشته باشند. وقتی جامعه‌ای نیاز به کتاب خواندن، نیاز به نمایشگاه نقاشی رفتن، نیاز به کنسرت رفتن جزو برنامه‌های زندگی‌اش نیست، طبیعتاً هنرمند در چنین جامعه‌ای برای ارائه هنرش با مشکلات و سختی مواجه خواهد شد. مشکلات و سختی هم ازنظر چگونگی پروسه‌ی ارائه و هم ازنظر شکل ارائه که بخشی از آن شامل خودسانسوری هم می‌شود.

البته چاپ کتاب با برگزاری نمایشگاه نقاشی تفاوت‌های زیادی دارد چون شکل ارائه کاملاً متفاوت است. در چاپ کتاب شاعر هنر خود را عرضه کرده و مخاطب فقط از طریق خریداری کتاب، از آن بهره‌مند می‌شود. اما برگزاری نمایشگاه کاملاً متفاوت است. هنرمند آثارش را به نمایش می‌گذارد و مخاطب به تماشایشان می‌رود، بدون اینکه الزامی به خریدن داشته باشد. به نظر من راه، میان ایجاد ارتباط بین هنرمند و مخاطب در این شیوه کوتاه‌تر و آسان‌تر است.

اما کل ماجرا، که در فضای هنری و ادبی، مخاطبان اندک‌اند و آمار کتاب‌خوانی پایین است، هیچ جای شکی وجود ندارد و در اینکه در جهان سوم، هنرمند بودن مستلزم تاوان دادن بیشتری ست، هیچ جای شکی وجود ندارد. هرچقدر که سطح فکری و آگاهی هنری در جامعه پایین‌تر باشد به همان نسبت هنرمند باید سخت‌جان‌تر شده تا بتواند دوام بیاورد و به کارش بتواند همچنان ادامه دهد چراکه همه راه‌های نومیدکننده و سخت و پر از دست‌انداز در جلوی راهش قرار دارند و هیچ حمایتی هم، از او و از کارش در میان نیست.

  

میزان استقبال از نمایشگاه چگونه بود؟

باوجودآنکه تبلیغات خوب و مناسب از جانب گالری، انجام‌نشده بود و نودونه درصد کسانی که به دیدن آمده بودند از طریق فیس‌بوک خودم و یا دوستان، بودند، بااین‌حال، خیلی راضی بودم. از این بابت که با مخاطبانی پیر و میان‌سال و جوان و علاقه‌مند روبرو شدم که هیچ‌گونه آشنایی قبلی با آن‌ها نداشتم و این بسیار امیدوارکننده است وقتی‌که دیده می‌شود افرادی با تمام مشکلات مختلف که زندگی در شهری چون تهران، برایشان ایجاد کرده، بازهم حاضرشده‌اند از رنج دوری مسیر و ترافیک و غیره را به جان بخرند تا به یک نمایشگاه نقاشی بیایند. این حقیقتاً برای من خیلی ارزشمند و بسیار خوشحال‌کننده و مایه دلگرمی است.

فکر می‌کنید شاعرانی که نقاشی هم می‌کنند در اجرای شعر و نقاشی از هنرمندانی که فقط یک کار را انجام می‌دهد می‌توانند متفاوت‌تر عمل کنند یا نه؟

هر انسانی دارای ابعاد گوناگونی و وجه‌های مختلفی است. هنر بیان احساس و عواطف انسان است و هم‌چنین بیان رؤیاها و تأثیرات زندگی بیرونی و خلق اثر هنری هم از طرف یک انسان بستگی دارد به اینکه این بیان در چه کانال و مجرایی قرار بگیرد بعضی وقت‌ها پدیده‌ها و بیان آن‌ها در قالب کلمات شکل می‌گیرند و بعضی‌اوقات در قالب خطوط و رنگ‌ها و این بستگی به این دارد که چه جور به آن پدیده نگریسته شده و آن پدیده خودش را در چه قالبی به هنرمند تحمیل کرده است. بهره‌گیری از یک یا چند ابزار، بهر حال، بازهم درنهایت بیان خویشتن ست در شکل‌های متفاوت.

رؤیاها و اندیشه‌ها و تصاویر ذهنی یک شاعر قابلیت زیادی دارند که به تصویر و نماد تبدیل شوند و درواقع شکلی را از خود ارائه دهند که در آن نیروی شعری مشاهده شود. معمولاً هم نقاشی‌هایی که شکلی از رؤیا را القا می‌کنند به شعر نزدیک می‌شوند. به‌طور مثال درهم‌آمیزی رؤیا و وهم در بسیاری از کارهای ” دالی” تصویرهای شعری را القا می‌کنند.

 درنهایت، در درجه اول، فضیلت یک انسان، در انسانی فکر کردن اوست که در این شکل توانسته متفاوت‌تر عمل کند و اینکه قادر باشد که درست‌تر زندگی کند. بنابراین هنرمند بودن، نشانه‌ی فضیلت و یا برتری بر دیگران نیست. به‌شخصه برای آدم‌هایی که هیچ ادعایی ندارند، اما درک و شعور درستی از انسان بودن و روابط انسانی دارند و می‌توانند خوب ” فکر” کنند، ارزش بیشتری قائلم تا هنرمندان پرمدعایی که هر نوع رفتار غیرانسانی‌شان را با برچسب روشنفکری و پست‌مدرن بودن، توجیه می‌کنند.

در تاریخ حتماً شنیده‌ایم که نرون هم چنگ می‌نواخته و روح حساس و هنرمندانه‌ای داشته، هیتلر هم نقاشی می‌کرده و صدام هم داستان و شعر می‌نوشته… پس داشتن هنر، به‌تنهایی، هیچ فضیلتی نیست.

 

منصوره اشرافی

 فعالیت‌های هنری و ادبی:

 

+   ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٦

یک شعر

 

چه دور،
              دور
و چه نزدیک،
            نزدیک
               می نمایید
ای یادهای من !

در خاکستر فسرده تان
آیا نسیمی
خواهد دمید
تا جرقه ای شعله کشد


منصوره اشرافی

از کتاب " این تاج خار"

 

+   ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٩

شعر

«کدام؟ »

ای عشق،

اگر برفی

ببار

تا سپید شویم و بباریم

 

اگر آفتابی

بتاب

تا نور شویم و بتابیم.

 

منصوره اشرافی

+   ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱٠/۱٩

شعر



رنگ

 

سیاه،

          شب

بنفش،

          درد

خاکستری،

             اندوه

و سفید

            شعر

 

زرد بی تو بودن

نارنجی با تو بودن

سبز دیدار

و آبی درنگ آغوشت.

