تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
خود ستایی در مرگ دیگران نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

 

یادمان باشد هر گاه شخصیتی از دنیا رخت بر بست اگر به اندازه کافی " زرنگ و زیرک" ! باشیم بهترین فرصت برای "از خود تعریف کردن"  برایمان بوجود آمده است!

به این کار می گویند رسیدن به هدف از هر طریق ممکن.

 

 این مطلب در رابطه با مرگ سیمین دانشور در صفحه فیس بوک عباس معروفی درج شده است:


آخرین نامه ی سیمین دانشور به عباس معروفی


13/8/1385
نور چشم عزیزم، عباس معروفی. با واسطه ی سیم تلفن که ارتباط با تو برقرار کردم، بغض کردم و اواخر گفتگویمان، بغض درون چشمم، قطره قطره آب شد.
تلفن که تمام شد، زار زار گریستم. یادم افتاد تهران که بودی، صبح ها پیش از این که به دفترت بروی، سری به من می زدی، و من همیشه گوش به زنگ در بودم که تو بیایی. روزم با شادی دیدار تو آغاز می شد. آیا می دانی چقدر دوستت دارم؟ یک مادر عاشق پسری که از همه ی پسرهای دنیا برگزیده. دلم می خواست به جای شنیدن صدایت کنارم نشسته بودی و من روی پلک های چشمان درخشان تو را می بوسیدم، و از ناخن های پشت گُلی و دست هات سان می دیدم.
خودت را باور کن. تو یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ایران هستی. مانا هم هستی. سمفونی مردگان را کی نوشته؟ تو رویدادها، شخصیت سازی ها، و نشان دادن فضا و مکان و زمان را با نثری دلکش منعکس می کنی. دیدی ژرف نگر، و احساس عمیق همه کار توست. به بخش پایانی سمفونی مردگان نگاه کن! و فضا و مکان را دریاب که چگونه مرگ در آنها جا خوش کرده به ما می نگرد. خوشبختانه تو مرگ اندیش نیستی. تو عاشق زندگی هستی. سعی داری این رسم خوشایند را همچنان پاس بداری. اما اگر نتوانی، بلدی از صفر شروع کنی. پس بی وفایی های مردم زمانه هم نمی تواند گزندی به تو برساند.
اما کتاب پیکر فرهادت، تمام ویژگی های سبک تو را دارد، با این برتری که گذاشته ای در آن احساس، هوایی بخورد. تمام جزییات پیکر فرهاد یادم هست. به ویژه شعری که در آن، زینت بخش داستان کرده بودی: "امشب صدای تیشه از بیستون نیامد، گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد." تو بیشتر نشان می دهی و کمتر وصف می کنی. و همین است که صحنه های داستان هایت در ذهن خواننده حک شده باقی می ماند.
چشم به راهت هستم، مادرت، سیمین دانشور
***
قرار بود پونه به دیدار سیمین دانشور برود. چیزهایی ببرد و چیزهایی بیاورد. ازش خواسته بودم هشتاد و پنج شاخه گل سرخ هم برایش بگیرد. موقعی که تلفنی قرار این ملاقات را با سیمین قطعی می کردم پرسید: «کسی که میاد کیه؟ آشناست؟»
گفتم: «بله خانم دانشور. خود منم.»
آن روز وقتی تلفن زدم سیمین گفت: «چرا اینهمه گل برام فرستادی پسر؟ همی حالا این خانم زیبا اینجاست، و این گل ها رو برام آورده. چقدر هم مهربونه. کاش خودت هم می اومدی. می دونی که وقتی زنگ درو می زنن، همش خیال می کنم تویی، ولی... کی میای؟...»
و این نامه را اول یکی از کتاب هاش برام نوشته و فرستاده بود. آخرین باری که باهاش حرف زدم (عید پارسال) گفت: «این اتاق بزرگه رو برات آماده می کنم، بیا همین جا بمون. پیش خودم باشی خیالم راحت تره. میگم ها، معروفی، تو کی میای؟ چرا نمیای؟»
حالا این جمله مثل تیغ روی قلبم خط می اندازد. و این فرصت از من دریغ شده که سرم را بر دامنش بگذارم و برایش از مردم زمانه بگویم. این چیزها را توی دلم نگه می دارم.

  نظرات ()
دوازدهمین شماره ماهنامه مارال نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

 

 

دوازهمین شماره ماهنامه  فرهنگ و ادب " مارال"( فارسی_ ترکی) در اسفند ماه ١٣٨٨ منتشر شد.

با "نگاهی به کتاب سال بلوا "ی عباس معروفی و مقاله "زیستن از نوع اول" در آنجایم.

  نظرات ()
حکایت معصومیت ابلهانه در هفتادمین شماره ماندگار نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢

 

ماهنامه فرهنگی، ادبی ماندگار هفتادمین شماره خود را در آغاز زمستان ٨٨ منتشر کرد.

"حکایت معصومیت ابلهانه" عنوانی است که بر  یادداشت نگاهی به کتاب سال بلوا نوشته عباس معروفی  قرار داده شده است . این یادداشت در این شماره ماندگار، ماندگار شد.

  نظرات ()