تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

خود ستایی در مرگ دیگران

 

یادمان باشد هر گاه شخصیتی از دنیا رخت بر بست اگر به اندازه کافی " زرنگ و زیرک" ! باشیم بهترین فرصت برای "از خود تعریف کردن"  برایمان بوجود آمده است!

به این کار می گویند رسیدن به هدف از هر طریق ممکن.

 

 این مطلب در رابطه با مرگ سیمین دانشور در صفحه فیس بوک عباس معروفی درج شده است:


آخرین نامه ی سیمین دانشور به عباس معروفی


13/8/1385
نور چشم عزیزم، عباس معروفی. با واسطه ی سیم تلفن که ارتباط با تو برقرار کردم، بغض کردم و اواخر گفتگویمان، بغض درون چشمم، قطره قطره آب شد.
تلفن که تمام شد، زار زار گریستم. یادم افتاد تهران که بودی، صبح ها پیش از این که به دفترت بروی، سری به من می زدی، و من همیشه گوش به زنگ در بودم که تو بیایی. روزم با شادی دیدار تو آغاز می شد. آیا می دانی چقدر دوستت دارم؟ یک مادر عاشق پسری که از همه ی پسرهای دنیا برگزیده. دلم می خواست به جای شنیدن صدایت کنارم نشسته بودی و من روی پلک های چشمان درخشان تو را می بوسیدم، و از ناخن های پشت گُلی و دست هات سان می دیدم.
خودت را باور کن. تو یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ایران هستی. مانا هم هستی. سمفونی مردگان را کی نوشته؟ تو رویدادها، شخصیت سازی ها، و نشان دادن فضا و مکان و زمان را با نثری دلکش منعکس می کنی. دیدی ژرف نگر، و احساس عمیق همه کار توست. به بخش پایانی سمفونی مردگان نگاه کن! و فضا و مکان را دریاب که چگونه مرگ در آنها جا خوش کرده به ما می نگرد. خوشبختانه تو مرگ اندیش نیستی. تو عاشق زندگی هستی. سعی داری این رسم خوشایند را همچنان پاس بداری. اما اگر نتوانی، بلدی از صفر شروع کنی. پس بی وفایی های مردم زمانه هم نمی تواند گزندی به تو برساند.
اما کتاب پیکر فرهادت، تمام ویژگی های سبک تو را دارد، با این برتری که گذاشته ای در آن احساس، هوایی بخورد. تمام جزییات پیکر فرهاد یادم هست. به ویژه شعری که در آن، زینت بخش داستان کرده بودی: "امشب صدای تیشه از بیستون نیامد، گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد." تو بیشتر نشان می دهی و کمتر وصف می کنی. و همین است که صحنه های داستان هایت در ذهن خواننده حک شده باقی می ماند.
چشم به راهت هستم، مادرت، سیمین دانشور
***
قرار بود پونه به دیدار سیمین دانشور برود. چیزهایی ببرد و چیزهایی بیاورد. ازش خواسته بودم هشتاد و پنج شاخه گل سرخ هم برایش بگیرد. موقعی که تلفنی قرار این ملاقات را با سیمین قطعی می کردم پرسید: «کسی که میاد کیه؟ آشناست؟»
گفتم: «بله خانم دانشور. خود منم.»
آن روز وقتی تلفن زدم سیمین گفت: «چرا اینهمه گل برام فرستادی پسر؟ همی حالا این خانم زیبا اینجاست، و این گل ها رو برام آورده. چقدر هم مهربونه. کاش خودت هم می اومدی. می دونی که وقتی زنگ درو می زنن، همش خیال می کنم تویی، ولی... کی میای؟...»
و این نامه را اول یکی از کتاب هاش برام نوشته و فرستاده بود. آخرین باری که باهاش حرف زدم (عید پارسال) گفت: «این اتاق بزرگه رو برات آماده می کنم، بیا همین جا بمون. پیش خودم باشی خیالم راحت تره. میگم ها، معروفی، تو کی میای؟ چرا نمیای؟»
حالا این جمله مثل تیغ روی قلبم خط می اندازد. و این فرصت از من دریغ شده که سرم را بر دامنش بگذارم و برایش از مردم زمانه بگویم. این چیزها را توی دلم نگه می دارم.

+   ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

دوازدهمین شماره ماهنامه مارال

 

 

دوازهمین شماره ماهنامه  فرهنگ و ادب " مارال"( فارسی_ ترکی) در اسفند ماه ١٣٨٨ منتشر شد.

با "نگاهی به کتاب سال بلوا "ی عباس معروفی و مقاله "زیستن از نوع اول" در آنجایم.

+   ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

حکایت معصومیت ابلهانه در هفتادمین شماره ماندگار

 

ماهنامه فرهنگی، ادبی ماندگار هفتادمین شماره خود را در آغاز زمستان ٨٨ منتشر کرد.