 

 

منصوره اشرافی

+   ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٩/٢۸

 

جایی میان شب
جایی میان سنگ ها
جایی میان شوره زار،
ریشه می دوانم
باران خیال می باردم
و میان دردها
بیدار می شوم
تا زمان را به چنگ آورم
وقتی خارهای صحرایی
سرمست می شوند
عشق و آتش را
جایی
همین نزدیکی ،
خیال می کنم
جایی میان سکوتِ خواب
خورشید می شوم
منصوره اشرافی

+   ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٩

شعر

 

شعری از کتاب " مرگ خلاصه شد"
_______________________________


چون انار
می فشارمش در مشت
و هر قطره که بر خاک می افتد
از شکاف انگشتان
گوش می خوابانم بر زمین,
تا صدای رویش را بشنوم


گوش می خوابانم
بر نبض تاریک دانه ها
تا صدای زندگی را
بشنوم.


منصوره اشرافی

+   ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٩/۱٤

شعر



 

آفتابگردانی و نمی‌دانی

مشرق

به انتظار طلوعت

می‌نشیند

                هر بامداد.

 

منصوره اشرافی

+   ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/۱۳

جنگ زمان فصل نامه فرهنگ و ادبیات و هنر شماره 19


پنج شعر  و یک مقاله در « جنگ زمان  » فصل نامه فرهنگ و ادبیات و هنرشماره 19

 

 

 

 

 


+   ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٢

شعر

 

 دو شعر در «وستا»

 

 

 

 

 

+   ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٢

شعر

 

«همین»

زندگی

زندگی و نان

زندگی و نان و عشق

زندگی و نان و عشق و آزادی

هرکدام به اندازه ی. کف دستی.

 

منصوره اشرافی از کتابم، دریغا از عشق

+   ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٠

شعر



.


در تنِ ِیخ‌زده‌ی خواب آلوده‌ی مرگم،
عشق تو
موجی بود
که نیستی را پس می‌زد
آن‌گاه که تیرگی
ظاهر می‌شد.



منصوره اشرافی

+   ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٩/۸

رویش

 


« رویش»



چون انسانِ اولیه
تن سپرده به موجی آغازین،
که تویی
و پرتابم کرده‌ای
به شناساییِ هستی


تجسمِ رازی
تراویده از غارهایی
که پناهشان جسته‌ام


در دل هر سنگ
رویاهایی خفته‌اند
تو،
همان رویایی
که از من
           می‌رویی.


منصوره اشرافی

+   ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٩/۳

یک شعر

 

تو آن ماهی

که در رویایم

غوطه وری

 

تو آن سرگیجه ای

که در تو,

غوطه ورم

 

 

منصوره    اشرافی

 

 

 

 

+   ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٩

یک شعر

 

 

 

« زیباست اما»

 

در این ویرانه جهان
در این تن گسترده‌ی سیاه
با تن‌های پاره پاره
و تنهایی دردآلوده‌ی تن‌ها،
سر زده‌ام از قیرگون خاک
پر خشم و بی‌نشان
و قد کشیدم چون فریاد
در سرزمینی،
که سنگ و آسمان پناه من است
در سرزمینی،
که ستاره‌ی آسمانش
به جیبِ طراران ریخته
و جز خارهای زخمیِ کهن
و تیغ‌زارهای بی‌صدای مرگ
و خاکِ تن سوخته
و رودِ عطشان نمک بسته
و فریادهای نهان
و سکوتِ راز وارش
تماشاگهی نیست.

در سرزمینی،
پریدن
جُستن
و خواندن
با تیرهای خونچکانِ در کمین.
در سرزمینی،
عاشق شدن
که آتشِ هر سویش
سبزی ترد علف را می‌سوزاند.
در سرزمینی،
که فرجام‌ها
دار است و دیوار
و جز بادِ ویرانه صدایی نیست.

با این همه
اگر چه پر از خار و کینه و نفرین
غریب و زخم‌خورده،
اما
یکسر ستاره‌هایش زیباست
چون نیزه‌هایی بر تن شب.

منصوره اشرافی

+   ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۸/٢۸

یک شعر - جستجو

 

تنهاتر از جمع ام

غمگین تر از شادی

بی صداتر از هیاهو

 

کجایی

کجا?

 

منصوره اشرافی

+   ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٧

یک شعر

 

دیواری فرو پاشیده

ویرانه ای, بر جا

بوم خوش آواز

بر بام

 

ماه بر آسمان

مهتابی سرد, می پاشد

 

باغ, سوخته

و درختان عطشان

 

پرنده ای تنها

سر در بال خویش

با زخمی

در آواز فرو خورده اش.

 

منصوره اشرافی

+   ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٥

شعر از کتاب " مرگ خلاصه شد "

 





ریخته‌اند کلمه‌ها
چهار گوشه‌ی اتاق
زیر تخت
توی کمد
کنار آشپزخانه

گرد گرفته
دل مرده
چروکیده، پژمرده، له شده

باید بکارمشان.

خانه‌ی من
گیاه تازه‌ای را طلب می‌کند


منصوره اشرافی- کتاب " مرگ خلاصه شد "

+   ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۸/٢۱

شعر از کتاب نفس های پنهان

 

گوش می خوابانم بر زمین
صدای کودکی ام را
از آن دورترها

دارد می رود

رفته است

اما,
صدای پایش
هنوز می آید.

 

منصوره اشرافی- از کتاب نفس های پنهان

+   ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٠

شعری از کتاب نفس ها پنهان

 

لبخند اندوه

پشت دریچه ی بهار

 

نه جیک جیک مستانه ی گنجشک ها

نه , غوغوی محزون قمریان غمگین

نه , صورتی عطر شکوفه

نه , سبزی ترد و براق علف

ونه , نسیم پاورچین

نخواهدش روبید

از فراخنای خاطره.

 

منصوره اشرافی- کتاب " نفس های پنهان "

+   ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٩

یک شعر از کتاب مرگ خلاصه شد

 

 تقلا

 

 

آن گاه که لحظه لحظه, خودم را می مردم

جنگل را به کناری زدم

از تنه های درختان رد شدم

و به پهنای آفتاب رسیدم

 

من زنده مانده ام.

 

منصوره اشرافی- کتاب " مرگ خلاصه شد "

+   ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۸/۱٧

یک شعر

 

"آزادی"

 

حریصانه تمام روز

کلمه گرد می آورم

در اتاق های کندو

 

و شب

به گاه چیدن بر سفیدی ورق

تنها

نام تو پدیدار می شود

 

 

منصوره اشرافی- کتاب " نفس های پنهان"

+   ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۸/۱٦

یک شعر

 

تو و من
پشت خواب‌ها پنهانیم
رسوب کرده در ده‌ها،
صدها،
هزارها لایه

تو و من
دررویاها ریشه بسته‌ایم
ساقه دوانده بر آفتاب
نگاه کن،
پیچکی که هی مُدام بر ما می‌بالد و می‌‌تند

 

 

منصوره اشرافی
از کتاب" مرگ خلاصه شد"

+   ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/۱۳

یک شعر

 

شعری برای یک عکس از جنگ

------------------------------------------

 

چه راحت و آرام
در میان دشت زیبا
_ بر خاک فتاده _
خفته بودند
مرد و زن و کودک.

و پیراهنی خون آلود
آن سوترها
سبزی یک دست علف را
خدشه دار کرده بود.

مردگان زیبا!

 

منصوره اشرافی- از کتاب «این تاج خار»

+   ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/۱۳

یک شعر

 

عادت کرده ام,
دروغ بگویم :
ممنون, خوبم.
در حالی که
می خواهم تف کنم
این زندگی را
که برایم ساخته اند.

 

منصوره اشرافی- از کتاب " این تاج خار"

+   ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/۱۳

یک شعر

"شهر"

--------

مغرب سیاه
کمی آبی، مشرق

خانه ها
ایستاده در خواب
کاجستان سبز ِتیره
و چراغ ها آفتابی نارنجی

شب،
تجزیه شده
در کورسوهای دور و نزدیک
در پیکرم
که در خواب،
بیدار می ماند

وشهر
شهر،
چانه بر مشت نهاده
در فکر،
در فکر،
تا صبح.

منصوره اشرافی

از کتاب " دریغا از عشق" نشر شور آفرین

+   ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/۱۳

یک شعر

"پنجره"

--------

آن سو
صداهای دور
چراغ های سوسو
و خاموشی،
ایستاده بی انتها
در پرسه ی سرگردان ستاره
در کوره راه ها

دورادور
سگی، زوزه می کشد
چراغی، به تاریکی می گراید


نزدیکی ها،
گونه ای بر گونه
دستی بر دستی
و پیچکی بر ساقه ای
می ساید.

منصوره اشرافی- از کتاب " نفس های پنهان" نشر شور آفرین

+   ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/۱۳

یک شعر

فرو،
فرو،
فرو رفتن
و دوباره سر زدن
جوانه زدن
و شکفتن

چون گم شدگانی در علفزار
و تنی واحد
غرقه در رویایی بیدار و گرم

بیرون پنجره
باد جاری ست
و برگ های چنار
با خش خش بی انتها
هجای ناگزیر وداع را
همواره
تکرار می کنند.

 

منصوره اشرافی- از کتاب «مرگ خلاصه شد» نشر شور آفرین

+   ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/۱۳

یک شعر از کتابم با عنوان " نفس های پنهان"

یک شعر از کتابم با عنوان " نفس های پنهان"

-------------------------------------

پشت این همه پلک
این همه چشم
این همه خواب

پشت دریاها، کوهها
گستره نوازنده ی گندمزار
فراسوی سبزها
لابلای کتاب ها، خط ها
و تراویدن کلام ها
تنها، 
تویی. 


در یادهای بی پناهی و پناه
در زمزمه ی روشن ٍ تاریکی
در آوازهای رها شده
در جام های نیم نوشیده

پشت این همه یاد،
تنها
تو.

+   ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٤/۱۳

یک شعر از کتابم با عنوان " مرگ خلاصه شد"

یک شعر از کتابم " مرگ خلاصه شد"

-----------------------

"مهتاب"

چون دلداری، 
تن می سپارم به افسون ِ ماه، 
کز پشت پنجره،
آغوش گشوده بر من.

رشته های مهتابی ات را می بافم 
نرم و شفاف
تا بیاویزم از آن
رو به سویت.

ای رویای مدور
ماه!
مرا در خود، 
گم کن

+   ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٤/۱۳

یک شعر از کتابم; دریغا از عشق

یک شعر از کتابم " دریغا از عشق"





" سوال"




چیزی
که تراویده از خامشای هر دیوار
و باریده
از ابرهای عاشق
و پیچیده
بر گیاه صحرایی
و افتاده
برخاک
و روییده
درذهن ملول ذره ذره اش
با خاطرات درد و خون
و شکفته با بهار,
زندگی ست ?

+   ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٤

شعری از کتاب " دریغا از عشق"




 شعری از کتاب " دریغا از عشق"
-----------------------------------


زمان
پیر می شود
آنگه که شتابان
از عبورم
گذر می کند

و من,
لنگان لنگان
در برابرش
همواره
جوان خواهم ماند

+   ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۳

یک شعر بی عنوان , از کتابم با عنوان " مرگ خلاصه شد"

یک شعر بی عنوان , از کتابم با عنوان " مرگ خلاصه شد "

_________________________________________

***

مردگان,
زنجیر شده در مرگ
اما,
بی مرگ
سرد و ساکت و صامت
میان دروازه ی رویاها
می نگرند ما را,
در ابدیتی پایدار.

 

+   ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱

بخشی از مرثیه برای;ایگناسیو سانچز مخیاس;فدریکو گارسیا لورکا

پیشانی ِ سختی‌ست سنگ که رویاها در آن می‌نالند
بی‌آب موّاج و بی‌سرو ِ یخ زده.
گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.
باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌هاکه بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودندتا به سنگپاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.سنگپاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به
خون‌شان آغشته کند.
........
ترجمه احمد شاملو

+   ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱

یک شعر از کتاب این تاج خار

***

کرم شب تابی
با غرور
در تاریکی
در کار خود نمایی

ستاره ای
از آن بالا
حسودیش شد.


منصوره اشرافی
از کتاب " این تاج خار"

+   ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸

یک شعر از کتاب دریغا از عشق

0

چه خوش‌بینانه
صیقل می‌دهیم
پوست کرگدنی‌مان را
و هی،
وصله‌اش می‌زنیم.


منصوره اشرافی
دریغا از عشق - نشر شور آفرین 1391

+   ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸

قطعه اول از شعر بلند "مرگ‌های تابستانی"

قطعه اول از شعر بلند "مرگ‌های تابستانی"

1

رها شده در معبرها
با بوی خون
آمیخته به زهر خنده‌ها و فریادها
با هجوم‌های مکرر
آکنده از دلهره و هراس و هول،
و برهنه
به برهنگی تابستان
در پاشویه حوض هر خانه‌ای
آمد و گسترده شد و سوزاند
در لهیب شعله‌های رقصان،
عاشقانه تن‌ها را



منصوره اشرافی
از کتاب " مرگ خلاصه شد"

+   ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸

یک شعر از کتاب خورشید من کجاست؟

***

بعضی وقت ها
زندگی
ارزان می شود
و همه آن را ارزانی
تو می کنند

بعضی وقت ها ،
زندگی نایاب می شود
و برای همین ،
آن را
از تو دریغ می کنند

بوده است که
زندگی را حراج کنند
و
تو در جیبت
یک سکه هم
نداشته باشی.