"حکایت معصومیت ابلهانه" عنوانی است که بر  یادداشت نگاهی به کتاب سال بلوا نوشته عباس معروفی  قرار داده شده است . این یادداشت در این شماره ماندگار، ماندگار شد.

+   ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢

نگاهی به کتاب "سال بلوا "ی عباس معروفی _ 2

نگاهی به کتاب سال بلوا نوشته عباس معروفی

قسمت دوم 

 

بی گمان هر نویسنده ای به خوبی می­داند که چرا می­نویسد، اما اینکه چرا نویسندگان می­نویسند، همواره سوالی بوده است که هر خواننده ادبیاتی  از خود پرسیده است. دلایل نوشتن در زمانها و مکانهای مختلف هیچگاه ثابت و یکسان نبوده  است. آنچه که ماکسیم گورکی را وادار به نوشتن می­کرد بادلایلی که ویکتور هوگو و یا ارنست همینگوی برای نوشتن داشت متفاوت بود و تنها چیزی که می تواند دلایل و چرایی نوشتن نویسنده را برای ما عیان کند، چیزی غیر از نقد نمی­تواند باشد.

 

بدیهی ست که هر نگاهی به یک اثر می تواند نگاهی متفاوت باشد. اگر بخواهیم نوشته هایی یک بعدی را که یا سراسر ابراز ارادت  دوستانه و یا مریدانه و شیفتگی و یا تحسین  های به جا و یا نا جای هر خواننده اثری را نقد و نگاه بر آن اثر بدانیم، و بر عکس ، یعنی اگر بخواهیم نوشته هایی  سرتا پا مغرضانه و آمیخته با تنفر را نگاه انتقادی بدانیم باز هم به کج راه و بسی بیراهه رفته ایم.

معروفی در کتاب  سال بلوا از واقعیتهای موجود میان روابط سخن گفته (البته با فرض این که توصیف کردن همه آنچه که در این کتاب اتفاق افتاده، تصاویری نزدیک به واقعیت بوده اند)

اینکه دوباره بخواهیم همان حکایت قدیمی دختر پادشاه و زرگر را به شکل امروزی با نوعی قهرمان پروریو رنگ و لعاب سیاسی و اجتماعی ارایه دهیم به چه منظوری است؟ چه غرضی از تصویر این رابطه رو به زوال داریم؟

این روابط تخریب شده نشان دهنده دورانی از تاریخ است که پشت سر گذاشته ایم. از بیان پشت سر گذاشته ها اگر نتوانیم اینده را  تصویر کنیم، آیا جز این است که تنها آب را در هاون کوبیده ایم؟ گذشته واقعیتی انکارناپذیر است اما آینده را باید فرا گرفت و آموخت.

 

عباس معروفی علاقه زیادی به قهرمان پروری و قهرمان سازی در داستانهایش از خود نشان داده است.اما آیا دورانی که ما در آن بسر می بریم هنو هم طالب قهرمان است؟ آیا اکنون دیگر فردیت جای خود را کم کم به اجتماع نداده است؟ آن چه که جهان را دگرگون می کند آیا هنوز هم در کسوت قهرمان می تواند ظاهر شود؟

مرگ اندیشی،تلخ اندیشی، جبر اندیشی و قهرمان خواهی مضامین ادبیات غالب در این مکان خاص جغرافیایی را شکل می دهد. بدیهی است که این تفکر رایج و غالب جامعه است. اما آیا نویسنده بیان کننده این نوع تفکر است و یا اینکه سعی می کند در نوشته خود مناسبات و روابط بهتری را جایگزین اینها سازد.نویسنده در قالب خلق اثر و ایجاد هنر چه می­خواهد به ما بگوید؟ آیا کپی کردن از واقعیت و بیان آنچه که در واقع اتفاق افتاده است، ذات هنر است؟

خواهش ما از ادبیات و هنر چیست؟ آیا فقط هدف بیان رخدادها است؟ در اکثر فیلمهایی که به فیلمفارسی معروف شده اند و فردین در غالب آنها نقش قهرمان را دارد، سوژه ی فیلم بر مبنای شرح چیزی است که بر سر یک زن بدبخت و یا رنج کشیده و یا توسری خورده و یا مورد تجاوز واقع شده، آمده است. مرد همان نماینده قدرت مردانه و ستمگرانه است و زن نیز نمایش دهنده فرودستی محتوم و تاریخی اش.

مسیر داستان معروفی هم در این کتاب بر پایه همین روابط ، یعنی رابطه سنتی میان زن و مرد است و معروفی هیچگونه تلاشی نکرده که به این مسیر شکلی نو و تازه  بدهد. انگار با وفاداری تمام حکایتی کهنه و قدمی را با نثری تاثر برانگیز دوباره باز نویسی کرده است و تنها کاری که کرده این بوده که جای زمانها و وقایع تاریخی را امروزی تر کند.