منصوره اشرافی
از کتاب " خورشید من کجاست؟"

+   ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸

شعری از کتاب " نفس های پنهان"

"من"

تکه ای از من
در درخت
تکه ای در سنگ
تکه ای در علف،
خوابیده

تکه ای از خورشید
تکه ای از آبها
تکه ای از فریاد
در من،
خوابیده

لکه ای خون
کنار خاطره ها
تازه و بیدارست

تکه ای از من
گوشه ای از این کهکشانها
شاید
خواهد تابید،
روزی.
منصوره اشرافی
از کتاب " نفس های پنهان"

+   ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸

یک شعر به همراه ترجمه ترکی

یک شعر

 

0

تنها ماه،
با سکوت
سخن می‌گوید

و خورشید
بی‌آن‌که پلکی زند
نفس نفس‌زنان
سرتاسر آسمان را
می‌دود،
به دنبالش.


منصوره اشرافی
نفس های پنهان - نشر شور آفرین



Ay sadece
Sessizlikle konuşuyor
Ve güneş
Gözünü kırpmadan
Solumlayarak
Bütün gök yüzünü
Peşinden koşuyor

ترجمه از
 علیرضا سیف الدینی


https://www.facebook.com/ashrafi.mansoureh

+   ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸

یک شعر

 

 

***

کرم شب تابی
با غرور
در تاریکی
در کار خود نمایی

ستاره ای
از آن بالا
حسودیش شد.

منصوره اشرافی
از کتاب " این تاج خار"

+   ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۱٥

یک شعر_ ممنوع

 ممنوع

 

 

دیوار را
تاب می‌آورم
در هزار لایه‌ی تیره و تار
و مثل مَرَضی پنهان
تکرار می‌کنم
میوه‌ی ممنوع دوست داشتن را
رهایی را.

 

منصوره اشرافی 

کتاب دریغا از عشق_ شور آفرین 1391

+   ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۸

یک شعر - دیالکتیک


دیالکتیک

 

 

کویرم

عطش تاریخی آب
و اندیشه‌ی شبم
پُرستاره.

دریغا از عشق_ شور آفرین 1391

 

https://www.facebook.com/ashrafi.mansoureh

+   ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٤/٧

یک شعر

0

تنها ماه،
با سکوت
سخن می‌گوید

و خورشید
بی‌آن‌که پلکی زند
نفس نفس‌زنان
سرتاسر آسمان را
می‌دود،
به دنبالش.

نفس های پنهان - نشر شور آفرین

 

 

0


Ay sadece
Sessizlikle konuşuyor
Ve güneş
Gözünü kırpmadan
Solumlayarak
Bütün gök yüzünü
Peşinden koşuyor

ترجمه از

 علیرضا سیف الدینی

+   ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٦

نحوه خرید کتابهایی که اخیرا منتشر کرده ام

 

قابل توجه دوستان مایل به خرید کتابهایی که اخیرا منتشر کرده ام:

کتاب "در برزخ تساوی " نگاهی به روند و تاثیرهای جنبش اجتماعی زنان، منتشر شده توسط نشر آرست قابل تهیه از فروشگاه‌های سراسری آمازون در امریکا و اروپا
http://www.handsmedia.com/books/?book=in-the-purgatory-of-equatliy

مجموعه شعرهای " دریغا از عشق" - " نفس های پنهان" و " مرگ خلاصه شد " منتشر شده توسط نشر شور آفرین قابل تهیه از :
https://www.facebook.com/ashrafi.mansoureh/posts/120673728116284

کتاب‌فروشی هاشمی
خیابان ولیعصر پایین تراز میدان ولیعصر روبروی وزارت بازرگانی تلفن :۸۸۹۳۸۸۳۸
شهر کتاب ساعی
خیابان ولی عصر نرسیده به پارک ساعی تلفن: ۸۸۷۲۸۰۲۰
کتاب‌فروشی ققنوس
خیابان انقلاب خیابان منیر جاوید نبش بازارچه کتاب تلفن: ۶۶۴۰۸۶۴۰
کتاب‌فروشی مولی
خیابان انقلاب تقاطع ابوریحان تلفن: ۶۶۴۰۹۲۴۳
شهرکتاب ابن سینا
شهرک قدس خیابان ایران زمین جنب فرهنگسرای ابن سینا تلفن: 88089594
شهرکتاب مرکزی
خیابان شریعتی بالاتر از خیابان مطهری نبش کوچه کلاته 88454331
دوستان شهرستانی می‌توانند با آقای صدیق در پخش ققنوس تماس بگیرند تا از کتابفروشی شهرستان مورد نظر خود آگاه شوند:
پخش ققنوس آقای صدیق تلفن: 66408640
دوستان ما در خارج از ایران می‌توانند کتاب‌ها را از طریق سایت آی کتاب خریداری کنند
www.iketab.com
همچنین دوستانی همکار نیز می‌توانند از طریق پخش گسترش، پخش ققنوس، پخش گزیده و پخش پکتا کتاب‌های ما را تهیه کنند
برای خرید با پیک در تهران و یا ارسال با پست به شهرستان می‌توانید با شماره زیر تماس
۰۹۳۵۳۹۰۸۱۹۶
برای خرید آنلاین و آشنایی بیشتر با کتاب‌های نشر شورآفرین به سایت آنها سری بزنید.
http://shourafarin.ir/blog/orde

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10151514568032920&set=pcb.10151514583997920&type=1

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10151514570877920&set=pcb.10151514583997920&type=1

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10151514570267920&set=pcb.10151514583997920&type=1

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10151514570692920&set=pcb.10151514583997920&type=1

 

+   ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/٥

فروش اینترنتی سه مجموعه شعر

فروش اینترنتی سه کتاب" دریغا از عشق" /" مرگ خلاصه شد" و" نفس های پنهان":

http://www.jeihoon.com/p-34647--.aspx

http://www.jeihoon.com/p-34646--.aspx

http://www.jeihoon.com/p-34649--.aspx

 

 

+   ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٩

منتشر شد

 

از چهارشنبه شانزدهم اسفند ماه

سه کتاب منصوره اشرافی:

دریغا از عشق،

مرگ خلاصه شد

نفس‌های پنهان

از مجموعه هوای تازه نشر شورآفرین را می‌توانید از کتابفروشی های سراسر کشور تهیه کنید

 

+   ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧

سخنی چند در باب شعر

سخنی چند در باب شعر

 

اجتماعی بودن یک شعر به منزله ماندگاری و جاودانگی محتوم آن نیست بلکه عنصری که شاخص  مانایی ست همانا انسان است  . انسان بیرون از مرزهای خویش. انسان به همراه مفاهیمی چون عشق، مرگ، عدالت، آزادی، هستی و زمان.

 اینها مفاهیم هستند که به  شعر هویت و معنا و دوام می بخشند .

شعر واکنشی در برابر این مفاهیم است واکنشی برای بیان آنها،شعر اصالت واژه است ، شعر حکمفرمایی واژه است . واژه درون انسان  ،درون تاریخ جریان دارد، واژه که همواره و همیشه یکی بوده است  و آرمان انسان که تجلی اش همانا در واژه هاست.

واژه که نمود تفکر ، زندگی ، زنده بودن و تلاش و همدلی ست. جامعه انسان تنها تمایزی که با دیگر موجودات دارد و تنها شکل منحصر به فردی را که داراست  زبان است . این تنها ویژگی و توانایی خاص انسان است و فرهنگ قلمرویی است که به وسیع تر شدن معنا ها کمک می کند و زندگی را از زیستن صرف به درجاتی ورای آن می رساند.

 

 "و در آغاز کلمه بود ، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود.. و کلمه تن یافت و در میان ما مسکن گزید.(یو حنا)"

 

شعر در  بستر تاریخ حرکت خود را اغاز کرده  و شبیه به  صدایی می شود که از چندین هزار سال تا به امروز پیوسته طنین انداز شده است . مفاهیم فلسفی چیزی است که خارج از متن خود را بر شعر تحمیل کرده اند . زاویه نگاه و دید شاعر از تاریخ و انسان به واژه گره می خورد و در نهایت یکی شدن تمامی اینها ست

 

او می تواند به زبان مردم بابل از اینده سخن بگوید و گذشته و اینده را در هم بریزد . به عبارتی دیگر  از گذشته بپرسید  و به زبان مردم اینده جواب دهد و این یعنی تکرار مفاهیم ، و بقای هویت کلمات و واژه ها .

 

می توان گفت  شعر در ذات خود در حال جدال است، چالش انسان و تاریخ، اینجا متنی پیش روی ما قرار دارد که پایان ندارد، اینجا نپذیرفتن مرگ است  اینجا حرکت دایره وار است ، شروع از نقطه ای  و پایان در همان نقطه، و دوباره شروع ، اینجا خطی است  که نه پایان دارد و نه آغاز و نه ابتدا و نه انتها .

 

انسان ، رنج انسان  و حرکت دایره وار او در مسیر تاریخ  ، چیزی است که  شعر واگویه می کند. شاعر خواننده را از  "من " به ساختار به مرکز و از مرکز به حضور و از حضور به تاریخ و از تاریخ دوباره با رجعت به "من"  می کشاند

 

 

اصلا  شعر خود دایره است ؟ شروع کجاست؟ پایانش کجاست؟  می توانیم پایانش را شروعش بگیریم و شروعش را پایانش؟

 

منصوره اشرافی

+   ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۸/٤

یک شعر یک نقاشی - ماهنامه گذرگاه

 

نقاشی از منصوره اشرافی

 نقاشی از منصوره اشرافی_ رنگ و روغن بر بوم- 50*70

 

غربت

 

دنیا غریب است
هیچ خورشیدی، دیروزی نیست
و اینجا
هیچ خورشیدی،
نیست
تا آفتابش
جامه ی برهنگی مان باشد

اینجا
در نیستی
نیست تریم
و در گم شدن
گم تر.

دنیا غریب است
و غربت ما،
غریب تر.

 

منصوره اشرافی

از مجموعه در حال انتشار  "دریغا از عشق"

 

+   ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۸

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

مولوی 

دیوان شمس  غزلیات

 

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

 

+   ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/٢٥

یک شعر و یک نقاشی

 

 

یک شعر و یک نقاشی

+   ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۸

بگذار آفتاب من پیراهنم باشد

     غروب ماه_ انسل آدامز

          

 

  بگذار 
                           آفتاب من 
                                   پیرهن ام باشد 
              و آسمان من 
                                         آن کهنه کرباس بی رنگ. 

              بگذار
                بر زمین خود بایستم
                     بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد.

                بگذار سرزمین ام را 
                     زیر پای خود احساس کنم 
                                     و صدای رویش خود را بشنوم:

           رپ رپه ی طبل های خون را 
                                              در چیتگر 
                 و نعره ی ببرهای عاشق را 
                                              در دیلمان. 

                وگرنه چه هنگام می زیسته ام؟
                          کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها و شبان را من؟

 

احمد شاملو

+   ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٦

یک شعر

 

یک شعر در ماهنامه گذرگاه شماره خرداد ماه

+   ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٧

یک شعر از احمد شاملو

 

نفسِ خشم آگین مرا

                           تند و بریده

                                        در آغوش می فشاری

و من احساس می کنم که رها می شوم

و عشق

مرگ رهایی بخشِ مرا

از تمامی تلخی ها

                        می آکند .

بهشت من جنگل شوکران هاست

و شهادت مرا پایانی نیست .

 

احمد شاملو

+   ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/٢/٩

یک شعر _ نیما یوشیج

 

 

نام بعضی نفرات


یاد بعضی نفرات
روشنَم می دارد:
اعتصام یوسف،
حسن رشدیه.

قوّتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم
گرم می آید از گرمیِ عالی دَمِ شان.

نام بعضی نفرات
رزقِ روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد.

 

نیما یوشیج

+   ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦

یک شعر از نیمای بزرگ

 

برف

 

زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی
همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.

 

نیما یوشیج

+   ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦

یک شعر از سالهای گذشته

این روزها که دفترهای گذشته های دور را ورق می زدم  شعری قدیمی را دیدم که درست سی و پنج سال پیش  نوشته بودمش .

 گفتم بد نیست اینجا هم بیاورمش:

 

 

حرفی بگو

 

 

 

 حرفی بگو.

 

بگذار بهار،

از پرچین باغ

پا فراتر گذارد.

بی پروازی،

 در حوصله ی آسمان نمی گنجد.

 

بگذار پرنده

پرواز را تکرار کند.

 

حرفی بگو.

 

بگذار،

آخرین برگ پاییزی

تردید را،

 همراه بهار

فراموش کند.

 

برای گفتن، همواره رخصتی نیست.

حرفی بگو

با من،

 از بهار،

از پرنده،

 از اندوه برگ.

 

منصوره اشرافی -  1356 مشهد

+   ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳

یک شعر از نیما یوشیج

 

 

 

 

ری را... صدا می‌آید امشب

 از پشت کاچ که بندآب

 برق سیاهِ تابشِ تصویری از خراب

 در چشم می‌کشاند.

 گویا کسی‌ست که می‌خواند...

 

 اما صدای آدمی این نیست.

 با نظم هوش‌ربایی من

 آوازهای آدمیان را شنیده‌ام

 در گردش شبانی سنگین

 زاندوههای من

 سنگینتر

 وآوازهای آدمیان را یکسر

 من دارم از بر.

 یک‌شب درون قایقِ دل‌تنگ

 خواندند آنچنان

 که من هنوز هیبت دریا را

 در خواب می‌بینم.