شخصیتهای او در داستان سال بلوا نه نحوه زندگی شان و نه گفتار و افکارشان تغییری کرده و نه اینکه دچار تحول و تغییر شده اند. هیچ کشف و شهود تازه ای در تکرار و باز گویی حکایت یک مثلث عشقی دیده نمی شود.

 زن داستان معروفی یا همان نوشا که قهرمان اصلی داستان است، راهی  به جهانی متفاوت را در پیش نگرفته است و با وجودی که مرکزیت و محوریت این رمان بر شخصیت اصلی آن یعنی " زن" است، ولی تصویر این زن فقط به خیال بافی و ارایه نقشی کاملن منفعلانه و فرو دست و فرمان بردار تقلیل یافته است.

زن داستان معروفی زن کاملی نیست چون به عینه از حکایتها و داستانهای قدیمی به داستان و رمان عصر کنونی کوچ کرده است بدون اینکه نشانه های این عصر را به همراه خود داشته باشد و به گونه ای یتیم وار در آنجا رها شده است.

ذهن راوی مرد" نویسنده" جز الگو برداری از داستانها و روایات عاشقانه قدیمی قادر نبوده است که جسم و روح و ذهن واقعی یک زن را مورد کند وکاو و بازیابی قرار دهد و فضای تاثرانگیز و تاثیر برانگیزی که معروفی با توصیفات  و شرح خود از این ماجرا داده، توانسته است که به اندازه کافی خواننده را در محاصره خود قرار دهد و او نتواند به راحتی انگشت بر این نقطه ضعف گذارد.

معروفی با زبردستی توانسته در سرتاسر داستان خود خواننده را وادار کند که به چیز دیگری غیر از حس ترحم و دلسوزی برای " نوشا" فکر نکند. فضای متاثر کننده و نثر احساس بر انگیز معروفی بر این نقطه ضعف پرده انداخته و خواننده را در سرتاسر این داستان وادار کرده است که با دلسوزی و ترحم بسیار زیادی به چیزی دیگری غیر از درد و رنج و عذاب "نوشا" فکر نکند.

ما از هر نوشته ای انتظار داریم که چیزی تازه و نو و یا جدید را به ما ارایه دهد. چیزی که تا کنون آن را دریافت نکرده باشیم و یا اینکه ما را بتواند با پدیده و یا تفکر و نگرش تازه و نوینی آشنا سازد. تصویر ارایه داده شده از طرف معروفی از "زن" چه تصویری است؟ آیا او نگرش تازه، تفکر تازه، حرکت و تلاش و جهت گیری تازه ای را برای او در نظر گرفته است؟

شخصیت زن داستان او همان شخصیت منفعل و قربانی شونده و خواستار قربانی شدن  است که هیچگونه تلاشی برای نجات خودش و آفریدن دنیایی تازه و نو نمی کند.شخصیت مرد  داستان او هم به عینه نماد شخصیت مردی است که در اکثر داستانهای ایرانی وجود دارد.این نوع واقعگرایی در تصویر سازی شخصیتها، هیچگاه نتوانسته است خلاقیتی در پی داشته باشد و به خواننده چیزی فراتر از بازگویی یک ماجرا را ارایه دهد.

زنان به وضوح قربانی شدگان هستند و مردان به وضوح ستمکار و این مضمونی عامه پسند و پرطرفدار در اکثر داستانها و فیلمهایست که به خوبی می تواند احساسات مخاطب را بر انگیزد و از این مسیر به نفع خود بهره برداری کرده و خودش را به عنوان اثری به یاد ماندنی به مخاطب القا کند.

سوژه ی  زن قربانی شده اصلی ترین و پر طرفدار ترین سوژه و در عین حال تکراری ترین و تاثر بر انگیز ترین و نیزخسته کننده ترین آنهاست. همچنین قصه عشق هایی با مضامین دختر زیبا و ثروتمند و عاشق و معشوق گمنام و فقیر و چیزهایی دیگر از این دست...

این سوژه ها چه در داستانها و چه در فیلمها مردم پسند ترین ها بوده و قشر گسترده ای از جامعه، بخصوص زنان طرفداران آن هستند. عباس معروفی در رمان سال بلوا این سوژه و این قصه تکراری عاشقانه را رنگ و لعابی تازه زده و با وارد کردن مضامین سیاسی به آن سعی کرده رنگ و بویی تازه به آن بدهد . به همین دلیل هم زمان روایت این داستان را از دوران قدیم و از صدها سال پیش به دوران میان سالهای 1316 تا 1320 آورده است و سعی کرده مابین این ماجرای کهنه و قدیمی و تکراری با بیان مسایل اتفاق افتاده اجتماعی، تلفیقی تازه ایجاد کرده و آن را مدرن و امروزی کند.