 

 ری را، ری را...

 دارد هوا که بخواند

 در این شب سیا

 او نیست با خودش

 او رفته با صدایش اما

 خواندن نمی‌تواند.

+   ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۳

دو شعر از من در " رسانه"

 

 

دو شعر  از من  در  "رسانه"

+   ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

یک شعر _ آنها عشق را کشته اند

آنها عشق را کشته اند

و مردانی را که عشق می باختند.

آنها ترانه را کشته اند

و کسانی را که ترانه می خواندند.

 

آری، آنها هر چه را که در زمین محبوب

لازم بوده است کشته اند

اما نه گل کوچکی را

که هنوز نشکفته است.

 

خسوس لوپس پاچه کو _ ترجمه قاسم صنعوی

+   ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٦

هست منصور جان را هر طرف دار دیگر

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

 

….

….

 

پُر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر

 

نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر

 

کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت

 

جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر

 

تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی

 

هست منصور جان را هر طرف دار دیگر

 

جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا

 

کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر

 

 

غزلیات شمس

+   ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/۱٢/۱٢

یک شعر از شهریار گلوانی

 

 

 

 جزیره

 

 

کلمه

نارنجک نبود

...

 

اما

دستگیرش می‌کنند

به دورش سیم خاردار می‌پیچند

...  1

گاهی خلیج

جزیره ای است.

گاهی حتا صخره،

پرنده

و حتا بی خیالی در بعد از ظهری داغ...

گاهی قاره ای

به هم برآمده از کلمات ِ متقاطع

جزیره ای است

و فنجانی در آستانه لبریزی

و تقریب ِ فاصله ای در کار ِ نزدیکی

و انسان ِ ساقطی در ترمینال ِ گدایی

جزیره ای است

که به ردیف انسانهای پشت چراغ قرمز

در چشم انداز لوده آتش خوری شان

قناعت نمی کند.

گاهی کلمات محصور

کودکی را انتظار می کشند

که بر آیینه بغل بکوبد

و به آیینه ساز بگوید:

واقعا ً کلمات از آنچه در آیینه دیده می شوند نزدیکترند؟

ممکن نیست.

حتا اگر پیشتر چنین بوده

زآنرو که هر کلمه جزیره ای است

با آتشفشانی از شعر در اعماق!

                                                   شهریار گلوانی

 

 1 بخشی از شعری از منصوره اشرافی

 این  مطلب بر گرفته شده از وبلاگ  کریتیک

 

+   ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

به یاد فروغ

 

 

به یاد  فروغ

 

 

 

 

 1

 

نگاه کن

چگونه در بارش ِ یکسان

بر سطحی ناهمگون

قدم می زنیم

و دستانمان

خورشید حقیقت

سبز شدن و رستن را

تا ابدیت تکرار می کنند

در سحرگاه های روییدن ها و تا بیدن ها.

 

 

2

 

نگاه کردم

خط سرخ پرواز را

بر افق نیلگون

و به خاطر سپردم

پرنده را.

 

1365- منصوره اشرافی- از مجموعه آماده انتشار " دیرگاه در شب"

+   ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

دل فولادم

 

 

دل فولادم

 

ول کنید اسب مرا

راه‌توشه‌ی سفرم را و نمدزینم را

و مرا هرزه ‌درا،

که خیالی سرکش

به در خانه کشانده است مرا.

 

رسم از خطه‌ی دوری، نه دلی شاد در آن.

سرزمین های دور

جای آشوبگران

کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه‌ی آن

می‌نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

*

فکر می‌کردم در ره چه عبث

که از این جای بیابان هلاک

می‌تواند گذرش باشد هر راهگذر

باشد او را دل فولاد اگر

و برد سهل نظر

در بد و خوب که هست

و بگیرد مشکلها آسان.

و جهان را داند

جای کین و کشتار

و خراب و خذلان.

 

ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک

بازگشت من می‌باید، با زیرکی من که به کار،

خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست و هنوز

چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می‌دوزد،

هستیم را همه در آتش برپا شده اش می‌سوزد.

 

از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست

منم از هرکه در این ساعت غارت‌زده‌تر

همه چیز از کف من رفته به در

دل فولادم با من نیست

همه چیزم دل من بود و کنون می‌بینم

دل فولادم مانده در راه.

دل فولادم را بی شکی انداخته است

دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.

 

وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم

- ناروا در خون پیچان

بی گنه غلتان در خون-

دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

 

نیما یوشیج

+   ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥

در گلستانه - شعری از سهراب سپهری

 

 

در گلستانه- شعری از سهراب سپهری

+   ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۸/٧

یک شعر - عشق بزرگ

 

عشق بزرگ

 

این عمر چگونه رفت بر باد مپرس

وان عشق بزرگ ماند در یاد مپرس

احوال مرا نگاه من می گوید:

دلتنگم و بی قرار یا شاد مپرس...!

 

نعمت آزرم. اکتبر 2011

+   ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤

صدای دیدار

این موقع ها، یعنی پاییز که می شود هر وقت گذارم به سمت و سوی میوه فروشان می افتد و انارهای سرخ و رسیده را در کنار به های معطر می بینم، همواره این شعر سهراب(سپهری) در  ذهنم مرور می شود:

 

 

 

صدای دیدار

 

 

با سبد رفتم به میدان ، صبحگاهی بود .

میوه ها آواز می خواندند .

میوه ها در آفتاب آواز می خواندند .

در طبق ها ، زندگی روی کمال پوستها خواب سطوح جاودان می دید.

اضطراب باغ ها در سایه هر میوه روشن بود .

گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد .

هر اناری  رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد .

بینش هم شهریان ، افسوس ،

بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود .

 

من به خانه باز گشتم ، مادرم پرسید :

میوه از میدان خریدی هیچ ؟

- میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟

- گفتم از میدان بخر یک مَن انار خوب .

- امتحان کردم اناری را

انبساطش از کنار این سبد سر رفت .

- بِه چه شد ، آخر خوراک ظهر ...

- ...

 

ظهر از آیینه ها تصویر بِه  تا دور دست زندگی می رفت .

+   ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤

یک شعر

 

.

 

 

صاعقه ای  درخشید

شور این حکایت های خموش

پاسخی می دهد

                  به آن.

 

 

بیزاری نهان مرا

           دریاب

ای حدیث مکرر زندگی.

 

منصوره اشرافی _ از کتاب" این تاج خار"

+   ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩

چون آفتاب

 

آفتابی، از تو دوری چون کنم

سایه‌ام، بی تو صبوری چون کنم

گرچه همچون سایه‌ام از اضطراب

درجهم در روزنت چون آفتاب

 

حکایت شیخ صنعان_ عطار

+   ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۳

چون نمی آمد ز خورشیدش خبر/ گفت: از خورشید بگذشتم مگر

 

حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می کرد

یـک شـبــی خـفـاش گـفـت از هـیـچ بــاب

یک دمم چـون نیسـت چـشم آفتـاب

مـی شــوم عـمـری بــه صـد بــیـچــارگـی

تــا بــبــاشــم گــم درو یـک بــارگــی

چـشـم بــسـتــه مـی روم در سـال و مـاه

عــاقــبــت آخــر رســم آن جــایـگــاه

تــیـز چـشـمـی گـفـت ای مـغـرور مـسـت

ره تــرا تــا او هـزاران ســال هـســت

بــر چـو تـو سـرگـشـتـه ایـن ره کـی رسـد

مـور در چـه مـانده بـر مـه کـی رسـد

گـفـت بـاکـی نـیسـت، مـی خـواهـم پـرید

تـا ازیـن کـارم چـه نـقـش آیـد پــدیـد

ســالـهـا مـی رفـت مـســت و بــی خــبــر

تــا نـه قــوت مــانـدش نـه بــال و پــر

عــاقــبــت جــان ســوخــتــه، تــن در گـداز

بـی پـرو بـی بـال، عـاجـز مـانـده بـاز

چــون نـمــی آمــد ز خــورشــیـدش خــبــر

گـفـت از خـورشـید بـگـذشـتـم مـگـر

عـاقـلـی گـفـتـش کـه تـو بـس خـفـتـه ای

ره نمـی بـینی کـه گـامـی رفـتـه ای

وانــگــهــی گــویـی کــزو بــگــذشــتــه ام

زان چنان بـی بـال و پـر سرگشته ام

زیـن سـخــن خــفـاش بــس نـاچــیـز شـد

آنـچ ازو آن مـانـده بــود، آن نـیـز شـد

از ســــر عـــجــــزی بــــســـوی آفـــتــــاب

کـرد حــالـی از زفـان جــان خــطــاب

گــفــت مــرغــی یــافــتــی بــس دیـده ور

پـــاره ای بـــه دورتــر بـــر شــو دگــر

***

 

دیــگــری پــرســیــد ازو کــای رهــنــمــای

چــون بــود گـر امـر مـی آرم بــجــای

مــــن نــــدارم بـــــا قـــــبـــــول و رد کــــار

مــی کــنــم فــرمــان او را انــتــظــار

هــرچ فــرمــایـد بــه جــان فــرمــان کــنــم

گـر ز فـرمـان سـرکـشـم تـاوان کـنـم

***

 

گــفــت نـیـکــو کــردی ای مـرغ ایـن سؤال

مـرد را زیـن بــیـشــتــر نـبــود کـمـال

هـرک فــرمـان کــرد، از خــذلــان بــرســت

از هـمـه دشـواریـی آســان بــرسـت

طــاعــتـــی بـــر امــر در یــک ســاعــتـــت

بــهـتـر از بــی امـر عـمـری طـاعـتـت

هرک بـی فـرمان کـشـد سـخـتـی بـسـی

سگ بود در کوی این کس نه کسی

سگ بسی سختی کشید و زان چه سود

جـز زیـان نـبـود چـو بــر فـرمـان نـبـود

وانـک بــر فـرمـان کـشـد سـخــتــی دمـی

از ثــوابـــش پـــر بـــرآیــد عــالــمــی

کــار فـــرمــان راســـت در فــرمــان گــریــز

بــنــده تــو، در تــصــرف بــرمــخــیــز

عطار

+   ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٧/۱

یک شعر_ یک نقاشی

نقاشی از فریدا کالو

 

 

 

 .


خواهش روییدن
و تمنای مرگ
در جدالی نابرابر.

 

مددی کن
مرا،
ای بهار!

 

از مجموعه منتشر شده" این تاج خار"_ منصوره اشرافی

+   ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢

یک شعر _ یک عکس

Ansel Adams photograph

 

 

روزی اگر

 

 

اینجا که منم

حلقه هایی به هم پیوسته،

هر چیز را

از پیوستگی جدا می کنند

 

دهانم،

نه طعم بوسه ای

نه عشقی

نه حتی،

مرگ.

 

روزی اگر

آفتاب

برهنگی تان را جامه ای بخشید

به یادم آورید،

بگویید،

او،  سرتا سر مرگش را

زندگی کرد.

 

منصوره اشرافی

ازمجموعه در دست انتشار" مرگ خلاصه شد"

 

+   ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٤/۳۱

اگر او او نماید...

عماد الدین نسیمی

 

 

اگر او او نماید         رخ چون مه             مه خور خور

شود               از از جمالش لش          مه و خور خور منور ور

منش            مه مه نگویم یم                 که مه مه را نباشد شد

دو گیسو سو                 مسلسل سل              دو طره ره معنبر بر

یکی چینی                    ز جعدش دش                  اگر که که گشایدید

شود             از از نسیمش مش                    دماغم غم معطر طر

زخانش نش              چو لا لا لا               دو چشمش مش                چو نرگس گس

دهانش نش              چو پسته ته            لبانش نش          چو شکر کر

عرق رق می کند            گل گل ز رویش یش               به بستان تان

خجل            جل می شود ود ود            ز قدش دش صنوبر  بر

مرادم دم              جز او  او  نباشد شد              که باشد شد

وصالش لش               به عمرم رم             دمی می می میسر سر

دلم لم           خوش نخواهد هد شدن          با کلامش مش

مشرف  رف             اگر گردد               او به تحسین  سین دلبر بر

از این سان سان غزلها ها                 نسیمی می بگفتا تا

موشح شح            مسجع جع            مرصع صع      مکرر رر

 

عماد الدین نسیمی شروانی

 

+   ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٩

چهار قطعه برای نداهای خفته خاک

 

 چهار قطعه برای نداهای خفته­ ی خاک

 

 

 

1

 

ساده بودی

 

ساده و ناشناس

 

که ناگاه تابیدی،

 

چون قوسی از ماه درشب

 

و برقی شفاف بر علف

 

و شکستی

 

مثل نازکای ساقه­ ی عریان گندمی

 

                                در تموز تابستان

 

و ظهور کردی

 

در دالانی دراز

 

از رنج مایه ­های انسانی محصور شده

 

در جهانی که سوم­ اش می خوانند.

 

 

 

2

 

من فکر می­کنم

 

روز در میان گیسوان تو زاده شد

 

و پوست تنت

 

از اعماق آبهای بی آشوب

 

                    سیراب گشت

 

شب بر پیشانی­ ات فرو افتاد

 

اما، تو همچنان

 

بالا را نگاه می­کردی

 

آنجا که پرندگان انبوه

 

از میان نورهای ستارگان

 

                      گذر می­کردند

 

و دور می­ شدی

 

از امواجی که بر ساحل می­ کوبیدند.