البته نمی توان منکر این واقعیت شد که معروفی  نسبت به سر نوشت زن بی تفاوت بوده، اما مطلق گرایی او در نشان دادن  شخصیت دکتر"معصوم" و نیز دیگر شخصیتها گواه بر این امر است که او می خواسته هر طور که شده رابطه ای  بین این ماجرای عاشقانه و زن مظلوم و جریانات سیاسی روز بر قرار کند و چه چیزی بهتر از اینکه جوانک زرگر به پسرک گمنام و فقیر و کوزه ساز و انقلابی تبدیل شود و شوهر "زن عاشق" را  با مطلق گرایی تام و تمام درست در قطب مخالف و متضاد او قرار دهد.

در واقع چاشنی عباس معروفی به این حکایت و روایت قدیمی انسان را به یاد داستانهای دولت آبادی  می اندازد که باز او نیز آنها را به گونه ای سعی کرده است از نویسندگان دوران شوروی سابق الگو برداری کند. رآلیسمی که فاقد هر گونه کنش و واکنشی تازه و نو در میان روابط افراد است.

 معروفی در ژرفای روح اشخاص داستان خود  هیچ کنکاشی نکرده است. اشخاص با خصوصیات از پیش تعیین شده و کلیشه ای خود یا بد مطلق و یا خوب مطلق اند. این گونه مرز بندی ها و این گونه کلیشه ای رفتار کردن با ارایه شخصیتهای داستان و این گونه بت و قهرمان ساختن از آنها، چیزی نیست که دنیای مدرن و معاصر طالب آن است و طرز فکر پویا و دایم در حال تحول عصر کنونی این گونه روشها ی کهنه و قدیمی را نمی پسندد.

باختین معتقد است که مهمترین خصوصیات اصلی یک رمان در چند صدایی بودن آن است در حالی که در داستان سال بلوا به ابعاد مختلف شخصیت انسانها پرداخته نشده  است و مطلق گرایی  در بازسازی شخصیتها  به طور اشکار دیده می شود.

عشقی که در سال بلوا شکل دهنده سوژه ی اصلی داستان است، عشقی است حاصل از ارتباط به شخصی خاص که تنها  بر انگیزاننده حس عاطفی و همدلی خواننده با قهرمان داستان را شکل می دهد و این عشق هم باز همان عشق کور و کلیشه ای و تکراری است. نویسنده خواسته است قصه عشقی را بیان کند اما در بیان این قصه عشق تا چه توانسته است احسسات ژرف و عمیق این عشق را در شخصیت اصلی داستان بیان کند ؟

  عباس معروفی در رابطه با پیوند دادن مسله کتک خوردن نوشا از دست شوهرش  در مصاحبه ای *در مقابل سوال چنین گفته:

 پاسخ معروفی _می دانید در همین اروپا آن هم در سال های پایانی قرن بیستم چند زن به خاطر ناموس پرستی و غیرت به دست شوهرشان مضروب یا مصدوم یا معدوم شده اند؟ مردی چهار سال پس از متارکه بار دیگر به سراغ همسر سابقش می رود، زبان می ریزد، او را به ناهار و شام دعوت می کند، و سرانجام او را به خانه اش می برد. در آنجا یکباره چهره اصلی اش رو می شود و از خانم می پرسد با چند مرد رابطه داشته ای؟ و زن همین جوری می پراند: با هشتاد و شش نفر. هشتاد و شش ضربه چاقو به آن زن زده بود. (عجب داستانی!)

شنیده ام کسی که خود را رهبر سیاسی می داند، در همین آلمان زنش را زیر مشت و لگد تا مرز مرگ پیش برده و او را از خانه بیرون انداخته است. و دیده ام که یک آقا مهندسی زنش را خونین و مالین کرده، آن روز اتفاقی در مطب دوستم داشتم قهوه می نوشیدم که آن زن بیچاره را دیدم. عجیب اینجا بود که می خواست دکتر کمی سروسامانش بدهد تا به خانه اش برگردد. صدای آرام آرام گریستنش هنوز توی گوشم هست.

من یکی از خوش بین ترین آدم های دنیا هستم. اصل برای من اصل بر برائت است مگر خلافش ثابت شود. به خاطر همین حس احترام و اعتماد در طول زندگی به ویژه در غربت ضربه ها و لطمات شدیدی از آدم ها خورده ام که در یکی دو مورد به نقطه ای رسیدم که باید بگویم: من بازجوهایم را بخشیده ام، اما این یکی دو آدم را هرگز نمی بخشم.

در ورسیون اول "سال بلوا" قرار بود نوشا در تقابل با جامعه اش سرنوشت خود را ببیند، مثل مریم عیسی، اما در تپش های بعدی نگارش، دکتر معصوم سینه سپر کرد و به تنهایی جام بدفرجامی را به نوشا نوشاند.*

ولی من تصور نمی کنم تصویر "نوشا"یی که بدون ذره ای مقاومت و بدون هیچ گونه تلاشی برای فرار از ضربات کشنده شوهر، بسیار مظلومانه و مطیعانه و فقط با سپر قراردادن دستش بر سر چنین راحت به پذیرای مرگ  رفته، سنخیتی با تصویر زن امروز بویژه در دنیای متمدن و با فرهنگ امروزی داشته باشد. این تصویر از نوشا همان تصویر دختر پادشاهی است که گویی از همه دنیا بی خبر است  و عشق این داستان یک عشق تکراری، کلیشه ای و نخ نما شده است.

این روایت زن مدرن و متفکر امروزی نیست و نخواهد بود هر چند که معروفی در مصاحبه خود  سعی کرده است با آوردن مثال از چند واقعه در دنیای کنونی غرب، این ماجرای داستان را امروزی کند.

معصومیت نوشا در این داستان معصومیتی ابلهانه است. چرا که زنی که با داشتن شوهر، به عشقی دیگر تن می دهد  نمی تواند ماهیتن چنین برده وار در مقابل تهاجم منجر به مرگ شوهرش بدون هر گونه واکنشی تسلیم شود.

تصویر زن داستان، همان تصویر زن  تکرار شده و قدیمی هزاران سال پیش  از زن است که با واقعیت امروزی هم نزدیکی ندارد، چه برسد به اینکه  معروفی بخواهد با زدن چند مثال از استثنائات و نه قاعده ها، این حکایت را مدرن و امروزی کند. معروفی سعی کرده است که در این داستان"زن" را به شکل زنی ساختار شکن و مقابله کننده با نقش سنتی اش تصویر کند، ولی باز هم دوباره به دامان همان تصویر کلیشه ای  از زن توسری خور و بدبخت فرو غلتیده است.

 

نگاه کنید به آخرین مکالمه نوشا و حسینا، و در واقع به اصلی ترین قسمت یک ماجرای عاشقانه یعنی قسمت وداع.

آخرین مکالمه میان زن و مرد ی  است که عاشق همدیگر هستند و درواقع وداع آنها نیز محسوب می شود. به نظر من این قسمت از ضعیف ترین قسمتهای داستان است، چرا که نویسنده به سختی توانسته است تعارضات و تمایلات و احساسات درونی این دو نفر بخصوص زن داستان را بیان کند.

مثال:

اینجاست که می توان گفت که اغلب انسانهایی که به شکل زن در ادبیات توسط مردان ارایه شده اند با تعریفی مردانه بوده و نویسنده به راحتی  و خوبی نتوانسته ذهنیت و احساسات او را مورد کنکاش و باز گویی قرار دهد.

بندرت نویسندگان مرد قادر بوده اند که از قالبهای تکراری و از پیش ساخته شده در مورد زنان دوری کرده و آنها را جدا از دسته بندی های مشخص ارایه کنند

در رمان سال بلوا شخصیت اصلی داستان یعنی " نوشا" یک زن است با مقوله ها و مضامین توسری خورده ، مورد ظلم واقع شده، تحقیر شده و کتک خورده.

"لبهایش لرزید، چشمهایش روی صورتم دور افتاد، توی دلم گفتم خدا کند یکی بخاباند بیخ گوشم. اما با صدایی گرفته و بغض آلود گفت، داری باهاش عروسی می کنی."

" دو قدم به طرفم بر داشت . دستهایش بوضوح می لرزیدف در حالتی بین عصبانیت و گریه داد زد،

این همان پیش فرض هایی است که نویسنده  توسط متن از " زن" به خواننده ارایه می دهد و به طور دقیق و کامل مردانگی و زنانگی را با همان تعاریف کهنه و قدمی اش که عبارتند از عقل _ اراده _ قدرت و کمال در مقابل احساس _ تابعیت _ ضعف و ناقص بودن  قرار می دهد.

باید توجه داشت که این نویسندگان نیستند که مردان و زنان را این چنین بازنمایی می کنند بلکه این نشان دهنده فرهنگی است که نویسندگان به آن تعلق دارند. اما انتظار خواننده بازگویی بی چون و چرای این فرهنگ نیست. انتظار خواننده ارایه تصویری بهتر و تازه تر و نوتر برای جانشین کردن  در مورد این مقوله هاست .

آنچه که در قسمت بالا از متن کتاب آورده شده، در واقع بیان قسمتی  از یک  مکالمه خداحافظی عاشقانه میان دو انسانی است که بنا بر گفته نویسنده سخت عاشق هم هستند. اما آیا این عشق و این خداحافظی با  گفتگوهای رد و بدل شده میان آنها تناسبی دارد؟

چگونه می توان میان افکار زنی که از دست شوهرش  آن چنان کتک خورده که به بستر مرگ افتاده است و زنی که آرزو می کند ای کاش از دست معشوقش کتک می خورد تناسب و ارتباطی برقرار کرد؟

براستی این چه مکالمه ای عاشقانه و در حکم وداعی است که زن در آن آرزو می کند که چقدر دلم می خواست یک کشیده مردانه بخواباند بیخ گوشم." !!