 

 

 

3

 

آنگاه که مغلوب مرگ شدی

 

هنوز نگاهت، نیستی را پس می­زد.

 

هیچ کلامی کفایت نکرد

 

تک هجای نگاهی

 

که گرد مدار تمنا گشت

 

وگرم و گران

 

در هجومی سرخگونه

 

دیدگان زنده را به شرم کشاند.

 

 

 

4

 

مردن را نخواستن

 

با پیشانی زیستن

 

در جغرافیای مرگ،

 

با حدیث مکرر گریز و ناگزیری

 

از تلاقی مرگ و زندگی

 

وتکرار و تعویض، تاریخ را

 

                          در تو در توی دایره­ ها.

 

 

 

منصوره اشرافی

تیرماه 1388

 

 ___________

 

   این شعر درویژه نامه رندان   

 

   این شعر در ویژه نامه  سه پنج

 

+   ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۳٠

بالش من

 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه  سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید :

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

 

سهراب سپهری

+   ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٢

یک شعر _ یک نقاشی

رتگ و روغن بر بوم_ منصوره اشرافی 1363

 نقاشی رنگ و روغن بر بوم_ منصوره اشرافی
1363 

 

 

ویران



دیواری فرو پاشیده

 ویرانه ای،

بر جا

بوم خوش آواز

بر بام.


 ماه بر آسمان،

مهتابی سرد می پاشد.


باغ سوخته

و درختان عطشان.

 

پرنده ای

تنها،

سر در بال خویش

با زخمی در آواز فرو خورده اش.

 

منصوره اشرافی

از مجموعه آماده انتشار

 

 

 

+   ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢

یک شعر _ یک عکس

Roman Loranc

 

 

تو و من


 

تو و من پشت خوابها پنهان شده ایم

 در دهها ،

 صدها ،

 هزار ها لایه رسوب کرده ایم.

تو و من

 در رویاها ریشه بسته ایم و ساقه دوانده ایم .

نگاه کن

 این پیچکی را که هی مدام بر من و تو می بالد و می تند.

 

منصوره اشرافی

 

+   ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱

یک شعر - عشق


عشق




بالا ­خزید

ازکفِ پا

حسِ ِ غریب.


دوید

مویرگ­ها را

و فرو ­غلتید

از گیسوان

و بارید

.

.

.


تا فرو شوم

در گِل.              

 

منصوره اشرافی

از مجموعه آماده انتشار

 

+   ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٢/۳٠

یک شعر- یک نقاشی

رتگ و روغن بر بوم_ منصوره اشرافی 1388

نقاشی رنگ و روغن بر بوم_ 100 در 70 سانت

منصوره اشرافی

 

 

قرار




گویا، چنین قراری نیست

که پیله،

بشکافد

تا پروانه ای بی نظیر

بهار را،

به آفتاب و پرواز سپارد.


بی خودی دلخوشم

به تعبیر کفش ها،

سفرهای دور و دراز

و بافتن رویاها.


این تارهای تنیده ی تنهایی

سر انگشت هیچ ساحری

روزن ِ نور را،

نخواهدش تاباند.


تو به همان تنهایی خود

من در این پیله ی، خویشتن


ما همه تنهاییم.

 

منصوره اشرافی

+   ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۸

آنها دشمنان امیدند عشق من

 

آنها دشمنان امیدند، عشق من

دشمنان زلالی آب

و درخت پر شکوفه

دشمنان زندگی در تب و تاب.


آنها بر چسب مرگ با خود دارند

- دندانهایی پوسیده و گوشتی فاسد-

بزودی می میرند و برای همیشه می روند


آری عشق من

آزادی

نغمه خوان

در جامه نوروزی

بازو گشاده می آید

آزادی در این سر زمین.

 

دسامبر ١٩۴۵ _ ناظم جکمت

بر گرفته از کتاب " تو را دوست دارم چون نان و نمک" ترجمه احمد پوری

+   ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٦

سهراب، تولد در پاییز مرگ در بهار


سهراب، تولد در پاییز مرگ در بهار


سهراب سپهری شاعری زاده ی پاییز که در زیباترین روزهای سال، در زیباترین روزهای بهاری، در ا غاز اردیبهشت خاموشی گزید.

 

 

نیایش 


دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی 

            باشد که به صد سوزن نور، شب‌ما را بکند روزن روزن.

ما بی تاب، و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما،

                          باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.

ما هسته پنهان تماشاییم.

ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما

     باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم.

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، بر هم پیچ:

                                              شلاقی کن، و بزن بر تن ما
              باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت.

نم زن بر چهره ما

             باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب از تابش تو، و فرو افتد.

بینایی ره گم کرد.

یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم

       باشد که تراود در ما همه تو.

ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز.

      باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا «نت» خاموشی.

آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن.

باشد که فرا گیرد هستی ما را، و دگر نقشی نشیند در ما.

هر سو مرز، هر سو نام.

رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان باشد که بهم پیوندد همه چیز، باشد که نماند مرز، که نماند نام.

ای دور از دست! پر تنهایی خسته است.

گه‌گاه ، شوری بوزان

      باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.


 

+   ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۳۱

رویاهاتو از دس نده


لنگستون هیوز

 

آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه....

آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه....

واسه نریختن اشکامه

که این جوری نیشمو وا می کنم و می خندم.

...

رویاهاتو از دس نده

واسه این که اگه رویاها از دس برن

زندگی عین بیابان برهوتی میشه

که برفا توش یخ زده باشن.


 

+   ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/۱/٢٦

یک شعر _ بی عنوان

.

 

چه خوش بینانه

صیقل می دهیم

پوست کرگدنی مان را

و هی،

وصله اش می زنیم.

 

+   ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٦

یک شعر- بیزار

 

 

بیزار



بیزارم

فرشتگان بال ریخته­ ی مَسکن گزیده­ ی  زمین را

بیزارم

فرشتگان معصوم ِ غمگین ِ تبعیدی خاک آلوده را

بیزارم

لبخندشان

مهربانی شان

اشکها  و حماقتهاشان.


می خواهم

از آن ِ خود باشم

با خشم

غرور و حسد

و دوست دارم

با هر قدم،

فرشته ­ای را

زیر پا له کنم.

 

منصوره اشرافی

 

 

+   ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۱

یک شعر - تلنگر

 

 

تلنگر


نفست را می شنوم

بی هیچ واسطه ای،

در برهوت ذهن گم شده

در روشنایی مبهم

در صداهای درهم.


در کنارم اما،

             نفس می کشی.


کرانه های جویبار نبض

زیر پلک های بسته

هر دم،

به سوی نور

جوانه ای می زند

و گرمی سر انگشتانت

هی،

تلنگری ست

برخورشید هستی ام.

 

منصوره اشرافی

 

+   ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