چرا باید برای زنی که خواهان کتک خوردن و دشنام شنیدن از جانب مردان است، دل سوزاند و از اینکه بر اثر کتک خوردن از جانب همین مردان در حال مرگ است متاسف شد؟ زنی که کتک خوردن برایش در حکم اوج ارضای  تمایلات عاشقانه اش است.

در نهایت تنها چیزی که برای گفتن باقی می ماند این است که ادبیات در پی شرح ماوقع  و بی کم و کاست وقایع نیست بلکه ادبیات در پی نشان دادن آن چیزهایی است که به راحتی دیده نمی شوند. بیان تمایلات و ذهنیات و احساسات آدمها در قالب های کلیشه ای و از پیش ساخته و پرداخته شده آفرینش محسوب نمی شود و این چیزی است که ما سخت به آن احتیاج داریم، آفریدن.

 

منصوره اشرافی

آذر 1388

_______________

 

*نقل مصاحبه از اینجا:

http://maroufi.malakut.org/archives/2007/04/post_305.shtml

+   ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥

نگاهی به کتاب "سال بلوا " ی عباس معروفی _ 1

 

نگاهی به کتاب سال بلوا نوشته عباس معروفی

قسمت اول

بعنوان مقدمه:

 در مورد آدمهای معروف، نوشتن همیشه کار چندان ساده­ای نیست، چرا که اغلب مواقع اگر خواسته باشی بدون تعارف و بدون محاسبات ناشی از بده بستان های رایج ادبی جامعه بنویسی، باید پیامدهای ناشی از تحریک حس علاقه ی بی منطق عده ای از هواداران و مریدان را به جان خریده باشی و منتظر واکنشهایی که اغلب بر پایه ارضای حس قهرمان پروری و اسطوره سازی و شخص پرستی است، بمانی.

عباس معروفی  از آن دسته نویسنده گان خوش اقبالی است که به معروفیت دست یافته، برخلاف نویسندگان و هنرمندانی که نه به طور تخیلی بلکه به طور واقعی در زندانی که عباس معروفی شانس و اقبال گریختن از آن رابه قول خودش داشته ، ماندند و پوسیدند و دست و دهانشان بسته ماند و مردند  در گمنامی.

بگذریم از این مقوله، اما نمی توان این نکته را بازگو نکرد که معروفی باوجود  نق زدنها و گلایه کردنهای مدامش از شرایط و وضعیت خود،  در زمره ی معدود نویسندگان خوش بخت و اقبالی هست که توانسته هم با یدک کشیدن سوابق مبارزاتی برای خودش و هم به سلامت و عافیت ماندن نهایی، عاقبت به خیر شود.

از این بابت در خوش شانسی او هیچ شک و تردیدی نیست.

چرا نوشتن در مورد معروفی سخت است؟ معمولن گرداگرد آدمهای معروف را هاله ای ازتقدس ساخته و پرداخته شده از طرف مریدان فرا گرفته می شود که در این فضا، همواره انچه قابل شنیدن و تحمل شنیدن است، تعریف و تمجید و تملق است و هر آنچه غیرآن، غیر قابل شنیدن.

یک نگاهی به نقدها و نوشته ها و نظرات بر کتابهای تازه منتشر شده می شود انداخت و به روشنی دریافت که جماعتی از دوستان و اشنایان نویسنده به خاطر تعارف و تشکر از کتاب ارسالی برایشان ، برای خالی نبودن عریضه مطلبی هم در باب تعریف و تشکر و احیانا تملق و نان قرض دادن و بده و بستانهای مرسوم نوشته اند.

برخی از بابت قرار گرفتن در رودربایستی ها و برخی از بابت آینده نگری های شخصی در باب موقعیت های فردی!

به واقع وقتی نویسنده ای کتاب منتشر شده اش را بدون درخواست دیگران برایشان ارسال می کند، آیا انتظار نقد و نظری واقعی را دارد و یا اینکه مشتاق شنیدن به به و چهچه هایی از باب تعارف و تشکر است؟ و صد البته ما ایرانی ها هم که در این مقوله استاد هستیم و تعارف کردن ها و تشکر کردن های الکی برایمان امری روزمره و طبیعی است ، چگونه رویمان می شود در مقابل دریافت هدیه­ای(کتاب) از جانب نویسنده  به جای تشکر از او انتقاد هم بکنیم؟! چرا که در فرهنگ ما انتقاد مترادف دشمنی و تمجید و تعارف  (حتا غیر واقعی) نشانه دوستی ست.

 نمی دانم با وجود این نوع نگرش و فرهنگ، چرا باز هم هنوز از خودمان سوال می کنیم که دلیل عقب ماندگی فرهنگی مان چیست.

در واقع تعریفی که از نقد و انتقاد در اینجا وجود دارد چیزی شبیه به این است که انگار ترا به یک مهمانی در خانه شخصی دعوتت می کنند و بعد از پذیرایی مفصل  از تو بخواهند که راجع غذا و مهمانی نظر خودت را بیان کنی!

بارها بنا بر تجربه شخصی  دیده ام که تا زمانی که از نوشته دیگران تعریف کرده باشی و یا اینکه نظر مثبت نسبت به ان ابراز کرده باشی، رفتاری دوستانه و صمیمانه با تو خواهند داشت، ولی به محض اینکه انتقادی بر آنها وارد کنی به یکباره ورق بر میگردد و آن ارتباط  در خوش بینانه ترین حالت سست و ضعیف شده و یا اینکه به کلی قطع می شود و چه بسا حتا دوست سابق تبدیل به دشمن فعلی شود.

گویی که هدف از انتشار کتاب در نزد نویسنده، فقط و فقط راهی است به سوی شهرت ومطرح شدن کاذب و این تلاش دایمی برای مطرح شدن، خود تبدیل به هدفی می شود که بر پایه آن تمام ارتباطات و کوشش هایشان را برنامه ریزی می کنند و تازه بده بستان ها از همین جا شروع می شود...

براستی نقدها و نطرات دوستانه ای که بر پایه رفاقت های شخصی بر کتابی نوشته می شود چه ارزش و اعتباری دارد؟ و در محیط کنونی ادبیات چه راهگشایی ای خواهد کرد؟

بیخود انتظار داریم که ادبیاتمان رشد کند و بارها سوال کرده ایم دلیل عقب ماندن و عدم پیشرفتمان در ای زمینه چیست ولی به خودمان نگاهی نمی اندازیم که ببینیم این خودمان هستیم که داریم به خویشتم ظلم می کنیم و شرایط را به گونه ای ساخته ایم که هر نگاه و نظر منطقی و سازنده  را اجازه اعلام و رشد نداده و یا آن را ندیده گرفته و با بر چسب های مغرض او را باکوت کرده یا وادار به سکوتش می کنیم.

جماعت نقد ناپذیری هستیم. بدون در نظر گرفتن پاره ای از نوشته های واقعا مغرضانه، به طور کلی نقد را خصومت شخصی و تخریب افراد قلمداد می کنیم. مقوله ای به نام انتقاد دوستانه برایمان تعریف نشده ا و رفتارهای دوستانه در تمجید و تملق و چاپلوسی خلاصه شده است. برای همین ادبیاتمان همیشه درجا می زند و همیشه عقب هستیم.

 این خصلت که مهمترین عامل در جهت عدم رشد و پیشرفت است نه تنها در ادبیات بلکه در تمام جنبه های زندگی مان چه اجتماعی و چه خصوصی رخنه کرده است  و عمق یک نظام پدر سالارانه را در همه ابعاد زندگی به رخ ما می کشاند. برایمان دو حالت بیشتر متصور نیست، یا اینکه افراد را در هر موقعیت و مکان اجتماعی که دارند آنقدر بالا ببریم که جرات و شهامت انتقاد از آنها را از خودمان سلب کنیم و یا آنمقدر آنها را به زیر آوریم که بر هر حرکتی از جانب شان، آماج حملات خود سازیمشان.

چرا می خواهیم خودمان را گول زنیم؟ در همین عرصه ادبیات و هنر نگاهی بیندازیم و ببینیم که چگونه روابط بر قابلیت و شایستگی چیره شده است. اغلب نوشته ها در دایره محدودی با اهدافی مشخص دور می زند. باند بازی و گروه و دسته بازی تنها چیزی است که در همه سو به طور عیان به چشم می خورد. هیچکس حوصله این را ندارد که نگاهی عمیق و جدی و منصفانه بر کتابهای منتشر شده بیندازد، همه ترجیح می دهند محض دوستی و رفاقت هم که شده چیزکی سرهم بندی کنند و به عنوان نقد و نظر و نگاه به خواننده ارایه دهند که اغلب نوشته هایی از این دست، سطحی و بی مایه و ابکی هستند.

روحیه عدم شنوایی انتقاد در نزد ما تا بدان جاست که تحمل شنیدن کوچکترین چیزی را نداریم.  در این زمینه مثالی شخصی می زنم، اغلب نوشته هایی از طریق ایمیل و یا کامنت و یا آف لاین  دریافت می کنم که شخصی خواستار فرستادن کتاب و یا نوشته اش هست و دوست دارد نظر مرا در مورد آن بداند. بدیهی است که اگر انسان احساس کند که تمایل دارد بر نوشته و یا اثری نظر بنویسد بدون هر گونه تقاضایی این کار را خواهد کرد، اما اینکه خواسته شود که نگاه و نظر و نقد را بر انسان تحمیل کنند(حال چه به شکل دوستانه و یا به شکل مودبانه فرقی ندارد)مقوله ای دیگر است که در ان نمی توان اهدافی غیر از مطرح کردن خویش را متصور شد.

این گونه ارتباطات که با لایه ای ظاهری از روابط دوستانه پوشیده شده است در صورت عدم برآوری خواستهای توقع داشته شده،قطع می شود و چه بسا میلها و کامنتهای دوستانه با مضامین فدایت شوم و عزیزم و قربانت شوم و غیره تبدیل به کامنتهای توهین آمیز (حتا) شود.

بدیهی است که انتظار آنها از بر قراری ارتباط چیزی بوده است که بر آورده نشده است  و عدم پاسخ مطلوب به این انتظار منجر به قطع ارتباط میشود، ولی ایا به چه بهایی؟ اینکه در پای هر نوشته و شعر و داستان و یا کتابی و در نظر دهی نسبت به آن، هر گونه عیب و نقصی را نادیهده بگیریم به چه بهایی تمام می شود؟

بدیهی است که منفعت کوتاه مدتش این است که متقابلن خود نیز از این سفره بی نصیب نخواهیم ماند ولی در دراز مدت مانند روز روشن است که تا ابد درجا خواهیم زد و قدمی از این جایی که ایستاده ایم فراتر نخواهیم رفت.

 

 ادامه مطلب در پست بعدی...

+   ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/٢٤

براستی کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است

http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/yourphotos/story/2004/11/041103_she-javan.shtml

عکس از مهرسان جوان برگرفته شده از اینجا.

_________

"پدر؛ هیچ وقت شده است که از زمستان تا بهار را دویده باشی؟شماها مرده اید. شماها .

 اما من از زمستان تا بهار دویده ام . و چشمم مدام به آسمان و آفتاب بود...."

عباس معروفی را خیلی قبلترها با سمفونی مردگان اش شناختم و بعدها با فریدون سه پسرداشت ادامه اش دادم. دنیای عباس معروفی در این دو کتاب دنیایی دور از دسترس ما است دنیایی است که در آن شیدایی جایگاه بخصوصی دارد و معروفی با مهارت و هنرمندی تمام توانسته است این دنیا را در پیش روی ما با کلام به تصویر کشد .

 سمفونی مردگان او به واقع یک سمفونی تمام عیار است و از هنگامی که آغاز می شود تا آنگاه که پایان می پذیرد لحظه ای از تب و تاب نمی افتد ...قهر مانان او یک نفس و یک تنه روی در روی مرگ می ایستند و در نهایت با همان ابهت و شکوه و جلالی که در یک سمفونی یافت می شود به مرگ رخصت می دهند که بیاید و طومار زندگیشان را در نوردد.

 عباس معروفی بی شک قلم توانا و گزیده گویی دارد . او با سمفونی مردگان خود ثابت کرد که رهبر ارکستر چیره دست و قابلی است .

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه اش درآورده ایم، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم. کدام یک از ما؟

 _________

برخی مطالب مرتبط با سمفونی مردگان و عباس معروفی

سمفونی مردگان

عباس معروفی

نگاهی کوتاه

گفتگو

گفتگو

سمفونی مردگان

فروپاشی

زوال تاریخی

 

+   ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۳٠

عکسهای مهرسان از دریا

عکسهایی از دریا را که مهرسان گرفته است می توانید در اینجا ببینید.

"پدر؛ هیچ وقت شده است که از زمستان تا بهار را دویده باشی؟شماها مرده اید. شماها .

 اما من از زمستان تا بهار دویده ام . و چشمم مدام به آسمان و آفتاب بود...."

عباس معروفی را خیلی قبلترها با سمفونی مردگان اش شناختم و بعدها با فریدون سه پسرداشت ادامه اش دادم. دنیای عباس معروفی در این دو کتاب دنیایی دور از دسترس ما است دنیایی است که در آن شیدایی جایگاه بخصوصی دارد و معروفی با مهارت و هنرمندی تمام توانسته است این دنیا را در پیش روی ما با کلام به تصویر کشد .

 سمفونی مردگان او به واقع یک سمفونی تمام عیار است و از هنگامی که آغاز می شود تا آنگاه که پایان می پذیرد لحظه ای از تب و تاب نمی افتد ...قهر مانان او یک نفس و یک تنه روی در روی مرگ می ایستند و در نهایت با همان ابهت و شکوه و جلالی که در یک سمفونی یافت می شود به مرگ رخصت می دهند که بیاید و طومار زندگیشان را در نوردد.

 عباس معروفی بی شک قلم توانا و گزیده گویی دارد . او با سمفونی مردگان خود ثابت کرد که رهبر ارکستر چیره دست و قابلی است .

 

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه اش درآورده ایم، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم. کدام یک از ما؟

 

 

+   ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۳/۸/۱٧